جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

9 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
5 مهمانان 4 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

روان‌خانه سیاه - سفید!

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: روان خانه سیاه - سفید !!!
ارسال شده در: یکشنبه 20 آبان 1397 19:21
نمایش جزئیات
آفلاین
- چیکار کنیم بفهمیم چی شده؟؟
- نمیدونم. اصن چرا دامبلدور مرخص شده؟ نه اینکه خوشحال نباشم! اما... آخه اول باید سلامت آدمو تایید کنن و بعد با یه همراه به خونه برن! که پروفسور هیچ کدوم از این حالا رو شامل نمیشه!
- ای خدااااا!

محفلی ها با غصه، نگرانی، خوشحالی و کلی حس تلفیق شده، حرف میزدند. اما حس شاخص آنها‌، کنجکاوی بود. علی رغم این همه حس در حرف هایشان‌، آرام حرف میزدند. پروفسور عزیزشان در اتاقی خواب بود. آنها تازه کوییدیچ دستی گرفته بودند اما متاسفانه داشت به دست محفلی ها - مشت هایشان- نابود میشد. و خب پنه لوپه متوجه این موضوع شد.
- لطفا هر احساسی که دارینو روی این بدبخت خالی نکنین! بابا این سی گالیون شده!

ناگهان همه ی محفلی ها دست از مشت زدنشان به وسیله ی گران قیمت کشیدند! ناگهان موجی از سوال به سمت پنه لوپه هجوم آورد!
- از کجا گرفتی؟
- پولو از کجا آوردی؟ از صندوقم که ندزدیدی؟
- میشه بدیش به من؟
- چه خبر خوشگله؟!

پنه با صدای بلند حرف آنها را قطع میکند.
- از موضوع اصلی منحرف نشین!
- هیسسسسس!
- نرین رو نِروَم! اعصاب معصابم مرلین بیامرز شده. ما باید بریم به روانخانه. و بفهمیم قضیه چی بوده. نگران دوستای محفلیتون نیستین؟ بچه ها! اونا ممکنه تو خطر افتاده باشن! تعداد اونا زیاد تر از ما بود. محفلی های روانخانه رو میگم. مگه میشه که یه دسته از محفلی ها الکی خبری ازشون نباشه؟ مرگخوارا چی؟ نگران اونا نیستین؟ ما باید دو و یا سه نفره بریم روانخانه! کیا میان؟!

آنها تحت تاثیر تک تک جمله های دوستشان ( البته از سر ناتوانی!) غیر از جمله ی آخری قرار گرفته بودند. و بله! آنها قبول نکردند. خودشان را به یک راه دیگری زدند. به دیوار نگاه کردند. سوت زدند و به پایین خیره شدند! پس پنه خودش دست به کار شد. آستین هایش را بالا زد و گفت:
- خودم انتخاب میکنم. خودم میام. حالا دو نفر دیگه. تو گادفری!

گادفری به تنهایی کوییدیچ دستی بازی میکرد و به حرف پنه توجهی نکرد. پنه دوباره گفت:
- میدهرست!
- بابا کر که نیستم! ماموریت سخته. چرا هر جا که میری، منم با خودت میبری خانوم خوشگله؟؟
- گادفری!

او دستی بر کلاهش کشید و گفت:
- نفر بعدی؟!

پنه اطراف را نگاه کرد. به محفلی ها نگریست. شخص منتخب که بود؟ باید که را انتخاب کند؟ ناگهان چشمانش به چشمان آبی- خاکستریِ دختری با موهای سیاه با هایلایت های قهوه ای افتاد. او پشت همه قایم شده بود و دو نفر جلویش را مثل سپر چسبیده بود و زیر لب به آنها میگفت:
- بچسبین به هم! منو نبینه!

پنه لوپه در ذاتش بود که صدای زیر لب را بشنود و متاسفانه ایندفعه استثناء نبود!
- که من تو رو نبینم نه؟!

و برای او ابرویی بالا برد.
- برین کنار!

همه یه کناری رفتند و دختر با پنه در وسط اتاق باقی ماند. ناگهان رون با اشتیاق گفت:
- یه دوئل راه بندازین!

پیش از واکنش بقیه، کفگیری در بالای سر رونالد ظاهر شد و او را نقش بر زمین کرد.
- دیگه حرف نباشه و اما تو...

و سرش را به طرف دختر برگرداند.
- تو هم با ما میای ماتیلدا استیونز!

ترس در صدایش مشهود بود!
- من؟ معلومه که من نه!

ناگهان چیزی در مغز ماتیلدای نه چندان باهوش جرقه زد. او هنوز جزء تازه وارد ها به حساب می آمد. وقتش بود که خودی نشان دهد. او اگر بمیرد، برای حفاظت از پروفسور و دوستان عزیزش مرده بود!
- نه! منم هستم! باید برای دامبلدور مرد. یک هافلپافی در کنار دوستانش میمیرد. به پیش!

پنه با داد گفت:
- مگه قراره بمیریم؟!

او به طرف گادفری رفت. گادفری دست از سر کوییدیچ دستی برنمیداشت! شاید می خواست که تمرین کند که دیگر مورد تمسخر پنه قرار نگیرد و خودش غیر از گل به خودی های پنه، گل بزند! پس سخت تلاش میکرد. ناگهان دستی بر روی گوشش حس کرد. کم کم حس کرد که گوشش دارد کنده میشود. و این اتفاق، ناشی از پنه بود. پنه لوپه در وسط - در حالی که گوش گادفری را میکشید و ماتیلدا را به زور راه میبرد،- به طرف روانخانه رفت!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of me

پاسخ به: روان خانه سیاه - سفید !!!
ارسال شده در: جمعه 18 آبان 1397 21:47
نمایش جزئیات
آفلاین
- پ... پرو... ف؟
- پروف چیه باز؟ اتاق پروف منظورته؟

مشخص نبود پروف واقعا حالش خوب نیست یا دوباره زده تو کانال لوس بازی و این یکم ترسناک بود.
پنی جیغ زد و با خوشحالی به طرف پروف حمله ور شد ولی تو راه فهمید اینجا کتاب اصلی نیست و سرجاش ذوق کرد.
- واقعا خودتونین؟ ینی خوب شدین مرخص شدین؟ آخ جاااااان!

فقط پنی اینجا ذوق کرده بود؛ گادفری، ماتیلدا و رونالد کاملا بهت زده به پروف نگاه می کردن. مدت زیادی از رفتن محفلیا نمی گذشت و مسلما یه چیزی جور نبود. محفلیا اونجا بودن و پروف اینجا؟... چه اتفاقی افتاده بود؟
فکر کردن شاید پروف بتونه بهشون کمک کنه. به هرحال جدای از وضعیت کنونی اون دامبلدور بود.

- پروف می شه توضیح بدین؟
- نوچ!
- پروف الان وقت شوخیه؟
- نوچ!
- حالتون خوبه اصلا؟
- نوچ!

از پروف آبی برای ملت محفلی گرم نمی شد. اونا باید خودشون کاری می کردن که بفهمن چه بلایی سر بقیه محفل اومده...
مرگخوارا کجا بودن؟ روانخانه یا... پشت در؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پنه‌ لوپه کلیرواتر در 1397/8/18 23:05:28
💙
خوشی ها حتی در بدترین لحظات هم می تونن پیدا بشن ، فقط در صورتی که یادتون بمونه چراغ ها رو روشن کنید. (پروفسور جانِ جانان😍)💙

🎈ریونکلاوو عشقه!🎈
پاسخ به: روان خانه سیاه - سفید !!!
ارسال شده در: دوشنبه 9 مهر 1397 22:32
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه :

دامبلدور به خاطر مرگ مک گوناگل دیوونه و توی روان خانه بستری شده. مرگخوار ها از این ماجرا با خبر شدن و به بیمارستان رفتن تا در لحظات ضعف دامبلدور کارش رو تموم کنن. محفلی ها نصفشون به طرف بیمارستان رفتن تا از دامبلدور محافظت کنن، نصف دیگشون ولی خونه گریمولد موندن که از اونجا دفاع کنن.

---

-گلللللللل ، لا مصب عجب شوتی بود.

پنه لوپه دستاش رو با هیجان بالا پایین میکرد و به قیافه مبهوت گادفری میخندید. کوییدیچ دستی که از جادوگر کالا سفارش داده بودن امروز رسیده بود.
-نوبت ما شد بالاخره؟
-نوبت رو ولش بیا ببین چجوری دارم گادفری رو سوراخ سوراخ میکنم.

پنه لوپه 1-0 جلو افتاده بود ولی انگاری که گل صدمش رو زده و با غرور زیادی به گادفری میخندید. بالاخره بعد از مدتی تمسخر دوستانه توپ رو دوباره در جریان بازی قرار داد و در همون لحظه گل به خودی به خودش زد. گادفری برای چند ثانیه تو چشمای پنه لوپه خیره شد و بعد از شدت خنده به زمین افتاد و غلت زنان اینور و اونور میرفت. پنه لوپه بهتر دید سریعتر بحث رو عوض کنه تا این صحنه گل به خودی از یاد همه بره.

-به نظرتون کار درستی کردیم نرفتیم کمک پروف؟ بقیه محفلی ها حواسشون هست دیگه؟ ما از اینجا دفاع کنیم بهتره؟ تو رو خدا یکیتون بگه آره از عذاب وجدان دارم تلف میشم.

شعبده باز محفل از رو زمین بلند شد، لباس هاش رو که خاک گرفته بود پاک کرد و صندلی ظاهر کرد. خرگوشی از توی کلاهش در آورد و روی زمین ول کرد. با آرامش جواب داد:
-کار درستی کردیم، ممکنه مرگخوار ها به اینجا حمله کنن.
-مرگخوار چیه دیگه؟ یعنی مرگ رو میخورن؟ چجورررررریی آخه بد مزه نیست؟ نمک میزنن به مرگ میذارن دهنشون؟

منبع صدا در حالی که نصف ساندویچ کالباسی تو دهنش بود از آشپزخونه بیرون اومد.

-پروف؟
-پروف ؟ پروف چیه ؟ اتاق پروف یعنی؟ نداریم اتاق پروف همین وسط لباس عوض کنین. سس مایونز هم یکی بیاره کالباس خشکیه لا مصب.

دامبلدور در مقابل دهان باز و متعجب محفلی ها گاز دیگه ای به ساندویچش زد و نوشابه اش رو سر کشید.

چه بلایی سر دامبلدور اومده بود؟ چه بلایی سر مرگخوارهایی که تو روان خانه ای هستن که دامبلدوری توش نیست میاد؟ محفلی هایی که به جنگشون رفتن چیکار میکنن؟ همه در پست های بعدی ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: روان خانه سیاه - سفید !!!
ارسال شده در: جمعه 30 شهریور 1397 14:36
نمایش جزئیات
آفلاین
بعد از چند دقیقه بلاتریکس با ذوق برگه رو به طرف آستریکس که مدام به ساعت نگاه می کرد گرفت.
- بگیر! کاری نیست که ما نتونیم از عهدش بربیایم!

آستریکس وحشت زده برگه رو گرفت. باید چیکار می کرد؟ محفلیا هنوز نرسیده بودن و پروف در خطر بود.
- امممم... آفرین! شما مرحله اول رو برای رسیدن به مریضتون انجام دادین!

بلاتریکس چشماشو ریز کرد.
- منظورت چیه؟
- مثل اینکه شما از اوضاع روانخانه ها بی اطلاعین! بیمارای اینجا باید حسابی تحت حفاظت باشن! شما هنوز مرحله مشخصات ظاهری ِ پیشرفته، تشخیص اثر پنج انگشت دست راست، و دو انگشت کوچیک پای چپ رو انجام ندادین!

بلاتریکس دیگه از شدت خون جمع شده جلوی چشماش هیشکیو نمی دید؛ چوبدستیشو درآورد و به طرف آستریکس حمله ور شد که بقیه مرگخوارا گرفتنش.

- ولم کنین! ولم کنین تا بهش نشون بدم دنیا دست کیه!
- آروم باش بلا! ما باید محتاط تر عمل کنیم!
- نمی خوام! الان فقط دلم می خواد دهنشو صاف کنم!

مرگخوارا مستاصل به بلاتریکس که در حال تقلا بود و آستریکس که کاملا ریلکس و با تفریح صحنه روبرو رو نظاره می کرد نگاه کردن. لینی بشکنی زد:
- فهمیدم! بلا تو الان می دونی رودولف کجاست؟ من که نمی بینمش!

بلاتریکس در لحظه دست از تلاش برداشت. باز این رودولف کجا غیبش زده بود؟ نگاهش به ساحره های پرستار کشیده شد و اخمش به هم گره خورد.
- رودولف! نفس کش!

و دامنشو و آستیناشو کشید بالا و دویید طرف پله ها. حالا مرگخوارا علاوه بر اینکه از زودجوشی بودنش راحت شده بودن یه عضو مهمم از دست داده بودن و عملا نمی دونستن باید چیکار کنن.

کمی آن طرف تر

محفلیا که با شنیدن حرفای آدر حسابی نگران پروف شده بودن سریع به دو گروه تقسیم شدن. یه سریشون توی گریمولد موندن و گروه بعدی هم راه افتادن که برن سراغ پروف. یعنی پروف در امان بود؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
💙
خوشی ها حتی در بدترین لحظات هم می تونن پیدا بشن ، فقط در صورتی که یادتون بمونه چراغ ها رو روشن کنید. (پروفسور جانِ جانان😍)💙

🎈ریونکلاوو عشقه!🎈
پاسخ به: روان خانه سیاه - سفید !!!
ارسال شده در: جمعه 25 خرداد 1397 17:12
نمایش جزئیات
آفلاین
- خب دیگه ... مسترز اند مادموازلز ... همون طور که مرجع ما ریونیا ، روونا ی کبیر می گه ... جنگ اول به از صلح آخر ... بیاین دست به کار بشیم !... توت ِدسویت !

سایر مرگخواران با این جمله ی پاتریشیا برگشتن و به اون نگاه کردن و حتی چند تا از ریونیا به آرامی تشویق کردند و همگی مثل بچه های سال اولی دور برگه حلقه زده و پاتریشیا به پاداش نقل قول به جایش ، از طرف ریونیا تشویق و پس از امر خفه خون گرفتن توسط بلاتریکس ، فرم چند متری را گرفته و مشغول نوشتن سخنان سایر مرگخواران شد...

سه دقیقه بعد :

- نام و نام خانوادگی ؟
- رودولف لسترنج .
- تسترال ... اینجا نوشته «نام و نام خانوادگی بیمار» نه نام و نام خانوادگی شخص پر کننده ی فرم!
- آهان چیز... آلبوس پرسیوال ولدفریک برایان دامبلدور .
- نام پدر ؟

پاتریشیا سرش را بلند کرد و مرگخواران را که انگار چیز جالبی در در و دیوار و سقف پیدا کرده بودند نگاه کرد .
-
-
- خب عیب نداره ... می ریم مورد بعدی. نام مادر؟؟

ادوارد در حالی که قیچی هایش را در هوا تکان می داد فریاد زد:
- کندرا !
- دمت گرم ادی ! رنگ مو؟؟
- سفید !
- آفرین بچه ها ! همین فرمون رو پیش بریم تا آخر فرم رو پرکردیم . رنگ چشم ؟
- بُلو !
- یِـــس! شماره شناسنامه ؟
- ها ؟ 

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: روان خانه سیاه - سفید !!!
ارسال شده در: شنبه 29 اردیبهشت 1397 13:28
نمایش جزئیات
آفلاین
هاگرید با چشمای خیس مشغول توضیح دادن به هوریس شد و هوریس با دقت تمام به حرفاش گوش میداد.


توی روان خانه


مرگ خوارا مثل مور ملخ توی روان خانه پرسه میزدند و هنوز خبری از محفلیا نبود.
بلاتریکس با چند تا از مرگخوارا کنار اب سرد کن ایستادتا قلویی تازه کنه. بلتریکس جیغی کشید و گفت:
_ اههههههه پس این پیر خرفت کدوم گوریه.
_والا من دا نمیدونم کجا رو باس بگردم اینجا کلی طبقه هست و تو هر طبقه پنجاه شصت تا اتاق.
_ چرا از پذیرش سوال نکنیم؟!
_ اهههههه پس چرا مثل شاسگولا وایستادین برین بپرسین زووووود.

دو مرگخوار کت شلوارشونو مرتب کردند و به سمت پذیرش راه افتادن.

_ ببخشید خانوم شما میدونید دامبلدور تو کدوم اتاق بستریه؟
_ شما از اقوامشون هستین؟
_ امممممم بله , ایشون مادر زنشون و منم خان داییشم.
_ بزارید ببینم... اوه اونجارو! استریکس , فکر کنم ایشون دکترشون باشن , میتونید از ایشون کمک بگیرید.

مرگ خوارا به استریکس نگاه کردن , بعد از برانداز کردنش به سمتش راه افتادن و تا چند دقیقه همه مرگ خوارا دورش رو گرفتن.

_ اقای استریکس بهمون گفتن شما دکتر دامبلدور هستین. ما فکوفامیلش هستیم , میشه اتاقشو بهمون نشون بدی دلمون براش یذره شده.

اسریکس که از ریختو قیافشون به راحتی می تونست تشخیص بده که محفلی نیستن. کمی با خودش فکر کرد. نمیتونست اونا رو رد کنه برن چون خلاف قوانین بود ولی میتونست اونارو برای مدتی معطل کنه شاید محفلیا خودشونو رسوندن.
_ کدوم دامبلدور؟

لوسیوس صبرش لبریز شد و با لبخند تند جلو اومد و گفت:
_ البوس دامبلدور دیگه.
_ باید اسم کاملشو بگین اینجا کلی البوس دامبلدور داریم.

مرگ خوارا با تعجب به یکدیگه نگاه کردند و با شمردن انگشتاشون سعی کردن تک تک اسم های دامبلدور رو کنار هم ببیچن.

_ البوس پرسیوال وولفریگ برایان دامبلدو.

استریکس با چشم هاش دونبال گوینده صدا گشت و چشماش روی یه پیکسی متمرکز شد که با یک عینک دودی و با پوزختد درحال مرتب کردن کراواتش بود.

مرگخوارا از چیزی که استریکس فکر میکرد زرنگ تر بودند ولی استریکس زرنگ تر از چیزی که اونا فکر می کردن بود. سریع یک فرم از داخل جیب فسقلی روپوش دکتریش دروارد و به دست مرگخوارا داد و گفت:
_ ما چند نفر با این اسم اینجا داریم لطفا برای اینکه بدونیم شخص مورد نظرتون کیه این فرم رو پر کنید.

بلاتریکس فرم رو گرفت و چشماش گرد شد. لینی هم از بالای سر همه رد شد و روی موهای بلاتریکس نشست و بلند جملات روی فرم رو خوند.
_ نام و نام خانوادگی مریض , شماره شناسنامه , نام پدر , نام مادر , تاریخ تولد , تاریخ مریض شدن , وضعیت تاهل , رنگ چشم , رنگ مو , رنگ پوست , تعداد همسر , تعداد صیغه , تعداد فرزند , نام فرزندان , شماره شناسنامه فرزندان , شماره شناسنامه همسر ها { توجه: نوشتن شماره شناسنامه صیغه ها اختیاری است.} و...

عرق داشت از روی مژه های مصنوعی لینی میریخت و همینجوری درحال خواندن بود.
رودولف یواشکی به پهلوی بلاتریکس زدو گفت شاید بهتر باشه به داداشت خبر بدی بیاد.

استریکس به ارامی با لبخند ملیح روی لباش دور شد و انها را با فرم چند متری تنها گذاشت تا بلکه محفلیا در این میون بتونن خودشون برسونن ولی غافل از وضع فعلی محفل.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Life flows in the veins.

از جرقه‌ای کوچک تا شعله‌ای فروزان؛ با شجاعت و اتحاد، برای گریفیندور!


پاسخ به: روان خانه سیاه - سفید !!!
ارسال شده در: شنبه 18 فروردین 1397 01:33
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
- نــــــــــه!

- از آمپول می‌ترسین؟

- ترس که ... نه! من چرا باید از آمپول بترسم؟! من تو آمپول‌زنی‌های بسیاری حضور داشتم، ولی تو همشون اونی بودم که آمپول می‌زنه! اصلا بهتر نیست از راه خوراکی تسکین بدین؟

پرستار احساس کرد رودولف زیاد حرف می‌زند، بنابراین یک بطری معجون بی‌هوشی خفیف به صورت رودولف امشی کرد. آن روز مطابق بخشنامه جدید، معجون بیهوشی خفیف با نمونه داخلی (محصول تولیدی دکتر هکتور) جایگزین شد بود. رودولف که تصادفا احساس می‌کرد به صورت خفیفی هوشیارشده، دست از شهوت شست و تصمیم گرفت به ماموریت لرد سیاه بیندیشد.

تصویر تغییر اندازه داده شده


تق تق تق تق

- واق واق!

- کـیــه؟

- منم!

- وا کن!

لای در باز شد و هوریس اسلاگهورن که از دفترش تا کلبه هاگرید را پاورچین پاورچین طی کرده بود وارد شد. سریعا از زیر شنل سیاه رنگش بطری بزرگ و خاک گرفته‌ای خارج کرد.

- بیا بشین هاگرید ... امشب یکی از شاگردای خوب قدیمیم میاد پیشم، گفتم یه نوشیدنی کره‌ای هفت ساله از تو گنجه دربیارم و دور هم باشیم.

چشمان هاگرید برق زد. میل بافتنی و ژاکت قرمز نیمه‌کاره‌ای که برای فنگ می‌بافت را کنار گذاشت و سریعا با سه لیوان بزرگ به هوریس پیوست. همان موقع بود که درب کلبه دوباره به صدا درآمد.

- وا کن فنگ!

تصویر تغییر اندازه داده شده


- پیک بعدی سلامتی رفیق قدیمیم آلبوس!

- عررررررررررررر!

- چی شد هاگرید؟ چرا گریه می‌کنی رفیق؟

- گفتی آلبوس ... جون تو که ... هیعک ... خیلی خرابشم.

- مگه کجاست؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: روان خانه سیاه - سفید !!!
ارسال شده در: جمعه 17 فروردین 1397 02:21
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه: مرگ مک گونگال، دامبلدور رو شوکه کرده. بطوری که روانی شده و الآن توی روانخانه بستریه. اوضاع محفل بهم ریخته و آسیب‌پذیر نشون میده. مرگخوارا از این قضیه مطلع هستن و وارد روانخانه شدن و دارن دنبال دامبلدور می‌گردن.

***

مرگخوارا به گروه‌های ۳-۴ نفری تقسیم شده و جداگونه مشغول گشتن سرتاسر روانخانه بودن.
امّا رودولف که موقع یارکشی نتونسته بود نظر هیچکدوم از سرگروه‌ها رو جلب کنه، به عنوان عضو نخودی، ناچاراً تنهایی مشغول گشت و گذار شد.
همینطوری که داشت راهرو رو طی می‌کرد، نگاهی به سمت چپ و راست راهرو انداخت. هرچی جلوتر می‌رفت، پرستارهایی که می‌دید، جیگر و جیگرتر می‌شدن.
رودولف، عضو نخودی شدنش رو به فال نیک گرفت و خودشو انداخت جلوی پای یکی از پرستارها و از درد به خودش پیچید.
- آآآی دلم! وااای دلم! آآآخ پام! اوووخ کمرم! آآآخ!

پرستار با نگرانی روی رودولف خم شد.
- ای وای! چتون شده آقا؟ کجاتون درد می‌کنه؟
- همه‌جام درد می‌کنه خانوم! همه‌جام! الآنم که شما رو دیدم، قلبم تیر کشید! آآآخ! دیوونه‌ی شمااااام! مجنونم مـــــــن!

سر و صدای رودولف اونقدر بالا رفته بود که حتی کودک‌های درون قاب عکس‌ها هم با ابروهای گره‌خورده مُدام هشدار می‌دادن: خموش رودولف!
پرستار که تحمل این سر و صدا رو نداشت، دستش رو به سمت رودولف دراز کرد:
- آرامش‌تونو حفظ کنین. بلند شین آقا.

رودولف که دست دراز شده‌ی پرستار رو دید، یهو عین نوزادی که پستونک تو دهنش گذاشته باشن، ساکت شد. بعد، دست پرستار رو گرفت و از جاش بلند شد.
پرستار، رودولف رو دنبال خودش کشید. ضربان قلب رودولف شدت گرفت.
پرستار، رودولف رو آورد توی یه اتاق و درش رو بست. قند توی دل رودولف آب شد.
پرستار گفت:
- لطفاً روی این تخت دراز بکشین.

رودولف توی پوست خودش نمی‌گنجید! فوراً دمپاییش رو در آورد و نشست روی تخت و بی‌صبرانه منتظر موند.
پرستار دست به جیب شد و گفت:
- شما درد دارین.
-
- خیلی خوب می‌دونم دردتون چیه.
-
- می‌خوام این دردتون رو تسکین بدم.

این جمله‌ی آخریِ پرستار، رودولف رو به یه دنیای دیگه فرستاد... رودولف آرزو می‌کرد که اِی کاش همه‌ی زن‌های دنیا اینقدر چیزفهم بودن.
پرستار چند لحظه دست به جیب به رودولف خیره شد و بعد، آمپولی رو از جیبش در آورد!

رودولف:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
How do i smell?
پاسخ به: روان خانه سیاه - سفید !!!
ارسال شده در: پنجشنبه 16 فروردین 1397 18:32
نمایش جزئیات
آفلاین
آرنولد این رو گفت ولی سریعا به اتاق ویزلی ها رفت. لباس های سایز گربه ایش رو به طرف محفلی ها انداخت و بعد از کمی سر و صدای مشکوک، ساحره ای از اتاق بیرون اومد.

-آرنولد چی شد؟
-منم دیگه آرنولدم من.
-اگر آرنولد بودی واقعا که این جملت یعنی آرنولد نیستی، اگر آرنولد نیستی این جملت یعنی اینکه آرنولد هستی.

مغز رون آتیش گرفت. آرتور که با این صحنه آشنا بود، به آرومی از سر جاش بلند شد، صندلی که روش نشسته بود رو برداشت و با خشونت رون رو زیر بار کتک گرفت.
-خاموش شو لعنتی خاموش شو.

در حالی که پدر و پسر ویزلی مشغول درگیری فیزیکی بودن، ادوارد و آملیا به ساحره جدید نزدیک شدن و کمی بررسیش کردن. ادوارد نزدیک بود بررسی هاش به جاهای غیر فرهنگی برسه و از ترس مدیر ایفای نقش سریعا به جای خودش برگشت و به آملیا اجازه داد که بقیه بررسی ها رو انجام بده.
-خو باشه فرض کنیم که تو آرنولد قدیمی هستی، الان اسمت چیه؟
-یوآن بمپتون هستم اما هنوز شخصیتم رو اونقد توصیف نکردم که بقیه بتونن به راحتی ازش استفاده کنن. به همین دلیل فعلا میرم اون گوشه اتاق ، ساکت و آروم وایمیستم تا مشخص بشه چجور ساحره ای هستم.

آدر که تا الان در سکوت کامل به محفلی ها نگاه میکرد، بالاخره نتونست جلوی عصبانیتش رو بگیره و فریاد زنان گفت:
-خاله بازیا رو تموم کنید. میگم بهتون مرگخوارا میدونن دامبلدور مریضه، میخوان برن بکشنش، بعدم بیان به ما حمله کنن. حالا تا صبح بشینین در مورد تغییر جنسیت ملت حرف بزنید.

محفلی ها به خودشون اومدن. ادوارد البته همچنان نتونسته بود کامل به خودش بیاد و گوشه ای به همراه بالشی روی پاهاش نشسته بود و تکون نمیخورد. بقیه محفلی ها ولی در حال آماده سازی برای جنگ با سیاهی بودن که ناگهان آملیا سر جاش وایستاد، با ستاره ها مشورتی کرد و گفت:
-من الان با ستاره ها مشورت کردم، به نظرتون به دامبلدور احتیاجی داریم اصلا؟ پیرمرد ده بار تو کتابا مرده، 10 بارم تو سایت. الانم که دیوونه شده، دلیلی نداره نیروهامون رو تقسیم کنیم. نظرتون چیه؟

بقیه محفلی ها همزمان که به فکر فرو رفتن، با چشماشون هم به آملیا خیره شدن. هر کدومشون به این فکر میکردن که به عنوان رئیس محفل چه کارهای بهتری میتونستن انجام بدن که دامبلدور هیچوقت بهشون اجازه نداد. چیزی که محفلی ها نمیدونستن این بود که چندین مرگخوار با کت و شلوار اجینت اسمیت ( ماتریکس) وارد روان خانه شده و از اولین پرستار سراغ دامبلدور رو میگرفتن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: روان خانه سیاه - سفید !!!
ارسال شده در: دوشنبه 13 فروردین 1397 20:01
نمایش جزئیات
آفلاین
دامبلدور در وضعیت روحی خوبی قرار نداشت و نمیخواست قبول کنه که مک گوناگل مرده. اون نباید غیر از مشکل وضعیت روحی نامناسب، مشکل دیگه ای رو هم تحمل میکرد. در واقع، مرگخواران و لرد هم منتظر این موقعیت مناسب بودن تا به سمت محفلی حمله کنند که در وضعیت مناسبی قرار نداشت.

- باشه آستریکس. الان میرم محفلی ها رو خبر میکنم... فقط تو حواست به پروف باشه.

آدر، اینو گفت و پس از گرفتن تایید از آستریکس، به سمت مقر محفل حرکت کرد.

مقر محفل

آدر، به سرعت خودشو به مقر محفل رسوند. همونطور که نفس نفس میزد، پله ها رو بالا میرفت. اعضای محفل زیاد نبودن ولی جمع کردن اونا کار آسونی نبود. آدر، متوجه آرتور شد. تنهایی نمیتونست اعضای پراکنده جبهه سفیدی رو دور هم جمع کنه.
- سلام آرتور.

آرتور برگشت، نگاهی به دور و بر انداخت و متوجه آدری شد که نفسش سخت بالا می اومد.
- سلام آدر... چی شده؟ چرا نفس نفس میزنی؟
- چیزی نیست. فقط اعضا رو دور هم جمع کن. باید یه چیزی بهشون بگم.
- خب... حالا یه خورده بشین... منم یه ذره کار دارم.
- همین الان میخوام آرتور. مسئله بقای محفله... مسئله بقای جهانه.

چند دقیقه بعد

- بخاطر جمع کردن اعضا متشکرم آرتور.

محفلی ها مضطرب بودن. یعنی آدر چی میخواست بهشون بگه که اینقدر مهم بود؟ به هر حال منتظر شنیدن حرفاش شدن.

آدر روبه روی محفلیا ایستاد و گفت:
- زیاد اهل مقدمه چینی نیستم... همونطور که میدونید پس از مرگ مک گوناگل، پروف حال و روز خوبی نداره... اوضاع محفل هم به هم ریخته.
- خب این رو خودمون هم میدونستیم آدر... و حتی میدونیم که ادامه حرفات میخوای بگی باید حال پروف و اوضاع محفل رو بهتر کنیم.
- نه تند نرو. حال پروف و اوضاع محفل رو میشه بهتر کرد ولی موضوع یه چیز دیگست. محفل الان در اوج آسیب پذیری قرار داره. بدتر از این، اینه که جبهه سیاه از حال بد محفل آگاهه و قصد حمله به اینجا رو داره!

شوکگی در چشمان محفلیون موج میزد. چطوری این خبر به گوش لرد رسید؟ اصلا از کجا معلوم آدر درست میگفت؟ کسی نمیدونست ولی همه میدونستن که اگه یک درصد هم حرف آدر درست از آب در میومد، باید برای نبردی عظیم با لرد و دار و دستش آماده میشدن.
همینطور اوضاع در سکوت غرق بود که آرنولد ناگهان گفت:
- نفهمیدم باید چیکار نکنیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!


تصویر تغییر اندازه داده شده