
- بیب بیب بیب... مشترک مورد نظر در شبکه موجود نمیباشد. دِ پاترونوس ست ایز آف. بیب بیب بیب...
- جواب نمیده؟
- کی جواب نمیده؟
آنجلینا و جینی از جا پریدن. مالی به طرز تهدید آمیزی، با ماهیتابه پشت سرشون ایستاده بود. چاره ای نداشتن جز این که با اکراه، ماجرا رو براش توضیح بدن. مالی بعد از شنیدن ماجرا، از جا بلند شد.
- شما تا وقتی بهترین تیم تجسس دنیا رو دارین، به مون زنگ میزنین؟
- بهترین تیم تجسس؟
مالی با انگشتاش سوت زد و یه کاسه سوپ پیاز رو تو هوا چرخوند. طولی نکشید که دور و برش پر از بچه ویزلی شد که توی هم وول میخوردن و صدای توله گرگ در میآوردن و یکی یکی میپریدن تا کاسه سوپ رو به دندون بگیرن. آنجلینا از رفتار مالی خوشش نیومد، چون به هرحال اون همسر جرج بود و تعدادی از بچه ویزلی ها، بچه های خودش بودن، ولی به هوش مالی آفرین گفت.
- من یه عالمه از این سوپ برای مراسم درست کردم. هر کسی عمو هری رو پیدا کنه، جایزه میگیره! حالا کی میخواد عمو هری رو پیدا کنه؟
بچه ویزلی ها مثل
* * *
- سیل اومده! جونتونو بردارین و فرار کنین!
مردی توی کوچه دیاگون اینو گفت و سوار جاروش شد و فرار کرد. در کسری از ثانیه، سیل بچه ویزلی ها از دیاگون گذشت و چیزی جز خرابه بر جا نذاشت. بچه ویزلی رهبر که دفترچه نقاشی توی دستش بود، مداد شمعی صورتیشو از پشت گوشش درآورد و روی برگه، چیزی رو خط زد که ظاهراً به زبون کودکان، معنی «کوچه دیاگون» میداد.
- خب، اینجا هم نبود. تا الان همه جا رو گشتیم که.
- یه جا رو نگشتیما.
بچه ویزلی دیگه راست میگفت. خط خطی صورتی توی دفتر بچه ویزلی رییس که به معنی «خونه ریدل ها» بود، هنوز خط نخورده بود.
- پیش به سوی پیدا کردن عمو هری!
دقایق کوتاهی بعد - خونه ریدل ها!
- چه کسی جرئت کرده آرامش ما و فرزندمان را بر هم بزنه؟
لرد سیاه اونقدر عصبانی بود که یادش رفته بود ردای خفنشو روی لباس خواب یه تیکه عروسکی ش بندازه و دمپایی ابری و کلاه خواب و منگوله دارش رو هم در بیاره. ولی ظاهراً خیلی مهم نبود. مرگخوارا خیلی سرشون شلوغ تر از این بود که متوجه بشن. دریایی از بچه ویزلی ها توی خونه به راه افتاده بود. بعضیا روی سر و کله مرگخوارا پریده بودن، بعضیا ریخته بودن توی آشپزخونه و بعضیا اتاقا رو تخریب میکردن. لرد با دیدن این صحنه، دهنش از تعجب باز موند. باید فکری به حال این اوضاع میکرد. سریع با چوبدستیش، ردای سیاه ترسناکشو ظاهر کرد و دستور تشکیل جلسه فوری داد.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج


پدر جان شما هم باید حتماً کل شهر رو میاوردی اینجا حال و روز ما رو ببینن که همین چهارمثقال عزّتمون هم از بین بره؟














بیا این سینی حلوا رو بگیر ببر از مهمونا پذیرایی کن، من و خاله آنجلینا دو دقیقه میریم اتاق بابای گور به گور... در گور آرامیده ات!