مهد کودک دیاگون
ادوارد:
-اهم اهم.
منشی:
-بله بفرمایید.
ادوارد:
-ام....ما میخواستیم که.....
رودولف او را کنار زد و گفت:
-ما میخواستیم اینجا مشغول به کار شیم.جا هست؟
منشی:
-نه نیست.ولی میتونم سه تا جغد از هر کدوم بگیرم راه بدم.
مرگخواران دست به جیب شدند تا جغد هایشان را در بیاورند.
درون مهد کودک دیاگون
مرگخواران با دهان های باز به بچه هایی که از سر و کول هم بالا میرفتند و با جسد سرپرست بدبخت بازی میکردند خیره شده بودند.معلوم نبود لرد سیاه آن ها را کدام جهنم دره ای فرستاده بود.
تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
89 کاربر(ها) آنلاین هستند (65 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
88
مهمانان
|
1
عضو
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
[[continious]] مهد کودک دیاگون
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1396/12/28
تولد نقش: 1397/01/02
آخرین ورود: سهشنبه 8 مهر 1399 09:31
از: به تو چه
پستها:
83

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1396/05/14
تولد نقش: 1396/05/16
آخرین ورود: جمعه 20 مهر 1403 22:40
از: زیر بزرگترین سایه جهان، سایه ارباب
پستها:
377

سوژه جدید!
- مرگخواران ما جمع شید باهاتون کار داریم.

مرگخوارا همیشه آدم های گوش به صدای اربابی بودن، پس درحالی که گلبرگ و معجونها و حتی رژلب های همدیگه رو میشکستن خودشونو به لرد رسوندن.
- ارباب معجون کار داشتن میخواین؟

- یه دهن بخونم براتون ارباب؟

- ارباب موهاتون نیاز به اصلاح ندارن؟
اگرچه با این حرف ادوارد، کل مرگخوارا به سمتش برگشتن و ادوارد هم چون دید ممکنه زیر بار نگاههای بقیه، تیغههای قیچیش خم شن، محو شد.
- مرگخواران ما امر مهمی هست...
- مطمئنم اینه که پرنسستون سو تغذیه داره.
نجینی از روی شونه لرد بالا خزید و فس فس کنان خودشو کنار سر لرد رسوند.
- ما که همین امروز نصف مرگخوارا رو دادیم خوردی.

- برای من کافی نیست پاپا.
- باشه خب دوجین مرگخوار دیگه هم میدیم بخوری.

نجینی فس فسی کرد که نشونهی رضایتش بود و بعد از روی شونه لرد پایین اومد.
- مرگخواران ما... یه بار دیگه کسی حرفمونو قطع کنه به هزار قطعه مساوی تقسیمش میکنیم.

- ولی ارباب چجوری تقسیم...
لرد در یک حرکت چوبدستی شو در آورد و مرگخواری که میخواست حرف بزنه رو به هزارتا قسمت مساوی تقسیم کرد.
هرکدوم از تیکههای مرگخوار:

- خب میگفتیم.
از اونجایی که ما ارباب آینده نگری هستیم به فکر تربیت نسل بعدی مرگخوارا از خردسالی هستیم. توی کوچه دیاگونم تازه یه مهدکودک باز شده. ماموریتتون اینه که هرکدوم از شما برین اونجا و به یکی از بچهها سیاه بودن رو یاد بدین.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لایتینا فاست در 1397/2/12 17:07:33
The MUSIC is making me growing
The only thing that keeps me awake is me knowing
There's no one here to break me or bring me down
The only thing that keeps me awake is me knowing
There's no one here to break me or bring me down
Only
aven
aven
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/07/12
تولد نقش: 1393/07/13
آخرین ورود: یکشنبه 20 تیر 1400 01:24
از: مودم مرگ من در زندگیست... چون رهم زین زندگی پایندگیست!
پستها:
1269

پست پایانی سوژه
مورگانا و لرد تصمیم داشتند تا به سازمان اسرار رفته تا شاید بتوانند آنجا راز این کوچک شدن یا به اصطلاح بچه شدن جسمی لرد و جمعی از مرگخواران و محفلی ها بفهمند...به همین سبب به سمت آسانسور رفتند تا به سازمان اسرار بروند...اما همین که د ر اسانسور باز شد، مامور اسانسور،جلوی ورود لرد کوچک شده و مورگانا را گرفت...
_کجا؟ورود اطفال ممنوعه!
_عه؟چرا؟
_کلا ممنوعه...همه چی ممنوعه!
_خب چرا؟
_چرا نداره...ممنوع کردن اسونه،کار رو راحت میکنه....شما فک کن مسئول پاسخوگیی هستی...بعد اگه سوال پرسیدن ممنوع باشه باشه،خوشبحالت نیست؟واس همین هی ممنوع میکنن!
_خب آخه این یه طفل عادی نیست...این یه طفل خارج العاده اس!
_چیکار میکنه مگه؟
_آوادا میزنه!
به محض تمام شدن جمله مورگانا،طلسم سبز رنگی از چوب دستی لرد خارج شد و مامور آسانسور درجا مُرد!
اما مامور وزارتخانه که تازه سر رسیده بود،جنازه مامور آسانسور را کف اتاقک آسانسور دید که بالای سر جنازه اش،یک ساحره بالغ و یک طفل ایستاده بودند!
_ایست...به نام قانون شما دستگیرین!
_چرا...من که کاری نکردم!:worry:
_پس کی این مامور وظیفه شناس رو کشته؟غیر شما دوتا کسی اینجا نیست...بچه که نمیتونه کسی رو بکشه،پس حتما تو کشتیش!
مامور وزارت خانه،با طلسمی،دست های مورگانا را بست و او را از اسانسور خارج کرد تا به همکارانش او را به عنوان یک قاتل،تحویل بدهد!
مورگانا و مامور از اسانسور خارج شدند اما لرد در حالی که لبخند شیطانی ای که به لب داشت،دکمه طبقه سازمان اسرار را فشار داد!
سازمان اسرار
لرد در حالی که در سازمان اسرار و قسمت ممنوعه گوی های پیشگویی قدم میزد،ناگهان توجه اش به گویی که نور از آن ساطع میشد،جذب شد....به سمت گوی رفت و آن را در دست گرفت تا به پیشگویی گوش دهد...
"معجون ساز ناشی...معجون بزرگ شدگی به جای چای صبحانه...اربابش کوچک و کوچکتر میشود..."
لرد تمام داستان را فهمید...آن چایی که آن روز خورده بود،چاییی نبود...بلکه معجونی از هکتور بود...طبق معمول!
لرد گوی را سرجایش گذاشت و به بقیه پیشگویی که راه حل برگشتن به حالت عادی بود را گوش نداد...به نظر میرسید لرد از این وضعیت ناراضی نباشد...با توجه به اتفاقات چند دقیقه پیش،لرد به این نتیجه رسید که حالا میتواند هر جنایتی مرتکب شود و کسی به او شک نکند!
پایان!
مورگانا و لرد تصمیم داشتند تا به سازمان اسرار رفته تا شاید بتوانند آنجا راز این کوچک شدن یا به اصطلاح بچه شدن جسمی لرد و جمعی از مرگخواران و محفلی ها بفهمند...به همین سبب به سمت آسانسور رفتند تا به سازمان اسرار بروند...اما همین که د ر اسانسور باز شد، مامور اسانسور،جلوی ورود لرد کوچک شده و مورگانا را گرفت...
_کجا؟ورود اطفال ممنوعه!

_عه؟چرا؟

_کلا ممنوعه...همه چی ممنوعه!

_خب چرا؟

_چرا نداره...ممنوع کردن اسونه،کار رو راحت میکنه....شما فک کن مسئول پاسخوگیی هستی...بعد اگه سوال پرسیدن ممنوع باشه باشه،خوشبحالت نیست؟واس همین هی ممنوع میکنن!

_خب آخه این یه طفل عادی نیست...این یه طفل خارج العاده اس!

_چیکار میکنه مگه؟

_آوادا میزنه!

به محض تمام شدن جمله مورگانا،طلسم سبز رنگی از چوب دستی لرد خارج شد و مامور آسانسور درجا مُرد!
اما مامور وزارتخانه که تازه سر رسیده بود،جنازه مامور آسانسور را کف اتاقک آسانسور دید که بالای سر جنازه اش،یک ساحره بالغ و یک طفل ایستاده بودند!
_ایست...به نام قانون شما دستگیرین!

_چرا...من که کاری نکردم!:worry:
_پس کی این مامور وظیفه شناس رو کشته؟غیر شما دوتا کسی اینجا نیست...بچه که نمیتونه کسی رو بکشه،پس حتما تو کشتیش!

مامور وزارت خانه،با طلسمی،دست های مورگانا را بست و او را از اسانسور خارج کرد تا به همکارانش او را به عنوان یک قاتل،تحویل بدهد!
مورگانا و مامور از اسانسور خارج شدند اما لرد در حالی که لبخند شیطانی ای که به لب داشت،دکمه طبقه سازمان اسرار را فشار داد!
سازمان اسرار
لرد در حالی که در سازمان اسرار و قسمت ممنوعه گوی های پیشگویی قدم میزد،ناگهان توجه اش به گویی که نور از آن ساطع میشد،جذب شد....به سمت گوی رفت و آن را در دست گرفت تا به پیشگویی گوش دهد...
"معجون ساز ناشی...معجون بزرگ شدگی به جای چای صبحانه...اربابش کوچک و کوچکتر میشود..."
لرد تمام داستان را فهمید...آن چایی که آن روز خورده بود،چاییی نبود...بلکه معجونی از هکتور بود...طبق معمول!
لرد گوی را سرجایش گذاشت و به بقیه پیشگویی که راه حل برگشتن به حالت عادی بود را گوش نداد...به نظر میرسید لرد از این وضعیت ناراضی نباشد...با توجه به اتفاقات چند دقیقه پیش،لرد به این نتیجه رسید که حالا میتواند هر جنایتی مرتکب شود و کسی به او شک نکند!
پایان!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/07/03
تولد نقش: 1396/10/10
آخرین ورود: شنبه 19 مهر 1399 22:11
از: کره آبی
پستها:
2608

نقل قول:
مامور وزارتخانه، خواست گوشی تلفن با جه را بردارد که...
مورگانا: آآآآآآآآخ...اوووووووخ
مامور وزارتخانه که هول شده بود بالای سر مورگانا آمد و گفت:
_ چی شد؟
مورگانا به مدال چسبانده شده روی ردای مامور که اسم او رویش نوشته شده بود نگاه کرد و با ناز و غمزه گفت:
_امممممم....جناب لینکلن، پام پیچ خورد!
لینکلن:
_ اوه خدای من! اجازه بدید بهتون کمک کنم!
لینکلن اومد کمک کنه که مورگانا گفت:
_ آه! نه ممنونم! خودش خوب شد. فقط حالا که از نزدیکتر به شما نگاه میکنم متوجه میشم چه چشمان آبی زیبایی دارید!
لینکلن:
_ واقعا؟
مورگانا:
_ ایهیم
لینکلن آمد کله اش را نزدیکتر بیاورد که مورگانا گفت:
_ نه لطفا اول چشماتو ببند!
لینکلن، در حالی که لب هایش غنچه شده بود، چشم هایش را بست که...
شترق!
مورگانا با گوشی باجه تلفن محکم به سر لینکلن کوبیده بود و او را بیهوش کرده بود!
لرد ولدمورت کوچک:
_ مورگانا عجب بازیگری هستی تو دختر!
مورگانا:
_ ممنونم ارباب.
...حالا بهتره برگردیم مهد کودک و به بقیه مرگخوارا ملحق بشیم تا یه راه حلی برای برگردوندن شما به حالت اول پیدا کنیم!
لرد ولدمورت:
_ البته حالا که تا اینجا اومدیم میتونیم لینکلن رو یه جا گم و گور کنیم و تو و من بریم توی وزارتخونه یه گشتی بزنیم شاید توی سازمان اسرار یه راه حلی پیدا کردیم!
مورگانا:
-ولی ارباب تابلو میشه ها!
لرد ولدمورت:
_ تابلو نمیشه. تو مامان میشه منم بچه و میگی بچه م اصرار میکرده آوردم وزارتخونه رو نشونش بدم! اگه مثل چند دقیقه پیش نقش بازی کنی حتی میتونیم تا خود اتاق وزیر هم پیش بریم!
مورگانا: اوکی پس بریم ارباب!
سپس موهای طلایی اش را به کناری زد.چشم های آبی اش مشخص شد..
مامور وزارتخانه، خواست گوشی تلفن با جه را بردارد که...
مورگانا: آآآآآآآآخ...اوووووووخ

مامور وزارتخانه که هول شده بود بالای سر مورگانا آمد و گفت:
_ چی شد؟
مورگانا به مدال چسبانده شده روی ردای مامور که اسم او رویش نوشته شده بود نگاه کرد و با ناز و غمزه گفت:
_امممممم....جناب لینکلن، پام پیچ خورد!

لینکلن:
_ اوه خدای من! اجازه بدید بهتون کمک کنم!
لینکلن اومد کمک کنه که مورگانا گفت:
_ آه! نه ممنونم! خودش خوب شد. فقط حالا که از نزدیکتر به شما نگاه میکنم متوجه میشم چه چشمان آبی زیبایی دارید!

لینکلن:
_ واقعا؟

مورگانا:
_ ایهیم

لینکلن آمد کله اش را نزدیکتر بیاورد که مورگانا گفت:
_ نه لطفا اول چشماتو ببند!

لینکلن، در حالی که لب هایش غنچه شده بود، چشم هایش را بست که...
شترق!
مورگانا با گوشی باجه تلفن محکم به سر لینکلن کوبیده بود و او را بیهوش کرده بود!
لرد ولدمورت کوچک:
_ مورگانا عجب بازیگری هستی تو دختر!
مورگانا:
_ ممنونم ارباب.
...حالا بهتره برگردیم مهد کودک و به بقیه مرگخوارا ملحق بشیم تا یه راه حلی برای برگردوندن شما به حالت اول پیدا کنیم!لرد ولدمورت:
_ البته حالا که تا اینجا اومدیم میتونیم لینکلن رو یه جا گم و گور کنیم و تو و من بریم توی وزارتخونه یه گشتی بزنیم شاید توی سازمان اسرار یه راه حلی پیدا کردیم!
مورگانا:
-ولی ارباب تابلو میشه ها!
لرد ولدمورت:
_ تابلو نمیشه. تو مامان میشه منم بچه و میگی بچه م اصرار میکرده آوردم وزارتخونه رو نشونش بدم! اگه مثل چند دقیقه پیش نقش بازی کنی حتی میتونیم تا خود اتاق وزیر هم پیش بریم!

مورگانا: اوکی پس بریم ارباب!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

مورگانا نگاش کرد:
-چییییییییییی؟!تو؟!اصن چرا من نه؟!تازه من زنم!من بهتر میتونم با بچه ها ارتباط برقرار کنم!ببین!
و دستی به سر لرد کشید:
-آقا کوچولو اسمت چیه؟!
کمی بعد وقتی به عمق فاجعه پی برد که سوزش وحشتناکی را در دستش احساس کرد.
لرد صدایش را با انزجار بچه گانه کرد:
-من و خاله بلیم با هم بیلون؟!بلیم توی اتاق؟!خواش میکنما!!!
مسئول مهد کودک در حالی که به لرد خیره شده بود زیر لب "یا مرلین"ی گفت موافقتش را اعلام کرد.هنگامی که مورگانا از مهد کودک خارج شد،لرد دستش را پیش رویش دراز کرد:
-چوب دستیو رد کن بیاد!
مورگانا با رنگ پریده چوب را به دست ولدمورت جوان داد:
-کروشیو!
مورگانا مشغول هلیکوپتری زدن بود که صدایی در کوچه پیچید:
-چی کار داری میکنی بچه؟!
و بعد هم صدای دویدن...
مامور وزارتخانه به بالین مورگانا رسید و طلسم را باطل کرد:
-کی به این پسر دماغو "کروشیو"یاد داده؟!تو؟!
نگاه مورگانا بین او و تام در نوسان بود.مأمور که اندکی آرام تر شده بود فرمان داد:
-دنبال من بیاید!میریم به وزارتخونه!انگار نه انگار که این یه طلسم نا بخشودنیه...واقعا که!
سپس موهای طلایی اش را به کناری زد.چشم های آبی اش مشخص شد.وارد باجه ی تلفن شدند.رنگ موگانا بیش از پیش پرید!ولدمورت او را نیشگونی گرفت:
-حیف چوبدستی ندارم بهت کروشیو بزنم!احمق!یه کاری بکن!وقتی وارد وزارتخونه بشیم لو میریم!
-چ..چی..کا...کار کنم ارباب؟!
-خب...
-چییییییییییی؟!تو؟!اصن چرا من نه؟!تازه من زنم!من بهتر میتونم با بچه ها ارتباط برقرار کنم!ببین!
و دستی به سر لرد کشید:
-آقا کوچولو اسمت چیه؟!
کمی بعد وقتی به عمق فاجعه پی برد که سوزش وحشتناکی را در دستش احساس کرد.
لرد صدایش را با انزجار بچه گانه کرد:
-من و خاله بلیم با هم بیلون؟!بلیم توی اتاق؟!خواش میکنما!!!
مسئول مهد کودک در حالی که به لرد خیره شده بود زیر لب "یا مرلین"ی گفت موافقتش را اعلام کرد.هنگامی که مورگانا از مهد کودک خارج شد،لرد دستش را پیش رویش دراز کرد:
-چوب دستیو رد کن بیاد!
مورگانا با رنگ پریده چوب را به دست ولدمورت جوان داد:
-کروشیو!
مورگانا مشغول هلیکوپتری زدن بود که صدایی در کوچه پیچید:
-چی کار داری میکنی بچه؟!
و بعد هم صدای دویدن...
مامور وزارتخانه به بالین مورگانا رسید و طلسم را باطل کرد:
-کی به این پسر دماغو "کروشیو"یاد داده؟!تو؟!
نگاه مورگانا بین او و تام در نوسان بود.مأمور که اندکی آرام تر شده بود فرمان داد:
-دنبال من بیاید!میریم به وزارتخونه!انگار نه انگار که این یه طلسم نا بخشودنیه...واقعا که!
سپس موهای طلایی اش را به کناری زد.چشم های آبی اش مشخص شد.وارد باجه ی تلفن شدند.رنگ موگانا بیش از پیش پرید!ولدمورت او را نیشگونی گرفت:
-حیف چوبدستی ندارم بهت کروشیو بزنم!احمق!یه کاری بکن!وقتی وارد وزارتخونه بشیم لو میریم!
-چ..چی..کا...کار کنم ارباب؟!
-خب...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!

شناسه قبلی:لاوندر براون
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!
ارزشی انفجاری
شناسه قبلی:لاوندر براون
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/04/24
تولد نقش: 1393/04/28
آخرین ورود: یکشنبه 7 تیر 1405 17:52
از: پاتیل به پا شده!
پستها:
962

خلاصه: لرد سیاه و جمعی از مرگخواران و محفلیون در اثر معجونی که ظاهرا طرح آزمایشی محفل ققنوس بوده به دوران کودکی برگشتن و توسط خانواده هاشون به مهدکودک سپرده شدن. بعد از اینکه متوجه میشه لرد هم اونجاست به استخدام مهدکودک در میاد و تلاش میکنه لرد و بقیه رو از اونجا فراری بده، ولی در کوچه دیاگون به جرم دزدی دستگیرش میکنن. در اثر درگیری پیش اومده لرد و بقیه هر کدوم به گوشه ای از کوچه پرت میشن و به سختی هم دیگه رو پیدا میکنن و همونطور که در حال بحث هستن مورگانا اونا رو پیدا میکنه و به مهد برمیگردونه تا خودش بتونه طلسمی برای رفع این مشکل پیدا کنه که....
=============================================
چهره آشنای هکتور وارد صحنه شد و مستقیم به طرف لرد رفت:
-ارباب من خودم حلش میکنم. معجونش رو درست میکنم و شما رو به حالت اولتون برمیگردونم.
مورگانا جیغ و ویغ کرد:
-تو بیجا میکنی. من طلسمو پیدا میکنم و ارباب رو به حالت قبلیشون برمیگردونم.
-اصلا کی تو رو دعوت کرده اینجا؟ کی گفته بیای اینجا تو کار من دخالت کنی؟
-این تویی که یهویی پریدی وسط. من خیلی وقته اینجام.
-نخیر من اول اینجا بودم.
لرد داد زد:
-ساکت!
هکتور و مورگانا:
لرد داد زد:
-گفتم ساکت!
هکتور و مورگانا:
به دقیقه نرسیده هکتور و مورگانا سوزش وحشتنناکی را در ناحیه پاهایشان حس کردند و....
-
-
هکتور از درد دور تا دور حلقه مرگخواران را لی لی کرد، اما وقتی ایستاد متوجه شد قطاری از بچه ها پشتش به لی لی مشغولند.
لرد با تاسف سری تکان داد:
-هیکلتون بچه شده، مغزتون که نشده.
در همین گیر و دار پسر بچه ای که نیم متر و یک وجب بود از نا کجا آباد ظاهر شد و مثل کرم فلوبر مشغول بالا رفتن از پاهای هکتور شد:
-عمو...عمـــــــــــــو. اون گولاخه میخواد منو بزنه.
هکتور که پلکش میپرید به بچه خیره شد:
-من؟ عمو؟
و بلافاصله چوبش را در آورد تا خدمت بچه آویزان برسد که فکری در ذهنش درخشید. فورا جلو رفت و جلو مردی که احتمالا دنبال بچه میگشت ایستاد:
-آقا، این چه وضع نگهداری از نوگلان باغ جادوگرانه؟ مربی کم دارید مگه؟
مرد که با دیدن بچه خیالش جمع شده بود و در سکوت برای او خط و نشان میکشید گفت:
-کم چنین چیزی پیش میاد قربان. ولی راستش بله مربی مهد کم داریم. نمیتونیم به همه بچه ها برسیم.
هکتور سینه اش را صاف کرد و به شکلی که به اعتقاد خودش خفن و با کلاس بود گفت:
-من حاضرم اینجا به عنوان مربی استخدام بشم.
=============================================
چهره آشنای هکتور وارد صحنه شد و مستقیم به طرف لرد رفت:
-ارباب من خودم حلش میکنم. معجونش رو درست میکنم و شما رو به حالت اولتون برمیگردونم.
مورگانا جیغ و ویغ کرد:
-تو بیجا میکنی. من طلسمو پیدا میکنم و ارباب رو به حالت قبلیشون برمیگردونم.
-اصلا کی تو رو دعوت کرده اینجا؟ کی گفته بیای اینجا تو کار من دخالت کنی؟
-این تویی که یهویی پریدی وسط. من خیلی وقته اینجام.
-نخیر من اول اینجا بودم.
لرد داد زد:
-ساکت!
هکتور و مورگانا:
لرد داد زد:
-گفتم ساکت!
هکتور و مورگانا:
به دقیقه نرسیده هکتور و مورگانا سوزش وحشتنناکی را در ناحیه پاهایشان حس کردند و....
-
-
هکتور از درد دور تا دور حلقه مرگخواران را لی لی کرد، اما وقتی ایستاد متوجه شد قطاری از بچه ها پشتش به لی لی مشغولند.
لرد با تاسف سری تکان داد:
-هیکلتون بچه شده، مغزتون که نشده.
در همین گیر و دار پسر بچه ای که نیم متر و یک وجب بود از نا کجا آباد ظاهر شد و مثل کرم فلوبر مشغول بالا رفتن از پاهای هکتور شد:
-عمو...عمـــــــــــــو. اون گولاخه میخواد منو بزنه.
هکتور که پلکش میپرید به بچه خیره شد:
-من؟ عمو؟
و بلافاصله چوبش را در آورد تا خدمت بچه آویزان برسد که فکری در ذهنش درخشید. فورا جلو رفت و جلو مردی که احتمالا دنبال بچه میگشت ایستاد:
-آقا، این چه وضع نگهداری از نوگلان باغ جادوگرانه؟ مربی کم دارید مگه؟
مرد که با دیدن بچه خیالش جمع شده بود و در سکوت برای او خط و نشان میکشید گفت:
-کم چنین چیزی پیش میاد قربان. ولی راستش بله مربی مهد کم داریم. نمیتونیم به همه بچه ها برسیم.
هکتور سینه اش را صاف کرد و به شکلی که به اعتقاد خودش خفن و با کلاس بود گفت:
-من حاضرم اینجا به عنوان مربی استخدام بشم.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

صداهایی که از دور به گوش میرسید، تا حدی کنجکاوش کرد. شبیه صدای بچه بود اما...داشت فکر میکرد که چرا باید در اطراف بن بست هایی که به کوچه ناترکن ختم میشوند،چند تا بچه بپلکند و شیطنت کنند؟ پس این پدر و مادرها چه غلطی میکنند؟
در هرحال مورگانا میخواست بیشتربفهمد، پس جلو رفت. اما از چیزی که دید شدیداجا خورد! از روی تخته جادویی اش پایین پرید و گفت:
- ارباب! شما؟ اینجا؟ این ریختی؟ بازی جدیده؟
لرد نگاهی به تخته چوبی که مورگانا سوارش بود انداخت. چشم های زیبایش را چرخاند و گفت :
- این عتیقه حرکتم میکنه؟
مورگانا با عشوه پلک زد.
- بله البته ارباب کوچک! ولی نگفتید اینجا چکار میکنید؟
و بعد با حالتی مادرانه دست جلو برد وخاک را از روی شانه لرد پاک کرد . شانه ای اشرافی و جواهر نشانی از جیب ردایش بیرون آورد و چتری های لرد ولدمورت( هجب) را شانه زد و با لحنی مهربان گفت:
- لرد کوچک تا حالا کسی بهتون گفته بود وقتی بچه بودید چــــــــقدر چذاب بودید؟
چشم های لرد برق شومی زد.
- مورگانا تو به ارباب وفاداری درسته؟
مورگانا تعظیم کاملی کرد. جوری که اگر یک نفر او را میدید نمیفهمید چرا جلوی یک بچه زیر یک متر، تا این حد خم شده است. لرد گفت:
- تو حتما میتونی کاری بکنی که ما از این قد و قواره دربیایم درسته؟
مورگانا با محبت به لرد نگاه کرد:
- ارباب به این جذابی....
وقتی نگاه خشمگین لرد را دید، تکانی به خودش داد.
- خوب البته! هر چی ارباب بخوان! اما برای اینکه من بتونم همچین کاری بکنم اول ارباب باید برگردن به مهدکودکشون!
لرد فریاد زد:
- ما برنمیگردیم!
مورگانا لبخند ملایمی زد.
- حتی اگر برای ارباب شیرینی شاتوتی بگیرم یا بتونین یه چیز خیلی مهم رو پس بگیرین؟
تنها چیزی که میتوانست برای لرد مهم باشد،چوبدستی اش بود اما مسلما نمیدانست چوبدستی پیش مورگانا هست یا خیر! مورگانا بشکنی زد و پاسخ سوال نپرسیده اربابش را داد.
- بله البته که هست! حالا بیاین بریم. اهای شماها راه بیافتین دیگه !!!
بچه های دیگر حاضر نبودند برگردند، اما با وعده های مورگانا و یکی دو باری، مشت و لگد های لرد، همه به برگشتن رضایت دادند. لرد با لحن تخسی گفت:
- باید بذاری من سوار این عتیقه بشم!
مورگانا از این تمایل به بازی خنده اش گرفت. لرد را روی تخته گذاشت و از پشت نگه اش داشت. لرد غر زد.
- ولمان کنید میخواهیم خودمان برویم!
- میافتید ارباب!
- نمیافتیم!
- می افتید !
- میگوییم نمی افتیم! اصلا وقتی بزرگ شدیم یک کروشیو طلبت!
گرچه فقط یک لفظ و یک تهدید بود اما مورگانا تسلیم شد و اجازه داد لرد ولدمورت ( هجب) خودش اسکیت سواری کند.بعد از خریدن شیرینی و درست وقتی به در مهد کودک رسیدند مورگانا تخته اش را برداشت و گفت:
- من بعد از اینکه طلسم رو ساختم و مطمئن شدم درست کار میکنه.... البته اگه دراکو از کشیدن موهای من دست برنداره، ممکنه روی اون امتحانش کنم....بله بعد از تست کردنش میام پیشتون تا به حالت عادی برگردونمتون!
ولی پیش از آنکه فرصت کند چوب لرد را به او پس بدهد یک نفر گفت:
- تو نه ! اما من لرد رو به حالت عادی برمیگردونم!
مورگانا و لرد به سمت صدا برگشتند.
در هرحال مورگانا میخواست بیشتربفهمد، پس جلو رفت. اما از چیزی که دید شدیداجا خورد! از روی تخته جادویی اش پایین پرید و گفت:
- ارباب! شما؟ اینجا؟ این ریختی؟ بازی جدیده؟
لرد نگاهی به تخته چوبی که مورگانا سوارش بود انداخت. چشم های زیبایش را چرخاند و گفت :
- این عتیقه حرکتم میکنه؟
مورگانا با عشوه پلک زد.
- بله البته ارباب کوچک! ولی نگفتید اینجا چکار میکنید؟
و بعد با حالتی مادرانه دست جلو برد وخاک را از روی شانه لرد پاک کرد . شانه ای اشرافی و جواهر نشانی از جیب ردایش بیرون آورد و چتری های لرد ولدمورت( هجب) را شانه زد و با لحنی مهربان گفت:
- لرد کوچک تا حالا کسی بهتون گفته بود وقتی بچه بودید چــــــــقدر چذاب بودید؟
چشم های لرد برق شومی زد.
- مورگانا تو به ارباب وفاداری درسته؟
مورگانا تعظیم کاملی کرد. جوری که اگر یک نفر او را میدید نمیفهمید چرا جلوی یک بچه زیر یک متر، تا این حد خم شده است. لرد گفت:
- تو حتما میتونی کاری بکنی که ما از این قد و قواره دربیایم درسته؟
مورگانا با محبت به لرد نگاه کرد:
- ارباب به این جذابی....
وقتی نگاه خشمگین لرد را دید، تکانی به خودش داد.
- خوب البته! هر چی ارباب بخوان! اما برای اینکه من بتونم همچین کاری بکنم اول ارباب باید برگردن به مهدکودکشون!
لرد فریاد زد:
- ما برنمیگردیم!
مورگانا لبخند ملایمی زد.
- حتی اگر برای ارباب شیرینی شاتوتی بگیرم یا بتونین یه چیز خیلی مهم رو پس بگیرین؟
تنها چیزی که میتوانست برای لرد مهم باشد،چوبدستی اش بود اما مسلما نمیدانست چوبدستی پیش مورگانا هست یا خیر! مورگانا بشکنی زد و پاسخ سوال نپرسیده اربابش را داد.
- بله البته که هست! حالا بیاین بریم. اهای شماها راه بیافتین دیگه !!!
بچه های دیگر حاضر نبودند برگردند، اما با وعده های مورگانا و یکی دو باری، مشت و لگد های لرد، همه به برگشتن رضایت دادند. لرد با لحن تخسی گفت:
- باید بذاری من سوار این عتیقه بشم!
مورگانا از این تمایل به بازی خنده اش گرفت. لرد را روی تخته گذاشت و از پشت نگه اش داشت. لرد غر زد.
- ولمان کنید میخواهیم خودمان برویم!
- میافتید ارباب!
- نمیافتیم!
- می افتید !
- میگوییم نمی افتیم! اصلا وقتی بزرگ شدیم یک کروشیو طلبت!
گرچه فقط یک لفظ و یک تهدید بود اما مورگانا تسلیم شد و اجازه داد لرد ولدمورت ( هجب) خودش اسکیت سواری کند.بعد از خریدن شیرینی و درست وقتی به در مهد کودک رسیدند مورگانا تخته اش را برداشت و گفت:
- من بعد از اینکه طلسم رو ساختم و مطمئن شدم درست کار میکنه.... البته اگه دراکو از کشیدن موهای من دست برنداره، ممکنه روی اون امتحانش کنم....بله بعد از تست کردنش میام پیشتون تا به حالت عادی برگردونمتون!
ولی پیش از آنکه فرصت کند چوب لرد را به او پس بدهد یک نفر گفت:
- تو نه ! اما من لرد رو به حالت عادی برمیگردونم!
مورگانا و لرد به سمت صدا برگشتند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مورگانا لی فای در 1393/7/1 14:55:59
ویرایش شده توسط مورگانا لی فای در 1393/7/1 23:55:11
ویرایش شده توسط مورگانا لی فای در 1393/7/1 23:55:11

?How long will you have me in your memory
Always
Перерыв сердца людей. Осколки может сделать вас ударить ...
Кинжал в сердце иногда ... иногда ... иногда горло вашим отношениям веревки!
Святые люди ... черные или белые ... не сломать чью-то сердце.
جزئیات کاربر

ولدمورت ایستاد و درکوچه دیاگون فریاد زد :
-آیلین جون ، کجایی ؟ بیا عمو ، بیا !
ناگهان لوسیوس و کراب آمدند و گفتند :
-ارباب برای ما شیرینی می خری ؟
ولدمورت :
- شیرینی ، آه ، خوب ، شیرینی ؛ بچه ها شیرینی دوست دارن ، برید گمشید دراکو رو از زیر گاری بیارید بیرون .
و تو ... تو ، ای بلاتریکس ، کتاب می دزدی .
تو آبروی مرگخوارهارو بردی !فکر کردی چون من بچه ام و تو بزرگ می تونی هر غلطی که خواستی بکنی ؟
- من ، برای چه ارباب ؟ (بلاتریکس که می دونست این ها بچه ان و تقسن و از بزرگیشون هم بدترن ، چیزی نگفت )
- حرف زیادی نزن ، کتاب دزدی می کنی و صاحبش تو را می گیرد ، آنهم به جرم دزدی ؟! ها .
- اما ، ارباب ...
- ارباب و کوفت ! تو قوانین را زیر پا گذاشتی ، مگر من نگفتم اول صاحب را بکش ، سپس از آن دزدی کن .
بلاتریکس از وحشت در جای خود ایستاد .
ولدمورت ادامه داد :
- حالا باید تنبیه شوی ! تنبیه تو ... تنبیه تو این است که به مهدکودک بروی و هدف نشانه گیری بچه ها باشی .
بلاتریکس به خاطر تنبیه بزرگی که رویش افتاده بود ، بیهوش شد .
پس از به هوش آمدن پا به فرار گذاشت و مرگخواران به دنبال او افتادند .
تا این که در بن بست او را گیر آوردند .
بلاتریکس :
- رحم کنید ، اشتباه کردم ، غلط کردم ، به بزرگی خودتون ببخشید .
ولدمورت :
- رحم نه ... حالا جرمت سنگین تر شد . از دستورات من سرپیچی می کنی .
جرم سنگین تر ، یعنی ؛ بهای بیشتر .
مرگخواران او را سر وته در مهد کودک با لباس های صورتی مسخره آویزان کنید.
-آیلین جون ، کجایی ؟ بیا عمو ، بیا !
ناگهان لوسیوس و کراب آمدند و گفتند :
-ارباب برای ما شیرینی می خری ؟
ولدمورت :
- شیرینی ، آه ، خوب ، شیرینی ؛ بچه ها شیرینی دوست دارن ، برید گمشید دراکو رو از زیر گاری بیارید بیرون .
و تو ... تو ، ای بلاتریکس ، کتاب می دزدی .
تو آبروی مرگخوارهارو بردی !فکر کردی چون من بچه ام و تو بزرگ می تونی هر غلطی که خواستی بکنی ؟
- من ، برای چه ارباب ؟ (بلاتریکس که می دونست این ها بچه ان و تقسن و از بزرگیشون هم بدترن ، چیزی نگفت )
- حرف زیادی نزن ، کتاب دزدی می کنی و صاحبش تو را می گیرد ، آنهم به جرم دزدی ؟! ها .
- اما ، ارباب ...
- ارباب و کوفت ! تو قوانین را زیر پا گذاشتی ، مگر من نگفتم اول صاحب را بکش ، سپس از آن دزدی کن .
بلاتریکس از وحشت در جای خود ایستاد .
ولدمورت ادامه داد :
- حالا باید تنبیه شوی ! تنبیه تو ... تنبیه تو این است که به مهدکودک بروی و هدف نشانه گیری بچه ها باشی .
بلاتریکس به خاطر تنبیه بزرگی که رویش افتاده بود ، بیهوش شد .
پس از به هوش آمدن پا به فرار گذاشت و مرگخواران به دنبال او افتادند .
تا این که در بن بست او را گیر آوردند .
بلاتریکس :
- رحم کنید ، اشتباه کردم ، غلط کردم ، به بزرگی خودتون ببخشید .
ولدمورت :
- رحم نه ... حالا جرمت سنگین تر شد . از دستورات من سرپیچی می کنی .
جرم سنگین تر ، یعنی ؛ بهای بیشتر .
مرگخواران او را سر وته در مهد کودک با لباس های صورتی مسخره آویزان کنید.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ویلیام آپ ست در 1393/4/12 18:06:48
ویرایش شده توسط ویلیام آپ ست در 1393/4/12 18:09:17
ویرایش شده توسط ویلیام آپ ست در 1393/4/12 18:18:53
ویرایش شده توسط ویلیام آپ ست در 1393/4/12 19:16:33
ویرایش شده توسط ویلیام آپ ست در 1393/4/12 18:09:17
ویرایش شده توسط ویلیام آپ ست در 1393/4/12 18:18:53
ویرایش شده توسط ویلیام آپ ست در 1393/4/12 19:16:33
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1392/09/14
تولد نقش: 1396/09/11
آخرین ورود: چهارشنبه 12 شهریور 1399 03:53
از: ش دور بمون
پستها:
533

بلاتریکس همچنان پیش میرفت و مرگخوار ها و لرد با هم بحث می کردند.
- دراکو برو از جلوی چشام دور شو.
- کراب.
کراب در حالی که قلنج دست هایش را می شکست به سمت لوسیوس رفت. لوسیوس با دیدن اوضاع گفت:
- پسر عزیزم چیزی لازم نداری؟
- نه پدر.
درست همون لحظه در دیاگون دعوا شده بود. مردی به سوی بلاتریکس آمد و گفت:
- فکر کردی می تونی بدون اینکه پول کتاب هارو بدی در بری؟
- به نظرم شما اشتباه گرفتید...
- ای مردم دزد.
همه مردم برگشتند و با دیدن بلاتریکس و فروشنده به طرف آن ها دویدند. همه عین دعوای برره ای ها روی هم افتادند و شروع به زدن همدیگر کردند. بلاتریکس که روی زمین افتاده بود و لوسیوس، لرد، دراکو،کراب هر کدام گوشه ای افتاده بودند.
دراکو زیر گاری ـی افتاده بود و لرد توی یک بشکه ی خالی، هردو بیهوش بودند. لوسیوس و کراب جلوی در یک شیرینی فروشی بودند.
بالاخره در گیری فروکش کرد و مردم بلا رو به سمت وزارت سحر و جادو بردند تا محاکمه شود. بلا فریاد می کشید:
- ولم کنید ساحره های بی عقل!
1 ساعت بعد
ولدمورت به هوش آمده بود و فریاد زد:
- بلا؟ لوسیوس؟ کدوم گوری رفتید؟
وقتی دید که کسی جواب نمیدهد تصمیم گرفت که خود آیلین را پیدا کند.
- دراکو برو از جلوی چشام دور شو.
- کراب.
کراب در حالی که قلنج دست هایش را می شکست به سمت لوسیوس رفت. لوسیوس با دیدن اوضاع گفت:
- پسر عزیزم چیزی لازم نداری؟
- نه پدر.
درست همون لحظه در دیاگون دعوا شده بود. مردی به سوی بلاتریکس آمد و گفت:
- فکر کردی می تونی بدون اینکه پول کتاب هارو بدی در بری؟
- به نظرم شما اشتباه گرفتید...
- ای مردم دزد.
همه مردم برگشتند و با دیدن بلاتریکس و فروشنده به طرف آن ها دویدند. همه عین دعوای برره ای ها روی هم افتادند و شروع به زدن همدیگر کردند. بلاتریکس که روی زمین افتاده بود و لوسیوس، لرد، دراکو،کراب هر کدام گوشه ای افتاده بودند.
دراکو زیر گاری ـی افتاده بود و لرد توی یک بشکه ی خالی، هردو بیهوش بودند. لوسیوس و کراب جلوی در یک شیرینی فروشی بودند.
بالاخره در گیری فروکش کرد و مردم بلا رو به سمت وزارت سحر و جادو بردند تا محاکمه شود. بلا فریاد می کشید:
- ولم کنید ساحره های بی عقل!
1 ساعت بعد
ولدمورت به هوش آمده بود و فریاد زد:
- بلا؟ لوسیوس؟ کدوم گوری رفتید؟
وقتی دید که کسی جواب نمیدهد تصمیم گرفت که خود آیلین را پیدا کند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ارزشی نیمه اصیل!


جزئیات کاربر

- پسره ی بوقی! می دونی دستت الان تو حلق منه؟!
- کراب!
با اشاره دراکو، کراب جفت پا وارد حلق لوسیوس شد و لوسیوس زیر پالتو برای همیشه ساکت شد.
ولدمورت هرازگاهی سرشو از زیر کلاه بلاتریکس بیرون می آورد و مناظر رو از نظر می گذروند.
- بلا، یادمون بنداز برگشتیم برات یه شامپوی نرم کننده بخریم!
- ارباب لطف دارن!
- ارباب هیچ هم لطف ندارند، پاهامون دارن کهیر می زنن، این چه وضعشه؟
- خیلی ببخشید ارباب! می تونید جاتونو با لوسیوس عوض کنید.
ولدمورت نگاهی به جای لوسیوس که زیر پای بلا بود، انداخت و با مشاهده ی وضعیت لوسیوس که هرچند ثانیه یک بار زیر پای بلا می رفت، تصمیم به تحمل موهای بلاتریکس گرفت.
- نه ما تصمیم داریم از همین جا تسلط داشته باشیم.
- هرطور میلتونه ارباب! دراکو ساکت باش نمیگی پیدامون می کنن؟
- بلا! به در میگی که ارباب بشنوه؟ دراکو که ساکته؟
بلاتریکس با ترس و وحشت فزاینده جواب داد:
- نه سرورم! شما نمیشنوین، این پایین داره سر و صدا می کنه.
- یعنی میگی ارباب نمیشنوه؟ یعنی میگی گوشای ارباب مشکل دارن؟
- نه ارباب! من همچین جسارتی نمی کنم.
ولدمورت نگاه خشمگینی نثار بلاتریکس کرد که مسلما بلاتریکس ندید. ولدمورت برای اندازه گیری مسافتی که طی کردن سرشو چرخوند و گفت:
- خوله بلا! حدود پنج متر حرکت کردیم. فقط امیدوارم صاحب مهدکودک در عرض بیست متر بعدی نبینتمون!
خوب مسلما با دوتا بچه زیر پالتو و یه بچه تو کیف و یه بچه تو کلاه بیش تر از پنج متر نمی تونن حرکت کنن!
- کراب!
با اشاره دراکو، کراب جفت پا وارد حلق لوسیوس شد و لوسیوس زیر پالتو برای همیشه ساکت شد.
ولدمورت هرازگاهی سرشو از زیر کلاه بلاتریکس بیرون می آورد و مناظر رو از نظر می گذروند.
- بلا، یادمون بنداز برگشتیم برات یه شامپوی نرم کننده بخریم!
- ارباب لطف دارن!
- ارباب هیچ هم لطف ندارند، پاهامون دارن کهیر می زنن، این چه وضعشه؟
- خیلی ببخشید ارباب! می تونید جاتونو با لوسیوس عوض کنید.
ولدمورت نگاهی به جای لوسیوس که زیر پای بلا بود، انداخت و با مشاهده ی وضعیت لوسیوس که هرچند ثانیه یک بار زیر پای بلا می رفت، تصمیم به تحمل موهای بلاتریکس گرفت.
- نه ما تصمیم داریم از همین جا تسلط داشته باشیم.
- هرطور میلتونه ارباب! دراکو ساکت باش نمیگی پیدامون می کنن؟
- بلا! به در میگی که ارباب بشنوه؟ دراکو که ساکته؟
بلاتریکس با ترس و وحشت فزاینده جواب داد:
- نه سرورم! شما نمیشنوین، این پایین داره سر و صدا می کنه.
- یعنی میگی ارباب نمیشنوه؟ یعنی میگی گوشای ارباب مشکل دارن؟
- نه ارباب! من همچین جسارتی نمی کنم.
ولدمورت نگاه خشمگینی نثار بلاتریکس کرد که مسلما بلاتریکس ندید. ولدمورت برای اندازه گیری مسافتی که طی کردن سرشو چرخوند و گفت:
- خوله بلا! حدود پنج متر حرکت کردیم. فقط امیدوارم صاحب مهدکودک در عرض بیست متر بعدی نبینتمون!
خوب مسلما با دوتا بچه زیر پالتو و یه بچه تو کیف و یه بچه تو کلاه بیش تر از پنج متر نمی تونن حرکت کنن!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!

نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج