شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
در حالی که عالم و آدم در حال نفرین کراب بودند همه کسانی که کینه های ریز و درشت از کراب در دل داشتند، ذات پلید خود را نشان دادند.
-ارباب به نظر من کراب رو فرو کنیم تو سوراخ سقف که آب نیاد دیگه. -سقف که سوراخ نیست...کلا ریخته...به نظر من از کراب سطل درست کنیم و آب رو باهاش بریزیم بیرون. چاق و چله هم هست. سطل بزرگی ازش درست میشه. -من میگم کراب رو بدیم به آب که با خودش ببره. اینجوری شاید راضی بشه از تالار بره بیرون و ما با یک تیر دو نشان زدیم. هم از شر آب خلاص شدیم و هم کراب!
کراب اصلا از آب خوشش نمی آمد. این را همه میدانستند و نامردها داشتند از فرصت سوء استفاده میکردند!
در این بین تنها کسی که شنا بلد نبود به شدت نگران سلامتی خودش بود! -ما نظری متفاوت و ارزشمند داریم. ما معتقدیم از کراب به عنوان قایق استفاده کنیم که دیگر در آب نیفتیم. ما شنا بلدیم...ولی تمایلی به شنا کردن نداریم. در این بین شما به راه حلی برای بیرون کردن آب بیاندیشید.
کراب که تازه راضى به انداختن آدامس براى ارباب شده بود نفهميد ارباب به هوش اومده پس آدامس رو به سمت ارباب تف کر وآدامس هم دقيقا وسط پيشونى ارباب فرود اومد.
ارباب:
کراب:
ملت اسليترين:
لرد:اى خائن آدامست را بر صورت عزيزمان تف ميکنى؟؟اين بود جواب تمام زحماتى که براى تو کشيديم؟حال تورا نفرين کنيم؟؟
بلاتريکس:ارباب من با تمام حرف هاى شما موافقم فقط اون تيکه ى(اين بود جواب تمام زحماتى که براى تو کشيديم ؟)رو ميشه بيشتر بازکنين واسه من اگه اشکالى نداره؟
-اى مغز فندقى منظورمان اين است که ما بزرگى کرديم واين احمق را جز مرگخوارانمان پذيرفتيم وگرنه الان درحال تميز کردن دستشويى مدرسه بود.
بلا:من که قانع شدم ارباب ادامه بدين.
-اى کراب مغز فندقى، اى کراب خائن ،اى کراب رفسنجانى ، اىکراب راننده نيسان ،خودت بگو ما با تو چه کنيم نادان!
کراب:ارباب ببخشين لفطا!!
-لطفا ،نه لفطا آه ما انگاه خر در شروالمان پرورش داديم،توچرا انقدر خنگ هستى؟؟
-ارباب شما مارو پرورش دادين ديگه!
-جاهلى خودت را تقصير ما مي اندازى؟جرم خودت را سنگين تر ميکنى؛آقاى کراب رفسنجانى شما به 20سال حبس در شکنجه گاه مرگخواران مجازات شديد حق سکوت داريد.
ملت اسلترین سعی کردند کراب را راضی به انداختن ادامس کنند،اما کراب ادامس بنداز نبود که نبود.
ارباب ولدمورت لحظه به لحظه بنفش تر میشد.
ارباب خشمگین گفت:ای کراب...شالاپ...شالاپ...خائن...قلوپ...بگذار از اب در بیایم تا نشانت...
ناگهان صدای ارباب قطع شد و او به ته اب رفت.
بلا از ترس جیغ کشید.
هکتور به زیر اب رفت تا ارباب را نجات دهد،او ارباب را گرفت و روی اب اورد،انها ارباب را روی هوریس به مبل تبدیل شده گذاشتند.
هکتور شروع به گریه کرد و گفت:عجب رسمیه رسمه زمونه...اما او نتوانست حرفش را ادامه دهد زیرا ارباب بهوش امده و گفت:دهنت را ببند هکتور مگه ما مرده ایم که فاز همایون شجریان گرفته اید؟
هکتور گفت:نه ارباب خدا نکنه فقط خواستم فضا عوض شه.اگه میخواین یه تیکه امید حاجیلی ام پلی کنم.
ارباب گفت:لازم نکرده.
پوست ارباب دوباره به سفید مایل شد.
ارباب:لحظه ای مکث کرد سپس با صدایی بلند گفت:بیارید اینجا ان کراب ناسپاس را...
----------------------------------------------- دوستان ببخشید اگه خیلی بد بود اگر خواستین میتونید پست منو حساب نکنید.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دراكو مالفوى در 1397/7/26 19:26:14
تالار اسليترين دقيقا زير درياچه قرار داره. سقف ميريزه و كل تالار رو آب ميگيره. آب حاضر نيست از تالار بره بيرون. در حالى كه اعضا دارن دنبال راهى براى خارج كردن آب مى گردن، لرد سياه افتادن تو آب و دارن غرق ميشن. اسليترينى ها ميخوان با باد كردن آدامس، تيوپ درست كنن و لرد رو نجات بدن. ........................... در كسرى از ثانيه، اعضاى تالار آدامس ها را به دهان انداخته و مشغول جويدن شدند. حالا نجو، كى بجو! اولين نفرى كه موفق به باد كردن آدامسش شد، بلاتريكس بود. آدامسش باد شد و باد شد. بلاتريكس ساحره طمع كارى بود. خيلى هم بود! پس خواست بزرگترين آدامس باد شده را به اربابش تقديم كند. لاكن... آدامس تركيد.
نفر بعد كراب بود كه آدامسش را باد كرده و با خوشحالي آن را به رخ سايرين مى كشيد. -بدبختا... همتون بى استعداديد. ببينين و ياد بگيرين چجورى آدامس باد مى كنن...
لرد سياه همچنان مشغول دست و پا زدن براى حفظ جانشان بودند. كراب نيز همچنان مشغول فروختن فخرهايش بود. -اگه من نباشم چيكار ميكنين؟ همه كارهاتون ميمونن رو زمين!
-كراب... بندازش تو آب! -بندازم تو آب؟... آدامسم رو بندازم تو آب؟ اين همه بادش نكردم كه بندازم تو آب... ميخوام واسه هميشه نگهش دارم. -كرااااب!
لردسياه بنفش شده بودند. كراب بايد هرچه سريع تر آدامس باد شده اش را براى لرد مى انداخت... يا به ميل خود، يا به زور!
پس هوریس تصمیم گرفت تیوپ دوخته شده و صحیح و سالم را به لرد بدهد. چند تا گیره برداشت و به جای پاره شده اش زد و عزم و جزمش رو جمع کرد تا تیوپی دیگر شود. اما به جای اینکه او عزم و جزمش را جمع کند، عزم و جزمش اورا جمع کردند و بردند بیرون آب، تا از این پاره تر نشود. و ارباب شاید فقط کمی، فقط کمی، احساس پشیمانی میکردند که هوریس فداکار را از دورشان آزاد کردند. هکتور: _نویسنده ی بی خرد! بی شک کار ارباب دلیل قانع کننده ای دارد، مگه ارباب تا حالا کار اشتباهی کردند که احساس پشیمانی کنند؟ نویسنده: اخه نگاه کن دارند غرق می شن... لردولدمورت: بی خرد...شالاپ ...شالاپ ... ما احساس پشیمانی نمیکنیم...شالاپ...تصحیحش کن...شالاپ. نویسنده: چشم ارباب! ارباب حتی یک ذره هم احساس پشیمانی نکردند و همچنان به غرق شدنشان ادامه دادند. همه نشستند تا فکر کنند ارباب را چجوری از آب در بیاورند. ملت انقدر مشغول فکرکردن بودند که اصلا یادشان رفت ارباب زیر آب دارد غرق میشود.
_آدامس بجویم! _وسط این بحث به این مهمی؟ ارباب دارند غرق میشوند، آدامس بجویم؟ باد کنیم؟ بعد بترکونیم؟ هکتور چشمانش برق زد از این که بلاتریکس فهمید برای چی باید آدامس بجویم با خوشحالی گفت: _اره! آدامس بجویم، بادش کنیم، اما...خب...نترکونیم، بدیم ارباب باهاش روی آب بمونه.
هوریس سریعا برای خودشیرینی اقدام کرد؛ خودش را به شکل تیوپ درآورد و روی سر اربابش پرید.لرد که هوریس کمرش را احاطه کرده بود مجددا به سطح آب برگشت و پس از مقداری شکوفه و سرفه، ژست اربابی خود را بازیافت.
- رهامون کن هوریس! به چه جراتی خودت رو به ارباب چسبوندی؟
- ارباب جسارتا رهاتون کنیم غرق میشین.
- دستهامون توت گیر کردن هوریس ... رها کن تا چوبدستی بکشیم و نشونت بدیم!
- نمیتونیم ارباب ... ما الان تیوپیم، تیوپ ها نمیتونن به اراده خودشون تکون بخورن. تا آخر سوژه باید دور کمرتون باشیم.
- بیخود! دستور میدیم به شکل خودت برگردی.
- اما ارباب الان شما وسط مایید ... وقتی دوباره به شکل قبلی برگردیم وسط ما ...
- تا کی میخوای رو حرف ما حرف بیاری؟
هوریس نه مایل به اطاعت بود نه قادر به سرپیچی. دست آخر خشم لرد باعث شد ارادهاش هم سو با اراده اربابش شود و ناخودآگاه اطاعت کرد و همانطور که پیش بینی کرده بود، وسطش حوالی شکمش قرار داشت.
- هوریس؟ تو الان اربابو خوردی؟
- نخوردم ... ولی به لحاظ فنی ...
نجینی اجازه نداد هوریس دیدگاه فنی به ماجرا را به بلاتریکس تفهیم کند و با نیش، شکمش را شکافت. لرد مانند جوجهای که از شکاف تخم سر بر میآورد، از شکم لوریس بیرون آمد اما پیش از آن که فرصت کند او را به سزای اعمالش برساند مجددا در آب غوطه ور شد.
- ای نابخردان...قُل قُل قُل قُل...ما داریم غرق می شویم ... شالاپ ...
هوریس دوست داشت سریعا برای خودشیرینی اقدام کند، اما تیوپ پاره به درد نجات لرد نمیخورد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ز خاک من اگر گندم برآید، از آن گر نان پزی مستی فزاید!
ملت اسلیترین که از این صدای منظم خوششان آمده بود ناخودآگاه شروع به اجرای حرکات موزون و ریتمیک با صدای شالاپ و قُل کردند...
-یکی این ور...دو تا اون ور...قل قل قل...شالاپ و شولوپ...
-ای نابخردان...قُل قُل قُل قُل...ما داریم غرق می شویم...شالاپ...
اسلیترینی ها با عصبانیت به سمت شخصی که تفریحشان را ناقص کرده بود نگاه کردند. ولی تنها چیزی که دیدند دو دست بسیار سفید بود که از آب بیرون مانده و شدیدا تکان می خوردند.
-هی بچه ها...یکی داره رقصشو زیر آب اجرا می کنه. برین زیر ببینیم؟ -بریم! -ایول...همه نفسا حبس...با سه شماره می ریم زیر آب. یک ...دو...قُل قُل قُل قُل...
اسلیترینی ها به محض این که زیر آب رفتند، چشمانشان را باز کردند. باور کردنی نبود که شخصی که در حال اجرای حرکات موزون زیرآبی بود، لرد سیاه باشد.
طولی نکشید که ملت اسلی متوجه شدند که همه حرف هایشان را زیر آب زده اند و طبیعتا کسی آن ها را نشنیده.
لرد سیاه با یک حرکت ناگهانی برای چند ثانیه بالای آب رفت. -ما...شنا...بلد...نیستیم. یعنی هستیما...الان مایل نیستیم شنا کنیم. دو مرگخوار بیان بازوهای ما رو بگیرن...قل قل قل قل قل...این بانز چرا بر نگشت؟ قل قل قل قل....
سوراو كه گوشه اي از تالار اسليترين را اشغال كرده بود ناگهان فكر بكري به سرش خطور كرد. -فهميدم!
همه نگاه ها به سمت او چرخيد. ادامه داد: -خيلي راحته. فقط كافيه از كسي كه نمي بيننش استفاده كنيم و آب رو بخورد اون بديم. اين جوري نه ضايع ميشه و نه كسي مي فهمه.
و قيافه اي حق به جانب گرفت. -منظورت بانزه؟
سوراو لبخند زد. اين لبخند ها معمولا عاقبت خوشي براي بقيه گروه ها غير از اسليترين نداشت. -ما چرا بايد يكي از هم گروهي هاي خودمون رو به كشتن بديم؟
هيچ جوابي نيامد. فقط صداي زمين خوردن كه قطعا مال بانز بود شنيده شد. و با قيافه ي پرفسورانه ادامه داد. -كله زخمي چاره كار ماست. يكي بايد اون و شنل نامرئي شو بكشونه اينجا. بعد ما آب رو به خورد اون ميديم و تمام!
بانز گفت: -پس من برم ديگه؟
اما سوراو جايي كه حدس مي زد گردن بانز باشد گرفت و گفت: -كجا با اين عجله؟ تو بايد كله زخمي رو برامون گير بياري.
بانز اعتراض كرد: -چرا من؟
-چون تو تنها كسي هستي كه نه ماجرايي با كله زخمي داشتي نه ديده ميشي. حالا هم يا ميري يا به زور ميبرمت.
و بانز با لبخندي كه ديده نميشد در پشت ديوار اسليترين محو شد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
گاهي اوقات بايد براي رفتن به جلو بقيه رو پايين بندازي. اما اينا اصلا مهم نيست. برو جلو و اصلا هم برات مهم نباشه كه چند نفرو زمين ميزني.
آه از اين رنج و عذاب ريشه كرده در نژاد آه از اين فرياد مرگ دلخراش و جان گداز آه از عصيان جوش خون بر در و ديوار رگ خون و خونبارش كجاست آنكه باشد سد آن درد و غم نفرين عذاب كو كه دارد تاب آن ليك باشد چاره اي چاره ها اندر سراست
اسلیترینی ها غرق در فکر بودند که کیگانوس بلک وارد شد و تا نگاهش به اب خورد جیغ کشید: -آب!؟من از اب متنفرم! و به تنها گوشه بدون اب تالار پناه برد.به راستی کسی از تنفر کیگانوس از آب خبر نداشت.اما تعجبی هم نداشت.نه گرگ و نه مار و نه اژدها هیچ کدام از اب خوششان نمی امد.این وضع خوبی نبود.اصلا نبود:اسنیپ بیهوش،هکتور سر دعوا و مشاجره با اب و کیگانوس که از آب بدش می امد. هیچ کس فکری نداشت تا کیگانوس گفت: -من یه فکری دارم. همه نگاه ها به سمت کیگانوس چرخید. _بگو کیگ،چه فکری داری؟ -اگه واقعا میخواید این آب بره بیرون باید بخوریدش. همه حتی آب فریاد زدند: -این دیگه چه فکریه!؟ کیگانوس دندان قروچه ای کرد و گفت: -این فکر منه احمقا. ملت در شوک الکتریکی فرو رفتند.واقعا کیگ به انها ناسزا گفته بود.نه امکان نداشت.اما او شیطان بود و هر کاری از او بر می امد. کیگ خیلی بی تفاوت از کنار حرفی چند ثانیه پیش زده بود گفت: -حالا اگه کاری ندارین من برم.امیدوارم سر عقل بیاید. و دندان های نیشش(که از حادثه ترکیب شدنش به جا مانده بود.)به انها نشان داد و از بالای سر آب گذشت و از در تالار بیرون رفت و اب و ملت را با دهان های باز تنها گذاشت. بلاتریکس گفت: -همچین بیراه هم نمی گفت ها. و اه ترس از نهاد ملت بلند شد.
آب در تالار اسلیترین جا خوش کرده بود. ظاهرا خیلی هم راحت بود! اسلیترینی ها نمی دانستند دقیقا چه کند تا این که فکری به ذهن بلاتریکس رسید
بعضی آدم ها از هم خوششان نمی آید حتی اگر شبیه هم باشند خوششان نمی آید دیگر! عین دو قطب هم نام آهنربا هستند حال تصور کنیم هر دو شخص مرگخوار باشند هردو شخص اسلیترینی باشند آن وقت چه می شود؟ این که یکی در فکر کشتن دیگری باشد اصلا عحیب نیست!
بلاتریکس با یک حرکت سریع خودش را به اسنیپ رساند یقه اش را گرفت و اسنیپی که حتی مهلت فریاد زدن هم نداشت به آب انداخت! سپس در مقابل چشمان حیرت زده ببیندگان گفت: -چیه؟ کسی فکر بهتری داشت؟ موهاش چرب بود دیگه! آب رو به خودش جذب میکنه!
و چه کسی جرئت داشت به بلاتریکسی که لحظه ایی پیش بدون چوبدستی عملا دست به قتل زده بود بگوید که "آخه ساحره حسابی! کجای دنیا چربی تو آب حل شده؟! "
آب به رنگ سیاه عجیبی در آمد و پس از چند ثانیه اسنیپ بیهوش را به بیرون تف کرد و رنگش عادی شد. -باس بیشتر تلاش کنی مووزوزی!