از اونجا که جسیکا تازه ماسکش رو گذاشته بود جاش رو به دافنه داد. چون دافنه میخواست زودتر از اونجا بره تا از دست دعوا های دورا و املیا راحت شه و در سکوت کتاب بخونه. -چرا تو انقدر کتاب میخونی؟ -چرا تو انقدر فضولی؟ -اصلا نخواستم، خودم تو ذهنت میگردم.
دافنه به سمت ایینه ی نفاق انگیز رفت، اول خودشو دید و بعد کم کم نت و ساز اشکار شدن.
-این چی بود که تو دیدی؟ -خیلیم دلت بخواد. -چی دیده مگه؟
دورا برای اینکه اعصاب دافنه رو هم خورد کنه ادامه داد و گفت: -فرض کن تو توی یه عالمه نت ولو شده باشی و در اون بین داری پیانو میزنی. بقیه:
-هی دورا،اگه ادامه بدی میگم املیا، تلسکوپش رو بشکونه تو فرق سرت. -نفر بعد بیاد جلوی ایینه تا من ذهنش رو بخونم و سرگرم شم.
دافنه هم از اونجا دور شد و به سمت خوابگاه رفت.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دافنه مالدون در 1396/6/27 10:45:31
- هنوز که با ستاره ها حرف میزنی! - هنوز که بنفش میپوشی!
دورا، آملیا را به جلو هل داد و زمزمه کرد: - خیلی بده که بچه ها نمیتونن ترسشو ببینن!
آملیا با خوشحالی جلو رفت؛ هرچند، حس میکرد میداند بزرگترین آرزویش چیست.. اما وقتی خودش را در آیینه دید، متعجب شد.
- هه! خوابشو ببینی!
طبیعتا همه کنجکاو شده بودند بدانند در سر کسی که خود را جلوی آینه میبیند، چه میگذرد؛ بنابر این رو به دورا کردند. دورا هم که کاری برایش لذتبخش تر از خورد کردن اعصاب آملیا نبود، گفت: - کدوم جادوگری رفته فضا که تو دومیش باشی؟!
حالا همه چیز معلوم شد؛ آملیا، بیشتر از هر چیزی، ستاره هارا دوست نداشت، بلکه فضارا دوست داشت! لبخند آملیا محو ک نشد، هیچ، پررنگ تر هم شد! با لبخند گفت: - تازه! یه سفینه هم برا خودم دارم! - حالا معلوم شد تا صداش میکنیم، کجا سیر میکنه!
کمی نگذشت که آملیا با صدای بلند جیغی کشید؛ دورا با خوشحالی گفت: - لحظه ای که منتظرش بودم!
درست لحظه ای که آملیا با ترس و لرز عقب رفت و جایش را به نفر بعدی - جسیکا - داد، دورا ابرو بالا انداخت و گفت: - کادوی تولدشو پیدا کردم!
نوبت به جسیکا رسیده بود،او جلوی اینه ی نفاق انگیز ایستاد من کنارش ایستاده بودم و می خواستم هر چه زودتر نوبت به من برسد و بزرگترین ارزویم را در ان اینه ی جادویی ببینم ،جسیکا پلکهایش را محکم روی هم گذاشت و بعد چشمانش را باز کرد ،درون چشمانش برقی به روشنایی خورشید دیده میشد.
احساس کنجکاوی کل وجودم را فراگرفت،یعنی داشت به چه چیزی نگاه می کرد؟بزرگترین ارزوی جسیکا چه بود؟ ناگهان فکری وسوسه انگیز به ذهنم خطور کرد... میتوانستم به ذهنش نفوذ کنم،میتوانستم ذهنش را بخوانم،این بهترین فرصت بود چون نمیتوانست از چفت شدگی استفاده کند و ذهنش را ببندد.
بر روی چشمانش که به اینه خیره شده بود تمرکز کردم،ناگهان همه جا تاریک شد و تصاویر نا مشخصی همه جا را پر کرد... یک تصویر بزرگ و بزرگتر میشد تا بلاخره کاملا واضح شد،تصویر جسیکا را نشان میداد که در برابر یک غار وسیع بود ،به داخل غار حرکت کرد. روشنایی به رنگ طلایی در انتهای غار چشمک می زد. جسیکا جلو رفت و در بالای شءی که باعث ان نور زیبا شده بود ایستاد و ان را برداشت. یک دستبند زیبا که با مرواریدهایی به رنگ طلایی تزیین شده بود در دستش قرار داشت. در بالای دستبند روی یکی از سنگهای غار نوشته شده بود : مرواریدهایی از هفت دریا که هر کدام از انها دارای یک قدرت جادویی قوی هستند اولین مروارید از ددریای سیاه:قدرتی از جادوی سیاه در ان نهفته است. دومین مروارید از دریای سرخ... دوباره همه جا تاریک شد،تصویر جسیکا و ان دستبند خارق العاده کوچک و کوچک تر می شد و تصویر دیگیری جانشین تصویر قبلی شد.
نمیخواستم ترسش را ببینم... سریع از ذهنش به بیرون امدم و سعی کردم خودم را جمع و جور کنم.
رز:حالت خوبه املاین؟ _هاااان!! اره خوبم ...ممنون رز در حالی که ویبره میزد گفت :یعنی تو دقیقه ی اول چی میدیده؟ -نمیدونم،چرا از من می پرسی؟ -همین طوری...ببینم مطمعنی حالت خوبه؟ -اره فقط هیجان زده ام.
جسیکا در حالی که رنگ و رویش رفته بود از جلوی اینه به طرف ما امد و گفت:املاین برو دیگه نوبته توء... -اوه،باشه.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
IM A HAFEIY اصلا مگه دنیا بدون جادوی سیااااه می چرخه؟؟؟
آریانا ساکت و بی حرکت و بدون شور و شوق همیشگیش جلوی آیینه ایستاده بود و به بزرگترین ترسش با چشم باز نگاه می کرد.
اعضای هافلپاف دور آِیینه حلقه زدند. همگی درباره ی تصویری که باعث خشک شدن آریانا ی بیخیال و خوشحال شده بود، کنجکاو بودند. اما از بخت بد آیینه فقط برای خود شخص تصویر را نشان می داد و آنها را در مبهمی هرچه تمام تر می گذاشت.
درست همان موقع که حس فضولی هافلپافی ها کمی تا اندکی کاهش یافته بود، صدای لرزان آریانا بلند شد: - نه، داداش نه!
این سه کلمه که دوتایشان هم تکرار بودند، درجه ی فضولی را دوباره بالا بردند. آریانا خان داداشش را می دید ولی در حال انجام چه کاری؟ - داداش نرو. تو نباشی کی به لیوانایی که با اکسپلیارموس های من شکستن ریپارو بزنه؟
هرچی آریانا بیشتر حرف می زد، کنجکاوی بقیه را بیشتر تحریک می کرد. کجا داشت می رفت؟ اصلا کدام داداشش را می گفت؟ -اون می بینی چی آریانا تو ؟
آریانا اصلا متوجه سوال رز نشد. این قدر در تصویر غرق شده بود که دیگر هیچ چیزی را نمی دید. حتی به یاد نداشت که خودش می گفت باید حواسشان باشد که وابسته ی تصویر شد چون خیالی هست! - آریانا؟ حالت خوبه؟
آریانا حتی صدای آن یکی رز را هم نشنید! او داشت برادرش را می دید که تنهایش می گذاشت. تنها کسی که با او خوب بود. تنها کسی که دوستش داشت! تنها کسی که او را هم مهم دید حتی با اینکه فشفشه بود! قطره ی اشک کوچکی از روی صورتش پایین چکید و با صدای پایینی که کسی نشنود، گفت: - نه اّب!
یک دقیقه ی او هم تمام شد و هافلپافی ها هیچ وقت از بزرگترین ترس آریانا سر درنیاوردند. به جای آن سرشان به کس دیگری گرم شد؛ جسیکایی که یک دقیقه اش را شروع کرده بود.
آلیس از آینه با چشمانی رنگین کمون پرت کن کنار کشید.آریانا قدمی به سمت آینه ی عزیزمون برداشت.من دیگه صبری برای دیدن خودم توی آینه نداشتم.پس سریع جلو رفتم. _آریانا برو اونور!این حق رو به یه تازه وارد مظلوم بده.
بعد بدون هیچ ملایمتی از استین ، آریانا رو عقب کشیدم و جلوی آینه ایستادم.قفسه ای بزرگ و چوبی براق ،جلوم پدیدار شد.وکتاب هایی که مرتب درونش چیده شده بود.با خود گفت. _وااای هیچی بهتر از این نیست.یه کتابخونه ی کلاسیک که از کف تا سقف،پر از کتاب های جورواجور باشه.
به اینه نزدیک تر شدم.این رویای همیشگیم بود.من عاشق کتاب و تمام چیز های کلاسیک بودم. به خلسه ای شیرین وارد شدم.به سمت کتابخانه راهی شدم.کتابی برداشتم و به سمت میز کرم رنگ میان کتابخانه رفتم.داشتم روی ان مینشستم که کسی مرا از جلوی اینه کنار کشید.با خشم به سمتش برگشتم.
_دورا فراموش نکن که این فقط یه خیاله!تو نباید وابستش بشی! _شبیه داداشت حرف میزنی اریانا!پس چرا این قدر ذوق داری و میخوای بری سمتش؟
اما آریانایی وجود نداشت که جوابم رو بده.آریانا جلوی اینه ایستاده بود.
آلیس آرام در برابر آینه ایستاد. او آنقدر آرام رو به روی آیینه قرار گرفت که کسی متوجه نشد.
به آیینه نگریست که یک خانه گرم و نرم را نشان میداد که پنج شش تا بچه کوچولوی گوگولی مگولی مدام از سر و کول در و دیوار بالا پایین میرفتند. و خودش را دید که در یک دست شش تا پوشک داشت و در دست دیگرش یک شیشه شیر خیلی بزززرگ ! او در حینی که سعی میکرد یک دیگ پز از غذا را بین دستانش نگه دارد با پاهایش روروعک را به جلو هل میداد ...
آلیس که مدهوش این تصویر شده بود، با ذوق و شوق بالا پایین پرید و جیغ کوتاهی کشید. او منتظر نماند تا آیینه ترس هایش را نشان دهد و با حالت قلبی شکلی به کناری رفت تا در آن رویا غرق شود.
خلاصه :هافلی ها یک نمونه از آینه نفاق انگیز رو که هم ترس رو نشون میده هم خواسته رو پیدا کردن و اون رو به خوابگاهشون بردن و به نوبت میرن جلوش وایمیستن تا بتونن خواسته ها و ترس هاشون رو ببینن. ............................................
رز جلوی آینه ایستاد و بعد از یک ثانیه توانست تصاویر مبهمی از خرابه ایی را تشخیص دهد. تعدادی زیر آوار مانده بودند و تعدادی دیگر لای ملافه سفید بودند. پرچم های زرد پاره پاره همه جا بود و در آن میان میشد تکه هایی از چهره هلگا هافلپاف را تشخیص داد. رز دوباره با خوشحالی شروع به لرزیدن کرد. آملیا با لحن مرموزی که می توانست حس کنجکاوی دیوانه کننده ایی را در آن احساس کرد گفت: -چی شد؟چی میبینی؟ رز به لرزشش ادامه داد و بعد از چند لحظه با خوشحالی شروع به توصیفات دیده هایش کرد: - همه جا خراب شده، یه زلزله است. توسط خودم !اون دستی که میبینم دست جسیکاست و این هم که مرده رودولفه از اون دور دورا خودمو تشخیص میدم. این بیچاره ایی هم که داره ناله میکنه خودتی! توصیفات دقیق رز باعث شد تا دیگران هم شروع به لرزیدن کنند. رودولف با صدای ضعیفی گفت: -کس دیگه ایی باهام نمرده؟تو بهشت ساحره هم هست؟ جسیکا دستش را به نشانه سکوت بالا برد و دیگران را وادار به سکوت کرد. -هیسسس الان دقیقه دوم شروع میشه! آملیا با دقت به آینه نگاه کرد اما پس از هنگ کردن دوباره به عقب برگشت. ناگهان رز با شدت شروع به لرزیدن کرد...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
هافلپاف ایز خفن! شیپور خواب رودولف دست منه! صبحا زود بیدار شید شبا هم زود بخوابید! مراقب تلسکوپ آملیا باشید!اصلا حوصله نداره! ارباب بعله!و باز هم بعله... در پناه هلگا باشید. همین...
در تالار عمومی هافلپاف، پیچیده بود که عده ای از بچه ها - که کسی نمیدانست چه کسانی یا چند نفر بودند - شب گذشته، موفق شده بودند نسخه ای از آیینه نفاق انگیز را پیدا کرده و بدون هیچ سر و صدایی، آن را به کتابخانه ی هافلپاف منتقل کنند. از زمزمه هایی که شده بود، میشد فهمید کار این نسخه از آیینه، چگونه است:
میگفتند این نسخه، تنها برای "یک دقیقه"، بزرگترین خواسته فرد را به تصویر میکشد و فرد اگر خیلی شجاع باشد، به تماشای یک دقیقه بعد هم که آیینه مشغول نشان دادن بزرگترین ترس فرد است، می نشیند. و بعد از این دو دقیقه، آیینه به صفحه ای تار و مبهم تبدیل میشود که منتظر فرد بعدی ایستاده است.
از آنجایی که از ساعت چهار صبح تا زمان استراحت - بعد از تمام شدن کلاس های یک شیفت- کتابخانه بسته بود، بچه ها مجبور بودند تا بعد از ظهر صبر کنند.
تقریبا هیچ یک از هافلپافی ها، نمیتوانستند سر کلاس های درس، حواس خود را جمع کنند و همه هم مواظب بودند که بحث آیینه، به دیگر گروه ها درز نکند تا خودشان بتوانند بیشترین استفاده ممکن را ببرند. ________________
وقت استراحت فرا رسید، اما بچه های هافلپاف، به جای آن که به سمت میز غذاخوری بروند، به سوی تالار یورش بردند. این کار آنها، برای دیگر گروه ها، بسیار مشکوک بود؛ به طوری که صدای جینی ویزلی شنیده میشد که میگفت: - این هافلپافیا امروز یه چیزیشون شده! _______________
بالاخره، همه به در ورودی کتابخانه رسیدند و توقف کردند. آیینه، در انتهای کتابخانه، منتظر هجوم بچه ها بود. بچه ها نگاهی به هم انداختند؛ و هر یک می دانست منظور دیگری چیست... ناگهان همگی به سمت انتهای کتابخانه دویدند. هریک سعی میکرد به هر قیمتی شده، قبل از دیگران به آیینه برسد؛ در این درگیری و کشمکش، رز (زلر)، زودتر از بقیه خود را به آیینه رساند و با خوشحالی، ویبره زدن را متوقف کرد و به آیینه خیره شد.
بچه ها با سرعت هر چه بیشتر به سمت کتابخانه و به دنبال لوک میدویدند.تا به کتابخانه رسیدند. رز:لوموس! با باز شدن در کتابخانه دختری در پشت در ها فریاد زد: -چوب دستی هاتون رو بندازید!حالا! رز:آرتی ؟! -دامبلدور سلامت باد!این تویی رز؟ رز و ارتیمیسیا یکدیگر را در اغوش میگیرند و بقیه با تعجب به ان دو نگاه میکنند. لوک:صبر کن ببینم؟!تو...تو اینجا چی کار میکنی؟ -به خاطر اریانا لوک! اون بهترین دوست منه اما نمیدونم براش چه کار کنم فقط میدونستم که نمیتونم تنهاش بذارم.. دانگ:بچه ها وقت زیادی نداریم بهتر نیست دنبال راه حل باشیم؟ رز:دانگ درست میگه
همه ی انها دور میزی در کتابخانه نشستند.سکوت همه جارا فرا گرفته بود رز: خب کسی نمیخواد چیزی بگه؟ لوک: بیاید با هم تمام اتفاق هایی که افتاد رو مرور کنیم شاید بتونیم به یه سرنخی برسیم!
ناگهان صدای مهیبی از پشت در کتابخانه به گوش میرسد.صدای جیغ وحشتناک یک دختر... گیبن:لعنت بر ولدومورت! بریم ببینیم چی شده دانگ:صبر کن! شاید خطرناک باشه آرتیمیسیا:اما ممکنه اون دختر کمک بخواد! لوک:حق با هردوی شماست.دانگ/گیبن شما با من بیاید تا ببینیم چی شده.رز/آرتی شما هم ینجا باشید و تا موقعی که نگفتم بیرون نیاید رز:اما لوک... -همین که گفتم
گیبن ، لوک و دانگ به ارامی در کتابخانه را باز میکنند و در کمال ناباوری با صحنه ای وحشتناک روبرومیشوند
یک جسد دیگر...این بار از گریفندور...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
این که بتوانی مقابل دشمنانت بایستی، واقعا قابل تحسین است! اما قابل تحسین تر از آن، این است که بتوانی جلوی دوستانت بایستی... البوس دامبلدور