جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

9 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
7
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  105 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  219 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  223 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  310 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  212 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: دخمه های قلعه
ارسال شده در: پنجشنبه 16 آذر 1396 00:13
نمایش جزئیات
آفلاین
- بانز؟ صدامونو می‌شنوی بانز؟ چی شد؟ کاغذپاره‌ها رو پیدا نکردی؟

صدا از بالا میومد.
بانز چند متر اون‌طرف‌تر دوید، از دل تاریکی بیرون اومد و زیر نور وایساد. نوری که از لای روزنه‌ای می‌تابید که بانز از طریقِ اون، وارد این شهر قهوه‌ای شده بود.
- صداتونو می‌شنوم بچه‌ها. اینجام!
- کجایی؟ نمی‌بینیمت.
- اینجام بابا. اینجا! وسط این محوطه‌ی خیلی نورانی. نور اونقد شدید داره به چشام می‌تابه که نمی‌تونم سقف رو درست ببینم. ولی شماها دیگه باید منو دیده باشین.

- کوشی؟
- کسی بانز رو می‌بینه؟
- من که نمی‌بینمش.
- منم همینطور.
- اون محوطه‌ی خیلی نورانی که خالیه. کسی زیرش نیس که.

بانز:

- مهم نیس. بگو ببینیم، این زیر چیکار کردی؟ به نتیجه‌ای نرسیدی؟
- چرا. اتفاقاً وسط راه توی یه دریاچه‌ی قهوه‌ای شیرجه زدم و با اینکه الآن بوی گند میدم، ولی عوضش با آغشته شدن به مواد قهوه‌ای تونستم تا یه مدت مرئی باشم و... آها! این پایین پایینا هم کلّی عتیقه پیدا کردم. تازه! یه سرنخ‌هایی از وجود چندتا قاچاق‌چی هم گیرم اومد. خیلی شهر عجیبیه این شهر قهوه‌ای! همه‌چی توش پیدا میشه!
- و تا الآن اون کاغذپاره‌های لعنتی رو پیدا نکردی؟
- اممم... نه.
- مرد حسابی! رفتی اون پایین برا خودت چرخ بزنی و پُشت سرهم سوژه‌ی فرعی باز کنی؟! زود باش برو دنبال کاغذپاره‌ها بگرد. از زیر سنگ هم که شده پیداشون می‌کنی. تا پیداشون نکنی، این روزنه رو برات باز نمی‌کنیم! فهمیدی؟! هن!

و همزمان با بسته‌شدنِ روزنه، محوطه‌ی نورانی‌ای که بانز زیرش وایساده بود، از بین رفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Rock 'n' Roll 'n' Rule 'n' Role!
پاسخ به: دخمه های قلعه
ارسال شده در: دوشنبه 6 آذر 1396 11:42
نمایش جزئیات
آفلاین
بانز نگاهی به اطرافش انداخت و متوجه تابلوی " دریاچه ی قهوه ای - شنا ممنوع" شد. باید این کار رو میکرد. این کار لازم بود. این کار خیلی مهم بود. این کار روی گرمایش زمین و آب شدن یخ های قطبی تاثیر مستقیم داشت!

بنابراین بانز دورخیز کرد. با حداکثر سرعت حرکت کرد و شیرجه زد توی دریاچه ی قهوه ای. دریاچه قهوه ای تر از اونی بود که فکر میکرد. اما متوجه نوری شد و به سمت اون شنا کرد.

- خب، اینجا چی داریم؟... یه جام قهوه ای برای دوره ی قهوه ای خان هلندی... یه آفتابه ی زرد برای دوره ی زرد شاه روسی... یه نقاشی از داوینچی با موضوع دستشویی قهوه ای...

فقط یه فکر تو سر بانز افتاد. " قاچاقچی های قهوه ای."

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده

= = = = = = = =
- تو فيلما وقتي يکي از کما خارج ميشه، بازيگر زن مياد و بهش گل تقديم ميکنه. اما من...از يه خواب کوتاه بيدار شدم...ديدم دنيا به فنا رفته...و به جای گل يه دسته مرده ی مغز خوار بهم تقديم کردن.

Night Of The Living Deadpool
= = = = = = = =
من یعنی مسافرت...مسافرت یعنی من!

= = = = = = = =

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: دخمه های قلعه
ارسال شده در: چهارشنبه 24 آبان 1396 20:36
نمایش جزئیات
آفلاین
بانز در شهر قهوه ای، پیش میرفت و با دهان باز، به اطراف نگاه می انداخت. بهتر بود از اهالی میپرسید که کتاب هارا دیده اند یا نه؟ به یک فرد کاملا قهوه ای رسید.
- ببخشید؟

مرد قهوه ای، به اطراف نگاه کرد. هرچه نگاه کرد چیزی ندید. باز هم نگاه کرد. حتی باز هم نگاه کرد. اما چیزی ندید. پس با نگرانی به آسمان خیره شد و گفت:
- ام... شما؟

و با دیدن آستینی قهوه ای که از دل زمین قهوه ای بیرون آمد و بر سر شخصی خورد، از ترس سکته زد!

- بابا من که شما نیستم! من اسلایترینیم! مرگخوارم! شما ریونکلاویه! تازه یه ماه نیست اومده ها!

مرد قهوه ای که سکته را از سر گذرانده بود، جیغ بنفشی کشید و فرار کرد. بانز متوجه شد که باید از حالت نامرئی به مرئی تغییر کند تا قبل از سکته دادن ملت شهر قهوه ای، کتاب هارا پیدا کند؛ اما او، مادرزادی نامرئی بود. به آستینش نگاه کرد که قهوه ای و در نتیجه، مرئی شده. خیلی ذوق کرد که بالاخره میتواند خودش را در آیینه ببیند؛ اما باید سرتا پایش را قهوه ای میکرد یا دنبال راه دیگری میگشت؟

- اوه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: دخمه های قلعه
ارسال شده در: جمعه 20 مرداد 1396 13:46
نمایش جزئیات
آفلاین
- قراره تبدیل بشم به یه موجودی که نصفش نامرئیه و نصفش قهوه‌ای و زرد؟!

مرگخواران به حال بانز نچ‌نچ کردن. رودولف جلو اومد و طنابی رو به بانز داد.
- بیا اینو ببند دور خودت. تا تهِ مسیر کارتو راه میندازه.

بانز آهی کشید و طناب رو دور کمر خودش سفت کرد. سعی کرد روحیه‌شو حفظ کنه و شستش رو به مرگخواران نشون داد، ولی هیچکس اون رو ندید.
بعد عینهو نجات غریق‌ها، برای نجات کتاب‌ها از اعماق دریای قهوه‌ای، شیرجه زد داخل سوراخ.
سوراخ دستشویی از چیزی که تصور میکرد، جذاب‌تر بود. اونجا همه‌چی پیدا میشد. شهرِ بازیِ قهوه‌ای، شهرِ نامرئیانِ قهوه‌ای، حتی قهوه‌خونه‌ی قهوه‌ای!
لبخندی به لب بانز نشست. اون اولین نفری بود که با شهر قهوه‌ای رو در رو شده بود. اون کاشف شهر قهوه‌ای بود. بانز، جن پیشگام! بانز، سوپر هیروی نامرئی! بانز...

- هی شرلوک! این دفه نمیتونی دستمو از پُشت ببندی!
- پس از جلو می‌بندم!
- جفتتون خفه! گت آور هیـــر!
- هی مورتی! بیا بریم... آوغ! ... فصل سوم سریالمون رو... آووووغ! توی این فاضلاب بگذرونیم! مورتی! ... آووووغ!
- آخ که سوژه‌های دخمه جادوی روزگاره! شکستن پتانسیلش، کار آنتونین‌شاهه!
- استاد سندی، من گشنمـــــه! میشه از شوکولای اینجا بخورم؟

بانز با دیدن جماعتی از دنیای گِیم و سریال و کُمیک، فهمید که کاشف این شهر نبوده و صرفاً غریبه‌ای بوده که از شهر غریبِ بی‌نشونی اومده بود. هنوز با این حقیقت کنار نیومده بود که آنتونین دالاهوفِ دراز کشیده روی تخته اسکیت، موج‌سوارانه از کنارش رد شد و باعث شد بانز هم از لحاظ ظاهری و هم باطنی، آغشته به ماده‌ی قهوه‌ای و زرد بشه.
بانز سعی کرد نیمه‌ی پُرِ لیوان رو ببینه.
- خب... عوضش الآن نامرئی نیستم.

بعد، روی عمیق‌ترین سطحِ سوراخ فرود اومد. جایی که مردمِ قهوه‌ای رنگ با ماشین‌ها و جاروهای قهوه‌ای رنگ‌شون در حال عبور و مرور بودن.
بانز متوجه چندین تابلوی راهنما شد.
"حمومِ شهرِ قهوه‌ای، سمت چپ"
"دستشویی اندر دستشویی، سمت راست"
"رستورانِ قهوه‌ایجات، دو خیابون بالاتر"
"محل اشیاء گم‌شده، نمیگم کجاس! خودت پیداش کن، سوژه طولانی بشه! "

بانز:
بانز نامرئی بود. با شکلک نمیشد قیافه‌شو توصیف کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
If you smell what THE RASOO is cooking!
پاسخ به: دخمه های قلعه
ارسال شده در: پنجشنبه 12 مرداد 1396 22:27
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخواران به خیال اینکه به بانز نگاه میکنند، به در و دیوار خیره شده و نگاه های شیطانی کردند. در و دیوار هم ترسیدند! در و دیوار لرزیدند! تا آن لحظه هیچکس با به آنها نگاه شیطانی نکرده بود. به همین دلیل، قسمت های مشخصی از در و دیوار ناگهان به رنگ زرد و نوتلایی درآمدند.
دیواری که از بقیه شجاع تر بود و روی گچ هایش خالکوبی کرده بود: "رفیق بی کلک، بتن" و "دنبالم نیا؛ آجر میشی" و "چاه بازکنی آنلاین" و "تعویض سنگ مرلینگاه با کمترین نرخ"، جلو آمد و به بقیه در و دیوارها گفت:
-اینطوری نمیشه. باید نیروی پشتیبانی رو خبر کنیم. با خاک سفید تماس بگیرین.

و در کسری از ثانیه، نیروهای زمینی و هوایی و آبی و قرمز و قهوه ای از پشت کوه های بلند ظاهر شدند. خلبان فرمانده به همان دیوار شجاع بیسیم زد که:
-دیس ایز پی-کواد. ارایوینگ شورتلی ات ال-زی.

و در کسری از ثانیه، جوخه ی حمله مستقیم خاک سفید بر سر مرگخواران ریخت. خلبان فرمانده درحالیکه با لباسی سیاه و خوفناک از طناب های هلیکوپترش پایین می آمد، با بلندگو خودش را معرفی کرد.
-خلبان فرمانده جوخه پدافند عامل و فاعل خاک سفید هستم، دارث ویدر! لطفا هر چه زودتر به خودتون اکسپلیارموس زده و ناک اوت بشید وگرنه تو فیلم بعدی جنگ ستارگان ازتون ستاره مرگ درست میکنیم.

در این لحظه، لوک اسکای واکر، یکه تاز فیلم های جنگ ستارگان، کاملا بیجا وارد منطقه شد. چوبدستی لیزری اش را کشید و رو به دارث ویدر گفت:
-پدر، یک بار برای همیشه اومدم تا کارتو تموم کنم. زانو بزن و تقاضای بخشش کن.

دارث ویدر متاثر شد. دارث ویدر شکست. دارث ویدر انتظار نداشت که پسر کوچکش به این زودی به سمت تاریکی و مرگخواران بلغزد. چه میشد وقتی که مردم به درون تاریکی بی انتهای جادوی سیاه پرت می شدند؟ چرا دلها سرشار از عشق و محبت نبود؟ چرا دیگر هیچکس نمی خواست با صلح و صفا کهکشان را تصرف کند؟ چه بر سر مردم آمده بود؟
دارث ویدر با ناراحتی روی زمین فرود آمد. نگاهی تاسف بار به فرزندش انداخت و برای آخرین بار به غروب خورشید نگاه کرد. پرتوهایی که با ملایمت به صورتش می خوردند را با تمام وجود لمس کرد. موهایش را به نسیم عصرگاهی سپرد و در دل زمزمه کرد:
-بگو که مرا بخاطر می سپاری... اکنون که در بهترین لباس خویش ایستاده و به غروب خیره شده ام... موهای نارنجی و لبان غنچه شده ات یادگار کیست؟ بگو که مرا دوباره می بینی، حتی اگر فقط باقی مانم در... وحشیانه ترین رویاهایت...

و اینجا بود که دارث ویدر، قهرمان همیشه جاویدان، دست به کلاهخودش برد و آن را درآورد...

-نههههعععععهعوووووااااااوووو... دارث ویدر بزرگ، پدر من... دونالد ترامپه؟ یعنی اسم واقعی من، لوک ترامپ واکره؟

لوک، تنها لباس های بالاتنه اش را برای احترام به خردسالان توی خانه درید و به سمت گودریک هالو فرار کرد. در آنجا تحت تمرین های جادویی هری پاتر قرار گرفت و طی هفت سال به استادی در تمامی فنون جادویی رسید و تبدیل به یک اسطوره شد. سپس برای خشکاندن ریشه های جادوی سیاه و نابودی سرمنشا تباهی در دنیا، خود شخص لرد ولدمورت را به نبردی در هاگوارتز دعوت کرد. لرد ولدمورت البته توجهی به او نکرد اما این باعث نشد که لوک انگیزه خود را از دست بدهد. به هرحال، نبرد هاگوارتز در غیاب لرد ولدمورت آغاز شد. لوک به مدت چندساعت و در حضور جادوآموزان تماشاچی به خود ورد میزد و از وردهای خودش جاخالی می داد.
در انتهای نبرد، لوک در یک حرکت تروریستی به خودش اکسپلیارموس زد و کشته شد. درنهایت، روح لوک و ابوهری الدیاگونی در دنیای دیگر با هم به ریش رولینگ و هفت تا کتابش خندیدند.

-هی... بانز... هرجا که هستی... صدامونو میشنوی؟

بانز از جا پرید و به دور و برش نگاه کرد.
-ها؟
-گفتیم که قراره بری تو چاه مرلینگاه و کاغد پاره های دامبلدور رو برامون بیاری فکر کنم.
-

بانز در دنیای فکر و خیالش فرو رفته و از اتفاقات واقعی دور و بر غافل شده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are MOSALSAL
پاسخ به: دخمه های قلعه
ارسال شده در: یکشنبه 25 تیر 1396 19:35
نمایش جزئیات
آفلاین
آستوريا، كيش كيش كنان، ملت رو به بيرون دستشويى راهى كرد.

-هول نده بابا...دارم ميرم خودم.
-هيس...هيس!...شنيدين؟!...شنيدين؟! گفت دامبلدور كاغذ پاره هاش رو ريخته تو دستشويي.

كراب پوفى كرد.
-آره ولي گفت كاغذ پاره...نگفت كتاب هاى لرد كه!

و ملت هم با تكان هاى سر تأييد كردن.

-چرا اينقدر خنگين آخه؟ دامبلدور كه موقع ريختن اونا، نگفته "خب...حالا كتاب هايى كه لرد سياه تو دستشويى اتاقم قايم كرده رو بريزم تو اين چاه"! گفته؟!...نه!نگفته!...فقط ريخته...حالا ما هم بايد بريم ببينيم اونايي كه ريخته كتاب هاس يا چيز ديگه!

رودولف با شك پرسيد:
-خب...از كجا بايد بفهميم؟!
-واضحه...يكى بايد بره تو چاه!
-كى؟!

آستوريا با مهربانى ساختگى اش نگاهى به بانز انداخت.
-واضحه عزيزانم. يكى كه مثل ميرتل بتونه به راحتى وارد چاه بشه...هوم...مثلا بانز!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: دخمه های قلعه
ارسال شده در: شنبه 10 تیر 1396 13:25
نمایش جزئیات
آفلاین
به دستشویی بعدی که رسیدن آستوریا در رو محکم باز کرد و رفت داخل.
بلافاصله بعد از ورود چنان جیغی توی گوش همه ی مرگخوار ها پیچید که نزدیک بود غش کنن.
البته بجز وینکی که جواب جیغ رو با جیغ داد.


- وینکی !
- جواب های هوی. وینکی جن خوب؟

آستوریا میخواست داد بزنه که صدای وحشتناک ریزی توی دستشویی پیچید.


- شما ها اینجا چیکار می کنین ؟


بلاتریکس قبل از اینکه آستوریا حرکتی انجام بده چوبدستیش رو در آورده بود.

- کجایی ؟ بیا بیرون تا خودم تیکه تیکه ت کنم !

دخترکی با عینکی گرد از گوشه دستشویی اومد بیرون و تند تند شروع به حرف زدن کرد.

- همه همیشه با میرتل همین رفتار رو دارن ! با گفتن این حرفت میخواستی بهم یادآوری کنی که من دیگه مردم و تیکه تیکه نمیشم ؟ همین چند لحظه پیش دامبلدور احمق کاغذ پاره هاش رو ریخت تو چاه دستشویی ! من دیگه فکر نمی کردم اونم بخواد منو اذیت کنه ! شما ها همتون مثل همین !

آستوریا به وضوح جرقه ای رو توی ذهنش احساس کرد.

- میرتل ! عزیزم نشناختمت ! من رو میبخشی که مدتیه بهت سر نزدم !
- تو هیچ وقت به من سر نمی زنی !
- عزیزم ! من فقط برای اینکه میدونستم به خاطر این ممکنه بقیه اذیتت کنن مستقیم نمی یومدم ! خیلی وقتا آدمای دیگه رو می فرستادم سراغت تا ازت با خبر بشم ! نمیدونی چقدر خوشحالم که دوباره میبینمت !

بقیه مرگخواران علاوه بر شاخ داشتند دم هم در می اوردند .

آستوریا با عصبانی ترین حالت ممکن رو کرد به وینکی:

- وینکی ! سریع از میرتل به خاطر جیغی که سرش کشیدی عذر خواهی کن !
- اما وینکی...
- وینکی جن بد ! زود باش !

وینکی چهره ی معصومی به خود گرفت

- بانو میرتل ، وینکی عذر خواست . وینکی جن خوب ؟

آستوریا نگاه مهربانانه ای به میرتل کرد و رو کرد به وینکی:

- آفرین وینکی ! وینکی جن خوب.
- خب میرتل عزیز ما فعلا میریم و باز دوباره برمیگردیم راحت باش !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
All sins are attempts to fill voids
پاسخ به: دخمه های قلعه
ارسال شده در: شنبه 10 تیر 1396 04:45
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

لرد سياه به مرگخوارها ماموريت داده كه برن هاگوارتز و چندتا كتاب كه تو دستشويي اتاق دامبلدور پنهان شده رو پيدا كنن و بيارن. مرگخوار ها به اسم استخدام، وارد هاگوارتز شدن. اما اشتباهي كتاب هارو پاره كردن و حالا بي كتاب موندن.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

-اين كيه اينجا؟! كي اينو راه داده اينجا ؟!

آستوريا جيغ زنان، به سمت فرد خوابيده در وسط دخمه ها رفت.
-بوي زخم ميده! بياين ببرينش تا با ناخنام چشماشو در نياوردم!

ملت از گوشه و كنار ريختن و براي حفظ جون ماموريتشون، فرد خوابيده رو انداختن داخل يه دخمه و در رو هم قفل كردن.
-تموم شد آستوريا...تموم شد...جيغ نزن الان كل هاگوارتز ميريزن اينجا!

تموم نشده بود. ولي خب...هاگوارتز كه ارثيه ى پدريه آستوريا نبود كه...پس ساكت شد.

-آقا...تو دستشويي دخمه ها نبود... بريم بقيه دستشويي ها رو بگرديم!

دلفي پوفي كرد.
-بابا دستور ارباب واضح بود...دستشويي اتاق دامبلدور! كه زديم پاره كرديم كتاب هارو ديگه... الان گشتن بقيه دستشويي ها چه فايده اي داره؟!

-نه... شايد اشتباهي شده. ميريم و بقيه دستشويي ها رو هم ميگرديم. شايد پيدا شدن...يا شايدم ترجيح ميدين بدون كتاب برگرديم؟!

منطقى نبود. ولي قطعا ملت نميخواستن بدون كتاب برگردن... پس به سمت دستشويي بعدي راه افتادن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: دخمه های قلعه
ارسال شده در: جمعه 9 تیر 1396 11:55
نمایش جزئیات
آفلاین
هری خسته بود، یعنی خیلی خسته بود، مثل سگ خسته بود، آره، مث سگ خستشه این بدبخت لاابالی! حتی انقدر خسته بود که حتی نخوند پست ها رو و فقط اعلام خستگی کرد. گوشه‌ای سکنا( سکنی، سکنه یا هر کلمه‌ای هست که به دلیل توصیف خستگی بیش از حد حتی دنبالش نمی‌گردم ببینم چی بود) گزیده بود که ناگاه جنی زیر گوشش نمایان شد و فرمود که:
- هری خیلی خوب بود، پسر گل بود، گل و بلبل بود، اون گله من منگلم با هم میشیم گل منگلی بود! دخمه نامیزون بود، وینکی رای خواست، هری پسر گل بود، هری تبلیغ کرد، هری تو دخمه پست زد!

و هری طبق این نوتلابازی جدید ملت تو فضای مجازی که می‌گن انقدر خستمه که حرف بعدیتم درسته( از همین جا بگم که آقا اگه حرف بعدیم فحشی چیزی بود و باعث رنجش شد معذرت می‌خوام، خودت گفتی دیگه!) رفت که ببینه دخمه چگونست. از باسی هاگر ها رد شد، از رون ویزلی های آغشته به نوتلا رد شد، از مرگخوارای مثلا کتابخون رد شد، از لوک های چالدرتون و خوش شانس و کلا همه چی رد شد. حال رو به روی او خود دخمه بود، اصل دخمه، روح دخمه و نوتلای دخمه که در اومده بود.

- چه می‌خواهی ای جوان؟ از روح دخمه چه چیزی می‌خواهی پس از این همه مدت چیزخور بودن و غیرفعال بودن؟

او چه می‌خواست؟ این‌‌که باهاش مصاحبه کنن تو قلم پر و بیاد و واس همه از کارای قبیحی که انجام داده بود واس معروفیت بگه؟ از کودتاهای نافرجامش، اعتراضاتش به داوری کوییدیچ، دعوا های مداومش با رودولف، رفاقت سینوسیش با هاگریدی که دیگه هاگرید نبود، پراید توی آزکابان، کاندیداتوری وزارت و گند زدن به انتخابات، گرفتن شناسه هری و به فنا دادن هر چی تو این مخلوق لعنتی وجود داشت، ماموریت دادن به اعضای محفل و خورد کردن اون‌ها واس شرکت نکردن، گرفتن منوی مدیریت برای خوندن تمام بلیتا و پیامای انجمنای خصوصی، استعفای بی‌موقع و بی‌دلیل و حالا هم مستراح قرار دادن تاپیک و سوژش برای هذیون گفتن. آری، هری نه تنها خسته بود بلکه بسیار فرد بی‌شعوری بود که ناشی از عقده های دوران کودکی، نوجوانی، جوانی و حتی بزرگسالیه ایشونه چون درسته ایشون بزرگساله ولی اون چیزی که باید بزرگ می‌شد، بزرگ نشد و ایشون بسیار از این جهت ضربه دیده.

- یه کتاب بدین این ولدمورتشون بخونه بلکه یکم در جهت سوژه باشه این پست. اصلا چرا سوژه رو بستن، چرا نیوسوژه؟ من در دهن این نیوسوژه می‌زنم، من سوژه تعیین می‌کنم!

روح دخمه لبخندی از جهت استهزا زد و پاسخ همی داد:
- برو خودت رو مسخره کن عامو، دخمه که روح نداره، خودش خبر نداره!

و هری مدتی مثل سیامک انصاری به دورین خیره شد و سپس در ادامه ی دوران خستگیش، گرفت خوابید و دخمه رو به حال خودش رها کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1396/4/9 12:48:43
All you touch and all you see, is all your life will ever be


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: دخمه های قلعه
ارسال شده در: دوشنبه 8 خرداد 1396 21:55
نمایش جزئیات
آفلاین
و این جا بود که مرگخواران بد شکستند. مرگخواران نمی‌توانستند استخدام شوند. مرگخواران بلد نبودند استخدام شوند. و با وضعیت فعلی اقتصادی دنیا دیگر چه انتظاری دارید؟ اگر هر چرمنگی می‌رفت و استخدام می‌شد که دیگر بیکاری در جهان نمی‌ماند. و اگر بیکاری ریشه کن می‌شد، چه کسی فرزند کوچک خویش را با جاروی جادوییش این طرف و آن طرف می‌برد؟ و کدام فرزند کوچک برای گرفتن پاستیل از پدر مرگخوارش، خورشید را در دفتر نقاشی‌اش سیاه می‌کشید؟ نه! بیکاری خوب است. بیکاری فایده دارد. و دقیقا بخاطر همین فواید بود که مرگخواران دودل شدند. آیا باید استخدام می‌شدند؟ آیا نباید یک تنه به سپاه دشمن زده و کتابشان را از توی مرلینگاه بیرون می‌آوردند؟ چرا هیچوقت داستان تغییر نمی‌کند؟ چرا گیم‌پلی قدیمی همیشه سد راه پیشرفت ماست؟ چرا شخصیت ها گرافیک هنری و فنی ندارند؟ چرا دست این یکی از توی آن یکی در می‌آید و پای این یکی می رود توی سیرابی گوسفند بدبختی که حتی در سوژه هم نیست؟ چرا کمی خلاقیت به این بازی های کامپیوتری لعنتی اضافه نمی‌کنند؟ شاید مرگخواران خسته شده باشند از این دور باطل. خسته از این داستان کلیشه‌ای که آن را با رول های خفن در هم می‌آمیزند. بگذارید مردم کلیشه ها را بشکنند. بگذارید خلاقیت و باگ روانه سوژه تان شود. بگذارید دخمه ها نفس بکشند و راهشان را در آوندهای این هیپوگریف های شکننده بپیچانند.

و مرگخواران از روحیه تغییرطلبی که در وجودشان جوشیده بود، خوشحال شدند. این شد که یک تنه به صف دامبلدور ها و ریش ها زدند. حمله کردند تا برای همیشه رنگ ظلم را بر هر دامبلدور و هاگوارتزی بپاشانند.
میان ظلمی که می‌پاشید و طلسمی که شلیک می‌شد، دامبلدور ایستاده بود. او با چشم های بهت زده به اساتید جدید هاگوارتز می‌نگریست. اساتیدی که قرار نبود خفقان را تحمل کنند. اساتیدی که آینده خود را با دست خویش می‌ساختند.
اساتید بعد از نابود کردن دفتر مدیر مدرسه، دوان دوان به سمت مرلینگاه رفتند تا کتابشان را برای همیشه از سردمدار ظالم پس بگیرند.
سرانجام، این مرگخواران بودند که در دفتر قبلی دامبلدور به دنبال مرلینگاه مخفی می‌گشتند. آنها شرلوک هلمزی بودند که هیچوقت خودِ واقعی‌اش را پیدا نکرده بود. آنها کارآگاهانی بودند با مغزی دمخورِ دانش و نبوغ. و الحق که تمام لحظات زندگیشان آنها را به این لحظه بزرگ ختم می‌شد...

-پیداش کردم. مرلینگاه توی این جوراب پشمیه.

هکتور باهوش بود. هکتور می‌دانست که هیچ چیز غیرممکنی وجود ندارد. در هر نقطه ای از این کره جادویی، می‌توان یک جوراب یافت که درون آن یک مرلینگاه مخفی وجود داشته باشد. دنیای ما احاطه شده است توسط مرلینگاه های کوچک و بزرگی که اطراف ما هستند. و هکتور این را بهتر از هرکس دیگری یافته بود. یافتن مکان مرلینگاه، فقط بخاطر تشابه بوی مرلینگاه با جوراب پشمی دامبلدور نبود. یافتن مرلینگاه نتیجه درک درست هکتور از ناشناخته‌های جهان اطراف بود.

-ایول! بریم توش.

و مرگخواران رفتند توی جوراب! اما اتفاقی افتاد که تمام تلاش هایشان را تبدیل به یک تپه پشکل کرد. جوراب پاره شد!

-نـــــــــــــــــــــــــــــــه! فاضلابش به سر و صورت من مالیده شد.
-نـــــــــــــــــــــــــــــــه! مرلینگاه مردمو پاره کردیم.
-نـــــــــــــــــــــــــــــــه! کتاب ارباب هم پاره شد.
-نـــــــــــــــــــــــــــــــه! وینکی جن خووب؟

مرگخواران، به هر قیمتی که بود، باید برای لرد کتاب می‌بردند. و بخاطر همین، تصمیم گرفتند که بروند و یک کتاب از امیر عنصرالمعالی کیکاووس بن اسکندر بن قابوس بن وُشمگیر بن زیار بگیرند و به لرد بدهند تا بلکه همه جن خوب و کتابخوان شوند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are MOSALSAL