جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
ماراتن هری پاتر
تولد 22 سالگی
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
شبکه پرواز
فن‌ فیکشن‌ها
×

آنلاین‌ها

18 کاربر(ها) آنلاین هستند (10 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
16
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

شبکه پرواز

×

فن‌ فیکشن‌ها

wand

روزنامه صدای جادوگر

wand
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: جمعه 21 مهر 1396 01:07
نمایش جزئیات
آفلاین
بذار همه چی رو برگردونیم از اول...


از خواب پرید!
چند ثانیه ای طول کشید تا بتواند فضا و زمانی که در آن بود را درک کند!

نگاهی به اطراف خود انداخت...اتاقی که چهار دیوار سیاه داشت...دربی فلزی روی یکی از دیوارها که به نظر میرسید سالها باز نشده...سقفی بدون چراغ...کف اتاق را سنگ های لخت و زمخت تشکیل داده بود و تنها روزنه اتاق سوراخی کوچک با میله های فلزی بود که نور مهتاب را به اتاق منتقل میکرد!

نیاز به فکر کردن بسیار نداشت..این همان جایی بود که سالها به جز آن، جایی دیگر نبود...یکی از سلول های آزکابان!

از روی تکه چوبی که قرار بود نقش تخت را در آن سلول بازی کند برخواست...ابعاد سلول زیاد نبود...شاید چهار یا پنج متر...اما این باعث نمیشد که او در سلول قدم نزند!

در حالی که قدم میزد، دست بر سر و رویش میکشد...چند بار خودش را به ارامی به دیوار کوبید...به نظر میرسید که می خواست ببیند هنوز زنده است یا نه!
و بعد از چند دقیقه بر روی تخت نشست و به دستانش خیره شد..هنوز زنده بود، اما چر؟!

نمیدانست چه چیزی در آینده انتظارش را میکشید...تنها چیز قطعی در زندگیش مرگ بود...و مشکل همینجا بود..او هنوز زنده بود!

میدانست چه چیزی او را زنده نگاه داشته...میدانست که امید به چه کسی او را زنده نگاه داشته...میدانست که وجود داشتن چه کسی باعث وجود داشتن او بود!

دوباره از تخت خود برخواست و به سمت حفره ایجاد شده در دیوار حرکت کرد...تنها چیزی که چشمانش از آن سوراخ میدید دریایی سیاه و اسمانی نیمه ابری بود که گاه روی ماه را میگرفت و گاه ستاره ها. اما به جز چشمانش...

رودولف میدانست که او هیچ چیز به مانند گذشته نمیشد،چون حالا گذشته نیست...اما او هنوز زنده بود..این را هم میدانست!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: پنجشنبه 6 مهر 1396 22:36
نمایش جزئیات
آفلاین
روز افتابی و دلنشینی بود ولی...ولی دیگه صدای هیچ سازی نبود که گوش هافلیان رو کر کنه.
دیگه هیچ صدای سازی نبود که هافلیان رو باهاش بیدار کنه.
دیگه هیچ موسیقی و نتی نبود، چون که کسی که ان رو میزد، حال خیلی بدی داشت.
پوکر و ناراحت بود.
بله دافنه بود که بسیار ناراحت و پوکر هم بود البته.:(
همون جور که دافنه با حال خراب در حال نگاه کردن به کتابش بود ناگهان سنگینیه ی چهره ای رو در بالای سرش احساس کرد.
اول فکرکردکه جسیکاس و اومده دوباره مسخرش کنه ولی وقتی اومد بگوید که"جسیکا،حال دعوا کردن با تورو ندارم پس لطفابرو."و همین که سرش رو از کتاب برداشت، دید که اون شخص جسیکا نیست، بلکه املیا و رز هستن.
-دافنه یه چند روزی هست که عجیب شدی، دیگه ساز نمیزنی.میشه بپرسم چرا؟
-احساس میکنم ذاتم پلید شده.:/

رز در حالی که سعی میکرد، دافنه رو دلداری بده، جسیکا با دورا از شیندن این جمله خیلی خوشحال شدن.
-واقعا فکر میکنی، ذاتت پلید شده؟

رز لگیدی به پای دورا زد تا اورو ساکت کنه، او از این قضیه زیاد خوش حال نبود ولی سعی میکرد که درک کنه.
-مطمین باش که هرتصمیمی بگیره، ما پشتت میمونیم.:)

دافنه سکوت کرد و گذاشت نسیم به او خورد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: دوشنبه 3 مهر 1396 00:22
نمایش جزئیات
آفلاین
جلوی در ایستاد...

خسته نبود. مسافت زیادی طی نکرده بود. در واقع، در تمام این مدت همان اطراف گشت می زد. توقفش هم به دلیل خستگی نبود. شاید می خواست طعم هر لحظه را بطور کامل حس کند.
-پشیمون نشم...فقط پشیمون نشم...

در را باز کرد و وارد شد.

به همین سادگی. نه مانعی...نه مخالفتی...


از کنار دکه ای خاک گرفته با شیشه های شکسته عبور کرد. کسی داخل دکه نبود. این را به خوبی می دانست.

خیلی چیزها بود که این بار می دانست...

هدفش کاملا مشخص بود. سرعت قدم هایش آهسته نشد. تند و مصمم وارد ساختمانی که متروکه به نظر می رسید شد، و یک راست به طبقه سوم رفت.

در طول مسیر هیچ کس را ندید...هیچ کس!

به طرف اتاقی در انتهای راهرو رفت و درش را باز کرد. قفل نبود. همانطور که فکر می کرد.
داخل اتاق...
نیازی به تماشا نبود. نیازی به جستجو نبود. اتاق را به خوبی می شناخت. هیچ تغییری نکرده بود. بجز...
موجود سیاه رنگی که روی میزش دیده می شد.

-هنوز این جایی؟

عنکبوت لبخندی زد.
-باید مطمئن می شدم رسیدی...

-خب...الان که دیدی. رسیدم.

نگاهی به سر تا پای عنکبوت انداخت. نگاهی که نهایت سعی اش را کرد که تحقیر آمیز باشد.
-با این قد و قواره...واقعا فکر کردی می تونی جای منو بگیری؟

عنکبوت جستی زد و از روی میز پایین آمد. حالا کوچکتر به نظر می رسید! ظاهرا برایش اهمیتی نداشت.
-مگه خودت همینو نمی خواستی؟ تلاشمو کردم. فکر می کنم موفق شدم. این ناراحتت می کنه؟

ناراحتش می کرد...ولی نه به دلیلی که عنکبوت تصور می کرد.
-خب...دل کندن از چیزای بد، راحت تره. راستش...اولش...فکر نمی کردم ازت خوشم بیاد. اصلا فکر نمی کردم بخوام باهات بمونم. ولی الان می خوام. همینه که کار رو سخت تر کرده. تو یه عنکبوت بودی...زشت و بی ارزش و ضعیف...این چیزی بود که می خواستم بشم...دقیقا اون جوری پیش نرفت که فکر می کردم.

جلوی پنجره رفت. پشت به عنکبوت ایستاده بود.
-تازه...تو زیاد به قول و قرارمون پایبند نموندی...مگه قرار نبود یه گوشه ای برای خودت زندگی کنی؟ مگه قرار نبود بی رنگ بمونی؟ جلب توجه نکنی؟ این بی رنگه؟ الان این جا چیکار می کنی؟

-خودت می دونستی که نمی تونستم. تو همیشه سیاه بودی. من همیشه سیاه بودم. هیچکدوممون نمی تونیم اینو انکار کنیم.

جادوگر، به طرف عنکبوت برگشت. چشمان هر دو سرخ رنگ بود. مصمم و شعله ور...
فقط یک قدم با عنکبوت فاصله داشت.
یک قدم، که برای یکی از آن ها مرگبار محسوب می شد.

بعد از کمی مکث، کمی فکر و کمی تردید، آن قدم را برداشت! بلند و محکم!

در اولین نگاه این طور به نظر می رسید که عمر عنکبوت همین جا به پایان رسیده...

ولی قدمش درست در کنار عنکبوت فرود آمد.

لزومی نداشت این موجود کوچک و ضعیف را بکشد.
-نگران نیستم. تو فقط یک ماه و چند روزته...هیچوقت نمی تونی از پس من بر بیای. برای همین، بیخودی فکر مقاومت به سرت نزنه. نمی کشمت...خودت می دونی که باید چیکار کنی... نه؟

خوب می دانست.

عنکبوت فقط یک ماه و چند روزش بود...شمردن بلد نبود...ولی لرد سیاه که اشتباه نمی کرد.
در همین مدت کوتاه، به خوبی آموخته بود که وقتی وقت رفتن رسید، باید رفت!

به طرف پنجره رفت. نگاهی به پشت سرش انداخت. به خاطرات کم ولی بسیار باارزشش...و پایین پرید.

لرد سیاه خوب می دانست که تار ظریف و نازکش او را به سلامت به زمین خواهد رساند. و بعد می رفت. برای همیشه.

باز، وقت رفتن رسیده بود...شاید هم برگشتن...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: یکشنبه 26 شهریور 1396 02:03
نمایش جزئیات
آفلاین
روی زمین، میان انبوهی از لباس، کاغذ و قلم پر نشسته بود. یکی از کاغذ  ها را به دست گرفته بود و نمی دانست با آن چه کند...
ذهنش آشفته بود. هزاران فکر دور سرش می چرخید.

نقل قول:
کارنامه کنکور همتونو همینجا منتشر خواهیم کرد!

قلم پر تندویسش، خودش را به سر و صورت او می کوباند تا شاید بتواند توجهش را جلب کند و او را، از افکارش بیرون بیاورد.

-نه، نمیشه. اونجا رو دیگه نمیبینه.

قلم پر مقداری روی هوا به این طرف و آن طرف رفت و دور خود چرخید، سپس دوباره به صورت او حمله کرد.

قلم را از بالایش گرفت و از صورتش دور کرد.
-دیگه داری بد قلقی می کنی ها! نکنه دلت میخواد به سرنوشت قبلی دچار شی؟

قلم پر رو به گوشه ی اتاق کرد و از ترس به پرهایش تکانی داد.

-چی داشتی می گفتی؟... نمیدونم، بد هم نیست. شاید اگه بذارمش رو اون تار عنکبوت گوشه ی اتاق ببینه.

از جا برخاست و به طرف تار عنکبوت هایی رفت که از لحظه ی ورودش تا به حال، هنوز وقت نکرده بود تمیزشان کند.
کاغذ را همانجا، میان تارهای عنکبوت، گذاشت. پس از اتمام کارش، قدمی به عقب برداشت تا نتیجه را ببیند.
-خوب شد. بریم.

و در حالی که کف اتاق زیر پایش جیر جیر می کرد، از در خارج شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده

Only Raven
پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: چهارشنبه 22 شهریور 1396 23:39
نمایش جزئیات
آفلاین
این دفعه تنها خودش بود...
با این که آدم های زیادی، اطرافش در جنب و جوش بودند اما او چیزی نمی‌شنید. آهنگ، همیشه دنیای او و انسان‌های اطرافش را تفکیک میکرد. مانند تابلویی که سردر ذهنش چسبانده باشد...
وارد نشوید!

شهر مثل همیشه، مملو از جمعیت بود. انسان‌های زیادی از جلوی چشمش رد می‌شدند. کسانی که هرکدام به سمت مقصد خود میرفتن، میدانستند که به کجا میروند و میدانستند به کجا تعلق دارند. آن ها از خودشان مطمئن بودند، نیاز به راهنما نداشتند تا متوجه شوند چه کسی هستند.

روی نیمکتی پوسیده نشسته بود. سرش را به تنه‌ی درختی که پشت نیمکت بود، تیکه داد و به برگ های درخت نگاه کرد. نور آفتاب سعی می‌کرد راهش را از میان شاخه‌های درخت تنومند باز کند و به چشم های لایتینا برسد. اما درخت قدرتمندتر از آفتاب بود و سایه‌اش دخترک را نجات میداد.
حتی درخت نیز وظیفه‌اش معلوم بود...

سرش را جلو آورد و به جعبه‌ای که در دستانش بود نگاه کرد. جبعه چوبی و به نظر قدیمی می‌آمد، اما با این وجود سنگین بود. علامت نت موسیقی روی آن حکاکی شده بود. تازه آن را از یکی از خوار و بار فروشی که خریده بود. حتی نمیدانست کاربردش چیست اما به هرحال آن را دوست داشت.
- یعنی چی میتونه باشه؟

از حرفی که زده بود، نیشخندی زد و در جعبه را باز کرد.

هیچ اتفاقی نیافتاد...

جبعه خالی نبود. چندین جسم استوانه‌ای و فلزی نیز در آن وجود داشت که آرام تکان می‌خوردند اما این جذابیتی برا دخترک نداشت. درش را بست و باز کرد، اما باز هم دریغ از اتفاقی خاصی که لایتینا منتظرش بود.
- لعنت بهت اصلا!

با عصبانیت جعبه را کنارش روی نیمکت گذاشت. او ساحره بود چرا باید از این که روش کار یک وسیله مشنگی را نداند عصبی شود؟
سرش را میان دستانش گذاشت و به نوک کفش هایش خیره شد. پایش به تندی تکان میداد و باعث میشد سرش نیز به سرعت بجنبد. خودش هم دلیل این کارش را نمیدانست.
تازگی‌ها خیلی از مسائل را نمیفهمید. درباره اطرافش، آدم ها، خودش! سوالات زیادی در ذهنش رژه میرفتند، گاه و بیگاه فکرش را مشغول میکردند، شب‌ها خواب را از چشمانش می دزدیدند.

چی شد که این شد؟
چی شد که من این شدم؟
یه ساحره که عاشق مشنگ هاس؟
اصلا میشه بهم گفت ساحره؟
من چه جور دختریم؟
اینجا چه خبره؟


مانند کودکی شده بود که در میان جمعیتی گم شده، مادرش را گم کرده. وقتی که چهره مادرش از یادش میرود، خودش را نیز فراموش میکند و... گریه میکند!
اما او روش متفاوتی داشت، او از همان کودکی نیز وقتی آسیب می‌دید هم می‌خندید. انگار دنیا نیز به او میخندید... اما حالا حتی نمیتوانست لبخند بزند. شاید عوض شده بود اما به چه دلیل؟
همین ندانستن کلافه‌اش کرده بود.

When this began
I had nothing to say
And I get lost in the nothingness inside of me


تا به حال انقدر با آهنگ‌هایی که گوش میکرد، احساس همدردی نکرده بود. شاید حالا که کمی نیاز به فکر کردن داشت، به تک تک جمله‌‌‌های خواننده گوش می‌کرد.

انگشتانش را روی شقیقه‌هایش فشار داد و پلک هایش را روی همدیگر فشرد. چیزی نمیدید، فکر میکرد با این روش میتواند به افکار آفشته‌ش دست پیدا کند؛
اما تنها سیاهی بود و سیاهی.

And I let it all out to find
that I'm Not the only person with these things in mind


کاش او هم میتوانست همچین فکری کند.
هرچه سعی میکرد به ذهن آشفته‌اش نظم دهند، تنها نتیجه‌ای که به آن دست پیدا میکرد... غیرقابل تحمل بودن افکارش بود. حتی نمیتوانست تصور کند کسی جز خودش ذهن تا این حد آشفته‌ای داشته باشد.

تا حدی انگشتانش را به سرش فشار داد که حس کرد خون زیر آن ها، از جریان افتاده است. پلک‌هایش را بیشتر به هم فشرد و حرکت عصبی پایش سریع‌تر شد.

Just stuck, hollow and alone
And the fault is my own ,And the fault is my own


آیا او در این مسئله مقصر بود؟
نمیخواست مسئولیت این آشفتگی را به عهده بگیرد، در ذهنش برای فرار از بار تقصیر این ماجرا دست و پا میزد. مانند کودکی که از ترس فریادهای مادرش میدود. او نیز نمیخواست قبول کند که همه‌ی این تنهایی‌ها تقصیر خودش است.
تصویر تک تک کسانی که زندگی‌اش وجود داشتند از جلوی چشمش رد شد، سعی میکرد گناهان را گردن یکی از آن ها بندازد، اما نمیتوانست!

کم کم انگشتانش نیز از فشردن خسته شدند. سرش را از میان دستانش آزاد کرد. چشمانش را باز کرد و نگاهش را از روی خیابان گذراند. یکی از دستانش را زیر چانه‌اش گذاشت و دیگری را بی هدف در موهایش فرو برد. با دیدن این همه انسانی که به قول خودشان همه چیز را "میدانند"، آرامشی به دست نمی‌آورد.

پس دوباره تاریکی دیدگانش را به نور چراغ‌های شهر ترجیح داد.

I want to heal
I want to feel
Like I'm close to something real
I want to find something I've wanted all along
Somewhere I belong


او نیز خواستار این بود که درمان شود. خسته بود، نه تنها جسمش بلکه روحش. حس میکرد بار سنگینی را به دوش میکشد. حقیقتی که او به دنبالش بود، چه بود؟ همیشه دنبال مکانی بود که به آن تعلق داشته است اما هیچ وقت آن را پیدا نکرده بود. هیچ وقت...

دسته‌ای از موهایش را جلوی صورتش فراخواند. شروع به بازی با آن کرد، چشم هایش همچنان بسته بودند اما از پیچاندن موهایش دور انگشتش لذت میبرد. کم کم پاهایش با ریتم آهنگ ضرب گرفتند.

?So what am I
What do I have but negativity
Cause I can’t justify the way everyone is looking at me


به راستی او که بود؟
کسی با توانایی های جادوگری‌ اما بدون توانایی استفاده از آن ها را. کسی که برای حل مشکلاتش، فکرهای غیرمعمولی به ذهنش میرسید. کسی که از کشف وسایل جدید ماگل ها لذت میبرد.
کسی که آدم های اطرافش او را "متفاوت" صدا می‌زدند!

با به یاد آوردن آدم ها، راه نور را به چشم هایش باز کرد و لحظه‌ای جا خورد. دختربچه درست رو به رویش ایستاده بود و با چشمان آبی رنگش به او زل زده بود. دخترک که انگار مدت زیادی بود منتظر باز شدن چشمان لایتینا بود، بالاخره جهت نگاهش را تغییر داد و به جعبه‌ی چوبی نگاه کرد.

لایتینا ذهن دختربچه را خواند، به سرعت دستش را روی جعبه گذاشت. دختربچه اخمی کرد، پشتش را به لایتینا کرد و با قدم هایی که آن ها را به زمین میکوبید دور شد.
دختر ریونکلاوی با بی اهمیتی شانه‌ای بالا انداخت. بدون این که جعبه را ببیند دستی روی آن کشید. خودش نیز متوجه نشد چرا شی انقدر برایش مهم بوده است.

دستانش را در جیبش گذاشت و دوباره سرش را به درخت تکیه داد. دیگر کم کم آفتاب نیز تسلیم درخت شده بود و نورش را بین بقیه ساختمان‌های لندن میکرد.
به برگ لرزانی زل زد. برگ به شاخه‌ی درخت وصل بود و هر ازگاهی هم نوا با نسیم میرقصید. پشت برگ، پشت شاخه‌ها، پشت درخت... آسمان بود. صاف و آبی.

این دفعه دیگر چشمانش را نبست، سعی کرد از منظره اتحاد میان برگ‌های سبز و آسمان آبی لذت ببرد.

I will never know myself
Until I do this on my own
And I will never feel anything else


راه برگشتی نداشت. باید راهی که پیش رویش بود را طی میکرد... باید! نه به خاطر بقیه به خاطر خودش! تا بتواند متوجه شود چه کسی است.

حالا کم کم میتوانست متوجه شود که حرف آدم ها اهمیتی ندارد. هرچقدر هم او را عجیب و متفاوت بنامند. هرچقدر هم که جادوگران به خاطر علاقه‌اش به وسایل ماگلی سرزنشش کنند. اهمیتی نداشتند...
او لایتینا فاست بود!

لایتینا همچنان به برگ زل زد. انگار او نیز از بار نگاه دختر خسته شد؛ خودش را رها کرد و رقصان از کنار سر دختر عبور کرد و روی زمین جا خوش کرد.

لحظه‌ای فکر کرد به خاطر ساحره بودنش است که برگ سقوط کرده است. از فکری که به ذهنش رسیده بود لبخندی زد و برگ دیگری را برای نگاه کردن انتخاب کرد.

چنان غرق نگاه کردن به برگ ها شد، که متوجه نشد تکان های عصبی پایش قطع شده است...

I will never be anything
Til I break away from me
I will break away, I'll find myself today


مدت ها بود، حس میکرد درون ذهنش زندانی است. تفکراتش...
و حالا فرصتی بود که فرار کند، آزاد شود.

دیگر میدانست کلید قفل این زندان تنها دست خودش است. تنها کافی بود تغییر نکند... خودش بماند!

باز هم افتاد، برگی که به آن نگاه میکرد نیز خودش را از بند شاخه‌ی درخت رها کرد. پایین آمد و آمد تا این که روی جعبه نشست. لایتینا به برگ نگاهی انداخت، انگار در تلاش بود تا با او حرف بزند، اما نمیتوانست. چشمش به بدنه چوبی جعبه که در تلاش بود از سلطه برگ بیرون بیاید افتاد.
انگار فهمیدن منظور برگ آنقدر هم سخت نبود.

- لازم نیست مثل همه ازش استفاده کنم.

جعبه را برداشت و در جیبش گذاشت.

I wanna find something I’ve wanted all along


او چیزی را که میخواست پیدا کرده بود...
خودش!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لایتینا فاست در 1396/6/23 3:58:48
The MUSIC is making me growing
The only thing that keeps me awake is me knowing
There's no one here to break me or bring me down

Onlyتصویر تغییر اندازه داده شدهaven
پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: دوشنبه 13 شهریور 1396 21:46
نمایش جزئیات
آفلاین
- پيكسي! بالت بياد اين ور خط حشره كش بت مي زنم!
- گياه! برگي بياد اين ور خط معجون هكتور خالي مي كنم!

اين صدا ها از پشتِ در بسته ي مديريت به گوش مي رسيد. خط قرمزي اتاق را به دو قسمت تقسيم مي كرد، در يك طرف رز گلبرگ به گلدان ليني را تهديد مي كرد و پيكسي از طرف ديگر جوابش را مي داد.

- تق تق.

دو مدير با ديدن رز ويبره زن دم در، بيخيال دعوا شدند و به زير ميزشان پناه بردند. حتي اگر زود تَر قايم شده بودند هم، منو هاي بيرون مانده از ميز آنها را لو مي داد.

- ديدمتون!

ناچارا از زير ميز بيرون آمدند. ليني بعد از اعلام نتايج دور اول كوييديچ، قسم خورد كه دفعه ي بعدي بلاك آي پي كند ولي حالا منوش را پيدا نمي كرد.
- نمي شه! وارد نيس! كو اين منوي من؟
- ندارم اعتراض من. دارم فقط سوال.

جمله ي اول آرامش را به ليني و رز و در نتيجه به فضا برگرداند. گرچه همان سوال هم خيلي جالب به نظر نمي رسيد، چي مي شد اگر رز نمي آمد و آنها به دعوايشان مي رسيدند؟!

- مي ري ويبره تو رز؟

بعد از اين سوال، رز ويزلي به كنجي از اتاق رفت و مدهوش ياد زماني را كرد كه ويبره مساوي بود با او. حالا ديگر حتي كسي به ياد نمي آورد كه از اول او بود كه ويبره مي زد.
- احساس مي كنم پير شدم.

ليني به كنار رز پرواز كرد تا او را دلداري دهد و رز ديگر هم با گذاشتن برگه اي از دفتر بيرون رفت.

نقل قول:
منظورت از گیاه رز ویزلیه؟ اگر رز ویزلیه چرا میلرزه؟ویبره رفتن مگه مال رز زلر نبود؟


مي رود ويبره رز؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: چهارشنبه 1 شهریور 1396 04:29
نمایش جزئیات
آفلاین
تلویزیون داشت "قطارِ سیاهِ ابدی" رو پخش میکرد.
همون صحنه‌ی اول، لرد ولدمورت رو نشون داد که با گام‌های شمرده قدم میزد و بیست مرگخوار، منظم و دقیقاً روی خطی تعیین‌شده، پشت سرش حرکت می‌کردن. ولدمورت هرجا و با هر سرعتی می‌رفت، مرگخوارها حتی یک ثانیه یا سانتی‌متر هم خطا نمی‌کردن. مثل واگن‌های قطار که در شرایط عادی، هیچوقت از همدیگه فاصله نمی‌گرفتن و جدا نمی‌شدن.
لرد یه‌کم که قدم زد، یهو وایساد. مرگخوارها هم درست پشت سرش وایسادن. لرد دوباره شروع کرد به قدم زدن. مرگخوارها هم همینطور.
وایساد. وایسادن.
راه رفت. راه رفتن.
وایساد. وایسادن.
راه رفت... دوید. راه رفتن... دویدن.
وایساد. وایسادن.
گردنش رو کج کرد و به یارانش زل زد. یارانش هم تکرار کردن. دومی به سومی زل زد، سومی به چهارمی، چهارمی به پنجمی ... نوزدهمی به بیستمی. بیستمی به بیست و یکـ... به سوی افق.
لرد فقط زل زد. زل زد. زل زد.
- شماها کار و زندگی ندارین؟

مرگخوارها یک‌صدا جواب دادن:
- داریم کار و زندگی‌مون رو می‌کنیم، ارباب.

لرد برگشت و به جلو خیره شد. بقیه هم همینطور. لرد قدم زدن رو از سر گرفت. بقیه هم همینطور. لرد دوید. بقیه هم همینطور. لرد هر مشنگ خون‌لجنی‌ای که جلوش میدید، با آواداکداورا نابود میکرد. بقیه هم همینطور. لرد ایستاد. بقیه هم همینطور. لرد نفس‌نفس زد. بقیه هم همینطور. لرد دوباره دوید. بقیه هم همینطور. لرد رفت توالت. بقیه هم وارد همون توالت شدن. لرد خارج شد. بقیه هم همینطور. لرد دستاشو با آب و صابون شست. بقیه هم همینطور. لرد دوباره دوید. بقیه هم همینطور. لرد کله‌ش رو خاروند. بقیه هم همینطور. لرد وسط راه یه روباه دید و ازش نیشگون دردناکی گرفت. بقیه هم هرکدوم یه نیشگون دردناک از اون روباه گرفتن. لرد وایساد. بقیه هم همینطور.
لرد میانبر زد. بقیه هم به دنبالش، همون میانبر رو زدن. یه توپ پلاستیکی جلوی پای لرد افتاد. لرد اون رو برگردوند سمت بچه‌ها. مرگخوارها نوبتی همون توپ رو گرفتن و برگردوندن سمت همون بچه‌ها. لرد وایساد. بقیه هم وایسادن. لرد دوباره دوید. بقیه هم همینطور. لرد از این شدت هماهنگی ترسید. بقیه هم ترسیدن. دومی از سومی ترسید، سومی از چهارمی، چهارمی از پنجمی ... نوزدهمی از بیستمی. بیستمی هم از وجدان خودش ترسید.
لرد مُچ هری پاتر رو گرفت و اون رو کُشت. بقیه هم نوبتی هری پاتر رو زنده کردن و مُچش رو گرفتن و بیست بار کُشتنش.
لرد از بلاتریکس خوشش اومد و باهاش ازدواج کرد. بقیه هم از بلاتریکس خوششون اومد و بیست نفری باهاش ازدواج کردن. حاصل ازدواج لرد و بلاتریکس، دلفی بود. حاصل ازدواج بقیه با بلاتریکس هم از دلفی ۲ تا دلفی ۲۱ بود. لرد بلاتریکس رو ول کرد. بقیه هم همینطور.
لرد خودش رو انداخت توی چاه. بقیه هم همینطور. لرد از چاه خارج شد. بقیه هم همینطور. لرد به یه روباه گفت که در آینده نویسنده‌ی خوبی میشه. بقیه هم اون روباه رو زیر چتر حمایتی‌شون آوردن. لرد نظرش رو عوض کرد و به روباه گفت که به درد نویسندگی نمیخوره. بقیه هم نظرشون رو عوض کردن و اون روباه رو با اُردنگی از زیر چتر حمایتی‌شون انداختن بیرون.
لرد سر از یه صحرای بزرگ در آورد. بقیه هم همینطور. به لرد نمی‌اومد، خودش هم دوست نداشت، امّا شکلک در آورد. بقیه هم بهشون نمی‌اومد، خودشون هم دوست نداشتن، امّا همون شکلک رو در آوردن. لرد از شدت گرمای صحرا، عرق کرد. بقیه هم همینطور. لرد ناگهان یه تصمیم گرفت. بقیه هم ناگهان همون تصمیم رو گرفتن. لرد یه گور توی صحرا برای خودش کَند و توی گور پرید. بقیه هم همینطور. لرد دستاش رو از زیر گور بیرون زد و یه صخره رو کنار گورش گذاشت. بقیه هم همینطور. روزها و شب‌ها، برای لرد، زیر گور، به‌سختی می‌گذشت. برای بقیه هم همینطور. یکی از روزها برای لرد تُندتُند گذشت. بقیه هم همین حس رو درباره‌ی اون روز داشتن. لرد کله‌ش رو از زیر گور بیرون آورد. بقیه هم همینطور. لرد به بقیه سلام کرد. بقیه هم همینطور. لرد از گور پرید بیرون. بقیه هم همینطور.
لرد فریاد زد:
- کسی دنبالم نیاد!

بقیه هم همین کار رو کردن. دومی به سومی، سومی به چهارمی‌... نوزدهمی به بیستمی، بیستمی هم به دیوار.

لرد فاصله‌ی صحرا تا شهر رو یه لنگه‌پا طی کرد. بقیه هم همینطور. لرد به شانس بد خودش خندید. بقیه هم خندیدن. لرد سوار اتوبوسی شد که دیگه جای خالی نداشت و داشت می‌ترکید. مرگخوارها سوار همون اتوبوس شدن و اتوبوس ترکید. لرد به سمت اتاق مدیران رفت. بقیه هم همینطور. لرد وارد اتاق مدیران شد. بقیه هم همینطور. لرد از دستِ بقیه فرار میکرد. بقیه هم از دستِ همدیگه، نفر بیستم هم از دیوار می‌ترسید. لرد منوی مدیریت رو از لینی و رز گرفت و تبدیل به اسپایدرمن شد و توی تلویزیون پرید.
مرگخوارها هم...
آآآآآآ!
دستشون به منوی مدیریتی نرسید، چون منوهای مدیریت ایفای نقش توی دست لرد بود. لرد هم به شکل اسپایدرمن در اومده و توی تلویزیون دراز کشیده بود و هارهار به بدشانسی یارانش می‌خندید. مرگخوارها هم بشکنِ بدشانسی زدن و رفتن پی کارشون.
پایان!
.
.
.
.
.
‌.
.
‌.
.
بعدها مرگخوارها رفتن و منوی اورجینال زوپس رو از irmtfan گرفتن و وارد تلویزیون شدن و برگشتن پیش لرد.
لرد:
پایان حقیقی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط یوآن آبرکرومبی در 1396/6/1 4:34:29
If you smell what THE RASOO is cooking!
پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: شنبه 28 مرداد 1396 01:49
نمایش جزئیات
آفلاین
چشمانش از ترس گشاد و قهوه ای رنگ بودند. دلیل ترسش را نمی دانست. چطور ممکن بود دختری مثل او از چیزی که نمی دانست بترسد؟ رنگ پریده تر از همیشه بود، حتی از وقتی که تغییر شکل می داد نیز رنگ پریده تر بود. باد می وزید و موهای نارنجی اش را می رقصاند. چیزی جز ربدوشامبر نازک و شنل سفری اش بر تن نداشت. باد، تنش را لرزاند. در مقابل دریای بی کران ایستاده بود. نمی دانست چرا. چشمانش را بست. به چیز هایی که در خاطرش داشت فکر کرد. چیزی برای از دست دادن نداشت. خانواده اش، در آتش سوزی از بین رفته بودند، پدر و مادرش تبدیل به چوب های خشک متحرک در سنت مانگو شده بودند، خانواده مادریش از او روی برگردان بودند، رودولف لسترنج رفته بود و ارباب! پالی می دانست که نباید لردولدمورت را میان رفته ها بگذارد. او بر این باور بود که لرد ولدمورت بر می گردد، روزی با تمام ابهت خود بر می گردد. مطمئنا آن روز، روز بزرگی بود، اما آیا می توانست تا آن روز تحمل کند؟ آیا می توانست بدون عزیزانش زندگی کند؟ می دانست که هرگز جواب سوالش را نخواهد یافت.
چشمانش را باز کرد هنوز باد می وزید و موج های لرزانی روی کرانه های آبی دریا، به وجود می آورد. تپه ای که روی آن ایستاده بود حدود هشت متر با دریا فاصله داشت. صدای دریا را می شنید، گویی او را صدا می زد. از کودکی عاشق ترانه دریا بود. دریا، که همان قدر مهربان و دوستداشتنی بود، بی رحم و خشن بود. گویی انتظار می کشید او را در یک آن ببلعد. دریا به او چه می گفت؟ از جانش چه می خواست؟ دریا به او می گفت:
- نترس!بپر! قول می دم که آروم آروم از دنیا بری و دنیای جدیدی رو تجربه کنی. پا به دنیای جدیدی می ذاری و از نو متولد می شی. پس نترس و بیا!

حرف های دریا منطقی به نظر می آمد. او باید از بند آزاد می شد. باید از نو متولد می شد. پس قدمی به جلو برداشت و خود را رها کرد. در یک لحظه به نظر می آمد در حالی که در موج های خروشان دریا رها بود، خبری غیر از مرگ وجود نداشت اما این نوید بخش زندگی دوباره بود.

مرگ نوید بخش زندگی دوباره است. چه بسا با مرگ او زندگی دوباره ای جریان می یافت!



این آخرین پست پالی چپمن است!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پالی چپمن در 1396/5/28 2:06:45
shine bright like a diamond!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: جمعه 30 تیر 1396 14:40
نمایش جزئیات
آفلاین
باز هم جنگ!

با شوق ديوانه وار، دور محوطه ى حفاظت شده ميگشتم. از طلسم محافظتى پيچيده اى استفاده كرده بودند... اما خيلى ساده ميتوانستيم از پسش بر بياييم.

هيجان زده بودم. نميتوانستم بشينم. ميخواستم هر چه زودتر وارد بشويم...يك فرصت بود... يك فرصت براى پس گرفتن اعتبارم... كه ثابت كنم همان مرگخوار چند سال پيش هستم.

بالاخره نشستم. ولى با صداى لرد سياه از جا پريدم.

-رودولف!

رودولف از ميان ساحرگانى كه دورش جمع كرده بود، به سرعت عبور كرد و نزد اربابمان رفت.
-ارباب؟
-ردا، رودولف... ردا!

رودولف تعظيم كرد. نارضايتى از چهره اش ميباريد. اما اعتراض نكرد و رداى مرگخوارى اش را پوشيد.

آرسينوس پشت به سايرين، مشغول تعويض نقابش، با نقاب مرگخوارى بود.

هكتور و لينى، در نزديكى رز ايستاده بودند. ميتوانستم برق ملاقه ى هكتور را ببينم.

يك رداى معلق در هوا...اين يعنى حتى بانز هم ردايش را به تن كرده بود.

به جمعيت سياه پوش رو به رويم خيره شدم.
گويندالين، آماندا، كراب، وينكى، داى، آريانا، پالى، بلاتريكس را ميتوانستم تشخيص دهم.
جمعيت مرگخواران...

لردسياه بلند شدند.
-آماده شيد.

آماده بوديم. در چهره ى هيچكس حتى يك نقطه ى ترديد ديده نميشد.
لرد سياه نيز اين را ميدانستند...
-به هيچكس رحم نكنيد. سريع تمومش كنيد. ميخوايم براى شام خونه باشيم.

ساعتى بعد

سعى كردم روى نفس كشيدن، تمركز كنم.
راه تنفسم كم كم باز شد.
كوركورانه به دنبال چوبدستى ام گشتم.
نبود... اما... اما دستم به چيز نرمى خورد...كس ديگرى نيز كنارم افتاده بود.

بايد به ياد مي آوردم كه چه اتفاقى افتاده...

-به هيچكس رحم نكنيد. سريع تمومش كنيد. ميخوايم براى شام خونه باشيم.

حمله كرديم. سپر حفاظتى، فقط چند دقيقه دوام آورد.
فرصت نميداديم... آمار كشته شده ها از دستم در رفته بود.
نفرين بعدى هم به هدف خورد. با خوشحالى جيغ كشيدم.

-جيغ نزن بچه...جيغ نزن!

صدا دقيقا از پشت سرم ميامد...اربابم دقيقا پشت سرم بود.
ديوانه وار خنديدم.

چيز ديگرى به ياد نمى آورم... مغزم روى همان جمله و همان خنده قفل شده...
به ياد نمى آورم... و يا... نميخواهم به ياد آورم؟

چشمانم كم كم به تاريكى عادت كرد.
ديدم...
هم قطار هايم كنارم بودند...
نميدانم كداميشان بيهوش است و كدام يك...مرده.

تا دقايقى ديگر معلوم ميشد...
باز هم روى تنفسم تمركز كردم. بايد اكسيژن ذخيره ميكرديم.

مهم نبود كه ما را دسته جمعى، زنده زنده خاك كرده بودند... تنها چيزى كه اهميت داشت، زنده ماندن بود.

بايد زنده ميمانديم.
لرد سياه برميگردند...
بايد زنده بمانيم... حتى اگر زنده به گور شده باشيم هم...لرد سياه پيدايمان ميكنند.
هيچ چيز اين را عوض نميكند... لرد سياه برميگردند، پيدايمان ميكنند و انتقام ميگيريم.

زنده ميمانيم...براى تنها اميد مشتركمان.

زنده ميمانيم...!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: یکشنبه 25 تیر 1396 15:52
نمایش جزئیات
آفلاین
-هی روباهه! یادته یه باری گفتم بهت وسط یک داستانی که حال نمیکنم که بیان هی زرت و زرت بگن فلانی پشتت اینو میگه فلانی این کارو میکنه و از این چرندیات؟

یوان کله مختصری تکان داد. با اینکه آملیا زیاد حرف میزد ولی آن گفتگو را به احتمال زیاد یادش بود!

- یه خرده اش واس خاطر دل خودم بودعا. میشکست و صداش میومد. من هی گوش نمیکردم و اون هی باز میشکست شیشه میشه هاش میرفت لا پامون نمیذاشت راهمونو درست بریم. پیش خودم میگفتم این نیز بگذرد ولی گاها نمیگذشت چون من نمیگذشتم. ولی خب یک خرده اشم واس این بود که گذشت رو سخت میکرد. همین طوریشم گذشتن معقوله دهن صاف کنی عه.
-دهن سرویس کن. نه؟!

همان طور که به دستان گره کرده پسر کنارش نگاه میکرد، پوزخند زد.
آملیا خوب میدانست یوان در حال اشاره به چیست.
گاهی از این جور آدمها لازم است. آدمهایی که میدانی به چه اشاره میکنند، آدمهایی که میدانی به چه اشاره میکنی.

-بعد ملت چپ میرن راس میان میگن عوض شدی. دشواری عی نیستا. همه چیز ردیفه. موشکلش اونجاست که نمیگن طرف واس خاطر ارواح عمه اش که تو اب خفه شد، عوض نشده که!
-میدونی چرا؟ چون عمه در جامعه ما در الویت خاصی عه سم دار!
-در جریانش بودم دم دار!

و باز پوزخند زد.

-نیگا که میکنی میبینی چه چیزهایی رو پُش سر گذاشتی. فک میکنی لعنتی کی وقت کردم این همه جزو این همه تیآتر ملت باشم... نیگا که میکنی...میبینی چه قدر گذشته و تو هیچ دلت نمیخواد الباقی خلایق به چشم همون ببوگلابی عی که بودی یا ازت گفتن ببینتت و بگن هی یو ببوگلابی! اوریتنگ چه طوره؟! ولی نمیشه چون وقتی یه تیآتری رو بازی میکنی میره تو کارنامه هنریت! همیشه همین بوده واقعیتش. البته گاهی هم دردناک عه ها! چون بعضیها واس خاطر مرض درونیشون یک اثرهای هنری دیگه هم مینویسن پات که خودت حتی ندیدی و وقتی زل میزنی تو چشم بقیه نمیدونی الان دارن به چه تیآتری فکر میکنن!
-حالا چرا اینجا سم دار؟

آملیا به سمت پسرک برگشت که انگار متوجه حرفای او نبود و مدتی در سوال خودش سر میکرد.
نگاهی به دور و برش کرد. در سیاهی شب سعی کرد به برق ماشینهایی که از زیر پایشان رد میشدند توجه زیادی نکند. ماشین های مشنگی کارشان گذشتن بود. یک لحظه با نور چراغهایشان چشمانت را کور میکردند و بعد با سرعت از کنارت میگذشتند و تنها تاثیرشان اشفتگی موهایت به خاطر سرعتشان بود. دماغش را بالا کشید. هوا نسبتا سرد بود. شاید خیلی! ولی باد اینقدر شدید نبود که احتمال پرت شدندشان را به دنبال داشته باشد. و شاید هم اینقدر شدید بود و فقط آنها احتمال پرت شدنشان کمتر شده بود. گنبد اسمان مثل همیشه دورتا دور کادر رو به رویشان را گرفته بود ولی بالای سرشان را ستاره ها تشکیل نداده بودند. تا چشم کار میکرد ابر بود و فقط ابر و فقط تاریکی.
بالاخره گفت:
-چیشه بچه؟ میدونی با چه وسواسی اینجا رو انتخاب نمودم؟
-خب یک اسب و روباه معمولا بالا یک برج سی و خرده پُرده ای طبقه نمیشنن در مورد سم و دمشون اختلاط کنن! جای فنگ خالی که سواری بخواد! حالا خودمونیم، جدا سواری هم بلدی؟ من فک میکردم فقط سم داری و شیهه میکشی!

نیشش باز شد و با مشت به بازوی روباه کوبید.

-ما رو بگو با کی اومدیم بحث فلسفی میکنیم. فنگ کم بود تو هم اضافه شدی! ولی جا داره واس خاطر اسب گفتنت از همینجا پرتت کنم پایین عا!
-جرئتشو نداری!

و نه! نداشت!
نفس عمیقی کشید. باید دلیلی میداشت که او انجا رو انتخاب کرد بود. انجا بین همه جا. او بین همه را. هرچیزی دلیلی داشت و حتی برگشت پسر کنارش بعد از ان همه مدت!
با انگشت کشیده و لاغرش دور تا دور منظره رو به رویشان را نشان داد.
-نیگا روباه! همشو نیگا. اون پارکه که اون طرفه. یا ساختمون مسکونی های کنارشو. این شهربازی عه رو نیگا. همین خیابون عه که ما بالا سرش به قول تو یک اسب و روباه بالا سرش دارن اختلاط میکنن! همشونو میبینی؟ همشون پر از داستانن! داستانهای تعریف نشده. اون پارکه شاید یک تاب، دوتا تاب داشته باشه. ولی کلی ادم روش نشستن. کلی تکی و تنها و کلی دوتا دوتایی هم دیگه رو به بالا هل دادن و غش غش خندیدن. همین دوتا ممکنه رفته باشن و تو اون خیابون عه که پر از کافه است قدم زده باشن و ممکنه تو همین شهربازی عه دعواشون شده باشه. نیگا کن به این ماشینکا که هی دارن بوق میزنن و میرن. هرکدوم تو بگو یکی توشون نشسته باشه. همین یکی یک روز عاشق شده و دلتنگ، یک روز از شدت ناراحتی تو خودش مرده یک روز از خوشحالی گریه کرده و از خنده دل درد گرفته. حتی یک نیگا به اون قبرستون عه بکن یوانک! اون پر از مرده است. و پرنازنده ها! اونایی که با گذاشتن هر کدوم از این سنگ قبرها مردن واس خودشون. ما هم همینیم عا!

خودش هم واقعا نمیدانست منظورش چیست...
یوان سکوت کرده بود و به مزخرفاتی که آملیا میگفت گوش میکرد. شاید میفهمید حرف زدنهای ساحره وراج کنارش الان از روی عادت نیست. از روی ناتوانی ذاتی اش در جیغ کشیدن است.

-ما هم همینیم. هر کدوم یکی یک دونه داستان نیستیم. کلی ایم و هر روز اونا رو حمل میکنیم با خودمون و میکشیم و میبریم و بعد هم باهاشون...
-میمیریم.

آملیا برای لحظه ای ساکت شد. شاید نفسش برید و یا صبرش. به ابرها نگاه میکرد که دورتا دورش را پوشانده بودند. نه ستاره ای و نه ماهی. فقط ابر بود و تا چشم کار میکرد تاریکی عظیم بالای سرشان و نورهای مختصر زیرپایشان. چیزی که میشد نادیده گرفت نورها و شلوغی ها بود نه سیاهی و سکوت.

-اوردمت این بالا یوانک که نیگا کنی و ببینیشون. داستانها رو میگم. من هر وقت خسته میشم نیگاشون میکنم. ادمکهای کوچیکو که اینقدر داستانهاشونو با خودشون میکشن این طرف اون طرف که اخرسری تو اون قبرستون عه زیر کلی خاک بخوابن. به خودم میگم ببین اینا رو. شاید مثل تو به نظر نیان، شاید مثل تو هاگوارتز نرفته باشن، جارو سواری نکرده باشن. شاید مثل تو عاشق نشده باشن یا آرتیست بازیای ملت رو تحمل نکرده باشن. ولی بازم خودشون یک جور خودشونی عه خاصی عاشق شدن. یک جور خاصی آرتیست بودن و آرتیست بازی دیدن. مختصر کلام اینکه همشون پر از غصه و قصه ان. فقط تو نیستی! هر قصه ای غصه داره یوانک و هر غصه ای قصه! میدونی دم دار، میخوام نیگا کنی ببینی فقط تو تنها نیستی! میخوام قوی باشی و نیوفتی حتی اگه یکی واس خاطر اسب گفتن به یکی هلت داد!

و باز پوزخند زد. جرئت خیلی کارها را نداشت ولی جرئت گذشتن را چرا.
و گذشت. گاهی به همین راحتی!

میدونی یوانک! گاهی باس به همین راحتی از خیلی چیزها گذشت مگرنه ممکنه اینقدر کفشون بره تو دهنت که خفه ات کنن!
کف خوب نیست! کف نکنید، و در کف نباشید!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
من وراج نیستم!
من فقط با وسواس شرح میدم!

اسبم خودتونید!
اسیر شدیم به مرلین!