جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

14 کاربر(ها) آنلاین هستند (11 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
12
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  30 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  155 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  163 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  273 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  188 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: سه‌شنبه 24 اسفند 1395 23:44
نمایش جزئیات
آفلاین
-زیباست؟

زیبا نبود!

ولی چه کسی جرات اعتراف به این موضوع را داشت، وقتی که سوال کننده لرد سیاه بود!
مرگخواران به صحنه ای که لرد اشاره می کرد خیره شده بودند. همه در ذهن، به دنبال مناسب ترین جواب می گشتند.

-امممم...با شکوهه ارباب!
-رنگ زیبایی داره.
-نرم هم به نظر می رسه. لایق پای شماست.
-اصلا از اول هم جاش همین جا بود. مثل همیشه بهترین تصمیم رو گرفتین.

لرد سیاه بعد از گرفتن چند تاییدیه دیگر، مرگخواران را مرخص کرد.
-دیدی؟...بهت گفته بودیم خوششون میاد! این رنگ مورد علاقه ما نیست، ولی با دکوراسیون اتاق، خوب هماهنگ شدی. خوشحال باش.

کسی در اتاق حضور نداشت...

مخاطب لرد سیاه، پوست روباهی بود که صبح همان روز، جلوی شومینه پهن شده بود. پوستی براق و نارنجی رنگ...با سری که هنوز به پوست وصل بود و با چشمانی کم فروغ به دیوار مقابلش خیره شده بود.

قدمی به جلو برداشت. پایش را درست روی کمر روباه، یا جایی که زمانی کمرش بود، گذاشت.
-درست می گن...نرم هم هستی. تو رو این جا پهن کردیم...چون پر رفت و آمد ترین بخش اتاق ماست. هر کسی که وارد این اتاق بشه، اول باید از روی تو رد بشه. مفید بودن چیز خوبیه. نه ابروکرومبی؟

چوب دستی اش را به طرف پاتیلی که داخل شومینه قرار داشت گرفت و طی چند ثانیه صدای "قل قل" آبی که می جوشید به گوش رسید.
فنجانی کوچک را روی میز گذاشت و به طرف شومینه برگشت. پاتیل را با بی احتیاطی با یک دست گرفت... تعادلش به هم خورد و مقداری از آب جوش روی پوست روباه ریخت.
به هم خودن تعادل، کاملا عمدی به نظر می رسید!
-اوه ابروکرومبی...امیدوارم درد زیادی نداشته باشه. اگه داشت هم...خب...تحمل کن. کار دیگه ای که ازت بر نمیاد. میاد؟

اگر مرگخوارانش در آن لحظه قادر به دیدنش بودند، از این همه کینه و نفرت تعجب می کردند.
لرد حتی به جسد دشمنش هم رحم نمی کرد.

مرگخواران پوست روباه را می دیدند...هرگز کسی به چشمان زرد رنگش دقت نمی کرد. جایی که در عمیق ترین نقطه اش فریاد می زد " من هنوز زنده هستم!"

پوست روباه نرم بود...بسیار نرم.

-ولی می دونی ابروکرومبی؟...دلیل این نرمی فقط موهات نیستن...اجزای داخلی بدنت رو به خوبی کوبیدیم و نرم کردیم. این کار خیلی عاقلانه تر و مفید تر از خالی کردن داخلت بود. بعد، کمی معجون فلج کننده دائمی...و البته فراموش نکردیم که بهت اجازه بدیم درد رو حس کنی. تو هم حق داری احساس کنی که هنوز زنده ای. ما ارباب منصفی هستیم.

روی زمین نشست. درست مقابل سر روباه.
-ما رو می بینی ابروکرومبی؟...بله...می بینی...ولی هیچکس هرگز اینو نمی فهمه. همه چیز رو خواهی دید. اجازه نمی دیم بمیری. سال های طولانی به همراه ما زندگی خواهی کرد. به همین شکل. می خوابی...بیدار می شی...حس می کنی...درد می کشی...اخبار ناگوار رو از مرگخوارا می شنوی...نگران می شی...غصه می خوری...و در هیچ حالتی نمی تونی هیچ عکس العملی نشون بدی.

به زندگی جدیدت خوش اومدی ابروکرومبی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: یکشنبه 22 اسفند 1395 22:17
نمایش جزئیات
آفلاین
ادامه...

~ Saving Lonies ~


لینی که به تازگی بازی ترسناکی رو به اتمام رسونده بود و کاملا با قائم شدن و بدون دیده شدن گریختن آشنا شده بود، بعد از اطمینان از این که هر سه داور به قدر کافی دور شدن از کمد در میاد. به آرومی به سمت پنجره‌ی در بال‌بال می‌زنه و وقتی کسیو نمی‌بینه به سرعت به سمت میز هجوم می‌بره و پارچه‌ی سیاه‌رنگو کنار می‌زنه.

به محض کنار رفتن پارچه و نمایان شدن چهره‌ی زیبا و دوست‌داشتنی(!) لینی، وحشت سرتاپای لونی‌هارو فرا می‌گیره. اونا خیال می‌کردن لینی برای قتل عامشون اومده و قصد داره یه لقمه چپشون کنه.

- اوه نگاشون کن. لونی‌های کوچیک... خوشگل... با چشمای درشت...

حتی این حرفا هم ذره‌ای از ترس و وحشت لونی‌ها کم نکرد. به نظر میومد شنیدن اینجور حرف‌ها و بلافاصله فرا رسیدن مرگشون، سرنوشت تکرارشدنی خیلی از اونا بود. لینی دیگه بیش از این نمی‌تونست تحمل کنه، بی‌درنگ دستشو دراز می‌کنه... نزدیک‌تر شدن دست لینی به لونی‌ها همانا و افزوده شدن به وحشتشون هم همانا! حتی گزارش شده چندین لونی درجا سکته کرده و به عالم دیگه می‌پیوندن.

ولی بالاخره دست لینی به مقصد می‌رسه.... و برخلاف تصور لونی‌ها، لینی مشغول نوازش لونی‌ای که به خاطر جثه‌ی کوچیک‌ترش بچه به نظر می‌رسید می‌شه.
- اوه لونی‌های کوچیک... گوگولی... ناز... پشمالو... نرم... حتما هکولی خیلی اذیتتون کرده نه؟

لونی کوچیک، گوگولی، خوشگل، ناز، پشمالو، نرم و با چشمای درشت، با بغض سرشو به نشونه‌ی موافقت تکون می‌ده.

- آخی...

لینی طی یک حرکت ناگهانی تصمیمشو می‌گیره. مجددا به داخل کمد قهوه‌ای رنگی که داخلش پناه گرفته بود می‌ره و مشغول جستجو درونش می‌شه. تمام مدت لونی‌ها با کنجکاوی چشماشون رو به کمد دوخته بودن. بعد از مقادیری جستجو، بالاخره لینی با یک پارچه از کمد خارج می‌شه.
- خب لونی‌های کوچولوی هکولی! من قراره شمارو از دست هکولی نجات بدم. شما قراره با من از این اتاق خارج بشین.

در یک لحظه سکوت پرمعنی‌ای بوجود میاد و لونی‌ها با نگرانی نگاهی بین هم رد و بدل می‌کنن. تا این که ثانیه‌ای بعد...
-

لرزشی که این‌بار سرتاسر بدن لونی‌هارو فرا گرفته بود از سر ترس و وحشت نبود، بلکه از سر شادی و ذوق بود. لینی با دستش لونی‌های باقی‌مونده رو به داخل پارچه هدایت می‌کنه و وقتی محفظه‌ای که با نام هکتور مزین شده بود عاری از هرگونه جنبنده‌ای از نوع لونی می‌شه، لینی پارچه رو گره زده و در حالی که دو پایی چسبیده بودش پروازکنان به سمت در اتاق حرکت می‌کنه.
- اوپس! در قفله.

اما لینی که یک مرگخوار ریونکلاوی باهوش بود، به سرعت راه حلی جلوی پای خودش و لونی‌های کوچیک قرار می‌ده. بله کوچیک! و راه حل کاملا وابسته به همین کوچیکی خودش، و لونی‌ها بود.
- لونی کوچولوها، ازتون می‌خوام به ترتیب از لای سوراخ در رد بشین و اونور منتظر من بمونین.

لینی پارچه رو باز کرده و لونی‌ها به صف جهشی به داخل سوراخ کلید در کرده و از آن سوی در خارج می‌شن. لینی هم بعنوان آخرین نفر به دنبال اونا قدم به سوی آزادی لونی‌های هکتور می‌ذاره.

لینی بعد از اطمینان از اینکه تمام لونی‌ها به سلامت از سوراخ عبور کردن، پارچه رو باز می‌کنه و مجددا لونی‌هارو دور هم جمع کرده و پروازکنان همراه لونی‌ها رهسپار سویی دیگه می‌شه...

البته که لینی یک مرگخوار حقیقی بود و هرگز به لونی‌های اربابش دست‌درازی نمی‌کرد. حتی دلیلی برای به دردسر انداختن کراب هم نداشت، تنها به دردسر افتادن هکتور بود که برایش اهمیت داشت... و صد البته نجات دادن چند لونی کوچک!
- آها... حالا ببینم وقتی هکولی می‌بینه کل لونی‌هاشو از دست داده و از بقیه عقب افتاده، ارباب چه عکس‌العملی نشون می‌ده.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: یکشنبه 22 اسفند 1395 22:06
نمایش جزئیات
آفلاین
ادامه...

لینی که به تازگی بازی ترسناکی رو به اتمام رسونده بود و کاملا با قائم شدن و بدون دیده شدن گریختن آشنا شده بود، بعد از اطمینان از این که هر سه داور به قدر کافی دور شدن از کمد در میاد. به آرومی به سمت پنجره‌ی در بال‌بال می‌زنه و وقتی کسیو نمی‌بینه به سرعت به سمت میز هجوم می‌بره و پارچه‌ی سیاه‌رنگو کنار می‌زنه.

به محض کنار رفتن پارچه و نمایان شدن چهره‌ی زیبا و دوست‌داشتنی(!) لینی، وحشت سرتاپای لونی‌هارو فرا می‌گیره. اونا خیال می‌کردن لینی برای قتل عامشون اومده و قصد داره یه لقمه چپشون کنه.

- اوه نگاشون کن. لونی‌های کوچیک... خوشگل... با چشمای درشت...

حتی این حرفا هم ذره‌ای از ترس و وحشت لونی‌ها کم نکرد. به نظر میومد شنیدن اینجور حرف‌ها و بلافاصله فرا رسیدن مرگشون، سرنوشت تکرارشدنی خیلی از اونا بود. لینی دیگه بیش از این نمی‌تونست تحمل کنه، بی‌درنگ دستشو دراز می‌کنه... نزدیک‌تر شدن دست لینی به لونی‌ها همانا و افزوده شدن به وحشتشون هم همانا! حتی گزارش شده چندین لونی درجا سکته کرده و به عالم دیگه می‌پیوندن.

ولی بالاخره دست لینی به مقصد می‌رسه.... و برخلاف تصور لونی‌ها، لینی مشغول نوازش لونی‌ای که به خاطر جثه‌ی کوچیک‌ترش بچه به نظر می‌رسید می‌شه.
- اوه لونی‌های کوچیک... گوگولی... ناز... پشمالو... نرم... حتما هکولی خیلی اذیتتون کرده نه؟

لونی کوچیک، گوگولی، خوشگل، ناز، پشمالو، نرم و با چشمای درشت، با بغض سرشو به نشونه‌ی موافقت تکون می‌ده.

- آخی...

لینی طی یک حرکت ناگهانی تصمیمشو می‌گیره. مجددا به داخل کمد قهوه‌ای رنگی که داخلش پناه گرفته بود می‌ره و مشغول جستجو درونش می‌شه. تمام مدت لونی‌ها با کنجکاوی چشماشون رو به کمد دوخته بودن. بعد از مقادیری جستجو، بالاخره لینی با یک پارچه از کمد خارج می‌شه.
- خب لونی‌های کوچولوی هکولی! من قراره شمارو از دست هکولی نجات بدم. شما قراره با من از این اتاق خارج بشین.

در یک لحظه سکوت پرمعنی‌ای بوجود میاد و لونی‌ها با نگرانی نگاهی بین هم رد و بدل می‌کنن. تا این که ثانیه‌ای بعد...
-

لرزشی که این‌بار سرتاسر بدن لونی‌هارو فرا گرفته بود از سر ترس و وحشت نبود، بلکه از سر شادی و ذوق بود. لینی با دستش لونی‌های باقی‌مونده رو به داخل پارچه هدایت می‌کنه و وقتی محفظه‌ای که با نام هکتور مزین شده بود عاری از هرگونه جنبنده‌ای از نوع لونی می‌شه، لینی پارچه رو گره زده و در حالی که دو پایی چسبیده بودش پروازکنان به سمت در اتاق حرکت می‌کنه.
- اوپس! در قفله.

اما لینی که یک مرگخوار ریونکلاوی باهوش بود، به سرعت راه حلی جلوی پای خودش و لونی‌های کوچیک قرار می‌ده. بله کوچیک! و راه حل کاملا وابسته به همین کوچیکی خودش، و لونی‌ها بود.
- لونی کوچولوها، ازتون می‌خوام به ترتیب از لای سوراخ در رد بشین و اونور منتظر من بمونین.

لینی پارچه رو باز کرده و لونی‌ها به صف جهشی به داخل سوراخ کلید در کرده و از آن سوی در خارج می‌شن. لینی هم بعنوان آخرین نفر به دنبال اونا قدم به سوی آزادی لونی‌های هکتور می‌ذاره.

لینی بعد از اطمینان از اینکه تمام لونی‌ها به سلامت از سوراخ عبور کردن، پارچه رو باز می‌کنه و مجددا لونی‌هارو دور هم جمع کرده و پروازکنان همراه لونی‌ها رهسپار سویی دیگه می‌شه...

البته که لینی یک مرگخوار حقیقی بود و هرگز به لونی‌های اربابش دست‌درازی نمی‌کرد. حتی دلیلی برای به دردسر انداختن کراب هم نداشت، تنها به دردسر افتادن هکتور بود که برایش اهمیت داشت... و صد البته نجات دادن چند لونی کوچک!
- آها... حالا ببینم وقتی هکولی می‌بینه کل لونی‌هاشو از دست داده و از بقیه عقب افتاده، ارباب چه عکس‌العملی نشون می‌ده.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: سه‌شنبه 17 اسفند 1395 23:55
نمایش جزئیات
آفلاین
ماجرا های هکولی و ویزو

قسمت اول

لینی بال بال زنان مشغول چرخ زدن در راهرو های خانه ریدل بود. این حشره موذی دنبال بهانه ای بود تا با تهدید مرگخواری بی گناه و مظلوم، به نیش و ویز و سایر اسلحه هایش سرگرم شود. اما او تنها کسی نبود که به دنبال سرگرم شدن بود.
با توجه به علاقه و وابستگی شدید لینی به معجون ساز خانه ریدل، اولین گزینه اش برای سرگرمی هکتور بود. بنابراین مستقیم به سمت آزمایشگاه هکتور رفت و مقابل سوراخ کلید متوقف شد و به درون آزمایشگاه نگاه کرد تا ببیند آیا هکتوری موجود هست یا نه. تا جایی که چشم کار میکرد نه هکتوری بود نه پاتیلی و نه بخاری و این اصلا طبیعی نبود. در جایی که باید پاتیل هکتور در حال جوش و خروش باشد دریاچه ای سبز رنگ درست شده بود و سقف در همان نقطه چکه میکرد.

لینی کنجکاو شده بود. بسیار کنجکاو بود تا بدان در آزمایشگاه هکتور دقیقا چه اتفاقی افتاده. ولی هر چقدر تلاش کرد از پشت در چیزی دستگیرش نشد بنابراین پرواز کنان از سوراخ کلید وارد آزمایشگاه شد. روی زمین هیچ اثری از هکتور، پاتیل هایش و وسایل معجون سازیش نبود. لینی به سمت نقطه ای که که سقف چکه می کرد پرواز کرد.

- من از اوووووووون هیچ گونه معجون نمیخوام، من از اوووووون پاتیل و پیمون نمیخوام. پاتیل ااااااز پاتیلای بی کیفیت جدااااااا، من از اوووووووون مواد و معجوووووون نمیخوام.

این صدا در گوش لینی پیچید و لینی کوچکی در گوش لینی صدا را در مشت هایش گرفت و مشغول حرکت به سمت مغز لینی بزرگ شد. سر راه تعداد زیادی از لینی های کوچک را به در و دیوار کوبید و تعدادی را که ریز تر بودند مثل یک حبه انگور زیر پایش له کرد. و رفت و رفت تا به مغز لینی رسید و صدا را به مغز لینی رساند و بعد از مدتی کوتاه مغز جعبه ای را به دست لینی کوچولوی دیگری داد و او به سمت دهان لینی بزرگ رفت و جعبه را همان جا گذاشت.

- هکولی؟
- لینی!
- تو کجایی هکولی؟
- همین جا، بالای سرت!

لینی به سقف و نقطه ای که چکه می کرد نگاه کرد. هکتور سر و ته به سقف چسبیده بود و پاتیلی که آن هم سر و ته بود در مقابلش قرار داشت. حتی سر و ته بودن هم نمیتوانست مانع ویبره زدن هکتور شود.
هکتور بی توجه به وضعیت غیر عادیش مقداری پودر سفید رنگ درون پاتیل پاشید که به دلیل سر و ته بودن بلافاصله روی زمین ریخت. به نظر می رسید حتی این هم روی هکتور تاثیری نداشت و هکتور در مرحله ی بعدی یه پارچ آب را روی درون پاتیل ریخت که آن هم مستقیم پاییت ریخت و روی سر لینی خالی شد.

لینی که بدش نمی آمد نیش تیزش را در دماغ هکتور فرو کند سعی کرد با بال زدن های سریع و متوالی مثل پنکه عمل کند و خودش را خشک کند.
- تو چرا اونجایی هک؟
- ارباب گفتن برعکس بشم.
- پس چرا هنوز ویبره میزنی؟
- از چپ به راست میزنم، قبلا از راست به چپ بود.
- هک به نظر نمیاد ناراحت باشیا. برم به ارباب بگم.
- من که خیلی ناراحتم.
- کاملا مشخصه. ویبره میزنه ناراحتم هست.
- اون مدلمه، دارم ویبره ی غمگین میزنم. گوش کن ببین نواش چه غمگینه.

لینی علاقه ای به شنیدن صدای ویبره هکتور نداشت. چرخید تا برود.

- لینی؟
- ها؟
- تا حالا بهت گفته بودم پیکسی خیلی خوبی هستی؟
- هکولی، واقعا میگی؟
- آره لینی!
- هکولی!
- ویبره نشو لینی ویبره منم تو ویز شو!

لینی جمله آخر هکتور را نشنیده گرفت.
- هک ممنون!
- لینی معجون تبدیل به ویبو نشدن بدم؟ شایدم معجون ویزو شدن ندم.

لینی همچنان نمی شنید. به نظر میرسید میشد تعدادی از لینی های کوچک که باید درون گوشش باشند را میشد درون دریاچه ای که زیر پاتیل هکتور و در اثر ریخته شدن مواد معجونش به زمین تشکیل شده بود، دید. آن هم در حالی که جیلیز و ویلیز کنان در حال ذوف شدند بودند و تک به تک روح هایی که ویــــــــژ کنان به سمت سقف پرواز می کردند و از آن رد می شدند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!


پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: چهارشنبه 27 بهمن 1395 16:06
نمایش جزئیات
آفلاین
یک آغاز شیرین برتری یا ضعف خاصی نسبت به یک شیرینی بی آغاز ندارد.
-کباب غاز، رابعه اسکویی-



لرد ولدمورت جوان، در اوایل جاده‌ی بی انتهای اهریمنیش قرار داشت. روز به روز محدوده شهرت و بدنامیش در دنیای جادویی گسترده تر و اعضای گروهکی که دورش را گرفته بودند بیشتر می‌شد. با این حال هنوز خبری از لشگر عظیم «مرگخواران» نبود که لرد را به یک فرمانده صرف تبدیل کند. به علاوه خود او نیز اشتیاقی به این موضوع نداشت؛ هنوز بخ سیراب کردن عطشی که عقده‌های کودکی در وجودش ایجاد کرده بودند، به کمک جنایت، امیدوار بود. با هر قتل برای لحظاتی سرمست می‌شد و آن خلا را فراموش می‌کرد. شکنجه برای او حکم افیونی داشت که هنوز تبدیل به عادت نشده بود.

از عمارتی که به تازگی تصاحب کرده بود خارج شد و صحنه عجیبی را در مقابلش دید. مدت مدیدی بود که تمام ساکنین آن اطراف از ترس جانشان همه چیز را به حال خود رها کرده و متواری شده بودند.

- تو به چه جراتی این‌جا وایستادی بچّه؟!

- واینیسادم که! دارم بازی می‌کنم.

- از ما نمی‌ترسی؟

- فراماسونی؟

- نه! ما لرد ول...

- خوب په واس چی بترسم؟ من فقط از فراماسونا می‌ترسم. تازه ازونم قبلا نمی‌ترسیدم، عمو رائفی که تو مردسمون صحبت کرد دیگه ترسیدم.

- ما خیلی خطرناکیم. ما لرد ولدمورتیم. می‌کشیم، شکنجه می‌‌کنیم، طلسم می‌کنیم ...

- خو بکن!

- موهام.

لرد که از عنفوان کودکی زیبارو بود و بدنی مرمرین داشت بالاجبار برای تعجب از موهای سر مایه گذاشت و همانجا بود که برای همیشه آن ها را از دست داد. او که شیفته نترسی پسربچه شده بود، مهرش به دلش افتاد و تصمیم گرفت نه تنها از کشتن او صرف نظر کند، بلکه او را همواره در کنار خود نگاه دارد و به فرزند خواندگی بپذیرد. پسرک هم که هنوز از این چیزها سر در نمی‌آورد بدون معیار خاصی متقابلا به لرد علاقمند شد و او را والدخوانده‌ی خود دانست.

- یعنی از این به بعد صدات کنم ددی؟

لرد همواره داشتن خانواده و وابسته بودن به آن را نقطه ضعف به شمار می‌آورد. هرگز دوست نداشت کسی از رابطه پدرخواندگی‌اش با خبر شود. پس چاره‌ای اندیشید تا برای همیشه این موضوع رازی سر به مهر باقی بماند.

- نخیر! کسی نباید بفهمه تو فرزند مایی. وانمود می‌کنیم که خدمتکار شخصی مایی تا جلوی چشم خودمون باشی. اسمت چیه پسر؟

- ممد!

- چه اسم عجیبی! ترتیبی می‌دیم به عنوان معادل نوکر وارد ادبیات جادویی بشه. تو هم می‌شی ممد ما.

و از آن جا بود که ممدها به جامعه جادویی وارد شده و در جای جای آن پراکنده شدند و همواره برای انجام خرده کاری از آن‌ها استفاده شد.


تصویر تغییر اندازه داده شده


عشق پنج نقطه دارد.
-دانستنی‌ها، میم مودب پور-


- ده ره ره ره ره ... ایتس ده دارک لرد وی او ال دی ... یه ممدی چایی بیاره برای ما ... ده ره ره ره ... کروشیو اوری دی!

لرد که به تازگی از سفر کاری ظاهرا موفقیت آمیزی بازگشته بود، شنلش را درآورد و روی تخت لمید.

- بفرمایید ارباب.

- این چایی چقدر کم رنگه! آواداکداورا! یه چایی دیگه بیارین برا ما.

ممدها یکی پس از دیگری وارد می‌شدند و به دلایلی نظیر آب زیپو بودن، پررنگ بودن، قند نداشتن، قند داشتن و ... به قتل رسیدند.

- این بی عرضه‌ها رو کی استخدام کرده؟! ممدِ خونه‌زاد ما کجاست؟

- سرورم یک هفته می‌شه که کسی ندیدتش.

لرد سراسیمه از جا برخواست و به صحن علنی خانه ریدل شتافت.

- یعنی چی؟! یکی از خدمتکاران ما رو دزدیدن؟ پس شما بی عرضه‌ها این جا چه غلطی می‌کنید؟

- ارباب ندزدیدنش، خودش رفت ... تصادفاً من وقتی می‌رفت تعقیبش کردم. جای دورافتاده و عجیبی بود!

- سریع مارو میبری اونجا.

لینی شروع به بال زدن کرد و لرد که نمیخواست ذره ای زمان از دست بدهد، ناگهان به کمک نیروی عشق و بدون جارو شروع به پرواز به دنبال او کرد. آن دو از فراز کوه‌ها و دشت‌ها و شهرها گذشتند و به شهری دورافتاده و ناآشنا رسیدند. در حاشیه شهر لینی کنار غاری متوقّف شد و گفت: اینجاست ارباب!

لرد وارد غار شد و در آن‌جا ممد را دید که گوشه‌ای نشسته بود و کار خاصی نمی‌کرد!

- ممد! این‌جا چی کار می‌کنی؟!

- خستم ارباب ... خستم ... از همه خستم ... از آدما! می‌خوام دیگه هیشکیو نبینم.

- دستور میدیم دیگه خسته نباشی.

- چشم.

و اینگونه بود که ممد بر افسردگی غلبه کرد به خانه ریدل بازگشت.


تصویر تغییر اندازه داده شده


کسانی که از تاریخ عبرت نگیرند، عبرت تاریخ می‌گیرد و ... می‌بردشان.
-شصت و نه سال تنهایی، شیث رضایی-


- خوب دیگه، قصد داریم باقی شب رو تنها بگذرونیم و به فردا بینیدیشیم؛ مرخصید ... تو نه ممد! تو میای اتاق ما کفش های همایونی رو واکس میزنی. برامون مهم نیست که وقت خوابه. تا وقتی کل کلکسیونمون برق نیفتاده حق رفتن نداری.

مطابق معمول لرد بهانه‌ای تراشید تا شب را در کنار فرزندش صبح کند. برای روز بعد نقشه‌های زیادی داشت که معمولا آن ها را با تنها فرد قابل اعتمادش مطرح میکرد.

- سیوروس رو؟!

- آروم باش بچه میشنون صداتو!

- اما ... اما سیو که همیشه خادم وفاداری بوده!

- منافع مهم تر ممد ... تو این چیزارو نمیفهمی.

- حالا نمیشه ...به خاطر من ...

- نه ممد نمیشه.


تصویر تغییر اندازه داده شده


لحظه خداحافظی، به سینه ام فشردمت.
-وان لست گودبای، جان لنون-


- ارباب ... جسارتم رو ببخشید ... شما برام هم پدر بودین هم مادر ... تا حالا هم روی حرفتون حرف نزدم ... اما با نظرتون مخالفم، به نظرم اتفاقا علی رغم محفلی بودنش خیلی هم دختر خوبیه ... و چه شما اجازه بدین چه ندین ما قصد ازدواج داریم.

- بسیار خوب ممد ... هرکاری میخوای بکن. برو دنبال زندگی خودت.

ممد که از برخورد منطقی لرد خوشحال شده بود با لبخند به سمت در خروجی حرکت کرد.

- آواداکداورا!

لرد نشان داد که در قساوت قلب از هر انسان دیگری یک سر و گردن بالاتر است و به سادگی آب خوردن در یک لحظه می‌تواند دامبلدورگونه به منافع مهم تر بیندیشد و از فرزندخوانده خودش نیز بگذرد. کاری که تنها از یک لرد ولدمورت برمی‌آید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط باروفیو در 1395/11/27 18:01:36
I'm sick of psychotic society somebody save me


پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: یکشنبه 24 بهمن 1395 16:32
نمایش جزئیات
آفلاین
-اول اینا رو بگیر...همش صد تاس. پرونده های مربوط به ثبت نامی های جدید... ایمیل های نرسیده... سوال های بی جواب...کسایی که اعتراض دارن... کسایی که اعتراض ندارن-که این یکیا نمیدونم چرا بلیط فرستادن-...

مدیر مسئول همینطور پشت سر هم حرف میزد و با هر جمله، پرونده قطوری را در دست های حشره کوچک حاضر در اتاق میگذاشت.
طولی نکشید که ارتفاع پرنده ها تا سقف رسید.

-خم شو!

حشره که دست های نازک و ظریفش طاقت حمل آن همه پرونده را نداشت، بدون هیچ پرسشی کمی خم شد.

-خب...اطلاعیه های ایفای نقش...ناظرای جدید...اینم ماموریت جدید اربابته. فراموش نکن. هاگوارتز...

لینی دیگر چیزی نمیدید. فقط احساس میکرد بار روی کمرش رفته رفته سنگین تر میشود.

-شناسه های مولتی. حواست به اینا باشه. این ناظر با اون ناظر دعوا کرده. اون ناظرم میگه تا وقتی این ناظر هست نظارت نمیکنه. کراب یه طومار فرستاده گفته آرایشش داره پاک میشه. برق رژش کم شده. بیا آرایششو تجدید کن. لرد سیاه دستور داده دست نوازشی به سر نجینی بکشی. برای این کار، سر نجینی رو بسته بندی کرده و فرستاده. که البته هنوزم زنده اس. همکارمو نیش زد. الان تشییع جنازه شه. مواظب باش. میتونی بری. امروز کار چندانی نداری. زود برگرد بقیه کارا رو بدم.

لینی حرف نمیزد. حالا دو دست، روی شانه ها، سر و کمرش پر از پرونده شده بود.

از اتاق خارج شد.

ولی ای کاش خارج نمیشد!

-لینی...تویی؟

در این موقعیت آخرین شخصی که میخواست ببیند همین شخصی بود که صدایش را از پشت پرونده ها میشنید.
-نه هکتور. من نیستم. یکی دیگه اس. برو پی کارت.
-تویی دیگه!
-گفتم نیستم. یعنی تو بهتر از من میدونی که منم یا نه؟ من همین چند دقیقه پیش، اون پشت مشتا داشتم با کلاه جرو بحث میکردم. برو اونجا دنبالم بگرد.

در فاصله ای که لینی داشت توضیح میداد هکتور نفس نفس زنان از کوه پرونده ها بالا رفت. دلیل نفس نفس زدنش بطری معجونی بود که در یک دست گرفته بود و مجبور شده بود یک دستی، پرونده نوردی کند.
از آن بالا برای لینی دست تکان داد.
-هی لینی! دیدمت.

-نه هکتور. ندیدی. برو اون طرف. من اونجام.

هکتور از کوه پرونده سر خورد و درست روی گردن لینی فرود آمد.
-میبینم که دستات پره و نمیتونی معجون منو با آغوش باز بپذیری.

لینی فقط یک حشره بود. طاقت این همه سختی را نداشت.
-اگه دستام خالی بود هم نمیپذیرفتم احتمالا. حالا برو بذار اینا رو ببرم دفتر کارم. اون شاخکم رو هم صاف کن داره میره تو چشمم.بعدا معجونتو میگیرم. حالا فقط برو.

-نمیشه. وقتی تو اینقدر مشتاقی من نمیتونم چشم به روی اشتیاقت ببندم. دهنو باز کن. خودم معجونو میریزم توش. بذار کمکت کنم.

هکتور به لینی فرصت نداد. دماغش را گرفت. چند ثانیه بعد لینی مجبور شد دهانش را باز کند. باز شدن دهان همانا و جاری شدن معجونی با بوی سرکه در دهانش همانا!

-معجون ساز لعنتی. داشتی خفم میکردی. این معجون چی بود؟

هکتور ذوق زده چوب پنبه اش را سر بطری گذاشت.
-نمیدونم. چند سالی ته قفسه مونده بود. بطریشو لازم داشتم. گفتم حیفه بریزم دور. درباره عوارضش بعدا بهم بگو. من رفتم!

هکتور رفت و لینی را با کوهی از پرونده و معجونی در بدن و چهره ای مبهوت به جا گذاشت.



..................

"جاست فور لینی!"

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: شنبه 2 بهمن 1395 00:14
نمایش جزئیات
آفلاین
آريانا بغض کرده بود. بغضش آروم آروم داشت گريه مى شد.
- ارباب خواهش مى کنم. منو نفرستيد بين مشنگا. من اونقدر قوى ام که مى تونم از جادوگرا هم محافظت کنم.
- بله! بله!
- بله؟ يعني مي شه نرم؟
- خير آريانا. نمى شه! برو کمى هم مشنگا رو منقرض کن. برو!

و آريانا رفت. با يه چشمش اشک و يه چشمش خون. چيزى که کسى تو آريانا دوست نداشت، فشفشه بودنش و خراب بودن اکسپليارموساش نبود. يا اينکه اکسپليارموساش همه جا رو داغون کرده بود. هميشه اشتباه عمل مى کرد. همه رو عصبانى مى کرد. گند مى زد.
نه!
فقط انتظار داشتن که آريانا اينا رو قبول کنه. همين.

- من چون خوبم ارباب فرستاد پيش مشنگا. ارباب افراد نالايق رو واس ماموريت هاى سخت نمى فرسته.

آريانا که داشت مى رفت بين مشنگ ها، سعى کرد خيلى عادى لباس بپوشه. طورى که توجه هيچ کس رو جلب نکنه. يه نگاه توى آينه به خودش انداخت. از نظر خودش که در اين امر موفق شده بود.

يه کلاه آفتابى گذاشته بود و عينک آفتابى بزرگى به چشم داشت. يه بارونى بلند با يه شلوار زرد زيرش. و کفش هاى بنفش.

کمى فکر کرد. نه! به نظرش خيلى شبيه مشنگ هاى عادى نشده بود. بدو بدو رفت توى اتاق و بعد با يک کيف قرمز بزرگ توى دستش بيرون اومد.
حالا ديگه اصلا جلب توجه نمى کرد!

آريانا ماموريت داشت تا از يه مشنگ محافظت کنه. آريانا اون مشنگ رو نمى شناخت. درواقع آريانا مشنگ ها رو کلا نمى شناخت. ولى دستور، دستور اربابش بود.

سوار ماشين بنزى که براى ماموريت بهش داده بودن شد. يه راننده پشت فرمون و يه نفر ديگه که مثل آريانا باديگارد بود روى صندلى پشت نشسته بود. باديگارد دوم، کت و شلوار رسمى اى پوشيده بود که از نظر آريانا کاملا جلب توجه مي كرد و لباس مناسبى نبود.

چند دقيقه که گذشت فردى که بايد ازش محافظت مى کردن هم اومد. يه مرد قد بلند، با موهاى تقريبا فر. کمى سبزه رو. کت و شلوار پوشيده بود و خيلى حرفه اى به نظر مى رسيد. آريانا رو که ديد گفت:
- لباستون شبيه تماشاگراى برزيله. :grin:

البته آريانا با شوخي هاي مشنگى خيلى آشنا نبود.
- بله قربان سعى مى کنم مقابل برزيلى ها ازتون مراقبت کنم.
- شما جديد هستين گويا. شوخي كردم. منو همون فردوسى پور صدا کنيد. :grin:
- بله قربان آقاى فردوسى پور.
- :grin:

راننده حركت مي كنه. اون روز گويا بازى دربى اى به راه بود و فردوسى پور قرار بود گزارشش کنه. تو کل مسير آريانا با حالت مراقب اوضاع بود و فردوسى پور با حالت :grin: مى خنديد. به طور كلي زمين جا به جا هم مي شد، فردوسى پور خونسردى خودش رو حفظ کرده و به خنديدنش ادامه مى داد، آريانا هم به طلسم زدنش.


بعد از حدود نيم ساعت، به مقصد مى رسن. مقابل ورزشگاه پر بود از جمعيت. راننده هر چقدر بوق زد مردم کنار نرفتن. در آخر فردوسى پور مجبور شد از ماشين پياده بشه تا اون راه رو خودشون پياده برن داخل. آريانا چوبدستيش رو که توى جيبش بود لمس کرد. در صورت لزوم بايد قايمکى از اون استفاده مى کرد. بايد خيلى حواسش رو جمع مى کرد. البته قبلا به آريانا تاكيد شده بود از چوبدستى استفاده نکنه. اما آريانا فکر مى کرد شايد بتونه قايمکى يه کارى بکنه.

کمى که باديگاردا مردم رو کنار زدن؛ ملت متوجه ى عادل فردوسى پور شدن و هجوم آوردن سمتش تا ازش امضا بگيرن يا يه سلفى اى باهاش داشته باشن.
گفتم که، متاسفانه آريانا با اين حرکات مشنگا خيلى آشنا نبود.

آريانا که ديد ملت دارن ميان سمتشون، از حالت به حالت تغيير کرد. اما سريع به ترسش غلبه کرد. کار از کار گذشته بود. بايد جون فردوسى پور رو نجات مى داد به همين علت چوبدستيش رو از جيب بارونيش درآورد. کمى فکر کرد بعد يه اکسپليارموس زد تا فقط و فقط مردم رو خلع سلاح کنه.

اکسپليارموس آريانا طبق معمول اونى که بايد مى شد، نشد!
اکسپليارموس نقش کروشيو رو عمل کرد و تو کسرى از ثانيه همه ى مردم از درد پخش زمين شدن. همه داشتن روى زمين مى لوليدن. فردوسى پور که متوجه شده بود قطعا آريانا از طرفداراى برزيل نيست، سعى کرد با باديگارد دوم سريع از اونجا دور بشه که آريانا چوبدستيش رو بالا برد تا حافظه ى اون دوتا رو پاک کنه. طلسم باز هم در کمال غير تعجبى از اين اتفاق، اشتباه کار کرده و فردوسى پور و باديگاردش روى هوا معلق مى شن.

آريانا که جامعه رو به هم ريخته بود، کمى دست و پاش رو گم مى کنه. البته ذره اي از اعتماد به نفسش كم نمي شه. چوبدستي بوقيش رو بالا مى بره که يه کارى بکنه که خوشبختانه ماموراى وزارت خونه از راه مى رسن و جلوش رو مى گيرن. و همچنين آريانا رو دستگير مى کنن.

مامورا مجبور مى شن حافظه ى کل تماشاگرا و مردم عابر رو پاک کنن و از وزير مشنگى هم عذرخواهى کنن. آريانا رو هم تا اطلاع ثانوى انداختن زندان. آريانا واقعا به دستور اربابش عمل كرد.
مشنگا رو منقرض کرد.

زندان

چراغ ها خاموش بود. صداى خرناس چندتا زندانى ميومد. يکى هم داشت جيغ مى زد و سرش رو مى کوبيد به ديوار. آريانا صورتش رو چسبونده بود به ميله هاى سلول.
- اربااااب منو از اينجا دربياريد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آریانا دامبلدور در 1395/11/2 0:20:10
Do you hate people
I don't hate them...I just feel better when they're not around


پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: شنبه 25 دی 1395 22:35
نمایش جزئیات
آفلاین
پالی دوباره جلوی آینه چرخی زد تا مطمئن شود به اندازه کافی خاص شده است. دوباره چین های لباسش را مرتب کرد و نگاهی به گل سرش انداخت تا مطمئن شود سر جایش است. تور بلند سیاهش که از سرش آویزان بود را نوازش کرد و بار دیگر چرخی زد. به آینه خیره شد. به اندازه کافی خاص شده بود. او پیراهن چین دار پفی اش را که از مادربزرگ مادرش به ارث رسیده بود پوشیده بود. دستکش بلند بدون انگشت توری اش را در دست داشت. گل سر سرخی را که برای مادربزرگش بود به سر داشت. اما نکته مهم کفش هایش بود. که یک لنگه اش سیاه ولنگه دیگر قرمز بود.به نظر پالی آن ها خیلی به لباسش می آمدند. اما لباسش از کفش هایش نیز عجیب تر بودند. لباس بزرگ چین دار او نصف قرمز و نصف سیاه بود. همینطور در موهایش رگه های از رنگ سیاه و قرمز نمایان بود. دسته گلی که در دست داشت نیز متشکل از گل های رز نصف سیاه نصف قرمز بودند. پالی از آنچه که فکر می کرد خاص تر شده بود طوری که انگار با پاتیلی پر از رنگ سیاه و قرمز تصادف کرده بود!

امروز روز او بود. روزی که به تمام رویا هایش می رسید. در را گشود صدای همهمه میهمانان همه جا را پر کرده بود با سرعت خود را به سالن خانه ریدل رساند. به میهمانان نگاه کرد. هیچکدام به او نگاه نمی کردند همه مشغول کاری بودند. آلبوس دامبلدور با هلگا هافلپاف صحبت می کرد. رز و لینی درباره حقوق حشرات و گیاهان بحث می کردند. کراب مثل همیشه مشغول آرایش کردن بود. یوآن آبرکرومبی به افق های دور خیره شده بود. ارباب نیز در صدر مجلس نشسته بود و نجینی پیش پایش چنبره زده بود. سوجی و بلوینا سر کله قند دعوا می کردند. اما هیچ کدام برای او مهم نبود. او رفت در سفره عقدی که برای او چیده بودند بنشیند. صحنه دید که نه تنها چشمانش قد پرتقال شده بودند بلکه دهانش سه متر باز مانده بود. دلیل تعجب او رودولف لسترنج نبود که مانند همیشه لخت بود و به گردنش پاپیون زده بود، دلیل تعجبش لیسا تورپین بود که سر جای او نشسته بود و نیشش تا بناگوش باز بود و به پالی زل زده بود.

پالی جیغی کشید و از خواب بیدار شد. عرق کرده بود. و رنگش مانند گچ شده بود. دستی به سرش کشید فهمید که تمام این ماجرا ها خوابی بیش نبودند. پس نفس عمیقی کشید و دوباره خوابید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پالی چپمن در 1395/10/25 22:59:48
shine bright like a diamond!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: سه‌شنبه 21 دی 1395 01:00
نمایش جزئیات
آفلاین
هنوز همانجا ایستاده بود . ذهنش قفل کرده بود و هیچ فکری اجازه رخنه در آن دیوار سخت و سنگی ای که دور افکارش کشیده شده بود را نداشت . نمی توانست حادثه ای که اتفاق افتاده بود را درک کند . مات و مبهوت به اطرافش نگاه می کرد . با شروع گریه بچه ، یکه خورد . فکر نمی کرد که کسی در این خانه هنوز زنده باشد . نگاهش را به اطراف انداخت و منبع صدا را جست و جو کرد . پسرک کوچکی کنار جسد زنی بالغ نشسته بود و در حالی که موهای زن را در دستانش گرفته بود و می کشید ، گریه می کرد .
به سمت پسرک حرکت کرد و دستان کوچک او را در دستش گرفت . با دیدن او ، پسرک از گریه باز ایستاد و لبخندی زد . گویا فرشته نجات خود را دیده باشد . اما مرد سیاه پوش در چشمان سبز رنگ کودک خیره شده بود . رنگی که یادآور خاطراتی از زمان دور می شد . یادآور اتفاقاتی که در گذشته برایش افتاده بودند و او به رغم انکارش ، هیچگاه نتوانسته بود آنها را فراموش کند .
بچه را در بغلش گرفت و از جایش بلند شد . سعی داشت آرامش کند و او را بخنداند . نمی دانست به چه دلیلی درحال انجام همچین کاری است . تنها کاری که از دستش بر می آمد آن بود که با خیره شدن در چشمان متحرک پسرک ، از چشمان خیره و بی حرکت زن افتاده بر روی زمین دوری کند .
چند دقیقه ای را با بازی با آن پسر گذراند ، اما دیگر طاقت نداشت . بچه را زمین گذاشت و به سمت زن شتافت و او را در بغل خود گرفت . اشک از گوشه چشمانش جاری شده بود . هیچگاه نمی توانست گذشته را از یادش ببرد و امشب ، مدرکی بر این حرف بود . دیگر هیچگاه نمی توانست حتی از او متنفر باشد ، چه برسد به دوست داشتنش . او رفته بود و با رفتنش ، چیزی جز کالبدی خالی از آن مرد نگذاشته بود . مردی که روزی تمام زندگی اش را در دستان آن دختر گذاشته بود ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Always
پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: جمعه 17 دی 1395 00:01
نمایش جزئیات
آفلاین
اريانا كنار كيك نشسته بود. البته يكي ديگه هم کنار کيک بود اما آريانا توجهى بهش نمى کرد. تولد آريانا بود. همه ى مرگخوارا جمع شده و براى اون جشن برگزار کرده بودن. آريانا از خوشحالى در حال پرواز بود.

همه نوبتى جلو ميومدن و کادوشون رو کنار کيک مى ذاشتن و مى رفتن. همه خوشحال بودن. حتى ولدمورت هم بيان کرد که واقعا جشن مبارکى براى اين خون آشام برگزار هستش. البته آريانا نفهميد چرا اربابش از لفظ خون آشام استفاده کرد. به هر حال خيلى مهم نبود. مهم تولد آريانا بود.

آريانا کلاه تولد رو روى سرش گذاشت. نمى دونست چرا روى کيک، سنش رو اشتباه نوشتن! ولى اينم مهم نبود. مهم تولد آريانا بود.

بعدش آهنگى به افتخار آريانا نواخته شد که باز اسمش رو اشتباه گفتن و مدام خون آشام بيان مى کردن. آريانا اهميتى نداد. بعدش نوبت بريدن کيک شد. که نذاشتن آريانا ببره. داى خون آشام بريد. البته آريانا خيلى اهميت نداد.

بعد کادوها رو هم داى باز کرد. کادوها رو داى با خودش برد خونه شون. داي بوقي. اما آريانا خيلى اهميت نداد چون مهم تولد آريانا بود و اينکه مرگخوارا به خاطر آريانا! جمع شده بودن!
واقعا بهش خوش گذشت! داي هم اصلا مهم نبود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آریانا دامبلدور در 1395/10/17 0:05:40
Do you hate people
I don't hate them...I just feel better when they're not around