هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: ورزشگاه ترنسیلوانیا
پیام زده شده در: ۲۲:۰۰ سه شنبه ۲۴ اسفند ۱۳۹۵
#47

گریفیندور، محفل ققنوس

گودریک گریفیندور


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۲۹ یکشنبه ۱۲ دی ۱۳۸۹
آخرین ورود:
۱۳:۱۹ پنجشنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۹
از تالار گریفندور
گروه:
ایفای نقش
کاربران عضو
محفل ققنوس
گریفیندور
پیام: 976
آفلاین
تف تشت
vs
طوسی جامگان لندن





حالا زمین مسابقه به رهبری جنگ جهانی به شهر نیویورک رسیده بود و مسابقه بر فراز این شهر دنبال میشد.

- همین الان از برج دیده بانی با من تماس گرفته شد. هم اکنون از بالای شهر نیویرک در خدمت شما هستیم و مسابقه همچنان ادامه داره...

کسی درست متوجه منظور گزارشگر از جمله بازی هنوز ادامه دارد نشد. چون رسما هیچ بازی در جریان نبود. از گوشه و کنار زمین آتش و دود به هوا بر میخاست و تعداد زیادی از تماشاگران در گوشه و کنار پناه گرفته بودند. اعضای تیم حریف هم که با خیال راحت کنار تیر دروازه شان بساط پهن کرده و مشغول خوردن کیک و شیرشان بودند. تف تشتی ها هم که عملا با وجود جنگ جهانی کاری از دستشان بر نمی آمد.

گودریک از مشاهده این وضعیت مغزش درد گرفته و سرش درد میکرد. کلا گودریک هیچوقت از تک خوری خوشش نمی آمد همانطور که آخر سر با سالازار سر همین موضوع دعوایش شد. گودریک کلا خسته شده بود و دیگر نمیخواست بازی کند. پس اول دستی بر پیشانیش کشید اما فقط چند زخم عمیق بر پیشانی ، نصیبش شد.
- آخ سرم... من مصدوم شدم! شش هفته منو بفرستین ریکاوری جزایر قناری.

اعضای تیم تف تشت بجز جنگ جهانی سوم، در حال آماده سازی یک باران اسیدی برای بارش بر سر نیویورک بودند تا قدرتشان را به رخ جنگ جهانی بکشانند و نشان دهند از او چیزی کم ندارند. وقتی گودریک این را گفت همگی در بهت و حیرت به او خیره شدند که البته او هم نامردی نکرده و بدون اینکه جوابی بشنود سریع چمدان هایش را بسته بود و برای ریکاوری به سمت جزایر قناری رهسپار شد.

- به نظر میرسه یکی از اعضای تیم تف تشت از بازی خارج شده و حالا این تیم داره 6 نفری به بازی ادامه میده. البته اگر بشه گفت که جز جنگ جهانی بقیه اجازه بازی کردن داشته باشن!

اعضای تف تشت نگاه خشمگینی به جایگاه گزارشگر انداختند. فقط همین را کم داشتند که گزارشگر هم اعلام کند آنها عملا هیچ نقشی در جریان بازی ندارند.
آرسینوس:
- من دیگه نمی دونم چه غلطی بکنیم!

وینکی سعی داشت چیزی بگوید اما سریعا به یاد دهانش که تبدیل به مسلسل شده بود افتاد و منصرف شد. البته وینکی میتوانست کمی مسلسل را جا به جا کند تا بتواند حرف بزند ولی وینکی عمل کردن را در هر صورت به حرف زدن ترجیح میداد. ولی برای اینکه نشان دهد حرفی برای گفتن دارد، چند تیر از مسلسل خالی کرد.
به یک باره مغز جوانه زده ی کتی بل جرقه ای زد و او شروع به صحبت کرد.
- من میگم باید بریم با جنگ جهانی حرف بزنیم و بهش قول بدیم که اگه با ما راه بیاد و تک خوری نکنه، می بریمش به منظومه دیگه که اونجا جاهای بیشتری برای ویران کردن داشته باشه!

تف تشتی ها به فکر فرو رفتند. تا آن لحظه هم عملا نتوانسته بودند غلط خاصی کنند. حالا هم که گودریک فلنگ را بسته بود و تنهایشان گذاشته بود. در نتیجه آرسیون با تکان دادن سر موافقت کرد و تف تشتی ها به سمت جنگ جهانی سوم رهسپار شدند تا با او گفتمان مسالمت آمیز صورت دهند.
- هی جنگی! هی جنگی...

ناگهان رعد و برقی بسی خفن با صدای هولناک زده شد و بارانی اسیدی با طعم پرتقال شروع به باریدن بر نیویورک کرد تا این شهر را هم مثل بقیه دنیا به گند بکشد. هرچند کسی نمیداند چطور ممکن است باران اسیدی طعم پرتقال داشته باشد ولی نویسنده اشاره میکند به کسی مربوط نیست. پست خودش است و دوست دارد باران طعم پرتقال داشته باشند.

وینکی با نگاهی عاشقانه که سعی میکرد در شوهر قدرش تاثیر گذار باشد جلو رفت و کوشید چیزی بگوید. اما در نهایت فقط چند تیر شلیک شد که چهارراهی وسط کله دود مانند جنگ جهانی باز کرد. جنگ جهانی خشمگین شد. جنگ جهانی کلا فاقد اعصاب بود. کسی حق نداشت پرستیژ و ظاهر گولاخ او را به هم بزند حتی اگر آن شخص همسرش باشد...
جنگ جهانی بی اعصاب نعره زد:
- چی میگین شما؟ می خوایین یه بلایی هم سر شما بیارم؟

وینکی از ترس شوهرش پرید و پشت آرسینوس پناه گرفت. آرسینوس با چهره ای که تلاش میکرد ریلکس بودنش را حفظ کند نفس عمیقی کشید و جلو رفت.
- هی جنگی بیا بریم منظومه راه نوشابه! اونجا به سیاره پر انسان های میمون شکل هست. بریم اونارو بترکونیم.

جنگ جهانی سوم قهقه ای خوفناک زد.
- دو دقیقه پیش از همونجا میام آرسی! با خاک یکسانشون کردم.

آرسینوس نگاهی به کتی کرد و گفت:
- مگه منظومه ی راه نوشابه داریم اصن؟!
- نه!

آرسینوس هنگ کرد. آرسینوس متحیر ماند. آرسینوس یک دور ریست شد و دوباره سیستم عاملش بالا آمد. پس جنگ جهانی از چه حرف میزد؟
آرسینوس کوشید تا خودش را به جنگ جهانی برساند و بپرسد منظورش چه بوده. ولی جنگ جهانی که آن لحظه مشغول ترکاندن جت های جنگی آمریکایی بود محلش نگذاشت.آرسینوس دیگر از این وضعیت خسته شده بود و کم مانده بود ریکلس بودن را فراموش کند و بنای جیغ و هوار بگذارد و جنگ جهانی را زیر مشت و لگدش سیاه و کبود کند. البته چون جرئت این کار را نداشت تصمیم گرفت تا مثل گودریک بی خیال مسابقه شود و برود یک گوشه سماقش را بمکد.
اما قبل از اینکه مثل گودریک بار سفر ببندد یک پیر مرد لاغر مردنی در حالی که یه اسلحه تک تیر که خشابش تنها 5 تا گلوله جا داشت و با عصا راه می رفت به زحمت از آنسوی زمین خودش را به آنها رساند.
- فرزندان من!

تف تشتی ها نگاهی به سر تاپای تازه وارد انداختند. وسط آن هیری بیری همین را کم داشتند تا یک دامبلدور نما هم به مجموعه مصیبت هایشان اضافه شود. هرچند پیرمد مزبور زیاد شبیه دامبلدور نبود. حداقل سه متر ریش نداشت. وینکی جهت اخطار دادن چند تیر هوایی شلیک کرد تا از نزدیک شدن بیشتر او جلوگیری کند.
پیر مرد با شنیدن صدای گلوله ها ایستاد و دستش را روی قلبش گذاشت:
- این چیه که اینقدر سریع و اونم این همه گلوله رو پرتاب می کنه؟!

وینکی در جواب پیرمرد یه دور دیگه مسلسلش را به راه انداخت ولی باز هم چیزی نگفت.
آرسینوس یک نگاه چپ به وینکی انداخت.
- چی شده عمو جون؟ راهتو گم کردی؟ می خوای کجا بری؟ مسجد حاج دامبلدور می خوای بری؟! همینطور جلو برو بعد سر چارراه شهید پاتر بپیج به راست، درسته الان یه چند هزار کیلومتری از اونجا دور شدیم ولی شما فاصله رو نبین و به هدفت فکر کن!

پیرمرد با صدایی خسته و غمگین گفت:
- نه فرزندم! جایی نمیخوام برم. نجوایی به من رسید و منو از خواب 60 سالم بیدار کرد! من جنگ جهانی اولم!

تیم تف تشتی ها اول کمی بر و بر به پیرمد خیره شدند. بعد یک مرتبه همه ـشان زدند زیر خنده. مسلسل وینکی هم خیال متوقف شدن نداشت و زد یک طرف دیگر ورزشگاه را به همراه تماشاگرانش به لقای مرلین فرستاد.
پیرمرد همانطور خونسرد ایستاده بود. بدون حرف دست کرد و از توی جیب پیراهنش بطری را که کتی بل در پست قبل کنار رود نیل جا گذاشته بود درآورد و نشانشان داد.

تف تشتی ها:

آرسینوس اولین کسی بود که فکش را از روی زمین جمع کرد.
- امکان نداره تو جنگ جهانی اول باشی. نکنه خودتو جای جنگ جهانی اول جا زدی مارو خفت کنی؟ برو عمو جون، مرلین روزیتو جای دیگه حواله کنه.

ولی "عمو جون" مزبور توجهی به این حرف نشان نداد. درحالیکه داشت اطرافش را نگاه میکرد زمزمه کرد:
- من نجوایی شنیدم و باید کمک کنم! همانا من بر پیمانم راسخ هستم.

آرسینوس با نگاهی پوکر فیس به صورت پیرمرد نگاه کرد.
- این نقشه احمقانه فکر کدومتون بود؟

بقیه اعضای تیم، با انگشت اشاره پست قبلی را به آرسینوس نشان دادند.

نقل قول:
-فهمیدم چیکار کنیم. میریم به کوه های آلپ دنبال جنگ جهانی اول!


آرسینوس ضایع شد. ولی سعی کرد ضایع شدنش روی صورتش تاثیری نگذارد. نگاهی به پیرمرد کرد که اسلحه قدیمی و خاک گرفته اش را از دوشش برداشته بود و از جیبش جعبه ی مهماتش را بیرون آورده و مشغول پر کردنشان بود.

- ولی عمو چطور می خوای جنگ جهانی سوم رو متوقف کنی؟!

پیر مرد به جایی که آرسینوس اشاره می کرد نگاه کرد. پورخندی زد. آرسینوس ناامید شد. آرسینوس با خاک کوچه یکسان شد. همه چیز به هم ریخته بود و حیثیت تیم به باد رفته بود. گودریک را هم از دست داده بودند و حالا یک پیرمرد زپرتی آمده بود و به آنها میگفت جنگ اول جهانیست. دیگر هیچ چیز نمیتوانست از این بدتر باشد.

- سرکاریم بابا. بیاین بریم گوی زرین رو بگیریم اقلا مسابقه رو تموم کنیم.

بقیه سری به نشانه تایید تکان دادند. اما همان لحظه پیرمرد اسلحه قدیمیش را مقابل چانه اش گرفت و شروع به نشانه گیری کرد. یک تیر زد و به یک باره جنگ جهانی سوم که مشغول ساخت بمب نانو هسته ای بود ، شروع به نعره کشیدن کرد.

- وای چشمم! وای چشمم

تماشاگران:
تف تشتی ها:
جنگ اول جهانی:

چیزی نگذشت که همه حاضران در ورزشگاه بلند شدند و پیرمرد را تشویق کردند و برایش سوت زدند، هورا کشیدند و شادی کردند.

پیر مرد هم با غرور اسلحه اش را دوباره بر دوشش انداخت به سمت جنگ جهانی سوم رفت. بعد دستش را دراز کرد یقه اش را گرفت و گفت:
- بگو ببینم تو از متفقین هستی یا متحدین؟! هان؟ بگو؛ حرف بزن!

جنگ جهانی سوم در حالی که هنوز ناله می کرد، گفت:
- چی میگی پیرمرد؟ من خودم هم متفقم هم متحد! من یه پا جنگم! ببین ... تتو مچم رو ببین! من جنگ جهانیم!

جنگ جهانی سوم مچ دست راستش را نشان پیرمرد کرد که رویش نوشته شده بود: "مهسا"

- نه نه! این نیست، این یکیه!

و تتوی مچ دست چپش را نشان پیرمرد داد. پیرمرد با دیدن تتو شگفت زده شد. دهانش باز ماند. با دقت علامت را نگاه کرد. بعد آستین دست چپ خودش را بالا زد و تتوی خودش را که دقیقا شبیه همان تتوی جنگ جهانی سوم بود را نشان داد.
- تو؟
- تو؟
- شما؟

نویسنده که دید صحنه رو به خز شدن میرود، دخالت کرد و محکم یکی پس کله جنگ جهانی اول کوبید.
- نوه عزیم من
- دّدی

جنگ های جهانی اول و سوم همدیگر را بغل کردند و شروع به گریه و زاری کردند.
- پدربزرگ ... چرا زدی چش منو درآوردی؟!
- آه فرزندم ... من ... من نمی دونست تو نوه من بود. ولی نگران نباش نوه ی من! من قدرتی به تو عطا کرد که تو توانست فراموش کرد نبود یک چشم را... ای نوه ی عزیز من

پیرمرد که جنگ جهانی اول باشد، تتوی خودش را به تتوی جنگ جهانی سوم چسباند و ناگهان نوری در محیط ساطح شد که همگان توانایی دیدن چیزی نداشتند، بعد موجی عظیم نیز ساطح شد که مناره های مسجد حاج دامبلدور را نیز لرزاند.

چند ثانیه طول کشید تا نور از بین رفت و همه چیز به حالت عادی برگشت. آرسینوس نگاهی به کراوات هایش انداخت که همشان سوخته بودند. او گفت:
- چی چی شد؟!

سکوتی عجیب بر فضا حاکم شده بود. رنگ آسمان به قرمز تغییر کرده بود و خورشیدی که در حال غروب بود، به رنگ بنفش درآمده بود. همه در سکوت به این تغییرات خیره شده بودند. انقدر از چند پست پیش شاهد چیزهای عجیب و غریب بودند که ظرفیت تعجب کردنشان لبریز شده بود.
کتی گفت:
- این چه وضعیه آخه؟ من دیگه خسته شدم! بیایین بیرم این گوی زرین رو بگیریم بازی تموم شه، من می خوام برم خونه بخوابم! اه!

- هیچم نمیریم!

همه به سمت صدا برگشتند و گودریک را مشاهده کردند که با یک عدد مایو، درحالیکه تویوپ اردکی شکلی دور کمرش بود، خشمگین و آشفته به سمت آنها می آمد.
- رفته بودم جزایر قناری که یهو جزر و مد شد جزیره رفت زیر آب! مصدومیتم برطرف نشد! باید یه ماه کلا برم شمال!
- بس کن گودریک! باید بریم این گوی زرین رو بگیریم تا تموم شه این بازی لعنتی! جنگ جهانی هم معلوم نشد کجا غیبش زد.

گودریک که فهمید گاف بدی داده، سعی کرد سوت زنان از کادر خارج شود. اما تف تشتی ها دیگر گول این اداها را نمیخوردند. دسته جمعی ریختند سر گودریک تا مانع فرارش از بازی شوند.

- خب ظاهرا بازکن مصدوم تنها تیم فعال تو بازی برگشته هرچند خیلی به نظر نمیاد مشتاق بازی کردن باشه. اعضای تف تشت دارن باهاش کلنجار میرن تا قانعش کنن.

در واقع کار تف تشتی ها از قانع کردن گذشته بود. کتی و گوگل از پاهای گودریک آویزان شده بودند و آرسینوس هم کمرش را محکم گرفته بود. وینکی هم با شلیک پی در پی مسلسل تلاش میکرد کمکی کرده باشد هرچند اگر کمک نمیکرد سنگین تر بود. طبیعی بود در این وضعیت هیچ کدام توجهی به موجودات عجیبی که با بالون ها به آرامی در حال سقوط بر روی زمین کوییدیچ بودند، نکنند...

موجودات عجیب بعد از رسیدن بر روی زمین، از بالون پیاده می شدند و درست به به مرکز زمین می رفتند اما نکته ی عجیب این بود که این موجودات با هم ترکیب میشدند و کم کم در حال تبدیل شدن به موجودی عظیم الجثه و بی ترکیب بودند.
صدای فریاد و هیاهو از گوشه و کنار ورزشگاه به گوش رسید.
- یا امامزاده ریچارد این دیگه چیه!
- مادر خوب و قشنگم!
- مرلینا به فریادمون برس!

در این حین بود که سر این موجود عظیم الجثه نیز کامل شد که البته شامل دو سر میشد. یکی جنگ جهانی اول و دیگری جنگ جهانی سوم!
-پدر بزرگ با اینکه زدی یه چش منو کور کردی ولی خیلی خوشحالم که الان با هم به قدرتی رسیدیم که می تونیم بر هفت آسمان حکومت کنیم.
- آره نوه ی گلم! همیشه باید اهداف بزرگ داشت! پیش بسوی فتح دنیا!

موجود عظیم الجثه که روی سینه اش نوشته شده بود "جنگ جهانی چهارم" شروع کرد به قدم زدن بر سطح زمین و همزمان از تمام گوشه و کنار بدن بی ترکیبش اسلحه و مشک و بمب بود که شلیک میشد. تماشاگران باقی مانده به همراه بازکنان هر دو تیم در حالیکه از ته دل نعره میزدند و ارواح نگارنده پست را به خاطر سوژه اش مورد عنایت قرار میدادند، پا گذاشتند به فرار. صدای گزارشگر در ورزشگاه پیچید.
- خب بالاخره یه اتفاق هیجان انگیز تو این بازی افتاد. هم اکنون شاهد ظهور جنگ جهانی چهارم هستیم در پهنه آسمان نیویورک!
درحینی که این خبر داشت در سر تا سر دنیا مخابره میشد و کشورها یکی پس از دیگری اعلام وضعیت فوق العاده میکردند ناگهان درب ورزشگاه چهارتاق گشوده شد. به دنبال آن مردی چاق وارد قدم به ورزشگاه گذاشت. نکته ی عجیب این مرد موهایش بود که تمامی نداشتند و همینطور پشتش کشیده می شدند.


- داوش صبر کن... من حاکم همه عالمم! من ترومپتم... دنیا واس ماست... ینی کلش ماس ماس!

جنگ جهانی چهارم:

فلش بک - کاخ سفید

وینکی برای آرام کردن وی، دستمالی زیر اشک‎‌هایش گرفت و شروع کرد به دستمال کشیدن موهای بور و همزمان با او اشک ریخت ولی بعد متوجه شد چیزی به عنوان مو روی سر رئیس جمهور نیست و در واقع کلاه گیس است که با تف و آب دهان روی سر او چسبانده شده‌است. ظاهرا بلند کردن موهای رییس جمهور، آنهم به حالت قبلی، تا چند سال آینده ممکن نبود اصلاً.

- اهم... میگفتم. من برای جبران کارهای بدی که کردیم، برای شما معجونی تهیه کردم که موهاتون رو به حالت قبلی برمی‌گردونه.

ناگهان اشک های ترومپت خشک شدند. چهره‌اش که کبود شده بود، به رنگ نارنجی سابقش بازگشت. سپس با نعره‌ای به محافظانش که تازه داشتند بهوش می‌آمدند، گفت:
- خاک بر سرتون. گم شید از اتاقم بیرون. برای چی جلوی این مهمونای محترمو گرفته بودید؟! من کاملا تکذیب میکنم هرچی که گفتمو.برید واسه مهمونای من چایی بیارید!

محافظان سریع دویدند از اتاق بیرون و رییس جمهور را با مهمان های عجیب و غریبش تنها گذاشتند. ترومپت نگاهی به دور و برش انداخت تا اینکه چشمش به کتی بل در حال تحقیق افتاد.
- گفته بودم که من خیلی به بانوان احترام می‌ذارم؟

آب از لب و لوچه ترومپت سرازیر بود و کماکان داشت کتی بل را چهارچشمی برانداز می‌کرد. کتی بل هم کله‌اش توی لپ تاپش بود و به جدیدترین یافته‌های گوگل خیره مانده بود. ترومپت کم کم داشت به او نزدیک می‌شد که آرسینوس خطر را حس کرد و دستش را روی شانه وی قرار داد.
- بفرمایید. این هم معجون. البته باید بگم که...

آرسینوس فرصت نکرد تا جمله‌اش را کامل کند چون مجبور شد با هکتور گلاویز شود که ویبره‌زنان وارد کادر شده بود. ترومپت هم از حواس پرتی موقت آرسینوس استفاده کرد و شیشه خوش آب و رنگ را از دستش قاپید. بعد در حالیکه با حالت به شیشه نگاه می‌کرد و به جای چشم، قلب روی صورتش درآمده بود؛ درب شیشه معجون را باز کرد و همه‌اش را یکجا سر کشید. سپس با آستین لبش را پاک کرد.
آرسینوس که در نهایت موفق شده بود هکتور را با لگدی از کادر بیرون کند، برگشت و با شیشه معجون خالی مواجه شد.
- این برای مصرف یک ماه بود ها.
- مشکلی نیست. من کارم درسته. خیلی باهوشم. من کسی هستم که مهاجر اخراج می‌کنم. من تو دهن دشمنای ولاد میزنم.

پایان فلش بک

ترومپت بعد از گفتن این سخن بسیار حماسی سرش با قدرت تکان داد و مو های درازش همراه با طول موجی شروع به حرکت کردند و همانند ماری به دور جنگ جهانی چهارم پیچیدند. جنگ جهانی چهارم تلاش کرد از جای جای وجودش اسلحه یا بمبی را بیرون آورد اما مو های ترومپت آنقدر سفت او را مچاله کرده بودند که نمی توانست کاری از پیش ببرند.

اعضای تیم تف تشت که نمیتوانستند از دیدن این منظره هیجان انگیز خودداری کنند دست از فرار کردن برداشتند. بعد چند بسته پاپ کورن و پفک و تخمه از غیب ظاهر کردند و در حالی که تخمه می شکستند، نشستند تا نظاره گر جدال جنگ جهانی چهارم و ترومپت باشند. آنها خبر نداشتند که تماشاگران و داوران و اعضای فدراسیون کلهم در بین این همه بمب و جنگ دار فانی را وداع گفته بودند و دیگر مسابقه ای در کار نبود. دیوانگی هم برای خودش عالمی دارد مگر نه؟!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: ورزشگاه ترنسیلوانیا
پیام زده شده در: ۲۱:۵۶ سه شنبه ۲۴ اسفند ۱۳۹۵
#46

کتی بلold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۰۴ سه شنبه ۳ فروردین ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۲۱:۱۴ شنبه ۶ مرداد ۱۳۹۷
گروه:
کاربران عضو
پیام: 75
آفلاین
تف تشت
vs
طوسی جامگان لندن

第三吐



تف تشتی ها دوباره جمع شده بودن و داشتن خودشونو برای یه حمله دیگه به تیم نصفه نیمه و ترکیده حریف آماده میکردن. البته اگر جنگ جهانی این اجازه رو بهشون میداد. کلا مسابقه دادن روی هوا به اندازه کافی سخت بود به ویژه توی اون بازی یک جنگ جهانی تک خور هم وجود داشته باشه.

آرسینوس کوافل رو در دست گرفت و آماده شد که پاسش بده به وینکی. قبلش یه نگاه انداخت به اعضای تیم طوسی ها که با نگاه های خالی از احساس در حالیکه به تیر دروازه کماکان چسبیده بودن داشتن این صحنه رو از نظر میگذروندن. ظاهرا به کل بی خیال بازی شده بودن.
آرسینوس هم شونه ای بالا انداخت و رفت که بالاخره یه گل به ثمر برسونه. اما جنگ جهانی به سرعت کوافل بی پناه و بدبخت رو قاپید، یه خورده مچالش کرد و با یه ضربه نامردی انداختش تو دروازه حریف که باعث شد دروازه سه دور از تعجب دور خودش بچرخه.

گزارشگر که چشم هاش چهارتا شده بودن، توی میکروفونش نعره زد:
- بله درسته. چه میکنه این جنگ جهانی. خیلی خفنه این بازیکن. مرلین قوت ای بازیکن!

البته به نظر می رسید که مرلین واقعا قوت داده باشه به جنگ جهانی. چون جنگ جهانی به سرعت هجوم برد سمت تیم حریف، دو سه تا بلاجر رو کوبوند تو چشم و چال اعضای باقی مانده تیم حریف که واسه خودشون یه گوشه نشسته بودن و کاری به کار کسی نداشتن. بعدشم کوافل رو به صورت کات دار گل کرد و بعد دوباره گرفتش.

آرسینوس که چشم و چالش از تو نقابش زده بود بیرون، به سرعت رفت کنار جنگ جهانی. آرسینوس داشت خونش یه جوش می اومد. اونم میخواست گل بزنه و خودشو در معرض نمایش بذاره:
- بدش بیاد. میخوام همچین گلش کنم که...

تا جمله آرسینوس تموم بشه، جنگ جهانی سه تا گل دیگه هم زد. بعد هم برگشت و یه خنده ترولی تو صورت ارسینوس زد.
وینکی و آرسینوس در مواجهه با این حرکت، فقط تونستن نگاه پوکر فیسشونو به صورت جنگ جهانی بدوزن بلکه کمی از رو بره ولی انگار فایده ای نداشت. پس به جاش ترجیح دادن پوکرفیس وارانه به گل های تریسترام چهره ای که میومدن پایین و انفجارهای رنگارنگ به وجود میاوردن نگاه کنن بلکه احساس ضایع شدن خودشون رو از بین ببرن.

جنگ جهانی بعد از اون، چند تا فیگور پشت و جلوی بازو اومد تا قدرتش رو به رخ جهانیان بکشه. حتی وقتی دید "بیشتر ها" دارن پاپ کورن میخورن و واسش سوت میکشن، رفت و همه پاپ کورنشون رو خورد. جنگ جهانی قوی بود. قدرت همیشه زورگویی رو به همراه میاره.

وینکی که دید شوهرش مشغول خوردن پاپ کورن و زورگویی به بیشترهاست فرصت رو مغتنم شمرد. بال زنان رفت جلو تا بلکه بتونه کوافل رو به دست بیاره. بعد با چند شلیک بازیکنای تیم حریف رو متفرق کنه و به وسیله پاس کاری با کتی خودشو برسونه به جلوی دروازه. اما وینکی یا زیادی خوش خیال بود یا هنوز شوهرش رو کامل نشناخته بود. همینکه طرف توپ رفت جنگ جهانی مثل اجل معلق ظاهر شد و کوافل رو قاپید تا چند دهمین گل تف تشت رو به ثمر برسونه و مقام اول رو در رشته تک خوری به دست بیاره و رکورد گینس رو بشکنه.

چهره اعضای تف تشت با دیدن این وضعیت دیدنی بود. عجز و ناراحتی رو میشد از نگاهاشون خوند. اونا هرکاری کرده بودن تا بتونن جنگ جهانی رو به راه کج هدایت کنن. ولی ظاهرا جنگ جهانی دیگه مرلین رو بنده نبود. جنگ جهانی از دست رفته بود.

فلش بک- زمین تمرین

-فهمیدم چیکار کنیم. میریم به کوه های آلپ دنبال جنگ جهانی اول!

سر ظهر بود. ملت تف تشت توی زمین بازیشون وسط سطلای آشغال جمع شده بودن و داشتن به آخرین نظرات هوشمندانه آرسینوس گوش میدادن. اعضای تفت تشت موجودات نرمالی نبودن ولی هنوز اونقدرها هم خرفت و احمق نشده بودن. برای همین همگی پوکر فیس وار به صورت آرسینوس خیره شدن.

وینکی که دید نگاه های پوکر فیس تاثیری در عزم راسخ آرسینوس نداره تلاش کرد حرفی بزنه و اقلا دلیل این انتخاب آرسینوس رو بپرسه ولی مسلسلش نمیذاشت. یکم سرشو اینور گرفت. اونور گرفت. بالا رفت ماست بود پایین اومد دوغ بود قصه ی تفیا دروغ بود ولی اتفاقی نیافتاد که نیافتاد. مسلسل با صورت وینکی یکی شده بود و اجازه حرف زدن رو ازش سلب کرده بود.پس در آخرین تلاش نومیدانه با بال بال زنان اعتراضش رو اعلام کرد ولی متاسفانه کسی اونجا نبود که زبون بال بال زدن رو بدونه. در نتیجه به سادگی اعتراض وینکی به سمت چپ نقاب ارسینوس دایورت شد.
وینکی کلافه بود. دیگه نمیتونست اینطوری ادامه بده. شوهرش از دست رفته بود. صدای اعتراضش هم همینطور. وینکی از روی عجز جیغ بنفشی کشید که در نتیجه ش اینطرف دنیا یه سد شکست و سیل راه افتاد و مردم رو برد. یکم انورترش یه ماشین ترکید و کلی آدم منهدم شدن. به عنوان حسن ختام هم یکی تو ترکیه ترور شد که گناهش افتاد گردن یکی دیگه!

بقیه تف تشتیا هم عین غولهای غارنشین کله هاشونو خاروندن بلکه راهی برای مخالفت با حرف آرسینوس پیدا کنن. شواهدی هم حاکی از اینه که لامپهایی باای سرشون جرقه زد ولی چون ولتاژش بالا بود ترکید! در نتیجه همگی بدون حرف دست به دست هم دادن و...پاق!

دقایقی بعد- کوه های آلپ

دامنه کوه پر بود از مشنگای خوشحالی که با خوشحالی هر چه تمامتر اومده بودن اسکی سواری. بعضیا جلوی کوه وایساده بودن و داشتن از خودشون یهویی سلفی میگرفتن. یه عده هم مشغول سرسره بازی روی برفا بودن و تعدادیشون هم به شکل بیناموسانه ای دنبال هم گذاشته بودن. یه عده هم یه گوشه واسه خودشون نشسته بودن و داشتن لیواناشونو به هم میزدن.

اون وسط هم تف تشتیا در حال جستجو به دنبال چیزی بودن که حتی نویسنده هم آخرش نتونست بفهمه اون چیه! ولی تفت ها بی توجه به سردرگمی نویسنده داشتن کار خودشونو میکردن. مشنگ ها هم که فکر کرده بودن فقط یه تعداد ولگرد عجیب و غریبن بدون توجه بهشون مشغول عیش و عشرت خودشون بودن. آرسینوس یه ذره بین دستش گرفته بود. یه کلاه شرلوک هلمزی هم گذاشته بود رو سرش و داشت با ذره بین در به در تو برفا دنبال یه چیزی میگشت. هرازگاهیم یه چیزی تو دفترش یادداشت میکرد. وینکی هم بال بال زنان خودشو میکشوند اینور و اونور و با دقت هم چیزی که به نظرش میرسید مهم باشه ترور میکرد. بی نوا کار دیگه ای هم بلد نبود انجام بده.

گودریک هم که کلا برف ندیده بود دوتا شمشیر به کفشاش وصل کرده بود و با ذوق و شوق با بقیه مشنگا رو برفا سر میخورد و کله ملتو میکرد زیر برف و قاه قاه به قیافه هاشون میخندید. این وسط هم کله چند نفر که به حضور گودریک و کفش اسکیای غیراستانداردش اعتراض کرده بودن به طرز مرموزی قطع شد و خونشون پاشید رو برفا.

کاربر مهمان با نگاهی غمگین به صحنه گشت و گذار هم تیمی هاش نگاه کرد. بعد رفت رو یه آدم برفی نشست که بچه مشنگا با سختی درستش کرده بودن. یه آه کشید و چندتا بیشتر دیگه تولید و به جامعه عرضه کرد. بعد بدون توجه پس گردنی که بیشتر ها به بچه ها زدن دستشو دراز کرد و هویجی که به عنوان دماغ آدم برفی گذاشته بودن برداشت و یه گاز محکم بهش زد.
- چه رقت انگیز...چقدر همه چیز پوچ و بی معنیه.

گوگول هم بی توجه به بقیه تو برفا راه میرفت و مرتب داده های به دست اومده رو با هم مقایسه میکرد. تا اون یه طومار بلند بالا دنبالش رو زمین دیده میشد که هر لحظه هم عرض بیشتری پیدا میکرد. کتی هم دنبال گوگل راه میرفت و با دقت طومارو نگاه میکرد ببینه نقطه شو بالاخره پیدا میکنه یا نه.

هـ-هـ-پچترررررررررر- گرومب!

همون لحظه صدای کر کننده ای بلند شد. به دنبالش هم جیغ ملت گوش فلک رو کرد کرد. آرسینوس که داشت اون لحظه با دقت تو یه سطل آشغال دنبال یک فروند جنگ جهانی اول میگشت با بی میلی سرشو بالا آورد تا ببینه چه خبره. ظاهرا وینکی که زیاد به آب و هوای برفی عادت نداشت دماغ مسلسل طورش قلقلک شده بود و عطسه خانمان برانگیزی کرده بود. در نتیجه این عطسه برف کوه تکون خورده و بهمن بزرگی راه افتاده بود. به نظر می رسید کوه از دیدن خوشحالی ملت حسودیش شده بود و حالا میخواست تلافی خوش گذرونی ملتو ازشون بگیره.

ملتم جیغ و ویغ کنان به هر طرف می دوئیدن و سر و کله بقیه رو زیر برف میکردن و به آبا و اجداد هم فحش میدادن.

این وسط هم ملت تفت تشت که کلا از داشتن عقل سلیم بی بهره بودن یه خنده ترولی زدن و جلوی بهمن دور هم وایسادن تا از خودشون و بهمن سلفی بگیرن جز گوگل که موجود عاقلی بود. گوگل تنها وصله ناجور این تیم بود. هرچی باشه کدهاشو یه آدم عاقل نوشته بود گرچه از بخت بدش با یه دسته از دیوونه ترین های عالم هم تیمی شده بود.
برای همین با یه قیافه پوکر فیس جلو رفت و دستاشو دور هم تیمی هاش حلقه کرد.

یه لحظه بعد برف همه جارو فرا گرفت و مشنگا و کل دم دستگاهشون رو زیر خودش مدفون کرد ولی جاییکه تف تشتیا تا چند لحظه قبل وایساده بودن خالی از وجود هر نوع تنابنده ای بود.

دقایقی بعد- مکانی نامعلوم

به طرز عجیبی اونجایی که ظاهر شده بودن خالی از هرگونه مکان و زمان مشخصی بود. یا به عبارت دیگه خالی از هرگونه مکان و زمان تعریف شده ای بود!
انگار بین زمین و هوا معلق بودن بدون کمک هیچ گونه چوب جارو یا چیزی مشابهش. اطرافشون پر بود از نقاط نورانی که در دور دست ها چشمک میزدن. اینور و اونورشون هم چاله و چوله های سیاه رنگی دیده میشد که با سرعت در اطرافشون میچرخیدن. هرازگاهی تکه سنگ هایی از کنارشون عبور میکرد تو فضای بی انتها گم میشد. آرسینوس چونه شو خاروند.
- قبلا اینجا اومده بودیم؟

کاربر مهمان چیزی نگفت. شونه ای بالا انداخت که در اثر این حرکتش چندتا کاربر بیشتر تولید شدن و تو اون وضعیت گذاشتن دنبال هم. هرچی کاربر مهمان شل و ول بود بیشترها خیلی شرو شیطون بودن. آرسینوس برای گرفتن جوابش نگاهی به نویسنده انداخت. نویسنده هم با اشاره قلم گوگل رو نشونش داد که بطرز مشکوکی داشت سابقه مرورش رو کلیر هیستوری میکرد.

در نتیجه اعضا در سکوت نگاه های اتهام آمیزی به گوگل بی نوا انداختن تا حدیکه گوگل بینوا از روز خجالت تند تند آرم سایت عوض کرد.

- راستشو بگو چیکار کردی تو؟

گوگل یه بار دیگه آرم سایتش عوض شد. بعد زد رو صفحه ای که قبل از اومدنشون به اینجا داشت سرچ میکرد.

"جنگ ستارگان"


تف تشتیا جا خوردن.شاخ درآوردن. انگشت حیرت به دندان گزیدن. حتی شایعات میگه خودزنی هم کردن ولی صحت و سقمش هنوز تا این لحظه تایید نشده.
- یعنی تو مارو جدی جدی منتقل کردی وسط جنگ و دعواهای بین کهکشانی؟

گوگل:

اعضای تفت تشت:

آرسینوس با درماندگی مشابه یه غول غارنشین سرشو خاروند و نیم نگاهی به بشقاب پرنده ای انداخت که داشت از بغلشون رد میشد و چندتا موجود بی مو که شاخدار از توش داشتن واسشون دست تکون میدادن.
- ولی چطور ممکنه؟اینجا؟تو فضا؟جنگ ستارگان؟هــــوا!

تازه ملت یادشون اومد که تو فضا اکسیژنی وجود نداره. همگی دست به یقه بردن و به گلوهاشون چنگ زدن و صدای خرخری از گلوشون خارج شد. صورتاشون از شدت بی اکسیژنی رو به کبودی رفت. چیزی تا خفه شدنشون باقی نمونده بود که چشمشون به صورت نویسنده افتاد و تازه به خاطر آوردن که جلوی نویسنده نمیتونن از این جنگولک بازیا در بیارن.

آرسینوس زودتر از همه به خودش اومد. درحالیکه سعی میکرد ضایع شدنش به هیچ وجه رو صورتش تاثیر نذاره گفت:
- اهم خب... ممکنه بگی اصلا چطور تونستی مارو به اینجا منتقل کنی؟

گوگل بی نوا قادر نبود حرف بزنه. کلا سکوت و کم حرفی از نشانه های بارز اون مرحوم بود. در نتیجه برای اینکه به ملت بفهمونه چطور این کارو کرده به فکر فرو رفت و یه ابر افکار بالای سرش شکل گرفت.

فلش بک- دفتر ریاست جمهوری آمریکا


در حینی که آرسینوس تلاش میکرد ترامپو. از تو دستشویی بیرون بکشه کتی بل در حین یادداشت برداشتن از یافته های جهش ژنتیک سقلمه ای به گوگل زد.
- یه سرچ بکن ببین طبق آخرین دستاوردها ژنتیک سلولی مولکولی در زمینه پیوند دی ان ای انسان با تسترال انگولایی چه تاثیری بر سفر در زمان و مکان با توجه به نظریه نسبیت داره؟

گوگل سری تکون داد و مشغول سرچ کردن شد. ولی درست در همون لحظه که صفحه مربوطه رو پیدا کرد و به کتی نشون داد همه چیز منفجر شد.

پایان فلش بک

اعضای تف تشت کله هاشونو مدل غول های غارنشین خاروندن. ظاهرا در اثر تاثیرات انفجار اتمی گوگل هم دچار جهش شده بود.
- وینکی یافت!

صدای این جیغ باعث شد ملت با تعجب به دور و برشون نگاه کنن تا ببینن کی داره جای وینکی حرف میزنه. حتی گودریک اولین شهاب سنگیو که از بغل دستش میگذشت با شمشیر نصف کرد. چون فکر میکرد این صدارو اون از خودش درآورده.
- بیخود اینور و اونور رو مثل هیپوگریف نگاه نکرد. من اینجا بود.

ملت سرشونو چرخوندن تا جمالشو به صورت وینکی بدون مسلسل روشن شه.

تفت تشتی ها:

وینکی:

مسلسل:

کاربر مهمان از شدت تعجب چندتا تخم گذاشت که از توش بیشتر های بیشتری متولد شدن. آرسینوس که زودتر از بقیه فکشو تونسته بود جمع کنه گفت:
- اینهمه وقت میتونستی حرف بزنی؟ اونوقت داشتی مارو دست مینداختی؟

وینکی: کله نقابی هرگز متوجه نشد که ترور کردن همراه صحبت کردن چقدر لذت داشت. وینکی نتونست از این لذت چشم پوشی کرد!

آرسینوس خواست از قابلیت های جدیدش استفاده کنه و وینکی رو خفه کنه. ولی همون لحظه دوتا بشقاب پرنده ببو ببو کنان و آژیرکشان وارد کادر شدن و به طرف تف تشتیا حمله کردن.

تف تشتا:

دقایقی بعد- بابل کاخ بخت النصر


- سرور من به زودی همه دنیا از آن شما خواهد شد.

- خودمان میدانیم ابله!نیازی به گفتن توی ابله نبود!

اینارو مرد جوان و رعنایی به همراهاش گفت که به سبک فیلمای هالیوودی ردا و صندل پوشیده بود و جلوی یه کاخ سلطنتی وایساده بود. دور و برش پر بود از آدمای ریش درازی که به سبک خودش چهارتا تیکه پارچه دور خودشون پیچیده بودن و صفت بارز پاچه خواری از سر و صورتشون تراوش میکرد. مرد جوان ولی بدون توجه به جمع پاچه خوارا درحالیکه داشت با ریشای فرفریش بازی میکرد یه نگاه عمیق به شهر زیر پاش انداخت.
- گفته بودیم که تو را سربلند خواهیم کرد پدر. همانا ما اسکندر کبیر می باشیم نه برگ چغندر!

همون لحظه آسمون به طرز عجیبی دهن باز کرد. به ثانیه نکشید تف تشتیا که از محل شکافتگی افتادن پایین و درحالیکه از ته دل جیغ میزدن مستقیم روی سر اسکندر فرود اومدن.

اسکندر:

همراهان:

تف تشتی ها:

ولی ماجرا به همین جا ختم نشد. هنوز کسی وقت نکرده بود موضوعو هضم کنه و ببینه دقیقا چه اتفاقی افتاده و اینکه اصلا اسکندر چه ربطی به کاخ بابل و بخت النصر داشت؟ که یه بشقاب پرنده هم سر و کله ش پیدا شد و ویژ ویژ کنان وارد کادر شد و به سمت تف تشتیا حمله کرد. تف تشتیا هم که دیدن هوا پسه با شعار مادر خوب و قشنگم به منظور بستن فلنگ چندتا پا از اینور اونور جور کردن و گذاشتن به فرار. طوری که فقط گرد و غبار به جا مونده از فرارشون توی سوژه باقی موند. بشقاب پرنده مزبور هم ببو گویان به دنبالشون رفت.

همراهان اسکندر کبیر که آخر درست متوجه نشدن چه اتفاقی افتاد اول یکم ریشای ضایعشونو خاروندن. بعد یه نگاه به چیزی که از اسکندر باقی مونده بود انداختن و یه نگاهم به آسمون کردن که حالا چند نفر از خدایان المپ نخ و سوزن برداشته بودن و غرغرکنان داشتن پارگیشو میدوختن و در کنارش بشر رو به انواع و اقسام بلایا نفرین میکردن.

همراهای اسکندر که بازم چیزی دستگیرشون نشده بود دوباره کله هاشونو خاروندن و به گوشت کوبیده اسکندر مقدونی چشم دوختن. بعد تازه متوجه عمق فاجعه شدن و دو دستی زدن تو سرشون و خاک بر سر ریختن و گریبان ها چاک دادن که حالا چی به مردم بگن و بدون اسکندر چه بوقی بخورن. در نهایت هم چون دستشون به جایی بند نبود و نمیتونستن این واقعه رو هیچ جور توجیه کنن ناچار شدن بگن که اسکندر در اثر یه تب مرموز به طرز ناگهانی فوت کرد و بر اساسش کتاب های تاریخ نوشته شد و به خورد ملت دادن بچه ها از روش امتحان ها دادن و آخرش هم هیچکس نفهمید که اسکندر واقعا چطور مرد!

دقایقی بعد- دشت واترلو سال 1815


هوا صاف و آفتابی بود. فقط تک و توک ابرهای سفید تو پهنه آسمون به چشم میخورد. باد ملایمی هم تو بک گراند می وزید تا صحنه رو تکمیل کنه...
- جوخه هشتم سمت چپ...توپ هارو اماده شلیک کنید. سربازا مثل ماست واینستین منو نیگاه کنید. جوخه دو آماده شلیک...آتش!

با پس گردنی کارگردان به فیلمبردار دوربین بلاخره رضایت داد زومش رو از روی آسمون برداره و بچرخونه روی زمین. دشت پر بود از سرباز و ساز و برگ نظامی. یه میدون نبرد واقعی در جریان بود. از همه طرف صدای شلیک توپ و گلوله به گوش میرسید تا حدیکه صدای آه و ناله مجروحا رو در خودش خفه کرده بود.

وسط همه این آشوب هم یه یارویی وایساده بود که کلاه سیاهی کج و کوله ای روی سرش گذاشته بود و یه دستشم گذاشته بود تو یقه ش و مثل مربی های فوتبال لیگ برتر آسیا مرتب سر همه جیغ و داد میکرد.
سربازای فرانسه که کلا اعصابشون از جنگ خرد بود و دیگه تحمل شنیدن صدای جیغ و ویغ فرمانده شونو نداشتن با شدت هرچه تمامتر مشغول تیراندازی و شلیک به ارتش دشمن بودن.

وضعیت لحظه به لحظه برای دشمن وخیمتر میشد و قوای دشمن به نظر می رسید در آستانه عقب نشینی باشه. ناپلئون یه خنده ترولی برای ارتش بریتانیا زد و با دست علامتی بهشون نشون داد که توسط عوامل سانسور شطرنجی شد.

درست همون لحظه که ارتش فرانسه میرفت تاریخ رو به نفع خودش رقم بزنه تف تشتیا که به کمک فناوری جهش یافته گوگل وارد این قسمت از تاریخ شده بودن سر و کله شون پیدا شد. بشقاب پرنده فضایی هم به دنبالشون وارد کادر شد و ویژ ویژ کنان تعقیبشون کرد.

جنگ برای چند لحظه متوقف شد. اعضای دو ارتش درگیر برای لحظاتی ساکت ایستادند تا بتونن اقلا این واقع رو تو مغزهاشون حلاجی کنن.

تف تشتی ها هم که دیدن بشقاب پرنده ول کن ماجرا نیست از ترس جونشون شیرجه زدنوسط ارتش فرانسه بشقاب پرنده موذی هم که از اول پست دنبالشون بود راشو کج کرد این سمتی و چندتا شلیک نوترونی خوشگل تقدیم حاضران کرد و باعث شد تعدادی از سربازای فرانسه رو به بوق عظمی برن.

فرانسویا هم که کلا یادشون رفته دشمن کیه دست از شلیک به ارتش متحد هلند- بریتانیا برداشتن به سمت بشقاب پرنده شلیک کردن.

تف تشتیام در هر حال درسته دیوونه بودن ولی هنوز جادوگر به حساب می یومدن. پس در یک اقدام هماهنگ در راستای همیاری با ارتش فرانسه چندتا طلسم به طرف بشقاب پرنده شلیک کردن و اساسا با کمک گوگل از تو سوژه جیم زدن.

ارتش فرانسه در نهایت تو اون جنگ شکست سختی خورد. ناپلئون دچار ضایعگی مفرط شد و ناچار شد از سمتش استعفا بده و بره تبعید ماهیگیری کنه. در کتب های تاریخی نوشته شد که به دلیل پیوستن به موقع قوای دشمن به ارتش متحد بریتانیا و هلند بود که فرانسه سوسک گشت. تاریخ دان ها روی این واقعه کتاب ها نوشتن و نقدها کردن و سرش همدیگه رو زدن و ریش وگیس همو کشیدن و در نهایت هیچکس هم هرگز نفهمید دلیل شکست تاریخی ارتش فرانسه ظهور ناگهانی تیم تف تشت بود که در گشت و گذار تو تاریخ برای یافتن جنگ اول جهانی سر از دشت واترلو درآوردن و طلسماهایی که به بشقاب پرنده زده بودن اشتباهی خورده بوده به سربازای فرانسه و باعث شده بود توپ و تفنگاشون تبدیل به تفنگای آب پاش و حباب ساز بشه!بله...تاریخ پره از شگفتی های ناگفته!

ساعاتی بعد دور و برای دور نیل _ موسی و رفقا در حال تام و جری بازی با فرعون


- بادبان هارو بکشید...دپش!

این صدای پس گردنی بود که آرسینوس به وینکی زد که تماشای آب بازی ارتش فرعون باز باعث شده بود جو بگیرتش. وینکی جن جوگیر هفت تیر کش بود!
غروب آفتاب بود. بر و بچ تف تشت بعد از یه دوره گشت و گذار نافرجام تو تاریخ حالا داشتن کنار رود نیل استراحت میکردن و غرق شدن فرعون و ارتشش رو نگاه میکردن. خستگی و ناراحتی از سر و روشون میچکید.

هرچند به کمک گوگل موفق شدن آخرش بشقاب پرنده مزاحم رو تو دوران نئاندرتال ها گم و گور کنن. از اون زمان به بعد تو کوچه پس کوچه های تاریخ به دنبال یافتن جنگ جهانی اول آواره و در به در شده بودن.

تا اون لحظه به تاریخ های زیادی سرک کشیده بودن. مجبور شده بودن با هرکول کشتی بگیرن و انگشتونو کرده بودن تو چشم مدوزا و رفته بودن سر وقت رستم تا بلکه اون نشانی از جنگ جهانی اول بهشون بده. ولی رستم مشغول کچ انداختن با دیو سفید بود و سرش شلوغ تر از اونی بود که بهشون بتونه جوابی بده.

تف تشتیا ناامید و سرخورده به اصرار گودریک رفته بودن زمان آرتور شاه تا گودریک بتونه شمشیر آرتور رو ازش ش بره. وسط راهم یه اردنگی زدن به امپراتور والرین که پرت شد جلوی پای شاپور اول و همه اشتباها فکر کردن تسلیم شده بدبخت و از روش تاریخ ها نوشتن و سنگ نبشه ها ساختن و چسبوندن در و دیوار!

با هانیبال به رم حمله کردن و بعد با کمپانی سزار و برادران جز جولیوس فیلم سکوت بره ها ورژن جدید رو ساخته بودن.
ولی تا این تاریخ کسی جنگ جهانی اول رو ندیده بود. پس راهشونو کج کردن و با وایکینگ ها یه دست گرگم به هوا بازی کردن و قبل از اینکه پوست سرشونو از دست بدن پریدن وسط جنگ های یکصد ساله انگلیس و فرانسه و از ژاندارک کلوچه خواستن. ولی ژاندارک سرگرم نبرد آزاد سازی فرانسه از دست انگلیس بود و محلشون نذاشت. تف تشتیام نامردی نکردن و آتیشش زدن و گناهشو انداختن گردن انگلیسیا و در رفتن. بعد مقبره چنگیزخانو دزدیدن و بردن فروختن تا باهاش کلوچه بخرن و کل تاریخ رو در کف یافتن مقبره چنگیز خان گذاشتن تا خوب تمیز شن!

بعد از ظهرم یه سر رفته بودن به جرج واشنگتون بزنن ولی واشنگتون مشغول راست و ریست کردن و سروسامون دادن به جنگ های استقلال آمریکا بود. پس بی خیالش شدن و رفتن اعلامیه گمشده جنگ جهانی اولو به در و دیوارهای آمریکا چسبوندن. وسط راه هم چون خیلی دیگه حوصله شون سر رفته بود محض تفریح قابیل رو تشویق کردن با بیل بزنه تو سر داداشش و قاه قاه به کتک کاری دوتا برادر خندیده بودن.

آخر سر هم سرسری از روی جنگ مواد مخدر بین چین و انگلیس رد شدن و رفتن سراغ فرعون تا بلکه اون نشانی از گمشده شون داشته باشه. ولی ظاهرا فرعون داشت با موسی آب بازی میکرد و وقت نداشت جوابی بده. چند دقیقه بعد هم جلوی چشم تف تشتیا غرق شد و خیالشون رو راحت کرد که عمرا بتونن ازش جوابی بگیرن!

آرسینوس درحالیکه داشت صحنه دست و پا زدن فرعون رو تماشا میکرد یه آه کشید بعد سعی کرد چشماشو مالش بده ولی یادش افتاد از روی نقاب نمیشه پس بی خیال این کار شد.
- اینم که نشد. پس کجاست این جنگ جهانی ملعون؟چرا هیچکس این جنگ جهانی اولو نمیشناسه؟نکنه ما تاریخ هارو اشتباه اومدیم؟

گودریک مشغول باد زدن گوگل با کلاه گروهبندی بود که در اثر این جا به جایی های تاریخی کلا کداش جا به جا شده بودن و با بی اعتنایی شونه بالا انداخت.کتی بل هم که داشت با شیشه نوشیدنی بازی میکرد که از انقلاب فرانسه جای نوشابه کوکاکولا برداشته بودن تا ناهارو باهاش بخورن.

وینکی به کمک سربازایی رفته بود که از غرق شدن یا خورده شدن توسط تمساحا نجات پیدا کرده بودن و هرکس که میرسید لب آب رو ترور میکرد تا از زجر و درد نجات بده. از اولشم تو کار خیر بود این بچه!
تو اون لحظه هم با ته مسلسلش همچین زد تو کله یکی از سربازای فرعون که مغزش از دهنش ریخت بیرون. بعد صاف وایساد و جیغ و ویغ کنان گفت:
- وینکی از اول هم مخالف این کار بود. وینکی شوهر قدرش رو شناخت و دونست پیدا کردن جنگ اول جهانی بوقی هم نمیتونه اون رو از کارش منصرف کرد. وینکی معتقد بود باید برگشت و مستقیما با شوهر وینکی مذاکره کرد و بهش فهموند که تک خوری ممنوع بود!وینکی جن خوش فکر خووب؟

آرسینوس سعی کرد یکی دیگه بزنه پس کله وینکی و بهش بگه که اگر شوهرش حرف گوش کن بود نیازی به این سیر و سفر تاریخی نداشتن ولی چون دستش به پس کله وینکی نمیرسید بی خیال ماجرا شد. از جاش بلند شد و یه تکون به رداش داد. بعد به دست فرعون که از زیر آب هنوز داشت تکون تکون میخورد نگاه کرد.
- من که میگم برگردیم. اینجا موندن دیگه فایده ای نداره.

بقیه سری به نشانه تایید تکون دادن جز کتی بل که هنوز داشت با بطریش بازی میکرد.

چند دقیقه بعد تف تشتیا با به زور خوروندن آب قند به گوگل موفق شدن سرپاش کنن تا برگردن زمان خودشون و به دنبال یافتن خاک جدیدی باشن که قرار بود تو سرشون بریزن.دست کتی بل رو هم به زور کشیدن که اصرار داشت نقطه ش یه جایی همون دور و برهاست و باید بگرده پیداش کنه.

وقتی که تف تشتیا از طریق دروازه های گوگل پا گذاشتن به زمان خودشون هنوز تو اون قسمت که فرعون غرق شده بود چندتا حباب هوا روی آب دیده میشد. کمی اینورتر بطری نوشیدنی کتی داشت برای خودش لای علف ها وول میخورد که یه دفعه دستی دوداندود و سیاه وارد کادر شد و بطری رو برداشت. رو کاغذ تبلیغاتی بطری با دست خط کج و کوله نوشته شده بود:

خطاب به جنگ جهانی اول: دماغ سوخته خریداریم!

پایین این پیام آدرس سایت به چشم میخورد.




ویرایش شده توسط کتی بل در تاریخ ۱۳۹۵/۱۲/۲۴ ۲۲:۰۰:۳۸

قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.

تصویر کوچک شده



پاسخ به: ورزشگاه ترنسیلوانیا
پیام زده شده در: ۲۱:۵۶ سه شنبه ۲۴ اسفند ۱۳۹۵
#45

گریفیندور، مرگخواران

وینکی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۲۳ شنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۵:۲۴:۵۲ جمعه ۲۷ فروردین ۱۴۰۰
از پروپاگاندا
گروه:
ایفای نقش
گریفیندور
کاربران عضو
مرگخوار
پیام: 527
آفلاین

تف تشت وز. طوسی جامگان


بازی رسما آغاز شده بود، ولی شبیه هرچیزی بود جز بازی. بازیکنان، بی هدف دور هم می چرخیدند و هر از چندگاهی هم توی دهان همدیگر می رفتند و از طرف دیگر هم، بیرون می آمدند. بالاخره نهایت اعتراض فضا-زمان به این وضعیت، این بود که چند باگ خوشگل را هم وسط جهان قرار دهد.
به هرحال بهار اتمی شده بود و آسمان پر از گل و سنبل هایی بود به شکل صورت تریسترام. گل هایی خوش رنگ و رو با قابلیت انفجاری!
عامل تمام این بدبختی ها و وارونگی ها هم تف تشتی ها بودند. هرچند خودشان به هیچ وجه متوجه این موضوع نشده بودند. کلا موجودات پاک و معصومی بودند بیچاره ها!

- یه بار دیگه شاهدیم که توپ میفته دست مهاجم تیم طوسیا... عجب پاس کاری زیبا و پرمفهومی! عجب دقت... اوه باز همون چیزه توپو ازشون قاپید.

جنگ جهانی توپ را روی هوا از دست ملکه قاپید. بعد درحالیکه به او چشمک میزد مثل جت به طرف دروازه طوسی ها حمله کرد. وینکی به هیچ وجه از این رفتار همسر دلبندش خوشحال به نظر نمی رسید. دهان باز کرد تا بنای جیغ و هوار بگذارد و بگوید که مهریه اش را میخواهد و میرود خانه پدرش و از شام هم خبری نیست. اما موفق نشد. به جایش کمک داور را که گوشه زمین چرت میزد، با مسلسل ترور کرد. تقصیر خودش هم نبود. جهش ژنتیکی ناشی از انفجار اتمی دهانش را با مسلسلش پیوند زده بود.
جنگ جهانی درحالیکه با کوافل روپایی میزد از بازدارنده بارفیو جاخالی داد و به سمت دروازه حریف حرکت کرد.

- گل...یه گل دیگه برای تیم تف تشت که جنگ جهانی دوم به ثمر میرسونه...

جنگ جهانی با شنیدن واژه "دوم" شدیدا اخمهایش در هم رفت. سریع دست کرد در یقه اش و یک آرم درآورد و چسباند به سینه اش که روی آن نوشته شده بود: "جنگ جهانی ورژن سوم"
ظاهرا انفجار اتمی جنگ جهانی را بالاخره به آرزوی همشگی اش رسانده بود.


-بازی، بسیار زیبا شده. در گوشه زمین داریم می بینیم که چندین "بیشتر" شلوار داور رو از پاش درآوردن. چقدر این صحنه گوگولی و بامزه ست! تعداد "بیشتر" ها همینطور داره بیشتر و بیشتر میشه و از سر و کول هم بالا و پایین میرن. و بـــــــــــــــــــــــــــــــــله! در یک حرکت بسیار تاکتیکی که میتونه دفاع خطی رو توی جیبش بذاره، دروازه تیم طوسی جامگان توسط "بیشتر" ها از جا در میاد و به زمین میفته. طرفدارا، بازیکنا، داورا، گلابیا، گلابیا... همه شوکه شدن و دارن کف میکنن. در وسط زمین هم مثل اینکه روفوس تشنه ـش شده و داره شیر گاومیش میخوره. نوش جون!


روفوس که دروازه تیمش را برای خوردن شیر گاومیش رها کرده بود، نگاهی خصمانه به گزارشگر انداخت و دوباره به شیر خوردنش ادامه داد. اما او حواسش نبود که جهان ما، دیگر آن جهان همیشگی نیست. روفوس نمیدانست که در جهانی که دیگر آن جهان همیشگی نیست، نباید دهانش را به اندازه دوبرابر کله اش باز کند تا شیر بخورد. همین ندانستن و جهالت باعث شد که ناگهان یکی از گل های تریسترامی، صاف برود توی دهانش و او را منفجر کند!

تپلخــــســــ...


ملت با دهان های باز شده خیره شدند به دل و روده روفوس که روی چمن های ورزشگاه پاشید.

-کشتنش!
-قاتلای بی وجدان!

تماشاچیان، در اعتراض به انفجار ناگهانی روفوس خشمگین شدند. درنتیجه، بیل و کلنگ و مشعل از جیب درآوردند و فریاد زنان به آسمان پریدند تا تک تک آن گل های تریسترامیِ بد طینت را از بین ببرند. اما خب دقت نکردند که بدون جارو اصولا نمیشود به آسمان رفت. در نتیجه تعدادیشان در نبرد با جاذبه زمین ضایع شده و با مغز سقوط کردند. بقیه هم به گل های تریسترامی بدطینت خوردند و به روفوس پیوستند تا متوجه شوند رییس کیست!

-اوه اوه... چه مجموعه انفجار زیبایی رو در بازی شاهد هستیم... بنده شخصا فکر میکنم این انفجارها تموم تماشاچیان حاضر در استادیوم رو به دیدار مرلین شتابوند.

تماشاچیان. کلا رابطه خوبی با گزارشگر نداشتند و میخواستند از هر فرصتی برای کوباندن و تخریب او استفاده کنند. درنتیجه در یک حرکت هماهنگ از مرگ برگشتند و خنده ترولی زنان به سرجایشان برگشتند.

گزارشگر ضایع شد ولی برای اینکه ضایع شدنش را به رویش نیاورد ادامه داد:
-داور هم که طبق معمول نداریم تو بازی. یعنی داریم ولی مثل اینکه نداریم! کلا بود و نبودش هیچ فرقی به حال کسی نداره!

داور همان دور و برها بود. در واقع اگر شلوارش هنوز پایش بود، همان دور و برها می بود. ولی بیچاره در آن لحظه داشت دنبال شلوارش که دست بیشترها بود میدوید و ملت هم به شورت مامان دوزش میخندیدند...

بازی کماکان به روش غیرمعمول و در عین حال، معمولی خود، پیش می رفت با این پیش فرض که اصولا هرجا تف تشتی ها حضور داشته باشند آن منطقه را باید جزو مناطق خطرناک طبقه بندی کرد، بازی فاز خشن و وحشیانه ای داشت پیدا میکرد...
وینکی که در حالت عادی هم در فاز کشتن و ترور کردن به سر می برد حالا با داشتن دو گوش در ابعاد بال تسترال شدیدا دچار حالت تهاجمی شده بود و چپ و راست بالهایش را در چشم بازیکنان حریف میکرد و آنها را مورد ضرب و شتم قرار میداد.

-حالا بارفیو رو داریم که یه توپ بازدارنده مامانی به سمت آرسینوس پرت میکنه... آرسینوس طی یه حرکت هلیکوپتری توپو برمیگردونه و... اوه! بارفیو داره با لطافت هرچه تمامتر از توپ فرار میکنه...

بیشتر ها از سر و کول تماشاگران بالا می رفتند. بند کفش هایشان را به هم گره میزدند تا موقع افتادنشان قاه قاه به قیافه چپ شده ایشان بخندند. آن لحظه هم کوافل را گرفته بودند و در حال بازی دست رشته بودند و تلاش روونا و ملکه را برای بازپس گیری آن کلا ندیده میگرفتند.

در سوی دیگر زمین گودریک فارغ از بازی برای خودش معرکه گرفته بود و با شمشیر مشغول هنرنمایی بود. درحالیکه روی یکی از شمشیرهایش ایستاده بود، شمشیرها را یکی پس از دیگری قورت میداد و دوباره از دهانش خارج میکرد و وقتی تماشاچی ها برایش هورا می کشیدند، کتی بل کلاه گروهبندی را جلویشان میگرفت تا برایش پول بیندازند. چندبار هم مدیریت و داور در اعتراض به این حرکت گودریک خواستند دخالت کنند ولی گودریک جهت زهر چشم گرفتن، شمشیرهایش را در چشم و چال تنی چند از تماشاگران فرو کرد و بعد هم، این ژست را برای دوربین گرفت و خنده های شیطانی سر داد.
جنگ جهانی سوم هم، طبق رویه جهش یافته اش همزمان هم رویدادهای خارج ورزشگاه و هم داخل ورزشگاه را کنترل میکرد. به عبارت دیگر کماکان مشغول تک خوری و تک تازی بود.

-حالا می بینیم که ریگولوس بلک با سرعت داره پرواز میکنه. انگار گوی زرین رو دیده... حیف این بازی زیبا نیست که بخواد به این سرعت تموم شه؟ اوه جنگ جهانی با شلیک یه موشک کلا میزنه اینطرف ورزشگاهو میترکونه... و خب گوی زرین باز ناپدید شد انگار!

تماشاگرها خواستند اعتراض کنند ولی جنگ جهانی با نشان دادن دست های مجهز به اره برقی، تهدیدشان کرد. درنتیجه همه اشان مثل بچه های خوب نشستند سرجایشان. حتی گفته شده به خاطر ترکاندن بخش هایی از ورزشگاه، جنگ جهانی را تشویق هم کردند.

با ادامه یافتن این وضعیت، تف تشت خیلی زود با امتیاز زیادی از طوسی جامگان جلو افتاد. ولی هیچکس از این وضعیت راضی نبود. طوسی ها هم که دیدند دیگر امیدی به بردشان نیست و بخاری از مدیریت و رییس فدراسیون بلند نمیشود تا به فریاد آنها برسند، در یک گوشه از زمین فرود آمده و از ترس سلاخی شدن، چاله ای کندند و تویش پنهان شدند. تف تشتی ها هم از ادامه این رویه از سوی جنگ جهانی شدیدا ناراضی و دلخور به نظر می رسیدند. تا آن لحظه حتی یک گل را هم کسی غیر از جنگ جهانی نزده بود.

-جنگ جهانی رو داریم که میره سمت دروازه حریف که هیچکس توش نیست...و گل...یه گل دیگه برای تف تشت!

موقعی که جنگ جهانی مشغول فیگور گرفتن برای ملت بود آرسینوس عزمش را جزم کرد. کرواتش را صاف کرد و جلو رفت. کوافل را قاپید تا گل بعدی را خودش بزند و به جنگ جهانی مفهوم کار گروهی را بفهماند. اما انگار این کار زیاد به مذاق جنگ جهانی خوش نیامد. وی سریع با یک فوت محکم، آرسینوس را به تیر دروازه تف تشت چسباند و با فوت بعدی یک گل دیگر را برای تف تشتی ها به ثمر رسانید!
مدتی به همین منوال گذشت. عملا همه چیز در زمین بازی به دست جنگ جهانی اداره میشد. جنگ جهانی تعیین میکرد چه کسی گل بزند یا گل بخورد و هرکس هم که میخواست اعتراض کند با یک اشاره پودر میکرد. دیگر از ترس، نفس کسی در نمی آمد. کمی بعد، وقتی که جنگ جهانی، چندهزارمین گل خود را زد به این نتیجه رسید که این بازی، زیادی برایش کسل کننده است. به همین جهت نشست و در فکر غرق شد و تراوشات مغزی کرد و روی تراوشاتش نشست تا تبدیل به جوجه شدند و جیک جیک کنان از سر و روی او بالا رفتند. همه این کارها، در نهایت نتیجه داد و یک فکر بکر به ذهن مریض و فاسد جنگ جهانی راه یافت. رو به بقیه هم تیمی هایش کرد و پرسید:
-هی گایز... چطوره زمین مسابقه رو کلا از جا بکَنیم و روی هوا مسابقه بدیم؟

تف تشتی ها اول دور و برشان را با دقت نگاه کردند و کله هایشان را خاراندند تا متوجه شوند جنگ جهانی از چه کسی نظرخواهی کرده است؟ نگاه جنگ جهانی آنها را متوجه کرد که خودشان طرف خطاب او بوده اند و همین باعث شد که غیر از جهش ژنتیکی چندتا شاخ هم از روی کله هایشان سبز شود.
وینکی که قلب های صورتی از اطراف سرش فوران کرده بودند، خواست دهان باز کند و به تعریف و تمجید از شوهرش بپردازد. اما مسلسلی که در دهانش جا خوش کرده بود، حرف های او را به شکل گلوله به سمت آسمان پرتاب کرد. گلوله ها هم رفتند و به ماه برخورد کردند و ماه را تکه تکه کردند و از هم دریدند.

جنگ جهانی، بدون توجه به دریده شدن ماه، در یک حرکت خیلی خفانت بار و وحشیانه، زمین مسابقه را از جا کند و آن را در هوا معلق کرد. تف تشتی ها هم از سر خوشحالی فریاد سر داده و برای اولین بار پس از جهش ژنتیکی خود، خوشحالی و پایکوبی کردند.
خیلی زود، زمین بازی به طور کامل از جای درآمد. تعدادی از تماشاگرها درحالیکه از ته دل جیغ میزدند به سمت زمین سقوط کردند. تعدادی هم از ترس به زیر صندلی هایشان پناه بردند و دست به دامان مرلین شدند تا نجاتشان دهد. صدای گزارشگر هنوز در ورزشگاه میپیچید.
-زمین بازی از جاش دراومد و در حال حاضر از روی هوا در خدمتتون هستیم. جز این، اتفاق هیجان انگیز دیگه ای نیفتاده. بازی همچنان درحالی دنبال میشه که به نظر میرسه تیم طوسی جامگان به کل از بازی کنار کشیدن. در صحنه فقط شاهد هنرنمایی بازیکنان تف تشت هستیم. البته به طور دقیق تر باید بگم که شاهد هنرنمایی جنگ جهانی سوم هستیم که یکی از بازیکنای تف تشته و عملا، بازیکن تف تشت حساب میشه! جالبه اعلام کنم که ساعت، یک بامداد امروزه. البته امروز نیست، دیگه رفتیم تو فردا. پس یعنی الان یک بامداد فرداست.

در گوشه زمین، اعضای باقی مانده از تیم طوسی ها درحالیکه محکم به تیر دروازه شان چنگ انداخته بودند با ترس و لرز به وقایع نگاه میکردند.
روونا متفکرانه به زمین زیر پایشان نگاهی انداخت.
-به نظرتون ما داریم حرکت میکنیم یا زمینه که داره حرکت میکنه زیر پامون؟

ریگولوس که تا آن لحظه ساکت بود، با مشاهده این وضعیت یک مرتبه روی تسترالی اش بالا آمد. از جا برخاست و گاومیش باروفیو را برداشت و بعد هم دوان دوان به مرکز زمین بازی دوید و فریاد زد:
-این چه وضعشه؟ گندشو در آوردین مالیدین به سر و صورت ما! من وبمستر سایتم. با من شوخی کنین، باهاتون شوخی می کنما. =))))))))

ریگولوس هنوز به وسط میدان نرسیده بود که ناگهان یک گل تریسترامی از آسمان فرود آمد و صاف به درون دماغ گاومیش فرو رفت. طی یک انفجار بزرگ، ریگولوس و گاومیش ترکیده و فضای ورزشگاه را به رنگ شیری مزین کردند.

-گاومیشه مه کشتن! گاومیش منه ره کشتن! گاومیشه! تیکه جیگر منه ره تیکه تیکه کردن و شیرشه رو در و دیوار پاچیدن. گاومیش منه ره!

اعضای تیم تف تشت برای اولین بار در تمام طول زندگیشان با دلسوزی به گریه و زاری بارفیو، درحالیکه دل و روده گاومیش را بغل کرده بود، نگاه میکردند. بالاخره آنها اولین کسانی نبودند که قربانی سیاست تک خوری و یکه تازی جنگ جهانی شده بودند.

فلش بک- کوچه پس کوچه های دیاگون

اعضای تف تشت خسته و بی حوصله گوشه زمین تمرینشان جمع شده بودند. زمین تمرینشان در واقع چیزی نبود جز کوچه تنگ و باریکی در کوچه دیاگون که پر از سطل های زباله بود. در هر دو سوی کوچه با گچ روی دیوار 3 حلقه کشیده بودند که نقش دروازه خودی و حریف را داشت. گربه های زباله گرد تنها تماشاگران تمرین های تیم بودند.
چند روزی از بازگشت تف تشتی ها از کاخ سفید و آغاز بهار اتمی گذشته بود که تغییرات ناشی از انفجار اتمی روی آنها خودش را نشان داد. وینکی با مسلسلش یکی شده بوده و دیگر مشخص نبود او جنی بود که مسلسل درآورده یا مسلسلی بود که جن درآورده است. آرسینوس هم کلا به توده ی جنبانی از کروات تبدیل شده بود که نقاب زده باشد. گودریک هم که به ضرب کتک و پس گردنی جای تریسترام مرحوم وارد تیم کرده بودند، از عوارض انگشتان شمشیری رنج میبرد و دم به دقیقه هم گندی بالا می آورد. کتی بیچاره دوباره به حالت جنون دچار شده و حتی فراموش کرده بود برود جایزه نوبلش را بگیرد. آن لحظه هم با مغزی که به شکل جوانه از سرش روییده بود مشغول بازی کوافل کوچک با بیشترهایی بود که اثراث جانبی کاربر مهمان را تشکیل میدادند. به نظر نمی رسید گوگل تغییر چندانی کرده باشد. حتی اینکه زمین و زمان را گل های کله تریسترامی برداشته بود و زرت و پرت گوشه و کنار را میترکاندند هم غم اصلی تیم را تشکیل نمیداد. مسئله اصلی جنگ جهانی بود که ظاهرا انفجار اتمی به او ساخته و به ورژن سه تغییر حالت داده بود.
گویا این تغییر ورژن اخلاق او را هم تغییر داده بود. جنگ جهانی همه چیز و همه کس را از یاد برده بود حتی همسر عزیزش را. دیگر کوییدیچ و روحیه تیمی برایش معنی نداشت و عقیده پیدا کرده بود که حرف، حرف خودش است. وقتی هم که توی بازی تمرینی همه گل ها را خودش زد و به کسی پاس نداد، در برابر اعتراض اعضای تیم سر همه شان نعره زده بود. حتی سر وینکی و به او گفته بود که لیاقتش خیلی بیشتر از یک جن دماغ مسلسلی است و بهتر از اینها حقش است. قهر کرده بود و رفته بود. برای همین در همان لحظه وینکی گوشه ای برای خودش نشسته و گوله گوله اشک میریخت و داخل دستمالش شلیک میکرد. چون به هر حال دیگر نمیتوانست فین کند.
در آن لحظه آرسینوس که داشت روزنامه عصر امروز را میخواند با دست به آن کوبید.
-اینجارو!

همه سرهایشان را خم کردند تا تیتر روزنامه را بخوانند: "لندن در آتش جنگ می سوزد!"
زیر تیتر روزنامه تصویر سیاه و سفیدی از لندن وجود داشت که در جای جایش، آتش جنگ شعله می کشید و وسط تصویر هم جنگ جهانی ایستاده بود و مردم را میسوزاند و بعد هم هارهار به ریش نداشته شان می خندید.
اعضای تیم با چهره هایی پوکر فیس به تصویر خیره شدند. آنها هم دوست داشتند بیل و کلنگ و مسلسلشان را بالا ببرند و در یک حرکت چریکی، روی شهر بپرند و آن را با خاک یکسان کنند. ولی جنگ جهانی تمام آرزویشان را با دو بمب نابود کرده بود.
تفی ها ناراحت شدند... تفی ها پوکرفیس شدند. تفی ها سرخورده و افسرده شدند.
تفی های بدبخت میخواستند برای اولین بار در زندگی پوچشان، لذت ترکاندن یک لندن را بچشند.
آنها سالها برای این مهم، دست و پا شکسته و در کوه های هیمالیا، به تمرین کونگ تف پرداخته بودند. درآخر هم استادشان را کشته و با او آبگوشت درست کردند و خوردند تا "جن تفی خووب" شوند. اما حالا، این فرصت با دست درازی جنگ جهانی، از دست رفته بود
تفی نمی خواستند با یک جنگ جهانی دیکتاتور در یک تیم باشند. درنتیجه آنها خیلی زود از مود "غمگین" به مود "عصبانی" تغییر حال دادند.
آرسینوس بقیه گزارش را خواند:
-"ظهر امروز یک فروند جنگ جهانی سوم وارد شهر لندن شد و با خشانت هرچه تمامتر شروع به تیر اندازی و کشتن عابران بی گناه اعم از مشنگ و غیره نمود. نامبرده با حضور مامورین وزارت حاضر به تسلیم خود نشد و طی یک حرکت مامورین وظیفه شناس و همیشه حاضر در صحنه وزارت را با انفجار یک بمب دستی به شهادت رساند."

چشم آرسینوس لغزید و به پایین گزارش جلب شد.
-"... گفته می شود جنگ جهانی سوم درحقیقت ترکیبی از جنگ اول و دوم نیست بلکه جنگی مجزا و تکامل یافته محسوب میشود."

ناگهان لامپی بالای سر آرسینوس روشن شد.
شاید تنها راه جلوگیری از تک خوری های جنگ جهانی، این بود که دست به دامان پدربزرگش می شدند. بعد هم با همدستی او، می زدند دل و روده جنگ جهانی سوم را به هم پیوند می دادند و با هم بر دنیا فرمان می راندند.
-چقدر من باهوشم. الکی نیست که یه دوره وزارت جادوگریو دادن دست من.

بعد بدون توجه به نگاه های گوسفند وار هم تیمی هایش، از دور گوگل را صدا زد:
-هی گوگله! بیا بگو جنگ جهانی اول رو از کجا میتونیم پیداش کنیم که بریم سر وقتش.

گوگل از زمان آغاز جنگ جهانی مدام در سایت های ضداخلاقی می گشت و حتی شکل و شمایلش شبیه یکی از آنها به نام "جادوگران" شده بود. گوگلِ ضداخلاقی، با یک حرکت سریع، از سایت ضداخلاقی و آستاکباری مذکور بیرون آمده، سرچی کرد و وارد ویکیپدیا شد.
نقل قول:
-جنگ جهانی اول (که با نام‌های نخستین جنگ جهانی، جنگ بزرگ و جنگ برای پایان همهٔ جنگ‌ها نیز شناخته می‌شود) یک نبرد جهانی بود که از ماه اوت ۱۹۱۴ تا نوامبر ۱۹۱۸ رخ داد. بدون هیچ زمینهٔ کشمکشی، سربازان بسیاری برای جنگ تجهیز شدند و مناطق بسیاری درگیر جنگ شدند. پیش از این هیچ جنگی به این اندازه تلفات نداشت. از سلاح‌های شیمیایی برای نخستین بار در این جنگ بهره گرفته شد. برای نخستین بار، بگونه انبوه مناطق غیرنظامی بمباران هوایی شدند و نیز برای نخستین بار در این سده کشتار غیرنظامیان در ابعادی گسترده در طول جنگ رخ داد. این جنگ به خاطر شیوهٔ جنگی خاکریزی به ویژه در جبهه غرب نیز شناخته شده است. این جنگ همچنین کاتالیزوری برای انقلاب روسیه بود که بر آینده جهان تأثیر گذاشت و از چین تا کوبا انقلاب‌های سوسیالیستی را دامن زد و از سویی زمینه‌ساز تبدیل شوروی به یک ابرقدرت جهانی شد و آغاز جنگ سرد با آمریکا را در پی داشت. تا مدت‌ها هیچ‌یک از دو سوی نتوانستند به پیروزی اصلی دست یابند و جنگ تا چهار سال به درازا انجامید. پیش از پیروزی متفقین نزدیک به ۱۰ میلیون تن کشته شدند. پس از پایان این جنگ در سال ۱۹۱۹ و در همایشی در پاریس، معاهده ورسای امضاء شد و تاوان‌های بسیار سنگینی بر شکست خوردگان جنگ تحمیل کرد.


آرسینوس، در فکر فرو رفت. کمی در افکارش غلت زد و کمی هم با آنها شن بازی کرد. بعد هم بین افکارش نشست و تمام دانسته هایش درمورد جنگ جهانی اول را کنار هم گذاشت تا به یک نتیجه واحد برسد. در نهایت، طی یک سری اقدامات کارآگاهی به نتیجه رسید و خانم مارپل و شرلوک هلمز و پوآرو را در جیب ماسکش گذاشت.
-فهمیدم چیکار کنیم. میریم به کوه های آلپ دنبال جنگ جهانی اول!



Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are mosalsal


پاسخ به: ورزشگاه ترنسیلوانیا
پیام زده شده در: ۲۱:۵۲ سه شنبه ۲۴ اسفند ۱۳۹۵
#44

آرسینوس جیگرold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۵۹ دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۲۲:۴۹ دوشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۷
از وزارت سحر و جادو
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 1513
آفلاین
توجه: جهت خواندن این پست و پست های بعدی، خواندن این پست ها الزامی میباشد!

تف تشتمون
vs
طوسی جامگانشون



Первая коса


استادیوم ترنسیلوانیا:

هوا به هیچ‌وجه آفتابی و صاف نبود. حتی می‌شد گفت بسیار کدر و تیره و غبارآلود بود. انگار حضور توده‌ی انبوهی از گرد و غبار گرداگرد شهر، به امری همیشگی تبدیل شده بود. آسمان حتی مثل لباس مادربزرگ‌های خسته، صورتی شده بود و همچون باران، از خود گُل پایین می‌فرستاد. البته گل‌هایی با چهره تریسترام در میانشان. چهره‌ها نیز خسته، زرد و بی‌حوصله به نظر می‌رسید. تماشاگران با خستگی روی صندلی هایشان در انتظار شروع آخرین دور مسابقه چرت می‌زدند. هر ازگاهی هم سرشان را بالا می‌آوردند و ارواح عمه گرانقدر گزارشگر را که یک ریز حرف میزد، مورد عنایت قرار می‌دادند و دوباره سرهایشان روی شانه هایشان می‌افتاد. با ورود دو تیم به زمین بار دیگر صدای نخراشیده گزارشگر بلند شد و روی اعصاب ملت سرسره رفت.
- عه اومدن بالاخره... اعضای دو تیم تف‌تشت و طوسی‌جامگانِ لندن همین حالا به داخل زمین بازی پا می‌ذارن. راستی گفته بودم از استادیوم ترنسیلوانیا در حدمت شما هستیم یا نه؟

کسی به گزارشگر محل نگذاشت. تماشاچیان انقدر از ورود دو تیم و رخ دادن یک اتفاق جدید خوشحال بودند که به تشویق هر دو تیم پرداختند. تف‌تشتی‌ها که کلاً از چیزی به نام جنبه، بی‌بهره بودند با حالت هایی ذوق‌زده و Like A Boss وارانه شروع کردند برای ملت دست تکان دادن و شکلک درآوردن. حتی شایعه شد که گودریک رقص شمشیر هم برایشان به اجرا گذاشت ولی کسی تا این لحظه صحت این خبر را تایید نکرده است!

مشاهده اعضای تف‌تشت باعث شد کم‌کم صدای تشویق‌های مردم رو به خاموشی بگذارد. نه به خاطر اینکه آنها تف‌تشتی بودند؛ بلکه دیدن چهره‌های دگرگون شده و متفاوت آنها کم کم شور و شوق حاکم بر ورزشگاه را به سکوت کشانید و به تدریج سکوت مرگباری بر ورزشگاه حاکم شد. همه حضار در سوژه با نفس‌هایی حبس شده به چهره‌هایی که مقابل چشم‌شان رژه می‌رفت خیره مانده بودند. حتی وقتی که جنگ جهانی جلو آمد و تنه محکمی به آرسینوس زد تا خودش جلوتر از بقیه قرار گیرد، این سکوت شکسته نشد.

ملت حاضر:
گزارشگر:
تیم حریف:

سکوت آنقدر ادامه پیدا کرد که حتی خود تف‌تشتی‌ها با همه تفی بودنشان متوجه شدند اوضاع چندان طبیعی نیست. کمی کله هایشان را خاراندند و به اطراف میدان به امید یافتن جواب مناسبی چشم دوختند. ولی چون کسی از آسمان به آنها جواب را نرساند، بدون هیچ‌گونه درکی، شانه ای بالا انداختند و جلو آمدند و منتظر سوت داور ماندند. سوتی که به نظر نمی‌رسید قصد به صدا درآمدن داشته باشد. آرسینوس، با باروفیو دست داد و البته زمانی‌که باروفیو می‌خواست یک بطری شیر گاومیش را در جیبش بچپاند، خود را عقب کشید. سپس چهارده بازیکن سوار بر جاروهایشان شدند و به آسمان رفتند.

- موجوداتی که در هوا می‌بینید، گونه‌ای نادر از موجودات هستند که خیلی موجود می‌باشند.

آرسینوس نگاهی به جنگ جهانی و بقیه هم‌تیمی‌هایش انداخت.
- میریم سمت دروازه. باید سعی کنیم اصلا گل نخوریم و البته این گل‌های تریسترام چهره که دارن از آسمون میان هم نخورن بهمون!

فلش بک- جنگل های آمازون

منظره بسیار سرسبز و جنگل‎واری در برابر دیدگان خوانندگان قرار داشت. نور آفتاب به زحمت خود را از میان انبوه شاخ و برگ درختان داخل می‌کشید؛ و صدای آواز دل‌انگیز پرندگان در بک‌گراند به گوش میرسید.

پاق!

صدای بلند مزبور، سکوت حاکم بر جنگل را در هم شکست و متعاقب آن، صدای بال زدن وحشت‌زده پرندگان به گوش رسید. این صدا چندین مرتبه دیگر تکرار شد. طولی نکشید که از میان بوته های تمشک چندین نفر ظاهر شدند.
- لعنت به این جنگل... این بهترین کراوات من بود!

وینکی که پشت سر آرسینوس حرکت می‌کرد، با ته مسلسل، به تلافی پس‌گردنی‌هایی که تا آن روز خورده بود یکی پس کله او نواخت.
- وینکی فکر کرد که کله نقابی بی کفایت ترین جادوگر قرن بود و خودش هم ندونست کجا باید غیب و ظاهر شد!

همان لحظه که آرسینوس آماده می‌شد تا یک پس‌گردنی دیگر نثار وینکی کرده و به دنبالش با جنگ جهانی یک دست گرگ و گله می‌بَرم بازی کند، صدای خش‌خشی از پشت بوته‌ها توجه‌شان را به خود جلب کرد.
چیزی نگذشت که یک عدد ببر بنگال جلویشان سبز شد. تفی‌ها تا به حال ببر ندیده بودند. آن‌ها فقط پلنگ صورتی را آنهم به رنگ آبی دیده بودند. نتیجتاً نمی‌دانستند که در مقابل یک ببر باید چه کار کنند. پس دهانشان را باز کردند تا جیغ بنفشی سر دهند و موجب ناراحتی ویولت شوند. اما ببر مزبور به سرعت جلو آمد و با یک حرکت خود را روی آن‌ها انداخت تا صدایشان در نیاید.
- منم گودریک بابا! چرا همچین می‌کنید؟ الان همه رو خبر می‌کنید.

و به دنبالش دست انداخت و نقاب ببریش را از سر درآورد.

تف‌تشتی‌ها:

آرسینوس به سرعت از جا بلند شد تا ضمن حفظ کردن شأنش، ردایش بیشتر از این کثیف نشود. بعد نگاه اتهام آمیزی به گودریک در لباس مبدل انداخت.
- اینجا چیکار میکنی؟ مگه تو موسس گروه گریفندور نیستی؟ انقدر از ما خسته شدی که اومدی تو جنگل در قالب حیوانات زندگی میکنی؟ به من بگو چرا آخه لعنتی؟ مگه ما با تو چیکار کردیم؟

بقیه تف‌تشتی‌ها، حتی جنگ جهانی، از شنیدن این مرثیه به گریه درآمدند. درحالیکه به پهنای صورت اشک می‌ریختند، دستمال‌هایشان را درآوردند و با تولید آلودگی صوتی فراوان، فین محکمی کردند. گودریک تمام این مدت با چهره‌ای پوکر فیس بهشان خیره شده بود. بعد سری به نشانه تاسف تکان داد.
- جنگل؟ حیوانات؟ آرسینوس پسرم، تو هیچوقت تو غیب و ظاهر شدن خوب نبودی. اینجا جنگل نیست. اینجا پارک نزدیک کاخ سفید ایناست. من اومده بودم شمشیر واشینگتن رو بردارم ببرم به مجموعه شمشیرهام اضافه کنم.

آرسینوس:
تف تشتیا:
گودریک:

دقایقی بعد - دفتر ریاست جمهوری آمریکا

رئیس جمهور بلاد کفر که به تازگی با ماشین شماره چهار، موهایش را به اجبار برایش کوتاه کرده بودند، نشسته بود مقابل لپ‌تاپ مجللش و داشت توئیتر بازی می‌کرد و همزمان صفحه مربوط به دوربین‌های امنیتی را مینیمایز کرده بود تا اگر کسی خواست وارد شود، به سرعت اجرایش کند و نشان دهد که ترومپت رئیس جمهور خووب و ای است. در همان موقع، وی ناگهان به توئیتی خنده‌دار رسید و البته در اتاقش هم باز شد و مردی که شباهت بسیاری به چنگال داشت، وارد اتاق شد.
- دونی... چون امروز رئیس جمهورِ خوبی بودی، گوشیتو آوردم اینستاتو چک کنی و بعدشم باهم بریم بازی «به اشتراک گذاری پسورد من تو توئیتر» رو انجام بدیم.

ترومپت سریعاً برنامه دوربین‌های امنیتی را باز کرد.
- نه چنگال... الان به شدت سرم شلوغه. دارم امنیت اینجا و محافظینم و تو که معاون اولم هستی رو چک می‌کنم.

ترومپت بعد از گفتن این حرف، به آرامی کاغذی که روی آن «حکم اعدام معاون اول، به دلیل اینکه جانشین رئیس جمهور است»، را گذاشت داخل کشوی میزش. بعد سرش را برگرداند تا به بازی توئیتریش بپردازد که ناگهان چشمش به صفحه مانیتور افتاد. اول عضله چشمش با حالتی عصبی چندبار پرید. بعد خنده مسخره‌ای کرد، گویی خواب می‌بیند. بعد یک مرتبه مثل دیوانه‌ها از جا پرید و در حالی که آب دهانش با شدت به اطراف می‌پاشید نعره زد:
- به هیتلر قسم اینارو راه بدید اینجا، همتونو اعدام میکنم!

بعد هم بدون آشوبی که با گفتن این حرف در کاخ سفید راه انداخته بود، بدون پاسخ به این سوال که چه اتفاقی افتاده، گوشیش را چنگ زد و سریع درب مرلینگاه مخصوص توئیت کردنش را باز کرد و پرید تو!
محافظین هم که هنوز متوجه نشده بودند دقیقاً چه اتفاقی رخ داده، مقادیری به هم نگاه کردند و بعد به چنگال چشم دوختند که با خونسردی داشت توی یک آینه جیبی، شمایل دماغ عملکرده‌اش را برانداز می‌کرد. او هم بدون اینکه نگاهش را از آینه بردارد، گفت:
- شنیدین که چی گفت. همه در و پنجره هارو قفل کنید نذارین کسی بیاد تو.

محافظین هم مثل بچه‌های حرف گوش کن دویدند تا درهای اتاق بیضی شکل را قفل کنند.
اگر آنها میدانستند که چه کسانی قصد ورود دارند و قرار است چه بر سرشان بیاورند، قطعا دور کاخ سیم خاردار می‌کشیدند و به آن جریان برق وصل می‌کردند. بعد به تمام سازمان‌های مربوطه اعلام خطر می‌نمودند و سیستم پدافند موشکی را فعال می‌کردند. ولی افسوس که آنها فقط مشتی محافظ بودند.
همینکه درها قفل شد، جریانی از دود با چاشنی جنگ جهانی، از داخل سوراخ کلید به داخل اتاق راه پیدا کرد. بعد با لبخندی ترولی، کله دو محافظی که همچنان داشتند اتاق را قرق می‌کردند، بهم کوبید. محافظان هم همراه با گردش سیارات به دور سرشان پخش زمین شدند و هفت تا رئیس جمهور قبلی را در خواب دیدند و در کنارشان پاپ کورن خوردند حتی.

جنگ جهانی مبلغی با در ور رفت. ولی او هرگز موجود صبوری نبود و زود حوصله‌اش سر می‌رفت. در نتیجه خیلی زود بی خیال باز کردن به صورت صلح جویانه شد. با دو انگشت، سوراخ سمت چپ بینی را به سمت در نگه داشت و سپس با تمام قدرت فین کرد. در نتیجه این حرکت چندش آور، در کنده شد و پنج عضو دیگر تف‌تشت، همراه با گودریک وارد شدند.
گوگل در حال ارائه آخرین مطالب مربوط به سفر در زمان به کتی، آرسینوس در حال صاف کردن کراواتش، کاربر مهمان در حال چشم غره رفتن به زمین و زمان، و وینکی در حال تی کشیدن زمین. آنها تریسترام را با خود نیاورده بودند. به او مقادیری نخود سیاه داده بودند و وعده‎ای داده بودند مبنی بر اینکه اگر به خوبی مراقب اطراف باشد، نخودها به پاپ کرن تبدیل میشوند.

آرسینوس جلوتر از همه پا به درون اتاق گذاشت. درحالیکه سعی می‌کرد کرواتش را صاف کند، بدون توجه به محافظانی که با اسلحه سرش را نشانه رفته بودند، نگاهی به دور و بر اتاق کرد.
- رییس جمهور کجان؟ داشتیم از اینجا رد می‌شدیم، گفتیم یه سلام علیکی باهاشون داشته باشیم. راستی اگر شمشیر این رفیقتون واشنگتون رو هم به این دوست ما قرض بدین خیلی ممنونتون می‌شیم.

محافظین با نگاه‌هایی حاکی از بی‌اعتمادی محض، نگاهشان را از آرسینوس به پشت سر او معطوف کردند. از کتی بل که عینک بزرگی بر چشم داشت و بی‌اعتنا به وقایع حاضر، مشغول رد و بدل کردن اطلاعات با گوگل بود به وینکی دوختند که داشت کف زمین را با یک تی کثیف، سیاه می‌کرد. کاربر مهمان هم همان گوشه‌ها ایستاده بود. با نگاهی خسته به در و دیوار اتاق نگاه می‌کرد و آه میکشید. محافظین ترومپت برای همه موقعیت‌های خطرناک آموزش‌های لازم را دیده بودند ولی مشخصاً کسانی که مقابلشان ایستاده بودند، در آن دسته از تعاریف نمی‌گنجیدند. هرگز کسی به آنها نگفته بود وقتی با یک مشت دیوانه در یک اتاق زندانی می‌شوند باید چکار کنند.
ابتدا نگاه‌های مردد رد و بدل کردند. سپس به چنگال خیره شدند که بی‌توجه مشغول ور رفتن با جوش صورتش بود. عاقبت دوباره به آرسینوس خیره شدند که داشت به در مرلینگاه، تازه‌ترین مخفیگاه ترومپت نزدیک می‌شد.

در حینی که آنها کماکان مشغول فکر کردن بودند که برای این موقعیت چه کار باید انجام دهند، آرسینوس خودش را به درب مرلینگاه رساند و در زد.
- پرزیدنت ترومپت؟ اصلا نیازی نیست بترسید. نیت ما خِیر هستش کاملا!
- برو گمشو!ترومپت ننه ته!

آرسینوس اندکی فکر کرد تا به یاد بیاورد که مادرش چه زمانی نام ترومپت را برای خودش برگزیده بوده است؟ ولی چون نتیجه‌ای نگرفت شانه ای بالا انداخت. سریع چوبدستشی‌اش را در دست گرفت، به سمت در لرزان نشانه گیری کرد و قبل از اینکه محافظان رئیس جمهور بتوانند جلویش را بگیرند، «آلوهومورایی» بر جان در افکند. در مرلینگاه باز شد و هیکل رئیس جمهور از مرلینگاه فرهنگی‌اش به بیرون پرتاب شد و تازه آنجا بود که آرسینوس فهمید مرلینگاه بسیار تنگ درست شده است. پس برای هم‌دردی با رئیس جمهور، اندکی لعنت بر سازندگان بی‌فکر و درنده فرستاد.

محافظان ترومپت با دیدن این صحنه بالاخره آموزش مورد نظرشان را یافتند. اما صد افسوس با یک فوت جنگ جهانی، همه به در و دیوار چسبیدند و موفق نشدند آموزه‌هایشان را به نمایش بگذارند تا از اساتیدشان کارت صد آفرین بگیرند.
آرسینوس هم لبخند مهربانی به صورت وحشت زده ترومپت زد و بعد از آن هم به کمک وینکی، رئیس جمهور را بلند کرد و روی صندلیش نشاند.

- بابا من چه گناهی کردم که گیر شما دیوونه‌ها افتادم؟! اینا به من گفتن بیا داوری کن، رئیس جمهورت می‌کنیم، نگفتن همچین چیزی میشه. اینا تو برنامه نبودن.

وینکی برای آرام کردن وی، دستمالی زیر اشک‎‌هایش گرفت و شروع کرد به دستمال کشیدن موهای بور و همزمان با او اشک ریخت ولی بعد متوجه شد چیزی به عنوان مو روی سر رئیس جمهور نیست و در واقع کلاه گیس است که با تف و آب دهان روی سر او چسبانده شده‌است. ظاهرا بلند کردن موهای رییس جمهور، آنهم به حالت قبلی، تا چند سال آینده ممکن نبود اصلاً.

- اهم... میگفتم. من برای جبران کارهای بدی که کردیم، برای شما معجونی تهیه کردم که موهاتون رو به حالت قبلی برمی‌گردونه.

ناگهان اشک های ترومپت خشک شدند. چهره‌اش که کبود شده بود، به رنگ نارنجی سابقش بازگشت. سپس با نعره‌ای به محافظانش که تازه داشتند بهوش می‌آمدند، گفت:
- خاک بر سرتون. گم شید از اتاقم بیرون. برای چی جلوی این مهمونای محترمو گرفته بودید؟! من کاملا تکذیب میکنم هرچی که گفتمو.برید واسه مهمونای من چایی بیارید!

محافظان سریع دویدند از اتاق بیرون و رییس جمهور را با مهمان های عجیب و غریبش تنها گذاشتند. ترومپت نگاهی به دور و برش انداخت تا اینکه چشمش به کتی بل در حال تحقیق افتاد.
- گفته بودم که من خیلی به بانوان احترام می‌ذارم؟

آب از لب و لوچه ترومپت سرازیر بود و کماکان داشت کتی بل را چهارچشمی برانداز می‌کرد. کتی بل هم کله‌اش توی لپ تاپش بود و به جدیدترین یافته‌های گوگل خیره مانده بود. ترومپت کم کم داشت به او نزدیک می‌شد که آرسینوس خطر را حس کرد و دستش را روی شانه وی قرار داد.
- بفرمایید. این هم معجون. البته باید بگم که...

آرسینوس فرصت نکرد تا جمله‌اش را کامل کند چون مجبور شد با هکتور گلاویز شود که ویبره‌زنان وارد کادر شده بود. ترومپت هم از حواس پرتی موقت آرسینوس استفاده کرد و شیشه خوش آب و رنگ را از دستش قاپید. بعد در حالیکه با حالت به شیشه نگاه می‌کرد و به جای چشم، قلب روی صورتش درآمده بود؛ درب شیشه معجون را باز کرد و همه‌اش را یکجا سر کشید. سپس با آستین لبش را پاک کرد.
آرسینوس که در نهایت موفق شده بود هکتور را با لگدی از کادر بیرون کند، برگشت و با شیشه معجون خالی مواجه شد.
- این برای مصرف یک ماه بود ها.
- مشکلی نیست. من کارم درسته. خیلی باهوشم. من کسی هستم که مهاجر اخراج می‌کنم. من تو دهن دشمنای ولاد میزنم.
- ولاد کیه؟ منظورتون ولاد چکمه هستش دیگه؟
- بله دقیقا. یادم بندازید حتما خاطره روز ولنتاین که بردمش رستوران فرانسوی خیابون بغلی رو تعریف کنم حتما...

آرسینوس اصلاً علاقه‌ای به شنیدن راجع به ماجراجویی‌های رئیس جمهور روسیه و آمریکا نداشت. پس دستش را دایره‌وار در کنار شقیقه‌اش تکان داد و به هم‌تیمی‌هایش نگاه کرد و البته آنها نیز به علامت درک، سری به تایید تکان دادند. حتی کتی در همانجا به صورت سرپایی، مقاله‌ای برای درمان بیماری‌ خودشیفتگی نوشت و جایزه نوبل صلح سرعتی را گرفت و بعد هم آن را کوباند توی صورت تمام کسانی که می‌گویند برای نوشتن یک مقاله باید عمر خود را صرف کرد.

ترومپت سپس شیشه معجون را به داخل مرلینگاه فرهنگی‌اش پرتاب کرد که البته صدای شکستن شیشه، به یادش آورد که آنجا یک مرلینگاه واقعی نیست.
- اوه... سرایدار، بلند شو بیا اینجارو جمع کن.

بلافاصله مردی کت و شلوار پوش وارد اتاق شد، یک عدد جارو خاک انداز برداشت و رفت داخل مرلینگاه، در را هم بست روی خودش تا عملیات پاکسازی را آغاز کند. یک نفر دیگر هم با سینی چای وارد شد تا به پذیرایی از مهمانان ناخوانده رئیس جمهور بپردازد.

اما ظاهراً قرار نبود همه چیز به همین آرامی باقی بماند. جنگ جهانی که تا آن لحظه پیدایش نبود، از سوراخ کلید یکی از اتاق ها بیرون آمد و مشغول گشتن دور اتاق شد. نگاهی به تصاویر رؤسای جمهور قبلی انداخت و وقتی به واشینگتون رسید، با چشمانی به صورت اون خیره شد.
صدای جیغی همان لحظه اتاق را پر کرد.
- به اون دست نزن مرتیکه!

ظاهراً گودریک با یافتن محل اختفای شمشیر جرج واشینگتون، درحالیکه آب از لب و لوچه‌اش سرازیر شده بود، طی یک حرکت آن را کش رفته بود. بالافاصله صدای آژیر خطر در کل کاخ سفید پیچید. لحظه ای بعد ترومپت به همراه محافظینش با گودریک گلاویز شده بودند تا شمشیر یادگاری واشینگتون را از او پس بگیرند.

آرسینوس که وضعیت را دید، ترسید که یکهو ارتشی از مشنگها روی سرشان خراب شوند، پس به کمک ترومپت و دار و دسته اش شتافت. جنگ جهانی نگاهی به بقیه اعضای حاضر انداخت. چنگال حالا داشت ابروهایش را مرتب می‌کرد. کمی دورتر از محل درگیری هم کتی بل و گوگل سرشان به کار خودشان گرم بود.
- جنگ جهانی دوست داشت با همسر دلبندش وینکی صحبت کرد؟

جنگ جهانی به همسرش وینکی توجهی نکرد و نگاهی سریع به کاربر مهمان انداخت که در گوشه‌ای خوابش برده بود. سپس آرام خودش را به میز ریاست جمهوری رساند و مشغول جستجو در کشوهای آن شد.
ترومپت که از جنگیدن بر سر شمشیر با گودریک خسته شده بود، موقتاً بی‌خیال ماجرا شد و برگشت تا برود یک لیوان آب بخورد. کمی توئیت کند و اگر حسش بود باز به دعوا برگردد. اما مشاهده جنگ جهانی که کنار میزش ایستاده بود او را در جا خشک کرد.
- نـــــه! اون میز کل کنترل بمبهای هستهای کشور رو توی خودش داره!
- اوه! موهاتون دارن رشد میکنن دوباره.
- دستتو بکش... شمشیرو ول کن بوقی! ننگ خانه شیرها بر تو باد!

صحنه اسلومشن شد. ترومپت با حرکتی آهسته درحالیکه دهانش را تا ته باز کرده بود و مشخص بود از ته دل نعره میزند، به سمت جنگ جهانی رفت که با لبخندی شیطانی بالای میز ایستاده بود و به دکمه قرمز رنگ داخل کشوی سمت چپ خیره شده بود.
همان لحظه که ترومپت به سمت جنگ جهانی شیرجه زد، انگشت دود مانند جنگ جهانی دکمه قرمز را فشرد. صحنه بالافاصله با حالت قبل برگشت. ترومپت با شدت پرت شد بغل جنگ جهانی و هردو با شدت زمین خوردند.

بالافصله میز باستانی ریاست جمهوری شروع کرد به جرقه زدن، و همزمان زمین به لرزه افتاد. تف‌تشتی‌ها به همراه خود رئیس جمهور دویدند به سمت پنجره‌های اتاق تا چیزی را که اتفاق می‌افتاد به چشم مشاهده کنند. دریچه‌هایی مخفی روی زمین یکی پس از دیگری باز می‌شدند و موشک‌های عظیم از داخل آنها بیرون آمده و به سمت هدف نامعلومی تنظیم می‌شدند. تریسترام که در راستای حفاظت مشغول فیلم گرفتن از یک زنبور بود، بدون توجه به دست تکان دادن‌ها و فریادهای هشدار آمیز هم‌تیمی‌هایش، از مشاهده موشک‌های آماده پرتاب ذوق مرگ شد. پرید روی یکی از موشک‌ها تا با آن سلفی بگیرد.
اما در کسری از ثانیه موشک‌ها شلیک شدند. زمین و زمان گویی به هم پیچید. صدای کر کننده‌ای بلند شد. زمین شیارهای عمیقی برداشت و پنجره‌های کاخ فرو ریخت و روی در و دیوار تازه رنگ شده کاخ شکاف های عمیقی ایجاد شد. شیشه ها خرد شدند؛ اما ماجرا به همینجا ختم نشد. چندتایی از موشک‌ها هم چاشنی‌شان عمل نکرد و درست بیخ گوش کاخ نشینان منفجر شدند...

دقایقی بعد:

تف‌تشتی‌ها یکی یکی و به سختی از جای خود بلند شدند. زمین و زمان گویی رویشان آوار شده بود. آرسینوس درحالیکه به سختی سرفه می‌کرد و کراواتش کلاً دود شده بود، از جا بلند شد. نگاهی به دور و برش انداخت. هیچ نشانی از کاخ نشنیان باقی نمانده بود. از خود کاخ سفید هم البته تنها درب ورودی و چهارچوبش باقی مانده بود.

آرسینوس سری تکان داد. شاید همه اینها یک خواب بود. یک خواب وحشتناک. و شاید با سر تکان دادن موفق می‌شد از این خواب ترسناک بیدار شود.
- همه چیز درست میشه... من میدونم که میشه. احیاناً کسی رئیس جمهورو ندیده؟

او در حالی این را گفت که داشت به محلی که چند ثانیه قبل، رئیس جمهور آنجا افتاده بود، اشاره می‌کرد. بقیه تف‌تشتی‌ها نیز به آنجا نگاه کردند ولی آنجا دیگر هیچ چیز نبود. تنها چیزی که در مقابل خاکستر میز ریاست جمهوری دیده می‌شد جنگ جهانی بود که سعی می‌کرد متوجه شود چه اتفاقی رخ داده است.

آرسینوس شانه‌ای بالا انداخت. شاید کاری برای رئیس جمهور پیش آمده بود که ناچارش کرده بود بی‌خبر آنها را ترک کند.
تف‌تشتی‌ها آه و ناله کنان درحالیکه نقاط دردناک بدنشان را مالش می‌دادند، غرولندکنان از اینهمه بی‌نزاکتی از جا بلند شدند تا از کاخ خارج شوند. لحظه ای در آستانه درب ایستادند تا به منظره مقابلشان خیره شوند.
به نظر می‌رسید تا شعاع چندکیلومتری کاخ چیزی باقی نمانده باشد. زمین به کلی زیر و رو شده بود. تمامی درختان از ریشه درآمده بودند و در پاره‌ای نقاط آتش و دود به آسمان بر میخاست. آسمان از شدت انفجار هسته‌ای تیره و تار می‌نمود. هیچ نشانی از موجود زنده‌ای به چشم نمی‌خورد. رسماً قیامتی به پا شده بود.

از آنجاییکه تف‌تشتی‌ها موجودات خون‌سردی بودند؛ در قبال این فاجعه شانه‌ای به نشانه بی‌اعتنایی بالا انداختند. سپس همگی از درب کاخ خارج شدند و آرسینوس درب را پشت سرشان بست تا مبادا یک وقت شب، دزدی هوس کند به کاخ سفید دستبرد بزند. درب مزبور در برابر این همه آینده نگری تاب نیاورد و به تلی از خاکستر تبدیل شد و اساساً بر باد رفت!
آرسینوس به چهره گیج هم‌تیمی‌هایش و همچنین گودریک نگاه کرد. به نظر می‌رسید حداقل گودریک از داشتن شمشیر جدید خوشحال باشد. و البته آرسینوس تصمیم گرفت از این خوشحالی وی سوءاستفاده به عمل بیاورد، پس گفت:
- میگم گودریک... حالا که ما یه بازیکن کم داریم می‌شه تو بیای توی تیم؟
- میشود فرزند. میام توی تیم.

تف‌تشتی‌‌ها: تصویر کوچک شده


چند ثانیه بعد چندین صدای پاق بلند سکوت وهم انگیز حاکم بر فضا را شکست.

دقایقی بعد، تف‌تشتی‌ها به رختکن تیمشان رسیده بودند تا برای شروع مسابقه آماده شوند. اصولاً مسابقات کوییدیچ به هیچوجه متوقف نمی‌شدند. حتی اگر گل‌های تریسترام چهره از آسمان می‌باریدند و حتی اگر رئیس فدراسیون استعفا می‌داد.

پایان فلش بک، بازگشت به چند ثانیه پیش از شروع فلش بک!

بالاخره گزارشگر و حضار حاضر شدند به ضرب تهدید نویسنده در پست حاضر شوند. تیم مقابل نیز با زور کتک و پس گردنی رئیس فدراسیون و داور و مدیریت، با کراهت پذیرفت تا با تف‌تشتی‌ها مسابقه دهد ولی کاپیتان تیم حتی با تهدید بلاک و بن از آیپی حاضر نشد با تف‌تشتی‌ها دست بدهد. وقتی سوت آغاز مسابقه به صدا در آمد و اعضای دو تیم به پرواز درآمدند صدای گزارشگر به گوش رسید:
- مسابقه حالا رسما آغاز می‌شه. داور کوافل رو تو هوا رها کرد که زاموژسلی گرفت... اوه نه یه چیز مثل جت از جلوش رد شد و... اوه دیگه توپ تو دستش نیست. دست این چیزه‌ـست... چیز...

گزارشگر از توصیف چیزی که توپ را قاپیده بود عاجز ماند. همانگونه که تماشاگران عاجز بودند و این هیچ ربطی به عجز نویسنده از توصیف چیز مزبور ندارد!
به هرحال گزارشگر احساس عجز خود را سرنگون کرد و به ادامه گزارشگری‌اش پرداخت.
- این چیز میره سمت دروازه و تلاش آرسینوس رو برای اینکه بهش پاس بده ندید می‌گیره... بارفیو جلو میاد و شپلخ! توپ خورد تو سر بارفیو و رفت تو دروازه... گل به نفع تف‌تشت هرچند که دیگه تف‌تشت نیستن. ولی اینجا اسم تف‌تشت نوشته شده... پس اینا تف‌تشت هستن حتی حالا که نیستن. شایدم اونا هیچوقت تف‌تشتی نبودن حتی وقتی که بودن؟

شاید می‌شد گفت حق با گزارشگر است. تف‌تشتی‌ها به نوعی، دیگر تف‌تشتی نبودند. شاید هم بودند ولی مثل همیشه نبودند. در اثر موج انفجار اتمی آنها جهش پیدا کرده بودند...


ویرایش شده توسط آرسینوس جیگر در تاریخ ۱۳۹۵/۱۲/۲۴ ۲۲:۰۲:۵۲
ویرایش شده توسط آرسینوس جیگر در تاریخ ۱۳۹۵/۱۲/۲۴ ۲۲:۲۱:۰۱


پاسخ به: ورزشگاه ترنسیلوانیا
پیام زده شده در: ۱۶:۴۱ شنبه ۲۵ مهر ۱۳۹۴
#43

مرلین کبیر old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۴۸ دوشنبه ۱۶ دی ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۲۱:۳۴ چهارشنبه ۷ آبان ۱۳۹۹
از دین و ایمون خبری نیست
گروه:
کاربران عضو
پیام: 703
آفلاین
نتیجه بازی تراختور زرد با ترنسیلوانیا (ورزشگاه ترنسیلوانیا)


تراختور زرد:
آریانا دامبلدور: 90
لاکرتیا بلک: 88
رز زلز: 86

امتیاز تیم: 88
امتیاز هماهنگی پست ها: 18


ترنسیلوانیا:
کلاوس بودلر: 73
روونا راونکلاو: 64
فلور دلاکور: 66

امتیاز تیم: 67.6
امتیاز هماهنگی پست ها: 10


برنده مسابقه: تراختور زرد
صاحب گوی زرین: تراختور زرد




پاسخ به: ورزشگاه ترنسیلوانیا
پیام زده شده در: ۰:۵۲ سه شنبه ۲۱ مهر ۱۳۹۴
#42

فلور دلاکورold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۰۴ چهارشنبه ۸ تیر ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۸:۰۹ جمعه ۶ دی ۱۳۹۸
گروه:
کاربران عضو
پیام: 1024
آفلاین
ترنسلیوانیا در مقابل تراختور زرد
پست پایانی


زنوفیلیوس زل زده بود به چشمانِ روشنِ دخترش..
زمان بی مفهوم شده بود..
مکان هم..
هیچکس جز آن دو در جهان وجود نداشت..
همه چیز پوچ بود..
همه چیز..
حتی خاطره ای که از قدحِ اندیشه چشمانِ دخترکش می چکید..

- یادته.. پدر؟


فلش بک

ماه کامل بود و شب، به شکلی عجیب و غریب روشن!
مهی غلیظ، فضای مقابلِ خانه سفید رنگ را فرا گرفته بود. به حدی که خانه، در نگاه اول دیده نمی شد. لونا صدا زده بود که:
- مامان؟ بابا؟
-
صدای آوازِ محزونی، به زبان ناشناخته از داخل خانه شنیده می شد. پیشانی بلند لونا ذره ای چین خورد. شنیدن صدای آواز از داخل خانه، آنقدر ها هم عجیب و غریب نبود. اما این صدا، شباهتی به صدای زنوفیلیوس.. یا "او" نداشت..
- توتاره ژیناکا..
ژیناکارا سیناکا..
خَواسن چیگارا..
قیانا چیارا..

لونا افکارش را تصحیح کرد. صدا، به نوعی ورد جادویی می ماند.. و او نمی توانست انکار کند که ترسیده است!

- سیوچیکا کلیکا..
ریکا ریکا..
سانا خیکا..
ژیناکارا چیارا..


قدم هایش را تند تر کرد. چند ثانیه بعد که به مقابلِ خانه رسید، بی اختیار از کلیدِ غبار گرفته اش استفاده کرد و در را بی صدا گشود.

- توتاره ژیناکا..
ژیناکارا سیناکا..
خَواسن چیگارا..
قیانا چیارا..


و صدا نزدیک تر می شد..
مه هم غلیظ تر..
حرکاتش غیر ارادی بودند..
به سوی اتاق مطالعه گام برداشت و ناگهان، در را باز کرد..
و نور، با شدت به صورتش کوبیده شد!

چیزِ زیادی قابل دیدن نبود.. تنها مه غلیظ.. و.. شبحِ کمرنگ خودش بود که بر فراز میز مطالعه می درخشید و به مرور زمان کمرنگ می شد؟

پایان فلش بک

آخرین قطره خاطره هم چکید.. سوال هایِ درونِ چشمانِ لونا، همچنان با پوچی درون نگاهش متضاد نبود..
که سوال هایش.. در آن لحظه.. محض ترین پوچی عالم بودند!
- و من.. حتی نمیدونم که.. دارم تاوان چیو پس میدم.. فقط.. دارم تاوان پس می دم.. مگه نه؟
پدر هم، با چشمانش زمزمه کرده بود که:
-نه.. " قراره" تاوان پس بدی.. و تاوانِ عظیمی رو.. احتمالا..
-چی.. تاوان چی رو؟

زنوفیلیوس چشمانش را بست. خاطره هایش را یک به یک مرور کرد..
پیش از این لیگ.. پیش از طفره زن.. پیش از مسافرت.. پیش از کوله پشتیِ آبی رنگی که تمامِ زندگیِ او و دخترش بود.. پیش از همه اینها.. ویلایی سفید رنگ.. کنار دریا!
و خاطرات از چشمانش می چکیدند..


فلش بک

فضای خانه، سوت و کور بود و سنگین. دیوار ها بر سینه زنوفیلیوس سنگینی می کردند..
باز هم ماه گرفته بود.. و هر ماه گرفتگی.. " او" را به خاطرش می آورد..
که در یکی از همین ماه گرفتگی ها " او" را از دست داده بود..
که هنوز هم نمی دانست چگونه تاب آورده این غم را..
شاید به خاطر لونا..
دخترکش.. که همه فکر می کردند به پدرش رفته.. و چه کسی " او" را دیده بود تا اقرار کند که دخترک، به نوجوانی های مادرش می مانَد؟

ساعتها بود که روی صندلیِ شیری رنگ تاب می خورد و فکر می کرد..
حوصله اش سر رفته بود.. و پرده را کنار زده بود..
باز هم..

- ماه گرفتگی! بهش خسوف هم می گن!

و آنقدر هراسیده بود از رویا بودنِ این صدا، که چهره اش را بر نمی گرداند..

- میشه برگردی؟

با خود تکرار کرد که " او" برای همیشه رفته.. که دنیایشان را ترک کرده..

- میدونی زنو.. واقعا نیومدم که در پناه این ماه گرفتگی، شبِ رمانتیکی رو با هم بگذرونیم.. برایِ.. برایِ.. کمک اومدم.. ینی.. باید میومدم!

مرد، رویش را برگردانده بود.. و چقدر لباس سفید به تنِ " او" می نشست..
نتوانسته بود سخن بگوید.. و " او" با عجله، سخن گفته بود..
در میان سخن هایش گریه کرده بود که دخترکشان در خطر است..
که " یک چیزی.."
که " آخرین باری که دیدمت، قبول داشتی یه سری موجوداتی که هستن و ما.. نمیبینمشون! "
که" وقتی تو دنیای مرده ها یه اتفاقی میوفته.. انتقامشو از بازمانده های همدیگه می گیرن..! "
که " صدای منو میشنوی؟ "
و در آخرِ همه این زاری ها.. زنوفیلیوس از جا بلند شده بود.. به سمتِ " او" رفته بود و آغوش گشوده بود برایِ بانویِ گم شده اش..
" او" هم فریاد زده بود که:
- منو نمیشنوی؟

و عشق، که یک بیماریِ بدخیم بود..
زنوفلیوس.. واقعا چه شنیده بود در آن لحظات؟ اگر کمی بیشتر دقت می کرد.. شاید..

و بعد از آن، همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد.
مرد، در تمنای بانویِ گم شده اش می سوخت و نمی فهمید اتفاقات دور و برش را.. محدوده نگاهش هم که فقط چشمانِ آبی رنگِ " او" بود..
و جادو.. هنگامی که نتواند در برابر عواطفی اینچنین ویران کننده بایستد.. چه به کار می آید؟

- زنو.. لونا الآن کجاست؟
و مرد نمی دانست..
" او" در آن زمان یک مادر بود و طرف مقابلش.. نه یک پدر، تنها یک مرد!

" او" یک چیزهایی گفته بود از خنثی شدن خوبی و بدی..
از مجازات گفته بود و قوانین طبیعت..
بعد هم از جا جسته بود و به دنبالِ دخترکش، دویده بود سمت اتاق مطالعه.. " مرد" هم به دنبالش..
چرا فراموش کرده بود بگوید که لونا از خانه خارج شده؟
چرا آنقدر مسخ شده بود که از خود نپرسیده بود سر و صدای اتاق مطالعه بر اثر چیست؟

پایان فلش بک

آسمان سرخ تر می شد.. رنگ خون می گرفت.. می تپید.. بعد زمان بی معنا بود.. بعد مکان هم!
و زنوفیلیوس، همچنان ایستاده بود مقابل دخترکش.. با چشمانشان زمزمه می کردند برای هم..
- حرفمو باور کن لونا.. وقتی که دارم میگم خنثی شدنِ خوبی و بدی.. تنها یک انفجار شدیدِ نوره..
و خاطرات هم خوانی پیدا می کردند..
- باز هم نمیفهمم..
- من.. هم!

و پوچی، در هوا شناور بود!
چه اتفاقی در حالِ رخ دادن بود؟
هنوز هم، هیچکس نبود.. جز این دو نفر!

- تنها مرگه که می تونه بهای یه زندگیو بده!

صدا، محکم بود و.. مرموز!
و مانند خون، از رگِ اصلیِ آسمان بیرون می زد..

- زندگی لونا.. جلوی چشم کسی بهش پس داده شد که عاشقش بود!

و نیازی به ادامه دادن؟ وجود نداشت!
لونا، دسته جارو را در دستانش فشرد و به سوی آسمان اوج گرفت.

- لونا؟

دخترک، پاسخی نداد.
و باز هم اوج گرفت..

- لونا؟

و دخترک، باز اوج می گرفت.

زنوفیلیوس جارو را در دستانش فشرد و خواست به سمتِ او پرواز کند.. که یک نفر دیگر هم به دنیای سه نفرشان، اضافه شد!
بانوی آبی دستش را، بر شانه های خمیده او گذاشت.
- اشتباه " اون" رو تکرار نکن.. جنگ با.. طبیعت؟
- روونا.. هیچی نمی فهمم.. الآن.. چه بلایی قراره سرِ لونای من بیاد؟

روونا به بالای سر خود- به قلبِ آسمان- نگریست:
- خیلی چیزا هستن که نمیفهمیم.. باید با خیلیاشون کنار بیایم.. و اگه از من میشنوی، اینم یکی از هموناس!
سپس لبخندِ شیرینی زد و با شیطنتی نهانی اضافه کرد:
- تنها کاری که ازت برمیاد اینه که اینجا منتظر بمونی.. که اگه لونا رو پرت کردن پایین.. بتونی به موقع اقدام کنی!

گزارشگر، تند و تند مشغولِ سرِ هم کردن جملاتی درباره این حادثه عظیم بود و تماشاچیانِ آرام شده- به کندی- برای تماشای ادامه بازی روی صندلی های خود می نشستند.


بار دیگر سایتی که دوست می داشتم. :)


پاسخ به: ورزشگاه ترنسیلوانیا
پیام زده شده در: ۲۳:۵۲ دوشنبه ۲۰ مهر ۱۳۹۴
#41

روونا ریونکلاو


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۲۳ دوشنبه ۱۹ آبان ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۹:۴۲ یکشنبه ۷ بهمن ۱۳۹۷
از این شهر میرم..:)
گروه:
کاربران عضو
پیام: 336
آفلاین
ترنسلیوانیا در برابر تراختورِ زرد!
پست دوم

- هی.. چه خبر شده؟ ماه.. قرار بود این رنگی.. بشه؟
این سوال را گزارشگر زمزمه کرده بود.. و هیچکدام از هزاران نفرِ حاضر در ورزشگاه پاسخی برای آن نداشتند.

ماه، سرخ تر و سرخ تر می شد.. مانند شعله های آتش زبانه می کشید و بزرگتر می شد.. بزرگتر و بزرگتر.. و به آرامی، تمام آسمانِ سیاه را می پوشاند..
و سکوتِ سنگینِ ورزشگاه به طور ناگهانی شکسته شد. حاضران از صندلی هایِ نه چندان گران قیمتشان بلند شدند. تعدادی از صندلی ها نیز، زیرِ دست و پایِ تماشاگرانِ ترسیده ی در جستجوی راه فرار، می شکستند..
همهمه ورزشگاه بیشتر، و آسمان سرختر می شد.


- لونا!
این صدای وحشت زده زنوفیلیوس لاوگود بود که دخترش را صدا می زد.
همهمه، سریع تر از به وجود آمدنش ناپدید شد. صدای زنوفیلیوس بار دیگر در ورزشگاهِ وحشت زده پیچید:
- لونا!

برعکسِ تماشاگران، بازیکنانِ معلق در هوا آنقدر ها هم وحشت زده نبودند. تنها بهت زده بودند.. و فریادِ زنوفیلیوس، بهتشان را شکسته بود.
همه نگاه ها به سوی دخترکِ رنگ پریده و عجیب و غریبِ ریونکلا جلب شد.
نورِ سرخِ ماه، صورت بی رنگش را رنگ بخشیده بود. چشمانش، به سوی ماه بودند و نگاهش.. خالی بود! خالیِ خالیِ خالی!

- لونا؟ با توام..!
در صدای زنوفیلیوس، حسی بیشتر از یک نگرانی ساده وجود داشت. یک جور.. هشدار!
هشداری که مو را بر تن هزاران نفرِ حاضر در ورزشگاه، سیخ کرد.

روونا نفس عمیقی کشید. این بازی نباید خراب می شد.. نباید!
اولین بازیشان بود، و نمی خواست اتفاقِ بدی رخ دهد.. صداها در سرش پخش می شدند.. تصاویر هم!
و او، روز قبل را به خاطر می آورد..

فلش بک

اوتو بگمن بود و یک پسرِ دیگر. از آنجایی که روونا ایستاده بود، صورت پسر مشخص نبود. تنها از رنگ ردای او می شد تشخیص داد که از گروه ریونکلاست.
- اوتو.. حس خوبی نسبت به این بازی ندارم!

صدای هشدار دهنده پسرک بود. اوتو هم جواب داده بود که:
- یه ماه گرفتگی ساده س! نمیتونم درک کنم که چرا همه ازش می ترسن.. اونم اینقدر..!

صدای پوزخند پسرک در گوش روونا پیچیده بود و سپس، لحن متعجبش..
- نمیخوای بگی که چیزی راجع به اون افسانه ها نشنیدی؟
- هوم.. شاید چیزی یادم نمیاد! اون.. برای سال چندم بود؟

پسرک نفسِ کشدار و کلافه ای کشیده بود و گفته بود که:
- هیچ سالی! منم.. دربارش.. هوم.. خب.. تو قسمتِ ممنوعه کتابخونه خوندم.. یه جورایی.. سِرّیه!
- باید التماست کنم که بیشتر توضیح بدی؟
- نه خب.. میدونی.. میگن ماه گرفتگی.. وقت انتقامه! وقتِ انتقام اوناس!
-
روونا می دید که ابروهای اوتو بالا پریده اند.. احتمالا متوجه نمیشد که دوستش چه می گوید.

- میدونی اوتو.. چجوری بگم.. اونطوری نگام نکن خب.. پناه به ریشِ مرلین.. اونا..
پسرک نفس عمیقی کشیده بود.
- سیزیف رو هم تو موقع ماه گرفتگی مجازات کردن..

و نفس در سینه روونا حبس شد. شاید اوتو متوجه منظور نمیشد، اما او متوجه شده بود!
سیزیف! کسی که به خاطرِ زیرِ پا گذاشتن قانون طبیعت، توسط خدایان مجازات شده بود.. سیزیف می خواست جاودانه باشد.. قوانین طبیعت را زیر پا گذاشته بود.. و در آخر.. در " یک زمانِ خاص" به مجازات محکوم شده بود..
بردن سنگی تا بالای کوه.. در تمامِ جاودانگیش به این کار مفهوم بود.. بردن سنگِ سنگینی بالای کوه.. آنقدر سنگین که هربار به پایین می غلطید..

- از.. کجا می دونه؟ کتب ممنوعه؟
و اندیشیده بود که حتما باید سری به قسمتِ ممنوعه کتابخانه بزند.
و نتایج تحقیق، بابِ میل نبودند!

پایان فلش بک


روونا نفس عمیقی کشید. درست است که زمانِ کافی برای تحقیقی کامل در این زمینه نداشت، اما آنقدر میدانست که لونا در خطرست..
حتی نمی دانست چرا..
و اینکه برای نجاتِ " دخترکِ مسخ شده معلق در گوشه زمین" چه باید بکند؟
- چه.. اتفاقی افتاده؟
روی سوالش با زنوفیلیوس بود. و افکارش ناخودآگاه راهی برای مطرح شدن باز می کردند.
- پرسیدم چه اتفاقی افتاده؟
نگاهِ پرسشگرش را دوخت به او. زنوفیلیوس هم نگاهِ هشدار آمیزش را.
- خب.. مادرِ..
و بعد، ناگهان به ذهنش رسیده بود که چرا آنجاست؟ چرا آنجا سوارِ بر جارویِ نیمبوسِ نوی خود نشسته، و انتظار می کشد؟
ناگهان همه چیز به نظر احمقانه آمد.
- بعدا.. باشه برای بعد!

این را گفت و با جارویش به سمتِ لونا حرکت کرد. ورزشگاهِ وحشت زده، همچنان شاهدِ ماجرا بود.
- لونا؟
برای بارِ هزارم " دخترکِ مسخ شده به ماه" ـَش را صدا زد. و اینبار، لونا چهره اش را به سوی او چرخاند.
زل زد به چشمانَش.. یک چیزی در نگاهش بود.. یک مفهوم، که با پوچیِ چشمانش در تضاد نبود.. چیزی شبیه به.. خاطره!




هوش بی حد و مرز، بزرگترین گنجینه ی بشریت است!
Only Raven



I only wanted to have fun
learning to fly, learning to run :)


تصویر کوچک شده

{ بعد از هزاران سال.. حالا جاش روی سر صاحب اصلیش امنه.. }


پاسخ به: ورزشگاه ترنسیلوانیا
پیام زده شده در: ۲۲:۵۱ دوشنبه ۲۰ مهر ۱۳۹۴
#40

کلاوس بودلر old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۰۹ جمعه ۱۶ اسفند ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۸:۵۱ سه شنبه ۱۱ تیر ۱۳۹۸
از دست ویولت و رکسان هر دو فریاد
گروه:
کاربران عضو
پیام: 247
آفلاین
پست اول؛
ترنسیلوانیا در مقابلِ تراختور زرد


نمی‌دانم تا به حال به آسمان‌های ابری دقت کرده ‌اید یا نه؛ نه آن آسمان‌های شادِ یک روزِ نسبتاً خوب که انگار پر است از گلوله‌های برفی به شکل‌هایی که یا خرگوش‌اند یا یک موجودِ دوست داشتنی دیگر.. بالعکس؛ آن آسمان‌های ابریِ با دسته‌های درهم و برهم از ابرهای خاکستری رنگ، کمی حسِ ترس دارد، کمی رمز. و بعد آن چیزِ گردِ بزرگ که گویی زیرِ حمایتِ ابرهاست، انگار نمی‌خواهند خیلی نشان‌مان بدهند. انگار، چیزی آن زیر است که باید همان زیر بماند. ولی ابرها گاهی هم می‌ترسند، با تمامِ ابهت و رازآلودگی‌شان، تمامِ آسمان را به یکباره ترک می‌کنند، چون فرار میلیون‌ها زنبور؛ لحظه‌ی هستند و لحظه‌ای بعد، فقط نوای کرکننده‌ی سکوتِ نبودنشان هست.

آسمانِ آن بعد از ظهر اما، چهره‌ای ظاهراً شبیه به یکی از همان آسمان‌های دوست داشتنی داشت، خورشید انگار مردد بود اما تشتشعاتش داشتند کم‌کم از حال می‌رفتند. شب، در هاگوارتز خیلی نزدیک بود.
- قیافه‌ها همه حسابی نگرانن؛ می‌ترسم نگرانی کار دست‌مون بده توی بازی فردا.

کلاوس پس از اینکه خیلی آرام، مبادا کسِ دیگری بشنود، جمله‌اش را تمام کرد، به دختری که روبرویش نشسته بود نگاه کرد. تیمِ ترنسیلوانیا و چند نفر دیگر از اعضای ریونکلا در اتاق بودند. هر کسی تقریبا مشغول حرف زدن با دیگری بود و در سمتِ خلوت‌ترِ اتاق، پچ‌پچِ کلاوس بودلر و فلور دلاکور در جریان بود.
چهره‌ی فلور در هم بود؛ چیزی بین نگرانی و ترس.

- اون‌ها فقط راجع به بازی نگرانن، که بعد از بازی اول، بخش بزرگیش از بین می‌ره.
- مگه باید راجع چیز دیگه‌ای هم نگران باشن؟
یکی دو ثانیه بعد، انگار که کلاوس ناگهان چیزی را به یاد آورده گفت:
- لطفا نگو که فکر می‌کنی که ماه گرفتگی فردا قراره مشکل بزرگی باشه. این فقط یه ماه گرفتگیه سادست و..
- با یک تاریخچه‌ی پیچیده. بیا فعلاً راجع بهش صحبت نکنیم.. فقط باعث می‌شیم بقیه فکر کنن واقعاً مشکلی وجود داره.

فلور که جمله‌ی کلاوس را قطع و خودش کامل کرده بود، بعد از آن صدایش را بالا برد و با دست‌هایی که باز شده بودند، «روونا» را صدا زد و به باقیِ تیم در کنار شومینه پیوست. کلاوس اما ماند. دقایقی دیگر هم ماند و تنها به آن دسته‌ی چهار پنج نفره از دوستانش خیره شد. چهره‌ای در این میان گم بود؛ لونا.

***


- و این هفتمین گل برای تراختور زرد!
صدای تشویقِ جمعیت از یک سوی ورزشگاه بلند شد. تراختور زرد، هفت و ترنسیلوانیا، چهار گل زده بود. بازی از هر نظر به نفعِ تراختور زرد پیش می‌رفت.

- توپ دوباره به دستِ تیم تراختور زرد رسیده، رز زلر داره اون رو با سرعتِ باورنکردنی به سمت دروازده‌ی ترنسیلوانیا می‌بره. اون بلوجری که از سمتِ جادوان می‌آد رو پشت سر می‌ذاره ولی تعادلش رو از دست می‌ده و توپ از دستش می‌افته.

نگاهِ کلاوس سریعاً به کوافل افتاد. برایش شیرجه زد و قبل از رز زلر آن را در هوا گرفت. ریتم مسابقه حالا بیشتر از هر لحظه‌ی دیگری بود. کلاوس کوافل را به سمت روونا پرتاب کرد، و روونا هم در حرکتی بی‌نقص آن را دریافت کرد و به سمت دروازه حمله برد. تلاش‌ها اما نتیجه نداشت و با ضربه‌ی سختِ بلوجر به دستِ روونا، کوافل دوباره به دستِ تراختور زرد رسید.

از دست دادنِ دوباره توپ برای تیمِ ترنسیلوانیا یک ناامیدی بزرگ بود. هیچ کس دیگر نای هیچ‌ حرکتِ دیگری را نداشت. لحظه‌ای بعد که گزارشگر با صدای هیجان‌زده فریاد زد: «ده امتیاز دیگر برای تراختور زرد»، همه تقریباً مطمئن بودند بردِ تراختور حتمی است. حقیقت اما خیلی سریع تغییر کرد. توپ که باری دیگر به دستِ ترنسیلوانیا افتاده بود، این‌بار در دستانِ بازیکنی بود که در تمامِ طولِ بازی، او را ندیده بودیم؛ لونا.

بلوجر را با چرخشی ماهرانه پشت سر گذاشت و از لاکریتا بلک رد شد. بلوجری دیگر به سمتش پرتاب شد ولی پدرش آن را منحرف کرد. چند ثانیه‌ای لازم بود و بعد، در تعجب و شگفتی تمامِ تیم، ترنسیلوانیا گل زده بود. دقایق بعد هم تقریبا همینگونه سپری شد، چندین امتیاز دیگر، پشت سر هم، برای ترنس کسب شد. حتی شانس آن‌قدر روی خوش نشان داد که فلور، برای لحظه‌ای حرکتِ اسنیچ را در گوشه‌ی چشمش حس کرد و برای آن شیرجه زد. اسنیچ ولی در ثانیه‌ای دوباره ناپدید شده بود. با این حال برای اولین‌بار در تمامِ طولِ بازی، حسِ امید در ترنسیلوانیا جان گرفته بود.

همزمان با سرعت گرفتنِ بازی، و امتیازهایی که حالا بعضی نصیبِ تراختور و بعضی نصیب ترنس می‌شد، نگاه‌های همه به سوی جستجوگران بود. فلور و هلگا هافلپاف هر دو آسمان را برای اسنیچ می‌کاویدند؛ همه چیز به آن‌ها بستگی داشت. در همین میان بود که توجهِ فلور به ابرها جلب شد؛ از زمانِ شروعِ بازی خاکستری شده بودند، تیره شده بودند. و پشتِ آن تیرگی، یک قرص نارنجی که ذره ذره رنگِ سرخ‌تری به خود می‌گرفت. خیلی طول نکشید که توجهِ تمام ورزشگاه به ابرها و رازِ پشتشان جلب شد. ماه اکنون سرخ بود و ابرها در چند ثانیه، از صحنه‎‌ی آسمان محو شده بودند.

سرخی ماه، سکوتی در سراسرِ ورزشگاه را طنین‌انداز کرد. بازیکن‌ها، تماشاچیان و حتی گزارشگرِ پرحرف هم، در سکوت به بالا خیره شده بودند؛ قرصِ سرخِ ماه، گرفته بود!


تصویر کوچک شده
[
تصویر کوچک شده

بنفش! [ ]



پاسخ به: ورزشگاه ترنسیلوانیا
پیام زده شده در: ۱۹:۲۰ دوشنبه ۲۰ مهر ۱۳۹۴
#39

هافلپاف، محفل ققنوس

رز زلر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۳۹ پنجشنبه ۱۵ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
امروز ۱۴:۱۸:۱۳
از رنجی خسته ام که از آن من نیست!
گروه:
محفل ققنوس
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
ناظر انجمن
مترجم
گردانندگان سایت
پیام: 1102
آفلاین
تراختورزرد


پست سوم و آخرین.


دت ایز حال!

اعضاى خفنِ ولی خیس آب تراختور به علت وقت استراحت در رختکن جمع شده اند. سوالی که پیش می آید این است که:
"چرا خیس آب هستند؟"
خفن های تارختور خیس هستند چون؛ رختکن عبارت است از دو تکه چوب شکسته که به صورت کج و معوج توی چاله های آب گل فرو رفته اند و قسمت های شکسته شده بهم وصل شده اند؛ ( اگر نفهمیدیند چی شد اشکالی ندارد به خواندن ادامه بدهید! با توفیق مورا در قسمت های بعد متوجه خواهید شد! ) و در واقع با دو تکه چوب یک مثلث مختلف الاضلاع ساخته اند و با مقداری کاه خشک شده ( که احتمالا از گاو داری قرض گرفته شده است. ) روی آن را پوشانده اند تا مثلا از خیس شدن بازیکنان جلو گیری کنند ولی حتی ننگ روونا هم می داند که یک مشت کاه نمی تواند از ریزش باران جلوگیری کند.

رز که دل و دماغ ویبره رفتن را ندارد در گوشه ای نشسته و پاهایش را بغل کرده و با چشمان اشکی از ننه هلگا می پرسد:
- ننه! آخه چه طور دلت اومد بذاری وندل بره؟ مگه نمی گفتی این دختره فخر منه؟ افتخارمه؟ مگه اینا حرف های تو نبود؟

ننه که یک دستش به چارقدش است و دست دیگرش به ریختن چایی مشغول است، با حواس پرتی جواب می دهد:
- پاشو دختر! این کارا از تو بعیده! از این...اسمش چی بود؟...دورا؟...الادورا؟...دورا الا...همین گربه هه یاد بگیر!

چشمان اشکی رز به سمتی می رود که لاکرتیا و آریانا آهنگ بندری گذاشته اند و با تکه پارچه هایی که از لباس های کوییدیچ شان کنده اند، می رقصند. با دیدن رقص لاکرتیا و آریانا، حال و هوای رز هم تغییر می کند. چشمانش برق می زند و بیخیال وندلین می شود و با ویبره های هفت ریشتری به جمع آنها می پیوندد.

ننه یکی از سی صد چایی ای را که ریخته را برمی دارد و به سمت علیرضا می رود تا چایی را به خوردش دهد.
علیرضا که مسلما هوش ریونکلاوی را ندارد به جای اینکه فرار کند، منتظر می ماند تا ببیند چه به سرش می آید و به همین خاطر است که ننه بیشتر چایی هایش را در حلق این موجود بخت برگشته می ریزد.

با صدای سوت داور خبر از پایان وقت استراحت می دهد، دختر ها دستان همدیگر را می گیرند و مثل هافلپافی های خوب، به درگاه موسس گروهشان دعا می کنند. البته دختر ها به این نکته توجه نمی کنند که ننه مثل همیشه در بارگاه غرب نیست و اگر هیجان زده شود،( که حتما می شود) باران رحمتش به صورت چایی در حلق شان می بارد.

ده دقیقه بعد از ده دقیقه وقت استراحت!

روبهک گزارشش را قطع می کند تا نفس تازه کند ولی تا قبل از اینکه آلبرت بتواند چیزی بگوید، دوباره شروع می کند:
- روونا جلو تر می رود و آریانا، مدافع قدرتمند تراختور، بازدارنده ای را به سمتش پرت می کند که باعث می شود سرخون از دست روونا در بیاید. حالا سرخون دست لاکریتا بلک دومین مهاجم تراختور است. لاکرتیا جلو می رود ولی زنوفیلیوس راهش را سد می کند، لاکرتیا توپ را به مهاجم سوم، یعنی پیوز می دهد. ببینیم که آیا یک شبح می تواند توپ را بگیرد؟...نخیر! پیوز توپ را از دست می دهد و توپ از بدنش عبور می کند تا به دست کلاوس برسد.

آریانا بازدارنده ای را به سمت کلاوس پرتاب کرد. با اینکه کلاوس توانست از جلوی بازدارنده کنار رود، ولی تمرکز را روی توپ از دست می دهد و رز صاحب سرخون می شود. رز با خوشحالی ویبره ای می رود و توپ را به سمت لاکرتیا پرتاب می کند ولی در آخرین دقیقه پیوز روی توپ می پرد و جیغ می کشد:
- مال منه!

رز ویبره ای می رود که احتمالا تعبیرش " " است. پیوز، بر خلاف تصور اعضای دو تیم، روبهک و بقیه ی دست اندر کاران کوییدیچ ، توانست با نوک انگشتانش توپ را بگیرد و با حرکتی تماشایی به درون حلقه بیاندازد.

- 70-60 به نفع تراختور! روونا پاس می دهد به زنوفیلیوس ولی کلاوس زودتر موفق می شود توپ را بگیرد و با یک پاس بلند توپ را به حلقه می اندازد...70-70 برابر! بازی تنگاتنگ است چون هر دو تیم بازیکنان قوی ای دارند و هلگا و روونا رو به روی هم قرار دارند. در پایان این بازی خواهیم فهمید که علم بهتر است یا سختکوشی!

آلبرت سعی می کند حرفی بزند ولی یوآن وسط حرف نزده اش می پرد و گزارش می دهد:
- پیوز جلو می رود، از جلوی روونا می گذرد و یک پرتاب بلند می کند که نافرجام است. حالا کلاوس سعی می کند و با پشتیبانی لونا جلو می رود. لونا بازدارنده را پرتاب می کند ولی نشانه گیری اش اشتباه است و بازدارنده ی به جای آریانا به جادوان می خورد.

بازی برای چند دقیقه استاپ می شود و تا از سلامتی جادوان مطمئن می شوند بازی دوباره با روبهک شروع می شود:
- حالا سری بزنیم به جستجو گر ها! فلور دلاکور پریزاد جستجو گر ترانسیلوانیا است که بسیار فعالانه عمل می کند و کل زمین را به دنبال گوی زیرین می گردد واقعا باید به پشتکارش تحسین بگوییم! در مقابلش هلگا هافلپاف جستجوگر تراختور است که بر خلاف فلور خیلی آرام روی جارو نشسته...آیا این یکی از حقه های تراختور است؟

همه ی تراختوری ها می دانستند که بیکاری ننه به خاطر حقه نیست چون تیمی که کاپیتانش را می فروشد و کاپیتان به صورت مشعل و تنها روشنایی ورزشگاه در می آید، حقه ای برای زدن ندارد. در واقع ننه به خاطر کمر دردش و ارتروز زانویش نمی توند دنبال گوی بگردد و منتظر گوی است تا بیاید. از قدیم گفتند که ننه نمی رود به سایه، سایه خودش میایه!

- مهاجمین تراختور در یک حرکت هماهنگ با یکدیگر جلو می روند و آریانا به تنهایی آن ها را پوشش می دهد پس دومین مدافع کجاست؟...علیرضا که مربی بوده و در آخرین لحظات به جای وندلین مدافع شده، در حال حاضر سرگرم تمیز کردن دندان هایش است و از اول بازی تا حالا هیچ فعالیتی نداشته است. رز توپ را به لاکرتیا می دهد. لاکرتیا جلو می رود توپ را برای پیوز در جلوی دروازه ی ترانسیلوانیا می اندازد و پیوز هم کار را یک سره می کند. 30-10! به نفع تراختور!

تراختوری ها دست هایشان را بهم می کوبند، همه از کار خود راضی اند و اطمینان دارند که بازی را برده اند.

- دوستان عزیز یک مشکلی پیش آمده و مجبوریم برای چند دقیقه ای بازی را متوقف کنیم.

صدای پچ پچ از هر طرف ورزشگاه می آید و دو تیم با سرعت و در حالی که دارند از کنجکاوی می میرند، به زمین می آیند.
چند دقیقه ی بعد مرلین با قیافه ی درهم با چند مرد برگشت. گیبن با افکت کاپیتان تیم جلو می رود و زود تر از همه می پرسد:
- چی شده؟

مرلین در حالی که چشم هایش نزدیک است از حدقه در بیاید، با تعجب می پرسد:
- شما قاچاق انسان کردید؟
با شنیدن این جمله رنگ از روی تراختوری ها می پرد. مرلین منتظر جواب است ولی گیبن نمی داند چه بگوید.

یکی از مرد ها یک کاغذ دست نویس را جلوی مرلین می گیرد. تراختوری ها بلافاصله بعد از دیدن برگه، آن را می شناسند. مگر می شود برگه ی معامله ی وندلین که با خط آریانا نوشته شده را نشناسند؟ آریانا تا جایی که می تواند عقب می رود و پشت سر ننه قایم می شود. مرلین با ناباوری به برگه خیره شده و باورش نمی شود که وندلین را فروخته باشند ولی چه باورش شود و چه نشود، کاری است که شده.

یکی دیگر از مرد ها جلو می آید و دستان آریانا را می بندد.اعضای تراختور با شرمندگی به آریانا نگاه می کنند و او هم به آن ها چشم غره می رود.

چند ساعت بعد

پس از رفتن آریانا به زندان، تراختور بازی را باخت چون بازیکن ذخیره ای نداشت تا به جای ریانا بازی کند و مربی تیم هم که جای وندلین را پر کرده بود. حالا پس از چند ساعت، هنوز هم مشعلی که روزی وندلین بود و در چند ساعت گذشته تنها روشنایی ورزشگاه بود، روشن مانده بود.

باران به شدت می بارید و وندلین تمام سختکوشی هافلپافی اش را به کار بسته بود تا خاموش نشود ولی شدت و زمان بارندگی زیاد بود و کم کم مقاومت وندلین در هم شکست و سرانجام در ساعت دوازده نیمه شب؛ جان به جان آفرین تسلیم شد.


ویرایش شده توسط رز زلر در تاریخ ۱۳۹۴/۷/۲۰ ۱۹:۴۰:۲۱



پاسخ به: ورزشگاه ترنسیلوانیا
پیام زده شده در: ۱۴:۱۹ دوشنبه ۲۰ مهر ۱۳۹۴
#38

لاکرتیا بلک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۵۸ شنبه ۲۵ بهمن ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۵:۴۶ چهارشنبه ۴ اسفند ۱۳۹۵
از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 430
آفلاین
تاراختور

پست دومندش



ماندانگاس فلچر روی صندلی درب و داغانی لم داد و درحالی که خودش را تکان تکان میداد، با شک پرسید:
-جنس دزدی که نیست؟هان؟

پیوز تف غلیطی را درون لیوان آغشه به جوهر انداخت و سپس همانطور که معجون نفرت انگیزش را هم میزد، جواب داد:
-اونطوری که تو با بستن شناست دچار تحول شدی، مورفینم نمی تونست با بستن خودش به تخت، چیژ رو ترک کنه!
-اوه...ما اینیم دیگه!
-من که تعریف نکردم فقط خواستم بگم خیلی سست عنصری!
دانگ:

آریانا درحالی که مشغول چپاندن قاشق "سوپ مریضی" در حلق عزیز دردانه هلگا، علیرضا بود، دور از چشم ننجون گورکن را نیشگون گرفت و گفت:
-جنس دزدی که نیست...یه چیزی تو مایه های...
-وندلینه!

نخیر...ماندانگاس هیچوقت نمیتوانست از زیر پرچم دزد بودن در برود.دهانش را باز کرد تا چیزی بگوید اما وقتی پنج چوبدستی و لیوان معجون نفرت انگیز را در اطرافش دید، ترجیح داد که لال شود.

چند لحظه بعد!


سکوت آرامش را به اتاق کوئیدیچ هدیه میداد و بوی گل رز فضا را عطرآگین کرده بود.هافلپافی های تراختور سوار مانند فرشته ها به آرامی روی صندلی هایشان نشسته و به در خیره بودند!
-جیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر!

در با صدای "جـیـــــــــــــــــــــر" معروفش که آدم را یاد در تسترال دانی می انداخت باز شد و وندلین خفن، ارشد هافلپاف خفن طورانه وارد اتاقک شد و عطر خوش رز و سکوت دلچسب تا اعماق وجودش فرو رفته و داشت اورا محسور میکرد که...نه!او گول نمیخورد. هروقت هافلپافی ها اینقدر ساکت بودند، معنیش این بود که قبلش گندی بالا آورده اند و هروقت چنین بوی خوبی در تالار می پیچید، نشان دهنده این بود که بوی جوراب ها نشسته پیوز، چهار کشته برجای گذاشته و ملت ناچارانه دست به دامن پیف پاف گل رز شده اند.سومین چیز عجیب نگاه های ملت بود..نگاه های معصومانه شان حاکی از نقشه ای شرورانه بود.وندلین دست به سینه به سمت کنج اتاقک رفت و بی اعتنا روی زمین ولو شد.نگاه ها هم همراه وندلین روی زمین ولو شدند.ننجون هلگا درحالی که مشغول بازسازی فنجان هزارتکه اش که دیگر کاربرد پازل هزارتکه را داشت، بود، گفت:
-خلاصه بود، داشت یا گفت؟

نه.این را نویسنده به خودش گفت.ننجون این را گفت:
-دختر گلم؟وندلین نازنیم؟:zogh:

وندلین حس آشنایی را داشت...آخر چرا هروقت از جانش چیزی میخواستند "گلم" میشد؟!نازنین هم که فرزند جدید ویزلی ها بود و به دلیل تمام شدن اسم های انگلیسی، متوسل اسم های فارسی شده بودند.در نتیجه وندلین فقط یک موجود بدبخت بود.
-وندلینکم؟چایی میخوری؟
-نه!
-قهوه؟
-نه!
-نسکافه؟
-نه!
-مرض نه! خوبی هم بهش نیومده!

ننجون هلگا، پشتش را به وندلین کرد و به کارش ادامه داد.وندلین زیر لب زمزمه کرد:
-آخه من نخوام بهم خوبی کنید باید کیو ببینم؟
-منو نیگا!

بله، باید لاکرتیا را میدید. دخترک گربه نما درحالی که گربه اش را در آغوشش میچلاند، با لبخندی حجیم گفت:
-میخواستم ازت یچیزی بخوام... :-"

ناگهان وندلین را برق گرفت وسعی کرد خودش را به کوچه ممد راست بزند...نه...کوچه ی...کوچه ی...همان کوچه ای که بالاخانه لاکی همیشه در آن پرسه میزد..کوچه علی چپ!
-میدونی وندلین...

حرفش نیمه کاره ماند. پیوز از ابتدای اتاق، به صورتی افقی از وسط ملت، یکی یکی رد شد و فریاد زد:
-چرا مقدمه چینی می کنید؟ما دنبال یه آدم خفن میگردیم!
-یکی که موهاش مشکی باشه!
-یکی که شنل زورو بپوشه!
-یکی که آتیش بازی بلد باشه!
-یکی مثه تو!
-و شایدم خود تو!

وندلین با جمله آخر دچار حمله قلبی شد و به دیدار حق شتافت...اما نه...بدشانس تر از این بود که بمیرد، پس دوباره زنده شد تا رول را به پایان برساند.
-میخوایم که یه سمندر آتشین بشی!
-همین؟!

وندلین "همین" را به گونه ای بیان کرد که انگار سمندرهای آتشین را خودش آتشین کرده.حتی رز به شک افتاد که نکند وندلین برای سمندر ها کلاس میگذاشته و به آن ها خودسوزی یاد میداده است.
لاکرتیا با فرمت"" به وندلین نگاهی انداخت و جواب داد:
-یکم بیشتر از همین!

این بار وندلین در میان مدار الکتریکی قرار گرفت و شوک هفتصد وولتی به او وارد شد و از جا پرید:
-یعنی چی؟
-راستش...ما میخوایم بفروشیمت!

گیبن آنقدر عادی و بی خیال حقیقت را بیان کرد که انگار دارد درباره فروش یک عدد گوجه صحبت می کند.بالاخره کابوس های کاپیتان به حقیقت پیوسته بود..وندلین به یاد شعر بچگی هایش افتاد"میبرمت به بازار، میفروشمت چار هزار!"
-نمیتونید منو بفروشید!
-میتونیم!
-نه!
-آره!
-نه!
-آره!

.
.
.
.آره!

چندساعت بعد!

وندلین بدبخت بود.او خیلی بدبخت بود.مقاومت اهُم وارش نتیجه ای نداد و در اریب محو شد.البته چاره ای جز این نداشت، پیوز همیشه در افق به سر میبرد و بقیه قسمت های تالار هم یا مختلط بودند، یا عمومی و یا مجازی...وندلین هم نمی خواست دیگران اورا درحالی که سعی میکند سمندر شود ببینند.
-اون چیه دستته؟

آریانا از اریب بیرون آمد و درحالی که چماغی را در دست تکان میداد، جواب داد:
-وندلینه!
ملت:

ماندانگاس، سرش را خاراند و معترضانه گفت:
-گفته بودین سمندر آتشین نه چماغ!
-چماغ نه!مشعل!

تراختوری ها با فرمت"" به مشعل خیره شدند...انصافا بیشتر شبیه یک چماغ سر گرد بود تا یک مشعل.ننجون هلگا در جواب به نگاه های مبهوت هم تیمی هایش گفت:
-خیلی هم خوب شده...از وندلین با اون قیافش انتظار چیز زیباتری نمیشد داشت!

ماندانگاس کله نورانی اش را چپ و راست کرد و قهرگونه گفت:
-من اینو نمی خرم!
-خواهش...!
-ده درصد تخفیف میدیم!

دانگ اخم کرد و در فکر فرو رفت.این روزها کاسبی کساد بود و خوب کاچی بهتر از هیچی بود.هرچند که دلش نمی خواست اما دسته ای گالیون روی میز گذاشت و...و وندلین مشعلی را همراه خود برد.


ویرایش شده توسط لاکرتیا بلک در تاریخ ۱۳۹۴/۷/۲۰ ۱۴:۲۴:۳۴

تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.