شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
سکوتی سنگین حکم فرما بود. بایدم حکم فرما می بود. چه کسی میتونست اون صحنه ی فراموش نشدنی و تاریخی رو ببینه و حرفی بزنه. اما بلاخره یکی سکوت رو شکست. _هاهاها نگان کنین. اربابتونو نگاه کنین. چهر...
جمله ی شخص مذکور با مرگش به اتمام رسید. بلاتریکس چوبش رو داخل جیبش کرد و دوباره به لردولدموت نگاه کرد که دور خودش می چرخید. لرد همچنان با خودش و وزغ درون ردایش درگیر بود. _ ما مگه نگفتیم از وزغ ها متنفریم...آخ، اوخ...گفتیم یا نه؟... یکی این ملعون رو بگیره... اوخ... چرا وایسادین؟! جو اول مهر گرفتتون؟
مرگخوار ها با فریاد لرد به کمکش شتافتن و با زحمتی ستودنی وزغ رو از اربابشون جدا کردن. لرد بعد ازکشیدن نفسی عمیق به سمت وزغ شتافت. _می کشیمت! _ارباب ارباب. اگه بکشیتش کی رو تخم باسیلیسک بشینه؟ به باسیلیسکتون رحم کنین.
لرد فکر کرد. فعلا باسیلیسک برای لردولدمورت مهم تر بود. لرد چوب دستیش رو روی گردن وزغ گذاشت. _بعد از به دنیا آمدن باسیلیسک غزیزمون به درک واصلت میکنیم. فکر نکن ازت گذشتیم.
پس از تلاش ها فراوان بلاخره اسلیترینی ها موفق شدن با آرامش فراوان وزغ رو روی تخم بذارن. وزغ زهر چشم عجیبی از لردولدمورت گرفته بود پس با سکوت به لرد که روبه رویش نشته بود، نگاه کرد. اسلیترینی ها هم با سکوت به وزغ نگاه میکردن. ساعت ها همونطور می گذشت. تا اینکه فکری شیطانی مهمان مغز کوچک وزغ شد. _ من اگه اعتصاب کنم، غذا نمی خورم. اگرم غذا نخورم میمیرم. اگرم بمیرم کارتون رو هوا معلق میشه. در نتیجه... هرچی من میگم باید برام آماده کنین تا اعتصاب نکنم.
جهيدن وزغ درون يقه ی بلاتريکس همراه با جيغ کشيدن بلاتريکس يکی بود...
دقايقی گذشت و وزغ با چشم های ور قلمبيدش به تخم چشای بلاتريکس که ديگه موهای وزش باز شده بود وبه سمت بالا حرکت ميکرد زل زده بود.
بلاخره کسی که سکوت رو شکست وزغ بود: اينجا راحت تر از اون جات شيپيره است!!
-اون هات شيپره احمق
کراب ميدونست که حرفش برای وزغ مهم نبود پس دهنشو بست.
نارسيسا که ديگه حوصلش سر رفته بود وميخواست هرچه زودتر تابلوی مادربزرگ ارباب رو درست کنه گفت:
بلا به نظرم اين وزغ توی يقت نگه دار تا ببريمش پيش ارباب.
بلا که ديگه از حالت خودش خارج شده بود گفت:اين لزجه!!
-ببين بلاتريکس کاری نداره فقط لبه ی پيراهنتو محکم بگير کرد که نتونه فرار کنه!
پس از دقايقی خيرگی به يک ديگر بلاتريکس نفس عميقی کشيد.ولبه ی پيراهنشو سفت گرفت و آروم آروم پيش ارباب حرکت کردند.
نارسيسا بدو بدو سمت تابلوی مادر بزرگ رفت وبلاخره بعد از کلی التماس مادر بزرگ لرد رو راضی کرد تا به نوه اش چيزی نگه در همين هين بلاتريکس سعی داشت طوری که وزغ فرار نکنه اونو از تو يقه اش دربياره وبه لرد ولدمورت بده که ناگهان وزغ جهيد روی کله ی هکتور که گوشه ای ايستاده بود وتا اون اومد بگيرتش يه دفعه داستان صحنه هندی شد ووزغ آروم توی هوا پرواز کرد وجيد در يقه ی ارباب...
-هات شیپره!با گوشی گویل سفارش دادم!شلوارک و نیم تنه لاغری مشنگی برای داشتن هیکی متناسب!!
برای وزغ مهم نبود که "مشنگی" یعنی چه! برای وزغ مهم هم نبود که "گویل" کیست! حتی براش مهم نبود که "هات شیپر" چیست!
-اینو یکم بگیر اونور بیام بیرون!
کراب لبه نیم تنه هات شیپرش را گرفت و کمی از بدنش فاصله داد. وزغ بلافاصله از یقه کراب بیرون پرید! درحالی که تمامی فحش های تاریخ را نثار تمامی نام های موجود و سازندگان هرگونه شلوارک و نیم تنه لاغری میکرد،درون یقه بلاتریکس جهید!
اسلیترینی های مرگخوار به بلند کردن مادربزرگ ارباب متمایل بودند و اسلیترینی های غیر مرگخوار که کوچکترین اهمیتی به مادربزرگی که از تابلو به بیرون جهیده باشد، نمی دادند، در پی وزغ!
اینجا بود که دو دستگی ایجاد شد.
-ببینین...توجه کنین. اگه مادربزرگ رو بلند کنیم، وزغ ممکنه فرار کنه. اول وزغ رو بگیریم. مادربزرگ که جایی نمی ره. نمی تونه بره. بعدش بر می گردیم و بلندش می کنم. -با دستای وزغی؟ وا اربابا! -چیزی که زیاده وزغ! ولی مادربزرگ ارباب فقط یکیه. -این که مادربزرگ نیست. عکسه. -سه بعدیه ولی ها! -آره...خفنه...اینو بلندش کنیم.
اسلیترینی ها در حال جرو بحث بودند و وزغ در حال جهیدن. همینطور جهید و جهید و جهید تا این که داخل یقه ردای یکی از اسلیترینی ها فرود آمد!
اما نارسیسا فریاد زد: اون یکی رو بگیرید. چشم های گردویی افراد به سمت دست نارسیسا که به تابلو اشاره میکرد روانه شد. همون موقع وزغ روی تابلوی مبارک نشست و یک صدای قور بلندی کرد. ملت که فکر کردند منظور نارسیسا همان وزغ زشت لجنی است به سمت وزغ روانه شدند. و وزغ بدو و ملت با شرف اسلیترین بدو... دقیقه ها این دویدن ها ادامه داشت و هر دقیقه شخصی از گروه دونده ها کم میشد تا اینکه اخرین نفر بدون توجه به اینکه وزغ دقیقا کجاست رویش شیرجه زد و گرفتش. هکتور با هیجان وزغ رو بالای سرش برد و با خوشحالی فریاد زد: گریفتمش. ملت که به جای خوشحال شدن و کف زدن برای هکتور با چشمان ترسان نگاه اش میکردند آب دهانشان را با صدای بلد قورت دادند. هکتور گفت: چرا اینجوری نگاه میکنید؟ نترسید! سمی نیست. چیزیم نمیشه. به هر حال میدونیدکه من چیزهایی هم درباره موجودات میدونم مثل همین... ناگهان صدای ظریف و جیغ جیغوی پیرزنی بلند شد: اون هیکل گندتو از روی صورت مبارکمان بردار. هکتور با سرعت صد ها برابر سرعت نور برخاست و به پشت لوسیوس به هوش آمده پناه برد.
پیرزن دوباره ادامه داد: چیه؟ چرا اینجوری نگاهمان میکنید؟ اول که قاب زیباییمان را شکاندید، بعدم وزغی را روی ما انداختید، حالا هم که این مرتیکه روی مان لم داده بود.
بلاتریکس زیر لب جوری که فقط خودشان بشنوند گفت: حالا فهمیدم چرا اربابمان مان مان میکنند. ژن خوب دارند. ارثی است. نارسیسا گفت: نکند به ارباب بگوید؟
ناگهان پیرزن فریاد زد: به جای غرغر کردن بیایید بلندمان کنید. بله حرف هم میزنیم. به نوه عزیزمان هم خواهیم گفت. به خاطر شماهاست که هنوز نتوانسته اند جامعه جادوگری رو مطیع خودشان کنند. و به وزغ روی میز که از دست هکتور فرار کرده بود اشاره کرد و گفت: یک وزغ هم نمیتوانند بگیرند. یا مارا بلند کنید یا این هیولا رو بگیرید!
وزغ با چشمان ورقلمبیده اش ابتدا نگاهی به تخم و سپس نگاهی به بلاتریکس کرد و سر جایش ثابت ماند!
-مگه نشنیدی چی گفتم؟ تنت میخاره؟ -تنش میخاره! همین دو کلمه ساده که از جانب اندی از افراد حاضره در جمع به صورت همزمان ایجاد شده بود، کافی بود تا کوه اتش فشان غضب بلا تحریک بشه و کروشیو های پی در پی او آغاز! او نفرین میکرد... پشت سر هم نفرین میکرد، دشنام میداد و جیغ میکشید و اشعه های قرمز رنگی از نوک چوبدستی اش به سوی وزغ روانه میکرد. وزغ میجهید... مدام میجهید و اوضاع رو بدتر میکرد! در میان همین جهیدن ها و نفرین روانه کردن ها... وزغ به روی تابلوی بزرگی که در حاشیه تالار به روی دیوار اویخته شده بود جهید. این تابلوی قدیمی پرتره ایی بود ظریف از چهره ی پاک و معصوم مادربزرگ ارباب با یک لبخند مونا لیزایی و ملیح که طبق سفارش ارباب هر روز صبح الطلوع دستمال کشیده میشد! با جهیدن وزغ به روی لبه تابلو بلا نفرینش رو همان نقطه روانه کرد نارسیسا قبل از روانه شدن اشعه به آن سمت ممنوعه و جیز زیر دست بلاتریکس زد تا بلکه از تخریب جلوگیری کند. اشعه درست در کنار تابلو به دیوار برخورد کرد... تابلو لغزید و به همراهش قلب های نداشته تک تک اعضای اسلایترین نیز لغزید... لوسیوس بیهوش شد و هکتور میخواست به زور هم که شده متوصل بشه و معجونی جیبی در حلقش بریزد نارسیسا جیغ زد: -بهداشتی نیست دست از سر شوورم بردار! +الان میسازمش نارسی دندون به جیگر بگیر. سرانجام تابلو افتاد... تابلو، تابلو بود. تابلو از چوب تشکیل شده بود بنابراین تابلو شکست... در همان هیاهو ناگهان وزغ از شیشه به پایین جهید... شخصی از میان جمعیت جیغ زد: -بیگیریتش!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
اصالت و قدرت برای لحظه اوج! به یک باره خاموشی ما برای دگرگونی شما... بهتر است به یک باره خاموش شد تا ذره ذره محو شد...
اسلیترینی ها باسیلیسک رو کشتن...لرد سیاه بهشون می گه که باید یه باسیلیسک دیگه براش بیارن. برای بدست آوردن باسیلیسک باید یه وزغ روی تخم باسیلیسک بشینه. اسلیترینی ها وزغ رو پیدا کردن و حالا تخم رو از هکتور می خوان.
................
-نیمروش کردم!
رنگ بلاتریکس به قرمز جگری تغییر پیدا کرد. -تخم...رو...بده...هک! اون تخم حتی با چکش هم نمی شکنه...تو چطوری نیمروش کردی؟
هکتور با لرزش غمگینی تخمی را که قصد داشت صبح روز بعد نیمرو کند به بلاتریکس داد. -بگیرش...ولی اگه فردا با هکی نحیف مواجه شدی که از شدت گرسنگی یه گوشه افتاده و داره می لرزه، دچار هذاب وجدان نشی.
بلاتریکس با خشونت تخم را از دست هکتور گرفت. -اصلا نگران نباش...نمی شم. و درستش عذاب وجدانه!
چشمان هک هنوز دنبال تخم باسیلیسک لذیذش بود. -نه دیگه...مال من می شه هذاب وجدان...و از الان بهت بگم که خیلی شدیدتر و آزاردهنده تر از عذاب وجدانه. شب خوابت نمی بره. وقتی هم ببره هابوس می بینی...هابوس های وحشتناک! حتما لازم نیست توضیح بدم که هابوس خواب های بدیه که مربوط به من می شه و خیلی شدید تر و آزاردهنده تر از کابوسه.
بلاتریکس تخم را روی لانه گرم و نرمی قرار داد و رو به وزغ کرد. -هی بی ریخت...سریع میای رو این می شینی و تا اجازه ندادم از جات تکون نمی خوری.
لوسيوس كه دو ناتيش تازه افتاده بود، دست در جيب ردايش كرد. كمى گشت... دست در جيب ديگر ردايش كرد و باز هم كمى گشت. وزغ در جيب سوم و چهارم ردايش هم نبود حتي! لبخندى به بلاتريكس كه موهايش باز در حال وز شدن و به معنى زنگ خطر بود، زد و بالاخره در جورابش، موفق به يافتن وزغ شد.
رودولف که از ترس واکنشهای لردسیاه گوشهای پناه گرفته بود، از هیاهوی مجدد آنجا استفاده کرد و پاورچین به کنار دیوار رفت و آرام از تالار اسلیترین خارج شد و به تالار خودشان برگشت.
بلاتریکس و نارسیسا با ملاطفت دُم نجینی را گرفته بودند و سعی داشتند او را از هکتور دور کنند تا مبادا دوباره آسیبی به پرنسس ارباب برسد. لردسیاه با خونسردی به نزاع آنها نگاه میکرد. درنهایت نجینی هکتور را که با تکه پاره شدن اعضایش دوباره ناقص شده بود، به حال خود رها کرد و به سمت سبدش خزید. لردسیاه شالگردن تازهای از جیب ردایش درآورد و دور گردن نجینی بست. نجینی که مثل روز اولش شده بود، پیچ و تابی خورد و آروغ کوچکی زد!
خلاصه: اسلیتیرینی ها واسه ی گنج میزنن با سیلیسک رو میکشن.لرد ولدمورت بهشون دستور میده ی باسیلیسک دیگه تقدیم کنن به سالازار.اسلیتیرینی ها باید ی وزغ بزارن روی تخم تا باسیلیسک به دنیا بیاد.ولی نجینی میزنه وزغ به اضافه نصف هکتور رو میخوره.اسلیتیرینی ها میرن دنبال ی وزغ جدید در نزدیک دریاچه.هکتور هم که چشم بلاتریکس رو دور میبینه ی معجون میده به نجینی که نجینی منفجر میشه!ودر اثر انفجار چیزی بیشتر از 15 درصد از هکتور باقی نمیمونه.وقتی اسلیتیرینی ها میگن وای نجینی ترکید بدبخت شدیم،لرد سیاه وارد میشه و میگه: چی شد؟درست شنیدیم؟نجینی ما چه شد؟ و حالا اینک ادامه داستان... همزمان با این سخن لرد،باد شدیدی وزید.رعد و برق خوف ناکی زده شد لرد در حالی که چشمانش به رنگ خون در آمده بود،خواست آوادا کداورایی نثار همه ی اسلیتیرینی ها کند که تا "آوادا" رو گفت نا گهان آرماند خود را به لرد رساند و گفت: _دست نگه دارید سرورم! لرد با عصبانیت گفت: _چه میخواهی ای آرماند!بزار ما این هارا ادب بنماییم.آن ها پرنس زیبای مارا از ما گرفته اند. آرماند با خون سردی گفت: _نگران نباشید.من میتونم نجینی رو برگردونم. چشم های همه ی اسلیتیرینی ها گرد شد و متعجب هینی کشیدند! لرد با عصبانیت و حیرت گفت: _لازم نکرده است!ما پرنسس مان را به دست یک هیاهول چند رگه نمی سپاریم! نا نگهان لوسیوس شروع به خواهش از لرد کرد.او میگفت که اجازه دهد پدر جد امجد بابا بزرگ اش،موسس خاندان مالفوی ها نجینی را برگرداند.بعد از لوسیوس نوبت نارسیسا بود که بگوید فرصتی به پدر جد امجد بابابزرگ شوهرش بدهند.بعد از او نیز دراکو،هکتور،بلاتریکس و بعد از دقایقی همه ی اسلیترینی ها از ترس جون شان به لرد التماس میکردند که فرصتی به آرماند بدهد. بالاخر لرد راضی شد ولی تهدیدکنان گفت: _اگر از سر پرنسس مان یک مو کم شود خودت را تبدیل به مو مینماییم! آرماند به او اطمینان داد که اتفاقی نخواهد افتاد. ناگهان ردولف از بین جمعیت گفت: _اصلا مگر نجینی مو داشت که از سرش کم بشود؟ لرد با غضب گفت: _چیزی گفتی ردولف؟ که صدایی شنیده نشد! آرماند از میان گل و لای رد شد و به پوست نجینی که تنها بخش باقی مانده اش بود رسید.ناگهان دندان های نیش ای در آورد با ان ها بخشی از دست خود را برید.زخم به سرعت درمان شد اما چند قطره از خون او به داخل پوست نجینی ریخت.بله!آرماند یک رگ اش خوناشام بود و خون خون آشام شفا بخش! همه،حتی هکتور به پوست نجینی زل زده بودند و دوست داشتند او دوباره زنده شود.همه از روی وفاداری به لرد دوست داشتند که نجینی زنده شود،اما هکتور دوست داشت نجینی زنده شود چون اگر او زنده میشد یعنی خون آرماند میتوانست تکه های بدن اورا نیز باز سازی کند! بعد از دقایقی پوست نجینی شروع به لرزش کرد و اعضای بدن اش دوباره رشد کرد!همه با حیرت به نجینی عه صحیح و سالم نگاه میکردند که ردولف ناگهان گفت: یعنی خون آرماند میتواند کاری کند که این لرد کچل دماغ و مو در بیاره؟ اما ردولف از ترس فلنگ را بعد از این حرفش بست! هکتور با چشم های از کاسه در آمده (مثل همیشه) زمین را،آن جایی که قطراتی از خون آرماند ریخته شده بود را لیسید و اعضای بدن اش دوباره در آمد و با آن چشم ها گفت: _من دوباره کامل شدم که نجینی از روی شانه های لرد جهید و به جون هکتور افتاد و اورا دوباره ناقص کرد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرماند مالفوی در 1396/9/9 13:36:25