جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

65 کاربر(ها) آنلاین هستند (52 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
64 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

پیام امروز

فرجام در آزکابان

نوع تاپیک: رول‌نویسی گروهی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: فرجام در آزکابان
ارسال شده در: پنجشنبه 17 فروردین 1396 11:11
نمایش جزئیات
آفلاین
- پرسیوال گریوز!

گریوز با قدم های آهسته اما محکم وارد سالن شد، کت مشکی اش را درآورد، تا زد و روی صندلی نشست. سپس گفت:
- نه.
- گریوز... دقیقاً چی نه؟
- من تمام جرائمی رو که بهم نسبت دادید تکذیب می کنم. همشون دروغه. پاپوش دوختن واسمون، مخصوصاً اون آخریه که مربوط به همین دیروزه.

دای پوکرفیس-طور به گریوز زل زد. او که متهم نبود، شاهد بی طرفِ خارجی برای اعدام متهم بعدی بود! اما خب، دای متوجه شد کاسه ای زیر نیم کاسه است! لابد جرمی مرتکب شده بود...
- شاهد... چیز... متهم گریوز! ما به شما فرصت اعتراف می دیم تا...
- جرمی مرتکب نشدم که.
- خیلی خب. پس حداقل جرائمی که بهتون نسبت داده شده رو با صدای بلند نام ببرید و تکذیب کنید. بعدش برید.

گریوز سرش را بالا آورد و به دای نگاه کرد. درست است که گریوز همزاد آمریکایی لوک بود، اما مثل او خفنیتش را نوربالا نمی زد توی چشم و چال دیگران. بنابرین به چشم غره ای کفایت کرد و گفت:
- یعنی چی؟ شما مسئول دادگاهی، شما باید بخونی صورت اتهاماتو.

دای باهوش بود! گفت:
- نوچ. من از قوانین اداری آمریکا بیخبرم، ولی اینجا رسمش اینه که متهم خودش میگه اتهاماتشو... از حفظ!

گریوز شروع کرد:
- به نام پرزیدنت... من و هیئت همراهم که نمایندگان ماکوزا هستیم، اتهام اقدام به جاسوسی از وزارت خانه، محفل ققنوس، خانه ی ریدل، استفاده ی ابزاری از گلرت گریندلوالد به عنوان پروپاگاندایی جهت بدنام کردن آلبوس دامبلدور و استفاده ی مشابه از دلفینی ریدل برای بدنام کردن تام ریدل، اقدام به ترور بیوجادولوژیکی وزیر سحر و جادو، منفجر کردن بمب نیروگاه اتمی ریدل از طریق اجرای طلسم فرمان روی یک بندپا، همچنین شکاندن گوی استابلایزر تعادل موجودات با اجرای طلسم فرمان روی یک گاومیش، و همچنین بریدن سر جوانی به نام «جیسون ساموئلز» و هدیه دادنش به «لوک چالدرتون» رو که همین دیروز اتفاق افتاد رو تکذیب می کنیم!

دای پوکرفیس عمیقی شد و زیر لب گفت: «ناموسن اینهمه جرم؟ ». سپس به یاد آورد که اتفاقاً روز قبل خبر مرگ یک محفلی که جیسون ساموئلز نام داشت را شنیده...
- اهمیتی نداره که تکذیب می کنید یا نه، شما لعنتیای خارجی نه تنها اعدام میشین، بلکه چند بار باید اعدام شین!

گریوز با عصبانیت بلند شد و جلو رفت. نامه ای از جیبش خارج کرد و روی میز دای کوبید.
- این حکم اجرای کاپیتولاسیونه، که شخص وزیرتون همین دیروز امضا کرده...

دای حرف گریوز را قطع کرد:
- اهمیتی نداره! من بعداً در دهن این وزیر میزنم، ولی فعلاً همون که گفتم... چندبار اعدام! برید گردنشونو با تبر قطع کنید، بعد ریپارو بزنید و دوباره قطع کنید! سر راهتون نفر بعد رو هم بفرستید داخل!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده


تصویر تغییر اندازه داده شده تصویر تغییر اندازه داده شده
تصویر تغییر اندازه داده شده
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: فرجام در آزکابان
ارسال شده در: چهارشنبه 16 فروردین 1396 13:42
نمایش جزئیات
آفلاین
اما قبل از اعدام یوآن باید یکی دیگر را اعدام میکردند و او کسی نبود جز آماندا.
آماندا تا چشماش باز کرد دید یه گله دایناسور...یعنی چیزه ببخشید منظورم دمنتور بود، دارن باید سرش آفتاب بالانس میرن! دای به آماندا نگاه کرد و گفت:
- تو به اعدام محکوم شدی.
- میدونم!
- قراره بمیری.
- میدونم!
- اعدام میشی.
- می...

اما قبل از اینکه آماندا بتواند حرفش را تمام کند، دای یک اهرم را کشید و زیر پای آماندا خالی شد و آماندا پرت شد توی یک استخر پر از تمساح البته این تصور دای بود؛ به جای این اتفاقات زیر پای یکی از دیوانه ساز های کنار آماندا باز شد و افتاد توی یک استخر پر از تمساح. آماندا به فکر فرو رفت.
- اینا مگه تو هوا معلق نبودن؟

دای که دید سورپرایزش جواب نداد و آماندا هنوز زندس از نقشه ی شماره ی دو وارد عمل شد.
- حالا که اینطور شد مجبورم از روش دیگه استفاده کنم.

دای خواست نقشه ی شماره دوم اجرا کند ولی هرچقدر فکر کرد بازم نفهمید نقشه ی شماره ی دو چی بود! با صدای آهسته از کارگردان پرسید:
- نقشه ی شماره دو چی بود؟
- نقشه ی شماره ی دو نداشتیم؛ قرار بود آماندا از همون دریچه پرت بشه پیش تمساح ها.

حالا دای مانده بود چطوری آماندا اعدام کنه؟ درست چند لحظه بعد بهترین روش اعدام پیدا کرد.
- آماندا.
- بله؟
- میشه یه قدم بری سمت راست؟
- باشه.

آماندا یک قدم رفت سمت راست و دای دوباره اهرم را کشید اما ایندفعه زیر پای آماندا خالی شد و آماندا رفت اون دنیا!
در اون دنیا
روح آماندا کنار یک دریاچه آتش در جهنم نشسته بود و فکر میکرد. ناگهان شیطان به پیش او رفت و پرسید:
- به چی فکر میکنی؟
- من اصلا نمیدونم چه گناهی کردم که منو اعدام کردن؟

ناگهان شیطان در حالت پوکر فیس غرق شد!
اون یکی دنیا
دای گفت:
- نفر بعدی بیارید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: فرجام در آزکابان
ارسال شده در: جمعه 13 اسفند 1395 03:52
نمایش جزئیات
آفلاین
لوک وارد دخمه ی تاریک و ترسناک شد که تنها چشمه ی نورش چشمان قرمز دای بودند.
- سلام ای لوک. شنیدم که باز درخششت و خفنیت نعمت بینایی رو از چندین و چند نفر گرفته. یکیشون از قلدر های وزارت خونه بوده. جرمت اعدامه.

لوک درجه ی خفنیش را بالا برد تا درخشش زیاد شود و بتواند دای را ببیند. زیر لب زمزمه کرد: تو می خوای لوک چالدرتون رو اعدام کنی جوجه ومپایر؟! تو هیچ می دونی لوک چقدر خفنه؟ گنده تر از توهاش هم نتونستن.

دای که داشت از توی آینه به لوک نگاه می کرد تا کور نشود، قهقهه زد: همشون همین رو می گن. تو که وسع خرید یه تابوت درست حسابی برای خودت نداری چی می گی؟

دای تفنگ جادویی اش را از جیبش در آورد و شلیک کرد که البته، بی فایده بود. لوک آن را با دو انگشتش گرفت. دای دو انگشتش را در دهانش کرد با صدای سوت او، دمنتور های تفنگ بادی به دست ظاهر شدند و با فریاد "آتش"، همه شلیک کردند ولی با حرکت دست لوک، همه ی گلوله ها متوقف شدند و به زمین ریختند.

دای به فکر فرو رفت. چگونه می توانست چنین موجود خفنی را بکشد؟
- فکر می کنی خیلی خفنی نه؟
- نه په. نیستم. فک کن من خفن نباشم.

همه ی دمنتور ها خنده شان گرفت. تصور یک لوک بی خفن خیلی سخت بود. درست مثل تصور یک دای ترسناک، یک ابروکمان آدم، یک لادیسلاو نازاموژل بود.
دای که از شدت خنده پخش زمین شده بود، گفت: ولی یه خفن راه نمی ره بگه من خفنم.
- آره. دوستامم همه همینو می گن. ولی هم من، هم تو می دونیم که من چقدر خفنم.

دای نمی توانست انکار کند. لوک خیلی خفن بود. اصلا او خفن در خفن بود. چقدر بد بود که او نمی توانست جای لوک باشد. حتی تصور آن همه خفنگی برایش سخت بود. بعضی ها برای خفن بودن ساخته شده بودند و لوک مثال بارز این حقیقت بود. آه! ای خوانندگان، بیایید این دعا را با هم بخوانیم تا شاید ما هم مانند لوک خفن شویم. المرلین! انی اسالک باِسمِ لوک، مِیک عاس خفن لایک خود لوک. ثنک یو سو ماچ. ماچ ماچ.
بله دوستان، دای که دید لوک خیلی خفن است از جان او گذشت. تنها بهایش هم این بود که ماهی یک جلسه او و دمنتور ها پیش لوک کلاس خفن بودن بیایند و به رسم قدردانی یوآن را هم در آینده ی نزدیک اعدام کنند و سرش را برای لوک بفرستند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لوک چالدرتون در 1395/12/13 3:56:16
روایت است لوک آنقدر خفن است که نیاز به امضا ندارد.
پاسخ به: فرجام در آزکابان
ارسال شده در: جمعه 13 اسفند 1395 02:30
نمایش جزئیات
آفلاین
در باز شد و نفر بعدی وارد شد.
-ایشـــ، اه اه ولم کنین دیوانه سازای کثیف اه اه با اون ردای های کثیفتون. اونا میکروبه میکروب!

دای دهن دره ای کرد و در حالی که به آرامی با انگشتانش روی میز ضرب گرفته بود کاغذ رو به رویش را ورق زد و نام روی آن را خواند:
-دُلفینی ریدل؟ این دیگه چه جور اسمیه؟

دلفی که هنوز مشغول تمیز کردن لباس هایش بود و گرد و خاک را از ردایش میتکاند از لابه لای غر غر هایش گفت:
-خجالت آوره! دِلفینی ریدل آقای محترم. اون کسره است نه ضمه به شما پیشنهاد میکنم کتاب ادبیات جادویی سال اول رو مطالعه کنید.

دای که افکار شیطانی به ذهن بیمارش رسوخ و رخنه کرده بود لبخندی زد و گفت:
-شما متهم اعلام شدید خانوم...دِلفینی ریدل.
-من؟ من؟ چرا؟ به چه حقی؟ به چه جراتی؟ نه واقعا بر حسب چه منطقی؟

دای دوباره حالتی خونسردی به خود گرفت و به آرامی به صندلی اش تکیه زد:
-به جرمِ... دو صفحه ای میشه اتهاماتتون من وقتم گرانبها تر از ایناست. اما یه موردش میشه به دزدیدن چوبدستی لیسا توربین... ینی همون تورپین اشاره کرد. پس یه راست بریم سراغ مجازاتتون، که صد البته بخش جذاب ماجراست
-نه این قانونی نیست! من اعتراض دارم. من درخواست وکیل میکنم.
-این سوسول بازیا جاش اینجا نیست دلفین جون.

دای چشمانش را با حالتی متفکرانه ریز کرد و گفت:
-اما از اونجایی که من خیلی لطف دارم... میخوام بهت یه فرصت بدم در واقع تو حق انتخاب داری...

چشمان دلفی برقی زد و گفت:
-جدی؟ بین چه چیزایی؟
-خبـــــــــ در واقع تو میتونی بین حکم اعدام و سر کردن باقی عمرت توی یه کتابخونه انتخاب کنی.

دلفی شادمانه سری تکان داد و گفت:
-کتاب! البته که کتاب! من میتونم یه عمر با کتاب سر کنم!
-البته که میتونی

10دقیقه بعد...

دلفی که خودش را در یک کتابخانه بزرگ میدید سر از پا نمیشناخت:
-کتاب! کتاب! یه عالمه کتاب!

اما ماجرا از آنجا سخت شد که یک دفعه یکی از کتاب ها آتش گرفت. و آتش همینطور سرایت میکرد؛ بعدی و بعدی و بعدی...
و همینطور شد که تمام کتاب ها آتش گرفتند و صحنه ای شبیه صحنه حملات اسکندر مقدونی پدید آمده بود.
دلفی کم کم داشت دیوانه میشد با درماندگی گفت:
-نه کتابا نه... هرچی به جز کتاب...

وقتی که دید اینطوری راه به جایی نمیبرد، مثل یک بتمن(بت وومن ) واقعی درون آتش پرید تا کتاب ها را از آتش نشان دهد.
صد البته که دلفی معتقد بود"درهر شرایطی کتاب در الویت است"!
دای که از لای در شاهد ماجرا بود نیشخند خبیثی زد و گفت:
-اینم از این...نفر بعدی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ به: فرجام در آزکابان
ارسال شده در: پنجشنبه 12 اسفند 1395 00:11
نمایش جزئیات
آفلاین
دو دیوانه ساز دیگر دخترک مو نارنجی (تاکید می کنم نارنجی) را آوردند که همه حضار شک نداشتن که پالی چپمن است. دای که لبخند کثیفی بر لب داشت گفت:

_ متهم رو به جایگاه بیارید.
_ متهم؟ با من بودید؟
_ مگه غیر از تو متهم دیگه ای وجود داره؟
_ آقا من مثل آدم تو خونمون نشسته بودم یه دفعه دیدم تو تا دیوانه ساز اومدن منو آوردن اینجا. موضوع چیه؟
_ تو متهم به هر نوع جنایتی هستی.
_ من؟ من تا به حال آزارم به مورچه نرسیده... البته چرا رسیده یه بار دختر خاله هامو شکنجه کردم و اون پسر هافلیه رو کشتم همین!
_ ما با اینا کاری نداریم.
دای به یکی از دیوانه ساز ها اشاره کرد.
_ شرح اتهام رو بخون.
دیوانه ساز سکوت کرد.
_ خب حالا که شما نمی فهمید خودم می خونم این جوری کیفش بیشتره. شرح اتهامات پالی چپمن: تهمت زدن به لیسا تورپین و صدا کردن او با لقب توربین بادی.
_ عه! شما خودتون به جرم خراب کردن عروسی من اعدامش کردید!
_ ساکت! لیست کردن اتهامات یوآن ابروکرومبی!
_ آبرکرومبی لعنتیا!
_ گفتم ساکت! دزدیدن وسایل خانه ریدل ها و از همه مهم تر علاقه داشتن به رودولف لسترنج!
_ اینا که گفتی جرم نیست. آبرکرومبی حقش بود، وسایل خانه ریدل هم یه دونه شونه لینی بود و یه دونه ریمل کراب، مگه علاقه داشتن به یه فرد خاص جرمه؟
_ اگه اون فرد رودولف لسترنج باشه آره. حکم پالی چپمن: اعدام ذره ذره ای.
_ اعدام ذره ذره ای دیگه چه کوفتیه؟

دای با لبخنده پلیدی جواب داد:
_ یعنی همه وسایل خاصتو می گیریم و تو بی خاصیت میشی!

لبخند گستاخانه پالی محو شد.
_ نه شما حق این کار و ندارید. من نمی خوام بی خاصیت بشم! نه!

اما دای بی حوصله تر از آن بود که به حرف پالی گوش کند. با اشاره او دیوانه ساز ها پالی را بردند.
_ خب نفر بعدی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پالی چپمن در 1395/12/12 0:47:37
shine bright like a diamond!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: فرجام در آزکابان
ارسال شده در: دوشنبه 9 اسفند 1395 22:54
نمایش جزئیات
آفلاین
قاضی چکشش رو محکم روی میز میکوبه و فریاد میکشه:
-نفر بعدی!
دو دیوانه ساز با دست های گندیده و مرطوب شون زندانی بعدی رو میارن که کسی نیست جز گلرت گریندل والد! گریندل والد لباس بلند و سفیدی پوشیده که آستین های بلندش دست هاش رو از پشت بسته. گلرت مقابل جایگاه قرار می گیره و لبخند دیوانه واری می زنه و به دای خیره میشه.
دای تبرش رو تکون میده و میگه:
-نام متهم گلرت گریندل والد! جرم عدم پیروی از شخص اعلیحضرت لردولدمورت و خودسری این شخص در قتل نژاد پست مشنگ ها!
اعضای هیئت منصفه که همشون مرگخوارن سری به نشونه تاسف تکون میدن. دای ادامه میده:
-مجازات این شخص اعدامه!
گلرت همون طور که لبخندش رو روی صورتش نگه داشته میگه:
-منو از اعدام نترسون لووین! من خود ترس هستم! من خود وحشتم! من خود تاریکی هستم! من...
دای حرفای گلرت رو قطع می کنه و میگه:
-اه اه این چقدر حرف میزنه حرف هم که نمی زنه زر میزنه! اعدامش کنین هرچه زودتر. روش اعدامش هم...
دای کمی فکر می کنه و میگه:
-یه سلول مشترک با آلبوس دامبلدور بدین بهش!
خنده گلرت محو میشه و وحشت صورتش رو میگیره به عبارت دیگه وحشت وحشت می کنه! با یک حرکت سریع لباسش رو پاره می کنه و فریاد می زنه:
-نه نه! هرچیزی به جز این...نه...دامبلدور با من نه...
گلرت روی زمین میفته و دو دیوانه ساز میان تا از روی زمین بلندش کنن اما گلرت بلند نمیشه و در حالی که با ناخن به زمین چنگ می زنه فریاد می زنه:
-نههههههه!!!
دیوانه سازها گلرت رو فریاد کشان بیرون می برن و دای با آرامش خاصی میگه:
-نفر بعدی

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: فرجام در آزکابان
ارسال شده در: دوشنبه 9 اسفند 1395 00:12
نمایش جزئیات
آفلاین
لینی بال‌بال‌زنون که نه، بلکه با پای پیاده از لای در عبور کرده و به داخل اتاق قدم می‌ذاره. دای که گوشه‌ای نشسته بود و پا رو پاش انداخته بود، نگاهی به ساعتش می‌ندازه.
- هی الان وقت اعدام بعدیه. چی شد پس؟ چرا نمیارینش؟

مخاطب دای دو دمنتوری بود که به تازگی و ظاهرا به تنهایی وارد اتاق شده بودن.

دمنتورا: تصویر تغییر اندازه داده شده

- چی؟
- تصویر تغییر اندازه داده شده


دای بالاخره بعد از چندین بار زل زدن به دمنتورا، متوجه اشاره‌ی اونا به نقطه‌ای بر روی زمین می‌شه. جایی که حشره‌ای آبی رنگ ایستاده بود و براش دست تکون می‌داد.
- سلام دای.

البته که دای مامور وظیفه‌شناسی بود و روابط دوستی رو به مسائل کاریش ربط نمی‌داد. بنابراین بی‌معطلی بشکنی می‌زنه و بلافاصله سقف باز شده و موجودی به داخل اتاق پرتاب می‌شه.
- اعدام شما به دست این مورچه‌خوار انجام می‌شه. به این صورت که شمارو هورت می‌کشه و نوش‌جان می‌کنه. اگه قبل از مرگ حرفی برای زدن داری...

دای نیم‌نگاهی به لینی که بدین شکل در اومده بود می‌ندازه و بی‌توجه ادامه می‌ده:
- بهتره برای خودت نگه‌داری! ما اینجا ازین قرتی‌بازیا نداریم... می‌تونی مشغول شی.

دیالوگ آخر دای رو به مورچه‌خوار بود. لینی دست از تعجب برمی‌داره و به وضع موجود معترض می‌شه.
- ولی من که مورچه نیستم!
- حشره بودنت کفایت می‌کنه.

لینی با دیدن مورچه‌خوار که لحظه به لحظه بهش نزدیک‌تر می‌شد آخرین زورشو می‌زنه.
- من مورچه نیستم. پیکسی‌ام پیکسی. من این حقارتو قبول نمی‌کنم. اگه راست می‌گی یه پیکسی‌خوار بردار بیار تا منو بخوره. من تو خرطوم این جا نمی‌شم. وسط راه گیر می‌کنم.

دای به نشونه‌ی سکوت دستشو بالا میاره و برای لحظه‌ای امیدی ته دل لینی شروع به زنده شدن می‌کنه. لینی سزاوار مرگ دیگه‌ای بود! مرگی به جز... خورده شدن... توسط مورچه‌خوار!
لینی از فرصت بوجود اومده استفاده می‌کنه و با لگدی خرطوم مورچه‌خوارو به کناری می‌رونه.
- تازه اینطوری خود موجود بنده روونا هم می‌میره!

نمایان شدن برقی شیطانی در نگاه دای همانا و پایین اومدن دستش و اعلام صدور حکم اعدام نیز همانا! مورچه‌خوار هورتی می‌کشه و همچون جاروبرقی لینی که محکم به ردای دیوانه‌ساز چنگ زده بود رو به سمت خودش می‌کشه...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: فرجام در آزکابان
ارسال شده در: شنبه 7 اسفند 1395 15:04
نمایش جزئیات
آفلاین
-اعدامی بعدی!

صدای فریادهای مجرم از دور دست ها به گوش دای میرسید.
-آهای....کسی نمیتونه منو اعدام کنه. من فقط وقتی خودم اراده کنم اعدام میشم. من اعدام میشم حتی وقتی که اعدام نمیشم.

جمله آخر هویت اعدامی را برای دای به طور کامل لو داد.
-رودولف لسترنج! خب...کاندیدای خیلی مناسبی برای اعدام شدن هستی. و ذهن دای پر از روش های خلاقانه برای اعدام توئه.

رودولف که به مامور اعدامش رسیده بود کمی آرام گرفت. اثری از ترس در چهره اش مشاهد نمیشد.
-چه روش خلاقانه ای؟ یا با قمه میکشی...یا میسپری دست دو ساحره باکمالات که ریز ریزم کنن.من جای خلاقیتی برای تو باقی نذاشتم.

دای قیافه غمگینی به خودش گرفت و رودولف شادمان از به هم زدن نقشه های دای، خندید.
دای دو قمه از زیر ردای رسمی اعدامش در آورد.
-خب من قصد داشتم با این پوستتو بکنم. الانم همین قصد رو دارم. ولی چون باهوش بودی یه فرصت نجات بهت می دم.

صدای دای کمی بلندتر شد.
-کسی هست که بخواد این محکوم ملعون گناهکار رو نجات بده؟

دو ساحره بسیار زیبا با لباس رسمی وزارتخانه وارد شدند. نگاه های محبت آمیزی به رودولف انداختند.
-البته که هست. ما با کمال میل از ایشون حمایت میکنیم. و قول میدیم اگه از این به بعد مرتکب جرمی شدن ما به جاشون مجازات بشیم!

چشم های رودولف از تعجب گرد شده بود. دو ساحره باکمالات...حمایت از او...و تضمین آینده اش! رودولف همیشه میدانست که با بقیه متفاوت است.

دای غمگین و سرخورده قمه ها را کنار گذاشت.

یعنی داشت کنار میگذاشت...که صدای ساحره ها به گوش رسید.
-خب...ما منصرف شدیم...ما استعفا میدیم!

کلمه استعفا به شکل عجیبی در اتاق طنین انداخت. رودولف میخواست اعتراض کند.
-لعنتیا...شما نمیتونین استعفا بدین. شما منو امیدوار کردین. این نامردیه. بغض میکنما.

و صد البته که حامیان مستعفی رودولف هم ادعای مردانگی نداشتند. با لبخند های شیطانی از اتاق خارج شدند تا دای و قمه های تیزش به آرامی سرگرم کندن پوست رودولف شوند.

و نوبت به اعدامی دیگری برسد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: فرجام در آزکابان
ارسال شده در: پنجشنبه 21 بهمن 1395 22:33
نمایش جزئیات
آفلاین
لیسا چند قدم به سمت در برداشت، که ناگهان قاضی صدایش را صاف کرد:

- ببخشید کجا؟
- امممم... خونه دیگه؟ آزاد شدم. خودتون گفتین!
- بله! گفتم که آزاد شدید... ولی نگفتم که آزاد شدین که برین خونه که؟ آزاد شدید که اعدام بشید.

دوشیزه تورپین متوجه منظور قاضی نشد، آزادی که ربطی به اعدام نداشت.

- من گفتم اینجوری باشه!

این دای بود که با داسی در دست لبخند می زد.
نگاه های متحیر همچنان در بین حاضرین در رفت و آمد بود.

- خب ببین از همون اوّلش که اومدی اینجا یعنی حتما حکمت اعدام بوده... منتهی احساس کردم یک مقداری تنوع بد نیست، گفتم به روش آزاد اعدامت کنیم!

لیسا به من و من افتاد، اعدام به روش آزاد دیگر چه صیغه ای بود؟

- ببین زیاد درد نداره... نمی دونم حقیقتش چون خودم تا حالا این روش رو امتحان نکردم...

دای یک انگشتش را روی لبانش فشرد و چهره متفکری به خود گرفت:
- تو قفس گذاشتن که درد نداره. بردن قفس زیر آب هم که بازم درد نداره. باز کردن قفس زیر آب هم همینطور... گاز گرفتن کوسه درد داره؟

لیسا:

دو نفر دستان لیسای متحیر را گرفته و او را به سمت استخر کوسه ها بردند. در طرف دیگر نیز دای با لبخندی بر لب به سمت قاضی برگشت و با برق شعفی در چشمانش گفت:
- بهش می اومد نه؟! می دونید... یه جورایی به فامیلش می اومد، نه؟

قاضی نگاهی به دای و سپس به لیست مجرمیان و یا در حقیقت اعدامیان انداخت، خدا می دانست که در نظر دای چه اعدامی به آن ها می آمد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: فرجام در آزکابان
ارسال شده در: پنجشنبه 21 بهمن 1395 17:45
نمایش جزئیات
آفلاین
در باز شد و اولین اعدامی وارد شد!

- برم خونشو بخورم؟
-نه! زیادی عجله نکن.
-اتهامات رو قراعت کنید.
-تحدید به قصد کشت ی.آ و خراب کردن عروسی پ.چ و امیدوار کردن کاذب ک.ب. دفاعی از خود دارید دوشیزه توربین؟
-اینجا هم بهم میگن توربین.
- مگر غیر از اینه؟
-بله من لیسا تورپین است .
-اینجا وارد شده توربین!به ادامه محاکمه میرسیم.دفاعی از خود دارید؟
- یوآن منو عصبانی کرد. من عروسی پالی رو خراب نکردم!
- چه کسانی با آزادی خانم تورپین موافقن؟

دست نصف و شاید هم بیشتر اعضای دادگاه بالا رفت.

- و چه کسانی با اعدام خانم تورپین موافقن؟

فقط دست 5 نفر بالا رفت که یکی از آن ها جلاد بود!

- به این ترتیب خانم تورپین آزاد میگردد. اما در صورت مشاهده شدن جرم دیگری هیچگونه بخششی در کار نیست و اعلام میشود!

حالا نوبت اعدامی بعدی بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لیسا تورپین در 1395/11/21 17:52:21
قهر،قهر،قهر تا روز قیامت!

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.