ـ اوهو!اوهو!...اوهو!اوهو!(افکت سرفه کردن در هنگام رفتن دود در حلق)
یحتمل خاطره تمام شده بود.شاید هم نه!
اخر کدام خاطره ای به این زودی تمام میشود؟
در هرصورت مرگخواران در برزخ مانده بودند که کله خود را همچنان در قدح نگه دارند یا برای جلوگیری از خفگی در اثر دود کله خود را از قدح بیرون بیاورند؟
مرگخواران در حالی که سرفه میکردند سعی کردند کله خود را از قدح خارج کنند.
اما از زیر قدح دو دست به ظاحر دراز یقه های انها را با یکدیگر چسبیده به طرف زیر کشید و صدایی از صاحب ان دست(که ریگلوس باشد)شنیده شد:
ـ چیزی که عوض داره گله نداره!حالا که اومدین تو باید همه خاطره هامو ببینین!
انگاه قهقهه شیطانی زد و دستانش محو شد.
هنوز چند ثانیه نگذشته بود که صدای فریاد همان پیرزن دماغ دراز برخواست.
ـ از خونه من برو بیرووووون!
ـ عه...مادر بزرگ؟ازشما بعیده!
پیرزن عصایش را با حالت تهدید امیزی در هوا تکان میداد.
ـ حالا میای اینجا تمرین مرگخواری میکنی؟جوری بزنمت که به لرد بگی دامبلدور؟
ـ عه،ننه جان چرا عصبی میشی حالا؟فشارت میزنه بالا بعد خونت میفته گردن من!
پیرزن جلو امد و درحالی که عصا را درهوا میچرخاند به ریگلوس حمله کرد.
اما هنوز عصا بر فرق سر ریگلوس فرود نیامده بود که باری دیگر دودی فضا را پر کرد.
مرگخواران همچنان در وهم بودند که ناگهان صدای دیگر شنیده شد.انها خود را در خاطره ای دیگر یافتند.
مکانی بسته و میز های بزرگی که روی انها پر بود از مواد معجون سازی و دانش اموزانی که دور میز ها جمع شده بودند.ظاحرا مشغول معجون سازی بودند.
معلمی دیده میشد که در میان دانش اموزان قدم میزد و ظاحرا بر کار انها نظارت میکرد.
آنها چگونه میتوانستند این مکان را از خاطر ببرند؟آنجا هاگوارتز بود!
اما نه هاگوارتز در زمان فعلی.هاگوارتزی قدیمی تر...
مرگخواران اینرا با دیدن یک عدد ریگلوس،هکتور و خودشان(!!)متوجه شدند!.
ـ عههههه!منو نیگا!
هکتور اینرا گفت و ویبره زنان خودش را بین جمعیت نشان داد که در حال له کردن و کوبیدن چند قطعه مهر گیاه بود.
و درست در طرف مقابلش،ارسینوس جوان ایستاده بود.نقاب را در ان زمان هم به چهره داشت.با خصومت خاصی با خنجری بر روی خیارک غده دار میکوبید.نگاه زیر چشمی اش از پشت نقاب به معجون هکتور بود.
ارسینوس که به همراه دیگر مرگخواران داخل قدح بود،کراواتش را سفت کرد،بادی به غبغب انداخت و گفت:
نبوغ معجون سازی رو در چهره من احساس میکنید دوستان؟
هکتور نگاهی غضبناک به ارسینوس انداخت.
ـ خواهیم دید!
هنوز جمله اش به پایان نرسیده بود که صدای انفجاری کله همه را چرخاند به سمت میزی که هکتور جوان روی ان در حال معجون سازی بود.
یک عدد هکتور جوان دیده میشد.با ویژگی های ظاحری:بقایای معجون منفجر شده بر چهره ایشان وموهای به هوا رفته بر اثر انفجار معجون و البته لبخندی حجیم در برابر استاد.
ویبره هایشان فروکش کرده بود.هردو تا هکتور نا خود اگاه به استادی که فقط یک هکتور را میدید لبخند حجیم میزند.
و از ان طرف هردوتا ارسینوس کف زمین پخش شده،پس از عملیات رکوع و سجود و افقی شدن و عمودی شدن بر اثر خنده،برخواسته و به جلو توجه نمودند.
تنها فرق انها این بود که ارسینوس بزرگ به خودش و ارسینوس نوجوان به پاتیل معجونش زل زد که به جای رنگ جگری به سبز لجنی نه چندان جالبی در امده بود.
ـ حواستون به معجونتون باشه اقای جیگَر!
ـ جیگِر هستم قربان!
ـ 10 امتیاز از گریفیندور کم میشه!به دلیل ایجاد اغتشاش در نظم کلاس،تمسخر ،حرف زدن رو حرف استاد و البته این قهقهه ناخوشایند شما!
هیچکس نمیدانست استاد با سیوروس اسنیپ نسبتی داشته یا خیر،اما از انجا که این مسئله جز مسائل امنیتی محسوب میشود،نویسنده صلاح نمیداند نام این استاد بزرگوار را معرفی کند.
درهرصورت ارسینوس بزرگ عینک خودش را با حالت اعتراض امیزی از چشم برداشته و سپس منوی مدیریت خود را با حالت تهدید امیزی از جیب بیرون کشید.
اما تازه به خاطر اورد که استاد داخل قدح را نمیشود بلاک کرد.
پس غرولند کنان انرا دوباره جوری که هکتور نفهمد در جیبش گذاشت.
و البته!صدای قهقهه ها درست بغل گوش هکتور،اعصاب وی را مینوازید(افعال معکوس).
ـ الان دیدیم!
ـ
ـ
کمی انطرف تر،درست در کنار میز ارسینوس،میز کسی قرار نداشت جز...ریگلوس!
ریگلوس جوان نگاه های خاصی به ارسینوس و معجونش،و همینطور هکتور و معجونش می انداخت.برق شیطنت در چشمانش میدرخشید.
البته چنین برقی در چشمان شخصی مثل ریگلوس بلک طبیعی بود.چرا که ریگلوس عاقل و بالغ کنونی دست شیطان را از پشت بسته بود.ریگلوسی که هنوز در عنفوان جوانی بسر میبرد که جای خود دارد.
در همان حین،در لحظات نوسان نگاه های ارسینوس جوان و اصلی به معجون خود و معجون هکتور،سرو کله ریگلوس جوان درست در نزدیکی پاتیل ارسینوس پیدا شد که لحظه ای برای پیدا کردن چند نوع ماده به انطرف میز رفته بود.
درست در جلوی چشمان ارسینوسی که به پاتیل خود زل زده بود و به دور از چشمان ارسینوسی که در انسوی میز در جستجوی چند شاخه بید کتک زن سرش گرم بود،ریگلوس سوت زنان چندی از روبه روی پاتیل او رد شد.
او طی اقدامی نامحسوس ماده ای نا معلوم را در پاتیل ارسینوس جوان خالی کرد.
و در همان لحظه بود که درمیان ملت حاظر در پاتیل،ریگلوس ناگهان متوجه چیزی شد.متوجه خاطره ای که حواسش نبود نباید نشان دهد امااین کاری بود که شده بود و...
در حالی که لبخندی حجیم بر لب داشت روبه روی دور بین دستی تکان داد و از کادر خارج شد و به خاطره ای دیگر در ناکجا اباد دنیای قدح اندیشه متواری شد.
باشد تا این راهی باشد که ارسینوس وی را اسفالت نکرده و چندی از دسترس منوی مدیریت نیز دور باشد.
ناگهان صدای انفجاری برخواسته شد که سر کل ملت را از چهره شیطنت امیز ریگلوس جوان به پاتیل منفجر شده ارسینوس افتاد.
ارسینوس جوان پوکر فیس از پشت نقابش هویدا بود.
ارسینوس اصلی همچو بمبی بود که اگر منفجر میشد ترکش هایش حتی به ناکجا ابادی که ریگلوس به ان متواری میشده میرفته و مستقیم در حلق وی فرو میرفت.
ملت نیز بمب وار در حال کنترل خنده خود بودند.
ارسینوس جوان نگاهی به هکتور انداخت.
ـ ای پست فطرت!به معجون من دست میزنی؟
ـ ها؟چی؟من...؟
ارسینوس جوان در حال انفجار بود.و سر انجام منفجر گشته و پاتیل را با نهایت قدرت بر فرق سر هکتور فرو اورد.و همزمان با ان خنده کل ملت نیز منفجر گشته و فضای پاتیل را پر کرد.
در این میان تنها ملتی که اصلا نمیخندیدند هکتور و ارسینوس بودند که با حالتی بسی پوکر فیسانه به دعوای خود خیره شده بودند و ریگلوسی بوقی که در ان گوشه با نهایت خونسردی مشغول معجون سازی خویش بود.
اما به طرز عجیبی خاطره به حرکت اهسته در امده بود و پیش از انکه معجون به فرق سر ارسینوس برخورد کند همه جارا دود سیاهی فرا گرفت که صدای قهقهه های ملت در ان میپیچید.