_ارباب فکر کنم که شما فکر میکنید و تصمیم گرفتید که دوباره با ما قرار بذارید!

_خیر بلاتریکس!

_ارباب ایا شما نتیجه رسیدین که عشق چیز مزخرفیه؟

_خیر!

_ارباب نظر جدید شما اینه که عاشق معجون های ما بشید!

_مگه اینکه تو خواب ببینی هکتور!

_ارباب به این نتیجه رسیدین که به جای اینکه خودتون ازدواج کنید،بذارید من دوباره تجدید فراش داشته باشم!

_شما یه بار فراش دار شدی برا هفت پشتت بس نبود رودولف؟خیر،نمیخواد تجدیدش کنی!

_ارباب شاید شما نظرتون اینه که من باهوشم،اکسپلیارموس هایی که میزنم هم کار میکنه!

_چه ربطی به تصمیم جدید ما برای عشق و ازدواج داشت آریانا؟

مرگخواران با تعجب همانند لرد به آریانا خیره شدند...آریانا چیزی نگفت،اما لرد ادامه داد:
_خیر آریانا...تصمیم ما این نسیت..ما تصمیم گرفتیم که لایق خانواده خودمون بشیم تا با خودمون ازدواج کنیم!

مرگخواران به خود لرد با تعجب نگاه کردند...لرد چگونه میخواست که لایق خودش شود؟
_ارباب...چطور این کار رو میکنید!

_من این کار رو نمیکنم،شما میکنید!

_

_بله...زودتر لیاقت های خودمون رو به خودمون بگین تا ما راضی بشیم!

مرگخواران تا به حال در مشکلترین ماموریت هایی که به آنها محول شده بود هم به اندازه خواستگاری لرد از خودش،سختی ندیده بودند!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج






