
ملت مرگخوار، با صداى جيغ دلفى موقتا از فكر اعتماد به وسايل مشنگى بيرون آمدند.
-دلفى...جيغ نزن! اگه ارباب صدات رو بشنون و بيان پايين، قسم ميخورم كه تكه تكه ات بكنم!

دلفى نگاهى به ناخن هاى آستوريا انداخت.
-باشه...باشه! اما اين رو از من جدا كنيد. سيرمونى نداره!...كمرم درد گرفت!...خسته شدم!...اينو از من جدا كنيد!

غول به تنها دسته موى باقى مانده روى سر دلفى چنگ زد.
-هى...از مرلينتم باشه! غول افسانه اى چراغ جادو رو دوشت نشسته!...هى...اون دستشويى بو ميده! يكى بره تميزش كنه. من دو قرن تو اون چراغ بودم! الان دستشويى دارم!

مرگخواران نگاهى به يكديگر انداختند. تميز كردن دستشويى؟...حتى تصورش هم دردناك بود.
آرسينوس كروشيويى روانه ى غول كرد. غول، نميدانست كروشيو چيست...اما به نظرش چيز خوبى نميرسيد. پس به سرعت جا خالى داد و لحظه اى بعد، دلفى در حالى كه از اعماق وجودش جيغ ميكشيد و از درد به خود ميپيچيد، روى زمين افتاد.
-چه خبرتونه؟ ما داريم اينجا كار ميكنيم!

آرسينوس با سنگينى بار گناه طلسم كردن دلفى بر روى دوشش، به سمت پله ها دويد.
-چيزى نيست سرورم! كراب و گويندالين شوخيشون گرفته. الان ساكتشون ميكنم!
كراب و گويندالين، ميل شديد به چشم غره رفتن به آرسينوس را، تنها بخاطر غولى كه روى شانه هاى او جا خوش كرده بود، سركوب كردند.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج















