نجینی دوباره به تالار ریون بازگشته بود و این بدان معنا بود که ریونی ها دوباره مجبور بودن این پدر و دختر اسلیترینی را تحمل کنند.
لینی بقیه ریونی هارا در نقطه ای دور از لردسیاه جمع کرد و جلسه ای تشکیل داد.موج اعتراضات نسبت به آمدن لردسیاه لینی را احاطه کرده بود،لینی فریاد زد:
-چاره ای نیست...تاموقعی که اون از تالارما خوشش بیاد هیچ جا نمیره.
هنگام صحبت های لینی همه به لردسیاه چشم دوخته بودن که به مجسمه روونا ریونکلاو در گوشه ای خیره شده بود.
فلور با حالت خودنمایانه ای به موهای نقره فامش تکانی داد و گفت:
-درسته...معلومه که هیچ جا نمیره...ماباید اونو از این تالار بترسونیم!
فلور به جماعت متعجب نگاهی انداخت و خوشحال از توجه همه به خود ادامه داد:
-ما باید یک شب اونو غافلگیر کنیم لباس ارواح بپوشیمو بترسونیمش.
ملت ریونی درفکر فرو رفتن،نقشه فلور عجیب بود،هرچه باشد آنها درباره لردسیاه صحبت میکردن،شرور ترین جادوگر قرن ! اما واقعیت این بود که نقشه های قبلی هیچ نتیجه ای نداشت پس آنها ناچار بودن به نقشه فلور اطمینان کنند.
ناگهان صدای شکستن شیٔ بزرگی در تالار پیچید و توجه همه به سمت لرد سیاه جلب شد.مجسمه روونا ریونکلاو بر زمین افتاده بود و به هزارن تکه تقسیم شده بود.
لرد سیاه با صدایی که در تمام تالار میپیچید گفت:
مجسمه این ساحره بسیار زشت بود و ما نپسندیدیم بنابراین ترجیح دادیم آن را بشکنیم و مجسمه زیبای خود را با بینی دلنشینمان و کله بی همتایمان جایگزین کنیم.
ملت ریونی که بسیار خشمگین بودند به سوی فلور برگشتن و نقشه او را پذیرفتن.
ساعت ۱۲شبلردسیاه با آرامش بر روی مبلی دراز کشیده بود و به ستاره های طلایی و درخشان سقف آبی تالار ریونکلاو نگاه میکرد،بلاخره چشمهایش سنگین شد و به خواب رفت.
همان هنگام خوابگاه ریونکلاو-میگم این پارچه خیلی دیلاقه مگه نمیبینید؟من اینجا دارم گم میشم!کمممممک
این صدای فیلیوس فلیت ویک بود که از زیر پارچه ای بسیار بلند به گوش میرسید.
-فیلیوس بهت قول دادیم که جدتو پیدا کنیم تو هم کاری که خواستیمو انجام بده...بالای سر لرد برو و بهش بگو که از این تالار بره.
تالار ریونکلاو، ساعت ۱بامداد-آخ...آخ...آی...آخ!
جسمی کوچک درحالی که پارچه ای بلند پشتش کشیده میشد به میزها و کمد ها برخورد میکرد،بلاخره با زحمت زیاد و بسیار پر سر و صدا خود را به مبلی که لرد روی آن خوابیده بود رساند.
درهمان هنگام پاییش را روی نجینی مار خفته لرد سیاه گذاشت و مار هیس هیس تهدید آمیزی کرد که باعث شد فیلیوس جیغی بلند بزند و لرد سیاه از خواب بپرد و به پیکر پارچه پوش خیره شود.
فلیت ویک که کنترل خود را از دست داده بود فریاد زد:
-آهای دیلاق...برو از تالار ما بیرون!
لردسیاه:
در همان هنگام پای فیلیوس به پارچه گیر کرد و پارچه از سرش به زمین افتاد.
فیلیوس آب دهانش را قورت داد و گفت:
-من داشتم...اممم داشتم فکر میکردم چرا انقدر این پارچه هارو دیلاق میسازن و فکر ما مناسب قد ها نیستن... خب من برم دیگه شب بخیر.
فیلیوس که متوجه شده بود حتی دقایقی هم ماندن در آنجا کار عاقلانه ای نیست به طرف پله خوابگاه ها دوید که ناگهان به دیواری برخورد کرد و هیکل کوتاه قامتش بر زمین نقش بست.
لرد سیاه:
فلور که از دور نگاه میکرد با دست بر پیشانیش زد و گفت:
-آه...فاجعه بار بود!
در همان هنگام روح گلرت از عالم مردگان به سوژه بازگشت.
-چرا عضو جدیدمونو سراغش نمیفرستید...همین خون آشامه...دای لوولین!