جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

47 کاربر(ها) آنلاین هستند (16 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
45 مهمانان 2 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

دور دوم انتخاب بهترین‌ها

نشان انتخاب بهترین‌های سایت جادوگران

دور دوم هفتاد و هفتمین دورهٔ انتخاب بهترین‌های سایت جادوگران برای فصل تابستان ۱۴۰۵ آغاز شده است؛ با رأی خود از اعضای اثرگذار جامعه قدردانی کنید.

مهلت شرکت: ۲۹ و ۳۰ شهریور

بررسی پست‌های انجمن مرگخواران

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
ارسال شده در: چهارشنبه 9 دی 1394 15:41
نمایش جزئیات
آفلاین
ارباب اصلا ایده نداشتم!
لطفا! ایشون رو نقد کنید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Only Raven
پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
ارسال شده در: سه‌شنبه 8 دی 1394 16:49
نمایش جزئیات
آفلاین
دای؟ چرا غمگین؟!

بررسی پست شماره 359 باشگاه دوئل، دای لوولین:


ایده نوشتن نامه، ایده قشنگی بود. ولی برای پست دوئل کمی ساده بود.
به جای صحنه پردازی و توصیف و فضاسازی بصورت مستقیم داستان رو توضیح دادی.
حسنی که داره اینه که می تونی آزادانه حرف بزنی. اینجا دیگه نمی شه گفت چرا نویسنده وارد داستان شده. چون کل داستان از زبون نویسنده اس.
خوشبختانه حواست بود که توی نامه نباید از شکلک استفاده کنی.
جمله های نامه ساده و صمیمی بودن...به نظر من لحنش هم می تونست محاوره ای باشه. برای تقویت اون سادگی که ویژگی اصلی نامه شما بود. بعضی احساسات با جمله های کتابی اونطور که باید ابراز نشدن. مثلا:
نقل قول:
باشد! باشد! دیروز ترسیدم!

باشه! باشه! دیروز ترسیدم.

دومی قابل درک تره.


نقل قول:
وقتی در بازی نهایی، جستجوگر ناشی مان از روی جارویش سقوط کرد... نترسیدم! وقتی سرایدار هاگوارتز فرار شبانه مان را فهمید... نترسیدم! وقتی آن گرگینه احمق به تو حمله کرد... خب فقط کمی هول کردم.
این پاراگراف خیلی قشنگ بود. مخصوصا جمله آخرش که شاید خواننده انتظار داشت همون دلیل ترس دای باشه.


نقل قول:
ولی دیروز ترسیدم. می دانی از چه؟ من از قطره اشک کودک بی گناه مشنگی که قبل از به قتل رسیدنش به زمین افتاد، ترسیدم! مضحک است نه؟
اینجاشو خیلی باید کند تر توضیح می دادی. این اتفاقیه که خود دای هم ازش شوکه شده. انگار باورش نمی شه. و اون شوک و ناباوری رو باید بیشتر نشون می دادی. مثلا:

ولی دیروز ترسیدم!
می دونی از چی؟
از یک قطره اشک!
باورت می شه؟ من از یک قطره اشک ترسیدم.
قبول کردنش برای خودم هم سخته ولی من از قطره اشک کودک بی گناه مشنگی که قبل از به قتل رسیدنش به زمین افتاد، ترسیدم! مضحکه... نه؟



اسم زاک رو خیلی زیاد و بی دلیل تکرار کردی. لزومی نداشت هی اسمشو ببری. به هر حال نامه یک مخاطب داره و یکی دوبار بردن نامش کافیه.


نقل قول:
زاک... حالا که کمی از شوک درآمده ام احساس می کنم، فهمیدم. من از آن قطره اشک نترسیدم! من از بیدار شدن احساساتم ترسیدم!
اینجاشو باید با تردید بیشتری می نوشتی. زیاد منطقی نیست که آدم نامه رو بنویسه و طی نامه به احساساتش پی ببره. می تونه کمی شک کنه:
راستش حالا که کمی از شوک درآمده ام احساس می کنم،شاید چیزی را فهمیده باشم. من از آن قطره اشک نترسیدم! شاید من فقط از بیدار شدن احساساتم ترسیدم!


نقل قول:
می دانی؟ می خواستم نامه ای که برایت می نویسم خلاقانه باشد. حوصله تو را سر نبرد. از روی اجبار آن را نخوانی، اما نتوانستم! عجولم! اولین چیزی را که به ذهنم می رسد می نویسم. آنقدر که سبک شوم!

آری شاید وقت بیشتری برای نوشتن داشتم. شاید می توانستم بهتر از این بنویسم. خلاقانه تر و با جاذبه بیشتر. متاسفم! می شود تحمل کنی؟ قول می دهم پیشرفت کنم!
این توضیح بیش از حد لازم، طولانی و کش دار بود. یه خط براش کافی بود.


نقل قول:
حتی با این که اینجا نیستی، آرامش وجودت مرا هم آرام کرد.
جمله منظورش رو درست نمی رسونه. می تونستی بنویسی آرامش وجود از دور(یا از این فاصله)، مرا آرام کرد.


این نامه دلنشین و قشنگ بود. ولی برای پست دوئل دنبال ایده های جذاب تر و جدید تر و متفاوت تری هستیم. ایده اصلی شما خوب بود. این که دای از یه قطره اشک بترسه. ولی مثلا وسط نامه (قبل از این که بگین از چی ترسیده)، می تونست نوشتن رو متوقف کنه و صحنه رو به خاطر بیاره. این جوری هیجانش هم کمی بیشتر می شد. خواننده فرصت می کرد کنجکاو بشه که دای از چی ترسیده.


موفق باشید!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
ارسال شده در: دوشنبه 7 دی 1394 23:02
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام ارباب!

ارباب...

مرسی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
این بدترین شکنجه دنیاس، اینکه صبر کنی و بدونی هیچ کاری از دستت ساخته نیست.

the hunger game | 2012 | Gary Ross


تصویر تغییر اندازه داده شده

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
ارسال شده در: شنبه 5 دی 1394 01:59
نمایش جزئیات
آفلاین
بررسی پست شماره 331 گورستان ریدل ها، سلستینا واربک:


نقل قول:
دقایقی از خارج شدن آریانا دامبلدور می گذشت،دکتر غرق افکارش در رابطه با بیماران قبلی بود،آن بیماران عجیب ترین بیماران تیمارستان بودند.
درباره آریانا توضیح چندانی نداده بودم. ولی آخرش رو گذاشتم به عهده نفر بعدی که ادامه بده یا بره سراغ مریض بعدی. به نظر من می شد کمی بیشتر درباره آریانا نوشت ولی انتخاب شما هم اشتباه نیست. انتخابه!


نقل قول:
دکتر که عصبی شده بود از اتاق بیرون رفت و بلاخره کمی آن طرف تر از اتاق پرستار که گلوی خود را باند پیچی کرده بود یافت او سعی داشت چیزی بگوید اما...
ورود قشنگی بود! کسی که سلستینا رو بشناسه می خنده...و کسی که نشناسه کنجکاو می شه. که هر دو احساس برای خوندن ادامه داستان مفید و کافی هستن.


نقل قول:
،البته او هرگز متوجه نشد که آن روز تنها یک پرستار صدای کلاغ مایل به قورباغه در نمی آورد بلکه همزمان ۵ پرستار دیگر نیز صداهای اردک ، فیل ، گوسفند،شتر و گونه ناشناخته ای از حیوانات را از خود در می آوردند،این اتفاقات تیمارستان را تبدیل به باغ وحش شگفت انگیزی کرده بود.
ایده خوبه...ولی جمله بندی و شکل توضیح دادنتون نه. این قسمت رو می شد به جای خلاصه کردن، تجربه کرد! یعنی دکتر می رفت دنبال پرستار و با این صداها مواجه می شد. آخری هم می تونست یه صدای عجیب باشه. و اگه قرار بود به صورت توضیح باشه باید کمی روشن تر نوشته می شد. و جمله آخر هم صد در صد باید حذف می شد. اینجور صحنه ها رو باید با جدیت توضیح بدین که طنزشون بیشتر بشن.


نقل قول:
سعی کرد خونسردی خود را حفظ کند،به سمت میز خود رفت و بر صندلی اش نشست اما کمی بعد یکی از عجیب ترین وقایع آن روز را دید،درگوشه میز که دختر کنار آن نشسته بود تار باریکی به همراه مقدار زیادی خون که به زمین می چکید دیده می شد.
در این پاراگراف چقدر اشکال علامت گذاری وجود داره... حتی اگه جمله ها درست باشن هم، این علامت گذاری(نگذاری!) باعث می شه نتونن جمله رو درست بخونن:
سعی کرد خونسردی خود را حفظ کند. به سمت میز خود رفت و بر صندلی اش نشست. اما کمی بعد یکی از عجیب ترین وقایع آن روز را دید! در گوشه میزی که دختر کنار آن نشسته بود، تار باریکی به همراه مقدار زیادی خون که به زمین می چکید دیده می شد.

اینجوری بهتر شد.


نقل قول:
-قبل ورودتون به اینجا یک میکروفون از شما گرفته شده...متاستفم شما بالاترین درجه توهم و خود بزرگ بینی رو دارید... با چندتا قرصه...
دکتر کمی زود به این نتیجه قطعی رسید. یا باید توهم سلستینا کمی بیشتر نشون داده می شد و یا اظهار نظر دکتر ملایم تر می شد.


نقل قول:
سپس در حالی که نیش خندی بر لب داشت به سمت در اتاق رفت و با صدایی که دوباره بسیار گوش نواز بود، گفت:
-شما دکترا شدیدا نیاز به کلاس خطاطی دارید.

سپس در بر روی پاشنه چرخید و سلستینا واربک از اتاق خارج شد.
این قسمتش کمی...بی ربط نبود؟! دکتر اصولا باید یه چیزی می نوشت، بعد سلستینا اینو می گفت. اینجور نکته ها ظاهرا زیاد مهم نیستن. ولی می دونی چه اتفاقی میفته؟ خواننده اینجا رو می خونه و با خودش فکر می کنه که "مگه دکتر چیزی نوشته بود؟" و بر می گرده به عقب...و این اتفاقیه که نباید بیفته.


نقل قول:
لحظه ای بعد منظور واربک از جمله اش:(همون طور که متوجه صداهای اطرافتون نمیشید.)کاملا آشکار شد.
زیرا صندلی چوبی که دکتر تمام وقت روی آن نشسته بود در تمام این مدت پوسیده بود و سرانجام به هزاران تکه تقسیم شد و دکتر را نقش بر زمین کرد.
این ایده هم جالب بود...حتی می تونه با کمی اصلاح، به ویژگی های سلستینا اضافه بشه.
سلستینا صداهای عجیبی رو می تونه بشنوه...می تونه صدای قدم زدن سوسک روی شلوار اسنیپ رو بشنوه. صدای طلوع آفتاب! صدای رنگین کمان... صدای اتفاقی که هنوز نیفتاده!
ولی بهتر نبود این اتفاق بلافاصله بعد از اون جمله میفتاد که مجبور نمی شدین جمله رو دوباره توضیح بدین؟
یا توضیح رو کلا در آخر می دادین:" دکتر تازه متوجه منظور سلستینا از جمله "متوجه صداهای اطرافتون نمی شین" شده بود!


بوی تار صوتی هم بامزه بود...شما ایده های خوبی دارین. اجراشونم بد نیست...فقط گاهی اگه پس و پیش بشن بهتر از کار در میان. برای انتخاب بهترین حالت احتیاج به نوشتن دارین. فاصله نگیر...خوبی...ولی بنویس که بهتر بشی.


__________________

آملیا!

خوب بودیم...قبل از این که درخواست نقد شما رو ببینیم! آرزو می کنم یکی از همینا نصیب خودت بشه.

دفعه قبل هم گفتم...اگه لازمه طولانی بشه باید بشه...البته داورا بیچاره می شن ...ولی خب. نمی شه گفت سانسور کنین.
شما وقتی اون امتیازا رو گرفتی یعنی کارت درست بوده. یعنی بیخودی کش ندادی. وگرنه امتیازت کم می شد.


نقل قول:
احساس میکنم سوژه دوئل حتما باید یک چیز خیلی خفن و سر و ته دار باشه.
بله...سوژه دوئل دقیقا باید همچین چیزی باشه. البته سرو ته دارش رو می شه حذف کرد. چون پست دوئل می تونه تکه ای از یک ماجرا باشه. لازم نیست حتما سرو ته داشته باشه.


نقل قول:
ارباب یک قسمت هایی از داستان طنز شد یک قسمتهاییش جدی.
مثلا خیلی دوست داشتم محاکمه هری طنز بشه ولی نمیشد بهش به دید مسخره ای نگاه کرد!
بده که رول آدم طنز و جدی با هم باشه؟
اصلا بد نیست...چرا بد باشه؟ لازم بوده اونم اونجوری باشه. نذارین چارچوبا و قوانین دست و پاتونو ببندن. هیچ قانونی نداریم که این باید اینجوری باشه، اون باید اونجوری باشه. استثناها میان و همه قوانین رو زیر پا می ذارن.


نقل قول:
خیلی سعی کردم این سری یک سوژه خاص داشته باشم و هی همه چیزو با هم قاطی نکنم که طولانی نشه ولی خب...فکر کنم نشد!
چرا...شد...این دفعه چند تا سوژه نداشتی. همش یه سوژه بود. و توضیحش.


بررسی پست شماره 357 باشگاه دوئل، آملیا سوزان بونز:


نقل قول:
نمیدونم...
شاید از نظر بقیه هر قصه پریانی اولین چیزی که میخواد یک شخصیت قهرمان، یک پریه! و یا یک شخصیت منفی و البته شکست خورده!
ولی از نظر من، یک قصه پریان بیشتر از همه نیاز به یک once upon a time یا همون یکی بود، یکی نبود خودمون داره! بیخیال این جملات تکراری! اصل مطلب اینکه هر قصه ای، چه پریان و چه غیرپریان، اول از همه نیاز به یک شروع داره!
این پاراگرافو می تونستی کش بدی...خیلی زیاد...توضیح بدی...ولی این کارو نکردی! توضیح دادی. این توضیح از اوناییه که اگه کشش بدی خواننده ممکنه فرار کنه. توضیحات قسمت های بعد هم همینطور هستن. متعادل و به اندازه.


سوژه ات خیلی خوب بود...یه سوژه از کتاب... و سوژه ای که چندان شناخته شده نیست. با تغییراتی که خودت دادی.
مثلا من نمی دونستم آملیا کسی بوده که هری رو نجات داده...خوب شد که فهمیدم!


ابهام چیز خوبیه...خواننده رو دنبال خودش می کشه...ولی تا یه جایی! خیلیا اون مرز رو رعایت نمی کنن. ابهام نوشته هاشون در حدیه که خواننده عادی قید کشف ماجرا رو می زنه. و اون خواننده های " غیرعادی" تعدادشون خیلی کمه. به نظر من بهتره تعادل رعایت بشه همیشه. گاهی مبهم بنویس...ولی متعادل! و فراموش نکن که یه سرنخ هایی به خواننده بدی که به تعقیبت ادامه بده.
قسمت اول" دیالوگ های لرد و آرسینوس" کمی مبهم هستن. ولی سرنخ های لازم رو دارن.


روش خوبی رو برای اطلاع لرد از ماجرای آملیا انتخاب کردی. این اصولا دیالوگ لرد نبود:
نقل قول:
-اون اسبیکه رو همین الان بیارش اینجا!
ولی اینجا بود! می بینی؟ استثناها! موقعیت ها هستن که تعیین می کنن چی درسته و چی غلط.


اون صدای قیژ قیژ تموم نشدنی دراون موقعیت استرس زا خیلی اعصاب خرد کن و بامزه بود!


نقل قول:
صدای قدمهایش که ارام و یکنواخت و برعکس همیشه شبیه یورتمه اسب نبودند تا صندلی وسط اتاق لرد ادامه پیدا کرد.
این چه تشبیهی بود! خودشم داره باور می شه اسبه!


نقل قول:
لرد در حالی دور اتاق قدم میزد با کلماتی شمرده شمرده پرسید:
-آملیا، تو میدونستی یکی از ویژگی های یک مرگخوار چیه؟ یا کسی که میخواد مرگخوار بشه باید چه ویژگی رو داشته باشه؟
-کچل باشه؟
این نمی شه! این دیالوگ رو نمی شه قبول کرد. حتی به عنوان طنز. صحنه بعدش خیلی خوب بود:
نقل قول:
وقتی صدای گامهای لرد قطع شد دخترک رنگش پرید.
ولی دیالوگ قبل زیادی غیرممکن بود. باید کمی ملایم تر می شد که بشه باورش کرد.


نقل قول:
-نه نه! منظورم اینکه چیزه...دیوونه باشه. یعنی اصلا ... اصلا وفادار باشه. اره وفادار!
این یکی اشتباه نبود...ولی به نظر من می شد خاص ترش کرد...جالب تر. با یه ویژگی واضح تر مرگخوارا(یا یه مرگخوار) که معمولا به زبون آورده نمی شه.


نقل قول:
او که فکر میکرد قرار است از اربابش رنک بهترین تازه وارد را بگیرد حالا خود را در جلسه محاکمه اش میدید!
اشاره به رنک خیلی خوب بود. می تونستی قبلا هم بهش اشاره کنی. در لحظه ورود آملیا به اتاق! تکرار بعدیش هم خوب بود:نقل قول:
و اینگونه بود که آملیا سوزان هرگز رنک بهترین تازه وارد مرگخواران را نگرفت!



نقل قول:
–البته خب نجینی همیشه دراز کشیده بود –
نکته ظریفی بود! از این نکته های ظریف در پست شما پیدا می شه. کافیه خواننده دقت کنه:نقل قول:
چند ساعت بعد آملیا سوزان بونز توسط اربابش، لرد ولدمورت کشته شد و تا بعد از مراسم دفنش در یادها ماند.




نقل قول:
-توی بی چشم و رو در زمان دادستانی ات اون کله زخمیِ چلمن را از اخراج از هاگوارتز نجات دادی! میفهمی چی کار کردی؟ اگه تو اون کار را نکرده بودی کتابهای اون رولینگ نادون هیچ وقت هفت جلد نمیشد و ما تو همون جلد پنجم پسری که زنده ماند رو تو گور میکردیم!
خشم لرد خیلی خوب بود...اونقدر که اشاره به کتاب و رولینگ اصلا برای خواننده آزار دهنده نیست. خیلی هم جالبه.


صحنه آوادا زدن لرد به آملیا خیلی خوب بود...مخصوصا دیالوگ بعدی لرد"-بونز تو قصد مردن نداری؟" که قبل از هر توضیحی نوشتی. اونجا اگه توضیحی داده می شد صحنه می تونست خراب بشه.


نقل قول:
گذشته، نگذشته!
این چه شعار فوق العاده ای بود برای این قسمت!


نقل قول:
او آملیای آن زمان را با هزار تغییر شکل و کلک در خواب دو روزه با حافظه ی اصلاح شده در خانه رها کرده بود که حالا خودش اینجا باشد.
ببین...این قسمت رو خلاصه کردی...و هیچی از داستان کم نشده. اگه این توضیح رو نمی دادی کم می شد. خواننده از خودش می پرسید آملیای حال چی شد پس؟
به نظر من بخش کاملا مناسبی رو برای خلاصه کردن انتخاب کردی.


قسمت دادگاه جدی بود...ولی نه اون جدی ای که شکل پست رو عوض کنه یا ناهماهنگ باشه. سوژه شما طنزه. خواننده فراموش نمی کنه که آملیا با خوردن معجون هکتور به اینجا اومده. ولی این موقعیت استرس زاست...اگه آملیا شوخی می کرد و می خندید و مثل قبل حاضر جواب بود، خواننده استرسش رو باور نمی کرد. اصلا بد نشده که این قسمت رو جدی نوشتین. خیلی هم قشنگ شده! رعایت کرده روند داستان کتاب هم عالی بود. مثل تغییر ساعت جلسه.


داستان شما جالب بود. سوژه جذاب بود. روی هم رفته خوب بود...خوب خالی! ولی چیزی که کل پست رو چند قدم جلوتر برد پایانش بود. چیزی که پست شما رو خاص کرد و باعث شد امتیازی بیشتر از "خوب خالی" بگیره!


پست های شما طولانی هستن. ولی من هنوز موفق نشدم جایی رو پیدا کنم که بگم "آملیا! چرا این طولانیه؟ اینجاش باید حذف می شد!".

طنزت خیلی خوبه...قبلا هم اینو می دونستم...جدیت هم خیلی خوبه. آملیا رنک بهترین تازه وارد رو نگرفت...ولی در کمتر از یک سال به جایی رسید که قراره به تازه واردا و کسایی که می خوان یاد بگیرن، نوشتن یاد بده.
اینجا رو ببین:
نقل قول:
نمیتونم طنز بنویسم.طنزم کلا خوب نیست ولی الان بدترم شده.
یادت میاد؟ این جمله توی اولین پیام شخصی ای بود که برای من فرستادی...گفتی طنزم کلا خوب نیست... و الان یکی از بهترین طنز نویسا هستی. جدی نویسی رو هم که از قبل بلد بودی. الان دیگه خیلی چیزا برای یاد دادن به دیگران داری.


آملیا! برو تا سه ماه هم این طرفا پیدات نشه ها!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
ارسال شده در: پنجشنبه 3 دی 1394 12:52
نمایش جزئیات
آفلاین
ارباب!
خوبید ارباب؟
ارباب میگم چیزه میشه اینو نقد کنید؟
ارباب خیلی سعی کردم این سری یک سوژه خاص داشته باشم و هی همه چیزو با هم قاطی نکنم که طولانی نشه ولی خب...فکر کنم نشد!
دست خودم نیست.
احساس میکنم سوژه دوئل حتما باید یک چیز خیلی خفن و سر و ته دار باشه.
برای همین اصلا یک چیز کوتاه به ذهنم نمیرسه!
ارباب بعد یک چیز دیگه.
ارباب یک قسمت هایی از داستان طنز شد یک قسمتهاییش جدی.
مثلا خیلی دوست داشتم محاکمه هری طنز بشه ولی نمیشد بهش به دید مسخره ای نگاه کرد!
بده که رول آدم طنز و جدی با هم باشه؟
ارباب کلی مرسی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
من وراج نیستم!
من فقط با وسواس شرح میدم!

اسبم خودتونید!
اسیر شدیم به مرلین!

پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
ارسال شده در: پنجشنبه 3 دی 1394 03:36
نمایش جزئیات
آفلاین
اربااااااااب

لطف میکنید اینو نقد کنید؟

ارباب... بوی تارصوتی لذیذ منو به گورستان ریدل کشوند من دارم کم کم نگران خودم میشم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
ارسال شده در: پنجشنبه 3 دی 1394 02:04
نمایش جزئیات
آفلاین
نقل قول:
اربابا؟ اربابا حدس میزنیم الآن یه ابروتون رفته بالا و منتظرین بگم نقد میخوام که لینکِ قوانینو بدین و اینا:))
اتفاقا منتظر بودم و می دونستم درخواست نقد می دی...هیچ ابرویی هم بالا نرفته. هر دو ابروی ما سر جاشونن.
مشکلی هم در مورد درخواست شما و قوانین نقد نمی بینم! آیا هست و نمی بینم؟ اگه هست پستمو نخون!


پست شماره 344 خاطرات مرگخواران، روونا ریونکلاو:

نظر می دیم...خوشحالم که به جای کلمه "نقد" از "نظر" استفاده کردی. اتفاقا این پستی نیست که بخوام خط به خط نقدش کنم.

خوشبختانه قسمت اول داستان رو فراموش نکرده بودم...ولی کاش برای کسایی که نخوندن یا فراموش کردن، لینک قسمت اول رو هم در شروع پست می ذاشتی.

ملاک ما نقد کننده ها برای نقد، تجربیات و سلیقه شخصیمونه. ولی این سلیقه رو از یه جایی به بعد می شه دخالت داد...در مورد جزئیات می شه. من معمولا پست جدی دوست ندارم. ولی این چیزی نیست که بتونم در نقدم دخالتش بدم و بگم پست های جدی بد هستن...اینو برای این گفتم که بدونی پست جدی رو سختگیرانه می خونم. زود خسته می شم...زود زده می شم. حوصلم زود سر می ره.
در نقد قسمت اول هم گفته بودم که ایده اولیه داستانت قشنگ بود. جدید و جذاب بود. قسمت دوم بدون هیچ افت کیفیتی قسمت اول رو دنبال می کنه. به همون زیبایی و به همون جذابیت. با این تفاوت که این بار با موقعیت و شخصیت ها بیشتر آشنا هستیم. توضیح سوژه ای که تو ذهن شماست کار سختیه. در قسمت اول برای توضیح سوژه مجبور بودی خواننده رو همراه خودت نگه داری و این کار رو با استفاده از حمله های غافلگیر کننده(اشتباه تایپی نیست. منظورم حمله بود، نه جمله) و جمله های تاثیر گذار انجام داده بودی و به خوبی هم از عهده انجامش بر اومده بودی. اینجا کارت راحت تر شده. خواننده همراه شماست و می تونی کل تمرکزت رو روی داستان بذاری.
داستان شما از نظر مفهومی خیلی روشنه...با وجود این که هسته داستان مبهمه، روند داستان هیچ ابهامی نداره. خواننده همونقدر گیج می شه که شخصیت اصلی می شه. همونقدر از بی خیالی بقیه عصبانی می شه که شخصیت اصلی می شه. و این خیلی مهمه. چون شما اینجا داری مترجم احساسات خواننده می شی. انگار حدس می زنی چه حسی دارن و چی می خوان و درست همونو بهشون می دی. البته با یه بسته بندی زیبا و ساده و دوست داشتنی!

وسط اون همه بلاتکلیفی و تاریکی جمله های طنزی وجود داره که مطمئنا تاثیر خوبی روی خواننده می ذاره...آرومش می کنه:
نقل قول:
گوینده جملات اول، با لحنِ طنزآمیزی شکایت کرد:
- عه! خب مسخرم نکنین دیگه! نصف خودتونم با دوئل مردینا!

نقل قول:
- عه.. بچه ها من دارم میرم! احتمالا یکی منو یادش اومده! داستاناتونو نگه دارین تا من بیام!
مثل یه لیوان آب خنک وسط گرما...انگار به خواننده می گه: "هی! آروم باش...همه چی هم به اون بدی که فکر می کنی نیست."

کلمه "آبی" یه حالت خیلی صمیمی و دلنشینی داره که با هر بار تکرار شدنش خواننده لبخند می زنه.
این که بعد از مرگ منتظرن تا کسی به یادشون بیفته خیلی غم انگیزه...و یه جورایی شوکه کننده. این "شوک" همون ضربه اس...همون حمله!

دو نقطه نذار آبی! نذار!


سوژه ای که در قسمت پایانی پست وارد داستان کردی انرژی تازه ای به داستان داده.
داستانت خیلی قشنگ پیش رفته. اونقد تند که مخاطب مجبور نباشه هیچ توضیح کش دار و بدرد نخوری رو بخونه، و اونقدر کند که بتونه مزه تمام لحظه ها رو بچشه؛ تمام احساسات رو درک کنه؛ موقعیت ها رو حس کنه.
اول نقد گفتم من علاقه چندانی به پست های جدی ندارم...ولی داستان شما رو با دقت خوندم، نه سرسری و صرفا برای تموم شدنش. خوندم چون جذاب بود و قشنگ. و منتظر ادامش هم هستم.
این یعنی شما موفق شدی یه خواننده سختگیر و بی حوصله رو جذب کنی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
ارسال شده در: چهارشنبه 2 دی 1394 20:49
نمایش جزئیات
آفلاین
اربابا؟ اربابا حدس میزنیم الآن یه ابروتون رفته بالا و منتظرین بگم نقد میخوام که لینکِ قوانینو بدین و اینا:))
ولی ارباب ما نظر میخوایم ازتون بابت این پست، اگه لطف کنین^_^

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

هوش بی حد و مرز، بزرگترین گنجینه ی بشریت است!
Only Raven



I only wanted to have fun
learning to fly, learning to run :)


تصویر تغییر اندازه داده شده

{ بعد از هزاران سال.. حالا جاش روی سر صاحب اصلیش امنه.. }
پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
ارسال شده در: چهارشنبه 2 دی 1394 00:38
نمایش جزئیات
آفلاین
بررسی پست شماره 294 قصر خانواده مالفوی، اورلا کوییرک:

اول بابت خلاصه ازتون تشکر می کنم. خلاصه خوب و کاملی بود.


طنز نوشتن کمی شجاعت می خواد. به نظر من چیزی که بیشتر کسایی که نمی تونن طنز بنویسن کم دارن همینه. برای نوشتن طنز خوب باید یک قدم جلوتر برین...یک قدم جلوتر از دیگران! یک قدم جلوتر از نوشته های عادی و معمولی. همون یک قدمه که شما رو متفاوت می کنه. هر شخصیتی یه محدوده ای داره... باید تا جایی که می تونین به مرز اون محدوده نزدیک بشین...ولی ازش خارج نشین. تشخیص دادن این محدوده مهمه. کار سختی هم نیست. یه جایی هست که دیگه شخصیت، از خودش خارج می شه. دیگه هری، هری نیست...می تونه هر شخص دیگه ای باشه. اونجا از مرز عبور کردین و باید کمی طنزتونو متعادل کنین.
همیشه می گم ویژگی های شخصیت ها رو بشناسین. این یه مرحله اس. که بتونین تشخیص بدین ویژگی این شخصیت چیه...چون ممکنه طرف اصلا تلاشی برای معرفی این ویژگی نکرده باشه و خودبخود جا افتاده باشه.
مرحله بعد اینه که بتونین از اون ویژگی تو موقعیت های مختلف استفاده کنین. هیچوقت نباید به حالت ساده و مستقیم بهش اشاره کنین. این کار مال اولین روزاییه که طرف شخصیتشو معرفی کرده.
مثلا... رودولف همش دنبال ساحره ها بود. اگه در همون روزای اول معرفی شخصیت رودولف می نوشتیم که: "رودولف وارد اتاق شد و فریاد زد: ساحره ای اینجا نیست؟" می تونست جالب باشه...ولی الان دیگه نه! الان دیگه این خیلی عادی شده. و شما نباید عادی باشین. باید از این ویژگی به شکل های دیگه ای استفاده کنین. به شکلی که خواننده انتظارشو نداره. مثلا رودولف وسط جنگ یه قوطی رو از روی زمین پیدا می کنه به امید پیدا کردن ساحره توشو می گرده. اینجا می شه اون مرحله اول رو هم اجرا کرد...به این شکل که واقعا ساحره ای اون تو پیدا کنه! این همون یک قدمیه که خیلیا بر نمی دارن. با خودشون می گن "ساحره تو قوطی چیکار می کنه؟" ولی همین چیزای غیر منتظره اس که طنز رو بوجود میاره.


نقل قول:
آقا به نظر من نفر بعدی بیاد این دکه رو ببنده چون شب ولنتاین بود و قرار بر این بود که دراکو سریع یه چیزی بخره که لوسیوس به نارسیسا بده! البته این فقط یه نظره و بس.
برای سوژه ها از قبل نقشه نمی کشیم. سوژه می تونه وارد هر مسیری که براش بهتره بشه. البته اینجا حرف شما از این نظر که ولنتاین یه شب بود و باید زود تموم بشه درسته. ولی چیزای مهم تری وجود دارن. به نظر شما کدوم سوژه های بیشتر و جالب تری داره؟ این که دراکو معجونایی داره که معلوم نیست هر کدوم چه خاصیتی دارن؟ یا این که پولش کمه و باید هدیه بخره!
مورد اول پر از سوژه اس...اونقدر که ارزششو داره این ولنتاینو کمی کش بدیم! اگه این قسمتو تموم کنیم و بریم مرحله بعد سوژه تموم می شه...یا باید تمومش کنیم و یا مشکل(سوژه فرعی ) جدیدی براش ایجاد کنیم. وقتی سوژه فرعی به این خوبی داریم چرا بریم سراغ یکی دیگه؟



نقل قول:
پیرزن ایستاد و با خوشحالی به معجون چشم دوخت و بالاخره آن را سر کشید.

پوق [افکت افتادن پیرزن روی زمین]

و دومین شاهکار معجون های هکتور پدید آمد!
این یه سوژه کامل بود...سوژه یک پست...چرا ازش استفاده نکردین؟ حیف بود به این سرعت ازش رد بشین. ممکنه دلیلش این باشه که می خوایین سوژه پیش بره. ولی اینجا جاییه که سوژه باید توقف کنه! تا وقتی که دیگه معجونی برای استفاده به عنوان سوژه پیدا نکنیم.


نقل قول:
دراکو نیم نگاهی به معجون هایش انداخت. اصلا به فکر این معجون جوانی نیوفتاده بود. اما مگر بقیه معجون هایش واقعی بودند؟ او سریع دور از چشم کارتن خواب و بقیه منوی مدیریت مذکور در پست قبلی را در آورد و معجونی را پدید آورد که از ظاهرش معلوم بود مال هکتور است و روی آن برچسبی زد که روی آن نوشته بود: معجون جوانی! صد در صد تضمینی! سپس آن را به دست کارتن خواب داد تا آن را به پیرزن بدهد.
سعی کنین جایی که لازم نیست در مورد چیزی که لازم نیست توضیح ندین. مگه این که واقعا جالب باشه. اینجا اگه یه راست می گفتین دراکو معجون جوانی رو برداشت و به پیرزن داد، خواننده هیچ ایرادی نمی گرفت. کنجکاو هم نمی شد. لازم نبود این همه توضیح بدین. به جای این قسمت می تونستین درباره تاثیر معجون بیشتر بنویسین.


نقل قول:
- خانم هول نده... یه معجون لاغری به این بدید که ما زیرش داریم له میشیم!
این قسمت بامزه بود. البته شکلکش مناسب نبود. این احساس کسی که داره له می شه نیست. ولی به هر حال بامزه بود!


نقل قول:
وضعیت جلوی دکه دراکو کم کم دشت از وضعیت متروی تهران () می گذشت.
به نظر من ارزشش رو نداشت که حواس خواننده رو از جو جادویی پست پرت کنین و ببرین به طرف متروی تهران. زدن اینجور مثالا اشکالی نداره. ولی جایی که کل پست همینطوری پیش بره. حالت نوشته شما کشش لازم رو برای این کار نداشت. شکلک چکش مخصوصا وسط توضیحات و داخل پرانتر پیغامی جز "ببین اینجاش چه خنده داره!" نداره. و اونجا اگه واقعا خنده دار هم باشه این پیغام تاثیر منفی روش می ذاره.


دیالوگ های هکتور خوب بودن. کلا شخصیت هاتون در این پست خوبن. جا افتاده و آشنا هستن. و به نظر من این چیزیه که شما برای نوشتن طنز، باید روش تمرکز کنین. چون این کارو خوب انجام می دین. روی دیالوگ هاشون...حرکاتشون...لباسی که پوشیدن. افکارشون! سوژه رو ول کنین...اینا هستن که مهمن!


نقل قول:
بازار معجون فروشی حسابی گرم بود که چیزی از زیر پای همه خود را به کارتن خواب رساند... یک سوسک!
این سوسک کی بود؟ همون شخصی که معجون خورد و سوسک شد؟ اون که له شده بود. البته اهمیتی نداره که اون باشه. یعنی حتی اگه له شده باشه و برش گردونده باشین هم مهم نیست. ولی نمی دونم چه کمکی می تونه به سوژه بکنه.


طنز شما اصلا در مرحله "درست نمی شه که نمی شه" نیست. به نظر من خیلیم داره درست می شه. بهش فرصت بدین. به خودتون فرصت بدین. رفته رفته بهتر می شه. الان بد نیست...ضعیف نیست. بی مزه نیست...فقط احتیاج به کمی تقویت شدن داره.


موفق باشید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
ارسال شده در: دوشنبه 30 آذر 1394 17:48
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام بر ارباب مرگخوار ها!

درخواست نقد این رول رو دارم.
اگه میشه بگین طنزم چگونه است. چون دارم روش کار میکنم ولی درست نمیشه که نمیشه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خودم، آخرین چیزی بودم که برایم باقی می‌ماند تصویر تغییر اندازه داده شده

Onlyتصویر تغییر اندازه داده شدهaven
تصویر تغییر اندازه داده شده