جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

20 کاربر(ها) آنلاین هستند (15 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
17
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  30 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  155 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  163 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  273 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  188 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: سه‌شنبه 3 اردیبهشت 1398 18:38
نمایش جزئیات
آفلاین
-چطوری برای لرد ولدمورت کار میکنی؟

اولین باری نبود که کراب این سوال را میشنید.
هیچوقت جواب درستی نداده بود.
نه این که جوابی نداشته باشد...
کلمات درست را برای ساختن آن جواب مناسب، پیدا نمیکرد!

برای همین، باز هم لبخند زد و رد شد.
و لبخندش را به حساب "مجبورم خب!" و " این کارو نکنم چیکار کنم؟" و "کی منو استخدام میکنه آخه؟" گذاشتند.
ولی واقعیت این نبود.
مجبور نبود...کارهای دیگری هم بود که میتوانست انجام بدهد و اگر کمی رنگ و لعابش را کمتر میکرد، افراد زیادی حاضر بودند مسئولیت های مهمی به او بسپارند.

-ولی من میخوام خودم باشم...و تنها کسی که منو همینجوری که هستم قبول کرد، لرد بود.
زیر لب گفت...و کسی نشنید.

لرد سیاه را خوب میشناخت. بعد از گذشتن این همه سال، واقعا خوب میشناخت.
پشت نگاه خشنش را میدید. زیر جمله های تند و تیزش را میخواند. نگرانی هایش را میدید. محبت عمیق ولی پنهانی اش را با تمام وجود حس میکرد.
از لحظه ای که مرگخوار شده بود، به معنای واقعی کلمه، مورد قبول واقع شده بود. جزئی از یک کلِ دوست داشتنی و بزرگ و قدرتمند شده بود. حس گرمایی که این جا تجربه میکرد، هیچ جای دیگری یافت نمیشد.

کراب از لحظه لحظه زندگی اش و از تمام احساسات شفاف و زلالی که تقدیمش شده بود، با تمام وجود ممنون بود.
از این که با همه کم و کاستی ها و نقص ها و ظاهر و باطن غیر عادی اش، در کنارش بودند. از این که مجبورش نکرده بودند همرنگ هیچ جماعتی بشود.

جواب سوال ها، لبخند بود...لبخندی که یک دنیا حرف پشتش پنهان شده بود.

لرد سیاه و ارتشش، خودش را به او هدیه کرده بودند. خود واقعی واقعی اش!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: چهارشنبه 28 فروردین 1398 23:20
نمایش جزئیات
آفلاین
من اولش نمی خواستم...به نظرم هیچ کسی از اولش نمی خواست...ولی هر کسی برای این کار یک دلیلی داره...بعضی ها برای قدرت بیشتر، بعضی ها برای آزادی و...
بعضی ها مثل من...برای "مسخره نشدن" این کارو می کنن!

پانزده سال پیش، هاگوارتز

-رابستن لسترنج!

مثل بقیه ی سال اولی ها، وقتی خانوم مک گونگال اسممو صدا زد، یک ترس عجیبی، بدنمو لرزوند.
رفتم و روی صندلی نشستم. خانوم مک گونگال، کلاه گروهبندی رو روی سرم گذاشت.
بعد از گذاشتن کلاه، افراد چهار گروه صحبتاشون شروع شد. حرفاشونو می شنیدم، مسخره کردناشون و...

من می خواستم مثل خونوادم اسلیترینی باشم، برای همین حرف های سه گروه دیگه برام مهم نبود...تمرکز کردم تا ببینم اسلیترینی ها در مورد من چی می گن.

-اون نباید توی اسلیترین بیافته...اون یه اصیل زاده نیست...اون یه لسترنج قلابیه!
-برو به...اسلیترین!

*****

من برای "فرار از تنهایی" این کارو کردم!

خوابگاه اسلیترین

اولین شبی بود که تو هاگوارتز بودم...سعی کردم تموم حرفای امروز رو فراموش کنم...من باید بهشون نشون می دادم، اونجوری که فکر می کنن نیستم.
-سلام، من رابستن می شه باشم...تو هم سال اولی هستن هستی نه؟ امروز دیدن کردم که افتادن شدی توی اسلیترین...با من دوست شدن می شی؟
-بذار یه چیزی رو صادقانه بهت بگم رابستن...با این قیافه و نوع حرف زدنی که تو داری، نه من باهات دوست می شم، نه هیچ کس دیگه...اینو همیشه یادت باشه!

من فقط می خواستم باهاش دوست بشم.

*****

من برای "مایه ی شرمساری نبودن" این کارو کردم!

سالن عمومی، میز اسلیترین

-می گما رودولف...شانس آوردی رابستن، برادر تنیت نیست...فرض کن، تو و اون با هم تنی باشین...مثل کابوس می مونه!

فک کنم دوست رودولف از عمد اون حرف رو گفت تا من بشنوم...بشنوم و چهره ی مصنوعی رودولف رو ببینم...
اون لبخند مصنوعی...خوشحالی مصنوعی...
تو چهرش فقط یک چیز مصنوعی نبود...نگاهش!

*****

ولی مهم ترین دلیلم، انتقام بود!

اردو دهکده ی هاگزمید

مطمئن بودم که توی اردو می تونم با بقیه دوست بشم.

-هی رابستن...با ما بیا...می خوایم یه چیزی نشونت بدیم...مطمئنم خوشت میاد!

بالاخره اتفاق افتاد. منم داشتم یه چندتا دوست پیدا می کردم...اصلا هم برام مهم نبود که اونا ماگل زاده هستن.

داشتم ثابت می کردم، حرفی که اولین شب توی خوابگاه بهم زده شد، اشتباه بوده!

با یه گروه پنج نفره رفتیم یه جایی که هیچ کس اونجا نبود!
اونا منو دوره کردن...یکیشون منو هل داد و من افتادم!

-برای چی اینکارو کردن کردی؟
-چون ازت بدم میاد...هممون از تو بدمون میاد...از همه چیت...مخصوصا از قیافت...قیافت آدمو یاد فیلم ترسناک می ندازه!
-ینی چه که فیلم ترسناک؟
-یه چیزی مثل تو...غیر واقعی!
-ولی من واقعی می شه باشم.
-تو واقعی ای ولی هویتت تقلبیه...و آدمی مثل تو هیچی نیست...هیچی!

درد زخمی که در اثر افتادن بوجود اومده بود، پیش درد اون حرف هیچی نبود.

*****

من این کارو می کنم تا ثابت کنم، "هیچی"، نیستم...هیچوقت نبودم، هیچوقت هم نمی شم! شاید اصیل نباشم...شاید لسترنج نباشم...
ولی من، منم...من، دردهامم...من، تنهایی هامم!
قبلا فکر می کردم که اینا منو ضعیف می کنه...ولی الان مطمئنم که اینا، مهم ترین چیز های زندگی منن.
اینا، منو چیزی که الان هستم ساختن...
اینا، منو مرگخوار ساختن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در 1398/1/29 0:09:33
پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: جمعه 3 اسفند 1397 20:45
نمایش جزئیات
آفلاین
وارد اتاق شد. روى مبل کوچکى که کنار پنجره ى خاک گرفته اى بود نشست.
روى پنجره ى خاک گرفته،آنقدر کثيف بود که نميشد حتى ديد کمى را هم به بيرون داشت.
با نوک انگشتان ظريفش خطى را روى پنجره کشيد.
به نوک انگشتش نگاه کرد،خاکى شده بود.
سعى کرد از همان خط ظريف بيرون از خانه را تماشا کند،بيرون برف نميباريد،بارانى درکارنبود،اما هواسرد بود.
از لرزش خفيف درختانى که ديگر هيچ لباسى به تن نداشتن متوجه ى اين موضوع ميشد.
چشمانش را از بيرون پنجره گرفت و به داخل خانه نگاه کرد.
کلبه ى کوچکى بود ،چيزى بجز يک ميز نهارخورى چوبى ،تلويزيون قديمى،ويک تابلوى خاک خورده نبود.
به گوشه هاى خانه که دقت ميکردى،متوجه ى تارهاى عنکبوتى که خيلى قديمى هم نبود ،ميشدى.
اين کلبه حس بدى به او ميداد ،او جايى که حس بدى داشته باشد،نخواهد ماند...

اما چرا از آنجا نميرفت؟
مگر آن کلبه ى قديمى زشت و کوچک چه داشت؟
اصلا آنجا کجا بود؟
کتابى که روى ميز بود را باز کرد ،کتابى به سياهى شب که با رنگ سرخ چيزى را در خود به نمايش گذاشته بود.

هرگز فراموشت نخواهم کرد...
حتى ميان سيلى از خون...

و زمانى که اسارت عشق عذاب آور ميشود..
تورا خواهم ديد ميان اشک هاى خون آلودم...


کلمات کتاب را با صداى بلند خواند، کتاب به سرخى خون شد.وبعد از ديدن چيزى در جنگل ،چشم هايش را از هم باز کرد.
بازهم آن خواب را ديده بود ،اما کلمات کتاب ناقص بودند ،هروقت ميخواست بيت بعدى شعر را بخواند،کل صفحه کتاب به رنگ خون در ميامد.
شايد نشانه اى درآن بود؟شايد.....
صداى در رشته ى افکارش را پاره کرد.
-ديانااااااااا.......پاشو ديگه چقدر ميخوابى ؟ارباب هممونو صدا زدن ميخوان ماموريت بدن زود باش پاشو بيا...

با صداى آرامى زمزمه کرد.
-باش.....

واتاقش را به مقصد تالار اصلى ترک کرد.

<<هرگز فراموشت نخواهم کرد...
حتى ميان سيلى از خون....
وزمانى که اسارت عشق عذاب آور خواهد شد...
توراخواهم ديد ميان اشک هاى خون آلودم..
و پيمان هرگز شکسته نخواهد شد...
مگر به هنگام اسارت دوباره ى ما..>>

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دیانا کارتر در 1397/12/3 20:49:39
ویرایش شده توسط دیانا کارتر در 1397/12/3 20:55:57
ویرایش شده توسط دیانا کارتر در 1397/12/3 20:58:43
ویرایش شده توسط دیانا کارتر در 1397/12/3 21:03:27
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: پنجشنبه 2 اسفند 1397 15:30
نمایش جزئیات
آفلاین
پشت در ایستاد.

طبق عادت همیشگی ردایش را مرتب کرد و دستی به سرش کشید.
در را باز کرد و وارد اتاق شد.

-پسرعموووووووووووووووووو!

برای چند ثانیه متوجه نشد که چه اتفاقی افتاده. شخصی فریاد کشیده بود و روی او پریده بود و حالا داشت به شدت لای بازوهایش فشارش می داد.
سرش را کمی تکان داد تا قادر به نفس کشیدن بشود.
-ما...بغل شدیم! ...تو دیگه کی هستی؟ دست از سر ما بردار! یارانمان...

شخص غریبه، لرد سیاه را رها کرد...
البته نه کاملا!
با دو دست شانه هایش را گرفت و بشدت تکان داد.
-پسر عمو...خودتی...چقدر بزرگ شدی. البته هنوزم لاغری. ضعیف به نظر می رسی!

لرد سیاه...ضعیف به نظر می رسید؟
این جمله واقعا توهین آمیز بود. تصمیم گرفت با عصبانیت به گوینده نگاه کند. این کار را هم انجام داد...و نگاهش به چهره تازه وارد افتاد.

مردی رنگ پریده...بدون مو...بدون بینی...با چشمانی سرخ رنگ و مردمک های گربه ای!

-تو...چرا اینقدر شبیه ما هستی؟

لرد سیاه پرسید...و تازه وارد لبخند زد.
-چون پسر عموتم خب.

-ولی ما که از اول اینجوری نبودیم! با تلاش های شبانه روزی خودمون این شدیم.

پسر عمو قهقهه ای زد.
-اوه...چرا...یادت رفته. همیشه همینجوری بودی. همه ما همینجوری هستیم. کل قبیله.
-قبیله؟
-آره دیگه...ما از قبیله مورتیان هستیم. منم...استیو. تو هم لردی. مامانت این اسم رو روت گذاشت که فرد مهمی بشی. ولی نشدی خب. خل و چل شدی. ولی اشکالی نداره. الانم منو فرستادن که پیدات کنم و برگردونم به قبیله.

لرد سیاه گیج شده بود.
-ما تام بودیم...تام ریدل...مورتیان نمی شناسیم!

استیو شروع به توضیح دادن کرد.
-قبیله مورتیان یکی از قدیمی ترین قبایل جنگل های گوگوله...ما سالهاست اونجا به کشاورزی و دامداری مشغولیم. مردمانی زحمتکش و بی آزاریم!

-ولی ما آزار داریم. اصلا هم زحمتکش نیستیم. اشتباه می کنی. ما جادوگریم. جادوگری بزرگ. الان می کشیمت.

استیو ضربه محکمی به پشت لرد سیاه زد.
-هی...تو هنوز جوگیری...بچگیاتم از این بازیا می کردی. جادوگر کدومه. اینا همش خرافاته. برای همین کارات بود که از قبیله طرد شدی. راه بیفت بریم که مامانت منتظرته.

صدای "ویز" ظریفی که در حال عبور بود، به گوش لرد سیاه رسید.
-آهان...اینه...این لینیه. یکی از یاران ما...الان بهش می گیم نیشت بزنه. پیکس...بر تو فرمان می دهیم. او را بنیش!

حشره آبی رنگ حتی نگاه هم نکرد. روی دسته مبل نشست. دستی به شاخک هایش کشید و با همان صدای "ویز" از سوراخ کلید در اتاق خارج شد.

-پسر عمو...ظاهرا یارت اهمیتی بهت نداد. اگه ارباب بازیت تموم شد زودتر وسایلتو جمع کن بریم.

لرد سیاه چوب دستی اش را در آورد.
-باور نمی کنی...نه؟ ما جادوگریم! کروشیو!

صدای فریادی در اتاق نپیچید...

برای چند ثانیه، استیو به لرد خیره شد و لرد به استیو.
-پسرعمو...اوضاعت واقعا به هم ریخته...ولی نگران نباش. وقتی برگردی بین هم نوعانت بهتر می شی. اینا تاثیر آدماست!

لرد سیاه گیج شده بود.
-هم نوعان؟ یعنی...بازم از ما هست؟ این شکلی...مثل ما...

-گفتم که...کل قبیله همین شکلی هستن. یه قبیله ولدیان هم داریم که دشمنمون هستن. اونا هم دهن ندارن و گوشاشون بنفشه. اصلا نباید طرفشون بری. اونا بر خلاف ما، روی دو پا راه می رن.

لرد سیاه احساس وحشت کرد.
-روی دو پا راه می رن؟...مگه ما روی چی راه می ریم؟

استیو برای اولین بار از لرد کمی فاصله گرفت...پرشی کرد و روی دو دستش فرود آمد.
-خب معلومه...رو دستامون. آخه کی ممکنه رو پاهاش راه بره؟ بعد با همون پاها غذا می خورن. غیر بهداشتیا!

در حالی که لرد ناخودآگاه به دستان نرم و لطیف خودش نگاه می کرد، استیو به توضیحاتش ادامه داد:
-روی پا فقط می شه برای چند دقیقه وایساد. اگه بخوای از سرت هم می تونی برای حرکت استفاده کنی. ولی توصیه نمی کنم...بعد از سی متر دچار خونریزی مغزی می شی...اصلا اتفاق خوبی نیست. راستی الان فصل دروئه. مامانت یه داس خوب برات کنار گذاشته. وقتی برگردی کلی کار در انتظارته. خواهر و برادرات هم که زیادن. فکر نمی کنم تو خونه جایی برات داشته باشن. مشکلی نداری تو اصطبل بخوابی که؟...اسبا بوی خوبی نمی دن...ولی خوب اصطبل رو گرم می کنن.

خونریزی مغزی...اصطبل...داس...

لرد سیاه احساس سرگیجه می کرد...و استیو به حرف زدن ادامه می داد.

-درآمد زیادی نداریم. چون دام هامون خوب پرورش نمیابن. همشون تو سه ماهگی می میرن. وقتی که سرشونو از بدنشون جدا می کنیم که برای حمام سه ماهگی ببریم.هنوز دلیلشو نفهمیدیم. ولی به همین دلیل غذای کافی برای خوردن نداریم. تو چغندر دوست داری؟ تو جنگلمون چغندر زیاده...خام، پخته، کال، کرمو...

صدای استیو در سرش می پیچید. سرگیجه اش شدید تر شد...و بعد از چند لحظه، با صدای بلندی روی زمین افتاد.

به محض افتادن، چشمانش را باز کرد...

داخل تختخوابش بود.
تختخواب گرم و راحتش.
-عجب...خواب...بدی...ما وحشت کردیم!

نفس راحتی کشید. او لرد سیاه بود. بزرگترین جادوگر تمام دوران ها.

چند ضربه به در اتاقش خورد. برای لحظه ای ترسید.
-کیه؟

صدای ناشناسی از پشت در به گوشش رسید.
-صبحانه آماده اس.

دوباره نفس راحتی کشید. باید هم همینطور می شد. همه در خدمت او بودند.
-ما...الان میاییم.

سکوت برقرار شد...و بعد از چند ثانیه، دوباره صدای ناشناس را شنید.
-زود باش... لنگ ظهر شد. استیو چند ساعته که منتظره. دستاش خسته شد. می گه زودتر وسایلتو جمع کنی و بری که قبل از غروب به جنگلتون برسین. می دونی که مورتی...فصل دروئه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: دوشنبه 29 بهمن 1397 15:28
نمایش جزئیات
آفلاین
یک صبح بسیار زشت و سرد و تاریک زمستانی.
خانه ریدل ها غرق در سکوت و آرامش بود...تا این که شخصی تصمیم گرفت آرامشش را بر هم بزند!
-ای داد و بیداد و هواااااااااااار!

کراب مایل بود این فریاد را نشنیده گرفته و از صبح زشت زمستانی اش لذت ببرد. ولی نشد!

سو لی در حالی که دو دستش را روی سرش گذاشته بود، با وحشت به این طرف و آن طرف میدوید. در طول یکی از این دَوِش ها، در حالی که از جلوی کراب رد میشد و فریاد "بیچاره شدم" سر میداد، توجه کراب را به خود جلب کرد.

-آروم بگیر ببینم...چی شده؟ موهات میریزه؟ دچار میگرن عصبی شدی؟ شپش داری؟

سو هیچیک از دستانش را از روی سر برنداشت.
-کلاهِ لبه دارم...سر جاش نیست!

کراب غرق در تعجب شد. ملت عجب مشکلات بی معنی ای داشتند!
-همین؟

-رو کلاهم حساب کرده بودم.
-خب یکی دیگه بذار. تو که زیاد داری...
-رو اون کلاه حساب کرده بودم.

سو متوجه شد که قرار نیست کراب کمکی به او بکند. برای همین دست به سر به سمت دیگری دوید.
-ایست! از کجا میای و داری به کجا میری؟

سو ایستاد.
تاتسویا وسط خانه ریدل ها برای خودش ایست بازرسی زده بود. شمشیرش هم با جدیت کنارش ایستاده بود و برای عبور کنندگان سوت میزد.

سو پرسید:
-کلاهمو ندیدی؟

-دیدم. داشت اون وری میرفت.

شمشیر زد زیر خنده. سو کمی ناراحت شد.
-الان وقت شوخیه؟

ولی چهره تاتسویا کاملا جدی بود.
-شوخی نمیکنم. واقعا داشت میرفت. حتی به من سلام کرد. صداش هم...همچین...کمی برام آشنا بود.

سو به فکر فرو رفت...کلاهش هرگز به تنهایی و بدون او جایی نمیرفت. به کلاهش فکر کرد، و به سوء قصد کنندگان به کلاه!

و فریادی بلند تر از قبل سر داد!
-بااااااااااااااانز! ازت متنفرررررم! میکشششششششمت!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: یکشنبه 7 بهمن 1397 09:27
نمایش جزئیات
آفلاین
دستش را بر روی برجستگی های در کشید.
این در را بهتر از در خانه ی خود می شناخت.
در خانه ی ریدل.

امروز روز ی بود که مدت ها منتظرش بود روزی که بلاخره نشان مرگخواریش را می گرفت.
دست هایش میلرزید شاید از ترس یا شاید هم از شادی و خرسندی...

در خانه ی ریدل باز کرد اربابش انجا بود قدم هایی به سمت اربابش برداشت، با هر قدمی که بر می داشت تپش قلبش بیشتر می شد.

به اربابش که رسید در محضرش سر خم کرد و دستش را به سمت اربابش دراز کرد. چوب اربابش را روی دستش احساس می کرد.
که صدای غریبی شنید که متعلق به مرگخواران یا اربابش نبود.
- اشلی! پاشو گلوم پاره شد چقد می خوابی!؟

صدا صدای هرمیون بود و او نه در خانه ی ریدل بود نه اربابش انجا بود، و هرچه دیده بود به احتمال زیاد از وحشی ترین رویا هایش بود...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تا حالا کسی با گیتار زده تو سرت!؟
پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: شنبه 6 بهمن 1397 19:24
نمایش جزئیات
آفلاین
هوا هنوز تاریک بود. اگر جای دیگری بود، قطعا مشکلی با تاریکی هوا نداشت؛ اما آنجا فرق می کرد. باورش نمی شد با پای خودش رفته بود. نیمه شب خود را به آنجا رسانده بود تا یک وقت دیر نرسد.

هنوز هم مطمئن نبود که کار درستی کرده است یا نه؛ ولی نمی توانست آخرین فرصت را از دست بدهد. بعد از مدت ها، قرار بود او را ببیند؛ اما خیلی چیزها از آخرین باری که همدیگر را دیده بودند عوض شده بود. نه سو، سوی قدیم بود و نه پنه لوپه، پنه لوپه ی قبلی!

مدتی بعد از تمام شدن درسشان در هاگوارتز، فهمید که پنه لوپه عضوی از محفل ققنوس شده است. بعد از آن با خودش عهد بست تمامی خاطراتی که از دوست سابقش داشت را فراموش کند؛ دوستی که حالا، دشمن و مخالف عقاید او محسوب میشد...
از آن به بعد، دیگر پنه لوپه را جایی ندید و خبری از او نگرفت. تا چند روز پیش، که خبری را از دهان یکی از محفلی هایی که به تازگی به شکنجه گاه آورده بودند، شنید.

صدای بسته شدن درِ یک خانه، سو را از افکارش بیرون آورد؛ فوراً پشت تابلویی که در روشنایی روز، به خوبی میشد حروف کلمه ی گریمولد را روی آن دید، پنهان شد.

دخترکی قد بلند، با موهایی به سرخی آتش که در اطرافش پریشان بود، با حالی سرشار از اضطراب، چمدانی بزرگ را دنبال خودش روی زمین می کشید.

سو بعد از چند دقیقه ای که به کندی گذشت، جرئت پیدا کرد و خود را به چند قدمی پنه لوپه رساند.
کلاهش را برداشت و موهایش را مرتب کرد. نمی خواست با ظاهری آشفته و نامناسب جلوی یک محفلی ظاهر شود. نفس عمیقی کشید و چشمانش را به انگشتان لرزانی که دور دسته ی چمدان قفل شده بودند، دوخت.
-پس واقعیت داره؟!

پنه لوپه جا خورد؛ فورا سرش را برگرداند و به دختر سیاه پوشی که با چشمانی پرسشگر به او خیره شده بود، نگاه کرد.
-سو... خودتی؟!
-شک داشتم هنوز من رو یادت باشه...
-اینجا چه کار می کنی؟

پنه لوپه، بعد از گفتن این حرف چمدانش را عقب برد و آن را پشتش نگه داشت. هم زمان، دست دیگرش را کنار جیب ردایش، که برجستگی چوبدستی از زیر آن خودنمایی می کرد، برد.

-نترس، نیومدم بکشمت؛ حداقل امروز...

سو سعی می کرد بی طاقتی خود را پنهان کند.
-داری میری؟

پنه لوپه سرش را پایین انداخت و به جلوی کفش هایش خیره شد.
-برای یه مدت کوتاه... امیدوارم فرصت زنده برگشتن رو ازم نگیرید!

چشمانی که حرف های زیادی در اعماقشان نمایان بود، به صورت مغرور و بی احساس سو خیره شدند.

-اون رو تضمین نمی کنم!

و همزمان، پوزخند تلخی زد.
این را گفت و بقیه حرفش را خورد... هر دو در سکوت به یکدیگر خیره شده بودند؛ تا اینکه سو خودش را برای گفتن حرف اصلی اش مجاب کرد و هم زمان با خارج کردن نفسی که مدتی طولانی در اعماق سینه اش زندانی بود، لب باز کرد.
-خب... اصلاً... نرو! بمون پیش بقیه. حداقل اینطوری امکان زنده موندنت بیشتره!

پنه لوپه سرش را چرخانده بود و به سپیده ی بی رمق صبح، که آرام آرام خودش را نمایان می کرد، خیره شده بود. طوری غرق در تماشای آفتاب نیمه جان بود، که گویی زیباترین تصویر عمرش را می دید.
آرامش و سرزندگی همیشگی، دوباره در چهره اش پدیدار شده بود.
-من بر می گردم... قصه من قرار نیست اینطوری تموم بشه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: پنجشنبه 4 بهمن 1397 14:39
نمایش جزئیات
آفلاین
یه صبح مثل همه صبح های دیگه...

از خواب بیدار میشه. کمی به بدنش کش و قوس میده، و به دستشویی میره!
شیر آب رو باز میکنه و دستاشو زیر شیر میگیره.
ولی احساس خیس شدن نمیکنه!
به محلی که آب جاریه نگاه میکنه. چیزی نمیبینه. انتظار هم نداشت ببینه...ولی آب بازه...
پس چرا دستاش خیس نمیشن؟
سعی میکنه مشتی آب به صورتش بزنه...ولی موفق نمیشه. اصلا آب رو احساس نمیکنه.

وقتی تلاشش برای لمس صورتش هم به نتیجه نمیرسه با وحشت میپره تو لونه ی لینی!
-لینی پاشو که بدبخت شدم!

لینی یه چشمشو باز میکنه.
-مگه نبودی؟

-د میگم پاشو...من... خودمو گم کردم!

لینی همون چشمی رو که باز کرده بود میبنده و سرشو میکنه زیر بالش. چون میفهمه که بانز داره چرت و پرت میگه.
-همین انتظار ازت میرفت. تا ارباب دو تا تعریف ازت کردن خودتو گم کردی. بی جنبه ی بی ظرفیت جوگیر.

بانز سعی میکنه پتوی لینی رو بگیره و بکشه...ولی نمیتونه.
-نمیفهمی...من واقعا خودمو پیدا نمیکنم. نیستم! ببین. الان دوباره دقت کردم و بازم نبودم.

-اگه نیستی چطوری داری حرف میزنی؟

-نمیدونم! دستی ندارم که به دهنم بزنم و بفهمم دهنم سر جاشه یا نه. پاشو تا جفت بالاتو نکندم. قضیه حساسه. من سعی کردم لباس بپوشم ولی نشد...ازم رد شد و افتاد رو زمین.

لینی خوابش میاد...ولی موذیگری ذاتیش به خوابش غلبه میکنه.
-خب در این صورت فقط یه احتمال وجود داره. تو مردی...روحی! مرلین تو رو مورد آمرزش قرار بده. برو خودتو به گورستان ریدل ها معرفی کن.

بانز میترسه.

هنوز برای مردن زوده. وحشت زده به اتاقش برمیگرده که وصیتنامه شو(که توش نوشته حتی یه چوب کبریت هم به لینی و هکتور و بلاتریکس و کراب و سو ندن) بذاره دم دست که ملت پیداش کنن و یهویی اشتباهی چیزی از اموالش به افراد یاد شده ندن.
که یهو چشمش به تخت خوابش میفته!

یکی روی تختش خوابیده. دیده نمیشه، ولی پتو روشه و تکون های ملایم پتو نشون میده که نفس میکشه.

جلوتر میره و کسی رو نمیبینه.
خیالش راحت میشه که حداقل نمرده...
به لونه ی لینی بر میگرده و چون نمیتونه تکونش بده فریاد میکشه:
-آهای! اومدم بگم نگران نباش. خودمو پیدا کردم. خوابم...هنوز بیدار نشدم. سرو صدا نکن. دیشب دیر خوابیدم...خستم!

خواب لینی با این گفتگوی بی سروته و فریاد آخرش کلا از سرش میپره.

بانز هم به طرف آزمایشگاه هکتور میره.

حالا که بیدار نشده حداقل یه کار مفید دیگه انجام بده و خواب هکتور رو هم از سرش بپرونه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!
پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: یکشنبه 27 آبان 1397 21:04
نمایش جزئیات
آفلاین
آروم آروم به سمت زير زمين اتاق قديميش رفت،چه قدر همه چيز کثيف وخاک خوره بود،واين براى ديانايى که به خاک و غبار حساسيت داشت اصلا خوب نبود.
توى زير زمين پر ازتابلو هايى بود که چهره اصيل زاده خوانواده کارتردرش نقاشى شده بود، روى بعضى از وسايل ها و تابلوها پارچه کشيده شده بود.
پارچه ها رو کنار زد،وبا صندوقچه بزرگى مواجه شد.
-اوهههه چه باحاله شبيه اين جاگنجي هاى فيلمائهه😺

بهتره زياد به حرف هاى اون گوش نديد،خودشم نميفهمه چى میگه!
با هزار بدبختى در صنوقچه رو باز ميکنه وبا لباس هاى قديمى دوران چوسان مواجه ميشه(کره جنوبى قديم )،احتمالا اينا براى مادرشه،چون به اين چيزا زياد علاقه داره!
لباس هارو کنار ميزنه و متوجه صندوقچه کوچولوى ديگه اى درون صندوق ميشه.
-آخ جون تو اين حتماً گنجه!😸
در صندوق کوچولو رو باز ميکنه و با گرنبندى که ياقوت قرمز بزرگى روش بود مواجه ميشه.
-وايى اينم گنجه؟؟......چرا انقدر کم؟🙀
خب ديانا به دنبال مال ثروت بود،اونم زياد با اينکه از بچگى توى ناز نعمت بزرگ شده بود، اما باز هم ميخواست.
از وقتى يک سال پيش پدر مادرش بهش گفتن که ميخوان استراحت کنن و يه تور دور دنيا بگيرن و کل کشور هاى جهانو سفر کنن،به اين فکر افتاده بود مال اموالشونو بگيره!اونا که رفته بودن و نيازى به اين همه پول نداشتن،پس چرا هيچى به اون نميدادن؟
احتمالا باز هم مشکل حيله هاى پدرش بود ،معلومه ازيه روباه نميشه از اين بيشتر انتظار داشت.
با بى حوصله گى مفردى که از وقتى هرچى دنبال پول و طلا ،توى اين خونه وحساب هاى بانکى مادرو پدرش که قفل بودن و اجازه دسترسى به اونارو نداشت،پيدا کرده بود،گرنبند رو به گردنش انداخت،و به سمت خونه ى ريدل ها رفت حتماً ارباب منتظرش بود،اما اون گردنبند توى اون صندوقچه چيکار ميکرد؟
براى ديانا مهم نبود اون اصلا کنجکاو نبود و فقط به دنبال يه مرگخوار شايسته بودن و البته ثروتمند شدن بود،اما شايد اين همه ماجرا نبود......

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: یکشنبه 27 آبان 1397 00:00
نمایش جزئیات
آفلاین
-خب دیگه وقتشه...می شمریم! سه...دو...

ویز ویز!

صدای زنگ در بود...

-منتظر کسی بودیم؟

جوابی داده نشد.

منتظر کسی نبودند. این لحظه مهمی بود و مهمان، ناخوانده بود.

در را به سرعت باز کرد...و با آخرین کسی که در آن شب انتظار مواجه شدن با او را می کشید روبرو شد.
-ارباب؟!

برخلاف تصورش لرد سیاه او را کنار زد و به سختی وارد لانه شد...
به سختی...
لانه برای او بسیار کوچک بود.
آهنگ ملایمی در فضا پخش می شد که لرد سیاه به خوبی می دانست متعلق به چه کسانی است.
-ما این آهنگ رو اصلا و به هیچ عنوان نمی شناسیم...خوشمون هم نمیاد. ما طرفدار گروه رقیب هستیم. این چیه؟....خونه؟...کندو؟

لینی با حالتی معذب، کلاه بوقی روی سرش را جابجا کرد و لبخندی زد.
-خب...یه همچین چیزی. اممم...ارباب...اینا خانواده من هستن. بابام...مامانم...خواهرم...اینم که خودمم...

لرد سیاه نیم نگاهی به خانواده وارنر انداخت...
-همتون شبیه همین!

مادر لینی با احتیاط بال زد و جلو رفت.
-خوش اومدین...راستش...ما خیلی مشتاق بودیم شما رو ببینیم. هر چی باشه دخترمون سالهاست پیش شما کار می کنه. ازش راضی...

-نیستیم! شایدم باشیم...نمی دونیم. حشره اس دیگه. به یه دردایی می خوره. اون چیه؟

به جام حاوی شربت سرخ رنگ روی میز اشاره می کرد.
لینی جواب داد.
-شربت گل...از شهد گلای تازه باز شده تهیه می شه. خیلی خوشمزه اس. یه کمی میل...

-نداریم! ولی تشنه هستیم...مجبوریم بنوشیم! برامون بریز.

لینی با خوشحالی شربت را داخل لیوان کوچکی که اندازه یک بند انگشت لرد سیاه بود، ریخت.
-خب...ما...یه کیک هم داریم. مامانم درستش کرده. اگه اشکالی نداره یه تیکه از اونم بیارم.
-اشکالی نداره. ما ناراحت نمی شیم.

لینی هنوز شمع هایش را هم فوت نکرده بود. ولی اهمیتی نداد. خوشحال بود. تکه بزرگی از کیک کوچک دست نخورده اش را برید و به لرد سیاه داد.

فضا کمی سنگین بود و حرفی رد و بدل نمی شد.
حشرات نمی دانستند با یک لرد سیاه درباره چه موضوع هایی می شود حرف زد و لرد سیاه عادت نداشت سرزده به خانه غریبه ها برود.

صندلی هم زیادی برایش کوچک بود! همه چیز کوچک بود. میز...چنگال...بشقاب و لیوان...

-بسه دیگه...ما داشتیم رد می شدیم. خواستیم استراحتی کرده باشیم...که کردیم. الان می ریم. راستی...این پنج هزارمی بود. دو روزه پست نمی زنیم...ذخیره کردیم برای تو! ما اصلا نمی فهمیم شما چرا تو خونه کلاه سرتون می ذارین و شمع روشن می کنین. شاید شما فقیر باشین!

لینی نمی فهمید منظور لرد از "پست" و "پنج هزار" چه بود...ولی از همین دیدارکوتاه تصادفی هم راضی بود. با خوشحالی لرد سیاه را تا دم در بدرقه کرد. تا این که صدای خواهرش را شنید.
-ببخشید...آقای ارباب تاریکی. شما یه چیزی جا گذاشتین.

بسته کوچکی روی میزی که چند دقیقه قبل در مقابل لرد سیاه قرار داشت، جا مانده بود. بسته ای که ناشیانه با چند روزنامه مچاله کادوپیچی شده بود.

لرد سیاه حتی به بسته نگاه هم نکرد.
-ما از چیزای جا گذاشته شده خوشمون نمیاد. پسشون نمی گیریم. به هر حال به درد ما هم نمی خوره. چیز زشت و دخترونه ایه. سنگه...می درخشه... شاید بشه وصلش کرد به بال...ما که بال نداریم. نمی خواییمش. کلاهت هم جا شاخکی نداره. شاخکات زیرش له شد!

از خانه خارج شد.


لینی در را پشت سرش بست.

در حالی که مادرش دعوتش می کرد تا شمع روی باقی مانده کیک را خاموش کند، لینی مطمئن شده بود که این ملاقات تصادفی نبوده...


...................

پنج هزارمی مال تو! تولدت هم مبـ ...

به ما چه...

ما اهمیتی به تولد ها نمی دهیم!

حشره!

ما فقط داشتیم رد می شدیم...که شدیم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!