سلام به استاد جدید خودم. برای مرگ استاد بونزم، متاسفم!
تکلیف:
یه صحنه ی مرگ برای شخصیتتون تعریف و توصیف کنین. در همگام مرگتون چه اتفاقی میفته؟ به چه شکلی میمیرید؟ توجه داشته باشین که راجع به خودتون باشه( ۲۰ نمره)
شب بود و طبق انتظار، تاریک. ماتیلدا در خیابان ناکرتن به تنهایی قدم میزد در حالی که همه ی مغازه ها هم بسته بودند. همه جا را از جمله آسمان نگاه می کرد و لذت میبرد. به نظر او، شب زیباترین هدیه در دنیا است و واقعا آن را تحسین می کرد. او ستاره هایی را تماشا می کرد که مثل پولک، لباس دنیا را تزئین می کرد.
حتی فکر می کرد که آملیا، بسیار کار خوبی می کند که درباره ی ستاره ها تحقیق می کند و از عمق وجود آنها پی میبرد. او بر این اعتقاد داشت که گاهی لازم است که با ستاره ها حرف بزنیم. بخاطر اینکه آنها تنها دوستان ما بعد از خورشید و ماه هستند و دوستانی هستند که با مهربانی، به ما چشمک می زنند. در این فکر ها فرو رفته بود که صدایی از پشت سرش گفت:
- پس تو اینجایی!
ماتیلدا به آرامی به سایه ی پشت سرش برگشت.
- توام اومدی با من قدم بزنی لاتیشا رندل؟
- من تموم این مدتو دنبال تو می گشتم. پس وقتی هم که تو رو پیدا کردم، چرا با هم حرف نزنیم؟
-چرا دنبال من می گشتی؟
- چون... چون می خواستم باهات حرف بزنم. جایی رو می شناسم که اونجا خیلی بهتر می تونی ستاره ها رو ببینی. پس دنبالم بیا.
ماتیلدا با خرسندی، دنبال لاتیشا رندل ریونکلاوی که از او جلوتر بود، راه می رفت. اما در این فکر بود که ا. چه می خواست بگوید؟ ماتیلدا و لاتیشا، از دو قطب متفاوت بودند و زیاد هم دیگر را نمی شناختند. فقط دو تا هم کلاسی غریبه بودند. پس موضوع چه بود؟
- رسیدیم!
- پس جایی که انقدر تعریفشو می کردی اینجاست!
آنجا بالاترین و تاریک ترین جای حاضر در خیابان ناکرتن بود و البته خطرناکترین! صندلی ای آن جا وجود داشت که خیلی بزرگ نبود، اما دو نفر می توانستند آنجا بنشیند . پس آن دو راحت در آنجا نشستند. از اینجا هیچ آسمان خراشی دیده نمی شد. پس ماتیلدا آسمان را واضح تر از قبل دید.
دورشان چمن های مرتب شده وجود داشت. اما بخاطر آبیاری، خیس بودند. اینجا در واقع کنار خیابان بود ولی نمیشد چه بالا و چه پایین خیابان را دید. که این موضوع برای ماتیلدا باعث نگرانی بود ولی تصمیم گرفت با صحبت، سرخود را گرم کند و نگران هیچ موضوعی نباشد.
- خب؟
-می دونم که ما دو تا همکلاسی که خیلی هم دیگه رو نمی شناسیم، هستیم. ولی باید با تو حرف بزنم.
- درباره ی؟
- درباره ی مشق کلاس بلک. یادت که هست؟
- البته! چجوری میشه اون مشق رو که داره به طور مستقیم بهمون اشاره می کنه که بمیریم رو فراموش کنم؟!
- میخوام کمکت کنم که بیست بگیری!
- چی؟؟ داری درباره ی چی حرف می زنی؟
- مسخره بازی در نیار ماتیلدا! من خودم برات مشقتو می نوسیم و تحویل میدم و البته برعکس. خب می ذارم که از جات پاشی. وگرنه جزغاله میشی.
ماتیلدا کاملا گیج و گنگ مونده بود و در این لحظه حرفی نزد. اما او آدمی نبود که بخاطر متعجب موندنش، باهوشیش را یادش بره. پس حرف نزدنش دلیلی داشت. هر دو از هم چهار متر فاصله گرفتند و چوبدستی هایشان را آماده کردند. با اولین حرف لاتیشا که پتریفیکوس توتالوس بود، دوئل شورع شد و ماتیلدا به سرعت خود را پشت صندلی پنهان کرد و شروع به حرف زدن کرد.
-برای چی می خوای اینکارو بکنی؟
-از کسی دستور گرفتم.
- از کی؟
- من اینو بهت میگم چون وقتی بمیری، دیگه چیزایی که می دونی به درد نمی خوره. من از...
- کروشیو!
ماتیلدا از حرف زدن بخاطر همین موقع ها استفاده می کرد. او واقعا نمی خواست که آن شخصی که به لاتیشا دستور داده بود را بشناسد. چون نمی خواست انقدر بدجنس باشد که وقتی لاتیشا جان خود را از دست داد، بقیه از او خاطره ی بد داشته باشند.
دقایقی بسیار خطرناک گذشت و هر دو زنده بودند و مشتاقانه به دوئل ادامه می دادند. قطره های عرق از روی پیشانی هر دو بر زمین جاری میشد که این باعث میشد، چمن ها بیشتر آب بخورند!
ماتیلدا دوباره اعتماد به نفس خود را به دست آورد و گفت:
- تو اینطوری نبودی لاتیشا!
- تغییر شخصیت بعضی وقتا خوبه ماتیلدا!
- می دونی؟ اگه من بمیرم، روحم به هاگوارتز بر می گرده و همه چیزو برملا می کند. و تو اعتبارتو پیش ریونکلاو و کل هاگوارتز از دست میدی.
لاتیشا دیگر حرفی نزد و ماتیلدا می دانست که او شوکه شده است. پس از این فرصت به خوبی استفاده کرد و خطاب به لاتیشا گفت:
- کروشیو.
صدای نفس نفس لاتیشا را شنید اما صدای افتادنش را نشنید. اما وقتی از پشت صندلی بیرون آمد، دید که لاتیشا پخش بر زمین شده است. به طرفش رفت و گفت:
- فکر کردی من همونطوری الکی می میرم؟ من می مونم که کنار دامبلدور با دشمنا بجنگم.
- اما تو کاملا ساده لوحی! من بخاطر طلسم تو زمین نخوردم. آواکداورا!
ماتیلدا بر اثر این طلسم، دو متر پرت شد و با صدای مهیبی بر زمین افتاد. فکر نمی کرد که اینطوری بمیرد.رندل بالای سر او آمد و با لحن پیروزمندانه ای، گفت:
- و در ضمن، طلسمو یادت نبود. خداحافظ بازنده.
ماتیلدا به او نگاهی کرد و در ذهنش از هاگوارتز خداحافظی کرد و بعد، بی حرکت شد!