- نمیدونم. اصن چرا دامبلدور مرخص شده؟ نه اینکه خوشحال نباشم! اما... آخه اول باید سلامت آدمو تایید کنن و بعد با یه همراه به خونه برن! که پروفسور هیچ کدوم از این حالا رو شامل نمیشه!
- ای خدااااا!
محفلی ها با غصه، نگرانی، خوشحالی و کلی حس تلفیق شده، حرف میزدند. اما حس شاخص آنها، کنجکاوی بود. علی رغم این همه حس در حرف هایشان، آرام حرف میزدند. پروفسور عزیزشان در اتاقی خواب بود. آنها تازه کوییدیچ دستی گرفته بودند اما متاسفانه داشت به دست محفلی ها - مشت هایشان- نابود میشد. و خب پنه لوپه متوجه این موضوع شد.
- لطفا هر احساسی که دارینو روی این بدبخت خالی نکنین! بابا این سی گالیون شده!
ناگهان همه ی محفلی ها دست از مشت زدنشان به وسیله ی گران قیمت کشیدند! ناگهان موجی از سوال به سمت پنه لوپه هجوم آورد!
- از کجا گرفتی؟
- پولو از کجا آوردی؟ از صندوقم که ندزدیدی؟
- میشه بدیش به من؟
- چه خبر خوشگله؟!
پنه با صدای بلند حرف آنها را قطع میکند.
- از موضوع اصلی منحرف نشین!
- هیسسسسس!
- نرین رو نِروَم! اعصاب معصابم مرلین بیامرز شده. ما باید بریم به روانخانه. و بفهمیم قضیه چی بوده. نگران دوستای محفلیتون نیستین؟ بچه ها! اونا ممکنه تو خطر افتاده باشن! تعداد اونا زیاد تر از ما بود. محفلی های روانخانه رو میگم. مگه میشه که یه دسته از محفلی ها الکی خبری ازشون نباشه؟ مرگخوارا چی؟ نگران اونا نیستین؟ ما باید دو و یا سه نفره بریم روانخانه! کیا میان؟!
آنها تحت تاثیر تک تک جمله های دوستشان ( البته از سر ناتوانی!) غیر از جمله ی آخری قرار گرفته بودند. و بله! آنها قبول نکردند. خودشان را به یک راه دیگری زدند. به دیوار نگاه کردند. سوت زدند و به پایین خیره شدند! پس پنه خودش دست به کار شد. آستین هایش را بالا زد و گفت:
- خودم انتخاب میکنم. خودم میام. حالا دو نفر دیگه. تو گادفری!
گادفری به تنهایی کوییدیچ دستی بازی میکرد و به حرف پنه توجهی نکرد. پنه دوباره گفت:
- میدهرست!
- بابا کر که نیستم! ماموریت سخته. چرا هر جا که میری، منم با خودت میبری خانوم خوشگله؟؟
- گادفری!
او دستی بر کلاهش کشید و گفت:
- نفر بعدی؟!
پنه اطراف را نگاه کرد. به محفلی ها نگریست. شخص منتخب که بود؟ باید که را انتخاب کند؟ ناگهان چشمانش به چشمان آبی- خاکستریِ دختری با موهای سیاه با هایلایت های قهوه ای افتاد. او پشت همه قایم شده بود و دو نفر جلویش را مثل سپر چسبیده بود و زیر لب به آنها میگفت:
- بچسبین به هم! منو نبینه!
پنه لوپه در ذاتش بود که صدای زیر لب را بشنود و متاسفانه ایندفعه استثناء نبود!
- که من تو رو نبینم نه؟!
و برای او ابرویی بالا برد.
- برین کنار!
همه یه کناری رفتند و دختر با پنه در وسط اتاق باقی ماند. ناگهان رون با اشتیاق گفت:
- یه دوئل راه بندازین!
پیش از واکنش بقیه، کفگیری در بالای سر رونالد ظاهر شد و او را نقش بر زمین کرد.
- دیگه حرف نباشه و اما تو...
و سرش را به طرف دختر برگرداند.
- تو هم با ما میای ماتیلدا استیونز!
ترس در صدایش مشهود بود!
- من؟ معلومه که من نه!
ناگهان چیزی در مغز ماتیلدای نه چندان باهوش جرقه زد. او هنوز جزء تازه وارد ها به حساب می آمد. وقتش بود که خودی نشان دهد. او اگر بمیرد، برای حفاظت از پروفسور و دوستان عزیزش مرده بود!
- نه! منم هستم! باید برای دامبلدور مرد. یک هافلپافی در کنار دوستانش میمیرد. به پیش!
پنه با داد گفت:
- مگه قراره بمیریم؟!
او به طرف گادفری رفت. گادفری دست از سر کوییدیچ دستی برنمیداشت! شاید می خواست که تمرین کند که دیگر مورد تمسخر پنه قرار نگیرد و خودش غیر از گل به خودی های پنه، گل بزند! پس سخت تلاش میکرد. ناگهان دستی بر روی گوشش حس کرد. کم کم حس کرد که گوشش دارد کنده میشود. و این اتفاق، ناشی از پنه بود. پنه لوپه در وسط - در حالی که گوش گادفری را میکشید و ماتیلدا را به زور راه میبرد،- به طرف روانخانه رفت!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج


... می ریم مورد بعدی. نام مادر؟؟
رنگ مو؟؟
. رنگ چشم ؟
شماره شناسنامه ؟







