جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

23 کاربر(ها) آنلاین هستند (16 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
20
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  93 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  170 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  288 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  274 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  347 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  254 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: قدح اندیشه!
ارسال شده در: پنجشنبه 27 آبان 1395 15:27
نمایش جزئیات
آفلاین
-تام. حرف بزن. مطمئنم تو یه چیزایی میدونی.

پسرک آرام و محجوب سرش را پایین انداخته بود. مدیر پرورشگاه با محبت به چهره خجالت زده او نگاه کرد.
-داری از کی حمایت میکنی؟ از کسایی که اذیتت میکنن؟ این چندمین حادثه اس؟ اگه بلایی سرت بیاد چی؟ من و بقیه مسئولا چطوری باید خودمونو ببخشیم؟

تام به آرامی سرش را بلند کرد. خانم مدیر قطرات درخشان اشک را در چشمانش میدید.
-تام. تو پسر با استعدادی هستی. چهره جذابی هم داری. خیلی طبیعیه که عده ای بهت حسادت کنن.این موضوع الان وجود داره. بعد ها هم وجود خواهد داشت. با سکوتت داری بهشون کمک میکنی. به جای این کار بجنگ. با من حرف بزن تام. اجازه بده مراقبت باشم.

پسرک به سکوتش ادامه داد. وحشت در چشمانش موج میزد. خانم مدیر با افسوس سری تکان داد.
-معلومه بدجوری ترسوندنت. تو چیزی نمیگی. ولی من که میدونم کار ادوارد بوده. همین دیروز دیدم که داشت مسخرت میکرد و میگفت تو طبیعی نیستی! شنیدم که جادوگر صدات کرد! امروز هم که کمد اتاقت یهویی...خود بخود...آتیش گرفته!
کار ادوارد بود؟ نه؟

صدای ضعیفی از لابلای لب های پسرک به گوش رسید.
-نه خانم. اتفاقی آتیش گرفت. تقصیر خودم بود.ادوارد بی گناهه.

در میان بهت حیرت مدیر از مقاومت این پسربچه، چند ضربه به درخورد و مستخدم پرورشگاه وارد شد.
-خانم مدیر! آتیش رو خاموش کردیم... حضور و غیاب هم تموم شد. همه به خوابگاه ها فرستاده شدن. فقط ادوارد جونز نبود. بازم خاله بزرگش اومد دنبالش؟ برای تعطیلات؟

مدیر نگاهی به گزارش های روی میز انداخت.
-نه اگنس...تا جایی که میدونم کسی جایی نرفته. این پسره خیلی شروره! باز معلوم نیست کجا رفته و داره چه خرابکاری جدیدی میکنه. زودتر پیداش کنین. تو هم میتونی بری تام. راجع به حرفام فکر کن.

تام سری تکان داد و از اتاق خارج شد. از راهرو عبور کرد. داخل سطل زباله گوشه راهرو خاکسترهایی دیده میشد که از اتاق او جمع آوری شده بود. خاکسترهای کمدی که ناگهان و بدون دلیل آتش گرفته بود.

تام ایستاد. او به مراقبت کسی احتیاج نداشت. نگاهی به خاکسترها کرد. لبخندی زد.
-بیچاره ادوارد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: قدح اندیشه!
ارسال شده در: سه‌شنبه 25 آبان 1395 15:57
نمایش جزئیات
آفلاین
-ارباب...الان باید بفرمایین بالا! جارو میاد بالا.

لرد سیاه جارو را سفت و سخت توی دست هایش گرفته بود و به مرگخوار دستور دهنده اش خیره شده بود.
-خودمون بلدیم کم خرد!

-خب بفرمایین ارباب! پرواز کنین.
-با ابهت نیست! این اصلا با ابهت نیست که ما رو این تیکه چوب بشینیم و پاهامون از دو طرفش آویزون باشه. ما مسخره به نظر می رسیم! ما اصلا خوشمون نمیاد مسخره به نظر برسیم.

مرگخوار متوجه شده بود که مشکل بزرگی در راه است! جارو چیزی نبود که یک جادوگر بتواند از آن صرف نظر کند.
-ارباب، خب نمی شه همه جا با تسترال برین که! اونا موجود زنده هستن. خسته می شن. مریض می شن. بی هوش می شن. می میرن! جارو مهمه!

در چهره لرد سیاه، هیچ نشانی از قانع شدن وجود نداشت!


چند روز بعد...

لرد سیاه سوار بر تسترال قدرتمندش بر فراز شهری ماگلی به پرواز در آمده بود. و همان مرگخوار، به فاصله کمی، سواربر جارو، اربابش را تعقیب می کرد.
تا این که تسترال لرد سیاه به طور ناگهانی متوقف شد...و مرگخوار پشت سری که فاصله لازم را رعایت نکرده بود، با جارو از پشت با تسترال برخورد کرد.
تسترال درد عمیقی در ناحیه دم احساس کرد! و از اولین سلاح دم دست که جفتک نام داشت استفاده نمود.

لرد سیاه غرق در تماشای صحنه ای بود. و اصلا متوجه این اتفاقات نشد.
اتومبیل های ماگلی در سطح شهر در حال تردد بودند.
این چیز عجیبی نبود.
دود غلیظ و سیاه رنگی از لوله ای نصب شده در پشت ماشین ها خارج می شد.
این هم عجیب نبود.
ولی فکر بکری که به ذهن لرد سیاه خطور کرده بود، بسیار جالب بود!

-مرگخوار! ما از اون دودا می خواییم! ... مرگخوار؟ کجا غیبت زد؟

مرگخوار جفتک خورده با موهای پریشان و شاخ و برگ هایی که از مناطق مختلف ردایش بیرون زده بود، دوباره بالا آمد.
-ارباب دود می خوایین؟ ضرر داره ها. آسم می گیرین. سرطان می گیرین!

-فرمودیم ما دود می خواییم. برو جمع کن تو یه بطری و برامون بیار.

مرگخوار، ناچارا اطاعت کرد!


خانه ریدل ها:

-به ما ربطی نداره! همه چیز رو هم از ما انتظار نداشته باشید. خودتون جادویی پیدا کنین که این دوده رو دور جاروی ما، ثابت نگه داره. جارو نباید دیده بشه.

مرگخواران فکر کردند...آزمایش کردند...دود ها و جاروهای زیادی را نابود کردند. تا این که موفق شدند ارتباط عاطفی جادویی عمیقی بین دود و جاروی لرد سیاه ایجاد کنند.


بعد از آن روز لرد سیاه زیاد سرفه می کرد...زیاد بوی دود می داد...ولی ابهتش حفظ شده بود! این مهم بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: قدح اندیشه!
ارسال شده در: دوشنبه 24 آبان 1395 17:52
نمایش جزئیات
آفلاین
پایان سوژه خاطرات وینکی و معرفی سوژه بعدی!

هکتور ذوق زده و ویبره زنان، که البته به نظر میرسید تنظیمات کارخانه و تغییر ناپذیرش باشه، مشغول چرخیدن دور اتاق بود و هر آنچه که دم دستش میومد رو درون پاتیلش شوت میکرد. شاید جای تعجب باشه که چرا مثل یک جادوگر عادی اون رو در پاتیلش نمیریخت بلکه شوتش میکرد.

جواب این سوال کاملا ساده بود. اول اینکه هکتور جادوگری عادی نبود و دوم اینکه به نظر می رسید این هم یکی از شیوه های جدید و عجیب هکتور برای ساخت معجون باشه. چون هر بار پاتیلش را به هوا پرتاب میکرد، به سمت نزدیک ترین ماده ای که به چشمش میخورد میدوید، اون رو مثل توپ بسکتبال که به سمت حلقه میره به سمت پاتیلش شوت میکرد و سپس با عجله به سمت پاتیلش میرفت تا اون رو بگیره و دوباره به هوا پرتاپ کنه.

هکتور در حین اجام این کار کوچکترین توجهی به اینکه بیشتر از نصف معجونی که پخته بود در اثر این حرکات روی زمین ریخته بود، نداشت. چیزی که بیشتر موجب سختی کار هکتور بود قدح اندیشه ای بود که وسط اتاق قرار داشت و نشون میداد اتاقی که هکتور در اون مشغول کار بود، اتاق یا آزمایشگاهش نبود.

- این جدیدترین و بزرگترین اختراعم میشه. معجون ضد بیرون ریختن خاطرات! اینو به همه مرگخوارا میدم تا خاطراتشون محفوظ بمونه. اینطوری ارباب هم میذارن برم تو اتاقشون معجون بسازم. من بزرگترین معجون ساز دنیا میشم. ارباب به من افـ...

پیش از تکمیل شدن جمله هکتور در اتاق به شکل ناگهانی باز شد و شخصی وارد اتاق شد. قبل از اینکه هکتور بفهمه اون شخص کیه و اینجا چی کار میکنه پای شخص مورد نظر روی معجون های روی زمین ریخته شده لیز خورد و هکتور هم که کاملا از این ورود شوکه شده بود و دست و پاش رو حتی بیشتر از قبل گم کرده بود پاتیلش رو که گرفته بود تا به هوا پرتاب کنه مستقیم به سمت اون شخص پرت کرد و کل هیکل اون شخص با معجون پوشونده شد.

شخص به نظر خیلی عصبانی میرسید و با گرفتن گردن هکتور موفق شده بود از زمین خوردنش جلوگیری کنه.

- دگورث گرنجر!
- ارباب! اربااااااااااب شما سالمید!
- این چیه که سر تا پای ما رو خیس کرده؟
- نگران نباشید ارباب. معجون عدم بیرون ریختن خاطرات و پخش اون هاست.

ولی ارباب نگران بود. چنین معجونی از هکتور به معنای بر ملا شدن همه خاطراتش بود.

------------


سوژه جدید قدح اندیشه لرد ولدمورت هستش!
محدودیتتی در تعداد پست یا طنز و جدی بودنش وجود نداره.
مدت زمانی که باهاش شروع میکنیم یک ماهه ولی با استقبال شما میتونه بیشتر هم بشه. برای دوستانی که در جریان این تاپیک نیستن خوندن این پست رو توصیه میکنم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!


پاسخ به: قدح اندیشه!
ارسال شده در: جمعه 14 اسفند 1394 03:32
نمایش جزئیات
آفلاین
پایان سوژه خاطرات ریگولوس بلک و معرفی سوژه بعدی:

تالار اسلیترین معمولا تالار ساکت و آرامی بود.
یکی از تفریحات اسلیترینی ها بازی شطرنج بود.البته این تفریح تقریبا در تمام قلعه رواج داشت.اما بازی شطرنج اسلیترینی ها کاملا متفاوت بود.
آن روز در تالار اسلیترین روز نسبتا کسل کننده ای بود. وینکی که معمولا از هر فرصتی برای تمیز کردن تالار استفاده میکرد،آن روز نتوانست جایی برای تمیز کردن پیدا کند.وینکی از بی کاری حوصله اش سر رفته بود.او دوست داشت شطرنج بازی کند اما نمی دانست با چه کسی!به اطراف تالار نگاهی انداخت...
لردسیاه طبق معمول روی کاناپه سبزی که مخصوص خودش بود دراز کشیده و نجینی را نوازش میکرد.از چهره اش کاملا مشخص بود که نیاز به سرگرمی دارد.

وینکی آن روزها جن جسور و کنجکاوی شده بود و این موضوع باعث شد که لرد را به بازی شطرنج دعوت کند و لرد نیز این دعوت را قبول کرد.البته وینکی از دعوت لرد هدف دیگری نیز در سر داشت،او میخواست در خاطرات اربابش کنجکاوی کند.بنابراین:
-ارباب...هرکس در بازی باخت خاطراتشو در قدح ریخت.

لرد که عقیده داشت برنده متولد شده است، قبول کرد.
بازی شروع شد.لرد مهره های سیاه را در دست داشت و وینکی مهره های سفید.

لرد ناگهان به اسبش فرمان داد که جلو برود.وینکی شگفت زده شد زیرا همیشه شروع بازی با مهره های سفید بود.
-شروع بازی با مهره های سفید بود.وینکی باید اول حرکت کرد!
-جن؟تو داری برای ما تعیین تکلیف میکنی؟
-نه ارباب ...وینکی چنین جسارتی نکرد اما...

لرد قبل از آنکه وینکی حتی شروع کند وزیرش را نیز حرکت داد.

-ارباب آخه وینکی هنوز حرکت نکرد.ارباب چجوری وزیرشو از داخل اینهمه سرباز حرکت داد؟
-جن بی جا کرد که در حضور ارباب حرکت کرد!وزیر ما هم به خودمان رفته...قدرتمنده!مشکلی داری؟
-

لرد کل مهره های وینکی بجز شاه اش را از بازی بیرون انداخت!
-ارباب!؟
-چیه؟
-هیچی...ارباب راحت بود.

لرد چوبدستی اش را در آورد وینکی نفسش را حبس کرد.
لرد شاه وینکی را نشانه گرفت و ناگهان:
-آواداکداورا!
بازی شطرنج اختتامیه ای تاریخی داشت!

وینکی که هنوز دستانش حتی تکان نخورده بود فقط توانست فاتحه ای برای شاهش بخواند.
-ارباب بازی شما بی نظیر بود...وینکی هرگز این بازی درخشانو فراموش نکرد!
-خودمان میدانیم...ما خیلی با استعدادیم.

دقایقی بعد خاطرات نقره فام وینکی بر سطح مواج قدح اندیشه میدرخشید.

-----------------


همینطور که متوجه شدید سوژه جدید قدح اندیشه خاطرات وینکی هستش.
درباره خاطرات وینکی بنویسید. محدودیتی در تعداد، اندازه یا سبک پست وجود نداره.
خاطرات وینکی به مدت یک ماه و خورده ای در قدح خواهد موند.(در صورت علاقه و اشتیاق اعضا این مدت ممکنه افزایش پیدا کنه.)

تا الان خاطرات این افراد در قدح بوده است:
بلاتریکس لسترنج
مورفین گانت
سیوروس اسنیپ
سالازار اسلیترین
ریگولوس بلک

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: قدح اندیشه!
ارسال شده در: شنبه 12 دی 1394 19:26
نمایش جزئیات
آفلاین
در همان درگه که, گَه گَه دود سیاه فضای خاطره را با سرعت 1 میلی گرم به توان مکعب در ساعت می گرفت و ملت مرگخوار کُه کُه به اطراف خود خیره شده و ناگه به وضعیت خود شدن آگه .

لرد سیاه:
-این خاطره چرا استوپ زده
لوسیوس:
-ارباب نظر من ..نه یعنی نظر شما اینه که احتمالا موی ریگلوس خط داشته واسه همین خاطره هنگ کرده, چقدر گفتم ...نه یعنی گفتین غذای کامل مو فقط با شامپو پرژک

سلسی که ساندویچ تاری که با خودش اورده بود تمام شده بود و در حال انفجار بود رو به لوسیوس کرد و گفت:
-نه خیرم, نظر ارباب اینه که آرسینوس با منو مدیریتش بزنه رو دور تند تا دود سریع فضا رو بگیر بریم بیرون.

ولی از اونجایی که آرسینوس به دنبال ریگلوس به خاطر های دیگه حمله ور شده بود تا دکمه قرمز منوش رو توی سر ریگلوس فرود بیار و سوروس هم دامبلدور بهش مراقبت داده بود و طبق آخرین اخبار، در اون موقع داشت به دلیل تقلبی که از یکی از بچه های گروه بوقققق گرفته بود گریفیندور رو از امتحانات محروم می کردو در نتیجه کلا منویی در دست رس نبود, همگی یک دقیقه به حالت پوکر فیس در امدند .

و در همین حین که ملت مرگخوار از حالت پوکر در امده, و شروع کردن دوبار به ابلاغ نظریه های لرد و فرستادن نظریات به مجلس واسه تصویب دود سیاه بلاخر بر فضا چیره شد ولی از اونجا که مارک قدح چینی بود به جای خارج کردن مرگ خوار ها از قدح زد خاطره بعدی.

در خاطره ملت مرگخوار شاهد یک ریگلوس کودک بودن که داشت همراه یک دختر که کلا بنفش پوشیده بود تو دشت و دمن می دوید و قاصدک فوت می کرد.

دختر بنفش رو به ریگلوس کرد و یک دسته قاصدک بهش داد و گفت:
-ریگلوس قاصدک
ریگلوس هم نگاهی به دختر بنفش کرد و گفت :
-همیشه و تا ابد

لرد سیاه:نهههه
ملت مرگخوار:نههههه
امتحانات هاگوارتز:نههههههه
آرسینوس خاطره های بقلی:نهههه
محفل ققنوس:نههههه




افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[Steve Jobs]
Ooh, everybody knows Windows bit off apple

[Bill Gates]
I tripled the profits on a PC

[Steve Jobs]
All the people with the power to create use an apple!

[Bill Gates]
And people with jobs use a PC

[Steve Jobs]
You know I bet they made this beat on an apple

[Bill Gates]
Nope, Fruity Loops, PC

[Steve Jobs]
You will never, ever catch a virus on an apple

[Bill Gates]
Well you could still afford a doctor if you bought a PC

پاسخ به: قدح اندیشه!
ارسال شده در: چهارشنبه 2 دی 1394 00:23
نمایش جزئیات
آفلاین
ـ اوهو!اوهو!...اوهو!اوهو!(افکت سرفه کردن در هنگام رفتن دود در حلق)
یحتمل خاطره تمام شده بود.شاید هم نه!
اخر کدام خاطره ای به این زودی تمام میشود؟
در هرصورت مرگخواران در برزخ مانده بودند که کله خود را همچنان در قدح نگه دارند یا برای جلوگیری از خفگی در اثر دود کله خود را از قدح بیرون بیاورند؟
مرگخواران در حالی که سرفه میکردند سعی کردند کله خود را از قدح خارج کنند.
اما از زیر قدح دو دست به ظاحر دراز یقه های انها را با یکدیگر چسبیده به طرف زیر کشید و صدایی از صاحب ان دست(که ریگلوس باشد)شنیده شد:
ـ چیزی که عوض داره گله نداره!حالا که اومدین تو باید همه خاطره هامو ببینین!
انگاه قهقهه شیطانی زد و دستانش محو شد.
هنوز چند ثانیه نگذشته بود که صدای فریاد همان پیرزن دماغ دراز برخواست.
ـ از خونه من برو بیرووووون!
ـ عه...مادر بزرگ؟ازشما بعیده!
پیرزن عصایش را با حالت تهدید امیزی در هوا تکان میداد.
ـ حالا میای اینجا تمرین مرگخواری میکنی؟جوری بزنمت که به لرد بگی دامبلدور؟
ـ عه،ننه جان چرا عصبی میشی حالا؟فشارت میزنه بالا بعد خونت میفته گردن من!
پیرزن جلو امد و درحالی که عصا را درهوا میچرخاند به ریگلوس حمله کرد.
اما هنوز عصا بر فرق سر ریگلوس فرود نیامده بود که باری دیگر دودی فضا را پر کرد.
مرگخواران همچنان در وهم بودند که ناگهان صدای دیگر شنیده شد.انها خود را در خاطره ای دیگر یافتند.
مکانی بسته و میز های بزرگی که روی انها پر بود از مواد معجون سازی و دانش اموزانی که دور میز ها جمع شده بودند.ظاحرا مشغول معجون سازی بودند.
معلمی دیده میشد که در میان دانش اموزان قدم میزد و ظاحرا بر کار انها نظارت میکرد.
آنها چگونه میتوانستند این مکان را از خاطر ببرند؟آنجا هاگوارتز بود!
اما نه هاگوارتز در زمان فعلی.هاگوارتزی قدیمی تر...
مرگخواران اینرا با دیدن یک عدد ریگلوس،هکتور و خودشان(!!)متوجه شدند!.
ـ عههههه!منو نیگا!
هکتور اینرا گفت و ویبره زنان خودش را بین جمعیت نشان داد که در حال له کردن و کوبیدن چند قطعه مهر گیاه بود.
و درست در طرف مقابلش،ارسینوس جوان ایستاده بود.نقاب را در ان زمان هم به چهره داشت.با خصومت خاصی با خنجری بر روی خیارک غده دار میکوبید.نگاه زیر چشمی اش از پشت نقاب به معجون هکتور بود.
ارسینوس که به همراه دیگر مرگخواران داخل قدح بود،کراواتش را سفت کرد،بادی به غبغب انداخت و گفت:
نبوغ معجون سازی رو در چهره من احساس میکنید دوستان؟
هکتور نگاهی غضبناک به ارسینوس انداخت.
ـ خواهیم دید!
هنوز جمله اش به پایان نرسیده بود که صدای انفجاری کله همه را چرخاند به سمت میزی که هکتور جوان روی ان در حال معجون سازی بود.
یک عدد هکتور جوان دیده میشد.با ویژگی های ظاحری:بقایای معجون منفجر شده بر چهره ایشان وموهای به هوا رفته بر اثر انفجار معجون و البته لبخندی حجیم در برابر استاد.
ویبره هایشان فروکش کرده بود.هردو تا هکتور نا خود اگاه به استادی که فقط یک هکتور را میدید لبخند حجیم میزند.
و از ان طرف هردوتا ارسینوس کف زمین پخش شده،پس از عملیات رکوع و سجود و افقی شدن و عمودی شدن بر اثر خنده،برخواسته و به جلو توجه نمودند.
تنها فرق انها این بود که ارسینوس بزرگ به خودش و ارسینوس نوجوان به پاتیل معجونش زل زد که به جای رنگ جگری به سبز لجنی نه چندان جالبی در امده بود.
ـ حواستون به معجونتون باشه اقای جیگَر!
ـ جیگِر هستم قربان!
ـ 10 امتیاز از گریفیندور کم میشه!به دلیل ایجاد اغتشاش در نظم کلاس،تمسخر ،حرف زدن رو حرف استاد و البته این قهقهه ناخوشایند شما!
هیچکس نمیدانست استاد با سیوروس اسنیپ نسبتی داشته یا خیر،اما از انجا که این مسئله جز مسائل امنیتی محسوب میشود،نویسنده صلاح نمیداند نام این استاد بزرگوار را معرفی کند.
درهرصورت ارسینوس بزرگ عینک خودش را با حالت اعتراض امیزی از چشم برداشته و سپس منوی مدیریت خود را با حالت تهدید امیزی از جیب بیرون کشید.
اما تازه به خاطر اورد که استاد داخل قدح را نمیشود بلاک کرد.
پس غرولند کنان انرا دوباره جوری که هکتور نفهمد در جیبش گذاشت.
و البته!صدای قهقهه ها درست بغل گوش هکتور،اعصاب وی را مینوازید(افعال معکوس).
ـ الان دیدیم!
ـ
ـ
کمی انطرف تر،درست در کنار میز ارسینوس،میز کسی قرار نداشت جز...ریگلوس!
ریگلوس جوان نگاه های خاصی به ارسینوس و معجونش،و همینطور هکتور و معجونش می انداخت.برق شیطنت در چشمانش میدرخشید.
البته چنین برقی در چشمان شخصی مثل ریگلوس بلک طبیعی بود.چرا که ریگلوس عاقل و بالغ کنونی دست شیطان را از پشت بسته بود.ریگلوسی که هنوز در عنفوان جوانی بسر میبرد که جای خود دارد.
در همان حین،در لحظات نوسان نگاه های ارسینوس جوان و اصلی به معجون خود و معجون هکتور،سرو کله ریگلوس جوان درست در نزدیکی پاتیل ارسینوس پیدا شد که لحظه ای برای پیدا کردن چند نوع ماده به انطرف میز رفته بود.
درست در جلوی چشمان ارسینوسی که به پاتیل خود زل زده بود و به دور از چشمان ارسینوسی که در انسوی میز در جستجوی چند شاخه بید کتک زن سرش گرم بود،ریگلوس سوت زنان چندی از روبه روی پاتیل او رد شد.
او طی اقدامی نامحسوس ماده ای نا معلوم را در پاتیل ارسینوس جوان خالی کرد.
و در همان لحظه بود که درمیان ملت حاظر در پاتیل،ریگلوس ناگهان متوجه چیزی شد.متوجه خاطره ای که حواسش نبود نباید نشان دهد امااین کاری بود که شده بود و...
در حالی که لبخندی حجیم بر لب داشت روبه روی دور بین دستی تکان داد و از کادر خارج شد و به خاطره ای دیگر در ناکجا اباد دنیای قدح اندیشه متواری شد.
باشد تا این راهی باشد که ارسینوس وی را اسفالت نکرده و چندی از دسترس منوی مدیریت نیز دور باشد.
ناگهان صدای انفجاری برخواسته شد که سر کل ملت را از چهره شیطنت امیز ریگلوس جوان به پاتیل منفجر شده ارسینوس افتاد.
ارسینوس جوان پوکر فیس از پشت نقابش هویدا بود.
ارسینوس اصلی همچو بمبی بود که اگر منفجر میشد ترکش هایش حتی به ناکجا ابادی که ریگلوس به ان متواری میشده میرفته و مستقیم در حلق وی فرو میرفت.
ملت نیز بمب وار در حال کنترل خنده خود بودند.
ارسینوس جوان نگاهی به هکتور انداخت.
ـ ای پست فطرت!به معجون من دست میزنی؟
ـ ها؟چی؟من...؟
ارسینوس جوان در حال انفجار بود.و سر انجام منفجر گشته و پاتیل را با نهایت قدرت بر فرق سر هکتور فرو اورد.و همزمان با ان خنده کل ملت نیز منفجر گشته و فضای پاتیل را پر کرد.
در این میان تنها ملتی که اصلا نمیخندیدند هکتور و ارسینوس بودند که با حالتی بسی پوکر فیسانه به دعوای خود خیره شده بودند و ریگلوسی بوقی که در ان گوشه با نهایت خونسردی مشغول معجون سازی خویش بود.
اما به طرز عجیبی خاطره به حرکت اهسته در امده بود و پیش از انکه معجون به فرق سر ارسینوس برخورد کند همه جارا دود سیاهی فرا گرفت که صدای قهقهه های ملت در ان میپیچید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
eileen prince


آسایش دوگیتی،تفسیر این دو حرف است: بادوستان مروت،با دشمنان مدارا.


باسیلیسک سواران:باسیلیسک ها می ایند!


And if we should die tonight
Then we should all die together
Raise a glass of wine
... for the last time

Now I see fire
Inside the mountain
I see fire
Burning the trees
And I see fire
Hollowing souls
I see fire
Blood in the breeze
...And I hope that you remember me

پاسخ به: قدح اندیشه!
ارسال شده در: چهارشنبه 18 آذر 1394 17:15
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخواران در حال فراهم کردن چندین تن تخمه و چندین لیتر نوشیدنی کره ای بودند که ریگولوس به طور کامل در قدح فرو رفت.

یک ثانیه بعد...
دو ثانیه بعد...
ده ثانیه بعد...
یک دقیقه بعد...

و همچنان هیچ اتفاقی نیفتاد.

- دراکو! پاشو برو نگاه کن ببین چرا هیچی نمیشه.
- مگه قرار بود چیزی اتفاق ... :vay:

دراکو جمله اش را تمام نکرده بود که ریگولوس به حالت شیرجه از قدح به بیرون پرتاب شد و با مغز در مرکز تالار اسلیترین فرود آمد جماعت بدون اهمیت به مغز ریگولوس که بوی تسترال می داد و کف تالار پخش شده بود، به سمت قدح هجوم بردند و چه کله ها که در قدح فرو نکردند.

چیزهایی مانند جوهر سیاه در آب پخش شد که به باسیلیسک می ماند، و وقتی تصویر کامل شد، تصویر پیرزنی را دیدند چروکیده و سپید موی که عصایش را در هوا می چرخاند و با خشم فریاد می زد:
- پسره ی احمق! از خونه ی من برو بیرون!

درست رو به روی پیرزن، دختری ایستاده بود که لباس پسرانه پوشیده بود و به حالت به پیرزن خیره شده بود -از پشت صحنه اشاره می کنن که دماغشم یه مقداری دراز بوده- و قبل از اینکه عصای پیرزن سرش را به دو قسمت نامساوی تقسیم کند به دود تبدیل شده، فضا را پراکنده کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
کی گفته من پیرم؟ من فقط ۲۰ و خورده ای‌-۳۴۳۸ سال- سالمه
باسیلیسک سوارااااااان
دلاوران
نام آوران
حالا بقیش
پاسخ به: قدح اندیشه!
ارسال شده در: یکشنبه 15 آذر 1394 23:55
نمایش جزئیات
آفلاین
ارباب در انتظار جوجه بود و در این اندیشه بود که چه کسی میتواند صفت جوجه را به خود اختصاص دهد.هریک از مرگخواران را در ذهن خود مرور میکرد.
ـ هکتور؟نه!او بیشتر به خارپشت شباهت دارد تا به جوجه!سیوروس که قطعا نمیتواند باشد،او بیشتر به زاغی شبی...
و در حال زمزمه با خود بود که ناگهان صدای جیک جیک از چند متر انطرف در(در استانه در)او را متوجه خود کرد.
ارسینوس در استانه در ایستاده بود و از یک قسمت نامعلومی از لباسش به طرز عجیبی صدای جیک جیک بلند میشد.
ـ لباست جیک جیک میکند ارسینوس؟
ـ نه سرورم!
ارسینوس با حالت پوکر فیس اینرا گفت،سپس دست در جیب خود کرده و جوجه ای(!)را در اورد و بر زمین گذاشت.
ـ جوجه رو اوردم سرورم!
جوجه که تا چند ثانیه پیش در فضای جیب ارسینوس در حال خفه شدن بود اکنون در فضای ازاد ویبره زنان بال و پر میزد.
ـ این جوجه را ازاینجا ببر ارسینوس!صدایش روی اعصابمان است!
ـ ولی این جوجه نیست سرورم...یعنی...
ـ منظورت چیست؟
لرد به جوجه خیره شد که همچنان در حال ویبره زدن بود.اما...گویی جوجه ویبره نمیزد.لرد بیشتر توجه کرد.رفتار جوجه بیشتر شبیه به فهماندن منظور توسط یک حیوان بود تا شادی پس از ازادی.
جوجه دیوانه وار جیک جیک میکرد اما درواقع نمیتوانست حرفی بزند.
ارباب به موضوعی شک کرد.اما پیش از انکه شکش را ابراز کند ارسینوس گفت:
امممم...ریگلوسه ارباب.
ـ ریگلوس؟
ـ به خاطر خوردن اشتباهی یکی از معجون های هکتور به جای معجون شانس.
ـ معجون شانس؟معجون شانس برای چه؟
انگاه ریگلوس را از زمین برداشته و در حالی که انرا محکم فشار میداد فرمودند:
چطور جرعت کردی بدون اجازه ما معجون شانس استعمال کنی؟
و حلقه دستانش را در حظور چشمان مضظرب ارسینوس از له شدن ریگلوس تنگ تر کرد.اما وقتی به یاد اوردند که هنوز به وی نیاز دارند جوجه را رها کردند.
جوجه با سر به زمین خورده و پس از چندی چرخیدن دور خود و کوبیده شدن به در و دیوار از جا برخواسته و مجددا شروع به جیک جیک کرد.
ـ اممم...ارباب میشه به حالت اول برش گردونم؟
ـ برش گردان!
ارسینوس چوبدستی خود را تکان داد.جوجه دور خود چرخی زد و ناگهان به ریگلوس تبدیل شد.
ریگلوس در حالی که نفس نفس میزد بر زمین افتاد.
ـ اینهمه مدت کجا بودی ریگلوس؟میرفتی معجون شانس کوفت استعمال کنی و برای ما هم نیاوری؟کروشیو!
ـ اااااااا!ارباب خب من پیدا نکردم که!
ـ باید هم پیدا نمیکردی!فکر میکردی میگذاریم خاطرات درخشانت از نظر همایونی ما پنهان بماند؟فکر کردی ما نمیدانیم چرا انرا میخواستی؟یادم باشد از هکتور تشکر کنم!
کاملا واضح بود که ریگلوس معجون شانس را برای این میخواست که برخی خاطراتش از دیده پنهان بماند اما زهی خیال باطل که هیچ چیز از دیده ارباب پنهان نمیماند.گویی خود مورگانا و مرلین میخواستند که برای دیدن یک کیفر جانانه اندکی جوجه بودن را تجربه کند.
ـ خب؟منتظر چی هستی ارسینوس؟
ارسینوس متوجه منظور لرد شد و پیش از انکه ریگول بتواند عکس العملی نشان دهد انرا به درون قدح پرت کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
eileen prince


آسایش دوگیتی،تفسیر این دو حرف است: بادوستان مروت،با دشمنان مدارا.


باسیلیسک سواران:باسیلیسک ها می ایند!


And if we should die tonight
Then we should all die together
Raise a glass of wine
... for the last time

Now I see fire
Inside the mountain
I see fire
Burning the trees
And I see fire
Hollowing souls
I see fire
Blood in the breeze
...And I hope that you remember me

پاسخ به: قدح اندیشه!
ارسال شده در: سه‌شنبه 5 آبان 1394 00:02
نمایش جزئیات
آفلاین
-ارباب شکایت دارم!

لرد سیاه بدون آنکه سرش را بلند کند جواب داد:
-همه شکایت دارن رودولف...همه از شما شکایت دارن. شکایتتو برای خودت نگه دار.

رودولف نمی توانست چیزی را برای خودش نگه دارد...مغز رودولف بسیار پر شده بود. خطر انفجار وجود داشت.
-ارباب این جوجه برای من زندگی نذاشته.

لرد سیاه این بار سرش را بلند کرد. برانداز کردن هیکل رودولف و مقایسه آن با یک جوجه، جالب تر از درخواست نقد هکتور بود.
-از یه جوجه شکایت داری رودولف؟ ضعف در این حد؟

رودولف طبق عادت به جای دست، قمه اش را به دو طرف تکان داد.
-نه ارباب...اون جوجه نه...این جوجه...این جوجه عرصه را بر ما تنگ کرده. همش هم تقصیر آرسینوسه. زیادی بهش رو داده. اینم پررو شده. اوایل جیک جیک می کرد. الان به قد قد رسیده...می ترسیم فردا قوقولی قوقو...

رودولف ساکت نمی شد...و لرد سیاه این را خوب می دانست.
-یه نفسی بکش رودولف! جوجه کیه؟

-ارباب...جوجه دیگه...همین جوجه...همون دزده...اسمش چی بود؟...ارباب...فراموش کردیم!

لرد سیاه برای رودولف متاسف شد و این تاسف را با نگاهش ابراز کرد!
-خب...نمی خواد فکر کنی. گفتی تقصیر آرسینوسه...برو بگو آرسینوس بیاد. کمی هم عدس بخور...برای حافظت خوبه.

رودولف درحالی که کلمه عدس را پشت سر هم تکرار می کرد از اتاق خارج شد و آرسینوس که ظاهرا پشت در در حال استراق سمع بود وارد اتاق شد.
-ارباب با من کاری داشتین؟

-هوم! جوجه کیه؟
-اگه اشتباه نکنم جوجه به بچه مرغ می گن ارباب.
-سینوس؟الان داری ما رو مسخره می کنی یا خودتو؟ جوجه کیه؟ همین جوجه ای که رودولف ازش شاکیه.
-آهان...بله ارباب. اون جوجه رو می فرمایین. رودولف بیخودی ازش شاکیه. اون به خوبی به وظایفش عمل می کنه. گاهی ممکنه اشتباه کنه. ولی اونم به دلیل جوونی و بی تجربگیه.

لرد سیاه کم کم داشت کلافه می شد.
-یک سوال واضح ازت پرسیدیم سینوس...جوجه کیه؟

-نفرمایید ارباب...دارین منو امتحان می کنین؟ شما که مسلما می دونین جوجه کیه...می خوایین ببینین من فراموش کردم یا نه؟ اون معاون منه ارباب. هر روز می بینمش. فراموش نمی کنم.
-خب...اینجوری نمی شه. بصورت کوتاه توضیح بده ببینیم چرا بهش می گین جوجه؟
-چون جوجه اس!
-نه دیگه اینقدر کوتاه!
-به جان بی ارزش رودولف توضیحش همینقدره ارباب!
-عکسشو داری؟
-نه ارباب! با اون قیافه جوجه ایش!

لرد سیاه با انگشتش به در اشاره کرد.
-برو بیرون سینوس...به اون رودولف هم بگو شکایت بی شکایت. از این به بعد بدون تایید ما هم برای کسی لقب انتخاب نمی کنین. روشن شد؟

-بله ارباب...جوجه رو چیکارش کنم؟
-هیچی...نه...چرا...صبر کن...بهش بگو بیاد خدمت ما!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: قدح اندیشه!
ارسال شده در: دوشنبه 4 آبان 1394 20:37
نمایش جزئیات
آفلاین
بانز بی چهره، تازه داشت کورمال کورمال به سمت جایی که حدس میزد قدح اندیشه باشد شروع به حرکت می کرد که با صدای سرفه ای نه چندان خشک متوقف شد.
- اه...اه... این چه طرز سرفه کردنه! توی خونه بهت یاد ندادن موقع عطسه و سرفه از دستمالی، شالگردنی، چادری، لباس بغل دستی، چیزی استفاده کنی! تمام اخلاط و آب و ... ریخت به سر و روی تالار!
- اهم، اوهم.... بانز... .

اما بانز بی توجه به هشدار اهالی تالار در حالیکه تک دانه تار نم کشیده را تکان می داد، همچنان فغان می کشید. لرد سیاه با سرفه ای برره ای وار اینبار درست روبه روی بانز قرار گرفت.
- بدون اجازه ارباب قدر قدرت می خوای به سمت مکان مقدس ما بروی! کروشیووووووووووووو! بده اون تار مو رو!
- اوخ...آخ... وای... ارباب ارباببببببببببببببب! رحم کنید... یه تار مو چه ارزش داره! بفرمایید.... تمام تار موی وجودم تقدیمتون!

لرد سیاه با انگشتان رنگ پریده مختصر حرکتی به چوبش داد. تار موی کذایی را از دستان لرزان بانز بیرون کشید. دوباره حرکتی به چوبش داد. این بار تمام مبل ها به ردیف شدند. تالار به ناگهان تاریک و پرده هایی در اطراف لرد ظاهر شد. سرانجام با اخرین حرکت چوب جادویی در جلویش قدح اندیشه پدیدار شد. جماعت اسلیترین با وجد و سرور روی صندلی هایشان جای گرفتند.
-سرورم...سرورم... بنداز اون مو قشنگه رو!!
-

لرد با ژستی شاه وار تار مو را به درون قدح انداخت. نوری شدید که انعکاس شدت میزان خاطرات بود در تمام تالار پخش شد.
- خیله خوب، بزنید بریم!
-
- نه ...نه ... صــــبر کنیــــــــــــــــد منظورم ایم نبود که گله وار یورش بیارید!
لرد سیاه که از عظمت کلام قصارش غافل شده بود ناگهان با خیل عظیم کله ها رو به رو شد و قبل از آنکه بتواند مانع هجوم اعضای تالار شود با فشار به درون قدح کشیده شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
When the egg breaks by an external power, a life ends. When an egg breaks by an internal power, a life begins. Great changes always begin with that internal power