جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

21 کاربر(ها) آنلاین هستند (11 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
20 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: جمعه 7 مهر 1396 00:14
نمایش جزئیات
آفلاین
هکتور در راه چنان ویبره ای می زد که نیمی از خاک های درون گلدان به بیرون پرتاب می شد.
- ارباب اگه بدونید چه مهر گیاه هایی براتون کاشتم!
- میدونیم!
- ارباب بوشون که به بینی تون بخوره مطمئنا به سرعت میاید پیشمون.
- ما الان هم جایی نرفتیم. همینجاییم تو دستای لرزون تو.
- ارباب قول میدم وقتی برگردید هر کاری گفتید انجام بدم.
- گفتیم که ما جایی نرفتیم. همینجا توی دستاتیم. سرمون گیج رفت انقدر لرزیدی. حداقل وایسا سر جات راه نرو.

هکتور بدون کوچکترین مکثی ایستاد!

لرد از این موفقیت به شدت متعجب شد.
- یعنی صدای ما رو شنیدی؟ موفق شدیم؟ بذار دوباره امتحان کنیم. ما رو بذار زمین هک!

هکتور ویبره زنان گلدان را روی زمین گذاشت.

- اوه. ما میدونستیم هکتور. تو همیشه صدای ما رو به موقع میشنوی. تو یار وفادار مایی. اونا هم میشنیدن ولی به روی خودشون نمی آوردن. همین ریتا، هی بهش گفتیم تو دانشش رو نداری اونو نزن به ما. گوش نکرد. حالا ما تبدیل به گلدون شدیم. میاد به ما پاسخ بده؟ ما همیشه استعداد درو...

- ارباب به نظرم اینجا بهتر از اتاقتونه. پخش بوی اینجا بهتره. باید گلدون رو بذارم اینجا. زود ببوییدش ارباب.

هکتور بعد از گفتن این جمله روی پاشنه ی ویبره چرخید و از پله ها پایین رفت.

- بی فراست، بی استعداد، لرزاننده بی فایده، تو از اول هم هیچ وقت به درد نمیخوردی هک. وقتی درست شدیم میدیم ازت پاتیل بسازن... نمیدونیم چرا قبولت کردیم که مرگخوار بشی...

از قرار معلوم هکتور هم صدای لرد را نشنیده بود و لرد امید بی جهتی به او بسته بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!


پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: پنجشنبه 6 مهر 1396 23:26
نمایش جزئیات
آفلاین
-نيستن...نيستن! همه جا رو گشتم!

لينى با كلافگى بالاى سر مرگخواران پرواز ميكرد و غر ميزد.
-يعنى كجان؟ مگه ميشه بدون اينكه به ما بگن برن؟

آستوريا لنگه كفشى را از جايى نامعلوم درآورد و به سمت لينى پرتاب كرد. اما لينى هدف متحرك به شمار ميامد. در نتيجه كفش مستقيما فرق سر هكتور فرود آمد.
-يك دقيقه ساكت شو پيكسى. يك دقيقه فقط!

و توجهش به هكتور جلب شد.
-اون چيه هك؟ تو اين وضعيت كه ارباب گم شدن، تو دارى باغبونى ميكنى؟

-ما گم نشديم! اينجاييم! ايناهاش...تو دست هاى اين ملعون!

هكتور ويبره اى رفت.
-مهرگياهه. واسه ارباب كاشتم تا برگردن.

بلاتريكس سرى از تاسف تكان داد.
-برو اون گلدون رو بذار سرجاش و بيا اينجا ببينيم بايد چيكار كنيم.
-چى رو چيكار كنيد؟ بابا ما اينجاييم! ايناهاشيم! بشنويد صدامون رو ديگه!

هكتور سرى تكان داد و به سمت دفتر لرد حركت كرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: پنجشنبه 6 مهر 1396 22:44
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد-گلدان به شکایت و غر زدن ادامه داد.
لرد تحمل گلدان بودن را نداشت.
لرد خسته شده بود، اما کاری از دستش بر نمی آمد.

دقایق به آرامی گذشتند و لرد که خسته شده بود، بالاخره در همان حالت به خواب رفت. خستگی بر او غلبه کرده بود. اما لرد-گلدان خبر نداشت که این تنها آرامش پیش از طوفان است.
لرد همچنان با خستگی از پنجره به بیرون نگاه میکرد. البته به لطف بدنه گرد گلدان، توانایی دید سیصد و شصت درجه داشت. اما فضای اتاق برایش خسته کننده شده بود.
لرد دوباره شروع کرد به شکایت کردن...
- یعنی اینا با اینهمه کنجکاویشون نمیتونن مارو پیدا کنن؟ یعنی به وجود یه گلدان اضافه حتی مشکوک هم نشدن؟ مرگخوارای بی دقت تربیت کردیم. پدرشونو در میا...

لرد به محض اینکه دستی به دور بدنه اش حلقه شد، دیگر نتوانست غر بزند. حتی به خاطر انگشت های بلند و بزرگ، به سختی میتوانست ببیند به کجا حمل میشود. اما بعد، حقیقت همچون پتکی عظیم بر سرش فرود آمد. هرگز این لرزش ها را اشتباه نمیگرفت. این لرزش ها برای او، به معنای نابود شدن یا حتی چیزی بدتر بودند. او داشت توسط هکتور حمل میشد. هکتوری که با تمام وجود ویبره میزد و زیر لب کلمات نامفهومی زمزمه میکرد.

در حالی که لرد در دل به حال خود دعا میکرد تا بلایی سرش نیاید، ناگهان متوقف شد و با باز شدن انگشتان هکتور از دور بدنش، موفق شد اطرافش را ببیند. او در آزمایشگاه هکتور بود و خود هکتور هم در حالی که ویبره میزد، به سوی دیگری رفته بود و داشت چیزهایی را جا به جا میکرد.
لرد با اندکی دقت، توانست صدای هکتور را تشخیص دهد که میگفت:
- مطمئنم که معجون مهرگیاه دوست دارن. حتی بوش هم باعث میشه ارباب دوباره برگردن!
- ما حالمون از مهرگیاه بهم میخوره! چطور مرگخوار معجون سازی هستی که هنوز نمیدونی این رو؟

سپس ناگهان هکتور به سوی وی برگشت... همراه با آغوشی پر از مهرگیاه.
و لرد دیگر نتوانست چیزی بگوید، چرا که ناگهان درونش پر از خاک و مهرگیاه هایی شده بود که با تمام قدرت جیغ میکشیدند.

- آی گوشمون! لعنت بهت هکتور. لعنت به خودت و مهرگیاهات!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: پنجشنبه 6 مهر 1396 22:22
نمایش جزئیات
آفلاین
(سوژه جدید بعد از پست پایانی داده شده).


(پست پایانی)


زامبی ها حلقه محاصره را تنگ و تنگ تر می کردند و مرگخواران برای اولین بار، احساس بی دفاعی!
حتی لرد سیاه هم درست در وسط حلقه ایستاده بود و تکه کاغذ و قلم پری در دست داشت و وانمود می کرد سرگرم انجام کارهای مهمی است!

-ارباب...دارن میان!
-حرف نزن سینوس...حرف نزن. ما داریم حساب و کتاب می کنیم. حقوق مرگخوارا...پاداش نجینی...رشوه به دیوانه سازا...
-ارباب هنوزم دارن میان.
-فرمودیم خاموش باش. اصلا تو سلامت کجا رفته سینوس؟ همینجوری سرتو انداختی پایین و عین تسترال داری با ما حرف می زنی! اربابی گفتن...مرگخواری گفتن...

با شنیدن کلمه "مرگخوار"، زامبی ها متوقف شدند. با توقف آن ها، کارهای مهم لرد سیاه هم به پایان رسید.
-اینا چشون شد؟
-نگران نباشین ارباب. دیگه دارن نمیان!

لینی که در نقش دیدبان عمل می کرد، مغز فعالش را به کار انداخت.
-با شنیدن کلمه مرگخوار وایسادن...اینا زامبی هستن. یعنی مردن. ما هم مرگخواریم. شاید فکر کردن می خواییم بخوریمشون؟

جمله لینی هنوز به طور کامل به پایان نرسیده بود که زامبی ها مجددا به حرکت در آمدند.

لینی فکری کرد...و با صدای بلند فریاد زد:
-مرگخوار!

زامبی ها متوقف شدند...

-ارباب...نمی دونم چرا...ولی کلمه مرگخوار دکمه pause ایناس. ما می تونیم فرار کنیم!

نقشه شجاعانه و مقتدرانه ای محسوب نمی شد. ولی چاره دیگری نبود. طی یک ساعت بعد، مرگخواران سرگرم دویدن و هر چند صد متر یک بار، متوقف شدن و فریاد زدن کلمه "مرگخوار" بودند!


پایان

........................

سوژه جدید


-نیست...نیست...نیست! همه جا رو گشتم. هیچ جایی نیست.
-هستیم...هستیم...هستیم...بیخودی نگرد! ما همین جا هستیم!

رز برگهایش را جمع کرد. این نشانه واضحی از نگرانی اش بود. در واقع به دلیل همین نگرانی، داشت با خودش صحبت می کرد.
-ارباب...کجا رفتین باز؟

-جایی نرفتیم بوته! ببین ما رو...این جاییم!

یکی از غنچه های رز از شدت دلتنگی به گریه افتاد. رز با یکی از برگ هایش اشک های غنچه را پاک کرد و از اتاق خارج شد.

-ندید...یعنی دید...متوجه نشد. حق هم داره. از کجا باید بدونه ما الان این شکلی شدیم؟


فلش بک


بیمارستان سنت مانگو


-ریتا...مطمئنی؟ این واکسن هیچ عوارضی نداره؟ ما اصلا با دارو میانه ای نداریم. نمی شه نزنیم؟

ریتا با ذوق و شوق واکسن را آماده کرد.
-نه ارباب. هیچ عوارضی نداره. این شما رو از تمامی بیماری ها حفظ می کنه. به من اعتماد ندارین؟

لرد که آستینش را بالا زده بود، کمی خودش را جمع کرد.
-البته که ندارم. تا دیروز خبرنگار بودی. امروز اینجایی و می خوای به ما واکسن بزنی. برای چنین کار حساسی باید جراحی، متخصصی چیزی به ما اختصاص می دادن. این چه وضعیه...آخ...چه کردی؟!

ریتا در کلاس آموزش کمک های اولیه آموخته بود که بهترین زمان برای تزریق به بیمار عصبی، زمانی است که حواسش پرت شده باشد...او هم دقیقا همین کار را کرده بود.


پایان فلش بک


خانه ریدل ها...دفتر لرد سیاه.


-لعنت بهت ریتا. مگه دستمون بهت نرسه. البته الان که نداریم. ولی بالاخره یه روزی خواهیم داشت.

لرد سیاه نگاهی به تصویر منعکس شده اش روی شیشه پنجره انداخت. چیزی که دید، گلدان بسیار زشتی بود که حتی گیاهی هم در آن کاشته نشده بود.
-که عوارض نداره...هان؟...پس ما الان برای چی گلدون شدیم؟ همین دو ساعت پیش هم اسکاچ شدیم. اون لیسای ملعون، تمام ظرف ها رو با همین سر مبارک ما شست...بهش اصرار کردیم که حداقل پاتیل سوخته هه رو نشوره. ولی گوش فرا نداد! این چه وضعیتیه که برای ما ایجاد شده؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: سه‌شنبه 30 آذر 1395 22:05
نمایش جزئیات
آفلاین
- اگه از لحاظ منطقی فکر کنیم باید بگیم که مطمئن نیستیم...و اگه مطمئن نباشیم این ینی ما درصدی رو اختصاص میدیم به سالم بودن مغز لادیسلاو ... که اونم رسما فحش محسوب میشه...پس نتیجه ی نهایی این میشه که لادیسلاو مغز معیوبی داره و به لرد سیاه حمله کرده ... پس لرد سیاه این حق رو داره که از حقوق خودش دفاع کنه ! به حقوق دیگران تجاوز نکنید . تجاوز به حقوق دیگران عواقب خاص خودشو داره !
در حالی که مرگخواران به منبع صدا که دریچه ی فاضلاب بود چشم دوخته بودند .
-آخ جون اینجا نردبونم داره ! :grin:
فردی با لباس نظامی کهنه و صورت زامبیولانه ی کثیف از دریچه ی فاضلاب بیرون آمد.
-تو دیگه کدوم عمه هیپوگریفی هستی ؟ :bro:
-من لرد تریسترلامپ هستم . فرمانده زامبی های زیرزمینی!
-رهبر ما به تمام زامبی ها حکومت دارند...بعدشم چیزی که از فاضلاب بیرون میاد به محتواش اطمینانی نیست
-اتفاقا از جانب خود رییستون به مقام رسیدم ... پس فردا که برگه هاتو امضا نکردم میفهمی با کی طرفی مرتیکه جورابچی... گزارش رسمی من اینه که ... یکیشون اون وسط وایساد بندکفششو ببنده چند نفر تلف شدن اون وسط که اصلا مهم نیست مهم اینه که تعداد سپاهم رسید به 8999 که بسیار ناراحت کننده س ... اومدم شخصا وارد عمل بشم تا یه کاری کنم رقم ارتش رئیس درست بشه ... بیاید بالا لامصبا ...
مرگخواران می توانستند صدای تردد زامبی ها را بشوند .
-الآن به یارانت دستور میدهی که ... لادیسلاو چکار داری می کنی شما؟
لادیسلاو در حالی که خود و لرد رو با یه طناب داشت محکم می بست جواب داد :
- ارابابا قدر شوکتا اینان میخواهند شما را بزامبیایند آ .
-تا موقعی که شما ها هستید ما نگرانی نخواهیم داشت...
-ارباب شما خیلی مهربونید.
-چون شما ها رو میتونند جای ما بگیرند ... و ما اربابیم و ارزش زندگی ما از شما صد ها برابر بیشتر است.
صدای تردد و تهاجم زامبی ها باعث اضطراب مرگخواران به ویژه لرد شد.
-همین الآن یکی فکری به حال این زامبیا بکنید تا همه تون رو کروشیو نزدیم.
- یافتم ارباب یافتم!
لینی بعد از گفتن این عبارت به سمت دریچه ی فاضلاب رفت و در آنرا بست .
- اینجوری دیگه نمیتونن بیان بالا
صدای تردد زامبیا متوقف شد .
- وای لینی تو خیلی باهوشی... تا حالا فکر نکرده بودم ک-
در باز شد و انبوهی از زامبی ها از دریچه فاضلاب بیرون آمدند و توی سر و کله ی یکدیگر رفتند و اعضای بدنشان با هم عوض شد و کفش هایشان ناپدید میشد و اوضاع بسیار پاتیل تو پاتیل شد
زامبی های دیگری هم می آمدند و این اوضاع برای آن ها تکرال می شد.
- کسایی که اومدن صف وایسن اونایی که نرسیدن برگردند خوابگاه.
تریسترلامپ صدایش را صاف کرد و ادامه داد : نه خیر صدامو صاف نکردم حوصله ندارم آقا ولی ادامه میدم ... همه اینایی که اینجا هستند... همینایی که زامبی نیستند رو بفرستید مقر زامبیا رئیس بهشون رسیدگی کنه ... شما اینا رو ببرید من به ارتش های هوایی و زمینی و دریایی رسیدگی کنم.
صد دانه زامبی دسته به دسته با بوی تند جوراب هایشان لرد و مرگخواران را محاصره کرده بودند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: یکشنبه 28 آذر 1395 15:20
نمایش جزئیات
آفلاین
- اربابمان را مي خواهند چكارش كنند؟

هيچ كس در ارتفاع سي چهل متري از زمين قدرت شنوايي خوبي ندارد. و اگر گوينده سخن، كسي مثل لاديسلاو الخ... الخ... الخ... هم باشد كه دیگر ماجرا حسابی پاتیل در پاتیل می شود. گويندالين حتی وقتي روی زمین و نزديك لاديسلاو هم بود، هرگز به گوش هايش اعتماد نمیکرد.
- هي! من نشنيدم اون چي گفت سيخو؟ ميدوني؟ ما زيادي از زمين دوريم!
- گفت ميخوان ارباب رو بيازمايند!
-ارباب را بيازمايند؟براي چي ارباب رو بيازمايند. اصلا كي هستن كه بخوان ارباب رو بيازمايند.

گويندالين به سمت زمين شيرجه رفت.
- لاديسلاو! ارباب رو بذار زمين.
- نه نميگذارم. قصد دارند ارباب را بزامبيانند! :vay:
- باز گفت! بابا ماها مگه سيخ جاروييم كه ارباب رو بخوان بيازمايند!

جاروها نمي توانند اخم كنند. يا فرياد بكشند يا هر كار ديگري كه اعتراضشان را نشان دهد.
البته ... نه!
يك جاروي خاص مي تواند!
- جيگر؟ ميخواي دمم رو فرو كنم توي اون ماسك سوراخ سوراخت تا بفهمي سيخ جارو يني چي؟

لرد به نشانه تاسف سري تكان داد.
- اين چه كاريه با مرگخوار ما؟ و لاديسلاو ما رو بذار زمين.
- آره بذارش زمين. اين شان ارباب رو پايين مياره!
- آره بذارش زمين تا با ما بياد و به رئيس بزرگ خدمت كنه!
- نميگذارمش. ارباب لرد مال خودم است. به هيچكس او را همي ندهم!

يك نفر پچ پچ كرد.
- مطمئنيد مغز خود لاديسلاو هنوز سالمه؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گویندالین مورگن در 1395/9/28 15:25:05
تصویر تغییر اندازه داده شده


اینجا همه چی دراوجهـــ
جاییـــ که از همه بالاتره صاحب نداره
باید یاد بگیری فتحش کنی

*****

نزدیک غروب آفتاب است ...
و من...
صبح را دوست دارم


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: شنبه 27 آذر 1395 13:26
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد دهانش را باز کرد تا برای کراب توضیح دهد، اما پیش از آن که متوجه شود، زیر بغل زده شد.

- کی جرات کرده ما رو این طوری بلند کنه، ما همچنان هم اربابیم! ما رو بذارید زمین.
- خیر بزرگ لردآ، این چنین نخواهیم نمود.

آقای زاموژسلی در حالی که نیم نگاهی به لرد زیر بغل زده اش داشت، این ها را گفت. سپس با دست دیگرش کلاهش را روی سرش صاف کرد و رو به زامبی ها گفت:
- بروید برای خودتان یک لرد دیگر پیدا کنید، این یکی از بهر این جانب خود خویشتن خویش و دنگ می باشد، زیرا که خود خویشتنان خویشمان وی را نخست یافتیم.

زامبی ها نگاهی به لادیسلاو انداختند. آن ها حتی وقتی زنده بودند نیز متوجه حرف های او نمی شدند، چه برسد به حالا که زامبی شده بودند. پس ردای لرد را گرفته و از زیر بغل لادیسلاو بیرون کشیدند.

- مگر نفرمودیم که این لرد بهر اینجانبان است! روید و لردی دگر بهر خود جویید، چونان آن!

آقای زاموژسلی این را گفته و به درختی خشکیده در فاصله ای دور اشاره کرد.

- لادیسلاو، به نظرت چه شباهتی بین ما و اون درخت... چی کار داری می کنی!

آقای زاموژسلی دودست لرد را گرفته و به سمت خود می کشید، در حالی که دو پای لرد نیز در دست زامبی ها بود و آنان می کشیدند. در این حال لادیسلاو از میان دندان های قفل شده فریاد برآورد:
- آه! اربابا، هر دو دارای سایه می باشید... مرگخوارانآ! آییــ...د که لردمان را می خواهند بزامبیایند آ!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: شنبه 27 آذر 1395 01:43
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد سیاه به همراه زامبی ها از اتوبوس خارج شد.
-ما اربابی بسیار وظیفه شناس هستیم. البته از ارباب مرگخواران بودن هم راضی بودیم. ولی اگه جمعیت زامبی ها احتیاج به ارباب دارند از اربابیت بر آن ها هم دریغ نخواهیم کرد.

زامبی ای که از بقیه پوسیده تر می نمود گردنش را به سرعت چرخاند که نگاه تندی به لرد سیاه بیندازد...و همین چرخش ناگهانی برای کنده شدن سرش کافی بود.

سر قل خورد و قل خورد و پس از برخورد با کنده درختی متوقف شد. بدن بدون سر در حالی که سراسیمه دستهایش را در هوا تکان می داد، سعی می کرد به طرف سر برود...و سر او را راهنمایی می کرد.
-بیا بیا بیا...به چپ...حالا کمی به راست...ابله...راست و چپتو نمی شناسی؟

بدن مغزی نداشت که راست و چپش را بشناسد و در حالی که سر مشغول تحقیرش بود، مدام با درختان اطراف برخورد می کرد.
کراب از این وضعیت متاثر شد و رفت و دست بدن را گرفت و به طرف سر برد.

بدن سعی کرد سر را روی خودش نصب کند. ولی پوسیده تر از این حرف ها بود. برای همین منصرف شد و تصمیم گرفت از آن پس سرش را با دست هایش حمل کند. برای همین در حالیکه با یک دست موهایش را گرفته بود سرش را طوری بلند کرد که درست در مقابل صورت لرد سیاه قرار بگیرد.
-کی گفته قراره ارباب بشی؟ ما ارباب داریم! تو قراره زامبی بشی...یه زامبی خالی رده پایین!

لرد سیاه دوست نداشت رده پایین باشد. آرزو کرد یارانش هم دوست نداشته باشند او رده پایین شود و برای نجاتش بیایند.

در همین حین کراب زمزمه کرد:
-ارباب؟ زامبی رده پایین یعنی چی؟ ما قراره چیکار کنیم؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: یکشنبه 16 آبان 1395 15:13
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

ویروسی پخش شده که باعث شده همه زامبی بشن، فقط یه عده کوچیکی از محفلی ها و مرگخوارا باقی موندن و لرد هم ویروسی شده و در شرف تبدیل شدنه. مرگخوارا و محفلی ها میرن که یه دارو برای لرد پیدا کنن تا نجاتش بدن.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

همچنان که آرسینوس داشت در زیر نقابش خنده های شیطانی میکرد و با پیچ و تاب کراواتش ملت را متقاعد میکرد که رودولف را بدهند به زامبی ها، در سوی دیگری، اتفاقات دیگری در جریان بود که به همین دلیل، راوی سوژه را به آن سو هدایت میکند.

در میان درختان کناره های جاده، پیکره هایی قوز کرده، خسته و درب و داغان، دور یک کنده درخت ایستاده بودند.
- نههههه... به نظر من اینطوری اصن امکان نداره و زیر اتوبوسشون درد میگیره.
- خعلی هم امکان داره... باید اینطوری باشه اصلا.
- اینجا من رئیسم اصلا. شماها چرا بحث میکنید؟

سپس آن سه شخص، با شنیدن صدای اتوبوس مرگخواران، به آرامی از کنده فاصله گرفتند تا نور خورشید اندکی اجزای بدنشان را نشان دهد. یکیشان چشم چپش پوسیده بود از حدقه آویزان بود. دیگری یک دستش را، یا در واقع استخوان های یک دستش را، بین دکمه های بسته شده کت بلندش وارد کرده بود و سومی هم پوستش سبز بود و کلا چشمی نداشت و از بابت دیدگانش خیالش راحت بود. فقط سیبیلی بسیار بلند و خفن داشت که البته به خاطر گذشت زمان زرد شده بود.

آنها به آرامی به لبه جاده نزدیک شدند و زمانی که اتوبوس مرگخواران را دیدند، لبخندی شیطانی بر لبشان نشست که البته موجب به وجود آمدن یک جر خوردگی سر تا سری روی صورتشان هم شد. به هر حال زامبی بودند و از خشکی پوست رنج میبردند.

زمانی که اتوبوس خیلی بهشان نزدیک شد، مشاهده کردند که صندلی راننده خالی است. زامبی ها ترسیدند. لرزیدند. سفید شدند. زرد شدند و در نهایت کبود شدند. البته این وضعیت زیاد طول نکشید، چرا که اتوبوس ناگهان ترمز کرد و درست در یک سانتی متری بینی های صاف شده زامبی ها ایستاد. درب اتوبوس باز شد و هیچکس پایین نیامد. البته در واقع یک شخص پایین آمد، ولی زامبی ها او را ندیدند.
بانز، که تا آن لحظه راننده اتوبوس بود، با صدای بلندی گفت:
- شما ها چرا وسط جاده وایسادید خب؟ ما بیمار اورژانسی داریم!
- اوه... این یارو چرا لخته؟!
- مگه شما منو میبینید؟!
- آره.

بانز خوف زده شد. موهایش فر خورد حتی. سپس ردای نداشته اش را شرحه شرحه کرد و رفت در انتهای اتوبوس خود را محو کرد.
اینبار رودولف بود که درحالی که قمه اش را در دست میچرخاند از اتوبوس خارج شد و به زامبی ها نگاه کرد.
- واسه چی الان جلوی اتوبوس مارو گرفتید؟ یه زامبی با کمالاتم که نیست بینتون... قمه ایتون کنم الان؟
- جریان از این قراره که رئیسمون بهمون گفت بیایم اینجا یکی از افراد مهممون رو از شما بگیریم.
- اوه... یه فرد مهم؟ یعنی میشه بلا باشه؟ بیاید بالا اصلا.

زامبی ها به دنبال رودولف وارد اتوبوس شدند و نگاهی به چهره مرگخوارانی که دست به سینه نشسته بودند و مظلومانه بهشان نگاه میکردند، انداختند.
- اون یارو رو میخوایم. همون که حدود ده بار مُرده، دماغش هم خوشگل شده. اصلا زامبی ای که دماغش سر جاش باشه، به نظر خود بنده زامبی نیست. به هر حال ما اونو میبریم با خودمون.

مرگخواران خوف کردند. لرد خوف کرد. اما خوفش هم با ابهت بود.
- ما نمیایم. به هیچ عنوان. اینجا زیاد کار داریم.
- نه دیگه... نمیشه که حرف رئیس رو زمین انداخت... باید بریم پیشش.

لرد نگاهی به مرگخوارانش که همچنان هاج و واج مانده بودند انداخت، اما ناگهان نگاهش روی کراب ثابت ماند.
- این هم زامبیه... میاد همراه ما که عامل نفوذی گروه ما... چیز... یعنی زامبیه. باید بیاد خلاصه!

زامبی ها یک لحظه سر بی مویشان را خاراندند، سپس شانه ای بالا انداخته، کراب را هم به همراه لرد با خود بیرون بردند. آنها زامبی هایی بسیار قانع شونده بودند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: شنبه 15 آبان 1395 13:48
نمایش جزئیات
آفلاین
- خب اینجوری نمیشه کسایی که موافقن آرسینوس به مقر زانبیا بره دستا بالا.
همه دست ها بالا رفت به غیر از دست خود آرسینوس.
- حالا کسایی که مخالفن؟
فقط دست آرسینوس بالا رفت.
- خب چاره ای نداریم غیر از این که آرسینوس رو به مقر زانبیا ببریم. حرفی برای گفتن دارید؟

هرمیون گرنجر که فکر می کرد علامه دهر است دستش را بلند کرد.
- اعتراض!
- اعتراض وارده!
- به عنوان وکیل خاطی موکل من دفاعیه خودش رو نگفته.
- خب متهم به صحنه بیاد دفاعیه خودش رو بگه.
- من هیچ جرمی رو مرتکب نشدم که بخوام از خودم دفاع کنم.
رودولف حالتی معترض به خود گرفت.
- اعتراض!
- اعتراض وارد نیست!
لینی چهره متفکرانه ای داشت.
به نظر من رفتن آرسینوس برای جامعه حشرات کاملا مفیده!
- دقیقا رفتن من چه سودی داره؟
- نمی دونم. فقط می دونم داره !
- نداره!
- داره!
- نداره!
- داره!
- ساکت! نظم جلسه رو رعایت کنید.
از آن ور جینی ویزلی پرسید:
- اصلا ما واسه چی خودمون رو الاف کردیم؟

همه نگاه ها به سوی کسی چرخید که تمام آتیش ها از گور او بلند می شد!
لرد سیاه از اینهمه سوسول بازی و سر و صدا به سطوح آمده بود.
- رودولف!

رودولف نگاه خودش را به سقف اتوبوس دوخت و چیزی نگفت.
- دلت می خواد یه کروشیو بزنیم به یک میلیارد قسمت مساوی تقسیم بشی؟
آرسینوس فکر های شیطانی در سرش داشت.
- ارباب من فکر بهتری دارم.
خب بگو آرسینوس.
- رودولف رو ببریم مقر زانبیا.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
مالفوی بودیم وقتی مالفوی بودن مد نبود!