جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

111 کاربر(ها) آنلاین هستند (78 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
108 مهمانان 3 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[single]] یک جرعه چای در فنجان هافلپاف (تک پستی)

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: کتاب خونه ی هافلپاف
ارسال شده در: دوشنبه 27 شهریور 1396 12:20
نمایش جزئیات
آفلاین
آدر کانلی فوری جلو پرید و گفت :« نوبت منه. » بدون آنکه منتظر حرف کسی باشد در حالی که قلبش به شدت می تپید جلو آینه ایستاد.
یعنی ترسناک ترین چیزی که در ذهنش است چیست؟
کامش خشک و چشمانش از هیجان گرد شده بودند. آینه به رنگ یک دود خاکستری در آمد و چرخید. هیچ چیز واضحی در آن دیده نمی شد. آدر کانلی همه ی حواسش را بر آینه دقیق کرده بود و به دعوای آملیا و دورا و ویبره های رز زلر اهمیتی نمی داد و اصلا صدایشان را نمی شنید. دود چرخید و چرخید و بعد کم کم کنار رفت و یک شکل واضح نمایان شد.
آدر خشکش زد و نفسش را با شدت بیرون داد. قلبش به سختی می تپید. احساس می کرد همه ی روح و ذهنش در آینه فرو رفته و همه ی آن صحنه ها واقعی است. حالا دیگر کسی سر و صدا نمی کرد و همه کنجکاو بودند که آدر چه می بیند؟ دافنه پرسید :

- « چی می بینی؟ »

اما او نشنید. انگار که زیادی در گرداب آینه فرو رفته بود! دورا گفت :

- « الآن می گم. »

آدر بدون آنکه پلک بزند به تصویر آینه نگاه می کرد. او در یگ جنگل خیلی تاریک بود. هوا آنجا سرد بود و ستاره ها و ماه پشت ابر های سنگین و سیاه پنهان شده بودند. انگار که می خواست باران ببارد. او داشت می دوید. صورتش مثل گچ سفید و چشمانش از ترس اندازه ی یک گالیون گنده شده بود. نفس نفس می زد و در حالی که هی به پشت سرش نگاه می کرد با تمام توانی که داشت از تپه ی جنگلی و پر درخت بالا می رفت. صدای قهقه های وحشیانه ای را از پشت سرش می شنید. قهقه هایی که هر لحظه نزدیک تر می شد. موهای تنش سیخ شده بودند و تنش می لرزید. صدای غرش رعد از آسمان آمد و قطره ی سرد باران بر گونه ی آدر افتاد و سر خورد. آسمان غرید و در یک لحظه با یک رعد همه جا روشن شد. آدر که در همان لحظه برگشته بود و پشت سرش را نگاه می کرد او را دید. فرشته ی عذاب را. قلبش در جا ریخت. فرشته ی عذاب وحشیانه می خندید و چشمانش در آن تاریکی مثل ستاره ها برق می زدند. او کریه ترین و زشت ترین قیافه ای را داشت که تا حالا آدر دیده بود. یک چشم کاملا سیاه بر بالای پیشانی ، یک چشم دیگر بر روی گونه ی سمت چپ و دیگری بر گونه ی سمت راست. صورتش مثل قیر سیاه و پر از پستی بلندی و بر آمدگی بود موهای بلند و سیاهیش مثل کرم یا ماکارانی مانده بود و تا شانه هایش می ریخت. چهار تا دست داشت که در یکی از آنها شلاقی به شکل یک مار زنده و زهر آلود بود. مار واقعا زنده بود و تکان می خورد. اما در دست فرشته ی عذاب جای داشت. در بقیه ی دست هایش هم غل و زنجیر هایی کلفت و سنگین و سیاه یچیده بود. زنجیر هایی که با آنها آدر را می بست و به جهنم می برد.
آدر فریاد می زد :

- « نه ، نه. خواهش می کنم. برو. توبه می کنم. برو. »

فرشته ی عذاب با صدایی کش دار و خراشیده گفت :

- « دیگه دیر شده ه ه. »

و دوباره قهقه زد.
فرشته ی عذاب نزدیک و نزدیک تر شد. صدای خنده های خراشیده اش بلند تر می شد. او نمی دوید ، بر روی هوا پرواز می کرد. دست سردش به آدر رسید و...

آدر در دنیای واقعی فریاد گوش خراشی زد :« نه » و با دو دست بر آینه مشت کوبید.

- « برو ، برو ، برو. »

همه ی هافلی ها نفس هایشان را از ترس در سینه حبس کردند و به سمت آدر هجوم آوردند. آملیا تلسکوپس را بر سر آدر شکست. رز با یک زلزله ی مهیب از جا پرید و فریاد زد :« یکی بگیره جلو این دیوونه. » گبین در همین لحظه دستانش را دور کمر آدر حلقه کرد و محکم فشار داد. آدر به سمت خودش کشید و گفت :« اون الکیه. آینه ی نفاق انگیزه. یادت رفته؟ آروم باش پسر. آروم باش. » ولی او همچنان مشت می پراند و لگد به هوا می زد. صورتش سرخ شده بود و در حالی که فریاد می زد می خواست خودش را نجات دهد. گبین با کمک بقیه ی بچه ها او را بر زمین خوابندند. چند دقیقه که گذشت دوباره آدر به حالت عادی برگشت. عضلاتش شل شده بودند و آرام نفس می کشید. بعد به آرامی برخاست. مات و مبهوت بود و باور نمی کرد که همین چند دقیقه پیش توی چه فکر وحشتناکی فرو رفته بود. گبین کنارش بود و با دقت به او نگاه می کرد. پرسید :

- « حالت خوب شد؟ »

آدر به آرمی سر تکان داد. بچه ها همچنان با ترس و خشم به او نگاه می کردند. دورا با نگاهی حیرت زده او را بر انداز کرد و گفت :

- « حسابی زده بود به سرت. »

آدر سر تکان داد و آهسته گفت :

- « تجربه ی ... وحشتناکی بود. »

بعد چند لحظه رز بلند گفت :« نفر بعدی. »

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
من رو از روی طرز فکر و گفتار و رفتارم بشناس ، نه از روی ظاهرم.
پاسخ به: کتاب خونه ی هافلپاف
ارسال شده در: دوشنبه 27 شهریور 1396 00:00
نمایش جزئیات
آفلاین
از اونجا که جسیکا تازه ماسکش رو گذاشته بود جاش رو به دافنه داد.
چون دافنه میخواست زودتر از اونجا بره تا از دست دعوا های دورا و املیا راحت شه و در سکوت کتاب بخونه.
-چرا تو انقدر کتاب میخونی؟
-چرا تو انقدر فضولی؟
-اصلا نخواستم، خودم تو ذهنت میگردم.

دافنه به سمت ایینه ی نفاق انگیز رفت، اول خودشو دید و بعد کم کم نت و ساز اشکار شدن.

-این چی بود که تو دیدی؟
-خیلیم دلت بخواد.
-چی دیده مگه؟

دورا برای اینکه اعصاب دافنه رو هم خورد کنه ادامه داد و گفت:
-فرض کن تو توی یه عالمه نت ولو شده باشی و در اون بین داری پیانو میزنی.
بقیه:

-هی دورا،اگه ادامه بدی میگم املیا، تلسکوپش رو بشکونه تو فرق سرت.
-نفر بعد بیاد جلوی ایینه تا من ذهنش رو بخونم و سرگرم شم.

دافنه هم از اونجا دور شد و به سمت خوابگاه رفت.


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دافنه مالدون در 1396/6/27 10:45:31
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: کتاب خونه ی هافلپاف
ارسال شده در: شنبه 25 شهریور 1396 10:50
نمایش جزئیات
آفلاین
- هنوز که با ستاره ها حرف میزنی!
- هنوز که بنفش میپوشی!

دورا، آملیا را به جلو هل داد و زمزمه کرد:
- خیلی بده که بچه ها نمیتونن ترسشو ببینن!

آملیا با خوشحالی جلو رفت؛ هرچند، حس میکرد میداند بزرگترین آرزویش چیست.. اما وقتی خودش را در آیینه دید، متعجب شد.

- هه! خوابشو ببینی!

طبیعتا همه کنجکاو شده بودند بدانند در سر کسی که خود را جلوی آینه میبیند، چه میگذرد؛ بنابر این رو به دورا کردند. دورا هم که کاری برایش لذتبخش تر از خورد کردن اعصاب آملیا نبود، گفت:
- کدوم جادوگری رفته فضا که تو دومیش باشی؟!

حالا همه چیز معلوم شد؛ آملیا، بیشتر از هر چیزی، ستاره هارا دوست نداشت، بلکه فضارا دوست داشت! لبخند آملیا محو ک نشد، هیچ، پررنگ تر هم شد! با لبخند گفت:
- تازه! یه سفینه هم برا خودم دارم!
- حالا معلوم شد تا صداش میکنیم، کجا سیر میکنه!

کمی نگذشت که آملیا با صدای بلند جیغی کشید؛ دورا با خوشحالی گفت:
- لحظه ای که منتظرش بودم!

درست لحظه ای که آملیا با ترس و لرز عقب رفت و جایش را به نفر بعدی - جسیکا - داد، دورا ابرو بالا انداخت و گفت:
- کادوی تولدشو پیدا کردم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: کتاب خونه ی هافلپاف
ارسال شده در: پنجشنبه 23 شهریور 1396 19:53
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
هافلیا آیینه ی نفاق انگیزی رو پیدا کردن که یک دقیقه برای هرکی وقت داره. تا حالا رز، آریانا، دورا و آلیس رفتن و حالا نوبت املاینه!

***

املاین جلو رفت. احساس نگرانی می کرد. چی قرار بود ببینه؟ وحشت یا ترس از چی بود؟ خواسته ی بزرگی داشت که خودش نمی دانست؟

- یه خونه می بینم...خیلیم داغونه انگار رز بیست و چهارساعت توش ویبره رفته!

در واقع...
رفته بود!

- پلاک 12 رو داره. به نظرم آشناست ولی...کجا دیدمش؟
- ستاره ها می‌گن اون این طرفیه سمت راست اتاقه منه!

دورا برگشت و چشم غره ای تحویل آملیای هیجان زده‌ای داد که نشانی اتاقش در خانه‌ی گریمولد را می‌داد.

- باشه باشه! حالا فهمیدیم توهم با اون ویزلیا اتاق شریکی داری. خودتو نکش.

تنها چیزی که باعث شد آملیا چوب دستی تازه اش را روی سر دورا خورد نکند، قدرت ذهن خوانی‌اش بود. کسی به خوبی دورا ذهن را نمی‌خواند.

- دامبلدور به طور اختصاصی بهش ماموریت داده...حتی یه اتاق خصوصی هم داره!

این جمله‌ی آخر ویبره‌ی رز را در آورد. آلبوس یک گوشه‌ به او نمی‌داد تا با خیال راحت و بدون غر شنیدن ویبره زند، حالا اتاق اختصاصی می‌داد؟

- ستاره‌ها می‌گن نفر بدی منم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: کتاب خونه ی هافلپاف
ارسال شده در: چهارشنبه 8 شهریور 1396 23:13
نمایش جزئیات
آفلاین
نوبت به جسیکا رسیده بود،او جلوی اینه ی نفاق انگیز ایستاد من کنارش ایستاده بودم و می خواستم هر چه زودتر نوبت به من برسد و بزرگترین ارزویم را در ان اینه ی جادویی ببینم ،جسیکا پلکهایش را محکم روی هم گذاشت و بعد چشمانش را باز کرد ،درون چشمانش برقی به روشنایی خورشید دیده میشد.

احساس کنجکاوی کل وجودم را فراگرفت،یعنی داشت به چه چیزی نگاه می کرد؟بزرگترین ارزوی جسیکا چه بود؟
ناگهان فکری وسوسه انگیز به ذهنم خطور کرد...
میتوانستم به ذهنش نفوذ کنم،میتوانستم ذهنش را بخوانم،این بهترین فرصت بود چون نمیتوانست از چفت شدگی استفاده کند و ذهنش را ببندد.

بر روی چشمانش که به اینه خیره شده بود تمرکز کردم،ناگهان همه جا
تاریک شد و تصاویر نا مشخصی همه جا را پر کرد...
یک تصویر بزرگ و بزرگتر میشد تا بلاخره کاملا واضح شد،تصویر جسیکا را نشان میداد که در برابر یک غار وسیع بود ،به داخل غار حرکت کرد.
روشنایی به رنگ طلایی در انتهای غار چشمک می زد.
جسیکا جلو رفت و در بالای شءی که باعث ان نور زیبا شده بود ایستاد و ان را برداشت.
یک دستبند زیبا که با مرواریدهایی به رنگ طلایی تزیین شده بود در دستش قرار داشت.
در بالای دستبند روی یکی از سنگهای غار نوشته شده بود :
مرواریدهایی از هفت دریا که هر کدام از انها دارای یک قدرت جادویی قوی هستند
اولین مروارید از ددریای سیاه:قدرتی از جادوی سیاه در ان نهفته است.
دومین مروارید از دریای سرخ...
دوباره همه جا تاریک شد،تصویر جسیکا و ان دستبند خارق العاده کوچک و کوچک تر می شد و تصویر دیگیری جانشین تصویر قبلی شد.

نمیخواستم ترسش را ببینم...
سریع از ذهنش به بیرون امدم و سعی کردم خودم را جمع و جور کنم.

رز:حالت خوبه املاین؟
_هاااان!! اره خوبم ...ممنون
رز در حالی که ویبره میزد گفت :یعنی تو دقیقه ی اول چی میدیده؟
-نمیدونم،چرا از من می پرسی؟
-همین طوری...ببینم مطمعنی حالت خوبه؟
-اره فقط هیجان زده ام.

جسیکا در حالی که رنگ و رویش رفته بود از جلوی اینه به طرف ما امد و گفت:املاین برو دیگه نوبته توء...
-اوه،باشه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
IM A HAFEIY
اصلا مگه دنیا بدون جادوی سیااااه می چرخه؟؟؟
تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ به: کتاب خونه ی هافلپاف
ارسال شده در: چهارشنبه 11 مرداد 1396 02:31
نمایش جزئیات
آفلاین
آریانا ساکت و بی حرکت و بدون شور و شوق همیشگیش جلوی آیینه ایستاده بود و به بزرگترین ترسش با چشم باز نگاه می کرد.

اعضای هافلپاف دور آِیینه حلقه زدند. همگی درباره ی تصویری که باعث خشک شدن آریانا ی بیخیال و خوشحال شده بود، کنجکاو بودند. اما از بخت بد آیینه فقط برای خود شخص تصویر را نشان می داد و آنها را در مبهمی هرچه تمام تر می گذاشت.

درست همان موقع که حس فضولی هافلپافی ها کمی تا اندکی کاهش یافته بود، صدای لرزان آریانا بلند شد:
- نه، داداش نه!

این سه کلمه که دوتایشان هم تکرار بودند، درجه ی فضولی را دوباره بالا بردند. آریانا خان داداشش را می دید ولی در حال انجام چه کاری؟
- داداش نرو. تو نباشی کی به لیوانایی که با اکسپلیارموس های من شکستن ریپارو بزنه؟

هرچی آریانا بیشتر حرف می زد، کنجکاوی بقیه را بیشتر تحریک می کرد. کجا داشت می رفت؟ اصلا کدام داداشش را می گفت؟
-اون می بینی چی آریانا تو ؟

آریانا اصلا متوجه سوال رز نشد. این قدر در تصویر غرق شده بود که دیگر هیچ چیزی را نمی دید. حتی به یاد نداشت که خودش می گفت باید حواسشان باشد که وابسته ی تصویر شد چون خیالی هست!
- آریانا؟ حالت خوبه؟

آریانا حتی صدای آن یکی رز را هم نشنید! او داشت برادرش را می دید که تنهایش می گذاشت. تنها کسی که با او خوب بود. تنها کسی که دوستش داشت! تنها کسی که او را هم مهم دید حتی با اینکه فشفشه بود! قطره ی اشک کوچکی از روی صورتش پایین چکید و با صدای پایینی که کسی نشنود، گفت:
- نه اّب!

یک دقیقه ی او هم تمام شد و هافلپافی ها هیچ وقت از بزرگترین ترس آریانا سر درنیاوردند. به جای آن سرشان به کس دیگری گرم شد؛ جسیکایی که یک دقیقه اش را شروع کرده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: کتاب خونه ی هافلپاف
ارسال شده در: سه‌شنبه 10 مرداد 1396 23:19
نمایش جزئیات
آفلاین
آلیس از آینه با چشمانی رنگین کمون پرت کن کنار کشید.آریانا قدمی به سمت آینه ی عزیزمون برداشت.من دیگه صبری برای دیدن خودم توی آینه نداشتم.پس سریع جلو رفتم.
_آریانا برو اونور!این حق رو به یه تازه وارد مظلوم بده.

بعد بدون هیچ ملایمتی از استین ، آریانا رو عقب کشیدم و جلوی آینه ایستادم.قفسه ای بزرگ و چوبی براق ،جلوم پدیدار شد.وکتاب هایی که مرتب درونش چیده شده بود.با خود گفت.
_وااای هیچی بهتر از این نیست.یه کتابخونه ی کلاسیک که از کف تا سقف،پر از کتاب های جورواجور باشه.

به اینه نزدیک تر شدم.این رویای همیشگیم بود.من عاشق کتاب و تمام چیز های کلاسیک بودم.
به خلسه ای شیرین وارد شدم.به سمت کتابخانه راهی شدم.کتابی برداشتم و به سمت میز کرم رنگ میان کتابخانه رفتم.داشتم روی ان مینشستم که کسی مرا از جلوی اینه کنار کشید.با خشم به سمتش برگشتم.

_دورا فراموش نکن که این فقط یه خیاله!تو نباید وابستش بشی!
_شبیه داداشت حرف میزنی اریانا!پس چرا این قدر ذوق داری و میخوای بری سمتش؟

اما آریانایی وجود نداشت که جوابم رو بده.آریانا جلوی اینه ایستاده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: کتاب خونه ی هافلپاف
ارسال شده در: دوشنبه 9 مرداد 1396 17:45
نمایش جزئیات
آفلاین
آلیس آرام در برابر آینه ایستاد. او آنقدر آرام رو به روی آیینه قرار گرفت که کسی متوجه نشد.

به آیینه نگریست که یک خانه گرم و نرم را نشان میداد که پنج شش تا بچه کوچولوی گوگولی مگولی مدام از سر و کول در و دیوار بالا پایین میرفتند.
و خودش را دید که در یک دست شش تا پوشک داشت و در دست دیگرش یک شیشه شیر خیلی بزززرگ !
او در حینی که سعی میکرد یک دیگ پز از غذا را بین دستانش نگه دارد با پاهایش روروعک را به جلو هل میداد ...


آلیس که مدهوش این تصویر شده بود، با ذوق و شوق بالا پایین پرید و جیغ کوتاهی کشید.
او منتظر نماند تا آیینه ترس هایش را نشان دهد و با حالت قلبی شکلی به کناری رفت تا در آن رویا غرق شود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلیس در 1396/5/10 13:59:09
اومدم تو ایفای نقش
پاسخ به: کتاب خونه ی هافلپاف
ارسال شده در: یکشنبه 1 مرداد 1396 17:00
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه :هافلی ها یک نمونه از آینه نفاق انگیز رو که هم ترس رو نشون میده هم خواسته رو پیدا کردن و اون رو به خوابگاهشون بردن و به نوبت میرن جلوش وایمیستن تا بتونن خواسته ها و ترس هاشون رو ببینن.
............................................

رز جلوی آینه ایستاد و بعد از یک ثانیه توانست تصاویر مبهمی از خرابه ایی را تشخیص دهد.
تعدادی زیر آوار مانده بودند و تعدادی دیگر لای ملافه سفید بودند. پرچم های زرد پاره پاره همه جا بود و در آن میان میشد تکه هایی از چهره هلگا هافلپاف را تشخیص داد.
رز دوباره با خوشحالی شروع به لرزیدن کرد.
آملیا با لحن مرموزی که می توانست حس کنجکاوی دیوانه کننده ایی را در آن احساس کرد گفت:
-چی شد؟چی میبینی؟
رز به لرزشش ادامه داد و بعد از چند لحظه با خوشحالی شروع به توصیفات دیده هایش کرد:
- همه جا خراب شده، یه زلزله است. توسط خودم !اون دستی که میبینم دست جسیکاست و این هم که مرده رودولفه از اون دور دورا خودمو تشخیص میدم.
این بیچاره ایی هم که داره ناله میکنه خودتی!
توصیفات دقیق رز باعث شد تا دیگران هم شروع به لرزیدن کنند.
رودولف با صدای ضعیفی گفت:
-کس دیگه ایی باهام نمرده؟تو بهشت ساحره هم هست؟
جسیکا دستش را به نشانه سکوت بالا برد و دیگران را وادار به سکوت کرد.
-هیسسس الان دقیقه دوم شروع میشه!
آملیا با دقت به آینه نگاه کرد اما پس از هنگ کردن دوباره به عقب برگشت.
ناگهان رز با شدت شروع به لرزیدن کرد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هافلپاف ایز خفن!
شیپور خواب رودولف دست منه!
صبحا زود بیدار شید شبا هم زود بخوابید!
مراقب تلسکوپ آملیا باشید!اصلا حوصله نداره!
ارباب
بعله!و باز هم بعله...
در پناه هلگا باشید.
همین...
تصویر تغییر اندازه داده شده
تصویر تغییر اندازه داده شده

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: کتاب خونه ی هافلپاف
ارسال شده در: شنبه 31 تیر 1396 17:48
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید


در تالار عمومی هافلپاف، پیچیده بود که عده ای از بچه ها - که کسی نمیدانست چه کسانی یا چند نفر بودند - شب گذشته، موفق شده بودند نسخه ای از آیینه نفاق انگیز را پیدا کرده و بدون هیچ سر و صدایی، آن را به کتابخانه ی هافلپاف منتقل کنند. از زمزمه هایی که شده بود، میشد فهمید کار این نسخه از آیینه، چگونه است:

میگفتند این نسخه، تنها برای "یک دقیقه"، بزرگترین خواسته فرد را به تصویر میکشد و فرد اگر خیلی شجاع باشد، به تماشای یک دقیقه بعد هم که آیینه مشغول نشان دادن بزرگترین ترس فرد است، می نشیند. و بعد از این دو دقیقه، آیینه به صفحه ای تار و مبهم تبدیل میشود که منتظر فرد بعدی ایستاده است.

از آنجایی که از ساعت چهار صبح تا زمان استراحت - بعد از تمام شدن کلاس های یک شیفت- کتابخانه بسته بود، بچه ها مجبور بودند تا بعد از ظهر صبر کنند.

تقریبا هیچ یک از هافلپافی ها، نمیتوانستند سر کلاس های درس، حواس خود را جمع کنند و همه هم مواظب بودند که بحث آیینه، به دیگر گروه ها درز نکند تا خودشان بتوانند بیشترین استفاده ممکن را ببرند.
________________

وقت استراحت فرا رسید، اما بچه های هافلپاف، به جای آن که به سمت میز غذاخوری بروند، به سوی تالار یورش بردند. این کار آنها، برای دیگر گروه ها، بسیار مشکوک بود؛ به طوری که صدای جینی ویزلی شنیده میشد که میگفت:
- این هافلپافیا امروز یه چیزیشون شده!
_______________

بالاخره، همه به در ورودی کتابخانه رسیدند و توقف کردند. آیینه، در انتهای کتابخانه، منتظر هجوم بچه ها بود. بچه ها نگاهی به هم انداختند؛ و هر یک می دانست منظور دیگری چیست... ناگهان همگی به سمت انتهای کتابخانه دویدند. هریک سعی میکرد به هر قیمتی شده، قبل از دیگران به آیینه برسد؛ در این درگیری و کشمکش، رز (زلر)، زودتر از بقیه خود را به آیینه رساند و با خوشحالی، ویبره زدن را متوقف کرد و به آیینه خیره شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!