جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

18 کاربر(ها) آنلاین هستند (14 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
15
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  66 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  143 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  255 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  249 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  332 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  234 خواندن  1 نظر 
wand

روزنامه صدای جادوگر

wand
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: میخانه دیگ سوراخ
ارسال شده در: یکشنبه 5 شهریور 1396 17:20
نمایش جزئیات
آفلاین
گفتن باید حتما اعلام آمادگی کنیم.
برای دوئل با آرسینوس اعلام آمادگی می‌کنم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: میخانه دیگ سوراخ
ارسال شده در: یکشنبه 5 شهریور 1396 12:32
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه: فقدان
حریف: آنجلینا جانسون


- فزون تر!

آقای زاموژسلی به حشره سیه چرده اخم کرده و سعی در باز تر کردن دهن دینگ کرد.
روده دینگ هویدا شد.

- نمی باشد!


آقای زاموژسلی با ناراحتی و اضطراب انگشتانش را از طرفین دهان جانور خارج کرد.
حشره با تعجب از آن که چه چیزی اش کم شده، دستی به امحا و احشاء اش کشید.

- کجای پنهانش نموده ای؟

مرد انگشت اتهام را به سوی جانور گرفته بود، اما حشره توجهی نکرده و راضی از تکاملش، به سوی لادیسلاو لبخند زد.
ارتکاب جرم از چنین موجود سرخوشی بعید به نظر می رسید و این امر آقای زاموژسلی را کلافه تر می کرد. مگر غیر از آن جانور چه موجود موذی دیگری در خانه او وجود داشت؟
چراغی بالای کلاه مرد روشن شد!
مرد اما بی توجه به چراغ کلاه را از سرش برداشته، آن را در هوا تابی داده و به سرعت آن را روی سرش گذاشت.
- اعتراف نمای، باد آ!

و باد اعتراف کرد.
- بوخودا من نبودم!

باد قسم خورده بود، پس یقینا بی گناه بود!
اما آقای زاموژسلی به این سادگی حرف کسی را قبول نمی کرد، پس از بین موهایش، نگاهی به درون کلاه انداخت.

باد:

مرد کلاه را از سر برداشته و مقابلش گرفت، باد نیز پا به فرار گذاشت.
مرد مغموم و خسته نگاهی به کلاهش انداخت، به کلاه اطمینان داشت، سال ها در کنارش زیسته بود، اسرارش را با او شریک شده بود.
- کلاه آ... غیرمغرضانه در نزد شما نمی باشند؟ گویی حواستان مبوده و...

کلاه با اندوه به مرد نگاهی کرد، این خود پاسخی صریح بود، نه!
آقای زاموژسلی کلاه را زیر بغل زد و با گام هایی خسته که آن ها را روی زمین می کشید، به سوی پنجره رفت. پنجره را بالا کشید و روی لبه آن نشست. دو زانویش را به آغوش کشید و نگاه پر از آه و اندوهش را به دوردست ها دوخت، به جایی که خورشید سرخ آرام آرام پایین می رفت. شاید اگر به جای آن به آینه چشم می دوخت...
به چشم هایش...
آه اش را باز می یافت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: میخانه دیگ سوراخ
ارسال شده در: شنبه 4 شهریور 1396 22:36
نمایش جزئیات
آفلاین
- برای بهتر شدن درستون و یادگیری بیشتر طلسم ها، جلسه ی بعد با هم دوئل خواهید کرد. کلاس تموم شد برید دیگه.

بچه ها با تعجب از کلاس خارج شدند.

جلسه بعد

قرار بود با استفاده از قرعه کشی رقبا انتخاب شوند.
گرگروری گویل رقیبش آدر کانلی بود و لادیسلاو ژاموسلی رقیبش آنجلینا جانسون بود و لیسا هم باید با آملیا فیتلورت دوئل کند.

-خب حالا نوبت دوشیزه تورپین و دوشیزه فیتلوورته.

لیسا و آملیا از بین جمعیت بلند شدند و رو به روی یکدیگر قرار گرفتند.

-یک...دو...سه! شروع کنید.

با فریاد پروفسور بودلر دوئل شروع شد.

-اکسپلیارموس!
-فیدلیوس چارم!

آملیا سعی داشت لیسا را خلع سلاح کند ولی لیسا موفق شده بود آن را منحرف کند.

-نمیتونی منو شکست بدی... استابفی!

با جاخالی دادن آملیا طلسم لیسا به دیوار برخورد کرد.

-دیفیندو!

طلسمی که لیسا به سمت آملیا فرستاده بود، عمل کرد. چوبدستی او کاملا متلاشی شد و به چندین جا پرت شد.
همه با تعجب به لیسا نگاه کردند.

-چیه خب؟ خودش هفته ای یه بار چوبدستی عوض میکنه. اینم روش!
- خب با این اوضاع فکر کنم برنده ی این دوئل لیسا تورپینه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
قهر،قهر،قهر تا روز قیامت!
پاسخ به: میخانه دیگ سوراخ
ارسال شده در: شنبه 4 شهریور 1396 21:01
نمایش جزئیات
آفلاین
« دوئل »


با غصه ای وصف ناپذیر، روی تخته سنگ بزرگی، درپارک نشسته و به چیزی که قرار بود اتفاق بیفتد، فکر میکرد؛ تا دقایقی دیگر، باید با کسی که تا همین ماه پیش برادرش بود و حالا، یکی از مرگخواران و به عبارتی، یکی از دشمنانش، به حساب می آمد، دوئل میکرد.

آه عمیقی کشید و سرپا ایستاد. دیگر باید می رسید.

- انتظار نداشتم قبل از نیمه شب اینجا باشی!

نمیخواست برگردد و با گوینده این جمله روبرو شود، اما چاره ای نداشت. موهایش را که بر اثر باد، در صورتش ریخته بودند، کنار زد و نگاهی به برادرش انداخت؛ دیگر اثری از زخمهایی که بخاطر سروکله زدن با موجودات عجیب و غریب در سر و صورتش دیده میشد، نبود؛ بلکه اثراتی از مبارزات وحشیانه، از سرتاپایش پیدا بود.

- نمیخوای شروع کنی؟ میخوای تا صبح منو برانداز کنی؟

آملیا چوبدستیش را بیرون آورد؛ دستانش میلرزیدند. امیدوار بود مایکل، همین حالا اورا بیهوش کند، یا راهش را بکشد و برود... اما این اتفاق قرار نبود بیفتد. مایکل قبل از چوبدستیش را آماده کرده بود.

- استیوپه فای!

آرزو کرد که ای کاش از جلوی طلسم کنار نرفته بود؛ اما نباید می باخت، حال که از طرف پدرش فرستاده شده بود. با عصبانیت، جلوتر رفت:
- چطور به خودت اجازه دادی بهمون خیانت کنی؟ اکسپلیارموس!
- میبینم هنوز طلسمای ابتدایی استفاده میکنی! براچیابیندو!

از وقتی به مرگخواران پیوسته بود، دل و جرئت بیشتری پیدا کرده و تمرینات بیشتری هم انجام داده بود.

- کروشیو!

انتظار این یکی را نداشت؛ دیگر انتظار نداشت. فقط فرصت کرد از جلوی طلسم کنار برود و با عصبانیت، پاسخش را داد.
- ریلاشیو!

دفع این طلسم برای مایک، کار ساده ای نبود، اما پس از کنار زدن اخترهای مرگبار، خنده نفرت انگیزی کرد.
- واقعا فکر کردی با این طلسمای ساده، ميتوني حریف من بشي؟ ديگه نمیتونی! اینسندیو!

لبه رداي آملیا آتش گرفت. با طلسم آگوامنتی، جلوی آتش را گرفت، اما نه آتش خشمی که در درونش به وجود آمده بود:
- انگورجیو!
- پروتگو!

طلسم به آملیا برگشت و او، با قدرت به عقب پرتاب شد. مایکل رویش را برگرداند و به اطراف نگاه کرد؛ درختان، نیم سوخته شده و وسایل بازی بچه ها، کاملا از بین رفته بودند. نگاهی دیگر به آملیا انداخت که کنار تخته سنگی، بیهوش افتاده و چوبدستی دو نیم شده اش هم کنارش بود.

مایکل، با نگرانی، نگاهی به آملیا انداخت؛ میخواست نزدیک شود و نبضش را بگیرد، اما فکر میکرد که شاید این، برخلاف عادت مرگخواران است. پس بار دیگر، نگاهی به آملیا انداخت و با نگرانی دور شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آملیا فیتلوورت در 1396/6/5 0:17:57
پاسخ به: میخانه دیگ سوراخ
ارسال شده در: شنبه 4 شهریور 1396 01:52
نمایش جزئیات
آفلاین
هوای میخانه پر از دود قلیان و چپق بود.
فضای میخانه هم البته بسیار شلوغ بود. به طوری که نه تنها جایی برای سوزن انداختن نبود، که حتی مولکول های دود موجود در هوا هم به شدت به دنبال راهی برای خلاصی از آن وضعیت میگشتند.
در همان وضعیت، در میخانه باز شد.
مرگخوار نقاب دار، خواست وارد شود، اما با هجوم ناگهانی دود موجود در میخانه به درون سوراخ های بینی نقابش، یک قدم به عقب رفت و حتی به سرفه افتاد.
اما بعد، خود را جمع و جور کرد وارد شد و مستقیم به سوی میزی در گوشه میخانه رفت.

میز شاید در نگاه اول خالی به نظر میرسید، اما در واقع خالی نبود. حشره ای کوچک و آبی رنگ، در حالی که داشت به وسیله دستمالی کوچک بال هایش را برق می انداخت، روی میز نشسته بود.

آرسینوس صندلی پشت میز را عقب کشید، روی آن نشست، و چشم در چشم لینی خیره شد.
- سلام لینی.
- سلام آرسی.

دو مرگخوار برای چند ثانیه دیگر به یکدیگر نگاه کردند.
سپس لینی گفت:
- تو حاضری؟
- من حاضر به دنیا اومدم. با کراوات و نقاب و ردای رسمی از شکم مادرم خارج شدم حتی.

پس از بیرون آمدن این سخن از دهان آرسینوس، دو مرگخوار، کاغذ پوستی هایی از جیبشان بیرون آوردند، و شروع به پر کردن درخواست های دوئلشان کردند.
کاملا همزمان و هماهنگ.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: میخانه دیگ سوراخ
ارسال شده در: جمعه 3 شهریور 1396 21:34
نمایش جزئیات
آفلاین
باد موهاي دختر را به بازي مي گرفت؛ لا به لايشان پرسه مي زد و در پيچ هايش قايم باشك مي كرد. گوش هايش از صداي هياهوي بيرون كابين پر بود و چشمانش چيزي به جز قلعه ي بزرگ و باشكوه نمي ديد. هنوز چند دقيقه اي تا غروب قلعه مانده بود، هنوز چند دقيقه اي براي سير تماشا كردن هاگوارتز داشت.

يك دقيقه ي اول

توي دستشويي تاريك و نم دار بيت زوپس نشسته بود و به فراز هايي از وصيت نامه ي عله گوش فرا مي داد:
- بند ويزليم، صفحه ي پاترم؛ هرگونه تصوير ساحرگان باكمالات به دليل سو استفاده ي رودولف در هاگوارتز ممنوع مي باشد. بي كمالات هاشون مشكل ندارن.

نوك چوب دستي اش را به صورت گوينده نزديك كرد تا بتواند او را دقيق تر ببيند. چشم در چشم خسته اش، پرسيد:
- دستشويي چرا عله؟
- عله و آوادا! عله و زهر نجيني! عله و جادوگران! قديما هركي مي گفت عله آوادا مي خورد. حالا نمي دونم چرا همه مي گن عله؟
- چون دارن هويج ها دم؟

***


دقيقه ي دوم

با لاكرتيا لب پنجره هاي مجازي نشسته بود و پايش را تاب مي داد. دوستش چيزي به سمتي گرفت؛ شكلات!

- بيا! كيت كته. تنها چيز خوب گندزاده ها. بلاخره عقل شون رسيد كه شكلات گربه اي درست كنن.

همان طور كه به چشم هاي گرم و گربه اي دوستش خيره شده بود، اجازه داد كه شكلات در دهانش آب شود؛ مزه ي دوستي مي داد!

***


دقايق بعدي!

- مو هاتو آتيش مي زنم!

در حالي كه سعي مي كرد تا حد امكان دور از فندك وندلين باشد، پرسيد:
- چرا؟
- چون من خود آزارِ مردم آزارم!

او بدو و وندلين بدو!

***


زير اسپيلت جديد هافلپاف از بهترين تابستان ممكنه لذت مي برد كه شنيد:
- تو كه اينقدر به ارشيد علاقه داري، نمي خواي با من ارشد هافل شي؟

برگشت و چهره ي مصمم ولي مهربان رز را ديد. مي دانست كه چه بخواهد و چه نخواهد؛ فردا سينه بند ارشدي را تحويل خواهد گرفت!
- در صورتي باشي فقط كه نكنم خراب.

***


خسته و تازه برگشته از كلاس نصفه شبي تاريخ جادوگري، با قمه كش لم داده روي كاناپه مواجه شد:
- چرا شماها بيدارين؟ برين بخوابين كه فردا بتونين همه كلاسا رو شركت كنين.
- محض راضي هلگا رودولف! مي شه به ما ها يه بار هم كني ابراز علاقه خاص جاي فرستادنمون به تخت؟
- غر دارم!

***


به سوْال صاحب ماگت فكر مي كرد، تا حالا پشت بام را ديده بود؟ اطمينان از جوابش نداشت ولي حتما تا چند دقيقه ي ديگر مي ديد.

به دنبال بودلر ارشد روي بام هاگوارتز نشست و به زير پايش خيره شد.
پشت بام ترسناك بود. اگه مي افتاد...
اما مي ارزيد به خنكي باد، تپلش قلب و بوي قاصدك در هوا!

- من پادشاه پشت بوم هاي دنيام!

***


- رز!
-ها؟ بله؟ كردم اشتباه كجا رو؟

ليني بعد از آن همه خطا و به چارت كشيدن هري پاتر، باز هم بهش اعتماد داشت. يعني به او كه نه، به پشتكار هافلپافي اش.

***


توي گوشه ها سرك مي كشيد، به دنبال شخص خاصي بود. كسي كه هميشه اين جا ها بود كه كمكش كند. كسي كه هر وقت مشكل داشت ازش راهنمايي بخواهد.

- ويلبرت؟
- هوم؟

***


وسط كلي كتاب بي خود و باخود ويبره مي زد و داد خانم پينس را در مي آورد كه چرا دوباره با ويبره هايش كل قفسه را پايين آورده. اما اين بار او تنها كسي نبود كه به اين خاطر از كتابخانه به بيرون پرت مي شد. بودلري از نوع آرامش هم به دليل بيرون آوردن زيادي كتاب ها به او پيوست.

- زنده باد!

***


- پروف ازينا، ازونا! آها بيا! چپ، راست؛ راست، چپ.

دامبلدور پير خطاب به دختر روي ويبره اي كه از صبحِ اول صبحي تا الان كه دو صفر بود سعي داشت مجبورش كند كه ويبره برود، براي بار صدم گفت:
- يار روشنايي به اين تن پير رحم كن. بيا برتي بزن!

دختر، همچنان ويبره زنان برتي باتي در دهان گذاشت و نظر داد:
- مي ده طعم ويبره!

لا به لاي آن ريش بلندِ سفيد، آلبوسكي نشسته بود كه از قضا ويبره زدن را دوست داشت. دامبلدور برتي ديگري برداشت، واقعا طعم ويبره مي داد.

- دلير ققنوس يه بار ديگه بگو بايد چيكار كنم؟

***


- ماسكم خراب شد!
- ستاره ها مي گن...
- عزيز دلت دورا.

شور و شوق تازه وارديشان لبخندي بت لبش آورد. چه شانس خوبي داشتند، چه شانس خوبي داشت كه هافلپافي بود.

***


زمان زيادي از ناپديد شدن قلعه مي گذشت اما سيل خاطره هنوز هم به ذهني سرازير مي شد. گيتار گيديون و لقب هاي اهدايي يوآن به تلافي " يوعن " صدا زدنش را به ياد آورد. شب بيداري هايي كه حاصل مشغول شدن فكرش به زير نقاب جيگر با گاف مكسور بود.
بيشتر از همه ي اين ها، گرماي شومينه، صميمت بچه ها و دنجي فضاي تالار هافلپاف در ذهني مي آمد.

جادو نه در چوب دستي اش بود و نه در وجودش؛ جادو واقعا در هاگوارتز بود، مهار شده پشت در هايش!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رز زلر در 1396/6/3 21:38:20
پاسخ به: میخانه دیگ سوراخ
ارسال شده در: دوشنبه 30 مرداد 1396 00:02
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام استاد ما از این دانش اموزایی سال بالایی پرو ایم که فقط جلسه اخر واسه نمره میایم.

درخواست دوئل با آستوریا گرینگرس! باخودشون هماهنگه ولی تایید نکردن. اگه اومدن اینجا و تایید کردن که بی زحمت یه موضوع خوش پتانسیل بذارید جلو دستمون.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هافلپافی خندان
تصویر تغییر اندازه داده شده



دنیا چو حباب است ولکن چه حباب؟! نه بر سر آب، بلکه بر روی سراب.
آن هم چه سرابی، که بینند به خواب آن خواب چه خواب؟ خواب بد مست خراب.
پاسخ به: میخانه دیگ سوراخ
ارسال شده در: یکشنبه 29 مرداد 1396 22:34
نمایش جزئیات
آفلاین
اوه! لادیسلاو و آنجلینای عزیز!
خوش اومدین!

سوژه‌ی شما: [باتشکّر از مرحومِ لُرد] «فُـقـــدان»
نقل قول:
یک وسیله، شخص یا هر موجودی که برای شما بسیار عزیزه به شکلی ازتون گرفته شده. می تونین گمش کرده باشین...می تونه دزدیده شده باشه...یا اشتباها به کسی داده باشینش. فرقی نمی کنه. یعنی لازم نیست حتما اجبارا گرفته شده باشه.
و تصمیم با خودتونه که در پایان بدستش بیارین یا بفهمین که چه اتفاقی براش افتاده یا نه.


توضیحِ بیشتری نیاز نیست؛ هر دو نویسنده‎ی توانایی هستید. اما می‌خوام تاکید کنم؛ سوژه پتانسیلِ خوبی داره؛ خودتون رو آزاد بذارید؛ بی‌هیچ محدودیّتی درباره‌ی سوژه بنویسید.

-------
برای جلوگیری از اتلافِ وقتِ شما ملّتِ غیورپرور، برخلافِ آیین‌نامه ()، بدونِ اعلامِ آمادگیِ «رسمی» آنجلینا، سوژه داده شد. اما برای نفراتِ بعدی، لطفاً حتماً و قطعاً هر دو نفر، اعلام آمادگی کنن.

موفق باشید!
و زنده...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاوس بودلر در 1396/5/29 22:53:43
تصویر تغییر اندازه داده شده
[
تصویر تغییر اندازه داده شده

بنفش! [ ]

پاسخ به: میخانه دیگ سوراخ
ارسال شده در: یکشنبه 29 مرداد 1396 13:58
نمایش جزئیات
آفلاین
آمادگی خویش اعلام می داریم،
جدالی با آنجلینا جانسون ز تبار گریفیون از بهر کلاس طلسمات و وردان جادویی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: میخانه دیگ سوراخ
ارسال شده در: شنبه 28 مرداد 1396 18:47
نمایش جزئیات
آفلاین
یک روز، زیرِ یک سقف!
حریف:آدر کانلی

گویل بعد از خوردن معجون قدرت معجون ساز مورد علاقه اش به طرز عجیبی ضعیف شده بود!
اونقدر که حتی نمیتوانست دستگیره در اتاقش را پایین ببرد و از اتاق خارج شود!
پس بعد از تلاشی بیست دقیقه ای بلاخره دست از تلاش برداشت.

-زورت نمیرسه بازش کنی؟

گویل به مومو(ساحره ای که همه جا همراهش بود)نگاهی انداخت و سرش رو به نشانه نه تکان داد.

مومو خندید:
-حتی زور منم از تو بیشتره!
گویل اخم کرد:
-پس چرا بازش نمیکنی؟
خنده مومو هم جاش رو به اخم داد:
-چون وقتی از اون معجون نخوردم ریختی تو غذام!

چاره ای نبود!
حتی زور جفتشان هم کافی نبود!
انگار باید تا بعد از برگشتن بقیه منتظر میموندن!

گویل نگاه مشکوکی به سوهان دست مومو که شدیدا آشنا بود انداخت و گفت:
-اون مال استاد آستوریا نیست؟
مومو با حرکت سرش تایید کرد و گفت:
-خوشکله نه؟

گویل صبری کرد.
باز هم صبر کرد.
خیلی صبر کرد!

اما نتواست بیشتر صبر کند و گفت:
-استاد آستوریا منو میکشه

کمی دور اتاق دوید اما ناگهان چشمش به قمه خورد!

آب دهانش رو قورت دادم و گفت:
-اینم قمه رودولفه؟
مومو نگاهی به قمه انداخت و گفت:
-آره بعد از رفتنش کش رفتم ازش

گویل باز هم چرخید!
مومو تقریبا از هر کسی چیزی داشت!
با دیدن پاتیلی که پوست ماری در آن بود بیهوش شد!
وقتی به هوش آمد مومو را بالای سرش دید.

با ترس پرسید:
-اون پوست نجینی بود توی پاتیل استاد هکتور؟
مومو فورا ذوق کرد:
-آره!خوشکل بود نه؟

گویل هیچ نمیدید.
یعنی میدید!
فقط از زیر نیم کیلو اشک میدید!

با بغض گفت:
-چطور دلت اومد...اون مار زندگیه من بود!دختر لرد!هوراکراکس لرد!
مومو صبر کرد تا گریه و زاری های گویل تمام شود و بعد گفت:
-کاریش نکردم!پوست انداخته بود!
گویل سریعا بلند شد:
-یعنی نجینی زندست؟
مومو بعد از زدن عینکش ژستی گرفت و گفت:
-از اونجایی که گریفندوری های متشخص دستشون رو به خون کسی آلوده نمیکنن پس آره!زندست!

گویل سریعا در را باز کرد و بیرون رفت.
انگار اثر معجون هکتور از بین رفته بود!

نگاهی به مومو انداخت و گفت:
-میخوام برم پیش بانو نجینی!میای؟

مومو سرش را به نشانه تایید تکان داد
گویل و مومو سوار نیمبوس 2003 گویل شدند به سمت خانه ریدل ها پرواز کردند

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گرگوری گویل در 1396/5/28 20:13:50

"تنها ارباب است که میماند"