ادی کارمایکل
از گولاخ خانه
- تولد نقش
- 1394/06/23
- آخرین ورود
- جمعه 14 اردیبهشت 1397 11:48
- عضویت
- 1394/06/18
- پستها
- 122
من در تکمیل گزارش کوین باید عرض کنم که مردک این پیرمردی که کشیدی منم آخه؟ :))
"گزارش یک تولد" یا "How I didn't meet your mother"
قضیه به این صورت بود که ساعت ده از شهر نورانی قم (به قدری نورانی که هیچی اصن معلوم نیست توش) و دانشگاهی که لای بوتههاش نگهبان قایم شده به سمت تهران راه افتادم. در راه خواب به چشمم نیامد (همچو آن سه روز قبلش که نبود یار و نبود کار و نبود هار؟ قافیه ندارم.) و سعی کردم با سیگار سر کنم، که بعد دیدم پول ندارم، بهمن خریدم، بهمنم دیگه نمیشه کشید اصن :))
خلاصه رفته بودیم روبروی سینما بهمن (یه کانکشن عجیبی حس میکنم :0؟ ) و منتظر بودیم این همراهان غیرسایتی من و ویلبرت و البته خود ویلبرت بیان. بعد ویلبرت قرار بود زنگ بزنه، اینطور که مشخص بوده شمارهی من رو نداشته و اصن بهم زنگ نمیزده :دی بعد خلاصه بعد از اینکه جلوی سینما بهمن یه پیرمرد که از فامیلهای دامبلدور بود یه ساعت تمام کنارم نشست، بعده دو تا حرکت کارمایکلانه زده و از محل متواری شدم (کار سختی هم بود :))) ) و چون یاروها نیومدن، خودم به سمت کافه راه افتادم و اینا.
بدین صورت به کوچهی کافه دار رسیدیم که قبلن سکو داشت، بعد الان سکو نداره :دی بعد توی کوچه یکی بود که گرد بود، یکی بود که گرد نبود. بعد این دو گرد و غیرگرد داشتن میرفتن توی کافه که عر زدم "نرین!" که خوشبختانه به جای کار دیگهای، نرفتن بالا. بدین صورت بود که با مردان چترصورتی به دست، باروفیو و هاگرید ملاقات کردیم.
به هاگرید بهمن تعارف کردم، بعد گفت نمیکشه. خیلی بهم بر خورد.
رفتیم بالا و روی کندههای درخت نشستیم و رودولف رو دیدیم. بعد رودولف اینجوری بود: «سلام... کیکو بیارین بخورین... خوبی؟ بشین حاجی بشین... کیکو بیارین بخورین...» و یه همچین روالی در کل :)) رفتیم نشستیم پیش ویلبرت و دوستهای غیرایفاییش و منم عینک ویلبرت رو زدم که خیلی بهم میاومد، ولی ویلبرت ازم دزدیدش. حسادته دیگه.
بعد اون وسط یه تعارف بهمن به هاگرید زدم که این بار به روی خودش نیاورد. خیلی بهم بر خورد.
از اینجا تا خروج از کافه، وقایع برای من روند خاصی ندارن راستش :)) ینی یادم نمیاد جدن که کدوم اتفاق زودتر افتاد :)) در کل بدون ترتیب این اتفاقا افتادن:
1. سروین (همراه ویلبرت) کیک کوبید به صورتم. منم کیک کوبیدم به صورتش. دستمم کثیف شد که مالیدم به لباس ویلبرت. :دی
2. دوربین افتاد دستم. ده دوازده تا عکس از چیزایی گرفتم که تا همین الان که دارم اینو مینویسم، دارن پاک میشن :))
3. دو تا کوکا سفارش دادیم که دو تا پپسی آوردن برام :/ بعد یکی رو نصفه خوردم و بقیشو ریگولوس ازم دزدید (انقد حرفهای دزدید که اگر اونجا بودین، فک میکردین خودم دارم لیوان رو بهش میدم) و بعد توی باقیموندهاش کیک ریخت و گفت کی این - نوشابه همراه با کیک به صورت مخلوط - رو میخوره. منم رگ بارنی استینسونیم زد بالا، در درونم عر زدم چلنج اکسپتد! ولی در بیرون گفتم بده بخورم - کیک و نوشابهی مخلوط رو. دیگه نمیخوام در موردش حرف بزنم، ولی خب خواب راحتی در طول شب نداشتم.
4. پانتومیم بازی کردیم که باید بگم هیچ ایدهای نداشتم توی کدوم تیمم و هی کلاً سعی میکردم جواب حدس بزنم. مث اینکه یه وقتایی نباید حدس میزدم :))
5. ربط مجله به قسطنطنیه رو هم من یادمه نفهمیده بودم. گول رو به شقیقه راحتتر میشه ربط داد :))
6. در تمام مدت یه کاری که بقیه میکردن، من و سروین داشتیم صوبت میکردیم و همراهم یه سری عکس گرفت که جدن راضی نیستم ازشون :))
7. کسی نمیدونست چرا چری بری سفارش داده شده، بیشتر از همه هم کسایی که سفارش داده بودن :))
8. لپ تاپه اطلاعات رو منتقل نمیکرد لامصب :/
9. کیک تقسیم کردن که من نخوردم. آقا به شیر، به پیغمبر، من کیک نخوردم، پولشو نگیرین ازم :))
10. هاگرید هم تعارف بهمن رو هی رد میکرد. خیلی بهم بر میخورد.
بعد اینجا همه به بیرون گریخیتیم. حدود یه ربع همه اونجا بودیم. من که یه گوشه نشسته بودم آهنگ گوش میکردم و موزیک ویدیو میدیدم و طبق نقاشی غلط کوین، لپتاپ به دست خیابونها رو میطیییدم :)) بالاخره بعد از اینکه فهمیدم در همین زمانی که نشسته بودیم یه گوشه، چندین مورد زد و خورد، گربهبازی در ملأ عام، هد بنگ همراه با آهنگهای بند گوست، دزدیدن یواشکی کمل آبی از باروفیو (بدون اینکه بفهمه، ازش بپرسین میگه که نفهمیده) و الخ اتفاق افتادن.
بعد من به هاگرید بهمن تعارف زدم که قبول نکرد. بر خورد.
رفتیم پارک لاله و توی راه بالاخره کوین فهمید تیشرتم چیه (همونجور که در تصویر میبینید :دی) و همراه بنده چندین مورد پخ داشت و آقای نگهبان چنان نگاه کرد که ویلبرت و هاگرید تصمیم گرفتن خیلی فوری ایمان بیارن تا شاید آقای نگهبان بیخیال شه :)) یه کیک تاینی هم اون وسط بود که کسی نمیخوردش و تهش هم پارک لاله تنهاش گذاشتیم تا برای خودش هدف زندگی پیدا کنه.
خلاصه اینکه نیم ساعت اینجورا یه گوشهی پارک نشستیم و کوین هم که قبلش رفته بود تهش هم همه رفتیم خونههامون. :دی
منتها خب هاگرید هم تعارف بهمن رو پس زد. جدن بهم بر خورد.
+خودتون هر جایی، هر جوری که خواستین شکلک بذارین، من آزادتون میذارم :))
++رد کردن بهمن کار زشتی بود به نظرم. بهم بر خورده.
+++نقاشی کوین دروغینه و من خیلی اندرو گارفیلدتر از چیزی ام که در تصویر میبینید. اصن موهای من آشفته بودن :)) این چه موهاییه؟ کی بهت مدرک نقاشی داده؟ کی گفته قلم بر دست بگیری جوانک؟ چرا منو پیرمرد کشیدی آخه؟ :)))
"گزارش یک تولد" یا "How I didn't meet your mother"
قضیه به این صورت بود که ساعت ده از شهر نورانی قم (به قدری نورانی که هیچی اصن معلوم نیست توش) و دانشگاهی که لای بوتههاش نگهبان قایم شده به سمت تهران راه افتادم. در راه خواب به چشمم نیامد (همچو آن سه روز قبلش که نبود یار و نبود کار و نبود هار؟ قافیه ندارم.) و سعی کردم با سیگار سر کنم، که بعد دیدم پول ندارم، بهمن خریدم، بهمنم دیگه نمیشه کشید اصن :))
خلاصه رفته بودیم روبروی سینما بهمن (یه کانکشن عجیبی حس میکنم :0؟ ) و منتظر بودیم این همراهان غیرسایتی من و ویلبرت و البته خود ویلبرت بیان. بعد ویلبرت قرار بود زنگ بزنه، اینطور که مشخص بوده شمارهی من رو نداشته و اصن بهم زنگ نمیزده :دی بعد خلاصه بعد از اینکه جلوی سینما بهمن یه پیرمرد که از فامیلهای دامبلدور بود یه ساعت تمام کنارم نشست، بعده دو تا حرکت کارمایکلانه زده و از محل متواری شدم (کار سختی هم بود :))) ) و چون یاروها نیومدن، خودم به سمت کافه راه افتادم و اینا.
بدین صورت به کوچهی کافه دار رسیدیم که قبلن سکو داشت، بعد الان سکو نداره :دی بعد توی کوچه یکی بود که گرد بود، یکی بود که گرد نبود. بعد این دو گرد و غیرگرد داشتن میرفتن توی کافه که عر زدم "نرین!" که خوشبختانه به جای کار دیگهای، نرفتن بالا. بدین صورت بود که با مردان چترصورتی به دست، باروفیو و هاگرید ملاقات کردیم.
به هاگرید بهمن تعارف کردم، بعد گفت نمیکشه. خیلی بهم بر خورد.
رفتیم بالا و روی کندههای درخت نشستیم و رودولف رو دیدیم. بعد رودولف اینجوری بود: «سلام... کیکو بیارین بخورین... خوبی؟ بشین حاجی بشین... کیکو بیارین بخورین...» و یه همچین روالی در کل :)) رفتیم نشستیم پیش ویلبرت و دوستهای غیرایفاییش و منم عینک ویلبرت رو زدم که خیلی بهم میاومد، ولی ویلبرت ازم دزدیدش. حسادته دیگه.
بعد اون وسط یه تعارف بهمن به هاگرید زدم که این بار به روی خودش نیاورد. خیلی بهم بر خورد.
از اینجا تا خروج از کافه، وقایع برای من روند خاصی ندارن راستش :)) ینی یادم نمیاد جدن که کدوم اتفاق زودتر افتاد :)) در کل بدون ترتیب این اتفاقا افتادن:
1. سروین (همراه ویلبرت) کیک کوبید به صورتم. منم کیک کوبیدم به صورتش. دستمم کثیف شد که مالیدم به لباس ویلبرت. :دی
2. دوربین افتاد دستم. ده دوازده تا عکس از چیزایی گرفتم که تا همین الان که دارم اینو مینویسم، دارن پاک میشن :))
3. دو تا کوکا سفارش دادیم که دو تا پپسی آوردن برام :/ بعد یکی رو نصفه خوردم و بقیشو ریگولوس ازم دزدید (انقد حرفهای دزدید که اگر اونجا بودین، فک میکردین خودم دارم لیوان رو بهش میدم) و بعد توی باقیموندهاش کیک ریخت و گفت کی این - نوشابه همراه با کیک به صورت مخلوط - رو میخوره. منم رگ بارنی استینسونیم زد بالا، در درونم عر زدم چلنج اکسپتد! ولی در بیرون گفتم بده بخورم - کیک و نوشابهی مخلوط رو. دیگه نمیخوام در موردش حرف بزنم، ولی خب خواب راحتی در طول شب نداشتم.
4. پانتومیم بازی کردیم که باید بگم هیچ ایدهای نداشتم توی کدوم تیمم و هی کلاً سعی میکردم جواب حدس بزنم. مث اینکه یه وقتایی نباید حدس میزدم :))
5. ربط مجله به قسطنطنیه رو هم من یادمه نفهمیده بودم. گول رو به شقیقه راحتتر میشه ربط داد :))
6. در تمام مدت یه کاری که بقیه میکردن، من و سروین داشتیم صوبت میکردیم و همراهم یه سری عکس گرفت که جدن راضی نیستم ازشون :))
7. کسی نمیدونست چرا چری بری سفارش داده شده، بیشتر از همه هم کسایی که سفارش داده بودن :))
8. لپ تاپه اطلاعات رو منتقل نمیکرد لامصب :/
9. کیک تقسیم کردن که من نخوردم. آقا به شیر، به پیغمبر، من کیک نخوردم، پولشو نگیرین ازم :))
10. هاگرید هم تعارف بهمن رو هی رد میکرد. خیلی بهم بر میخورد.
بعد اینجا همه به بیرون گریخیتیم. حدود یه ربع همه اونجا بودیم. من که یه گوشه نشسته بودم آهنگ گوش میکردم و موزیک ویدیو میدیدم و طبق نقاشی غلط کوین، لپتاپ به دست خیابونها رو میطیییدم :)) بالاخره بعد از اینکه فهمیدم در همین زمانی که نشسته بودیم یه گوشه، چندین مورد زد و خورد، گربهبازی در ملأ عام، هد بنگ همراه با آهنگهای بند گوست، دزدیدن یواشکی کمل آبی از باروفیو (بدون اینکه بفهمه، ازش بپرسین میگه که نفهمیده) و الخ اتفاق افتادن.
بعد من به هاگرید بهمن تعارف زدم که قبول نکرد. بر خورد.
رفتیم پارک لاله و توی راه بالاخره کوین فهمید تیشرتم چیه (همونجور که در تصویر میبینید :دی) و همراه بنده چندین مورد پخ داشت و آقای نگهبان چنان نگاه کرد که ویلبرت و هاگرید تصمیم گرفتن خیلی فوری ایمان بیارن تا شاید آقای نگهبان بیخیال شه :)) یه کیک تاینی هم اون وسط بود که کسی نمیخوردش و تهش هم پارک لاله تنهاش گذاشتیم تا برای خودش هدف زندگی پیدا کنه.
خلاصه اینکه نیم ساعت اینجورا یه گوشهی پارک نشستیم و کوین هم که قبلش رفته بود تهش هم همه رفتیم خونههامون. :دی
منتها خب هاگرید هم تعارف بهمن رو پس زد. جدن بهم بر خورد.
+خودتون هر جایی، هر جوری که خواستین شکلک بذارین، من آزادتون میذارم :))
++رد کردن بهمن کار زشتی بود به نظرم. بهم بر خورده.
+++نقاشی کوین دروغینه و من خیلی اندرو گارفیلدتر از چیزی ام که در تصویر میبینید. اصن موهای من آشفته بودن :)) این چه موهاییه؟ کی بهت مدرک نقاشی داده؟ کی گفته قلم بر دست بگیری جوانک؟ چرا منو پیرمرد کشیدی آخه؟ :)))
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!






) اظهار شگفت زدگی کردم!
»


در عوض من و هکتور تلافیش رو سر بقیه در آوردیم و اینقد خدافظی کردیم که باروفیو گفت باشه خب خدافظ، بریم دیگه. این شد که ما رفتیم خونه، سایرین هم پارک لاله.


)، هم اومدن!
) تقسیم شد و در اختیار دوستان قرار گرفت تا با نوشیدنی هایی که سفارش دادن،میل کنن.
) ،و البته داد و هوار نمیتونستیم ادامه بدیم،تصمیم گرفتیم تا جشن رسمی رو تموم کرده تا هرکی میخواد به خونه بره و مابقی به سمت پارک لاله رفته تا به ادامه جفتک اندازی های معمول بپردازند.