جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

21 کاربر(ها) آنلاین هستند (13 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
16
مهمانان
5
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  120 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  134 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  253 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  167 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  212 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: نوزده سال بعد
ارسال شده در: جمعه 10 آذر 1396 11:13
نمایش جزئیات
آفلاین
اینور خیابون، هری و هرمیون با چنگ و دندون به دست و پای بلاتریکسی چسبیده بودن که مدام جیغ میزد و سر و صورتش از فرط خودزنی کبود شده بود و اون لحظه تنها خواسته‌ش این بود که رودولف و لیلی اوانز، دست در دست همدیگه، دو نفری برن زیر تریلی هیژده چرخ.

اونور خیابون، رودولف دست در دست لیلی اوانز، بسته‌های آدامس شیک رو یکی در میون بین خودش و لیلی تقسیم میکرد و می‌جوید و باد میکرد و می‌ترکوند.

و چند لحظه بعد، از همه‌جا بی‌خبر و یهویی، گروه هری-هرمیون-بلاتریکس و گروه رودولف-لیلی با همدیگه روبه‌رو شدن.
رودولف از تقسیم آدامس‌ها دست کشید.
بلاتریکس هم از جیغ و خودزنی دست کشید.
هری و هرمیون به لیلی خیره شدن.
لیلی هم به هری و هرمیون خیره شد.
چشمای رودولف با دیدن چشمای سرخ بلاتریکس گشاد شدن. بادکنکِ آدامسیش هم گنده‌تر شد...
بعد، نگاهی به قیافه‌ی نگران لیلی انداخت. بادکنکِ آدامسیش گنده‌تر از قبل شد...
بعد، با چشمای خیلی گشاد شده، دوباره نگاهی به بلاتریکسی انداخت که خون از چشماش فواره زده بود و سر و صورتش مدام در حال تغییر رنگ بود.
بادکنکِ آدامسیِ رودولف گنده‌تر شد... گنده‌تر شد... گنده‌تر شد...
و ترکید!
- جیــــــــــــغ!

معطل نکرد و لیلی رو عینهو توپِ راگبی روی زمین کاشت و با یه شوت روبرتو کارلوسی به یه جای نامعلوم فرستاد و اون رو از دسترسِ چنگالِ بلاتریکس خارج کرد.
بعد خودش هم بصورت چهارنعل زد به چاک.

- آــــــــــــی رودولف نفس‌کش!

هری-هرمیون-بلاتریکس هم افتادن دنبال رودولف.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Rock 'n' Roll 'n' Rule 'n' Role!
پاسخ به: نوزده سال بعد
ارسال شده در: دوشنبه 6 آذر 1396 22:58
نمایش جزئیات
آفلاین
هرمیون و هری به اتاق بعدی رفتن، بازم خالی بود. همینجوری تمام اتاق ها رو بررسی میکردن و بلاتریکس همش یه اتاق ازشون عقب تر بود تا بالاخره اتاق ها تموم شد.
-لیلی اینجام نیست که ... چند بار گفتم اینجا نیست ؟ میدونستم نیست، گفتم خونه شماست ، گوش نکردی.
-برای باااااار هزارم ، خونه ما رو گشتی یه بار دیگه ، نبود اونجا.
-شاید بعد از اینکه ما رفتیم ، اومد اونجا .

هرمیون نزدیک بود چوب دستیش رو تو چشم هری فرو کنه که بلاتریکس صحنه رو دید و اجازه نداد. خودش سریعا جلو اومد و چوب دستیش رو تو حلق هری فرو کرد. هری نفس نمیتونست بکشه و تو پشت صحنه به در و دیوار میخورد تا چوب دستی رو از حلقش بیرون بیاره. بلاتریکس موهای هرمیون رو کشید و گفت :
-به من کروشیو میزنی حالا ؟

هرمیون خنده شیطانی کرد و به چوب دستیش اشاره ای کرد. بعد به چوب دستی بلا اشاره کرد که تو حلق هری فرو رفته. بلاتریکس که تازه فهمیده بود بدون دفاع هست لحنش رو آروم تر کرد و گفت :
-ایول خیلی حال کردم کروشیو زدی بهم.
-پس چرا شکلکت اینجوریه ؟

بلاتریکس داشت منفجر میشد ولی اینکه توسط یه ماگل زده دوباره شکنجه بشه بیشتر عذابش میداد. شاید اگر ولدمورت میفهمید که توسط هرمیون شکنجه شده دیگه شکنجش نکنه. بدنش لرزید و سعی کرد بر خلاف همیشه آروم و مهربون باشه.
-به قلعه لسترنج ها خوش اومدین عزیزانم ... کاری میتونیم واستون بکنم ؟

هرمیون اوضاع رو توضیح داد. لیلی گم شده و اینکه فک میکنن که رودولف بلندش کرده باشه. بلاتریکس همینجوری عصبانی تر میشد.
-رودولف به من گفت میره سر کوچه دو تا آدامس شیک بخره ... مرتیکه خاک به سر رفته سراغ یه ساحره دیگه ؟

حالا سه نفر دنبال لیلی و رودولف بودن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: نوزده سال بعد
ارسال شده در: چهارشنبه 1 آذر 1396 19:19
نمایش جزئیات
آفلاین
- چی می‌بینی هرمیون؟

هرمیون در آستانه‌ی در وایساده بود و هری در تلاش بود تا از پشت سر هرمیون سرک بکشه و حتی شده گوشه‌ای از اتاقو ببینه. اما به لطف موهای پرپشت هرمیون، هری هربار با شکست مواجه می‌شه.

- چرا نمی‌ری تو؟ خبریه اونجا؟

هرمیون در حالی که همچنان محکم سرجاش وایساده بود جواب می‌ده:
- هیچی! در واقع اینجا... هیچی نیست!

هری که از این‌پا و اون‌پا کردن خسته شده بود، دست به سینه وایمیسه.
- می‌شه اجازه بدی منم اون هیچی رو ببینم؟

هرمیون "اوپس" گویان درو تا انتها باز می‌کنه و به داخل اتاق خالی قدم می‌ذاره. و بالاخره هری به آرزوش می‌رسه و می‌تونه اتاقو ببینه!
- عه... اینجا که هیچی نیست.
- گفتم که. بیا بریم بقیه جاهای خونه رو چک کنیم.

هرمیون برمی‌گرده تا از اتاق خارج شه، اما هری با چشمانی گریون مانع حرکتش می‌شه.
- فهمیدم! من راز این اتاقو کشف کردم. ر.ا.ل! لیلی اوانز رویاها.

هرمیون که گیج شده بود، سعی می‌کنه هریو از خودش جدا کنه.
- متوجهی که حروفو دقیقا برعکس چیدی؟
- واسه رد گم کنیه. برای اینکه کسی نفهمه. بلاتریکس نفهمه. اما من پسر برگزیده‌م و همیشه می‌فهمم.
- دست بردار هری! اصن شاید مخفف رویاهای ایده‌آل لسترنج باشه.

در همین حین که هرمیون در حال سر و کله زدن با خیالات واهی پسر برگزیده بود، صدای جیغ و داد بلاتریکس که از این اتاق به اون اتاق به دنبالشون بود، به هوا بلند می‌شه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: نوزده سال بعد
ارسال شده در: شنبه 27 آبان 1396 07:00
نمایش جزئیات
آفلاین
- اکسپلیارموس!
- کروشیو!

اشتباه فکر نکنید؛ دومی هرمیون بود که به بلاتریکس طلسم زد! و وقتی بلاتریکس از جلوی در کنار رفت، هردو داخل دویدند.

- چیکار کردی؟ مگه محفلیا هم کروشیو میزنن آخه، ها؟!
- ام... خب اون داشت موهامو میکشید! شنیدم به موهام گفت سیم ظرفشویی حتی!
- خب تو هم میتونستی موهاشو بکشی! دوبرابر تو مو داشت که!
- تو هیچوقت از دعواهای زنونه چیزی سر در نمیاری!

هری با پوکرفیسی، به دری که حالا در مقابلشان بود نگاه کرد که روی آن، ر.ا.ل حک شده بود. صدای هرمیون شنیده شد.
- ر.ا.ل کیه یعنی؟
- برادر سیریوس!

هرمیون کمی به هری نگاه کرد. سپس به دیوار خیره شد و سرش را دو، سه دفعه محکم به دیوار کوبید. سپس دید که هری همچنان منظور کارش را نمیفهمد.
- آخه برادر سیریوس توی خونه لسترنج ها چیکار میکنه؟ اصلا مگه فامیلیش با "ل" شروع میشه؟!
- هنوزم بخاطر کروشیویی که زدی، نمیبخشمت!
-

سپس آنها در اتاق را به آرامی باز کردند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آملیا فیتلوورت در 1396/8/27 13:55:42
پاسخ به: نوزده سال بعد
ارسال شده در: شنبه 27 آبان 1396 03:12
نمایش جزئیات
آفلاین
هری اکنون شاهد یک صحنه‌ی تاریخی بود. رویاروییِ دو مو فرفری!

- چطور جرات کردی بیای اینجا؟
- پرسیدم لیلی اینجاست؟
- نخیر فقط همینو نپرسیدی. اسم رودولف رو هم آوردی! چطور جرات میکنی اینجا می‌ایستی و اسم‌ش رو میآری؟! میخوای با موهات اغفالش کنی؟!

هرمیون که نگران لیلی بود وقت را تلف نکرد و سعی کرد به زور وارد خانه‌ی بلک شود. بلاتریکس ولی موهای هرمیون را گرفت و او را به دیوار کوبید. هری مانند نخود همچنان آنجا ایستاده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
"...And you, my friend, must stay close"


for you
"ما از رگِ دُم بهت نزديکتريم."
پاسخ به: نوزده سال بعد
ارسال شده در: یکشنبه 21 آبان 1396 22:23
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه :
هری پاتر دنبال لیلی اوانز میگرده و اول بیابون سر میزنه و وقتی اونجا پیداش نمیکنه ، میره خونه ویزلی ها و اونجا هرمیون رو میبینه و ازش خبر لیلی اوانز رو میگیره. هرمیون خبری ازش نداره ولی میدونه پیش کی باید برن برای پیدا کردنش.
بعد از بررسی آرایشگاه ساحره ها و سوال از جینی، هنوزم سرنخی پیدا نمیکنن.

--
-تو هم به همین که من فکر میکنم داری فکر میکنی؟

هرمیون این رو به هری گفت. به نظرش میرسید که این دفعه دیگه قطعا بدونه لیلی اوانز کجاست. خیلی واضح به نظر میرسید، چرا تا حالا به ذهنش نرسیده بود؟ شاید رون و ویزلی ها بیشتر از اونکه انتظار داشت روش تاثیر گذاشته بودن. به این مسائل میتونست بعدا رسیدگی کنه، فعلا باید لیلی اوانز رو نجات میداد. هری با هیجان گفت:
-آررررررررره ... جفتمون یه فکر رو داریم میکنیم دقیقا. فک کنم لیلی خونه شما باشه.
-اونجارو که یه بار گشتی!
-هااا راس میگیا یادم نبود، فک کردم تو یکی از اون خوابای معروفم ، خونه شما رو گشتم.
-خیلی هم واقعی بود.

هرمیون که وقت توضیح نداشت دست هری رو گرفت و سریعا به مقصدشون آپارات کردن. اگر حدسش درست بود، لیلی به کمک فوری نیاز داشت.


مقصدشون :

هرمیون و هری جلوی قصر بزرگ ظاهر شدن. هری که هنوز نمیدونست کجا هستن ، اطرافش رو نگاه کرد تا شاید بتونه سرنخی پیدا کنه ولی چیزی جز کلمه بلک (Black) رو سردر ورودی قصر ندید. با تعجب از هرمیون پرسید:
-اینجا کجاست؟ خونه سیاه اومدیم ؟ خونه سیاه چیه ؟ به نظر دوستانه و عشقولانه نمیرسه. پروفسور دامبلدور به من گفت بدون اجازه مامانم جاهای سیاه نرم.

هرمیون بازم وقت توضیح نداشت. . اگر لیلی واقعا اینجا بود حتی ثانیه ای هم نمیتونست برای نجات دادنش تلف کنه. دکمه آیفون قصر رو فشار داد و ساحره ای با ردای مشکی ولی پاره جلوشون ظاهر شد.
-بله ؟

هرمیون به قیافه وحشت زده هری توجهی نکرد و با عجله گفت:
-رودولف اینجاست ؟ لیلی اینجاست ؟ رودولف و لیلی باهمن ؟

بلاتریکس قیافه ای عصبانی تر از همیشه گرفت. هری و هرمیون جلوی قصر خانواده بلک-لسترنج ایستاده و منتظر جواب بودن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: نوزده سال بعد
ارسال شده در: شنبه 20 آبان 1396 23:26
نمایش جزئیات
آفلاین
- این دخترا هم عجب زوری دارن!

در همین حین، گوشی اش زنگ خورد... و زنگش، از آن زنگ ها بود که اعلام خطر میکرد؛ همسر عزیزتر از جانش، تلفن زده بود! هری مثل انیمیشن ها، گوشی را این دست و آن دست کرد و سر انجام، با دو انگشتش آن را نگه داشت.
- هرمیون، خواهشا جوابش بده! نمیدونم باز چه گندی بالا آوردم!

هرمیون نیشخندی زده و دکمه سبز رنگ گوشی را فشرد.
- الـــــــــــو؟
- شما؟!

هرمیون فهمید که صدایش را زیادی کشدار و چاپلوسانه کرده است و فرصت زیادی ندارد تا جینی را متقاعد کند که زیر سر هری بلند نشده و نیازی به کارهایی که برای عاقل، پشیمانی به بار آرد، نیست.
- ام... من هرمیونم دیگه!
- عه؟ تو گفتی و منم باور کردم! گوشی شوهر من پیشت چیکار میکنه؟!

ظاهرا هری هم از اوضاع باخبر بود؛ چون بلافاصله، شروع کرد به لرزیدن.
- گند زدی، هرمیون! بدش به من!

و به محض اینکه گوشی را در دست گرفت...
- هری! کدوم گوری رفتی؟! جیمز زده چوبدستی آلبوس رو شکونده! اگه همین الان نیای اینجا، من میدونم و تو!

هری تصمیم گرفت حقیقت را بگوید. درهر صورت، او همسر مهربان و بخشنده و رازدارش بود...
- ام... اومدیم دنبال قدیمی ترین عضو محفل!
- قدیمی ترین؟

سکوتی پشت تلفن حاکم شد. و سکوت... و باز سکوت... هری با فاز دپ به جایی خیره شده بود. بالاخره پرسید:
- مگه میشناسیش؟!
- ناسلامتی من مورخم!
- مورخ؟! مگه روزنامه نگار پیام امروز نبودی؟!
- اون مال داستانای رولینگه! توی سایت مورخم!

هری، گوشی را نزد هرمیون به امانت گذاشت و تام و جری طور، در طول تاپیک حرکات آکروباتی رفت و جست و خیز کرد و فریاد مرگ بر آمریکا شادی و سرداد و دوباره سرجایش برگشت و گوشی را پس گرفت.
- خب... کجاست؟!
- کی؟
- قدیمی ترین عضو محفل دیگه!
- من از کجا بدونم؟!

هری نابود شد. هری تکه تکه شد. هری شکست.

- پـــــــاتــــــر!

و با شنیدن صدای لرد، دوباره سرپا شد! دوباره گوشی را بدست گرفت و گفت:
- پس چی رو گفتی میدونی؟!
- گفتم میشناسم چون مورخم، نگفتم که جغرافیدانم که!

هری، نگاهی پوکرفیس به هرمیون انداخت.

- انگار باید خودمون ادامه بدیم سوژه رو!

و باز به همراه هرماینی، روانه پست بعد شدند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: نوزده سال بعد
ارسال شده در: جمعه 28 مهر 1396 23:32
نمایش جزئیات
آفلاین
- هوی چه خبرته؟ یه‌کم یواش‌تر! دستمو کَندی!
- یواش‌تر از این نمیشه. باید هرچه زودتر خودمونو برسونیم.

هری می‌دونست که چرا هرمیون دستش رو محکم گرفته و بدو بدو دنبال خودش می‌کشید. امّا نمی‌دونست که مقصد کجا بود.
قیافه‌ی هرمیون خیلی مشکوک میزد. چند وقتی بود که رفتاراش هم مشکوک میزد‌ن.
چند روز پیش، لباس‌های دامبلدور رو پوشیده و با اخلاقیات دامبلدورانه، کلّ اعضای محفل رو سرِ کار گذاشته بود.
حتی چندین مرگخوارِ پلاستیکی رو توی اتاق خون سلاخی کرده و دامبلدور هم به عنوان پاداش، یه گالیونِ گوشه‌ندار بهش داده بود.
دیروز هم مدام درباره‌ی احداث شعبه‌ی دوم اتاق خون حرف میزد و می‌گفت که گسترده‌تر از شعبه‌ی اولشه و محدود به سلاخی مرگخوارا نمیشه.
هری به خودش لرزید!
نکنه همین شعبه‌ی دوم اتاق خون، مقصد فعلی‌شون بود؟
- امم... هرمیون... به نظرم بهتره از این آقاهه بپرسم که سارا اوانز کجاست.

با چنگ و دندون خودش رو آزاد کرد و بی‌توجه به نگاه متعجب هرمیون، رفت سمت آقایی که بی‌حرکت ایستاده و رنگ پوستش خیلی سفید بود.
- ببخشید آقا. می‌دونین سارا اوانز کجاست؟

آقای خیلی سفید پوست، همچنان بی‌حرکت ایستاده بود. هرمیون نگاهی به آقاهه انداخت و بعد، طوری که آقاهه نشنوه، دم گوش هری گفت:
- چت شده تو؟ کلّه‌ت جایی خورده؟ من بهتر می‌دونم سارا اوانز کجاست یا این یاروی بین راهی؟!

هری که سعی می‌کرد از هرمیون و حملات سلاخانه‌ی احتمالیش فاصله بگیره، ناگهان فریاد زد:
- ببین! ببین! می‌دونه سارا اوانز کجاست! دستشو ببین! اون داره راهنمایی‌مون می‌کنه!

انگشتِ اشاره‌ی آقای بی‌حرکتِ خیلی سفید پوست، به دَرِ کناری اشاره می‌کرد. هری، هرمیونِ مات و متحیر رو تنها گذاشت و رفت سمت در.
هرمیون متوجه تابلوی بالای در شد که روش نوشته شده بود: "آرایشگاه زنانه".
امّا دیر شده بود.
هری وارد شده بود...

- جیـــــــــــــــــــــــــــــــــــغ!

آرایشگاه منفجر شد و هری به بیرون پرتاب و پیکر غول‌آسای زن آرایشگر از بین دود و آتیشِ انفجار، ظاهر شد.
- این مانکنِ تسترال غلط کرده که بهت گفته پاتو بذاری اینجا! سارا اوانز هم توی جهنمه! برو همونجا!

و در رو محکم بست.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Rock 'n' Roll 'n' Rule 'n' Role!
پاسخ به: نوزده سال بعد
ارسال شده در: سه‌شنبه 11 مهر 1396 17:39
نمایش جزئیات
آفلاین
فکر نمیکرد که خونه ویزلی ها اینقد ساکت باشه. کم کم و با احتیاط به خونه نزدیک شد و چوب دستیش رو بالا آورد که اگر نیاز بود سریع بتونه ازش استفاده کنه. آروم آروم قدم بر میداشت و منتظر شنیدن سر و صدا و حرفای توی خونه شد. معمولا خونه هرمیون و رون خیلی پر سر و صدا و شلوغ بود و این سکوت غیر منتظره خیلی عجیب به نظر میرسید. سعی کرد که مثبت فکر کنه؛ممکن بود که کسی خونه نباشه ولی مغزش اجازه نمیداد و فکر های مثبتش رو با تصورات حمله مرگخواران جایگزین میکرد. اگر هرمیون و رون رو گرفته باشن چی میشد ؟ چجوری نجاتشون میداد ؟ باید الف دال رو دوباره راه مینداخت ؟
تلاش کرد فکر بعدیش رو از مغزش دور نگه داره و مدام تکرار میکرد که رون و هرمیون زنده هستن و نیازی نیست به فکر آینده بچه هاشون باشه.
بالاخره به در خونه رسید. در بسته بود و این خودش یه نشونه خوبی به نظر میرسید. اگر اتفاقی افتاده بود که مرگخوارا مثلا در خونه رو نمیبیستن پست سرشون. شاید مرگخوارا رون و هرمیون رو به اسارت گرفتن و الان دارن بچه هاشون رو به راه مرگخواری هدایت میکنن.
به کمک چوب جادوش در رو باز کرد و یه دفعه پرید تو خونه.
-آهاا گرفتمتون ، سریع بگید رون و هرمیون کجان.

هرمیون که در حال مطالعه کتاباش بود یه دفعه از جاش پرید و نزدیک ترین چیزی که برای دفاع خودش میتونست استفاده کنه رو برداشت.
-کیه چی شده ؟ کی هستی ؟ زودتر اعلام نکنی کی هستی با این لیوان یه بار مصرف همتون رو خلع سلاح میکنم.

هری که خیالش راحت شده بود ، چوب دستیش رو تو جیبش گذاشت و به هرمیون نزدیک تر شد. هرمیون خیلی وقت بود هری رو ندیده بود با خوشحالی به سمتش رفت و به آغوشش کشید. همچنان که دست روی بازو هاش داشت عقب تر اومد و نگاه کلی بهش انداخت.
-نزدیک بود با لیوانه چوب دستیت رو بگیرما ، بعد من صاحبش میشدم لرد باید منو میکشت. مامان منم که ماگله نمیتونست با کمک عشقش ازم محافظت کنه و بعدشم جان پیچی تو بدن من نبود ولدمورت اون رو از بین ببره و من دامبلدور رو ببینم و باهاش حرف بزنم و دوباره برگردم.
-مرسی که واقعا جریان داستان نویسی رولینگ رو عوض نکردی. من واسه مساله مهمتری اومدم اینجا ، سارا اوانز گم شده و باید پیداش کنم. این طرفا نیومده ؟ ندیدیش ؟ طلسمی تو کتابای تاریخ هاگوارتز نخوندی که سارا اوانز پیدا کنه ؟
هرمیون سرش رو تکون داد و بعد از دیدن چهره نگران و ناامید هری ، دوباره بازوهاش رو گرفت و گفت:
-ولی فک میکنم که میدونم کی میتونه کمکمون کنه پیداش کنیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
پاسخ به: نوزده سال بعد
ارسال شده در: دوشنبه 10 مهر 1396 16:18
نمایش جزئیات
آفلاین
- سارا اوانز؟ کدوم گوری هستی سارا اوانز؟ اگه اینجایی، خودتو نشون بده!

یه هفته گذشته و هری همه‌جا رو دنبال سارا اوانز گشته، امّا به نتیجه‌ای نرسیده بود. خیلی خسته شده بود. دیگه نایی براش نمونده بود. به بیابون رسیده بود و زیر آفتاب سوزان، داشت تبدیل به هری سوخاری میشد.
قمقمه‌ش آب نداشت. غذایی هم توی بساط نداشت. در نتیجه، کفشش رو در آورد و عینهو ساندویچ، یه لقمه ازش گاز گرفت، جوید و بلعید. بعد، بند کفشش رو باز کرد و مثل ماکارونی، هورت کشید.
حوصله‌ی هیچی رو نداشت. حتی حوصله نداشت "اوانز" رو به زبون بیاره.
پس به اسم کوچیکش بسنده کرد.
- سارااااا؟ کدوم گوری هستی سارااااا؟ اگه اینجایی، خودتو نشون بده!

شاید این اطراف، سارا اوانزی وجود نداشت. ولی در مورد سارای خالی، قضیه کاملاً فرق می‌کرد.

- جون سارااااا؟

هری صدا رو شنید. امّا تصویری گیرش نیومد. ولی ناگهان دستی بد قواره، مچ پاش رو گرفت. هری جیغی کشید و به کناری شیرجه زد. دختری که نصفش انسانی و نصفش خرچنگی بود، از زیر شن و ماسه به بیرون خزید.

- تو... تو دیگه کی هستی؟
- من سارا خرچنگی‌ام.
- چی از جونم می‌خوای، دختره‌ی هیولا؟!
- من از جونت چی می‌خوام؟ خودت صدام کردیا. انکار نکن. تو منو می‌خوای.
- کی تو رو خواست باو! دارم دنبال یه سارای دیگه می‌گردم!

- منو میگی؟

لا‌به‌لای دریا، دختری که نصفش انسانی و نصفش ماهی بود، داشت موج‌سواری می‌کرد. هری از پشت صخره بیرون اومد و پرسید:
- تو... تو دیگه کی هستی؟
- من سارای پری دریایی‌ام.
- لابد تو هم فک کردی اینجا اومدم تا بهت پیشنهاد ازدواج بدم؟!
- چرا که نه؟ فکرشو بکن... پری و هری! می‌بینی چقد به همدیگه میایم؟
- کور خوندی! دارم دنبال یه سارای دیگه می‌گردم!

سارای پری دریایی که شکست خورده بود، کمی با سارا خرچنگی مشورت کرد و بعد، هردو برگشتن و یک‌صدا گفتن:
- ما تصمیم گرفتیم که در امر یافتن سارای موردنظرت بهت کمک کنیم...

هری خوشحال شد. ساراها هم صداشون رو صاف کردن و ادامه دادن:
- ولی به شرط اینکه با هردومون ازدواج کنی!
- من حاضرم توی این بیابون بپوسم ولی یه لحظه‌‌ی دیگه هم چِشَم به اون هیکل کریه‌تون نخوره! تا زخمم داغ نشده، از جلو چشام دور شین!

سارا خرچنگی و سارای پری دریایی از این جواب دندون‌شکن، تُرشیدن و توی اعماق بیابون گُم و گور شدن.
هری هم تصمیم گرفت جای دیگه‌ای رو دنبال سارا اوانز بگرده.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Rock 'n' Roll 'n' Rule 'n' Role!