جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
تازه های انجمن ها
ورود به حساب کاربری
اینستاگرام
آنلاینها
22 کاربر(ها) آنلاین هستند (12 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
اعضای آنلاین
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
فن فیکشنها
فن فیشکن چیست؟
فن فیکشن (فن فیک، داستان پردازی طرفداران. به انگلیسی: Fan fiction)، داستان هایی تخیّلی که توسّط طرفداران یک کتاب، مجموعۀ تلویزیونی، فیلم یا گروه موسیقی نگاشته میشوند. نویسندگان این داستانها با الهام از شخصیتها و ساختار داستانهای نویسندگان اصلی، حکایت جدیدی را در قالبی نو پیریزی میکنند. این مجموعهها معمولاً بطور رسمی منتشر نمیشوند و در ابتدا تنها در مجلّات طرفداران جای میگرفتند. امّا امروزه همچون دیگر فعّالیتهای هواداران به سادگی قابل دستیابی در اینترنت اند.
فن فیکشن نویسی هری پاتر محبوب ترین نوع هواداری آنلاین و قلم محور طی یک دهه اخیر به شمار می رود. علیرغم پایان انتشار مجموعه کتاب های هری پاتر در سال ۲۰۰۷، طرفداران دنیای خیالی جی.کی.رولینگ همچنان با شوق خاصی به این نوع از فعالیت ادامه می دهند. طی تاریخ هفده ساله سایت، فن فیکشن نویسی همواره از فعالیت های پرطرفدار میان اعضا بوده است. دوران اوج فن فیکشن نویسی هری پاتر در سایت ما مربوط به پیش از انتشار کتاب های ششم و هفتم بود که از طریق مولفه هایی همچون خیال پردازی، خلاقیت و دقت، اعضا را با شوق خاصی به سوی پیش بینی قلم محور پایان هری پاتر سوق می داد.
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
— علی، جادوآموز گریفیندور
روزنامه صدای جادوگر
- صفحه اصلی انجمن
- صفحه اصلی انجمن
- ایفای نقش جادوگران (Role Playing)
- مرگخواران
- خاطرات مرگخواران

توى زير زمين پر ازتابلو هايى بود که چهره اصيل زاده خوانواده کارتردرش نقاشى شده بود، روى بعضى از وسايل ها و تابلوها پارچه کشيده شده بود.
پارچه ها رو کنار زد،وبا صندوقچه بزرگى مواجه شد.
-اوهههه چه باحاله شبيه اين جاگنجي هاى فيلمائهه😺
بهتره زياد به حرف هاى اون گوش نديد،خودشم نميفهمه چى میگه!
با هزار بدبختى در صنوقچه رو باز ميکنه وبا لباس هاى قديمى دوران چوسان مواجه ميشه(کره جنوبى قديم )،احتمالا اينا براى مادرشه،چون به اين چيزا زياد علاقه داره!
لباس هارو کنار ميزنه و متوجه صندوقچه کوچولوى ديگه اى درون صندوق ميشه.
-آخ جون تو اين حتماً گنجه!😸
در صندوق کوچولو رو باز ميکنه و با گرنبندى که ياقوت قرمز بزرگى روش بود مواجه ميشه.
-وايى اينم گنجه؟؟......چرا انقدر کم؟🙀
خب ديانا به دنبال مال ثروت بود،اونم زياد با اينکه از بچگى توى ناز نعمت بزرگ شده بود، اما باز هم ميخواست.
از وقتى يک سال پيش پدر مادرش بهش گفتن که ميخوان استراحت کنن و يه تور دور دنيا بگيرن و کل کشور هاى جهانو سفر کنن،به اين فکر افتاده بود مال اموالشونو بگيره!اونا که رفته بودن و نيازى به اين همه پول نداشتن،پس چرا هيچى به اون نميدادن؟
احتمالا باز هم مشکل حيله هاى پدرش بود ،معلومه ازيه روباه نميشه از اين بيشتر انتظار داشت.
با بى حوصله گى مفردى که از وقتى هرچى دنبال پول و طلا ،توى اين خونه وحساب هاى بانکى مادرو پدرش که قفل بودن و اجازه دسترسى به اونارو نداشت،پيدا کرده بود،گرنبند رو به گردنش انداخت،و به سمت خونه ى ريدل ها رفت حتماً ارباب منتظرش بود،اما اون گردنبند توى اون صندوقچه چيکار ميکرد؟
براى ديانا مهم نبود اون اصلا کنجکاو نبود و فقط به دنبال يه مرگخوار شايسته بودن و البته ثروتمند شدن بود،اما شايد اين همه ماجرا نبود......
افرادی که لایک کردند

ویز ویز!
صدای زنگ در بود...
-منتظر کسی بودیم؟
جوابی داده نشد.
منتظر کسی نبودند. این لحظه مهمی بود و مهمان، ناخوانده بود.
در را به سرعت باز کرد...و با آخرین کسی که در آن شب انتظار مواجه شدن با او را می کشید روبرو شد.
-ارباب؟!
برخلاف تصورش لرد سیاه او را کنار زد و به سختی وارد لانه شد...
به سختی...
لانه برای او بسیار کوچک بود.
آهنگ ملایمی در فضا پخش می شد که لرد سیاه به خوبی می دانست متعلق به چه کسانی است.
-ما این آهنگ رو اصلا و به هیچ عنوان نمی شناسیم...خوشمون هم نمیاد. ما طرفدار گروه رقیب هستیم. این چیه؟....خونه؟...کندو؟
لینی با حالتی معذب، کلاه بوقی روی سرش را جابجا کرد و لبخندی زد.
-خب...یه همچین چیزی. اممم...ارباب...اینا خانواده من هستن. بابام...مامانم...خواهرم...اینم که خودمم...
لرد سیاه نیم نگاهی به خانواده وارنر انداخت...
-همتون شبیه همین!
مادر لینی با احتیاط بال زد و جلو رفت.
-خوش اومدین...راستش...ما خیلی مشتاق بودیم شما رو ببینیم. هر چی باشه دخترمون سالهاست پیش شما کار می کنه. ازش راضی...
-نیستیم!
شایدم باشیم...نمی دونیم. حشره اس دیگه. به یه دردایی می خوره. اون چیه؟به جام حاوی شربت سرخ رنگ روی میز اشاره می کرد.
لینی جواب داد.
-شربت گل...از شهد گلای تازه باز شده تهیه می شه. خیلی خوشمزه اس. یه کمی میل...
-نداریم! ولی تشنه هستیم...مجبوریم بنوشیم! برامون بریز.
لینی با خوشحالی شربت را داخل لیوان کوچکی که اندازه یک بند انگشت لرد سیاه بود، ریخت.
-خب...ما...یه کیک هم داریم. مامانم درستش کرده. اگه اشکالی نداره یه تیکه از اونم بیارم.
-اشکالی نداره. ما ناراحت نمی شیم.
لینی هنوز شمع هایش را هم فوت نکرده بود. ولی اهمیتی نداد. خوشحال بود. تکه بزرگی از کیک کوچک دست نخورده اش را برید و به لرد سیاه داد.
فضا کمی سنگین بود و حرفی رد و بدل نمی شد.
حشرات نمی دانستند با یک لرد سیاه درباره چه موضوع هایی می شود حرف زد و لرد سیاه عادت نداشت سرزده به خانه غریبه ها برود.
صندلی هم زیادی برایش کوچک بود! همه چیز کوچک بود. میز...چنگال...بشقاب و لیوان...
-بسه دیگه...ما داشتیم رد می شدیم. خواستیم استراحتی کرده باشیم...که کردیم. الان می ریم. راستی...این پنج هزارمی بود. دو روزه پست نمی زنیم...ذخیره کردیم برای تو! ما اصلا نمی فهمیم شما چرا تو خونه کلاه سرتون می ذارین و شمع روشن می کنین. شاید شما فقیر باشین!
لینی نمی فهمید منظور لرد از "پست" و "پنج هزار" چه بود...ولی از همین دیدارکوتاه تصادفی هم راضی بود. با خوشحالی لرد سیاه را تا دم در بدرقه کرد. تا این که صدای خواهرش را شنید.
-ببخشید...آقای ارباب تاریکی. شما یه چیزی جا گذاشتین.
بسته کوچکی روی میزی که چند دقیقه قبل در مقابل لرد سیاه قرار داشت، جا مانده بود. بسته ای که ناشیانه با چند روزنامه مچاله کادوپیچی شده بود.
لرد سیاه حتی به بسته نگاه هم نکرد.
-ما از چیزای جا گذاشته شده خوشمون نمیاد. پسشون نمی گیریم. به هر حال به درد ما هم نمی خوره. چیز زشت و دخترونه ایه. سنگه...می درخشه... شاید بشه وصلش کرد به بال...ما که بال نداریم. نمی خواییمش. کلاهت هم جا شاخکی نداره. شاخکات زیرش له شد!
از خانه خارج شد.
لینی در را پشت سرش بست.
در حالی که مادرش دعوتش می کرد تا شمع روی باقی مانده کیک را خاموش کند، لینی مطمئن شده بود که این ملاقات تصادفی نبوده...
...................
پنج هزارمی مال تو! تولدت هم مبـ ...
به ما چه...
ما اهمیتی به تولد ها نمی دهیم!
حشره!
ما فقط داشتیم رد می شدیم...که شدیم!
افرادی که لایک کردند


شرح عکس: "یه روز خوب، توی اتاقم، کنار عکس دونفرهم با پاپا، درحال تماشای مستند بوآی مهربان، گوشی جدیدی که پاپا به مناسبت تولدم از حقوق مرگخوارا واسم خریده، و آب گیلاس توی جام هلگا! :دی"
افرادی که لایک کردند

صدای در در سکت شب هردو را هشیار کرد. لرد دستانش را به هم فشرد و پاسخ داد: کیه کیه در میزنه؟ درو با لنگر میزنه؟
صدا گفت: منم منم مرگخوارتون. نذری آوردم براتون.
لرد با اکراه اجازهی وارد شدن داد. در کورسوی نور هیکل شنل پوشی وارد شد. روی ردایش قطرات باران به چشم میخورد.
- سلوین کالوین! مرگخوار شکست خوردهی ما! چه میخواهی؟
کالوین آش نذری را به دایهی نجینی داد و گفت: ارباو قشنگم! کالوین فدای چشم و چالتون. اومدم برای امر خیر.
چشمان نجینی گرد شد و ابروان لرد در هم رفت.
- امر خیر، ارباو. برای من...
نجینی نیشش را بیرون آورد. لرد ایستاد.
- تو زن داری سلوین.
- نه از اون امر خیرا ارباو! یه لطف برای منه. درخواست ترفیع اومدم بدم.
لرد دوباره نشست و پس از درنگی کوتاه گفت: چرا باید این کارو کنیم؟ چه کار مهمی کردی؟
- یه دوئل شرکت کردم.
- با یه مرگخوار... و باختی!
- ام... یه خیانتو افشا کردم.
- چغلی کردی... به دروغ!
- اما ارباااااووووو... جامعه تورم داره و حقوق ما ثابت. زنم تازه کارمند نیست. من روز به روز دارم زندگی میکنم. حقوق همه اضافه شده غیر من...
لرد رویش را از کالوین برگرداند. در حالی که نجینی را نوازش میکرد، گفت: مرگخوارای من برای حقوق کار نمیکنن.
- اما... آخه شما به وارنر که نه زن داره، نه بچه، نه سربازی و خونه و قسط، این همه حقوق میدین.
- حشرهی مرگخوار ماموریتها و مسئولیتهای زیادی داره و سه برابر تو کار میکنه. تازه، اون هم قراره بره سربازی.
نجینی فشفشی کرد. کالوین گفت: اسلاگهون که هیچکاری نمیکنه چی؟ اون تن پرورِ آقازاده حتی کشیکاشو فروخته. فقط داره به کارای مدرسه میرسه. اون چندبرابر من حقوق میگیره.
- ما خودمون فرستادیمش اونجا که جلوی چشممون نباشه.
- ارباو، شما حتی به اون فاست غربزده که به سن قانونی نرسیده هر ماه حقوق دو سال منو میدین.
لرد مشتش را روی تخت کوبید.
- بسه دیگه! ما نباید بابت هر حقوقی که میدیم به تو جواب پس بدیم. اینا رو تو از کجا میدونی اصلا؟
- جلسه خانوادگی داشتیم باهاشون. هی پز میدن با گردنبندا و کمربندای خفنشون. زن منم گیر داده جاروشو عوض کنه آذرخش 4 سیلندر دوموتوره 2018 بگیره.
با سکوت لرد، کالوین روی زانویش خم شد.صدایش نامفهوم بود.
- بمپتون چی؟ به اون چرا حقوق میدین؟
- اون موجود بیخاصیت سپید رو میگی؟ اون که محفلیه.
- دقیقا ارباب! به اون دیگه چرا از من بیشتر حقوق میدین؟
لرد سیاه خودش را موظف به جواب دادن نمیدانست؛ پس سکوت کرد.
کالوین بغضش را فرو برد. خودش را جمع کرد. میلرزید. نه به خاطر سرما. با اندوه اجازهی رفتن خواست.
راهی که در چند ثانیه آمده بود، بیانتها به نظر میرسید. سیسمونی پسر کوچک و جهیزیهی دخترعمهی زنش را چگونه باید جور میکرد؟ فقط لرد میدانست... که او هم هیچکاری نمیکرد.
دست به دستگیرهی کاخ برد که خارج شود.
- کالوین؟
صدای لرد او را منجمد کرد. شاید... همیشه میدانست لرد به آن بیرحمیای که به نظر میآید نیست. دیگر سردش نبود.
- بله، ارباوندا؟
- دفعهی بعد آش گوشت بیار. نجینی به رشته حساسیت داره.
سلوین در را محکم پشت سرش بست.
افرادی که لایک کردند


اقیانوسِ خاکستری رنگ و ساکنی اورا بلعیده بود. نه فقط جسمش را، بلکه روح و قلب و شجاعتش را جرعه جرعه می نوشید. انگشتان باریکش برای اولین بار دور قبضه ی کاتانا حلقه نشده بودند. موهایش دیگر به سیاهی بال های کلاغ نبودند؛ بلکه خاکستری و بی حالت بودند.
- اوس...
هیچکس صدایش را نمی شنید. هیچکس آنجا نبود.
- من اینجام. کمکم کنین...
همه چیز از روزی شروع شد که خودش را در کتابخانه ی ممنوعه حبس کرد. طومار طومار اطرافش چیده بود و کتاب های قطورش مانندِ قلعه ای اورا از اطرافیانش جدا کرده بودند. باید بهتر می شد.
مجبور بود عالی باشد.
- فقط یه ذره بیشتر... باید از صد در صدِ توانت استفاده کنی! وگرنه چطوری می خوای به عنوان یه سامورایی، با شرافت زندگی کنی؟
دخترک سرش را روی کتاب مقابلش خم کرد. گیسوانش به سرعت فرو افتادند و صورت کوچکش را از نظرها مخفی کردند. خنده های شاد دیگران به گوشش خورد. می شنید که برای رفتن به هاگزمید چه شور و شوقی دارند.
- باید عالی باشم...
- می دونم که فقط شما می تونین کمکم کنین. از هیچکسِ دیگه ای نمی تونم کمک بخوام.
ضربان قلبش به شماره افتاده بود.
- نمی تونیم.
ضربان قلبش را... دیگر احساس نمی کرد.
سنگینی ای بدنِ پر پیچ و تابش را در برگرفت. دیگر تکان نمی خورد. داشت به تکه ای سنگ مبدل می شد.
تا آخرین رنگدانه های پوستش خاکستری شده بودند و حالا رنگ ها به چشم هایش هجوم آورده بودند؛ چشم های به رنگ قهوه اش.
چشمات آخرین سلاحین که داری. چشمات دریچه ی روحتن تاتسو، نگهشون دار.
مقاومت می کرد تا چه بشود؟ هنوز کارهایی داشت، هنوز آرزوهایی داشت، هنوز هم... قطره ای اشک در چشمانش جوشید اما فرو نریخت.
روزها بود که با کاسه ای ماچا* بر روی تشک قرمز رنگش مقابل پنجره ی اتاقش در خانه ی ریدل ننشسته بود.
روز ها بود که چشم هایش را بر پیتزا خوردن های مخفیانه ی پرنسس بسته بود و گزارشی نداده بود.
روزها بود که هیچکس را ندیده بود.
تاتسویا هرگز معاشرتی نبود. از جمعیت، کار گروهی و مسئولیت نفرت داشت اما...
با تمام این حرف ها... دلش برای همه چیز تنگ شده بود.
دخترک به تنهایی و حریم امنش عشق می ورزید، هیچ دوست نزدیکی نداشت و از هیچکس به جز استاد و اربابش حرفی نمی پذیرفت اما...
با تمام این حرف ها...
***
خواست چشمانش را ببندد تا تسلیمِ این جنونِ خاکستری رنگ شود؛ تا رها شود. دیگر چیزی نمانده بودو بعد... برای یک لحظه از گوشه ی چشم، دستی را دید که به سمتش دراز شده بود.
- دلمون نیومد کمکت نکنیم... بیا.
ناباوری در سکوت اقیانوس موج انداخت.
سرش زیر آب بود اما نفسِ عمیقی کشید. قهقهه ای مانند حباب از میان دلش جوشید و به گلویش رسید. خنده ی زنگ دارش که در فضا پیچید، رنگِ خاکستری را از موجِ موهای سیاهش پاک کرد. "دستش" را گرفت و بلند شد.
______________
*ماچا: چای سبز مخصوص ژاپنی
افرادی که لایک کردند
'samurai'
is one who serves and adheres to the power of love.
"Morihei ueshiba"

همینطور که صاعقه ها به زمین می خوردند، یکیشان رفت و قایمکی از طریق راه های بد بد به قبرستان راه یافت و آنجا خسته اش شد و یکراست رفت و خورد توی یکی از قبرها.
شپلوووووووومک
آهنگ دارک و خفن و پراتمسفری که ویولون هم داشت و یواش یواش اوج میگرفت در پس زمینه شروع شد به پخش شدن. آرام آرام خاک قبر کنار رفت و انگشتی از وسط آن شروع به بالا آمدن کرد. انگشت بالا آمد و بالا آمد و بیشتر بالا آمد تا اینکه بعد از مدتی، کل یک دست کریه و بدریخت و فاسد شده کاملا از قبر بیرون آمده بود. دست هم بالاتر آمد تا اینکه تبدیل شد به یک پیکر کوتاه، بدقواره، فاسد، پر از سوسک و کرم و علف و میکروب و کثیف و بدبو.
صاعقه ای دوباره به پیکر برخورد و موزیک حماسی به اوجش رسید.
پیکر درحالیکه میسوخت و سوغاتی های سفر مرگش کم کم به زمین می ریخت، مقداری راه رفت. چشمانش را که کم کم از دو حفره توخالی به چشم های واقعی تبدیل میشدند و تویشان بافت پیوندی و رگ و چربی به هم می پیچید، باز کرد و دهانش را تکان داد. بعد هم بالا آورد و کلی حشره و کرم و قارچ و خاک روی زمین ریخت.
پیکر درحالیکه به آرامی ترمیم میشد، چند قدمی راه رفت. بعد ایستاد و به ابرهای سیاهی نگاه کرد که داشتند برای خودشان می رفتند خانه شان و جایشان را به آسمان صاف و گوگولی روز می دادند. موزیک حماسی هم آخرین زورهایش را زد و سرانجام جایش را به صدای گل و بلبل داد و رفت.
پیکر کوتاه زبان باز کرد.
-وینکی چقدر کثیف بود. وینکی جن مکثف خووووب؟
افرادی که لایک کردند
Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are MOSALSAL


کسی جواب نداد...
در واقع طی نیم ساعت گذشته، این سومین باری بود که مرگخواران را با القاب تحقیر کننده مورد خطاب قرار می داد و جوابی نمی گرفت.
مطمئن بود دلیل بی پاسخ ماندن حرفش، توهین و تحقیر نیست...ولی به هر حال آنقدر ها کم جذبه نشده بود که در خانه ریدل های به آن بزرگی دنبال کسی بگردد.
او فقط صدا می کرد.
-نمیایین که نیایین...بعد از خرابکاری بزرگی که تو ماموریت دیروز کردین، ما هم اگه جای شما بودیم در هفت سوراخ پنهان می شدیم. چوب دستی ما رو هم که منهدم کردین. لیاقت نداشته تان را ثابت کرده و سپس ناپدید شدید! فنر...با توییم...صدای سلام و احوالپرسیتو نشنویم ها...این دفعه جواب نمی دیم ضایع می شی. روشنه؟...شنیدی؟...نشنیدی؟ دیگه خود دانی! هی ما رو عصبانی می کنی، هی ما باهات قهر می کنیم و بعد نمی دونیم چی می شه که آشتی می کنیم...ولی این بار دیگه از اون خبرا نیست.
جمله اش زیادی طولانی شده بود.
این را از طنین صدای بلندش که اتاق را پر کرده بود فهمید.
-بلنده که بلنده...صدای ما بسیار گوش نواز تر از سرو صداهای بی هدف و بی دلیل و بی نتیجه شماست. نمی دونیم شماها رو از کجا پیدا کردیم که اینقدر به درد نخورین! آلکتو...این گرز چیه انداختی زیر پای ما؟ فکر نمی کنی شاید زمین خوردیم؟
منتظر صدایی ماند که در نهایت احترام به او گوشزد کند که "گرز نیست و چوب بیس باله"...ولی صدایی نشنید.
-از طرز حرف زدنت هم اصلا خوشمون نمیاد! گفته باشیم. رفتی ده تا رنگ دیگه به موهات بزنی؟...کرابم با خودت ببر...تو صورتش هر چقدر رنگ که بخوای پیدا می شه. این همه به خودش می رسه...یه بار نشد یه چیزی ازش بخواییم و بهانه بیاره که بتونیم یه دل سیر مجازاتش کنیم! شرایط آدمو درک نمی کنین شما.
تکه کاغذی روی میز توجهش را جلب کرد. از جا بلند شد که به طرفش برود...ولی پایش به چیزی گیر کرد. به سختی تعادلش را حفظ کرد و به زمین نگاه کرد.
-بله...خودشه! بفرما...خلوتای تنهایی تونو اینجوری پخش زمین می کنین...بعد یکی که اربابه و همیشه باید سرش بالا باشه یا مجبوره پایینو نگاه کنه یا زمین بخوره. چقدرم چروکیده و گرد و خاک دار شده. دلفی...بیا اینو جمعش کن. بس که درگیر سریالات شدی اینو فراموش کردی. باید روغن کاری بشه. دلفی؟
دلفی هم نبود. برای همین بی خیال خلوت تنهایی که در آن لحظه خودش تنها تر از هر کسی به نظر می رسید، شد و به طرف کاغذ روی میز رفت.
-نامه اس! نامه عذرخواهی...نارسیسا؟ یا دورا؟ اونم می ره و میاد گاهی...ولی نه. این فقط می تونه خط نارسیسا باشه. چرا نصفه مونده؟ باز داشته برای ما نامه می نوشته و توضیح می داده؟ برای نبودنش؟ ما نمی بخشیم. خدمات گذشته اش اصلا برامون مهم نیست. ما گذشته رو فراموش می کنیم. اینو نصفه ول کرده کجا رفته...
داشت بر می گشت که روی صندلی خودش بنشیند که گوشه های ریش ریش شده فرش را دید!
-این چه وضعیه؟ شما اصلا می دونین این فرش رو با چه زحمتی سفارش دادیم از ایران برامون بیارن؟ شما اصلا می دونین ایران کجای کره زمینه؟ ادوارد...تاتسویا...این کار یکی از شما دوتاست. بیایین اعتراف کنین، شاید با شکنجه کمتری کشتیمتون. پنهان شدن بی فایده اس.
کسی "اوس" نگفت و کسی برایش دست تکان نداد. نه تاتسویا و نه ادوارد و نه حتی کاتانا برای اعتراف پیش نیامدند.
مرگخواران بسیار گستاخ شده بودند!
این بار با کمی استیصال دور و برش را نگاه کرد. شاید حداقل یکی از آن ها باقی مانده بود. مثلا لیسا! شاید قهر بود...ولی مانده بود...شاید همین اطراف...پشت کمد...زیر میز...کنار پنجره...
-لیسا...با ما قهری؟...مگه ما قهر کردن با خودمون رو برات ممنوع نکرده بودیم؟ خودت رو نشون بده که بسیار از دستت عصبانی هستیم.
جوابی نگرفت...
-هوم...تو هم رفتی...چقدر هم که حضورت برامون مهم بود! اصلا اهمیتی نداره. به جاش به پات ده تا ماموریت می دیم. البته ماموریت دیروز رو که همگی خراب کردین. همش یه تار مو ازتون خواسته بودیم. برای تعمیر چوب دستیمون. ولی نتونستین. هر کسی لیاقت نداره خب. ما بهتره بریم به گلدونامون آب بدیم.
آب دادن به گلدان ها وظیفه او نبود...خوب می دانست که این بهانه ایست برای دیدن یک گلدان خاص...
که آن هم سر جایش نبود!
-از اول هم اصلا از رنگ غنچه هات راضی نبودیم. بهتر که رفتی...به جات ارکیده می خریم!
بدون آب دادن به هیچ گلدانی به اتاق برگشت. این بار تقریبا فریاد کشید.
-ئلا؟ مگه تو کنکور نداری...بیا این تست های آخر رو هم بزن با اعصاب ما بازی نکن. فردا افسردگی پس از کنکور می گیری.
دو سه هفته ای می شد که دروئلا کنکورش را داده بود. این را خوب می دانست. برای این که چهار ساعت
تمام چشم به در دوخته بود تا مرگخوار تسترال خوانش از کنکور برگردد! و بعد وانمود کرده بود که اصلا یادش نبوده که امروز روز امتحان بزرگ است و خودش را بابت غیبت دروئلا بسیار عصبانی نشان داده بود.
-خب...بقیه نیستن. ولی بانز هست. مطمئنیم. فقط دیده نمی شه. ما به سختی مجازاتش می کنیم. برای این که تردد کردن بدون لباس در سطح خونه رو براش ممنوع کرده بودیم. حرف ما رو گوش نکرده. صداش هم نمی کنیم که افسرده تر بشه. هک چی؟...بله...خودشه...
برای چند ثانیه مکث کرد و بعد با صدای کلافه ای پرسید:
-این نتایج دوئل هنوز آماده نیستن؟ ما آبرو داریم! صد بار نگفتیم نتایج باید زود اعلام بشن؟ خوب هم می دونیم کی امتیازاشو نداده. اگه خودش بیاد و اعتراف کنه شاید بخشیدیمش...نیومد؟...نمیاد؟...ما معجون لازم داریم! هک؟...هکتور؟...دگورث؟...گرنجر؟...هیچکدمتون نیستین؟ بلرزی هم اشکالی نداره. ابهت ما لرزه بر اندام همه می ندازه... می بینی لا؟ حتی زحمت نمی کشن جواب بدن. راستی دیدی تیم کوییدیچ انگلیس حذف شد؟ چقدر ما خوشحال شدیم و تو ناراحت؟!
لایتینایی هم در کار نبود.
-خب حالا...قهر نکن...هر دومونم در واقع طرفدار یک تیم هستیم. حیف که اون زودتر حذف شد...حتی لینی هم طرفدار همون تیمه. نه پیکس؟
آب دهانش را فرو داد...نشانه واضحی از نگرانی...
-اممم... پیکس؟...
اگر این یکی هم جواب نمی داد...
-پیکس...بیا، ما درباره شاینی سوال داریم!... نه، نه...صبر کن. جواب نده. ما اصلا مایل نیستیم صدای نحست رو بشنویم. حتی دسانگ هم جالب تراز توئه. به هیچ عنوان با ما حرف نزن. ما از این لحظه با همتون قهریم. بهتون دستور می دیم نه جواب بدین نه جلوی چشم ما ظاهر بشین. روشنه؟...نه...جواب این یکی رو هم ندین. ما شدیدا و اکیدا ممنوع اعلام می کنیم. هوریس...کجایی؟ بیا دو سه تا فحش به ما بیاموز به این بی لیاقتا بدیم دلمون خنک بشه...هوریس؟
شاید به هاگوارتز رفته بود... ولی بر می گشت! همیشه هم بی موقع بر می گشت. یا سر شام...یا موقع خواب. همیشه مخل آسایشش بود!
حتی ذره ای برایش ارزش نداشت...
-بلاتریکس؟...کجایی؟ اون شوهر مفتخورت کجاست؟ فکر می کنه متوجه نبودنش نشدیم؟ شدیم خب! ولی اهمیتی نمی دیم. بود و نبودش برای ما حتی اینقدر هم فرقی نمی کنه.
انگشت شست و اشاره اش را به هم چسباند!
-می بینی؟ این قدر. حالا خودت بیا از طرفش عذرخواهی کن شاید بخشیدیم...شاید هم نه. خدمات ناشاسیت خودتم فراموش نکردیم. بیا...چطور وقتی می ریم بلدی بیای بشینی جای ما...
هیچ وقت جای اون ننشسته بود. همیشه در کنارش بود...همراهش...و کمک حالش!
-ما به کمک احتیاجی نداریم! نباشی راحت تریم اصلا. خودمون می خواستیم بهت بگیم برو...منتظر فرصت مناسب بودیم.
صدایش گرفته بود. به دلیل هیجان و استرس زیاد و فریاد های بی دلیل و البته بی پاسخش.
آهی کشید و روی صندلی نشست...
با حس کردن ناهمواری زیرش، به سرعت از جا برخاست.
-نجینی؟ دخترم...تو نرفتی؟...تو موندی کنار ما؟ اصلا نگران نباش. خودمون برای انجام هر کاری کافی هستیم. این بی لیاقت های بی عرضه که به دردی نمی خوردن. از اولم اضافه بودن. از هیچکدومشون خوشمون نمیومد. راضی هم نبودیم.همون بهتر که رفتن. فقط جلوی دست و پای ما رو می گرفتن و مانع حرکت آزادمون می شدن. الان آزادیم. من و تو...دو تایی. شالتو ببند. بازم که شل شده.
نجینی فس فسی کرد و دور گردن لرد سیاه پیچید. صدای هیس هیس وهم آورش در گوش لرد پیچیده بود.
لرد سیاه با دقت به این صداها گوش کرد. چشمانش از شدت تعجب درشت تر شد...
-چی؟...همشون رفتن فلس اژدهای وایت واکرا رو برامون بیارن؟ که چوب دستیمونو تعمیر کنیم و اربابی بشیم شکست ناپذیر؟ برای جبران ماموریت دیروز؟ ...خب...این که خیلی خطرناکه...
نجینی اشاره کرد که ناکامی ماموریت دیروز باعث رنجش لرد سیاه شده بود. چیزی که مرگخوارانش نتوانسته بودند تحمل کنند.
ظاهرا با وجود اصرارهای بسیارش، نجینی را هم با خود نبرده بودند...چون می دانستند این مار به ظاهر ترسناک، چقدر برای لرد سیاه باارزش است.
-امممم...خب...رفتن که رفتن...برای ما اصلا مهم نیست...حتی یه ذره...ولی...اتفاقی براشون نیفته؟
افرادی که لایک کردند

- با داچَلی تا قیامت! با داچَلی تا قیامت!
صدای طرفداران تیم کوییدیچ آبی پوش که از اخبار ورزشی جادوگر تی وی پخش میشد، چرت هوریس را پراند. سر بلند کرد و با دیدن ساحرههایی با ردای سفید در اطرافش، به خاطر آورد که در صندلیهای انتظار سنت مانگو نشسته. جادوگر درشت هیکل و سیبیل کلفتی که در صندلی مجاورش نشسته بود، هیکلش را روی اوی انداخته و چرت میزد. تکانی به خودش داد تا چرت او را نیز بپراند. مرد وحشت زده از جا پرید و پس از چند لحظه، متوجه اوضاع شد و آرام گرفت. بلافاصله پس از بیدار شدن دست در جیب ردایش کرد و جادوفونش را بیرون کشید. هوریس دوباره آرام گرفته و چشم برهم گذاشته بود که صدای جادوفون توجهش را جلب کرد.
- سلام به همه طرفدارای گلم! من به عنوان یه هنرمند خاکی و مردمی، خواستم به همه شما طرفدارای جیگرم بگم که من در انتخابات وزارت سحر و جادو از آقای جیگر حمایت میکنم. شما هم حمایت کنید تا زوپس نشینا بفهمن مردم چی میخوان ... تا 6900 با حیگر!

مرد سیبیل کلفت که عکس ساحرهای جوان کنج صفحه جادوگرامش خودنمایی میکرد، دوبار به صفحه جادوبایلش کوبید و قلبی برای هنرمند مردمی فرستاد. هوریس که به خاطر نمیآورد چهره آن شخص را در کدام سریال آب دوغ خیاری شبکه 2 جادوگر تی وی دیده، دست در جیب گسترش یافته ردایش برد و سعی کرد با بررسی پروندهای که از آن بیرون کشید، حواس خودش را پرت کند. چند دقیقه ای به جادواسکن و JRI نگاه کرد و عاقبت بدون این که چیزی دستگیرش شود آنها را مجددا در جیبش گذاشت و سعی کرد چرتش را بازیابی کند.
- ولم کنید فرزاندنم! من که چیزیم نیست که! چرا همه شما تحت تاثیر مرگخوارا قرار دارید؟ فک کردین من تسترالم؟

- مشکل بیمارتون؟
- مشکل؟ من مشکل ندارم! خیلی هم عالیم! یکیم! چرا میخواید منو پذیرش کنید؟ چرا همه درمانگرای اینجا مرگخوارن؟ فک کردین من تسترالم؟

- پروفسور تا دیروز به همه اعتماد داشتن! نمیدونیم چشون شده الان به سایه خودشونم بی اعتمادن.

- من به این تردیدها اعتماد کامل دارم! اصلا بگید ببینم ... چرا سایه من سیاهه؟ هان هان هان؟
فک کردین من تسترالم؟ 
- ببریدشون بخش 666!
- دیدین؟ چرا بخش 666؟ حتما بیمارای اونجا هم همه مرگخوارن!

چند درمانگر دست و پای دامبلدور را گرفتند تا او را ببرند. یکی از محفلیها سریعا جادوفونش را درآورد و مشغول فیلمبرداری از این صحنه شد.
- سلام مسیح جون! این زوپسیای وحشی اومدن به پروف ما گیر دادن که چرا ریش داری؟ وقتی گفتیم «شما چی کارهاین؟» کروشیو کردنمون و پروف رو بردن! لعنت به این رژیم زوپسی.

هوریس که به شکل صندلی اضافهای درآمده بود تا مبادا دامبلدور او را ببیند با حیرت به دور شدن دامبلدور در میان دست درمانگرها خیره ماند. دیدن همکار سرحال سالهای دورش در آن وضعیت باعث شد احساس ناخوشایندی پیدا کند. نه به خاطر دامبلدور ... بیشتر به خاطر خودش که اکنون احساس میکرد در سرازیری قرار دارد و بالاخره پیر شدن را پذیرفته. بیماری امانش را بریده بود و دیگر آن پیرمرد سرحال و شوخ و شنگ سابق نبود. ظاهر به نسبت همیشه ژولیدهاش نیز از همین موضوع حکایت داشت. دیگر شده بود یک پیرمرد خستهی واقعی! نشستن پیرمردی که دچار بواسیر جادویی بود روی سر هوریس که فراموش کرده بود در هیبت صندلی قرار گرفته او را از افکارش بیرون کشید!
- بیمار شمارهی 13 ... شماره 13 بفرمایید پیش درمانگر!
هوریس دوست نداشت پیش از بلند شدن مرد به شکل خودش برگردد اما نوبتش در خطر بود ...

- پمپم؟!

- بله پمپ ... احتمالا از یک تغییر شکل ناموفق تو بدنتون به جا مونده. یه جمله معروف بریتانیایی در مورد پمپ هست که میگه: use it, or lose it! بنابراین شما اگه روزانه چند ساعت فوت نکنی، پمپت از کار میافته و نمیتونی نفس بکشی.
- خوب حالا ... بزرگ شدن پمپ که خطرناک نیست؟

- چرا! شما باید به خاطر بزرگی پمپتون بسیار احتیاط کنید چون اگر به رشد خودش ادامه بده تبدیل به پمپ سرطانی میشه.
- چی کار کنم رشد نکنه؟

- فوت نکنید! فوت بی رویه باعث بزرگی پمپ میشه.
هوریس هر چه حرفهای درمانگر را سبک سنگین کرد، نتوانست به تجمیعی برسد و بیش از پیش به ابزورد بودن شرایطش پی برد. عاقبت پس از دقایقی خیره شدن کیانوش گونه به درمانگر، این موضوع را به حساب خستگی ذهنی و بیماریاش گذاشت و مطب را ترک کرد.

- داچَلی، حیا کن، کوییدیچو رها کن!
- توپ تانک فشفشه، داچَلی دقت کن!

هوریس بی توجه به صدای جادوگر تی وی، پشت میز بار «کازینو دودانه لودر» نشسته بود و نوشیدنی کرهای غلیظ مینوشید. کافه چی در حالی که با یک سینی پر ازنوشیدنیهای مختلف به آن سمت میآمد، صدای آن را کم کرد و به جماعتی که در نزدیکی هوریس نشسته بودند پیوست.
- اینم سفارشاتون ... البته با نرخ جدید!

مشتریها لحظهای دست از تاس ریختن برداشتند و غرولند کنان، نوشیدنی خود را از روی سینی قاپیدند. کافه چی بین آنها نشست و تاس ریختنها از سر گرفته شد.
- شصت و چهار!
نرخا که همین دو روز پیش رفته بود بالا! 
- اون مال به هم خوردن توافق دولت جیگر بود ... این یکی به خاطر اینه که مالیاتارو برده بالا. رو کن.
مردی که هوریس گمان میکرد صاحب کازینو باشد و از سر شب سه کیسه گالیون را تمام و کمال باخته بود، کیسه دیگری از جیبش خارج کرد و به انبوه سکههای وسط میز افزود. در همین حال با لحنی محکم و قاطع گفت:
- کار زوپس نشینا دیگه تمومه.
فک کردین ملت تا کی این فشارو تحمل میکنن؟- عه بچه ها ژولیوس پست اعتراضی گذاشته.
هوریس که تصور میکرد ژولیوس سزار صدها سال قبل کشته شده، زیرچشمی به صفحه جادوفون گوینده این جمله نگاه کرد و فهمید ژولیوس نام فامیل بازیگریست که به خاطر نمیآورد چهرهاش را در کدام سریال آب دوغ خیاری شبکه 2 جادوگر تی وی دیده!
- نوشته ارزش پول مشنگی شده 120 برابر گالیون ... چه کسی پاسخگوی این وضعه؟ به پا خیزید مردم! وقتشه رژیم زوپسی بفهمه مردم چی میخوان!
- صبر کن ببینم ... 120 برابر؟ یعنی ... دوباره کشید ... بالا؟!

در کسری از ثانیه، کارتها، مهرهها و تاس ها به حال خود رها شدند و افراد دغدغهمند دور میز به مقصد چهارراه استانبول آپارات کردند. هوریس حتا یک کلمه از حرفهای آنها سردرنیاورده بود. همه اتفاقات اطراف برایش کاملا پوچ و متناقض به نظر میرسید ... درست مانند وضعیت خودش و پمپش! در آن مدت کج دار و مریز با پمپش کنار آمده بود ... هرازگاهی که نفسش رو به تنگی میرفت، فوت کرده بود و گاه که درد پمپش زیاد شده بود از آن دست کشیده بود. آن روز اما وضعش وخیم تر از همیشه بود. هم نفسش تنگ بود و هم درد داشت! عاقبت در یک لحظه بدون این که متوجه چیزی شود، کلافگی بر او چیره شد و با تمام قوا شروع به فوت کردن کرد. آن قدر فوت کرد که از حال رفت ...

- آقا ... آقا ...
هوریس چشم باز کرد و صورت پرستار جوان و مستعدی را در مقابلش دید. صدای بوق ممتد و جیغ و سوتی که از اطراف شنیده میشد نمیگذاشت هوشیاری کاملش را به دست آورد و همچنان گیج بود.
- من ... من کجام؟
- شما تو آمبولانس شوالیه هستید! مطمئن باشید که خوب میشید. فقط باید تا سنت مانگو دووم بیارید.
- سنت ... چقدر ... صدای چیه؟!
- بریتانیا به بلغارستان باخته و از مرحله گروهی جام جهانی کوییدیچ حذف شده.

همچنان همه پیز بی معنی بود!
- نگران نباشید! مردم ریختن بیرون تا جشن بگیرن. شما هم شاد باشید! روحیه خوب به بهتر شدنتونم کمک میکنه.
هوریس نمیدانست باخت و حذف کدامشان نیاز به جشن دارند. احساس میکرد عقلش مشکلی پیدا کرده که هیچ چیز را درک نمیکند.
- انقدر نگران نباشید! یکم ترافیکه ولی من قول میدم زود برسیم.
- ترافیک؟ لابد به خاطر جشن حذف؟! پوف!
یک فوت کوچک کافی بود تا هوریس دوباره بیهوش شود.
افرادی که لایک کردند
از آن گر نان پزی مستی فزاید!

- انگلستان! من برگشتم!
صدای غرغر ملایمی شنیده شد.
- منم برگشتم اگه دوست دارین بدونین!
گوایندالین با ملایمت جاروی پرنده را نوازش کرد
- بیا بریم ببینیم دنیا دست کیه سیخو!
از شطینت های سابقش کاسته نشده بود، ولی شیطنتش حالا رنگ دیگری داشت. براق و تازه!
درست مثل حلقه طلایی رنگی که در انگشت سوم دست چپش برق میزد. گوایندالین که هنوز لباس های شاد و خنک یونانیاش را به تن داشت، یکراست به پاتیل درزدار رفت. او هم مثل هر جادوگر یا ساحره دیگری، خوب می دانست که بهترین محل برای کسب اخبار، مهمانخانه پاتیل درزدار است. اما او چنان سرخوش بود که متوجه نگاههای متعجب مردم به نشان شومش نشد.
چیزی پیش از ورود به کافه، توجه اش را جلب کرد. یک تابلوی نارنجی رنگ که درست بالای در ورودی کافه پاتیل درزدار نصب شده بود.
نقل قول:
جادوگری یا ساحره.
فشفشهای یا دو رگه!
سپیدی یا سیاه
توبه کاری یا نامطلوب!
هیچ فرقی نمی کند. کسی در این کافه، از عقایدت نمیپرسد. تو نیز نپرس! بنشین و بنوش و آسوده باش
گوایندالین با تعجب به تابلوی هشدار خیره ماند! هرگز به یاد نداشت که کسی یا گروهی به عقیده ای به جز سپید و سیاه اشاره کرده باشد. با فکری درگیر و آشفته، پشت یکی از میزها نشست! تا به صداهای اطرافش گوش کند.
- نه دقیقا همین سه روز پیش اومده بودن دنبالم. می گفتن اسمم بین توبه کارها نیست و پادشاه از دستم عصبانیه!
چراغی مه گرفته در گوشهای از ذهن گوایندلین روشن شد. "پادشاه"؟
- نه خب! به همین سادگی هم نیست که بیان بگن ما توبه کردیم. کلی بازجویی میشن. همین هفته پیش بود که یکی از ویزلیها با گریه و زاری اومده بود دفتر توبه که مثلا اعلام وفاداری کنه. اما وقتی مچش رو تو انبار گرفتیم، معلوم شد میخواسته دامبلدور رو فراری بده!
گوایندالین، با دستش قسمتی از بالای دسته جارو را که حدس میزد دهان جارو باشد، گرفت.
- خودم فهمیدم سیخو!
صدایش به قدری آهسته بود که هیچکس حتی در اطراف میز آن را نشنید. صدای جاروی پرنده هم همینطور!
- سوال من چیزِ دیگهایه. منظورشون از پادشاه کیه؟
الین به پوستری در بالای قفسه نوشیدنی ها نگاه کرد.
- باورت نمیشه اگه بگم آرسینوس!
- میخوای چکار کنی؟
- ارباب رو پیدا کنم!
- و چی بهش بگی؟
چشم های براق گوایندالین به نوشیدنی اش خیره مانده بود.
- قطعا اولین چیزی که میگم، خبر ازدواجم نیست!
و بی آنکه چیزی بنوشد، از جایش برخاست. نشان شومش به خارش افتاده بود و گوایندالین آرزو می کرد حدسش در مورد اربابش اشتباه باشد. پیش از خروج از کافه, لباسش را عوض کرد. نه هوای لندن و نه حال و هوای کوچه دیاگون، مناسب یک بلوز و دامن کوتاه, بنفش نبود.
جلوی در، تام، صاحب کافه برای چند لحظه متوقفش کرد.
- مطمئنی میخوای با این لباس بری بیرون!
نگاهی به ردای مرگخواری اش انداخته و نیشخند زد.
- من فقط وقتی این لباس رو کنار میذارم که ارباب بخواد!
بعد به نشانه قدردانی از نگرانی تام برایش سری تکان داده و کافه را ترک کرد.
افرادی که لایک کردند

اینجا همه چی دراوجهـــ
جاییـــ که از همه بالاتره صاحب نداره
باید یاد بگیری فتحش کنی
*****
نزدیک غروب آفتاب است ...
و من...
صبح را دوست دارم


آسمان صاف و بی ابر بود و آفتاب سرخ در غربی ترین نقطه ی آسمان غروب می کرد و هوا رو به تاریکی می رفت.
دارین ماردن چشم هایش را ریز کرد و همانطور که به آفتاب خیره شده بود گردنش را جلو آورد. نقطه ای سیاه از دل خورشید به او نزدیک می شد. هر چه جلو تر می آمد نقطه ی سیاه بزرگتر می شد و بیشتر شکل و شمایل چیزی را پیدا می کرد. یعنی چه چیزی بود؟
بعد از مدتی دارین فهمید که آن نقطه درواقع دو انسان هستند که معلق در آسمان به سوی می آیند. ولی چه کسانی؟ دارین بیشتر دقت کرد و بعد خشکش زد. قلبش در سینه ایستاد. آنها پدر و مادرش بودند. آنها در فاصله ده متری از او در آسمان معلق ایستادند.
ناگهان ضربان قلب دارین بالا رفت. قلبش محکم به سینه می گویید و محتویات شکمش در هم می پیچید. در حالی که سیل اشک ها از چشمانش سرازیر می شدند داد زد :
- مامان! بابا!
مثل قبل بودند ، با همان قیافه ها و با همان هیکل. ولی چهره هایشان مثل استخوان سفید و رنگ پریده بود. چشم هایشان گود افتاده و سیاه و پوست صورتشان یک جورایی انگار کشیده شده بود. دارین در همان حال که زار می زد ناله کرد:
- تو این مدت کجا بودین؟ می دونین چقدر از دوری تون عذاب کشیدم؟ می دونین چقدر رنج کشیدم؟ حالا چرا رو هوا معلقین؟ بیاین اینجا! بیاین پیش من.
مادر لبانش را به آرامی باز کرد و با صدای سردی گفت:
- ما نمی تونیم.
پدر گفت:
- ما اسیر جهنمیم! راه فراری وجود نداره.
صدایشان مثل قبل مهربان و شاد و پر انرژی نبود. بلکه برعکس طوری بود که انگار از درون سینه ی سوخته ی یک فرد بی نهایت بدبخت بیرون می آید. دارین گیج شده بود. اخم کرد و گفت:
- برای چی راه فرار وجود نداشته باشه؟ بیاین پایین تا با هم دیگه بریم اون سر دنیا.
پدر گفت:
- ما وقت کمی داریم دارین. باید خیلی سریع چیزای مهمی رو بهت بگیم.
مادر لبخند تلخی زد و گفت:
- مثل ما نباش عزیزم.
دارین با غرور گفت:
- نیستم. من عضو مرگخوار ها نیستم. اونا وقتی که مردین منو تو دنیای مشنگا ول کردن تا بمیرم. اونا به شما خیانت کردن. من می خوام انتقام بگیرم از اونا و محفل ققنوس که شما رو کشتن.
پدر گفت:
- دارین نه. دلتو بشور. واقعیتو ببین و عاقل باش. محفلی ها فقط وظیفشون رو انجام دادن.
مادر گفت:
- مثل ما نباش. تو اسیر خودتی. خودتو آزاد کن پسرم. این بزرگترین خواسته ایه که ما از تو داریم.
پدر لرزید و گفت:
- از فرانسیک هم دوری کن. به ظاهرش نگاه نکن اون خیلی خطرناکه ، اون تو رو نابود می کنه ، اون بدترین دشمن تویه. نزار بهت نزدیک شه ، نزار باهات حرف بزنه.
دارین با صدایی دو رگه گفت:
- چی؟ اما اون فقط دوستمه . درسته یکم عجیبه ولی به من تو انتقام گرفتن کمک می کنه.
پدر دوباره تکرار کرد:
- از اون دور شو. همینو بس.
همانطور که پدر و مادرش عقب و عقب و به سمت خورشید می رفتند یکصدا گفتند:
- مثل ما نباش. خودتو آزاد کن. دلتو بشور.
ضربان قلبش دوباره بالا رفت. احساس می کرد که قلبش از وسط نصف و تکه تکه می شود. فریاد زد:
- نه ، نرین ، خواهش می کنم. منو تنها نزارین. نههههه!
دارین ماردن همانطور که شرشر اشک می ریخت دستش را به سویشان دراز کرد. انگار که بخواهد با دستانش آنها را بگیرد و متوقف کند. ولی آنها همچنان با سرعت به سمت خورشید می رفتند و همان جملات را تکرار می کردند:
- مثل ما نباش. خودتو آزاد کن. دلتو بشور.
دارین ماردن ناگهان از جا پرید. قلبش محکم به سینه اش می کوبید. عرق سردی سر و رویش را پوشانده بود و چند قطره ای هم گریه کرده بود. همانطور که نفس نفس می زد به اطرافش نگاه کرد. همه جا در تاریکی فرو رفته بود و صدای خر و پف یکی از همگروهی هایش به گوش می رسید.
دارین آهی کشید و به آرامی بر تختش دراز کشید. با خودش گفت:
- همش خواب بود!
ضربان قلبش پایین تر آمد. دارین همانطور که به نقطه ی تاریکی در سقف خیره شده بود به یاد خوابش افتاد و هیجان زده به آن فکر کرد. به پدر و مادرش. سعی کرد صورت های رنگ پریده شأن را به یاد بیاورد. چهره هایشان حسابی تغییر کرده بود و عوض شده بود.
این اولین بار نبود که خواب پدر و مادرش را می دید ، ولی این یکی با بقیه فرق داشت. صحنه ها خیلی شفاف تر و واقعی تر به نظر می رسیدند ، مثل بقیه ی خواب هایش بی در و پیکر نبود و دارین احساس می کرد این رویا معنا و پیامی داشت.
خواب از سرش پریده بود و دائم به پدر و مادرش فکر می کرد. کله اش داغ کرده بود و در دریای افکارش غوطه ور شده بود. یعنی واقعا پدر و مادرش را دیده بود؟ یعنی با آنها یک ملاقات واقعی باشد؟ قلبش تند تر در سینه کوبید.
تصمیم گرفت به حیاط برود تا کمی هوای تازه و خنک به سرش بخورد و کمی آرام شود.
ژاکتش را پوشید و به آرامی در را باز کرد و از خوابگاه و تالار خصوصی بیرون رفت. پاورچین پاورچین در راهرو ها راه افتاد و در حالی که دائم با نگرانی به دور و برش نگاه می کرد به سرسرای عمومی و از آنجا به حیاط هاگوارتر رفت.
موجی از هوای خنک و دلپذیر به سویش هجوم آورد. نفس عمیقی کشید و هوای خنک را با لذت به درون سینه هایش فرو داد. هوا تاریک بود و ستاره های ریز و درشتی در آسمان سیاه می درخشید. افق دور در دست به رنگ آبی کمرنگ در آمده بود و کم کم هوا رو به روشنی می رفت. درختان جنگل ممنوعه سیاه تر از فضا های دیگر بودند و بر چمن های کوتاه هاگوارتز شبنم نشسته بود.
دارین همانطور که به آرامی قدم می زد با نگرانی اندیشید چرا پدر و مادرش آنقدر ناراحت و غمگین بودند؟ چرا صورت هایشان مثل گچ سفید بود؟ بعد یادش آمد که مادرش گفت آنها در جهنم هستند. دارین با تردید گفت:
- جهنم؟ چطور امکان داره؟
یعنی امکان داشت که جهنم وجود داشته باشد؟ دارین تا حالا چندان به بهشت و جهنم و خدا و اینطور چیز ها فکر نکرده بود ولی وجود آنها را بعید می دانست. فرانسیک می گفت اینها همه خیالات و افسانه های انسان ها هستند. البته هر چه باشد او خواب دیده بود. حتما یک خواب پریشان بوده مثل بقیه ی خواب ها... فقط یک رویا ، از آرزو ها و دغدغه های او.
ولی دارین با خود فکر کرد:
- اما چه دلیلی هست که ثابت کنه جهنم وجود نداره؟
چند دقیقه ای گذشت. دارین همه ی تلاشش را کرد که جواب سوالش را بیابد ولی هیچ چیز به ذهنش نرسید.
بعد یاد مشنگ ها افتاد. آنها هم به هیچ وجه فکر نمی کنند که جادو وجود داشته باشد در حالی که هست. پس از کجا معلوم که خدا و بهشت و جهنم و دنیایی ماورای این جهان وجود نداشته باشد؟ آخر سر نتیجه گرفت که احتمال دارد جهنم وجود داشته باشد.
لبخند رضایت آمیزی زد و گفت:
- پس ممکنه خوابم واقعی باشه. پس ممکنه من مامان بابا رو دیده باشم...
اما حسی در اعماق قلبش به او می گفت که با اینکه او آنها را ندیده ولی همه ی اینها بی شک و ریب هستند. دارین لرزید. اگر اینطور باشد جایگاه پسری که در شانزده سالگی به راحتی آدم می کشت در کجا قرار داشت؟ محتویات شکمش در هم پیچید.
قلب دارین با هیجان در سینه می کویید. همانطور که به حاشیه ی جنگل ممنوعه نزدیک می شد از خود پرسید:
- چرا اونها وقتی گفتم که می خوام از مرگخوارا و محفلیا انتقام بگیرم خوشحال نشدن؟
بعد یاد حرف پدرش افتاد که گفت:
- محفلیا وظیفشونو انجام دادن.
دارین وحشت زده از خود پرسید:
- یعنی از اونا حمایت کرد؟
ناگهان یاد آن جملاتی که مانند یک دکلمه پشت سر هم تکرار می کردند:
- مثل ما نباش! خودتو آزاد کن. دلتو بشور.
یعنی منظورشان از این حرف ها چه بود؟ خودش را از چه آزاد کند؟ دلش را بشورد؟ یعنی اینکه آدم خوبی شود؟
صدای مادرش در سرش پیچید:
- تو اسیر خودتی. خودتو آزاد کن. این بزرگترین خواسته ای که از تو داریم پسرم.
دارین زیر لب زمزمه کرد:
- اسیر خودت.
دارین کمی به آن فکر کرد و بعد آهی کشید و سرش را تکان داد.
چشم هایش از بی خوابی می سوخت و نمی توانست درست فکر کند. شاید بهتر بود به خوابگاه برگردد و بخوابد.
ناگهان یاد حرف های آخر پدرش افتاد که مثل پتکی بر سرش کوبیده شد.
- از فرانسیک هم دوری کن. اون خیلی خطرناکه ، اون تو رو نابود می کنه ، اون بدترین دشمن تویه. نزار بهت نزدیک شهر ، نزار باهات حرف بزنه.
دارین که بیشتر گیج شده بود با خود اندیشید:
- یعنی چی؟ فرانسیک بدترین دشمنمه؟
فرانسیک جز معدود دوستان او بود. در کودکی وقتی در دنیای مشنگ ها رها شده بود تنها یار و یاور او فرانسیک بود و حالا پدرش می گفت او بدترین دشمن است؟ چطور امکان دارد؟
البته درست است که دارین نمی دانست او از کجاست ، پدر و مادرش چه کسی است ، چه کار می کند و... درست است که از او فقط اسمش را می دانست و اینکه دوستش است ولی این دلیل بر این نمی شد که او دشمنش باشد.
دارین یادش آمد که هر جا که در مسیر زندگی اش شل می شد فرانسیک می آمد و او را به جلو هل می داد و او اولین کسی بود که فکر انتقام را در سرش پروراند...
دارین با خود اندیشید:« شاید ایراد کار همینجاست؟ اون همیشه منو به انتقام تشویق می کنه... »
نکند که همه ی رفتار های دوستانه فرانسیک به خاطر هدف خاصی بود؟ هدف شومی که تا حالا آن را عملی نکرده بود؟ اصلا چرا دائمی از پدر و مادر دارین می گفت و به کینه و عقده های دل او دامن می زد؟ صدای لرزان و پر از ترس پدرش در سرش پیچید:
- به ظاهرش نگاه نکن اون خیلی خطرناکه... اون تو رو نابود می کنه...
ناگهان کسی با صدای تند و خشنی گفت:
- سلام دارین. این وقت شب این بیرون چی کار می کنی؟
دارین برگشت. فرانسیک بود...
افرادی که لایک کردند
ویرایش شده توسط دارین ماردن در 1397/3/29 11:26:04
یک روز چشم هایتان را باز می کنید و می بینید عاشق شده اید. عاشقی که همه ی وجود و هستی اش ، همه ی ذهن و نیرویش همه ی آرمان ها و همه ی زندگی و دنیایش در چنگال معشوقی گرفتار شده.
وقتی به خود می آیید که می بینید تبدیل عروسک خیمه شب بازی ای شده اید که معشوق نخ هایش را در دست دارد.
خوشحالم که هیچ وقت در این مرداب فرو نرفتم.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
جغددانی
خروج

