جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

12 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
10
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  103 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  116 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  244 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  160 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  191 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: پناهگاه
ارسال شده در: چهارشنبه 29 آذر 1396 13:33
نمایش جزئیات
آفلاین
هکتور به کتی کمک کرد که از گودال بیرون بیاد و بعد دستش رو گرفت تا به سمت آزمایشگاه برن.
-آزمایشگاه آتیش بزنم؟
-نه خیر.

هکتور که کمی ترسیده بود دست کتی رو ول کرد و چوب دستیش رو به سمت کتی گرفت.
-یه ذره جرقه ببینم حتی آودا رو میزنم بهت.
-آودا آتیش بزنم یعنی؟

هکتور سرش رو تکون داد و با تعجب به این فکر کرد چجوری یه نفر میتونه از آرسینوس هم دیوونه تر باشه. تو محفل چی به خورد این اعضای بیچاره میدن که اینجوری میشن. شاید آرسینوس هم از غذاهای محفل تو تالار گریفیندور میخوره که به اینجا رسیده. بالاخره تونسته بود رمز دیوونگی آرسینوس رو کشف کنه و قطعا ولدمورت از شنیدنش خوشحال میشد.
بالاخره به آزمایشگاه رسیدن. هکتور چوب دستیش رو به آرومی آورد پایین و کتی رو جلوی در آزمایشگاه روی صندلی نشوند. با طلسمی چندین متر طناب ظاهر کرد و کتی رو خیلی محکم به صندلی بست.
-همینجا بشین تا من برم تو معجونی که ارباب سفارش دادن رو بسازم بیارم.
-ارباب آتیش بزنم ؟

آهی کشید و وارد آزمایشگاهش شد. مواد اولیه لازم رو از کمد های دیواری برداشت و بیشترین سعیش رو کرد که لرزش باعث ریختن مواد اولیه نشه اما بازم یکیشون از دستش افتاد و شکست.
-اشکال نداره بدون اونم میشه درست کرد معجون رو.

بعد از چند دقیقه که هکتور همه چیز رو با هم قاطی کرده بود، با خیال راحت رو صندلی جلوی پاتیل نشست و منتظر موند. دود شدیدی تولید شده بود که یه ذره نگرانش میکرد. معمولا این معجون اینقد دود تولید نمیکرد. بلند شد و به معجون نگاهی انداخت. به نظر نمیرسید که دود از پاتیل بیاد. صورتش سفید شد و با عصبانیت فریاد زد:
-کتی!!!

هکتور از آزمایشگاهش بیرون رفت ولی کتی پیدا نکرد. مقابلش خونه ریدلی بود که به آتیش کشیده شده و اربابی که با نجینی به سمتش میومدن.


اونورتر، کتی از خونه ریدل خارج شد. قیافه مطمئن و موفقی داشت چون بالاخره تونسته بود یه چیزی رو آتیش بزنه. قدم زنان به طرف شهر لندن به حرکت افتاد و فکر نقشه بعدی آب دهنش رو جاری کرده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: پناهگاه
ارسال شده در: چهارشنبه 15 آذر 1396 18:30
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد سیاه اخم کرد . اون جان پیچ به هیچکس نمی داد. اگر می داد کشته می داد. چوبدستی هم که ..
یه چوبدستی دارم شاه ( سینوس)
نداره...
آوادا داره ، لینی نداره...
به کتی کسونش نمی دم ..
به کسی می دم که کس باشه...
قبای تنش اطلس باشه...

بارضایتمندی نگاهی به ردای ابریشمی اش انداخت.
شاه بیاد با لشگرش ....
محفلی ها پشت سرش ...
آیا بدم؟
آیا ندم؟

ولی ،ولی او نمی داد . چه کتی باشه ، چه شاه باشه .
- چوبدستی بده آتیش بزنم!

لرد سیاه چشم غره ای رفت .
- وقتی با من حرف می زنی دهنت رو ببند فرومایه ! بلاتریکس.

لحظاتی بعد.

-بلاتریکس!

یک ساعت بعد.

- بلا...
- ارباب ، ارباب.
- هکتور؟
- ارباب نجینی بلا رو قورت داد . گیبن هم قرعه کشی کرد کی به جای بلا بیاد . اسم من در اومد . البته دارم شک می کنم رو همه ی کاغذ ها اسم منو نوشته باشن.

لرد در دل خندید . دو بار هم خندید. ولی الان برای خنده وقت نداشت .
ـ بسیار خب ، ما به تو دستور می دهیم ، عامل مزاحم را بیرون کنی.

هکتور لحظه ای از ویبره دست کشید . سپس دوباره ویبره زد.
- ارباب معجون عامل مزاحم بیرون کن بدم؟
- نه . معجون عامل مزاحم داخل کن بده.

آخه معجون های هکتور کی درست عمل می کرد؟ یا...شاید می کرد؟ همه و همه در پست بعدی این سریال مهیج ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I'm learning that who I'm is'nt so bad.The things that make me different are the things that make me



پاسخ به: پناهگاه
ارسال شده در: سه‌شنبه 14 آذر 1396 18:47
نمایش جزئیات
آفلاین
ولدمورت نجینی به سر داشت به حساب کتاب های خونه ریدل میرسید. مرگخوارها هم جلوش نشسته بودن و سوژه های متفاوتی که در هفته بهشون داده بود رو حل میکردن. یه بار باید معدل میاوردن، یه بار رضایت نامه از پدر و مادر و همه اینها مرگخواران رو کلی درگیر کرده و وقت شکنجه کردن ماگل ها رو ازشون گرفته بود.

بووووومب

صدای مهیبی حواس ولدمورت رو پرت کرد. به آرومی سرش رو بالا آورد و نجینی رو از جلوی چشماش دور کرد. مرگخوارا همچنان در حال انجام تکالیفشون بودن و توجهی به صدا و ولدمورت نمیکردن.
-میخواید یکیتون بره ببینه چه اتفاقی افتاد تو این خراب شده ؟

بازم مرگخوارها توجهی نکردن. تو تاپیک های مختلف خونه ریدل میگشتن و به تکالیفشون جواب میدادن. ولدمورت آهی کشید، نجینی رو زمین گذاشت و خودش بلند شد.
-دخترم به انتخاب خودت هر کدوم رو خواستی کباب کن بزن به بدن امروز.

نجینی خوشحال شد و ولدمورت به طرف منبع صدا حرکت کرد. سرمای خاصی بدنش رو فرا گرفته بود و اطلاع از خبرهای بدی میداد. اگر یکی دیگه از جان پیچ هاش رو نابود کرده باشن باید هفت تا دیگه درست میکرد و روحش دیگه توان نداشت. خسته بود روحش خسته.
بالاخره به منبع صدا رسید و یک عدد کتی رو دید که گودال بزرگی تو زمین درست کرده و به سختی داره ازش بیرون میاد.
-چوب دستیت رو بده آتیش بزنم دیگه تا تو این گودال گیر کردم.

ولدمورت نگاهی به چوب دستیش انداخت و با نگرانی یه گوشه ای از ردا قایمش کرد. با تعجب گفت:
-تو از کجا اومدی؟ اینجا چیکار میکنی ؟
-کتی آتیش دوس داره ... جان پیچ میدی بهم آتیش بزنم؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: پناهگاه
ارسال شده در: یکشنبه 12 آذر 1396 04:34
نمایش جزئیات
آفلاین
- آرنولد؟ خواهش میکنم بذار در و دیوار خونه‌تو بیارم پایین! خواهش!
- هرطور عشقت میکشه عزیزم!

و با مخالفتِ رضایت‌مندانه‌ی آرنولد، چهار دیواریِ خونه‌ش منهدم شد. خودش رو به زحمت از زیر آوار بیرون آورد و به قیافه‌ی بشاش کتی زل زد.
اِی کاش هیچوقت اون جعبه‌ی لعنتی رو از چنگِ پُستچی در نمیاورد و نمیاورد خونه‌شون. کادویی که توش کتی بلِ شورشی پنهون شده بود...

- آرنولد؟ میشه این خُرده آجرها رو از اینی که هستن، خُردتر کنم؟

آرنولد جوابی نداد. یه‌کم فکر کرد. واقعاً چجوری می‌تونست از شرّ همچین موجود موذی‌ای خلاص بشه؟
و فهمید!
-

یواشکی از دیدرسِ کتی قایم شد...

چند دقیقه بعد

- اهم اهم... کتی، من یه نقطه پیدا نکردم.
- پیدا نکردی؟ هروقت پیدا کردی بهم بگو.
- مث اینکه منظورمو گرفتی. من یه نقطه پیدا نکردم!
- خب پیدا نکردی دیگه. توقع داری هیجان‌زده بشم؟ برو با دست پُر برگرد.

آرنولد دیگه خسته شده بود. دیگه حوصله‌ی برعکس بودنِ فهم و واکنشِ دیگران در برابر حرف‌های درستش رو نداشت. پس خودش دست‌به‌کار شد و بازوی کتی رو گرفت و بردش توی یه باغ بزرگ و سعی کرد فقط با نگاه و اشاره بهش بفهمونه که اینجا، درست جلوی پاش، یه نقطه وجود داره.

- واااااای! اینجا رو! چه نقطه‌ی مامانی‌ای! قفونت بِلَم!
- سلام کتی!

آرنولد این رو گفت و دکمه‌ی قرمزِ کنترل رو زد.
فنر منقبض شده‌ای که زیر پای کتی با چمن مخفی شده بود، منبسط شد و کتی رو به دوردست‌ها پرت کرد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Rock 'n' Roll 'n' Rule 'n' Role!
پاسخ به: پناهگاه
ارسال شده در: یکشنبه 5 آذر 1396 21:30
نمایش جزئیات
آفلاین
- هوم... آملیا؟ همونی نبود که یه بار با دوربین زد تو سرت؟
- دوربین چیه؟ تلسکوپ! خودشه ولی ما دیگه دوستیم!

اما مالی ویزلی که خیلی روی جینی حساس بود، نظرش این بود که هرکس دخترش رو اذیت کنه، اذیت کرده دیگه! و هیچ راهی هم برای جبرانش نبود.

- عزیزم، آدرس خونه شونو میدی؟
- میخوای کتی رو بفرستی؟
- آره دیگ... چیز... نه، میخوام یه کادو تبریک بفرستم براش که با دختر خوبی مثل تو دوست شده!
- آها! باشه!

چند دقیقه بعد، خونه فیتلوورت ها

- آملیا، دخترم؟ گلم؟ مامانی؟ د توله تسترال پاشو در و باز کن!

آملیا با فریاد مادرش از جا پرید؛ نمیدونست چرا مامانش تا وقتی که میتونه باز کردن در رو به بقیه واگذار کنه، چرا همش میده آملیا؟ ناسلامتی چهارتا بچه بودن!

- بفرما... چـــــــی؟!

آملیا کسی نبود که کتی رو نشناسه؛ هرچی نباشه، تو محفل باهاش بود! اما قبل از اینکه محکم در رو ببنده و پشتش موضع بگیره و نفس نفس بزنه و بعد نفس راحتی بکشه و بره، کتی پرید تو.

- سلام آملیا! کوجایی؟ خبری ازت نیست! میای نقطه بازی کنیم یا خونه تونو آتیش بزنم؟
- تهدید میکنی منو؟!
- نه بابا! تهدید کوجا بود! گفتم ببینی کدوم یکی بیشتر خوش میگذره، همون کارو بکنیم!

آملیا با خود فکر کرد که کدوم یکی میتونست بهتر باشه؛ نقطه بازی با کتی یا آتیش گرفتن خونه؟ مسلما هیچ کدوم! باید راه چاره دیگه ای پیدا میکرد. اما حوصله ش کجا بود؟ از سر بی حوصلگی، رو به کتی گفت:
- کتی؟
- تصمیمتو گرفتی؟!
- آره! میخوای یه کاری بکنم نقطه ها دور سرت برقصن؟
- آره!

بــــــــوم!

ظاهرا قرار نبود سرِ کتی از این سوژه، جون سالم به در ببره!

- هوم... اینو کجای دلم بذارم؟!

نگاهش به جعبه ای افتاد که چند دقیقه پیش، کتی ازش بیرون آمده بود. فکری به ذهنش رسید.
- میخوام برای یکی دیگه پستش کنم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: پناهگاه
ارسال شده در: جمعه 26 آبان 1396 22:42
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه :
کتی بل از تیمارستان فرار کرده و بعد از اینکه یه مدت خونه آرتور میگذرونه ، توی یخچالی زندانی میشه و اتفاقی به خونه هرمیون و رون میرسه و حالا میخواد خونه اونارو آتیش بزنه. رون که میبینه اوضاع خرابه ، کتی رو دوباره به خونه آرتور و مالی برمیگردونه و خودش فرار میکنه. کتی منتظره ببینه کجا رو میتونه آتیش بزنه.
----

کتی فندکش رو در آورد و شروع کرد باهاش بازی کردن. بعد دور خونه یه ذره گشت و با اطمینان سر جاش وایستاد.
-از اینجا اگر آتیش رو شروع کنیم همه خونه رو میگیره خیلی سریع.

آرتور اول خندید بعد که با قیافه جدی کتی مواجه شد به این نتیجه رسید که جون خودش و مالی و بچه هاش و خونه اش و وسایل ماگلیش و مدارک وزارتیش در خطره. به طرف کتی رفت و خیلی آروم بازو هاش رو گرفت. به همون آرومی از خونه خارجش کرد. اما کتی از این کار آرتور عصبی به نظر میرسید.
-اینجا حوصلم سر میره که ... کجارو آتیش بزنم ؟

آرتور وارد خونه شد، یکی از کاردستی هایی که رون تو هاگوارتز درست کرده و مالی یادگاری نگه داشته بود رو بیرون آورد و تحویل کتی داد.
-فعلا با این شروع کن، حسابی آتیشش بزن. بعد خاکسترش هم آتیش بزن.
-بعدش قول میدی خونه رو هم بتونم آتیش بزنم ؟

آرتور سر درد گرفته بود. شاید به خاطر دود شدیدی که هنوز هیچی نشده از کاردستی بیرون میومد. شایدم از کتی خسته شده بود. وارد خونه شد و در رو بست. در حالی که از پنجره خیلی آروم به کتی نگاه میکرد و مواظبش بود که خونه رو آتیش نزنه گفت :
-خب ، سریع راه حل بدین.

مالی و جینی به هم نگاهی کردن و شونشون رو بالا انداختن. آرتور هم به هیچ چیز نمیتونست فکر کنه.
-رون رو ببینمش با کمربند قرمزش میکنم، خجالت نمیکشه ... از خونه خودشون آوردشون اینجا. با کلی زحمت تازه فرستاده بودیمش اونجا.

یه دفعه چیزی تو ذهن جینی جرقه زد. اما جرقه رو سریع خاموش کرد که خودش خونه پدر مادریش رو به آتیش نکشه.
- ما دادیمش به رون، رون دادش به ما دوباره ... نظرتون چیه این بار بدیمش به یکی دیگه؟ آملیا مثلا ؟ آرنولد شاید ؟ دامبلدور حتی؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: پناهگاه
ارسال شده در: پنجشنبه 25 آبان 1396 17:16
نمایش جزئیات
آفلاین
رون با شنيدن صداي كتي، با چهار دستو پايش بر سرش كوبيد و زير لب زمزمه كرد:
- اينو ديگه كجاي دلم جا بدم؟
- كجا؟ نشنيدم! دوباره بگو كجا رو بايد به آتيش بكشم؟

رون به سمت كتي برگشت و درحاليكه سعي داشت عصبانيتش را كنترل كند رو به كتي گفت:
- بيا بريم تا بهت بگم كجا رو به آتيش بكشي.

كتي با شنيدن اين حرف شدت ويبره اش زياد تر شد و با خوشحالي رو به رون گفت:
- كجا كجا؟ زودباش بگو.

رون، رو به كتي ويبره زن گفت:
- يكم صبر كن. الان ...

اما قبل از اينكه حرف رون تمام شود، كتي به آشپزخانه ي خانه ي رون و هرميون رفت، كبريت را برداشت و به سمت درب خانه به راه افتاد.
رون به سرعت خودش را به كتي رساند و با هر بدبختي كه بود توانست او را مجبور به نشستن در ماشين كند.

خانه آرتور و مالي ويزلي:


جيني و مالي و آرتور، در حاليكه به آسودگي رسيده بودند، مشغول ريلكسيشن بودند كه ناگهان صداي زنگ خانه بلند شد.جيني از جايش بلند شد و به سمت در به راه افتاد. اما هنگاميكه درب خانه را باز كرد با ديدن كتي پشت در، جيغ بلندي كشيد:
- ماماااااااااااان!

آرتور و مالي با شنيدن صداي صداي جيغ جني به سمت درب رفتند اما با ديدن كتي درجا بيهوش شدند!
جيني با ترس رو به كتي گفت:
- كتي! كاري داشتي؟
- آره. رون گفت ميتونم اينجا رو به آتيش بكشم!

بعد از گفته شدن اين حرف تنها صداي جيغ جيني به گوش رسيد:
- رووووووووووون!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جینی ویزلی در 1396/8/25 18:00:51
قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور.


هیچ وخ یه ویزلی رو دست کم نگیر. مخصوصا اگه از نوع تک دختر خاندان باشه

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: پناهگاه
ارسال شده در: پنجشنبه 25 آبان 1396 11:51
نمایش جزئیات
آفلاین
- دایی! رفتی وندلینو برام آوردی که!
- من نیاوردم که! خودش اومد!

کمی طول کشید تا رون متوجه اشتباهش شد. جیمز نیز پس از کمی اینطرف و آنطرف نگاه کردن، یکی از جیغ های معروفش را کشید، چنان که ساحرگان تماشاچی، جیغی کشیده و برای امضا گرفتن، دست و پا میزدند!
- پس چرا گفتی همه دارو ندارتو فروختی اینو آوردی؟!
- چطور ایکس باکس من خودش نیومد؟!
- پس پلی استیشن من چی؟ چطوریه که فقط مال جیمز خودش میاد؟ ویبره برم کل خونه بلرزه؟!

رون نمیفهمید چطور اینهمه دردسر برای خودش درست کرده؛ تا همین چند دقیقه پیش که از خوشحالی در ماشین بندری میرفت! اگر راهی پیدا نمیکرد تا شر بچه ها را کم کند، شاید تا شب، همینطور غر میزند.
- جیمز، آلبوس؟ مگه میخواین زنگ بزنم مامانتون؟! میدونین که اگه جینی بشنوه ایکس باکس میخواین چه بلایی سرتون میاره؟!

آلبوس دقایقی با اشک، به چشمان رون خیره شد و سپس، درحالیکه با صدایبلند گریه میکرد، دور شد. اما جیمز همچنان ایستاده بود.
- بگم به جینی؟
- بگو دایی! من که ایکس باکس نمیخواستم!
- حالا شر تورو هم یه جوری کم میکنم... رزی، به مامان گفتی پلی استیشن میخوای؟

شاید بلاتریکس هم اگر میفهمید او وسایل مشنگی به خانه ریدل برده، با او بهتر رفتار میکرد تا اینکه هرمیون بفهمد پلی استیشن فور سفارش داده!
- نه خب... اصلا چه کاریه؟! من پلی استیشن نمیخوام اصلا! خوب... خوش گذشت!
- اینم از رز!

اما هرچه به جیمز نگاه کرد، نفهمید چطور از شر این یکی خلاص شود...

- نگفتین کوجا رو آتیش بزنم! شاید مرلین خواست نقطه هام زیر خاکسترای خونه تون پیدا شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: پناهگاه
ارسال شده در: چهارشنبه 19 مهر 1396 15:20
نمایش جزئیات
آفلاین
سوت زنان رانندگی میکرد و از اینکه یه یخچال مجانی به دست آورده تو پوست خودش نمیگنجید. از آخرین بار که با هری ولدمورت رو شکست داده بودن چقد دنیای جادوگری خوب شده بود. جادوگرا به هم مجانی کمک میکردن و یخچال به عنوان کادو میدادن. شاید اگر یه دور دیگه بزنه میتونه گاز و ماشین لباسشویی هم پیدا کنه. اما متاسفانه وقت نداشت. پاشو گذاشت رو گاز و از سرعت قانونی هم تند تر به طرف خونه رفت تا خبر یخچال نو و تازه رو به هرمیون بده.

اینقد با سرعت رانندگی کرده بود اصلا نفهمید کی خونه رسید. به آرومی ماشین رو پارک کرد و از ماشین پیاده شد و بچه هاش رو صدا کرد. بچه ها بدو بدو از خونه بیرون اومدن و بغلش کردن. چه بچه های خوبی داشت چقد به پدرشون رو دوست داشتن. رز که همچنان رون رو بغل کرده بود با چشمای مظلومش بهش گفت.
-بابایی ، خریدی واسم ؟ پلی استیشن فور خریدی واسم ؟
-نه بابایی ، گالیون به اندازه کافی نداشتم. همه گالیون ها دست مامانتون هرمیونه و به من نمیده که خرج کنم.

رز که این رو شنید ، از بغل رون جدا شد و رفت تو خونه و با عصبانیت در رو محکم بست. آلبوس سوروس رون رو بغل کرد و مظلومانه گفت:
-بابایی، ایکس باکس وان واسم خریدی قول داده بودی کریسمس قبلی ؟
-نه پسرم. چند بار بگم گالیون ها دست من نیست.

آلبوس سوروس هم در خونه رو باز کرد اول و محکم تر از رز بستتش. این بار صدای بسته شدن کل خونه رو لرزوند. جیمز سریوس رون رو بغل کرد و با کمی اشک تو چشمش گفت.
-یعنی یخچالی که به من قول داده بودی رو هم نخریدی ؟
-چرا عزیزم ، هرچی تو زندگیم داشتم و فروختم و واست بهترین یخچال رو از دیاگون خریدم. چنین پدر فداکاری هستم.

جیمز سیریوس با خوشحالی به طرف یخچال رفت و به کمک رون کشان کشان از پشت ماشین به توی خونه منتقلش کردن. هرمیون کتاب به دست و با یه پیشبند خونی روی صندلی نشسته بود و به محض دیدن رون از جاش بلند شد و به طرف یخچال اومد.
-یخچال خریدی که مرگخوار ها رو واسه شکنجه بندازم توش یخ بزنن ؟

رون سریع یخچال رو از هرمیون دور کرد و به طرف آشپزخونه برد. با یه طلسم زنجیر و قفل هاش رو شکوند و درش رو باز کرد. با تعجب چمدون بزرگ‌ترترترتر رو نگاه کرد. بقیه اعضای خانواده رو صدا کرد و همه چمدون رو باز کردن و با چمدون بزرگ‌ترترتر مواجه شدن. اونم باز کردن و توش یه چمدون بزرگ‌ترتر بود. از اون به چمدون بزرگ‌تر رسیدن و بعد به چمدون بزرگ‌. همگی همزمان با دستشون عرق روی پیشونیشون که از تلاش برای باز کردن تعداد زیادی چمدون به وجود اومده بود ، پاک کردن. بالاخره رون به طرف چمدون بزرگ رفت و با یه طلسم بازش کرد. به محض باز شدن ، کتی بل با قیافه خندونی ازش بیرون پرید و با رون چشم تو چشم شد و گفت :
-میخوام یه جا رو آتیش بزنم ، جایی هست آتیش بزنم ؟ این خونه خوبه آتیش بزنم ؟ شمام توش بمونید آتیش بزنم که آتیش بگیرید ؟
-

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
پاسخ به: پناهگاه
ارسال شده در: سه‌شنبه 18 مهر 1396 22:10
نمایش جزئیات
آفلاین
فردا صبحِ زود، قبل از صبحونه!

-
-
-

وضعیت جسمی آرتور، مالی و جینی در خطر بود و شلوارهاشون بوی نامطبوعی میداد.
آرتور همونطور که شکمش رو گرفته و خم شده بود، چوبدستیش رو بالا گرفت.
- آماده‌این؟ یک... دو... سه! بنگ!

هر سه نفر از جا پریدن و عینهو اوسین بولت به سمت دستشویی تاختن. جینی فِرزتر از بقیه بود، امّا مالی قُلدُرتر!
در نتیجه، اون اول وارد دستشویی شد و در رو پشت سرش بست.

- نـــــه! دوپینگ کرده بودم، ولی بازم مامان بُرد!
- مالی زود باش! مالـی! اوف! اووف! اوووووف! مــــالــــــی!

مالی بی‌توجه به جیغ‌ها و خودزنی‌های شوهر و دخترش، توی دستشویی نشسته و مشغول دستشویی بود.
ناگهان دستی از پشت، دهنش رو گرفت و فشار داد. مالی که از شدت ترس، میزان دستشوییش یهویی شدید شده بود، پیچ و تابی به خودش داد و یقه‌ی شخصِ پشت سرش رو گرفت و باهاش رو در رو شد.
- تـ... تو؟!
- یــِـــــــس... می!

آرتور که روی خودش دستشویی کرده بود، برای لحظاتی از شرّ استرس راحت شده بود. امّا با شنیدن صدای مالی که معلوم نبود داشت با کی حرف میزد، دوباره مضطرب شد.
- چی میگی مالی؟ مگه کس دیگه‌ای هم اون توئه؟

مالی جوابی نداد. عوضش، دیوار دستشویی ترک برداشت و بعد، در از لولا در اومد و مالی و کتی با لباس‌هایی پاره‌پوره به بیرونِ دستشویی پرتاب شدن.
جینی جیغی کشید و پشت پدرش قایم شد.
مالی همونطور که داشت با کتیِ غیراهلی کُشتی می‌گرفت، فریاد زد:
- یه کاری کن آرتور! این یارو... نمی‌تونم از پسش بر بیام!

و آرتور غیرتی شد!
دوید، پرید، کتی رو گرفت و انداختش توی یه چمدون. بعد همون چمدون رو انداخت توی یه چمدون بزرگ‌تر. چمدون بزرگ‌تر رو انداخت توی یه چمدون بزرگ‌ترتر. چمدون بزرگ‌تر‌تر‌ رو انداخت توی یه چمدون بزرگ‌ترترتر. چمدون بزرگ‌ترترتر رو انداخت توی یه چمدون بزرگ‌ترترترتر. چمدون بزرگ‌ترترترتر رو انداخت توی یه یخچال، دَرِش رو بست و یه زنجیر کلفت هم دورش گره زد. بعد هرچی ورد قفل کردنی بلد بود، اعمال کرد و در آخر هم یخچال رو حمل کرد و اولین وسیله‌ی نقلیه رو که توی خیابون دید، متوقف کرد و یخچال رو داخلش چپوند، هرچی گالیون داشت توی جیب راننده خالی کرد و راننده هم که نمی‌دونست قضیه چیه و یخچال به اون گندگی اونجا چیکار می‌کنه، شونه‌هاشو بالا انداخت و به همراه وسیله‌ی نقلیه‌ش از اونجا دور شد.

- آخیـــــش!

آرتور که خیالش راحت شده بود، برگشت خونه. وقتی که دستش رو روی دستگیره‌ی در گذاشت، ناگهان سر جاش میخکوب شد.
مدتی بود که حال خوشی نداشت. طوری که حتی متوجه نشد وسیله‌ی نقلیه‌ای که یخچال رو به اون سپرده بود، دقیقاً چی بود، سایزش چقدر بود و به کجا می‌رفت...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Rock 'n' Roll 'n' Rule 'n' Role!