مرگخوارای کوچیک بدو بدو از این اتاق به اون اتاق در حال جا به جایی بودن، بلکه آراگوگِ تار تنیده بر سقف رو پیدا کنن. به خاطر جثهی کوچیکشون، کار جستجو کمی دیرتر از حد معمول داشت زمان میبرد.
- حالا باسیلیسک از کجا بیاریم؟ مگه پاتر نکشتش؟ - تو چرا هرچی میخونی باور میکنی؟ - نوشتههای اون کتاب دروغه، دروغ! - حالا آراگوگ چرا پیداش نیست؟ - وقتی نمیخواستیمش هر روز جلو چشممون بودا! حالا که باید باشه معلوم نیست کجا داره تار میتنه! - و حشرهی بختبرگشتهای رو تناول میکنه. - نکنه از این خونه نقل مکان کرده و برای همیشه رفته؟
برای لحظهای مرگخوارا سرجاشون متوقف میشن.
- آخ جون! یعنی ماموریت اربابو در عرض تنها چند دقیقه به انجام رسوندیم؟! - میدونی اگه آراگوگ نباشه باید تو همین سایز کوچیکت بمونی؟ - نکتهی زیبایی بود. - هنوز که کامل نگشتیم، امیدوار باشین!
- عه! آراگوگ!
آراگوگ که در حال میل کردن حشرهای بود که به تازگی تور کرده بود، با شنیدن صدای تقتق ملایم پاهای مرگخوارا و پچپچشون، بقایای حشره رو یه لقمهی چپ میکنه و نگاهی به مرگخوارا میندازه.
- فرزندم! برگرد روی شانههای پاپا! - - شما بسیار زیبا هستی. ما تمایل نداریم جذابیتت مورد سوقصد قرار بگیره. گاهی هم لوس نباش و به ما حق بده! - - برگرد تا کمی پروازت بدیم. گفتیم بیا! - - اسیر شدیم به سالازار!
بلاخره بعد از تلاش های فراوان، به هر سختی و مشقتی که بود مرگخواران بندانگشتی هر یک به گونه ای چالش عبور از در اتاق را پشت سر می گذارند و از در عبور می کنند!
_ آخیش! رد شدیما. _ یه لحظه فکر کردم تا آخر عمر همونجا می مونم!
بعد از رفع خستگی چالش عظیم عبور از در، همگی مرگخواران پشت در اتاق لرد تجمع نمودند تا با چالش مهمتری که اجرای فرمان اربابشان و اخراج آراگوگ بود، رو به رو شوند.
_ خب بریم آراگوگ رو بیرون کنیم.
آرسینوس یقه لباس گویل را گرفته و مانع رفتنش می گردد. _ واستا ببینم! بریم بیرون کنیم؟ به همین راحتی؟! _ آره بابا! یه ریزه عنکبوته! میگیریم میندازیمش بیرون دیگه. سخت نیست که!
بلاتریکس ابرویی بالا انداخت و رو به آرسینوس نمود. _ چیه سینوس؟ شاه شدی شاخ شدی واسه ما؟ فکر کردی میتونی رو حرف ارباب حرف بزنی؟
آرسینوس ژست متفکرانه ای به خود گرفت و گفت : _ خیلی خب برین... برین آراگوگ رو بیرونش کنین. تنها راه حلی که باهاش بتونیم مثه روز اولمون شیم رو از بین ببرین. بعد تا ابد همین قدی بمونین! برین دیگه...
مرگخواران نگاهی به قد و بالای رعنای خود انداختند و متوجه درستی حرفهای آرسینوس شدند.
_ چی کار کنیم پس؟ _ باید یه نقشه حساب شده بکشیم... یه کاری کنیم آراگوگ خودش بخواد از این خونه بره! بدونه اینکه ما بیرونش کنیم!
آرسینوس با لذت به چهره های متعجب مرگخواران که برای شنیدن نقشه ی او سر تا پا گوش شده بودند، نگاهی انداخت و احساس خفنیتی بیش از پیش نمود. _ وقتی آراگوگُ راضی کردیم که تارشو بهمون بده و شکل اولمون شدیم اونی رو میاریم تو این خونه که عنکبوتا بیشتر از هرچیزی ازش می ترسن! _ یعنی کی؟ _ کی نه ! چی ! باسیلیسک!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نارسیسا مالفوی در 1396/8/22 23:00:53
لینی تلاش میکنه و تلاش میکنه ولی تلاشش به ثمر نمیرسه. وقتی میبینه جلوی لرد داره ضایع میشه فریاد اعتراض سر میده: -در لعنتی باز شو.
-نظر منم همینه. باز نمیشه لعنتی.
با شنیدن صدایی از طرف در، تعجب میکنه. این اولین باره که یه در با لینی حرف زده. لینی ذوق میکنه. اون حشره ی متفاوتیه که شاید حتی درزبان باشه. قیافه ای میگیره و دستشو با حالت با ابهتی به طرف در میگیره. -گشوده شو ای در!
-به نظرم زبون نفهمه!
لینی تازه صدای بانز رو میشناسه. -بانز؟ تو کجایی؟ از زیر در نرفتی؟
بانز جواب میده: -نه...خواستم متفاوت باشم. اومدم این بالا. سخت هم بودا. ولی رسیدم. هی دستگیره رو کشیدم طرف بالا باز نشد.
-بالا؟ تو نمیدونی در به طرف پایین باز میشه؟ من میکشم پایین و تو میکشی بالا؟ تسترالی؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!
مرگخوارا اطاعت میکنن و میرن که دور شن. برای لرد عجیب بود که صدای وزوزهای حاصل از بالبالزدن لینی به گوشش نمیرسید. شاید کوچیک بودن لینی اونقدرا هم بد نبود!
- از در برین. از درم بیاین تو. درو برای همین ساختن.
شاید هم بد بود! مرگخوارانی که بی صدا وارد خلوت ماریِ لرد بشن؟ نمیخوایم نمیخوایم! مرگخوارا که باز هم قصد داشتن از زیر در و سوراخ کلید خارج شن، با فریاد لرد لحظهای سرجاشون متوقف میشن و نگاهی به دستگیرهی در میندازن. دستگیره، در نقطهای بسیار دور دور دورتر از دسترس قرار داشت. طوری که یکی از مرگخوارا از شدت این که سرشو بالا برد تا دستگیره رو ببینه، از پشت کف زمین پخش شد.
- نمیتونیم ارباب. - دستمون به دستگیره نمیرسه ارباب. - چی کار کنیم ارباب؟
لرد که حالا نجینی رو از زمین به روی پاهاش انتقال داده بود، نگاهی به مرگخوارای کوچیکش میندازه که سعی داشتن با قلاب گرفتن و سوار شدن رو کول هم به دستگیره برسن. ولی باز هم فاصلهشون تا دستگیره بیشتر از حد تصور بود. - نکنه انتظار دارین ما درو براتون باز کنیم؟
- نه ارباب، ولی من میتونم. دستگیره جلومه ارباب. من حشرهی توانمندی هستم. کوچولوام ولی میدونم که میتونم.
لینی که روونا داده بود به اون دو بال پرواز، دستگیره رو درست پیش روی چشماش میدید. اما نه مرگخوارا و نه لرد از یک حشرهی در ابعاد مولکولی انتظاری نداشتن.
- همین یه بارو اجازه میدیم از زیر در برین. ولی اولین و آخرین بارتونه.
مرگخوارا به محض شنیدن این حرف بدو بدو از زیر در عبور میکنن. اما لینی همچنان در تلاشی وصفناپذیر سعی داشت تا دستگیرهی درو بچرخونه!
یکی از مرگخواران بندانگشتی سقلمه ای به مرگخوار کناریش زد. _ تو بش بگو. _ من میترسم. دست بزن داره. خودت بگو. _ من نمیگم. همینجوریش اسم من بیاد قاطی میکنه... نیگا این گور به گوریو!
و با انگشتش به مرگخواری که چندی پیش توسط لرد، جان به جان آفرین تسلیم کرده بود، اشاره کرد.
لرد کمی به سمت جلو خم شد تا صدای زمزمه های مرگخوارانش را بشنود. _ چی دارین میگین؟ بلند بگین ببینم...
یکی از مرگخواران بندانگشتی با دستپاچگی یک قدم به جلو برداشت. که البته اصلاً به چشم کسی نیامد. _ چیزه... ارباب... آخه ما یه مشکلی داریم.
لرد سعی کرد چهره ریزه میزه مرگخوار را تشخیص دهد. _ رودولف؟! رودولفی تو ؟ _ پیش مرگیم ارباب.
لرد سیاه با همان حالت خم شده با صدای خفه ای جواب داد. _ مشکل تو به ما مربوط نیست رودولف... امیدواریم که مشکل جدی ای هم باشه
رودولف با ناراحتی به عقب برگشت. _ گفتم من نگم.
لرد در حالیکه به صندلیش تکیه می کرد، گفت : _ از کی ما باید دو مرتبه اوامرمونو به زبون بیاریم؟ امر کردیم سریع به حالت اولتون برگردین... فرمانی داریم که باید اجرا کنین. به سایز طبیعی تون نیاز داریم. مخصوصا تو!
و با انگشت کشیده و استخوانی اش به رودولف ریزه میزه اشاره کرد و ادامه داد : _ باید آراگوگُ از خونه ما بیرون کنین. ما دیگه نمیتونیم با این عنکبوت کریه المنظر توی یک خونه باشیم. خب دیگه فرمانمونو گفتیم. حالا دور شید!
مرگخواران کوچک قول داده بودن، ولی قبل از اینکه آراگوگ به قولش عملی کنه، توسط لرد سیاه فراخونده میشن.
- ما برمیگردیم. - یادت نره به قولت عمل کنی! - چشم به هم بزنی برگشتیم.
آراگوگ چشم بر هم میزنه، چندین بار هم میزنه. ولی نه تنها مرگخوارای کوچیک نرفته بودن و برنگشته بودن، بلکه تازه هیکل کوچیکشون به در رسیده بود و قصد خروج از اتاقو داشتن!
دقایق زیادی بعدتر:
سه مرگخوار کوچولو، بدو بدو اتاق لردو از دور میبینن و از اونجایی که تاخیر زیادی داشتن، تصمیم میگیرن رو زمین لیز بخورن و از زیر در عبور کنن. همین کارم میکنن!
- نجینی؟ تو هم صدایی که ما شنیدیم رو شنیدی؟
نجینی اونقد صدای آهنگ رو بلند کرده بود که طبیعی بود تا حتی صدای لرد رو هم نشنوه، چه برسه به مرگخوارای کوچیکی که جلوی در روی هم تلنبار شده بودن. و میبینه! لرد بالاخره بعد از مقادیری کنکاش در اطراف، مرگخوارای کوچیکش رو کپه شده روی هم میبینه. ولی پیش از اینکه وضعیت اتاقو مناسب حالتی که مرگخوارا باید ببینن قرار بده، مرگخوارای کوچیک دست و پاشونو از تو دماغ و دهن هم بیرون میکشن و جلوی لرد به صف میشن و با چنین صحنهای رو به رو میشن.
- نادانها! چرا در نمیزنین؟ ما در وضعیت مناسبی نبودیم.
مرگخوارا بلافاصله سراشونو پایین میندازن. - من که چیزی ندیدم. تو دیدی؟ - منم ندیدم. تو چی؟
نفر سوم اما سخت غرق در تصویر پیش روش شده بود. - نجینی رو.
البته که مرگخواری که این دیالوگو بیان کرده بود، اگه تا چند ثانیه پیش هم زنده بود، دیگه نبود! لرد بعد از اینکه آواداکداورایی در حلقوم مرگخوار خاطی میچپونه، نجینی رو به آرومی گوشهای قرار میده و بعد از قرار گرفتن در وضعیت مناسب،"اهم اهم"ـی میکنه. و اونجاس که متوجه سایز غیرعادی مرگخواراش میشه!