اما بلاخره یکی سکوت رو شکست.
_هاهاها نگان کنین. اربابتونو نگاه کنین. چهر...
جمله ی شخص مذکور با مرگش به اتمام رسید.
بلاتریکس چوبش رو داخل جیبش کرد و دوباره به لردولدموت نگاه کرد که دور خودش می چرخید. لرد همچنان با خودش و وزغ درون ردایش درگیر بود.
_ ما مگه نگفتیم از وزغ ها متنفریم...آخ، اوخ...گفتیم یا نه؟... یکی این ملعون رو بگیره... اوخ... چرا وایسادین؟! جو اول مهر گرفتتون؟
مرگخوار ها با فریاد لرد به کمکش شتافتن و با زحمتی ستودنی وزغ رو از اربابشون جدا کردن. لرد بعد ازکشیدن نفسی عمیق به سمت وزغ شتافت.
_می کشیمت!
_ارباب ارباب. اگه بکشیتش کی رو تخم باسیلیسک بشینه؟ به باسیلیسکتون رحم کنین.
لرد فکر کرد. فعلا باسیلیسک برای لردولدمورت مهم تر بود. لرد چوب دستیش رو روی گردن وزغ گذاشت.
_بعد از به دنیا آمدن باسیلیسک غزیزمون به درک واصلت میکنیم. فکر نکن ازت گذشتیم.
پس از تلاش ها فراوان بلاخره اسلیترینی ها موفق شدن با آرامش فراوان وزغ رو روی تخم بذارن. وزغ زهر چشم عجیبی از لردولدمورت گرفته بود پس با سکوت به لرد که روبه رویش نشته بود، نگاه کرد. اسلیترینی ها هم با سکوت به وزغ نگاه میکردن.
ساعت ها همونطور می گذشت. تا اینکه فکری شیطانی مهمان مغز کوچک وزغ شد.
_ من اگه اعتصاب کنم، غذا نمی خورم. اگرم غذا نخورم میمیرم. اگرم بمیرم کارتون رو هوا معلق میشه. در نتیجه... هرچی من میگم باید برام آماده کنین تا اعتصاب نکنم.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج




