جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

15 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
15 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] دهکده لیتل هنگلتون

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: چهارشنبه 3 آذر 1395 21:21
نمایش جزئیات
آفلاین
سکوت مرگباری بر فضا حاکم شده بود...اما مرگخواران میدانستند که اگه سکوتشان طول بکشد و سوال لرد بی پاسخ بماند،نتیجه اش مرگ تعدادی از آنها توسط طلسم مرگ لرد میشد...به همین خاطر کم کم شروع به نطق کردند!
_ارباب فکر کنم که شما فکر میکنید و تصمیم گرفتید که دوباره با ما قرار بذارید!
_خیر بلاتریکس!
_ارباب ایا شما نتیجه رسیدین که عشق چیز مزخرفیه؟
_خیر!
_ارباب نظر جدید شما اینه که عاشق معجون های ما بشید!
_مگه اینکه تو خواب ببینی هکتور!
_ارباب به این نتیجه رسیدین که به جای اینکه خودتون ازدواج کنید،بذارید من دوباره تجدید فراش داشته باشم!
_شما یه بار فراش دار شدی برا هفت پشتت بس نبود رودولف؟خیر،نمیخواد تجدیدش کنی!
_ارباب شاید شما نظرتون اینه که من باهوشم،اکسپلیارموس هایی که میزنم هم کار میکنه!
_چه ربطی به تصمیم جدید ما برای عشق و ازدواج داشت آریانا؟

مرگخواران با تعجب همانند لرد به آریانا خیره شدند...آریانا چیزی نگفت،اما لرد ادامه داد:
_خیر آریانا...تصمیم ما این نسیت..ما تصمیم گرفتیم که لایق خانواده خودمون بشیم تا با خودمون ازدواج کنیم!

مرگخواران به خود لرد با تعجب نگاه کردند...لرد چگونه میخواست که لایق خودش شود؟
_ارباب...چطور این کار رو میکنید!
_من این کار رو نمیکنم،شما میکنید!
_
_بله...زودتر لیاقت های خودمون رو به خودمون بگین تا ما راضی بشیم!

مرگخواران تا به حال در مشکلترین ماموریت هایی که به آنها محول شده بود هم به اندازه خواستگاری لرد از خودش،سختی ندیده بودند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: یکشنبه 30 آبان 1395 19:37
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد سیاه با ابهت و صلابت به طرف اتاقش راه میفته.

-تو چرا داری همراه ما میای؟
-عه؟ ارباب؟ شما منو می بینین؟ :worry:
-کور که نیستیم. ردای به این بلندی پوشیدی.
-آهان. فراموش کرده بودم ردامو در بیارم ارباب!

لرد سیاه به خلائی که در کلاه بانز، جایی که اصولا باید صورتش باشه خیره میشه.
-نگاهمون تاثیری داشت بانز؟
-بله ارباب. از ترس دارم زهره ترک میشم.

لرد سیاه قانع میشه و به اتاقش میره.


فردای اون روز.

همه تو اتاق لرد جمع شدن و رودولف مثل همیشه خودشو میندازه جلو.
-ارباب، چایی نمیارین؟
دست لرد به طرف چوب دستیش میره.
-ما حرف از خواستگاری زدیم روی تو زیاد شده.چای جوشان میاریم.از این سوراخ دماغت میریزیم و از اون یکی خارج میکنیم. بعد همونو به خوردت میدیما.
حساب کار دست رودولف میاد.
-بله. چشم ارباب. چایی نمیخواییم. غرض از مزاحمت اینه که ما شما رو برای شما پسندیدیم.

-بیخود!
-بله ارباب؟
-فرمودیم بیخود! به چه جراتی؟
-ارباب خودتون فرمودین خب!
-ما هر چی فکر کردیم دیدیم اونقدر با شکوه و با عظمت هستیم که از سرخودمونم زیادیم! ما لیاقت خودمونو نداریم. برای همین موافقت نمیکنیم. در این فاصله نظرمون عوض شد. میخوایین بدونین نظر جدیدمون چیه؟
مرگخوارا واقعا نمیخواستن بدونن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!
پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: پنجشنبه 27 آبان 1395 22:37
نمایش جزئیات
آفلاین

خلاصه:

لرد سیاه معجونی نوشیده و چپ و راست عاشق همه می شه.

...........................

مرگخواران سرگشته و حیران از این وضعیت جدید لرد سیاه، به دنبال راه چاره ای برای بازگشت اربابشان به گذشته بودند.

-ارباب؟ مایلین چند تا کروشیو به رودولف بزنین؟
-ارباب؟ چشمای آرسینوسو براتون دربیارم بخندین؟
-ارباب دستور نمی دین بریم کله زخمی رو دستگیر کنیم و زنده برای شما بیاریم که خودتون بتونین بکشینش؟
-که بعد باز یه اتفاقی بیفته و از دستمون در بره و ضایع بشیم؟

لرد سیاه پاسخ نمی داد. جلوی آینه ایستاده بود و به شدت در افکار خودش غرق شده بود.
مرگخواران امیدوار شدند. شاید زمانش رسیده بود که لرد به خودش بیاید!

-ارباب؟ الان دارین به خودتون میایین؟

پاسخ لرد سیاه چیزی نبود که انتظارش را داشتند.
-چقدر ما زیباییم!

بلاتریکس که تاز به هوش آمده بود با عجله تایید کرد.
-البته که اینطوره ارباب. قرارمون سر جاشه؟

-خیر بلا! سر جاش نیست. ما شیفته خودمون شدیم. هر چی فکر می کنیم می بینیم کسی غیر از خودمون شایسته ما نیست! ما تصمیم گرفتیم ازدواج کنیم! گروهی از شما فردا بیاد ما رو از خودمون خواستگاری کنه. ما باید بریم! کلی کار داریم که انجام بدیم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: جمعه 14 آبان 1395 02:39
نمایش جزئیات
آفلاین
نارسیسا مژه های نیم متری اش را به هم زد و گفت: قربونت ارباب. راستی اربابٰ یه خبر! دراکو زنده است، ارباب! :lol2: به جون ارباب، راست می گم، ارباب!
لرد اگر عاشق نارسیسا نبود، بخاطر آن جمله کبابش می کرد؛ اما چه بد که او عاشق بود و یار (ان) دلربا.

رودولف فری به سبیلش داد و یک دست در جیب و دست دیگرش را روی دوش لرد قرار داد.
لرد همچنین انتخاب بدی نبود. همه ی شروط همسری با رودولف را هم که داشت: ارباب نبود که بود؛ کچل نبود که بود؛ هورکراکس نداشت که داشت؛ رودولف از او بهتر کجا می توانست پیدا کند؟ دیگر از آن بلاتریکس ورپریده که بدتر نبود!

لرد به کفش های مارک چرم طبیعی باروفیو نگاه کرد و گفت: جدیدا تیپ می زنیٰ ناقلا! اع هکتور، تو امروز چقدر جیگر شدی!

از نظر لرد، همه مرگخوارانش جذاب شده بودند. او هیچ وقت به سیکس پک وینکی یا شکن ریش باروفیو یا بازوهای رودولف دقت نکرده بود؛ اما تا کی می خواست از آن ها تعریف کند؟ باید به جلو حرکت می کردند.
- آه، مرگخواران ما! ما مایلیم رابطه مان را جدی تر کنیم. فردا با هم به قرار به قهوه خونه مشتی مراد و پسرش عبدلی که به تازکی کار پیدا کرده می ریم و یه دست کله پاچه رمانتیک می زنیم تو رگ.

بلاتریکس زمزمه کرد: این خوابه؟ ارباب همین الان با ما قرار گذاشت؟
و بعد از هوش رفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
روایت است لوک آنقدر خفن است که نیاز به امضا ندارد.
پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: پنجشنبه 13 آبان 1395 11:18
نمایش جزئیات
آفلاین
قبل از اینکه رز بتواند جواب هکتور را بدهد، لرد سیاه به او گفت:

- رز برگ هات چه قدر با طراوت شده!

- ارباب با من بودین!؟؟

- مگه رز دیگه ای تو این جمع وجود داره؟

لپهای رز گل انداخته بود

- وای سوروس شامپو تو عوض کردی؟آخه موهات خیلی خوش حالت شده.

- خوش حالتی از موهای خودتونه!! :aros:

و وقتی متوجه شد ارباب مو ندارد خواست که حرفش را درست کند ولی لرد سیاه متوجه حرفش نشده بود.

- وینکی امروز لازم نیست دیوارای سالن رو دستمال بکشی.

- چی فرمودید ارباب وینکی امروز نباید کار کنه؟

- بلونیا می خوای امروز با هم عصرونه بخوریم؟

- با من ارباب؟ :zogh:

- وای لوسیوس امروز هوس کردیم با تو به ماهیگیری برویم. :fishing:

- ماهیگیری ارباب؟

- لینی کجاست؟جاش خیلی خالیه؟

تمام مرگخواران از کار های ارباب تعجب کرده بودند.

که ناگهان ارباب از هوش رفت.

هکتور گفت:

- مجبور شدم.

- چی دادی به خوردش؟

- معجون گل خشخاش تا چند روز می خوابه تا من پادزهرمعجون عشقو پیدا کنم.

ناگهان لردسیاه به هوش آمد.

- نارسیسیا امروز خیلی خوشگل شدی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
مالفوی بودیم وقتی مالفوی بودن مد نبود!
پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: چهارشنبه 12 آبان 1395 23:00
نمایش جزئیات
آفلاین
هاج و واجی مرگخواران زیاد طول نکشید و همه آن ها با یک تکان سریع به خود آمدند...همه بجز یکی!

رودولف روبروی آینه خشکش زده بود.
-خ...خ...خوش تیپ؟...من؟...این اولین باره که شخصی غیر از خودم ازم تعریف می کنه. من مستحق مرگم!

وینکی نگاهی حاکی از این که" این مدل دیالوگ ها متعلق به جن های خانگیست و رودولف جادوگر دیالوگ دزد بد" به او انداخت و به سرعت به دیگران پیوست. وقتی لردی به راه می افتد و به دیگران دستور می دهد دنبالش بروند، نمی شود او را زیاد منتظر گذاشت.

همه، بجز رودولف که همچنان روبروی آینه به تصویر خود خیره شده بود و در تیپش به دنبال چیز"خوش"ی می گشت دور میز نشستند. ولی چشمان لرد سیاه به دنبال کسی می گشت.
-رودولف ما نیامد؟

بلاتریکس که فرصتی برای صحبت با لرد سیاه پیدا کرده بود سرش را از پشت نارسیسا دراز کرد.
-ارباب البته لازم نیست اشاره کنم که هر چی من دارم متعلق به شماست. ولی آخرین باری که چک کردم رودولف مال من بود. که این مالکیت بسیار ناخواسته به وجود آمده و من حاضرم به محض دستور شما انصراف خودم رو از...

لرد سیاه چیزی نمی شنید. نگاهش به چشمان سیاه رنگ بلاتریکس دوخته شده بود.
-عجب عمقی! :hyp:

این بار نوبت بلاتریکس بود که خشکش بزند...و البته بلاتریکس خیلی سریع تر از رودولف به خودش آمد.
-درباره چی حرف می زنین سرورم؟

-چشمات...عجب عمقی دارن...ما تا کنون چیزی به این سیاهی ندیده بودیم.

رودولف در طبقه بالا احساس خطر کرده بود...ولی هر کاری می کرد نمی توانست دل از تصویر خوش تیپ خودش در آینه بکند.
مطمئنا مدت ها طول می کشید تا بلاتریکس این جملات لرد را هضم کند.
و چند دقیقه ازهمین "مدت ها" کافی بود که بزرگ ترین فرصت زندگی اش را از دست بدهد.
-آرسینوس؟

-بله ارباب؟ به جان خودم چشمای ما عمقی نداره. سطحی ترین چیزیه که در طول عمرتون...
-اون عکس کیه که ما یک دهمش رو از توی جیبت مشاهده می کنیم؟ بسیار زیباست. قلب ما به لرزه در اومد!

رز ویزلی از تغییر حالت پی در پی لرد سیاه تعجب کرده بود. به طرف هکتور برگشت.
-ارباب چشون شده؟

-فکر کنم دچار نوسان احساسات شدن!
-یعنی چی؟
-یعنی...خب...عاشق می شن...چپ و راست...عاشق هر شخص، موجود زنده یا غیر زنده ای! هیجان انگیز نیست؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: چهارشنبه 12 آبان 1395 14:29
نمایش جزئیات
آفلاین
هکتور یک لحظه از ویبره زدن باز ایستاد که این خود از عجایب دنیا و آخرت است. او اصولا چیزی نمینوشید. چرا که هر چیزی از نظر او معجون بود. برای مثال آب، هم اینکه سه عدد جن داشت و حتی بدتر از آن، از ترکیب سه جن به وجود آمده بود. دو عدد هیدروجن و یک عدد اکسیجن. به همین دلیل، هکتور لحظه ای مردد شد. از یک طرف مجبور بود دعوت لرد سیاه را، آنهم در حالی که میتوانست بین دو طعم "پرتغالی" و "شکلاتی" انتخاب کند، پس بزند و از سوی دیگر باید معجون مینوشید. و او کسی نبود که چنین چیزی را تحمل کند. نتیجتا ویبره شدیدی به خود داد.

- هک، تا به کِی ویبره؟ چرا این افترشیو که میبینی رو نمیبینی؟ بنوش یک طعمی رو. ما برات درستش کردیم.

اکنون در نظر هکتور، قضیه حتی مشکوک تر هم شده بود. لرد سیاه برای او افتر شیو درست کند، به او تعارف کند و حتی اصرار کند. او در یک تفکر بسیار کوتاه متوجه شد که اگر میخواهد خود را از این مهلکه نجات دهد، باید یک معجون استراحت به لرد سیاه بدهد. در نتیجه، ویبره ای زمین لرزه وار به راه انداخت.

مرگخواران که از ویبره خوف کرده بودند، لبه های ردایشان را بالا داده و پله ها را سه تا یکی پشت سر گذاشتند و به در بسته اتاق لرد سیاه رسیدند. سپس با نفس های حبس شده در سینه، تلاش کردند از اتفاقات داخل اتاق سر در بیاورند.
اما در داخل اتاق، هکتور که همچنان زمین را به لرزه در آورده بود، هر دو نوشیدنی را داخل جیب خود خالی کرد و یک معجون آرام بخش به لرد تعارف کرد.
- بفرمایید ارباب. مخصوص خودتون. من شکلاتی رو نوشیدم.

لرد بدون هیچ حرفی، یک نفس معجون را سر کشید. سپس بدون هیچ حرفی خود را با حالتی رویا گونه روی تخت انداخت و در حالی که با صدای آرامی خر و پف میکرد، خوابید.
هکتور به آرامی از در اتاق خارج شد و با مرگخوارانی مواجه شد که گوش هایشان را روی در گذاشته اند.
- شما هم معجون میخواید؟
- نه نه... ما هم تازه رسیدیم.
- عه... منتظر چی هستید؟
- نمیدونیم... تو هم وایسا.

هکتور نیز بدین ترتیب همانجا ایستاد و گوشش را هم گذاشت روی در اتاق.


ساعاتی بعد:

لرد به آرامی چشمان سرخش را باز کرد و به سقف سیاه اتاق خیره شد.
- اوه... سقف اتاقمون چقدر زیبا شده امروز. البته مطمئنیم به خاطر زیبایی چشمان خودمونه بیشتر.

او پس از این حرف از جا بلند شد. ناگهان تمایل شدیدی برای دیدن مرگخوارانش پیدا کرده بود، پس در نتیجه به سمت در اتاق رفت و همچنان که خمیازه میکشید، در را باز کرد و با ده ها گوش و کله مرگخوارانش رو به رو شد که ظاهرا تا ثانیه ای قبل به در چسبیده بودند.
- اوه... مرگخواران ما...

مرگخواران به سرعت صاف شدند و البته چشمان خود را بسته، شروع کردند به خواندن اشهدشان.

- چرا چنین میکنید؟ بیایید بریم یک شامی بخوریم دور همی... اوه، رودولف... امروز خوشتیپ شدی.

لرد سپس خودش نفر اول به سمت طبقه اول به راه افتاد و مرگخواران را هاج و واج همانجا رها کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: یکشنبه 9 آبان 1395 23:35
نمایش جزئیات
آفلاین
هکتور که خیلی با موهای ژل زده و عینک دودی اش شبیه دِ وان شده بود، خرامان خرامان سوی اتاق لرد رفت. در را باز کرد. مه همه جا را فرا گرفته بود و تاریکی ای که از روح لرد ساطع می شد، دیدن را دشوار می کرد. هکتور هم که آقا جوگیر بود، یه تار ریش دامبلدور مرحوم و اندکی پتاسیم کربنات را در عصاره ی موی شادروان اسنیپ حل کرد و طبق واکنش جابجایی دوگانه و جادو و جمبل معجون درخشش درست کرد و آن را دولپی خورد و درست موقعی که انتظار داشت بینایی در تاریکی بدست بیاورد، درخشید؛ البته نه در حد ادوارد دراکولا (ص).

بله بچه ها، هکتور که دید معجون اشتباهی را درست کرده، یک پادزهر بیزوار زد تو رگ و درخششش به حالت عادی برگشت. تلگرامش را روشن کرد و پس از چند ثانیه گشتن در گروه معجون پزی دستور عمل بینایی در تاریکی را پیدا کرد. بعد دید که خیلی طول می کشد و هیچ مغز جنین هیپوگریفی هم آن نزدیکی ها نبود. دیگر از سر ناچاری لوموس زد و به جلو رفت.

اتاق لرد خیلی بزرگ به نظر می رسید. پس از چند ساعت پیاده روی، هکتور درخشش خفیف نوری را از دور دست ها دید. دوان دوان نزدیک شد و لرد را دید که رو بروی آینه ایستاده و به دو قوطی زل زده. او رویش را به هکتور کرد و گفت: افتر شیو پرتقالی یا شکلاتی؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
روایت است لوک آنقدر خفن است که نیاز به امضا ندارد.
پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: شنبه 8 آبان 1395 19:35
نمایش جزئیات
آفلاین
در همین هنگام مرگخواران به دو دسته تقسیم شدند... یک قسمت با چشمانی از تعجب گرد شده و دهانی پر زِ کف به لرد خیره شده بودند و یک قسمت با دهانی زِ کف پر شده و چشمانی از تعجب باز به لینی!

لینی اما تعجب نکرده بود...کف کرده بود،لاکن نه از تعجب...از ذوق!
_بله ارباب...همیشه به همین خوشرنگی و زیبا رویی و باهوشی بودیم!
_بسیار خوش رنگ و درخشنده ای...سریع برو تو گل تا قهوه ای بشی!
_چرا ارباب؟
_هیچ کدوم از یارانمون نباید از سرورشون که ما باشیم درخشنده تر باشن...ما درخشنده ترین موجود رو زمین هستیم!

لینی نیازی نبود تا سی خاطر دخترو خودش را در گل بپلاکند، زیرا همین حالا هم به نظر رنگش از آبی درخشنده،به قهوه ای تغییر یافته بود!
لرد اما خمیازه ای کشید و رو به مرگخواران کرد و گفت:
_آآآآآآه...نمیدونیم چرا اینقدر خوابمون میاد..نکنه چیز خاصی خورده باشیم...به هر حال ما میریم تا استراحت کنیم..سروصدا نکنید تا چرت ما پاره نشه!

با بازگشت لرد به اتاقش،مرگخواران دوباره دور هم جمع شدند و با صدای آهسته شروع به صحبت با یکدیگر کردند:
_دیدین؟ارباب خوابشون میومد...تاثیر معجونه اس!
_نه بابا...معجون کار نمیکنه...مگه ندیدن لینی رو ارباب چجوری قهوه ای...یعنی چیز...چجوری گفتن لینی بره تو گل تا قهوه ای بشه!
_میشه هی این موضوع رو یاداوری نکنید؟
_خب چرا اصلا باید ارباب خاطرخواه لینی بشه؟شاید معجون عشق روشون تاثیر گذاشته،ولی عاشق شخص خاصی باید بشه!
_شخص خاص؟
_آم...همیشه کسی که معجون عشق میخوره،عاشق سازنده اش میشه!

سکوت مرگباری ناگهان بر فضا حاکم شد...تا بلاخره آرسینوس که گریفندوری و شجاع بود،نکته ای که به ذهن تمام مرگخواران رسیده بود را به زبان آورد!
_آم...سازنده معجون هکتور بودا...نبودا!
_اره...اصلا نمیشه ارباب عاشق هکتور بشه خب...میدونید؟

در همین حین اما صدایی از اتاق لرد آمد که تمام مرگخواران را به سکوت فرو برد!
_هکتور...بیاد در محضر ما یک دقیقه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خـــــانــــه ریـــــــدل !!
ارسال شده در: یکشنبه 2 آبان 1395 22:40
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

لرد سیاه اشتباها معجون عشق می نوشه. مرگخوارا کنجکاو هستن بدونن لرد عاشق کی می شه.

.......................

کسی نمی دانست معجون عشق کی قرار بود روی لرد سیاه اثر کند. برای همین وقتی در اتاق باز، لرد از اتاق خارج شد، همه با کنجکاوی به او زل زدند که تغییری در چهره اش مشاهده کنند.

-بی نزاکت ها...برای چی به ما زل زده اید؟
-زل نزدیم ارباب!
-پس این کار اسمش چیه؟
-امممم...چیز...خیره شدن؟ نگاهی از سر اشتیاق؟

لرد سیاه در حالی که جایی در نواحی معده اش را گرفته بود روی تخت سلطنتش نشست.
-نگاه نکنین. حالمون خوب نیست. اعصاب نداریم.

مرگخواران نگاهشان را از لرد بر گرفتند. یکی به گلدان خشک شده گوشه اتاق خیره شد. دیگری به تابلوی بی معنی روی دیوار...و سومی به پس گردن دومی.
بقیه به صورت دسته جمعی به مورچه دانه کشی خیره شدند.

-قشنگ راه می ره.
-ترکیب بدنش هم جالب توجهه.
-دونه براش سنگین نیست؟...کمکش کنم؟
-چطوری؟
-می کشمش...این جوری دیگه مجبور نیست حملش کنه.

ولی نگاه لرد روی یک نفر ثابت مانده بود.
-اومممم...لینی؟ تو...همیشه به همین خوش رنگی بودی؟

چشمان مرگخواران این بار با نگاهی متعجب به طرف لرد برگشت! یعنی این اثر معجون بود؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!