جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

98 کاربر(ها) آنلاین هستند (32 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
97 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

زمین كوییدیچ هاگوارتز

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
ارسال شده در: پنجشنبه 8 شهریور 1397 19:04
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
نتایج مسابقات کوییدیچ ترم جاری به شرح زیر اعلام می‌گردد:


بازی اول:

گریفیندور:
هاگريد: ٨٥ - 98
تاتسويا موتوياما: ٨٦ - 97
ادوارد: ٦٧ - 58 *
رون ويزلى: ٨٤ - 89
هرميون گرنجر: ٩٠ - 91
امتیاز نهایی: 82.4 - 86.6

هافلپاف:
آمليا فيتلوورت: ٩٠ - 90
نيمفادورا تانكس: ٧٧ - 84
ماتيلدا استيونز: ٧٧ - 86
ليندا چادسلى: ٨٢ - 89
رز زلر: ٨٨ - 97
امتیاز نهایی: 82.8 - 89.2

برنده: هافلپاف


بازی دوم:

گریفیندور:
تاتسویا موتویاما: 90 - 98
ادوارد: 72 - 91
رونالد ویزلی: 88 - 92
هرماینی گرنجر: 85 - 94
سوجی: × - 75 **
مجموع: 83.75 - 90

ریونکلا:
لاتیشا رندل: 75 - 83
آندرومدا بلک: 97 - 96
پنه لوپه کلیرواتر: 85 - 89
شما ایچیکاوا: 98 - 94
لادیسلاو زاموژسلی: 94 - 95
مجموع: 89.8 - 91.4

برنده: ریونکلا


بازی سوم:

ریونکلا:
آندرومدا بلك: ٩٧ - 96
لاديسلاو زاموژسلى: ٩٦ - 94
شما ايچيكاوا: ٩٤ - 95
پنه لوپه كليرواتر: ٩٠ - 90
لاتيشا رندل: ٩٠ - 87
مجموع: 93.4 - 92.4

هافلپاف:
سدريك ديگورى: ٩١ - 88 ***
نيمفادورا تانكس: ٩٢ - 87
رز زلر: ٩٦ - 93
ارنى پرنگ: ٩٤ - 87
ماتيلدا استيونز:٩٤ - 90
مجموع: 93.4 - 89

برنده: ریونکلا


جدول نهایی مسابقات:

تصویر تغییر اندازه داده شده


* به علت ویرایش بعد از موعد مقرر، قانونا پست ادوارد نباید درنظر گرفته می‌شد اما بنده از داوران تقاضا کردم تخفیف قائل شده و پست ایشون رو داوری کنن و برای ضایع نشدن حق حریف، بنا به صلاحدید خودشون امتیازی رو ازش کسر کنن. هر دو داور تصمیم به کسر 20 امتیاز گرفتن.

** مجددا بنا به دلایل ذکر شده پست سوجی نباید در نظر گرفته می‌شد. یکی از داوران 20 امتیاز از ایشون کسر کردن و داور دیگه ترجیح دادن پست ایشون رو امتیاز دهی نکنن اما برای متضرر نشدن گروهشون، امتیاز گروه با تقسیم بر 4 محاسبه شد.

*** سدریک دیگوری در میانه مسابقه به تیم هافلپاف اضافه شد. با هماهنگی و رضایت تیم حریف، پست ایشون هم در نظر گرفته شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

پیوند فایل:



jpg  (31.99 KB)
40797_5b87fef8e2603.jpg 280X139 px
ز خاک من اگر گندم برآید،
از آن گر نان پزی مستی فزاید! تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
ارسال شده در: جمعه 2 شهریور 1397 23:57
نمایش جزئیات
آفلاین
-نوموخوام!

آندرومدا از این‌ور سالن به اونور سالن، پشت سر ثور داشت راه می‌رفت. البته ثور داشت راه می‌رفت، آندرو داشت می‌دویید که بهش برسه، بلکم بتونه نظرشو عوض کنه!

-یعنی چی که نوموخوام؟ مگه شهر هرته؟ مملکت قانون داره!
-چه طور جرات می‌کنی به شاهزاده‌ی ازگارد دستور بدی؟ این‌جا من قانونو تعیین می‌کنم!
-بَ رَ بَ بَ! شاید تو سیاره‌ی خودتون خیلی تحویلت بگیرن، ولی این‌جا من قانونو تعیین می‌کنم اتفاقا!
-نوموخوام!

-راست می‌گه خب! چرا وقتی شانسی برای قهرمانی نداریم باید بازی کنیم اصن؟

-چی چیو راست می‌گه؟ یه نگاه به اون دیوار افتخارات بنداز! ما یکی از امیدهای قهرمانی‌ایم، اگه شما به حرف گوش بدید.

آندرومدا نفسی تازه کرد، بعد رو به جماعت ریونی کرد و گفت:
-کی از همه خرخون‌تره؟
-من!
-من!
-من!
-من!

خب... گو این‌که ریونی‌ها کودک درون‌شون بیش‌فعال بود و به برنامه کودک‌های مشنگی علاقه‌ی وافری داشتند!
آندرومدا سری به نشانه‌ی تاسف تکون داد، نگاهی به آسمون دوخت و در دل با روونا یه گلایه‌ی کوچکی که ته دلش مونده بود مبنی بر این‌که "به کدامین گناه واقعا؟" رو مطرح کرد، بعد رو کرد به جماعت ریونی و گفت:
-می‌گم یعنی سرعت تندخوانی کدوم‌تون بیشتره؟ یه کتاب کهن پیدا کردم راجع به کوییدیچ که چطوری می‌تونیم شانس‌مون رو برای برد افزایش بدیم...
-من!
-من!
-من!
-من!

خب... گو این‌که کلا امیدی به ریونی‌ها نبود!

ساعاتی بعد

بچه‌های ریون به خاطر شور و شوقی که در راستای ترویج علم داشتند، دعوایی اساسی میون‌شون شکل گرفته‌بود و بر اثر همین دعوا، کتاب به چهار شقه تقسیم شده‌بود.

-خب... کی چی پیدا کرد؟
-من، من! یه طلسم پیدا کردم برای دفع حشرات!
-دفع حشره آخه؟
-یه موقع نره تو دماغمون مثلا.
-

-منم یه معجون برای تبدیل انسان به هرکول پیدا کردم.

زئوس از آن‌سوی اتاق چشم غره‌ای رفت. همه می‌دانستند که خدایان با قهرمان‌ها مشکل دارند... البته گویا همه به غیر از لاتیشا!

-منم یه چیزی پیدا کردم، ولی حروف این قسمتش پاک شده، خیلی مشخص نیست. فکر کنم نوشته یه انسانی رو باید پیدا کنیم به اسم فلیکس فلیسیتی. ولی ننوشته از کجا باید پیداش کنیم.
-من یه رفیقی دارم به اسم ریتا اسکیتر. می‌تونیم بهش بگیم آگهی کنه برامون.

و چه کسی نمی‌دونست که ریتا می‌تونه هر چیزی رو از زیر سنگم که شده، پیدا کنه؟

روز مسابقه، رختکن کوییدیچ ریونکلاو

بچه‌های تیم ریون که دل‌شون به حضور فلیکس فیلیسیتی، پسر بچه‌ی پنج‌ساله‌ای که همه‌اش ورجه ورجه می‌کرد و داشت همه‌چیز رو به هم می‌ریخت و حتی یه بار نزدیک بود اشتباهی زیر پای ثور له بشه، گرم بود، حس می‌کردن برنده‌ی دنیا و آخرت... چیزی، نه... کوییدیچ و هاگوارتزند!
البته هیچ‌کس هیچ ایده‌ای نداشت که حضور یه بچه‌ی پنج‌ساله دقیقا چه طوری می‌تونه باعث شانس‌شون بشه، اما یقین داشتند که کتاب کهن دروغ نمی‌گه! برنامه‌شون این بود که فلیکس رو توی شکم زئوس جا بدند که داورا شک نکنند، چون زئوس گاهی از شکمش به عنوان انباری هم استفاده می‌کرد و بچه‌هاشو می‌خورد و از این داستانا.

بالاخره گزارشگر اسامی‌شون رو خوند و اونا رو به میدون مسابقه دعوت کرد:
-... تیم ریونکلاو رو در طرف دیگه‌ی زمین داریم که تشکیل شده از آندرومدا، لاتیشا، ایچیکاوا، لادیسلاو، پنه‌لوپه، ثور و زئوس. زئوس نسبت به بازی قبل خیلی چاق‌تر به نظر می‌رسه... انگار سه‌قلو حامله‌اس!

مسلما این مزه‌پرونی گزارشگر به مذاق زئوس خوش نیومد و باعث شد یه آذرخش از بیخ گوشش رد شه.

-خب... بخت با من یار بود و تا آخر مسابقه، اگه بتونم جلوی زبونم رو بگیرم، با شما خواهم بود. داور در سوت خودت می‌دمه و بازی آغاز می‌شه. بچه‌های ریون هرچی ژانگولر بازی بلدن به نمایش می‌ذارن که نشون بدن رئیس کیه. انگار ریونی‌ها از خودشون خیلی مطمئن‌اند!

خب چرا نباید مطمئن می‌بودند؟ با اون کارنامه‌ی درخشان و اعضای خفن... و البته فلیکس؟

-لادیسلاو کوافل به دست به طرف دروازه‌ی هافل به پیش می‌رفت که آملیا راهشو سد کرد. نیمفادورا تانکس اصلا حواسش به مسابقه نیست! همه‌اش دور و بر آندرومدا می‌پلکه و هی مامان، مامان می‌کنه! آندرومدا هم عصبانی شده و تاکید داره که اون فقط بیست سالشه و اصن ازدواج نکرده که بخواد بچه‌ای داشته باشه. به نظر می‌رسخ این شگرد تیم هافل برای برنده شدنه، چون ماتیلدا همین‌طوری داره دنبال اسنیچ می‌گرده.

گیاه آدم‌خوار که زئوس رو دوتا می‌دید و متوجه شده‌بود بار شیشه داره، به طرف زئوس هجوم می‌بره که دلی از عزا در بیاره... ولی اشتباه گرفته‌بود! اون گیاه آدم‌خوار بود، نه خداخوار. پسر عموی پدرش خداخوار بود و هافلی‌ها اشتباه گرفته‌بودند. به خاطر همین، اولین گازی که به زئوس زد، آخرین گازش بود! دندوناش خرد شد ریخت تو دهنش و ناک‌اوت شد.

-تا این‌جای کار مسابقه ده بر پنجاه به سود هافله. نمی‌دونم چرا این ریونیای از دماغ فیل افتاده، بر خلاف فیس و افاده‌شون، اصن خوب بازی نمی‌کنن؟ خلاصه که اصن بازی جذابی نیست!

بله... گزارشگر خیلی بی‌طرفانه داشت گزارش می‌کرد بازی رو!

-اوه! به نظر می‌رسه ماتیلدا بالاخره تونسته اسنیچ رو پیدا کنه. آندرومدا اصلا حواسش نیست، چون تانکس خودشو انداخته رو جاروی او و دوتایی دارن با هم کلانجار می‌رن و به سمت زمین سقوط می‌کنن. اینهههههه! اینهههههه! ماتیلدا موفق شد اسنیچ رو به دست بیاره و بازی دویست و پنجاه به چهل به سود هافل به پایان رسید! مرلین رو شکر... از دست بازی افتضاح ریونی‌ها نجات پیدا کردیم!

آندرومدا همون‌طور که نیمفادورا از پاچه‌اش آویزون بود، خیلی آروم به شما نزدیک شد و یکی زد پس کله‌اش.
-که گفتی فلیکس فلیسیتی پیدا کنیم می‌بریم دیگه؟

شما همون‌طور که جاروشو آروم از اندرومدا فاصله می‌داد، گفت:
-آره... ولی اشتباه خوندم فکر می‌کنم.
-که اشتباه خوندی؟
-آره دیگه... الآن که دارم فکر می‌کنم به نظرم اون‌جا نوشته بود معجون فلیکس فلیسیس، نه فلیکس فلیسیتی. غلط کردممممم!

با گفتن جمله‌ی آخر، شما سر جارو رو چرخوند و به سرعت از آندرومدا دور شد. البته آندرومدا هم کسی نبود که بی‌خیال بشه! می‌دونست اگه دستش به شما برسه، چه بلایی سرش بیاره!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Only Raven

هر کسی به اصل خود باز می‌گردد...
پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
ارسال شده در: جمعه 2 شهریور 1397 23:49
نمایش جزئیات
آفلاین
ریونکلاو در برابر هافلپاف
سوژه: فیلیکس فلیسیس


⁃ من از همتون بهترم.

ثور این را در حالی که در اتاق راه می رفت، گفت. او به تازگی قدرت هایش را از دست داده بود و از اونجرز اخراج شده بود. حالا هم مسابقه کوییدیچ داشتند و او هیچ قدرتی نداشت. البته که اینها را به بچه ها نگفته بود. نمی خواست بچه ها هم مثل اونجرز به چشم یک بی مصرف به او نگاه کنند.
در واقع به غیر از پوسایدون و زئوس هیچ کدام از بچه ها هم قدرت خاصی نداشتند، ولی هر چه بود حداقل آنها مهارتی در کوییدیچ داشتند... ولی او چه؟

او جدا نیاز داشت که قدرتش رابرگرداند. اما چطوری؟ او فکر کرد و فکر کرد. هی فکر کرد. دوباره فکر کرد و دوباره و دوباره. ولی جوابی پیدا نکرد و با یک آه عمیق روی زمین ولو شد.
فقط اگر کمی شانس او را همراهی می کرد... بله شانس! خودش بود. آن بچه ها جادوگر بودند. پس حتما جایی شانس می‌فروختند.

سریع بلند شد که برود از یکی بپرسد کجا می تواند کمی شانس بخرد.

*****

⁃ مطمئنی جایی شانس نمی‌فروشن؟
⁃ آره ما که شانس نداریم. درسته جادوگریم ولی شانس نمی فروشیم که. مثل اینه که تو بری از یکی زندگی بخری. مگه همچین چیزی هست؟

ثور می خواست در جواب آندرو بگوید معلومه که هست، شما جادوگرید دیگه که با نگاهی دقیق به صورت خشمگین آندرو منصرف شد و آرام آرام صحنه را ترک کرد.

باید از کس دیگری می پرسید. او مطمئن بود که بالاخره می تواند جایی کمی شانس پیدا کند. پس سراغ یک بازیکن کوییدیچ دیگر رفت.

پنه لوپه توی اتاقی نشسته بود. ثور در زد و وارد شد. پنه لوپه سرش را بالا آورد و با حالتی که انگار کل وجودش علامت سوال شده، ثور را نگاه کرد. ثور هم دید بهتر است که پنه لوپه را از این علامت سوالی در بیاورد. پس گفت:
⁃ یه سوالی ازت داشتم.

پنه لوپه هم همچنان با حالت سوالی به او نگاه کرد. ثور گلویش را صاف کرد و گفت:
⁃ تو می دونی از کجا می تونم شانس پیدا کنم؟

و حالت سوالی پنه لوپه از بین رفت.
⁃ شانس رو پیدا نمی کنن، ولی می تونی کمی شانس یا اگه بهتر بگم معجون شانس بخری.

ثور با حالتی پیروزمندانه فریاد زد:
⁃ می دونستم!

و پنه لوپه را که دوباره به صورت علامت سوالی در‌آمده بود، تنها گذاشت و با خوشحالی توی راهرو ها دوید. یکهو فکری به ذهنش رسید که تمام آن خوشحالی را پراند. حتی شاید هم دو تا فکر. به خاطر این که حواسش جمع نبود به خودش کمی فحش داد. نه چندان زیاد. هر چه بود او ثور بود. کمی حواس پرتی چندان اشکالی برای یک قهرمان نداشت. توی دلش آن ها را لیست کرد: نپرسیدم از کجا بگیرم. اصلا اسم معجونه چیه؟

و این معنی‌اش این بود: پرسش دوباره از یک بازیکن دیگر!

لاتیشا داشت کتابی با موضوع جادوی سیاه می خواند که ثور وارد اتاق شد. لاتیشا هم با دیدن ثور قیافه سوالی پنه لوپه را به خود گرفت.
⁃ ای بابا چرا همتون انقدر حالت سوالی می گیرین به خودتون؟

و این باعث شد حالت سوالی لاتیشا از قبل هم بیشتر شود. ثور هم با دیدن این بیشتر درمانده و عصبانی شد و لاتیشا به این نتیجه رسید که حالت سوالی اش را باید از بین ببرد. ثور هم به نتیجه هایی رسیده بود و آن این بود که بهتر است توضیح دهد که برای چه کاری آمده است.
⁃ یه سوال... یعنی چندتا سوال داشتم ازت.

و سریع قبل از اینکه لاتیشا فرصت پیدا کند به حالت سوالی در بیاید ادامه داد:
⁃ اسم معجونی که شانس میاره چیه؟

و مغز لاتیشا با شنیدن این، دست از کنجکاوی کردن راجع به دلیل آمدن ثور به اینجا برداشت.
⁃ اسمش فیلیکس فلیسیسه.
⁃ ایول! از کجا می گیرنش؟
⁃ از کوچه دیاگون. البته می تونی خودت هم بسازی ولی یه خورده طول می کشه و حس می کنم سریع بهش نیاز داری. واسه چی می‌خوایش؟

و همزمان بازگفتن این جمله یک ابرویش هم با حالتی که انگار می گفت «جرئت داری نگو» بالا برد.
⁃ خب راستش... نیازش دارم.

با نگاهی به لاتیشا فهمید که او انتظار دارد بیشتر توضیح بدهد پس اضافه کرد:
⁃ خب یعنی... کارش دارم دیگه. خیلی به بدشانسی خوردم. نیازش دارم واسه‌ی...
⁃ تقلب؟
⁃ نه خب... یعنی... آره.
⁃ خوبه منم هستم.
⁃ جدی؟
⁃ معلومه.
⁃ خب پس بریم بخریم.
⁃ نه دیگه. گفتم پایه‌ی تقلبم نه پایه‌ی این همه راه رو رفتن.

راستش لاتیشا کلا آدم بی حوصله‌ای بود. به خودش زحمت نمی داد تکالیفش را بنویسد و با تهدید کردن بعضی از بچه ها مبنی بر این که تکالیفش را بنویسند کارش را پیش می برد و در امتحان ها هم از روی بقیه تقلب می کرد. لاتیشایی که انقدر بی حوصله بود مطمئناً تا دیاگون نمی رفت. ثور که جا خورده بود با صدایی که به سختی شنیده می شد گفت:
⁃ باشه.

و آرام آرام از صحنه خارج شد. در حالت عادی ثور هیچ وقت این حرکت را انجام نمی داد اما حالا چون حسابی جا خورده بود، این واکنش را نشان داد. انتظار نداشت کسی چنین چیزی به او بگوید. هر چه بود او ثور افسانه‌ای بود. پسر اودین. کنترل کننده‌ی آسمان. پس قطعا انتظار این برخورد سرد را نداشت.

*****


«معجون فروشی چهار برادر»

با دیدن این تابلو نفس راحتی کشید. بعد از کلی پرس و جو و بدبختی‌های فراوان بالاخره رسیده بود. این فوق العاده بود. محشر بود. باورنکردنی..
⁃ بسه دیگه هی هیچی نمی گم ادامه می ده.
⁃ ها؟ کی بود؟
⁃ منم احمق.
⁃ منم احمق کیه؟
⁃ ای خدا!
⁃ من توئم. مغزتم.
⁃ آها. خب زودتر می گفتی دیگه.
⁃ خب حالا اصلا شتر دیدی ندیدی برو تو مغازه.
⁃ باشه.

و با این حرف در چوبی مغازه را آرام آرام باز کرد.
⁃ آهای! کسی هست؟
⁃ آهای! کسی هست؟ کسی هست؟ کسی هست؟
⁃ چی؟ کی بود؟
⁃ چی؟ کی بود؟ کی بود؟ کی بود؟
⁃ انقدر ازم تقلید نکن.
⁃ انقدر ازم تقلید نکن. نکن. نکن.
⁃ دوباره مجبورم برگردمو بهت توضیح بدم؟
⁃ چی؟ چی شده؟ آها. مغزمی. اون آدم تقلید کار رو توضیح بدی؟
⁃ آره. اون انعکاس صداته.
⁃ می دونستم خودم. فقط به این خاطر این کارو کردم که برگردی. آخه دلم واست تنگ شده بود.
⁃ باشه بابا جمع کن خودتو. حالا باید برم کلی کار دارم.
⁃ باشه ولی دوباره برگرد.

ثور که دید مغزش قصد جواب دادن ندارد همینطور توی مغازه قدم زد تا صاحبش بیاید. ولی نیامد و ثور هم عجله داشت. پس یک معجون فیسیک فیلیلیکس برداشت . صبر کن ببینم. این با چیزی که لاتیشا گفته بود فرق داشت. معجون... معجون... فیلیکس فیلیسیس. بله. همین. یکی از همان ها را برداشت، پولش را گذاشت روی میز و سریع از مغازه بیرون آمد و دوباره با هزار بدبختی. نه. نهصد و نود و نه بدبختی. این دفعه پایش به هیچ سگی گیر نکرد.

*****


⁃ مسابقه یک ربع دیگر آغاز می شود. از تمامی بازیکنان و تماشاچیان خواهشمندیم هنگام بازی فحش ۱۸+ سال ندهند.

این صدای جیغ جیغوی داوری بود که سعی داشت صدای نرم و لطیفی که توی بیمارستان‌ و فرودگاه پخش می شوند را تقلید کند اما صدای خروسی که گلویش گرفته از صدای او بسیار قشنگ تر بود.

اکثر بازیکنان استرس داشتند و فقط ثور بود که خیلی ریلکس روی صندلی لم داده بود و چکشش را می چرخاند و هنگام چرخاندن آن ملت را له می کرد. البته شاید بقیه فکر می کردند به خاطر استرس است چون موقع استرس هم دقیقا اینکار را می کرد اما این دفعه از ریلکس بودن زیاد از حد ثور بود.

آن طرف هم زئوس از استرس نه ریلکسیت زیاد، داشت ناخودآگاه رعد و برق به همه جا می زد و هر از گاهی هم کسی را برشته می کرد.

خلاصه هر کس به نوبه‌ی خودش خرابی به بار می آورد و کسی را مصدوم می کرد و یا می کشت اما چون تیم کوییدیچ به اعضایش نیاز داشت کسی حق نداشت بمیرد و هر کسی که می مرد را کاپیتان می کشت. در نتیجه ملت هم از ترس کشته شدن توسط کاپیتان نمی مردند.

⁃ خب بازیکنا وقتتون تمومه زود بیاین تو زمین.

و بازیکنان خیلی آهسته و با وقار داشتند وارد زمین می شدند که داور فریاد زد:
⁃ زود تر بجنبین بیاین دیگه. وقتمون کمه.

البته که وقتشان زیاد بود اما به خاطر نشکستن دل داور بازیکن ها کمی( تاکید می کنم. کمی! ) سریع تر آمدند.
⁃ خب حالا با شلیک گلوله‌ی من بازی شروع می شه. ۱... ۲... آماده...

خواست بگوید آتش و همزمان گلوله اش را شلیک کند که فهمید نه تفنگی دارد و نه گلوله‌ای و تنها به خاطر فیلم دیدن بیش از حد، جو زده شده بود. ولی او کم نمی‌آورد. نه در مسابقه ای به این مهمی پس از خودش صدای گلوله‌ی فوق العاده ای که به خاطر فیلم دیدن زیاد بود در و آورد و همزمان گفت:
⁃ آتش!

و بازیکنان هم با جارو هایشان بلند شدند.
⁃ بله. بازیکنان به سمت دروازه‌ی ریونکلاو پیش می رن و... گل نمی شه.

ثور با شنیدن این سری به نشانه‌ی رضایت تکان داد. او نه تنها خودش از معجون شانس خورده بود، بلکه توی غذای تمام بچه‌ها هم ریخته بود. حالا هم داشت با رضایت تمام اثراتش را نگاه می کرد.
⁃ حالا ثور به سمت دروازه می ره... و... گل! گل به نفع تیم ریونکلاو. همش پشت سر هم دارن خوش شانسی میارن.

*****


⁃ بچه‌ها ببینین چی پیدا کردم.
⁃ ولمون کن.
⁃ حوصله داری ها.
⁃ بعد از باختمون دیگه مهم نیست چی پیدا کردی.

و البته که شما انتظار این برخورد سرد را نداشت. شاید هم داشت. آن هم بعد از باخت افتضاح آن شب. ولی این موضوع واقعا مهمی بود.
⁃ نه خیلی مهمه. بیاین.

بچه ها هم با کلی غر زدن و فحش دادن و غیره بالاخره آمدند.
⁃ خب حالا این بطری چیز خاصی داره ما رو تا اینجا کشوندی؟

شما که تعجب کرده بود گفت:
⁃ اولاً که نصف یه اتاق رو اومدی. ثانیاً اینو ببین...
⁃ داریم می بینیم ولی نکته خاصی نداره.

شما که متوجه شد برچسب بطری زیر دستش است آن را سریع چرخاند.
⁃ نه! امکان نداره.
⁃ کار کی می تونه باشه.
⁃ هافلپافیا اینو دادن به خوردمون؟

شما هم پیروزمندانه گفت:
⁃ نه. کار اونا نبود. این تو کیف ثور بودش.

و با گفتن جمله‌ی آخر بغضش گرفت. او ثور را خیلی دوست داشت. ولی بالاخره یکی باید این کار را انجام می داد. روی بطری نوشته بود:
«مجون بر‌عکس فیلیکس فلیسیس»
و با خط ریزی زیر آن نوشته بود:
این معجون بسیار شبیه فلیکس فلیسیس است. اول برای شما مقدار زیادی شانس آورده و بعد دقیقا برعکس آن کار می کند و برای شما به مقدار زیادی بدشانسی می آورد. استفاده برای کودکان زیر پنج سال ممنوع.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لاتیشا رندل در 1397/6/2 23:53:25
ویرایش شده توسط لاتیشا رندل در 1397/6/2 23:55:16
ویرایش شده توسط لاتیشا رندل در 1397/6/2 23:56:34
مرگ!
پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
ارسال شده در: جمعه 2 شهریور 1397 22:39
نمایش جزئیات
آفلاین
بسمه تعالی


سوژه: فیلیکس فلیسیس

مسابقه ریونکلاو و هافلپاف


پاسی از نیمه شب گذشته بود و معلمان، مستخدمین و حتی سرکش ترین دانش آموزان در خواب بودند. اما در پایین ترین نقطه قلعه، آقای مدیر همچنان بیدار و مشغول به کاری بود.
- بذا ببینم... هوووم! کره اعلاء! قشنگ جا افتاده.

هوریس این را با خودش گفته و با چهره ای که از لذت زاید الوصفش حکایت داشت، پلک هایش را بر هم گذاشته و لبخندی بر لب نشاند.

پییشت... دلنگ دلنگ دلنگ.
تیشک!

چیزی درون پاتیل مقابل هوریس افتاده و معجون را به همه سو افشانده و پاتیل را واژگون کرده بود.
هوریس اکنون دو زانو بر زمین نشسته و با نگاهی متحیر به پاتیل تهی و شیشه شکسته و جسم پرنده ای که دور می شد، خیره مانده و به معجونی که شش ماه برای جا افتادنش صبر کرده بود، می اندیشید.

- نعععععععع!

***

- لینی پاشو!

لایتینا این را گفته و پتو را از روی لینی کنار کشید. در زیر پتو لینی خیس مچاله شده و از سرما به خود می لرزید.
- ببین لایت... فین!

بینی اش را بالا کشید.
- ... هپشو!

لینی این را گفته و به آرامی پتو را از دستان لایتینا بیرون کشیده، روی خودش انداخته و درون آن مچاله شد.
لایتینا مایعات حاصل از عطسه لینی که بر صورتش نشسته بودند را پاک کرده و فریاد زد:
- پاشو! امروز مسابقه آخرمونه!

لینی در جواب تنها مچاله تر شد.

***


مردی با کت شلوار مشکی در اتاقی تاریک با عینک دودی نشسته و به تصاویری که پرژکتور بر پرده سفید رنگ می انداخت، چشم دوخته بود. او گاهی چانه اش را می خاراند و گاهی بازویش را و گاهی پایش و گاهی نیز کمرش را.

- چیزی شده؟!

زنی با کت و دامن مشکی و عینک دودی در همان اتاق تاریک این را پرسیده بود.

- اممم...نه! چرا؟
- پس چرا اینقدر خودت رو می خارونی؟
- هممم... ؟ گرمه دیگه!

زن یک ابرویش را بالا آورد.
آن ها در یک سردخانه در سیبری بودند.

ناگهان چهره خونسرد مردی با کلاهی بلند بر روی پرده به نمایش در آمده و هر دو سرشان را به سوی آن چرخاندند.

***

غریو جمعیت به پا خواسته و آدرنالین را در خون بازیکنان هر دو تیم به غلیان می انداخت. در یک سو بازیکنان تیم هافل پاف ایستاده و در سوی دیگر بازیکنان تیم ریونکلاو بودند.
اما نه همه آنان.

- لاتیشا هست، شما هست، زئوس هست، لادیسلاو هست، پنه هست، خودم هستم... ثور! ثووور! ثور کجاست؟
ثور نبود.

- من اینجـ... هوع!
ثور بود.
وی دو زانو روی زمین نشسته و در حفره ای که با چکشش ایجاد کرده بود، بالا می آورد.

- درود فراوان بر جنابتان ثور آ! ما شنیده بودیم که پیش از زین سان جدالان، تهی بودن بسیار نیک است! شمای آ! شمای نیز چنین نمایید.
آقای زاموژسلی این را گفته، شما را زیر بغل زده و بر بالای حفره برده و فشرد تا او نیز محتویات خویش را بیرون بریزد و در حین این عمل هیچ توجهی به خالی بودن شکم او نکرد.

- اِ... اینو که کسی نمی خواد؟ من برش می دارم.
پنه لوپه این را گفته و روده ای که شما بیرون انداخته بود را از درون حفره برداشت تا با آن برای محفلیون سوسیس بندری و یا غذای لذیذ دیگری بپزد.
از هر انگشت پنه لوپه یک هنر می ریخت.

- خب حالا وقتشه که بازیکن های دو تیم وارد زمین بشن!

این صدای بلاتریکس لسترنج، داور مسابقات بود که به وسیله جادو در ورودی زمین کوییدیچ می پیچید. دو تیم با عجله وارد زمین شده و در دو سوی داور ایستاده و منتظر سوت او شدند.

- خیلی خب، هر تیم سه تا مهاجم، دوتا مدافع، یک دروازه بان و یک جست و جو گر داره. مسابقه تا زمانی که ـ
- اعووووو! خودمون می دونیم!

بلاتریکس با پشت دست در دهان زئوس زد و دندان های او را خرد کرده و توجهی به استخوان ها و دست خودش که سوختند، نکرد.
او داور خونسردی بود.

- تا زمانی که یکی اسنیچ رو بگیره.
- هپیشه!

این بار ثور عطسه ای کرده و ویروس هایش به بلاتریکس مالیده و راهی تماشاگران شدند. بلاتریکس که از سرماخوردگی خوشش نمی آمد، بر روی ثور پریده و شروع به زدن وی با کفش پاشنه بلندش کرد.
او خیلی هم داور خونسردی نبود.

وی سپس از روی ثور بلند شده و سوت زد، جارو ها به هوا خواستند و کوافل نیز پرتاب شد. داور در رها کردن اسنیچ که به مایعی آلوده بود تردید کرده و قصد داشت با دستمال آن را بگیرد که ناگاه داورد دیگر که هاگرید بود از راه رسیده و جعبه را له کرده و توپ طلایی نیز رها شد.

***

- صبر کنید! چی می بینم! لاتیشا رندل برای این که توپ رو از رز زلر بگیره داره با مشت می زنه تو شکمش! یعنی این حرکت خطا نیست؟!

بلاتریکس با چشمانی که از هیجان بیرون زده بودند شصتش را به لاتیشا نشان داده و سپس آن را بر عکس کرد. لاتیشا نیز این بار مشتش را عقبت تر برده و بعد ضربه آخر را زد که مشتش از کمر رز بیرون آمد. بعد هم جسد او را از بالا به پایین انداخت و کوافل را برداشت و برد تا گل بزند.

- همینه! همینه!
بلاتریکس این را فریاد زده و سرش را به شدت تکان داد.

- هپیشو!
موج جدیدی از ویروس از سوی تماشاگران به سوی صورت وی روانه شده بود.
-

بلاتريكس در زیر بازوی هاگرید که او را تا زانو در زمین فرو برده بود چاره ای جز خونسرد بودن نداشت.

اما کمی آن سو تر و بر فراز سقف جایگاه تماشاگران ریونکلاویی دو نفر در لباس های تماما مشکی و با عینک های دودی، دمر دراز کشیده بودند و یک سلاح مشنگی نیز در دست داشتند.

- خودشه؟
- آره بابا! خودشه!
-خب خب! پاشو هدف بگیر!

زن به سمت مرد برگشته و او را که از هیجان لب می گزید، نگاه کرد.
مرد شیرین می زد.

- می زنم تو سرش!
- نععععععع!
- خفه شو! صدامون رو می شنون!
-نععععـ...

زن تفنگ را رها کرده و دو دستی جلوی دهان مرد را گرفت که همچنان فریاد می زد.
- چته؟! چرا نزنم.

مرد آرام گرفته و پاسخ داد:
- اگه بزنی تو سرش کلاش می افته! بعد از کجا تشخیصش بدیم.

زن دهن مرد را ول کرده، به پس سر او ضربه ای زده و چسبی بر دهنش نهاد، سپس برگشت تا تفنگش را تنظیم کند.
تفنگ نبود.
آن دو تنها توانستن لحظه سقوطش به میان تماشاگران را ببینند.


***


- یعنی ممکنه؟! ممکنه مسابقه به این زودی ها توسط ریونکلاو تموم بشه؟ آندرومدا یه چیزی دیده و داره دنبالش می کنه... اون الان دستش رو دراز کرده!

آندرومدا اسنیچ را دیده و با تمام سرعت به سمت آن در حال حرکت بود. اما مرتکب اشتباهی شد.

بنگ!

- اوووف!
- عجب صدایی داشت!
- فکر کنم ساز باشه.
- هپیشو!

ریونی ها به تفنگ دوربین دار که به میانشان سقوط کرده نگاه می کردند و لینی نیز سرما خوردگیش را شیوع می داد و این ها کافی بود تا آن ها به جست و جو گری که مغزش متلاشی شده و در حال سقوط بود، توجهی نکنند.

پیلاشت!

آندرومدا در برابر داوران مسابقه سقوط کرده و قسمت های متلاشی نشده اش متلاشی شد و کبدش با مقداری خون به صورت بلاتریکس برخورد کرد. بلاتریکس نیز با کبد پیشانیش را پاک کرده و سپس آن را بالای سرش گرفته و چلاند.
او به یاد داشت که مایعی قرمز رنگ هست که برای سرماخوردگی مفید است... او فکر می کرد آن خون است.

- منم! منم!

دای از میان جایگاه تماشاگران دستانش را به سوی بلاتریکس دراز کرده و درخواست کمی خون کرد.
داور مسابقه کمی جگر را تکان داد و صدای مایعی که درون آن بود به گوش رسید. او نیز کبد را بالا آورده و تا آخرش را سرکشید.

- عقده ایِ خون ندیده!

دای اشتباه می کرد! بلاتریکس یک عقده ایِ خون ندیده نبود.
او فقط سادیسم داشت.

***

- وویی! وویی! وییی!

مردی که کت و شلوار و عینک مشکی داشت، غرق در بازی کوییدیچ شده و منتظر زده شدن ضربه پنالتی بود.

- بس کن! یه کاریش می کنیم!

زن چهار زانو پشت به میدان مسابقه نشسته و سعی می کرد که چیزی را از کفشش بیرون بیاورد.

- ببین، الان قراره با جارو تیز بره سمتش از روی جارو بندازتش پایین!... چیلیک.
مرد از جایی تخمه گیر آورده و تخمه می شکست.

- می خوان پنالتی بزنن! ... خیر سرت داری دو ساعت نیگاشو می کنی، هنوز نفهمیدی چی به چیه؟! اِه!
زن در انتهای جمله دو دستش را به سمت مرد گرفته و گویی چیزی را به سمت او هل داد.

- عااااااا!

صدا از میانه میدان به گوش رسید.

- دیدی گفتم می خواد بندازتش پایین!
مرد با لبخندی متکبرانه این را گفته و به شانه زن زد.

زن به سرعت برگشت و به میدان مسابقه نگاه کرد.
- خودش بود؟! آره؟!

مرد به نشانه تایید سری تکان داد.
زن از روی خوشحالی کفشش را به هوا پرتاب کرده و جست و خیزی کرد، سپس دست مرد را گرفته و او را دور خودش چرخاند و سپس وی را در آغوش فشرد.
- اممم... اهم. چرا کفشت داشت بوق می زد؟

چشمان زن چرخید و به مرد که سرش از بغل به سر او چسبیده بود، افتاد.

بووووووم.

****

سکوت بر ورزشگاه حکم فرما شد.

تپ... تپ تپ تپ... تپ.

با انفجار بمبی در آسمان بازیکنان کوییدیچ سوخته و این طرف و آن طرف روی زمین افتاده بودند.

- تماشاگرای عزیز... من نمی دونم چی باید بگم. همه مردن... همه.

بلند گوی گزارشگر بر زمین افتاده و برای چندثانیه صدای بوقی ممتد در ورزشگاه پیچید.

- آخ جون!

بلاتریکس این را گفته و از چاله ای که درونش بود بیرون جست و به سمت نزدیک ترین جنازه در حال سوختن رفته پارچه سیاه رنگی بر روی خودش و جنازه کشیده و مشغول بخور کردن شد.
او می دانست این کار برای سرما خوردگی خوب است.

- اهم... می گم حالا باس چی کا کنیم؟ فووت.
هاگرید این را گفته و خاکستر روی دماغش را فوت کرده بود.

- چی رو چی کار کنیم هاگرید؟
- مسابقه رو دیه!

بلاتریکس سکوت کرده و مشغول فکر کردن شد. سپس پارچه سیاه را از صورت جسد کنار زد.
- این کیه؟
- شوماس.
-منم؟!

بلاتریکس پارچه را دوباره بالا داده و به چهره جنازه نگاه کرد.
او در تاریکی بهتر می دید!

- این که من نیستم!
- شوما نه بابو! شوماس!

بلاتریکس کمی سرش را خاراند.
- پودر لباس شویی؟
- اَ دس تو بلا! شوما ایچیکاواس!

بلاتريكس با دلخوری شانه اش را جا انداخته و سپس پرسید:
-ریونی یا هافلی؟
- فک کنم ریونیه.
- خب پس... ریون برنده است!

- بــ لا! فین.
لینی که در آستانه ورودی قرار داشت، بینی اش را بالا کشیده و با هاله عظیم ویروس هایی که در اطرافش وجود داشت به سمت بلاتریکس می آمد. بلاتریکس نیز با جسمی کرخت به او خیره شده و تنها واکنشش پرش عصبی پلک سمت چپش بود.

- عه... می گم بلا! این جا یه چیز دیگه هم نوشته...

بلاتریکس تنها لینی را در آغوش گرفته و آهسته آهسته هق هق می کرد.


***



بلاتریکس سرانجام سرما خورد و تمهیداتش راه به جایی نبردند. دای نیز از او انتقام گرفت و نرم کننده مویش را با گریس عوض کرد.

لینی خوب شد. همین.

آن دو مامور مشنگ منتسب به سازمان جاسوسی مشنگ ها علیه جادوگران پس از حذف آقای زاموژسلی استعفا داده و با یکدیگر ازدواج نمودند و هجده بچه به دنیا آوردند. تمامی فرزندان آنان جادوگر شدند.

خورشید غروب می کرد و آسمان سرخ سرخ بود. در آن روز کسانی که بینایی معمولی و یا ضعیفی داشتند تنها خورشیدی را می دیدند که به رنگ خون در آمده و ذره ذره ناپدید می شود. اما افرادی که بینایی بهتری داشتند می توانستند جسم کوچک طلایی رنگی را در پهنه افق ببینند که آزادانه به این سو و آن سو سرک می کشد.

قانونی در کوییدیچ وجود داشت که اگر تمامی بازیکنان یک مسابقه کشته شوند و آن مسابقه دو داور داشته باشد که یکی از آن ها نیمه غول باشد، اسنیچ آن مسابقه آزاد می شود تا به هر جا که دلش خواست برود. قانونی که تنها و تنها یک بار اجرا شده است، برای خوش شانس ترین اسنیچ تاریخ.

پروفسور اسلاگهورن به پرهای نقره ای مانده در پاتیل اش شکی نبرد و روبیوس هاگرید را از مدرسه اخراج کرد، زیرا به نظرش سرما نخوردن در آن ورزشگاه امری غیر طبیعی می رسید و همان طور که خودش بعد ها گفت « روبیوس شانس آورد... یه کمم زیادی شانس آورد! » اما حقیقت این است که اگر واقعا شانس آورده بود از تنها جایی در جهان که به او کار می دادند اخراج نمی شد.



به پایان آمد این دفتر
حکایت همچنان باقیست...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
ارسال شده در: جمعه 2 شهریور 1397 22:13
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده


سوژه سرخگون فراری

روز مسابقه

زمین کوییدیچ در هیجان و فریاد های تماشاچیان می‌لرزید. اتوبوس های دو تیم هافلپاف و ریونکلاو با فاصله کمی از یکدیگر جلوی درب اصلی هاگوارتز رسیدند. ارنست پرنگ که رانندگی اتوبوس زرد رنگ را بر عهده داشت ترمز دستی را کشید.
-خب بچه ها رسیدیم. امیدوارم برنده بشید. بوس بوس. به امید هلگا، برید دیگه... .

رز زلر گوش ارنی را گرفت و آرام پیچاند و به سمت در اتوبوس کشید.
- میای تو هم با ما.
-رز تو رو هلگا! من اصن ترس از ارتفاع دارم آخه. چشمام سیاهی میره. دستم میلرزه. شمال و جنوب رو گم میکنم. شلوارمو خیس میکنم.

ویبره‌ی رز شدت گرفت و محکم تر گوش او را پیچاند.
- اومدی آخه لامصب چرا اصن تو تیم؟ اونم مهاجم. داری مرض مگه؟

تانکس و لیندا گوش ارنست را از دست رز نجات دادند و سعی کردند کمی او را آرام کنند. رز آب پاکی را روی دست ارنی ریخت.
-میکنی تو بازی. گفتم همین که. مهم نیست چیه اصلا هم برام بهونت.

ماتیلدا به سمت عقب اتوبوس رفت و دو عضو مجازی تیم که رباتی بیش نبودند را روشن کرد. همه چوب دستی ها، چماق ها و جارو هایشان را برداشتند و از اتوبوس پیاده شدند و به سمت اتاق استراحت تیم رفتند. هنوز کمی تا شروع بازی وقت مانده بود که باید روی استراتژی شان کار میکردند.
رز با چوب دستی اش روی کاغذ انواع روش های ضد حمله را به بازیکنانش یاد آوری میکرد و به سوالات آن ها پاسخ میداد.

-خب بذاری ارنی تو باید تاتسویا رو جا. و بعد ... ارنی؟ کو پس ارنست؟

همان لحظه ارنست از دستشویی بیرون آمد.

- هی بچه ها من تغییری کردم ؟

همگی سر تا پاهای ارنست را برانداز کردند ولی تغییری نیافتند.
-نه خیر.
-همون بودی که بودی.
-نکنه دوپینگ کردی!
-نه بابا دوپینگ چیه ولش کنید اصن. خب رز چی میگفتی؟

و به سمت رز رفت . در دل به خودش گفت " مرلین رو شکر که کسی نفهمید پوشک پوشیدم. اینجوری اگه اون بالا اتفاقی هم بیوفته آبروم نمیره."

پیش از آنکه رز بتواند استراتژی را بار دیگر برایش توضیح دهد، در رختکن زده شد.
-تیم هافلپاف. مسابقه داره شروع میشه کاپیتان تون باید بره به اتاق تریبون.

رز عذاب وجدان داشت. وقت نشد که برای بار پنجم استراتژیشان را دوره کنند. فقط و فقط چهار دور و نصفی خوانده بودند!
- ما باختیم این بازی رو صفر هیچ ! نیستیم آماده. برم بایدهم...کنین دعا به درگاه هلگا، برسونه شاید تقلبی چیزی بمون.

و برای اخرین بار اعضای تیم دست هایشان را روی هم گذاشتند و فریاد زدند:
-زنده باد ننجون!

اتاق تریبون

کاپیتان تیم ریونکلاو از قبل پشت تریبون قرار گرفته بود. رز با قدم های آرام پشت تریبون رسید. گلویش راصاف و میکروفونش را تنظیم کرد. صدایی از بلندگوی مرکزی به گوش رسید.
- وان... تو...تری...فایت!

آندرومدا با لبخند ملیحی شروع کرد.
- سلام به همه‌ی طرفداران خوبمون. به امید روونا امروز این زردپوش های بی استعداد رو هزار بر هیچ میبریم.

صدای همهمه خبرنگاران و فلش دوربین ها بلند شد. نوبت رز بود.
-بیند عقاب در خواب جام کوییدیچ.
- چون تا امروز نوار زردرنگ دور جام کشیده نشده و نمیشه، جام رو زرد رنگ ساختن که دلتون نشکنه.
-نیست بلند پروازی بر ریونکلاویان عیب .
-حداقل ما میتونیم پرواز کنیم و مثل شما تونل نِمیکَنیم.

صدای هو کردن از طرف تماشاچی‌ها شنیده شد. شوخی با گورکن از خط قرمز های رز بود. رز با صورت قرمز با شدت تمام لرزید و تریبون و میکروفون به طرفی پرت شدند. آندرومدا هم به سمت او آمد.
چند دقیقه بعد دو کاپیتان موهای همدیگر را میکشیدند و به همدیگر لگد میپراندند که باعث افزایش هیجان و فریاد تماشاچیانی شد که این صحنه را از روی نمایشگر توی ورزشگاه می دیدند.

بالاخره حراست ورزشگاه توانست دو کاپیتان را از هم جدا کند. هر دو تیم از راهرو ی منتهی به زمین بیرون آمدند. تماشاچیان هورا میکشیدند و از اینا که برای تولد و عروسی استفاده میکنند پرت میکردند. رز به کمک لیندا و ماتیلدا ارنست را روی جارو گذاشت و اورا با طلسم به جارو چسباند. وقتی خیالشان از بابت ارنی راحت شد، خودشان هم سوار جارو هایشان شدند.
داور مسابقه صندوقچه ی حاوی توپ ها را باز کرد. اسنیچ با لبخند شیطانی به بازیکنان نگاه میکرد و سرخگون توسط داور به هوا پرتاب شد. مسابقه شروع شده بود.

توپ درست روی به روی ارنست بود. جلو رفت دستش را لرزان برای ضربه زدن به توپ بالا آورد که زئوس توپ را قاپید و برای لادیسلاو فرستاد. درست قبل از زدن ضربه، گیاه آدم خوار پای لادیسلاو را گاز گرفت و لادیسلاو موقعیت را از دست داد.
دروازه بان هافلپاف توپ را برای مهاجم دیگرشان فرستاد. رز توپ را قاپید و با یک ضربه ی بی نهایت محکم توپ را از حلقه رد کرد. لاتیشا حتی نتوانست واکنشی نشان بدهد. آن طرف زمین آندرومدا و ماتیلدا در تعقیب اسنیچ بودند. اسنیچ قهقهه زنان جا خالی میداد و فرار میکرد.

تانکس چماغش را چرخاند و مستقیم به شما که صاحب توپ بود، نگاه کرد. آماده بود تا بازدارنده را با قدرت به سمتش بفرستد. پشت شما، رز منتظر پرتاب تانکس بود.
شما به طرف دروازه حرکت کرد. بازدارنده از سمت تانکس پرتاب شد. رز فاصله اش را با شما کمتر کرد. سوت داور حواس رز را پرت کرد و متوجه جاخالی دادن شما نشد و بازدارنده صورت رز را بوسید.

چشم ها از روی بازدارنده به سمت داور چرخید که دستش را به سمت تانکس دراز کرده بود.
-تیم هافلپاف به دلیل آوردن شخصی غیر از اعضای تیم داخل زمین حذف میشه.

دهان همه ی هافلپافی ها، حتی روی نیمکت، از تعجب باز مانده بود. رز با صورت سرخ و دردآلود به سمت داور رفت.
-ما کی نبوده رو آوردیم تو لیست؟
-اون دختری که اونجاست کیه؟
-تانکسه دیگه.
-نه دیگه! تانکس ایشونه.

و با دست عکس تانکس را روی کاغذ نشان داد که موهای سیاه و چشمان آبی داشت ولی بازیکن توی زمین چشم های مشکی با موهای ابی داشت.
رز دگرگون نما بودن تانکس را به کل فراموش کرده بود. بعد از ارائه ی کلی سند و مدرک که شخص داخل زمین همان تانکس است داور اجازه ادامه ی بازی را داد و شما که با سرخگون دقیقا بغل حلقه ایستاده بود توپ را تبدیل به امتیاز کرد.

...

آملیا و نیمفادورا موفق شدند تعادل مهاجم ریونکلاو ی را با پرتاب پشت سرهم بازدارنده بهم ریزند. گیاه آدم خوار که زیادی گرسنه مانده بود، با دهان باز و آبی که از آن بیرون می‌آمد، به سمت سرخگونی که از ابتدای مسابقه یک لحظه هم قرار نداشت، پرواز کرد. سرخگون با سرعت بیشتری فرار کرد و از رزی که سعی در گرفتنش داشت فاصله گرفت و به ثور نزدیک تر شد. ثور چکشش را بالا آورد تا با پرتابی سه امتیازی سرخگون را به سمت دروازه پرت کند که سرخگون باز هم فرار کرد.

این بار به مهاجم سوم هافلپاف یعنی ارنست نزدیک شد. ارنست می لرزید و به نظر نمی‌رسید برایش خطری داشته باشد. حتی برای گرفتنش هم تلاشی نمی کرد.

- بوووووووم !

صدای انفجاری از نزدیکی به گوش رسید. بازیکنان و تماشاگران باهم به پشت سرشان، جایی که فکر می‌کردند منبع صداباشد نگاه کردند. افرادی با کت و شلوار های مشکی و چوبدستی های آماده ی شلیک داخل زمین بازی شدند و تمام زمین را گرفتند. بازرسان وزارت خانه کنار تمام بازیکنان و حلقه ها ایستادند. فریاد های شاد تبدیل به جیغ های هراسان شد.
پروفسور اسلاگهورن سرش را به زور از پنجره‌ی اتاقی که انجمن اسلاگ در آن تشکیل می‌شد، در آورد.
-اینجا چه خبره؟

سر بازرس جارویش را به سمت اتاق مذکور و کله‌ی نیمه بیرون اسلاگهورن هدایت کرد. عکس مجرم تحت تعقیبی را جلوی چشمش گرفت.
-شما این رو میشناسید؟
-البته اون همینجا زندگی میکنه.
-شما توی دردسر بزرگی افتادین. این توپ به جرم قتل، فرار از ازکابان و گرفتن رشوه برای برنده کردن تیم ها تحت تعقیبه.
-ینی چی؟
-این سرخگون فراریه آقا.

ماموران وزارت سرخگون را گرفته و تیوپی آهنی دورش انداخته و با زنجیر سفت او را بسته بودند. بازیکنان خشک شده در حالت حمله و دفاعی که پیش از آمدن بازرسان بودند، مبهوت به سرخگون که داخل قفس بزرگی گذاشته شد و آرام آرام ازآنجا دور میشد، خیره شدند.

ارنست آرام پیش رز رفت:
-حالا میشه فرود بیایم پوشک من بیشتر از این جا نداره.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ارنى پرنگ در 1397/6/2 22:18:04
پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
ارسال شده در: جمعه 2 شهریور 1397 17:02
نمایش جزئیات
آفلاین
هافلپاف vs ریونکلاو

سوژه: فلیکس فلیسیس

- بخورش.
- نمی خورم.
- دست خودته مگه؟
- خوب آب کدوحلوایی دوست ندارم!

گوش رز اصلا به این حرف ها بدهکار نبود. دهن سدریک رو به اندازه ی پاتیل معجون سازی باز کرده بود تا دورا پارچ پر از آب کدوحلوایی رو درون حلقش خالی کنه. سدریک عاجزانه به بقیه اعضای تیم نگاه کرد. بقیه کاملا اتفاقی به پنیر سوراخ دار روی میز علاقه مند شده بودند.

نیم ساعت بعد

- بازیکنا وارد زمین میشن، کاپیتانا باهم دست میدن و بله! صدای سوت آغاز بازیه.
سرخگون دست بازیکنای هافلپافه. انگار برای این مسابقه خیلی تلاش کردن؛ حالا پنه لوپه صاحب میشه. ریونکلاییا هم عملکرد خوبی دارن!

ماتیلدا همان طور که اوج می گرفت تا از آن بالاها دنبال گوی زرین بگرده، از کنار سدریک رد شد و گفت:
- حواست به دروازه ها باشه سدریک! اینا یهویی حمله می کنن.

سدریک واقعا دوست داشت مراقب باشه ولی به سختی خودش رو روی جارو نگه داشته بود. به خاطر اون همه آب کدوحلوایی که به خوردش داده بودن، حالت تهوع داشت.

در این حال نیمفادورا با ضربه ی دقیق و هدفداری، با چماقش بازدارنده رو به سمت مهاجم ریونکلا روند که مستقیم به هدف خورد.
اندکی بعد مدافع ریونکلا به انتقام برخواست و موفق شد به ارنی ضربه بزنه و از گل احتمالی هافلپاف جلوگیری کنه.

- بیست دقیقه از شروع بازی گذشته و همچنان نتایج صفر صفره. باید ببینیم سرخگون دست کیه؟ بله، شما! نه نه شما نه پروفسور، منظورم اون شماست! شما (ای بابا پروفسور شما به کار خودتون برسین. ) بی وقفه به سمت دروازه ی هافل حرکت میکنه، از دو بازدارنده جاخالی میده و توپو پرتاب می کنه و گ...، نه گل نمیشه! سدریک دیگوری دروازه بان جدید تیم هافل با یه حرکت حساب شده جلوی توپو می گیره.

خود سدریک هم نمی دونست چطور با اون همه کدوحلوایی که درون معدش جشن گرفته بودن، تونست جلوی توپو بگیره.
ارنی از طرف دیگه ی زمین براش دست تکون داد تا توپ رو به اون سمت پرتاب کنه. سدریک تو مدرسه ی ماگلی برای ورزشش صفر گرفته بود ولی بعد از این بازی، دعوت نامه ی ان بی ای به دستش رسید.

ارنی دو دستی توپ رو چسبید و به طرف دروازه ی ریونکلا حرکت کرد. ضربه ی قشنگی که زد باعث شد همه فکر کنن گل شده اما دروازه بان ریون توپ رو در ثانیه ی آخر منحرف کرد.

- بازی عجیبی شده! هردو طرف کاملا مساوی پیش میرن و حتی حرکتاشونم شبیه همه! حالا می بینیم که رز زلر کاپیتان هافل با سرعت به طرف دروازه ی ریون پرواز و توپ رو پرت میکنه؛ و گل! گل برای هافلپاف! ده صفر به نفع هافلپاف.

این برتری خیلی طول نکشید. ثور دوباره بازی رو مساوی کرد.
ارنی موقعیت خوبی برای گل بعدی پیدا کرد‌. پنه لوپه غیبش زده و جناح چپ دروازه بدون دفاع رها شده بود.

- مگه نگفتی یه قطره فلیکس کافیه؟ پس چرا بعد این همه مدت هنوز مساویم؟ اونم ده به ده!

معده ی سدریک به نشانه ی تعجب صدا کرد. سدریک دستش رو روی شکمش گذاشت و خطاب به آب کدوحلواییا گفت:
- باید به رز بگم حتما!

- آملیا با تلسکوپ معروفش به بازدارنده ضربه میزنه که توسط مدافع ریون جواب داده میشه‌. چند دقیقه اس که شاهد پرتاب این بازدارنده از این مدافع به اون مدافع هستیم. سدریک دیگوری دروازه رو ترک میکنه و شما و لادیسلاو به سمت دروازه ی هافلپاف هجوم میارن‌.

رز با قیافه ی 《دقیقا داری میکنی چه غلطی》 به سدریک نزدیک شد. سدریک سرعتش رو افزایش داد تا سریع تر به اون برسه.
- ریونیا هم فلیکس فلیسیس خوردن رز! همین الان شنیدم که پنه لوپه به کاپیتانشون میگفت پس چرا با اینکه فلیکس خوردیم همه چی برابره؟ باور کن، خودم شنیدم!

- ماتیلدا با سرعت به طرف زمین هجوم میبره انگار گوی زرینو دیده. جستجوگر ریونم به دنبالش میره اما هردو با قیافه های ناامید بر میگردن.

- بوق بزنن بش. نزدیک بودها. سدریک نکن باور، نمیکنن ریونی ها از این کارا. خواستن که بترسونن تورو.

پایین روی زمین، دورا داشت خودکشی میکرد بلکه رز نگاهی بهش بکنه. بالا و پایین می پرید و پرچم قدیمی " هافلپاف همیشه قهرمان میمونه " رو تکون میداد.

بالاخره توجه کاپیتان بهش جلب شد.
- آخی این پرچمه. یادگار الادورا مونه. یادش رفت ببره اینو با خودش‌.

و بعد با ویبره به سمت سرخگون پرواز کرد. دورا چوب پرچم رو تو سر خودش زد.

- یک ساعت و نیم گذشته و امتیازای دو تیم برابر پنجاهه. واقعا بازی عجیبیه، هر حرکت از سوی یه تیم با یه حرکت مشابه از سوی تیم مقابل جواب داده میشه!

-

دورا بالاخره با استفاده از قابلیت های جادویی موفق شد توجه رز رو به خودش جلب کنه. رز هیچ وقت تو لب خونی خوب نبود ولی اون روز به برکت شانسی که داشت به خوبی حرف دورا رو فهمید.

مثل اینکه سدریک درست شنیده بود. دورا با خوندن ذهن ریونکلایی بی گناهی در جایگاه تماشاچیا فهمید که آب کدوحلوایی سر میز ریونکلا هم حاوی یه قطره فلیکس بوده.

- بعله! بالاخره ماتیلدا موفق میشه گوی زرینو بگیره و هافلپاف رو برنده کنه! بازی ای پر از هیجان رو پشت سر گذاشتیم؛ واقعا ریون حقش نبود که ببازه اما خب حالا هافل برتری خودشو نشون داد! تاحالا همچین بازی ای ندیده بودم؛ همه چی تا قبل از گرفتن گوی زرین برابر بود!

ماتیلدا دست درخشانش رو بالا گرفت. پر کوچک و کج شده ای که از مشتش بیرون زده بود، قابل دیدن بود.

عصر همان روز

سدریک تا جایی که میتونست دور از رز نشسته بود. میترسید دوباره بلایی سرش بیاره. رز پارچ آب کدوحلوایی رو دوباره دستش گرفت.
به طور ناکهانی سدریک احساس کرد فاصله ش با رز خیلی کمه. باید دور میشد. اصلا از هاگوارتز بیرون میرفت. کنار ستاره های آملیا شاید جاش امن می بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سدریک دیگوری در 1397/6/2 17:19:34
فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
ارسال شده در: جمعه 2 شهریور 1397 16:23
نمایش جزئیات
آفلاین
هافلپاف*ریونکلا

موضوع: سرخگون فراری

سالن عمومیِ تالار خصوصیِ هافلپاف پر از دانش آموزان مختلف بود ولی با این حال یکی از ساکت ترین روزهایش را می‌گذراند. همه به نوعی در فکر بازی فردایشان در برابر ریونکلاو بودند. رز جاروها را برای بار چندم در آن هفته چک می‌کرد و واکس مخصوص می‌زد. دورا با گفتن جملات امیدوارکننده سعی داشت روحیه‌ی تیمی‌شان را تقویت کند. ارنی برای غلبه بر ترسش از ارتفاع، از یک هفته‌ی پیش روی سقف زدندگی می‌کرد. و من، خوب من...

_ دورا...نیمفادورا.
_ هوم؟

دورا را دیدم که کنارم نشست. نوبت من رسیده بود که حرف های انگیزشیش را بشنوم و در جواب فقط سر تکان دهم. 
قبل از دورا داشتم فکر می کردم اگر فردا هوا بارانی باشد من چطور می خواهم از بقیه ی بچه ها در برابر بازدارنده محافظت کنم؟

این فکر را با دورا در میان گذاشتم.
دورا اصلا از قطع شدن صحبتش به خاطر چنین سوال بی ربطی خوشحال نشد.
- بوقی. تو واقعا فکر می کنی توی این فصل بارون می باره؟ آخه کی بارون رو تو این موقع از سال دیدی؟ ها؟ کی؟

روز مسابقه 

_ دورا...دورا! نیـــــــــمفــــــادورا! بیدار شو دیگه. دیرمون می‌شه ها.
_ آه، ولم کن ماتیلدا.

بالشتی را روی سرم گذاشتم. آخ که چه قدر سر و صدا می‌کرد! 
_ نیمفادورا تانکس مگه ما مسابقه ی کوییدیچ نداریم؟

صاف نشستم. کلا فراموش کرده بودم. نه به شب قبلش که یک دست کامل در خواب کوییدیچ بازی کردم و نه به الانی که حتی پست خودم را یادم نمی‌آمد. ولی چه خواب خوبی بود. صد به هیچ ریونکلاو رو شکست داده بودیم. 
_ ما میتونیم بدیم ریونکلا را شکست ، فقط باید به داشته باشیم خودمون ایمان!

صدای رز، کاپیتان ویبره زنمان بود که هنوز وارد رختکن نشده، شروع کرده بود. تمام راه تا سالن غذاخوری و حتی در حین صبحانه و بعدترش در زمین، دورا و رز یک ریز حرف می‌زدند. اعضای مختلف را برای ما توضیح می‌دادند و نقشه را یادآوری می‌کردند.
_ خیلی خب زر. میشه بریم بیرون.

این را بعد از بلند شدن صدای سوت داور گفتم. اگر نه، که حتی تا پایان بازی هم می‌خواستند صحبت کنند. آخرش هم به بازی ‌نمی‌رسیدیم، چون جلسه‌ی توجیهی داشتیم!
با جارویم پشت سر بقیه وارد زمین شدم. دلشوره‌ام با دیدن دانش آموزان آبی پوش ریونکلا در یک سمت و طرف دیگر، دانش آموزان هافلپافی که با شور و شوق ما را تشویق می‌کردند، از قبل هم بیشتر شد.

با سوت دوم فنریر گری بک، همگی از زمین فاصله گرفتیم. چماغم را محکم تر در دست گرفتم. هنوز هیچی نشده عرق کرده بودم و می‌ترسیدم چماغ از دستم پایین افتد. توپ ها را رها کردند. بی صبرانه منتظر بازدارنده ای بودم تا تمام حرص خود را سر آن بیچاره خالی بکنم.

_ حالا سرخگون دست رز زلر کاپیتان تیم هافلپاف است. رز به سمت دروازه ی ریونکلا حرکت می کند. از بین بازی کنان تیم مقابل دریبل زنان عبور می کند...فکر می کنم این اولین گل مسابقه ی امروز است. اما سرخگون از دست از دست رز خارج شد. چه اتفاقی افتاد؟ 

برگشتم و به رز نگاه کردم. سابقه نداشت توپی را الکی از دست بدهد. خودش هم تعجب کرده بود ولی حالا لادیسلاو روی توپ خم شده و به سمت سدریک حرکت می‌کرد. چماغم را در هوا چرخاندم و ضربه‌ی محکمی به یکی از بازدارنده ها زدم. توپ به سمت لادیسلاو رفت و حواسش را پرت کرد. این فرصت کافی به ارنی داد تا توپ را به هافلپاف برگرداند. بازدارنده‌ای دیگر به سمت شما پرتاب کردم که از راه ارنی کنار رود. ولی ارنی از جایش تکان نمی‌خورد، فقط دور خودش می چرخید. دو دستش را دور توپ حلقه کرده بود و باهم مثل فرفره می‌چرخیدند. 

- معلوم نیست مهاجم هافلپاف چه نقشهای در سر داره ولی سر من یکی که از چرخشش گیج رفت! بلاخره دستش رو از دور توپ برمی‌داره و توپه که با سرعت به سمت دروازه ی ریونکلاو می‌ره. سرعت توپ زیادتر از اونیه که بتونه جلوش رو بگیره و لاتیشا جای خالی می‌ده. انتخابی عاقلانه!
ارنی به نشانه‌ی موفقیت دستی برایم تکان داد ولی حال خودش هم خوب به نظر نمی رسید. شاید به خاطر ترسش از ارتفاع بود. 
- باری دیگر سرخگون دست ریونکلاوه...نه از دست ثور در میاد. مثل اینکه سمت گیاه آدم خواره می ره. گیاه زبونش رو در آورده، ولی به زبون اونم برخورد نمی‌کنه و به سمت شما می‌ره. رز هم دنبالش پرواز می‌کنه. بقیه ی مهاجم ها رو می بینین که پشت سرشون حرکت می‌کنن.
سرخگون انگار دیوانه شده بود.از جایی به جای دیگری میرفت و از دست بازیکنان فرار می کرد. مهاجم ها سعی داشتند دورش حلقه بزنند اما از کنارشان در می‌رفت.
شاید بهتر بود من و چماغم هم بهشان کمک کنیم. این طوری فضاهای بیشتری پوشش داده می‌شود و امکان فرار سرخگون کمتر. 
- مدافع هافلپاف پستش رو ترک می‌کنه و به شکار سرخگون می‌پیونده. سرخگون درون حلقه از طرفی به طرف دیگه می‌ره.
ولی مثل اینکه داره حرکتش رو عوض می‌کنه. تانکس کنار کاپیتان تیمش می‌ایسته. سرخگون رو می‌بینین که به سمتش حمله ور می‌شه. عجیبه! 
سرخگونی که تاحالا داشته فرار میکرده الان به سمت تانکس می‌ره. تانکس چماغش رو بالا می‌آره ولی سرعتش کافی نیست و سرخگون بهش برخورد می‌کنه.
تانکس از روی جاروش به زمین می‌افته و سرخگون که راهی برای فرار پیدا کرده به سمت جنگل فرار می‌کنه! داور مسابقات...
فنریر را که به فاصله‌ی کمی از من نشسته بود خیلی تیره و تار دیدم. سریع سوسیسش را پشت سرش قایم کرد. آخرین چیزی که شنیدم دعوتش برای شام بود:
- بله بله بازی خیلی قشنگی بود. تیم برنده هم امشب مهمون من به صرف سویس بلغاریه!


بعد از اتمام بازی:

_ به نظرتون حالش خوب می شه؟
- آره! نخورده که نیش نجینی! می‌افتن خیلی از بازیکنای کوییدیچ رو زمین خیلی بدتر.  
- ولی به نظر میاد که خیلی شکستگی داشته باشه.
- من نگران معدم که نداره جا برای سوسیس ها بیشتر هستم تا نیمفادورا!

صدا های محو و آشنایی صحبت می کردند.
چشم هایم را باز کردم. دختری با موهای فرفری به من خیره شده بود. هم تیمی های دیگر هم پشت سرش بودند.

سدریک پرسید:
_ حالت خوبه تانکس؟
_ اره...اره خوبم.
_ گفتم که من خوبه حالش.

با صدای خسته ای پرسیدم:
_ چه اتفاقی برای من افتاد ؟
_ نمیدونم چه بالایی به سر سرخگون اومد. اون بهت خورد و به زمین افتادی و بیهوش شدی. ماهم تورو به درمانگاه، پیش مادام پامفری آوردیم.

خسته بودم، کل بدنم درد می کرد، فکر کنم به استراحت حسابی نیاز دارم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نیمفادورا تانکس در 1397/6/2 16:36:28
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
ارسال شده در: جمعه 2 شهریور 1397 11:58
نمایش جزئیات
آفلاین
هافلپاف vs
ریونکلاو


سوژه: سرخگون فراری


-رز با سرعت پیش میره... توپو میده به ارنی. ارنی با یه پرش بلند توپو میگیره. فقط دو قدم از دروازه فاصله داره. حتی زئوس رعد آسا، نمیتونه کاری کنه و... بله! گل برای هافلپاف. اونا بازی رو ۱۳۰ به ۶۰ جلوئن. یه نتیجه ی فوق العاده برای زردپوشان.

گزارشگر دو دقیقه یک بار این جمله را تکرار می کرد. و هر وقت هم یکی از طرفداران ریونکلاو به طرف او بر میگشت که فحش بدهد، سعی میکرد که شال زردش را پنهان کند! سدریک، دروازه بان هافلپاف، روی جارویش خوابیده بود و بیخوابی کل هفته را می‌ کرد و نگرانی هم از بابت گل خوردن نداشت، هیچکدام از ریونکلاوی ها به سمتش نمی آمدند.
تانکس و آملیا هم که با هم دیگر حرف میزدند و بعضی وقت ها هم می خندیدند.ولی در این حال، تماشاگران و طرفداران ریونکلاو، مشغول فحش دادن بودند.

کوه المپ

- آقا جان خسته شدیم. چرا گل نمی زنن؟ اگه کنار بابا بودم، بهش انرژی می دادم.
- تو یکی حرف نزن! همین زشت بودنت برامون زیادیه! چه برسه به زبون درازت هفاستوس!
- مامان...
- گفتم بهت منو هرا صدا بزن. با اینکه از اون دوقلو ها متنفرم، اما با اینحال... از اونا یاد بگیر. مثل یه بچه ی خدا نشستن، دارن هافلو تشویق...چی؟ هافلپاف؟

هرا با عصبانیت به طرف دوقلو ها برگشت. 
- یعنی چی؟!

آپولو غرغرکنان گفت:
- هرا! من از بابا بدم میاد. سه بار منو آدم کرده، گذاشته تو دنیای آدما. مخصوصا دفعه ی آخری که منو با شکم فرستاد... اونموقع دیگه حالم ازش بهم خورد. ببین هافلپاف چه دفاع خوبی داره! این دختر آملیا رو برای من بگیرین. خوب پرتاب می کنه! تا حالا نصفی از بازدارنده هایی که به ریونکلاو خورده رو اون زده.
- نه! میاد جزو شکارچی های من میشه. دختره می تونه وزن آسمون رو بذاره رو خودش. از تلسکوپش معلومه.

هرا هنوز دنبال حرفی می گشت تا به دوقلو ها بزند که صدای آتنا در آمد:
- اینکه از خدایان آسگارده و این یعنی اینکه ما هیچ نسبتی باهاش نداریم!
- خیلی هم آروغ می‌زنه.
- بعدشم، چون من خدای خورشیدم، زرد دوس دارم. پس من طرفدار هافلم.

هرا داد کشید:
- ای بیشعورهای احمق نک...

کمپ دورگه


- بابا برو دیگه. چرا آب نمیاری همه ی اینارو غرق کنی؟
- پرسی. بس کن! نمی تونن که از قدرتاشون استفاده کنن. اخراجشون می کنن.
-غلط کردن. جرأت دارن خدای دریاهارو اخراج کنن تالیا!
- حرف نزن انقدر! بازی رو ببین. بابای منم داره گند میزنه!
- عه نگا کن یه گل دیگ از این دختر زرده خوردیم. تقصیر این ثور بود که توپ رو سفت نگرفت و اون پسره تونسته توپ رو از دستش در بیاره و بفرسته سمت دروازه.
- تازه گل قبلی که اون گیاهه زد هم تقصیر ثور بود. اینقدر که بی خاصیتن این آسگاردیا! از پس یه گل هم بر نمیان!
آنابث با تالیا صمیمی بود ولی مگنوس خانواده‌ش حساب می‌شد!
- اون بازدارنده هه رو باید بابات می گرفت که نخوره بش.

زمین کوییدیچ

همه محو بازی شده بودند. این دفعه ریونکلاوی ها جلو آمده و سعی می کردند که از تلسکوپ آملیا بگذرند. همین موقع گزارشگر همچنان گزارشی جانبدارانه ارائه می داد:
- حالا آندرومدا پس از دعوای سختی با دخترش نیمفادورا،راجع به احترام به بزرگتر ، توپو پاس میده به لادیسلاو. اما وایسین... آندرومدا برای چی اومده حمله؟ بعدا تو گزارش ورزشی دربارش بحث می کنیم. حالا لادیسلاو میره که گل بزنه و خدا رو شکر که گل نشد! عه... نه... منظورم بود که... چی شد؟!

بر خلاف انتظار همه، توپ به جای اینکه به دروازه برود، از دست لادیسلاو در می رود و به طرف گوشه ی زمین حرکت می کند. آنجا توقف کرده و با حالت ویبره ای آنجا می ماند. انگار که می لرزد.

- توپ آ! چرا ز من دوری جوییدی؟ من خواستار گل بودم ای توپ آ!

همه با دهان باز به صحنه خیره شده بودند.. هیچ کس از جایش تکان نمی خورد. حتی اسنیچ هم در هوا بال نمی زد و به بازی خیره شده بود. فنریر احساس کرد به خاطر داور بودنش باید عکس العملی نشان دهد.
- سوسیس بلغاری های من! گوش کنید. نمی دونم چرا توپ این شکلی شد. شاید نقص فنی پیدا کرده و یا از دیدن قیافه ی گشنه ی من ترسیده! الان میرم میارمش.

فنریر قسمتی را با جارو پرواز کرد اما از جایی به بعد پیاده به جلو رفت. آرام آرام برای اینکه سرخگون را نترساند بهش نزدیک شد و پنجه هایش را دراز کرد توپ بالا و پایین پرید و از او، هفت متر فاصله گرفت و دوباره سرجایش نشست.

رز مشتاق و کنجکاو کنار داور به زمین نشست. اشتیاقش شک فنریر را برانگیخت. 
-خانوم زلر، شما معجون ویبره به خوردش دادین؟!
- بلدین راهی که بدم معجون به توپ؟

حتی اگر بلد هم بود به او یاد نمی‌داد. 
- خدایان! یه کمکی نمی‌کنین؟
- زنگ بزن پسرتو صدا کن برادر! 
- پسر من؟ چرا دختر تو نه؟
پنه لوپه و شما آهی کشیدند و به رز پیوستند تا با هم توپ را به کمک داور بگیرند. در یک متری توپ به انتظار اشاره ای از فنریر ایستادند و با گازی که به سوسیس زده شد به توپ حمله ور شدند.

هر سه بدن خود را روی توپ انداختند و به خیال خودشان هیچ راه فراری برایش باقی نگذاشتند. اما توپ هر طور که بود، خود را خلاص و به بالا پرواز کرد. 
بالا، ثور ایستاده بود. لحظه‌ای بعد سرخگون و ثور باهم بالا می رفتند. خدا-ابر قهرمان برای نجات جانش مجبور شد به توپ چنگ بزند که به معنای رها کردن چکشش بود.
اومحکم توپ را چسبیده . به طوری که سر انگشتانش سفید شدند. سعی میکرد به پایین نگاه نکند. و هر وقت توپ زیگزاگی از بازیکنان عبور میکرد، آروغ میزد. 
از همان لحظه ی برخورد هم،به اودین التماس می کرد که از دست توپ نجاتش دهد.

در همان حین مدافعان هافلپاف بحثی در مورد ماهیت و چیستی ثور راه انداخته بودند. آملیا اعتقاد داشت او ابر قهرمان است در حالی که تانکس روی خدا بودنش پافشاری می کرد و خودش با سرخگون به تماشاچی های آبی پوش نزدیک و نزدیک تر می‌شد. 
- حداقل پرتم کن سمت هافلپافی ها!

توپ نه زبان خدایان می فهمید و نه ابرقهرمانان را. پس بدون توجه خودش را چرخاند که ناگهان ارنی آن را گرفت و با لبخند پیروزمندانه ای گفت:
- گرفتمش!

اما لبخند او زیاد طول نکشید چون توپ از دستانش در رفت و تمام وزنش را بر سر پرنگ خالی کرد! او بیهوش شد و به شدت به زمین برخورد کرد. توپ سه بار دور خودش چرخید و بعد با سرعتی که حتی خدای خدایان هم به سختی می توانست ببیند، به طرف جایگاه تماشاگران رفت.

- اوه خدا! عجب توپ مزخرفی! تا حالا سوسیس بلغاری ای به این بدمزگی... منظورم بد، ندیده بودم. بلاتریکس، توپ اضافه نداریم؟
- همین امروز تموم کردیم. می خوای برم از سر بقالی بگیرم؟ ولی تا نزدیک ترین بقالی دو ساعت راهه.
- من دو ساعت نمی تونم صبر کنم. سوسیس هام سرد می شن.
- منم نمی رم. سه تا بازی داوری کردم خستمه دیگه.
- بازی کنسله!

همه با تعجب به فنریر خیره شدند و فنریر تعجبشان را بیشتر هم کرد.
- اینطوری مثل سوسیس به من نگاه نکنین. من نمی دونم که اولای بازی چرا توپ عادی رفتار می کرد و شما راحت می تونستین گل کنین. 
- اما شد کی برده پس؟
- مسابقه تقریبا جایی تموم شد که نتیجه بازی به نفع هافل بود. من هافلپافو برنده اعلام می کنم.

صدای داد و هوار از سمت ریونکلاوی ها برخواست اما فنریر به سادگی به ماتیلدا اشاره کرد.

ماتیلدا استیونز لبخندی بر لب داشت. او دستانش را باز کرد و همه توپی گرد و طلایی را دیدند. 

فلش بک

- بامبا! گامبا لامبا.
- چی میگی غول تشن؟

گرواپ توپ خسته را با سر وصدا های بلند ، بیدار کرده بود. توپ می خواست که او را بزند اما توان نداشت!
- منو پا کردی همینو بگی؟!
- غرررر.

توپ هیچی نمی فهمید. پس، از دست های غول در آمد و به سمت خانه اش حرکت کرد. صبح آفتابی ای بود و شتاب آفتاب بر روی زمین کوییدیچ خیلی زیاد بود و چشم نامرئی توپ را اذیت میکرد.
گرواپ هم خسته شده بود. همبازی ای بعد از هرمیون نداشت. توپ را آورده بود تا کمی بازی کند. 
آن پسرک مشنگی که همسال هرمیون بود زمانی توپ را جلوی پایش می گذاشت و به آن ضربه می‌ زد.
او هم دلش فوتبال می خواست. توپ را جلوی پایش گذاشت و سعی کرد ضربه بزند. نیم ساعت دور خودش چرخید. توپ را گم و حتی چند باری آن را زیر پایش له کرد. اما توپ، با شانس زیادش ترک بر نداشت. گرواپ ساعت ها با او بازی کرد و توپ هم جرئت رفتن نداشت.

ناگهان غول به طرز وحشتناکی تکان خورد و کمی بعد، یک صدای بلند عطسه آمد و شتاب عطسه، باعث شد که زمین بلرزد. توپ خدا را شکر کرد که پشت گرواپ بود. گرواپ آن را برداشت و به دماغش نزدیک کرد. آب دماغش آمده بود و او چیزی غیر از توپ نداشت. 
پس توپ را به ترتیب در هر دو سوراخ دماغش فرو برد و بعد چند ثانیه، آن را در آورد. بعد اینکار، او را زمین گذاشت. نگاهی به خورشید کرد که داشت غروب میکرد و بلند شد و رفت. 

توپ با دماغ های او به زمین چسبیده بود و نمی توانست تکان بخورد. به خورشید با چشم ها نامرئیش نگاه کرد و بعد... او نه تنها خورشید را گرواپ دید، بلکه آن را دوتا هم دید. توپ وحشت کرد و غش کرد. او دوبینی پیدا کرده بود و همه چیز را گرواپ میدید. او چند ساعت استراحت کرد که از این وضع خلاص شود. اول های بازی حالش خیلی خوب بود اما وسط های بازی، دوباره آن مشکل وحشتناک برگشت!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ماتیلدا استیونز در 1397/6/2 14:39:40
Cause i don't wanna lose you now
I'm looking right at the other half of me

پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
ارسال شده در: جمعه 2 شهریور 1397 11:14
نمایش جزئیات
آفلاین
ریونکلاوVSهافلپاف
کوافل فراری

- یه خبر بد!
- من نکردم!
-
-
- زئوس توی خواب صاعقه زده، برق کل منطقه به فنا رفته.
- مرلین رو شکر!
-
- منظورم اینه که...یعنی...مرلین رو شکر که ... صاعقه به کسی نخورده!
- شما! چه دسته‌گلی به آب دادی؟
- من هیچ کاری نکرددددم!

شما جیغ زنان سالن اصلی را ترک کرد. اگر سابقه‌ی آشنایی با "شما" را داشته‌باشید می‌دانید، جیغ زدن های شما و فرار کردنش از محل عادی است... تنها چیز غیر عادی اتفاق های بعد از آن است.

- زودپز منفجر کرده دوباره؟!
- نه! آشپزخونه سالمه.
- پریز تلفن‌ها رو زده تو پریز برق؟!
- اونا هم سالمن!
- چیکار کرده پس دوبار...

در اصلی سالن با صدای بدی باز شد و لاتیشیا وارد شد.
- یه خبر بد!

- صد در صد دست‌گل شماست!
- شک نکن! چی شده حالا؟!
- بعد از بازی تمرینی، یکی کوافل رو فراری داده.
-
- شماآآآآ؟!

شما در اتاق نشسته بود و دعا می‌کرد منظور لادیسلاو شما باشد، نه "شما"!

- ایچیکاوا آ؟

شما احساس "مرلین بیامرز" شدن داشت. به طور میانگین شما هفته‌ای دو بار این حس را داشت. اگر شما یک انسان با ضریب هوشی متوسط هم باشید، هنگامی که هفته‌ای دوبار دست‌گل به آب دهید، طریقه برخورد با دیگران را به خوبی یاد خواهید گرفت. اما زمانی که شما یک عدد ایچیکاوا باشید، مسئله کاملا متفاوت است. ایچیکاوا همان راهی را که جیغ زنان به اتاقش رفته بود، جیغ زنان برگشت.

- جیغ نزن یه دقیقه!
-
- آندرو یکی بزن تو سرش، ارور داده!

آندرومدا صرفا جهت رفع ارور و بدون هیچ خصومت شخصی، یک ضربه به شما زد، که شما بعد از قِل خوردنِ اُریب در کل طول سالن و متوقف شدن توسط برخورد با چکش ثور، رفع ارور شد مرلین را شکر!
- من فقط دلم براش سوخت!

فلش بک

- شما! زود کوافل رو بذار سر جاش و بیا.
- چرا همش من؟! یکی دیگه بذاره خب! این غیر‌منصفانه‌س. من اعتراض میکنم. حقوق من به عنوان یکی از اعضای تیم داره ...

اعضای تیم قبل از تمام شدن صحبت های گهربار شما محل را ترک کرده‌بودند. شما ضمن لعنت اعضای تیم و تمام اجدادشان به سمت کوافل رفت که ناگهان کوافل با شدت به سرش برخورد کرد.

- شت! این چه کاری بود کوافلِ تسترال؟!

کوافل غلتی روی زمین زد. شما به قیافه‌ی غمگین کوافل نگاه کرد. دلش به حال کوافل سوخت. کوافل تنها بود. کثیف بود. بدبخت بود. کوافل هر روز توسط شما تمیز می‌شد، در نتیجه دو برابر بدبخت بود. شما احساس همدردی عمیقی با کوافل داشت.
- در حق تو هم بی‌عدالتی میشه؟

اشک های کوافل جاری شد.

- استعدادای تو هم نادیده میگیرن؟!

کوافل بیشتر اشک ریخت.

- بمیرم برات کوافل.

کوافل انقدر اشک ریخت که رنگ پوسته‌اش از بین رفت.

- کوافل! تو...باید فرار کنی. باید بری دنبال استعدادات.

چشمان کوافل امیدوار شد. شما کوافل را بلند کرد و تسترال وار به سمت جنگل ممنوعه رفت.

پایان فلش بک

- کجاست؟
- فراریش دادم.
- کجا؟
- نمی‌گم. من به رفیقم خیانت نمیکنم.

با برخورد صاعقه زئوس به دماغ شما مفاهیم رفیق و خیانت از ریشه برایش تغییر پیدا کردند.

- من...من...قراره فردا صبح برای آخرین بار توی لنگرگاه ببینمش!

- زئوس!

زئوس رعد و برق دیگری را به درون گوش شما پرتاب کرد که به دلیل خالی بودن فضای مغز شما کمانه کرد و از دماغ جزغاله شده‌اش بیرون آمد.

- ما که لنگرگاه نداریم اینجا. درست بگو کجا قراره ببینیش؟
-آقه تو فیلما توی لنقرقا میبینن همو.
- چرا اینجوری حرف میزنی؟!
- دماغم سوقته. انتظار داری چجوری حرف بزنم؟
- خیلی خب...بعدا درستش میکنیم. حالا بگو کجا؟
- تو قافی‌شاپ همین بغل.
- بازی ما هم که فردا صبحه!
- من یه فِقری دارم!
- تو فکر نکن.

آندرومدا اعضای تیم را کمی آنطرف تر از شما جمع کرد تا برای جمع کردن گند شما چاره‌ای بیندیشند. همانطور که سرگرم اندیشیدن چاره و از همین صحبت ها بودند، توپ قرمز رنگی وسط صحنه پرت شد. کاملا مشخص بود که نیم ساعت از رنگ شدن توپ نمی‌گذشت. شما همان طور که تقریبا قوطی دستمال کاغذی را دور دماغش پیچیده‌بود، گفت:
- فردا با این جای قوافل بازی قنید تا من قوافل رو بیارم.
- تو نمی‌خواد بر...
- قوافل فقط به من اعتماد داره. اگه قسی جای من بره، نمیاد.

بعد هم گریه کنان به سمت اتاقش بازگشت. به هر حال قبلاً به خاطر یکی دیگر از اشتباهات شما، آنها توپ پینگ پنگ را به جای اسنیچ رنگ کرده بودند. آنها برای تیم حتی کلاغ را جای قناری رنگ می‌کردند. هرچند آندرومدا نمی‌دانست کجای راه را اشتباه آمده است که الان به جای گرفتن جام، باید توپ والیبال رنگ میکرد جای کوافل میداد دست ملت!

- اوممم...ظاهرش فرق داره. حقیقتش اینه که ساختار فیزیکیش هم فرق می‌کنه.
- راه بهتری داری؟
- نه!
- ولی مطمئنید شما دوباره گند نمی‌زنه؟


فردا- کافی شاپ همون بغل


شما در حالی که پشت سر هم اشک می‌ریخت، روبه روی یک کوافل که روی میز بود، نشسته بود.
- قوافل!

کوافل غلتی زد.

- قوافل...تو باید...فِقر قُنَم باید...

شما به کوافل نگاه کرد. کوافل را خیلی دوست داشت. احساس می‌کرد کوافل نیمه گمشده‌اش است. از دیروز که میخواست او را در جعبه بگذارد و کوافل خودش را محکم به سر او زده بود، حس می‌کرد عاشق کوافل شده است.
- قوافل اونا می‌خوان برت قردونم...همین الان بازی داریم و اونا میخوان قه من بهت خیانت قنم.

چشمان آبی کوافل پر از اشک شد. شما قبل از ضربه دیروز هیچوقت چشمان کوافل را ندیده بود.

- من نمی‌تونم ....تو باید فرار قنی قوافل. من نمی‌ذارم دستشون بهت برسه.

کوافل روی میز غلت دیگری خورد.

- من نمی‌تونم باهات بیام قوافل.

کوافل قل دیگری خورد.

- منظورت اینه قه با هم فرار قنیم. اینجوری ...میتونیم تا ابد با همدیقه زندقی قنیم. درسته؟!

کوافل با خوشحالی غلت دیگری زد.

- باشه قوافلم. بیا با هم فرار قنیم. هیچ وقت هم برنمی‌قردیم. همه هزینه‌ها واسه تو میشه قوافلم.

زمین بازی

گزارشگر: مدافع ریونکلاو به نظر می‌رسه خصومت شخصی داره با گیاه گوشت خوار. از اول بازی رعد و برقه که به این گیاه مظلوم میزنه. کاملا مشخصه اعصابش ضعی‍...

رعد و برق از کنار گوش گزارشگر رد شد تا متوجه شود اعصاب مردم ربطی به او ندارد.

- ثور کوافل رو گرفته و پرتابش می‌کنه برای پوسایدن که امروز جایگزین ایچیکاوا شده. ظاهراً ایچیکاوا رگ به رگ شده. ما هم نفهمیدیم کجاش. کاپیتانشون میگه همش رگ به رگ شده. پوسایدن یه پاس بلند میده که... فقط...از این زاویه به نظر می‌رسه کوافل افتاد زمین. ظاهراً از بقیه زوایا هم همینه. اون از اول بازی که باد زد کوافل منحرف شد، اینم از الان. چقدر کوافل سبک شده امروز!

همه به کوافل که روی زمین افتاده بود و با باد این ور و آن ور می‌رفت خیره بودند.

- کوافل امروز یه مشکلی داره! شاید کم‌باده؟! البته ما که اصلا کوافل ها رو باد نمی‌کنیم... به هر حال دوباره کوافل رو به بالا پرتاب کردن. این دفعه رز زلر ویبره زنان کوافل رو میگیره و به سمت دروازه ریونکلاو می‌ره، بدون پاسکاری نزدیک دروازه میشه و توپ رو پرتاب می‌کنه که میخوره به تیرک دروازه....اممم... کوافل پوکید؟!

در واقع هیچ کس نمی‌دانست چه شده است. همه بازیکنان به محلی که لحظاتی پیش کوافل منفجر شده بود نگاه کردند.

- سابقه نداشته کوافل بپوکه. معلوم نیست بودجه کوییدیچ صرف چی میشه که کوافلاشونم میپوکه.
- گزارشگر راس میگه. یه دفعه دروازه رو میدزدن، یه دفعه کوافل میپوکه. چه وضعیه؟! از خشم ستاره ها نمی‌ترسید؟


آقای مدیر گزارشگر را به سمت آملیا پرتاب کرد و ثابت کرد که از خشم ستاره‌ها نمی‌ترسد. البته بلافاصله پس از پرتاب متوجه شد این گزارشگر، آخرین گزارشگر موجود در انبار بوده است و علاوه بر کوافل الان گزارشگر هم نداشتند. مدیر بودن واقعا شغل پر استرسی بود.

- آقای مدیر چه خاکی به سر بریزیم؟!
- مطمئنی گزارشگر تو انبار نداریم؟
- آره.
- تو اون کشو پایینی همیشه یه دونه واسه روز مبادا بود که.
- این که پرتش کردید همون روز مباداییه بود قربان.
- همینو نمیشه یه دستی به سر و روش بکشی بیاریش؟
- قربان تلسکوپ آملیا از یه گوشش رفته تو، از یه گوشش درومده!
- حالا خودم گزارش میدم اصلا. توپ موپ چی داری تو دست و بالت؟
-قربان کوافلامونم تموم شده. فقط یه توپه بولینگ داریم.
- همونم خوبه. همونو بیار.

سپس آقای مدیر خودش دست به میکروفون شد و شروع به گزارش کرد.
- با تشکر از مدیریت فداکار و محترم وخفن و بی‌نقص. بازی رو ادامه میدیم. همون‌طور که مشاهده می‌کنید کوافلو دادن دست داور تا پرتاب کنه. داور که از قیافش معلومه چقدر سپاسگزار مدیریته. کوافل رو میندازه هوا. مهاجمین با سرعت طرف کوافل میرن که...اینو هم باید گزارش بدم؟! عه... میکروفون بازه؟! خب...کوافل همون مسیری رو که رفته بود بالا قبل از اینکه مهاجمان بهش برسن برگشت پایین و خورد تو سر داورمون.

مطمئنا داور هم آخرین داور موجود در انبار بود. به هر حال مسابقه آخر بود و برای جلوگیری از اسراف، چیز جدیدی خریداری نشده بود.

- از اونجایی که دیگه کسی داوطلب نیست که کوافل رو بندازه تو هوا، کوافل نداریم اصلا. همینه که هست. همینجور بپلکید تا یکی اون اسنیچ لامصبو پیدا کنه.اصلا مطمئنید اسنیچ تو زمین هست؟! نکنه اسنیچا هم تموم شده و نگفتید؟!

همه بازیکنان در هوا، در به در، به دنبال اسنیچ می‌گشتند.

- اه. زئوس انقدر ابر درست نکن چشمام نمی‌بینه. اون شما ذلیل مرده مگه قرار نبود بیارتش؟
- احتمالا ور داشته با توپه فرار کرده. شما چه مصیبتی بود که افتاد تو دامن روونا؟!
- عه...چرا گلدون گل گوشت خواره رو پرت کردن؟! فکر کنم اسنیچو دیدن. بزنش! بزنش!

در عرض چند ثانیه، تعداد زیادی رعد و برق و یک چکش به سمت نقطه‌ای که گلدان پرت شده بود، پرتاب شد و همه بازیکنان در همان نقطه فرود آمدند.

- ظاهراً اسنیچ رو زدن و الان بازیکنان دارن دنبال بقایاش میگردن. بله عزیزان، بازی به پایانش نزدیک میشه و من می‌خوام بازم از مدیریت تشکر کنم.

در وسط زمین، در انبوهی از سنگ و خاک، هر دو تیم به دنبال بالی، کله‌ای، چیزی از اسنیچ می‌گشتند.

- چرا رعد و برقا رو ریختی قاطی اسنیچا؟! ببین نابود شده همه چی.
- شما گفتید خب!
- بگردید. زیر اون سنگ‌ها هم بگردی...

هنوز حرف آندرومدا تمام نشده بود که ماتیلدا جیغ زنان شروع به دویدن دور زمین کرد.

- همون طور که می‌بینید، جستجوگر هافلپاف بال اسنیچو پیدا کرده. از اونجایی که احتمالا بیشتر از همین بال سالم نمونده از اسنیچ، برنده هافلپافه. با تشکر از مدیریت.

آندرومدا اکنون دقیقا می‌دانست کجای راه را اشتباه کرده است که به جای گرفتن جام باید لا‌به‌لای سنگ‌ها دنبال بقایای اسنیچ می‌گشت. اشتباه دقیقا همان جایی بود که به جای بالشت و گلدون و شیر‌دستشویی و شلنگ، شما را در تیم آورده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: زمين كويیديچ هاگوارتز
ارسال شده در: پنجشنبه 1 شهریور 1397 23:50
نمایش جزئیات
آفلاین
هافلپاف vs ریونکلاو


سرخگون فراری


نیمه شب آرومی بود. سه صبحی که تسترال هم تو جنگل ممنوعه بالشو تکون نمی‌داد. حتی صدای خرو و پف معمول از خوابگاه مختلط هافلپاف بلند نمی‌شد. همه راحت خوابیده بودند؛ همه به جز لیندا.
لیندا بی خوابی گرفته بود. از این دنده به اون دنده می‌شد. از رزی که بالشش رو صمیمانه بغل کرده بود به تانکس که با هر تنفس رنگ موهایش عوض می‌شد، تغییر منظره می‌داد.

- به فنجون هلگا و چایی توش قسم که اگه تا نیم ساعت دیگه خوابم نبره دیگه اینجا نمی‌مونم!

این رو سه دور با خودتون تکرار کنین؛ قسم نخورید. به هیچ عنوان قسم نخورید. کلا و به هیچ وجه قسم نخورید!
نیم ساعت بعد، لیندا بیدارتر از نیم ساعت قبلش دوباره به سمت تانکس با موهای سفید چرخید. با خودش فکر کرد که صورتی بیشتر بهش میاد. حتی سبز هم خوب بود.

- خوبه یکم برم تمرین کنم. این طوری برای بازی هم آماده می‌شوم.

و با این استدلال، لیندا ساعت سه و نیم صبح در انبار توپ ها رو زد.
- هی پیس پیس!

سرخگون خواب آلود یکی از چشم هاش رو باز کرد و دختری در لباس خواب و موهای شونه نکرده، جلوش دید.
دختر بند دورش رو باز کرد. سرخگون تا جایی که می‌تونست خودش رو به رختخوابش چسبوند ولی دختر از او قوی تر بود.
- حقوق درست حسابی که بم نمی‌دین، حداقل بذارین خوابم رو برم!

اون وقت صبح، آدم از هیچ چیزی تعجب نمی‌کنه. نه حتی توپ سرخگون سخن گویی که از حقوق کمش می ناله. ونه از جارویی که خمیاز می‌کشه.
لیندا و توپ و جارو به هوا رفتند. اونجا بود که لیندا تازه متوجه شد تک نفری نمی‌تونه تمرین کنه و یه کسی دیگه‌ای باید باشه تا توپ رو براش پرتاب کنه. ولی توپ نمی‌خواست قبول کنه صبح به این زودی برای هیچ و پوچ بیدار شده.
- تازه همون دو گالیون رو هم دو ماهه ندادن!

توپ که در میون درخت های درهم تنیده‌ی جنگل ممنوعه گم شد، لیندا تازه فهمید که چه بوقی زده. بدون توپ که بازی برگذار نمی‌شد. سه ساعتی وقت داشت تا توپ رو پیدا کنه. پاک جارو رو به سمت جنگل به حرکت درآورد.

سه ساعت بعد

نقل قول:

فرار سرخگونی از هاگوارتز


سرخگونی به تازگی از انبار جارو ها فرار کرده و ناپدید شده. علت فرار او هنوز مشخص نیست. بلاتریکس لسترنج اولین کسی است که متوجه نبود او شده. او که ساعت شش صبح برای آماده سازی توپ های بازی ریونکلاو و هافلپاف به زمین رفته بود، سرخگون را در جایش پیدا نکرد.
فنریر گری بک، یکی دیگر از داوران ادعا می کند دیروز عصر ساعت شش در بازرسی سرخگون را خودش در جایش قرار داده.
تحقیقات پیرامون این موضوع هنوز ادامه دارد.


دورا پیام امروز رو تا کرد و کنارش گذاشت. برای لحظه‌ای کسی نمی‌دونست چی بگه تا اینکه ماتلیدا اولین سوال رو پرسید.
- توپ فرار کرده؟
- مگه توپم فرار می‌کنه؟
- واسه چی فرار کرده؟

رز از دور به سمتشون اومد. دورا هلگا رو شکر کرد و همه چیز رو به کاپیتان سپرد. نرسیده و نشسته، سیل سوال ها بود که به سمتش سرازیر می‌شد. رز به سوسیس بلغاریی که از اتاق داور آورده بود، گازی زد.
- کوشش لیندا پس؟

سمت و سوی سوال‌ها کاملا به جهت دیگه‌ای رفت.
- تو خوابگاه که نبودش.
- منم صبح ندیدمش.
- اگه نیاد چیکار کنیم رز؟

یک ساعت بعد

رز نمی‌دونست دنبال کی و چی بگرده. اگه توپ پیدا می‌شد و لیندا نه، بازی رو می‌باختند. اگه هم توپ پیدا نمی‌شد که نیازی به پیدا کردن لیندا نبود.
اعضای تیم هافلپاف همه جا حتی زیر زیرزمین هافلپاف رو هم، وجب به وجب گشته بودند اما هیچ خبری از لیندا نبود.

بلاتریکس و فنریر هرجایی که هافلپافی‌ها نگشته بودند رو جست و جو کردند اما اونا هم چیزی پیدا نکردند. هر دو همچنان گم شده بودند.
در آخر بلاتریکس به دهکده رفت و توپ فوتبال پسر مشنگی تسترال شانسی رو با کروشیو اضافه به عنوان سرخگون به زمین آورد.

در این حین هافلپافی‌ها با زدن در تک تک درهای هاگوارتز، دروازه بان جدیدی پیدا کردند. سدریک دیگوری، با خیال راحت و بی خبر از همه جا روی نیمکت نشسته بود و یخ در بهشت می‌خورد که دورا پاش رو گرفت و همون طور آویزون شده از قوزک پا پیش رز برد.
رز از گوش گرفتش و سر و تهش کرد تا به حالت عادی در اومد. چند دقیقه‌ای بیشتر وقت نداشتند تا فوت و فن ظریف دروازه‌بانی رو یادش داده و جلوی توپ فوتبال قرارش دهند.

- خوش اومدین به این بازی. بازی هافلپاف در برابر ریونکلاو. اعضای دو تیم رو می‌بینین که دارن میان به زمین... هافلپاف هم دروازه بان جدید آورده!

داور ها سریعا به ترکیب اولیه‌ی هافلپاف نگاه کردند. ذخیره‌ای معرفی نشده بود. فنریر به رز اشاره کرد. رز با بی گناهی شونه‌ای بالا انداخت و گفت:
- گرفته سرخگون فراری دروازه بانمون رو.

دزدیده شدن بازیکن حتی توسط سرخگون فراری هم عجیب بود. رز به دورا چشمکی زد و دورا با سینی پر از سوسیس به فنریر نزدیک شد.
فنریر که ذخیره‌ی خودش رو تمام کرده بود با ولع به سینی پر نگاه کرد.

- ده امتیاز برای هافلپاف.

بازی با برتری ده به صفر به نفع هافلپاف شروع شد. رز اولین حمله رو با توپ فوتبال کرد. زئوس بازدارنده‌ی رعد و برق داری رو به سمتش پرت کرد. رز صاعقه رو دریافت کرد و ویبره‌ی آذرخشی از همین جا ابداع شد ولی قبل از این، توپ را برای ارنی فرستاد. دومین گلشون رو ارنی زد.

گیاه آدم خوار دوست جدیدی پیدا کرده بود تا با هم آروغ بزنند. گیاه برای اینکه جلوی ثور خودی نشان دهد، توپ رو بلعید و بعد با آروغی درون دروازه فرستاد. سی هیچ به نفع هافلپاف.
گیاه:

پنه لوپه با بیخیالی ناخن هاش را سوهان می‌کشید. زئوس چماقش را گرفته بود و عملا کاری از دستش بر نمی‌اومد. زئوس جای بازدارنده چماق به طرف ارنی پرتاب می‌کرد و ارنی از ترسش پشت بازیکنان ریونکلاو سنگر می‌گرفت. کم کم بازیکنان ریونکلاو به درختان تبدیل شدند و اوهم در جنگل ناپدید شد.

پنه لوپه که حسابی حوصله‌ش سر رفته بود، دنبالش روان شد و اولین گل ریونکلاو که به دست زئوس به ثمر رسید رو از دست داد.
- توپ دست لادیسلاو ـه. می‌بیندش که جلو میاد. زئوس هرکی کنارش رو با رعد و برق جزغاله می‌کنه. رز زلر رو می‌بینین که منتظر فرصتی برای پس گرفته توپه که نمی‌تونه. مدافع هافلپاف با تلسکوپش به کمکش میاد. بازدارنده ها به سمت لادیسلاو پرتاب می‌شن...آملیا حتی از تلسکوپ عزیزش هم می‌گذره. تلسکوپ پرتاب می‌شه تو صورت لادیسلاو. آقای ژاموسلی عقب عقب می‌ره. دو چشمش قرمزن و ورم کرده. توپ از دستش می‌افته و گل تکی رز ـه که امتیاز پنجاهم رو بهشون می‌ده.

لادیسلاو خیلی عقب رفت. چشمهاش نمی‌دیدند که کجا داره می‌ره. رفت و رفت تا رسید به ارنی. ارنی هم رفته بود تا رسیده بود به لیندا. لیندا هم هنوز به دنبال توپ بود. توپ در مرخصی استعلاجی به سر می‌برد.

نیمفادورا نفر بعدی بود که به این جمع پیوست. آملیا از اولین بازی سال پیش دست به چماق نزده بود و به یاد نداشت چه طور باید ازش استفاده کنه. در همان لحظات اول به جای بازدارنده‌، به صورت تانکس زدش.
- آخ ببخشید. خیلی درد گرفت؟
-

غافل شدن هر دو مدافع از دروازه به معنای گل دیگری برای ریونکلاو بود. و اونجا تازه متوجه غیبت دروازه بانشون شدند. سدریک سر جایش نبود. نه تنها سدریک، بلکه لاتیشا هم معلوم نبود از کی غیبش زده.

کاپیتان ریونکلاو به نیمکت ذخیره‌ش برگشت تا دروئلا و پوسایدون رو به بازی بگیره ولی نیمکت خالی خالی بود. هوش ریونکلاوی آندرومدا هم نمی‌تونست توضیحی برای گم شدن خدا پیدا کنه.
- ندیده کسی ماتیلدا رو؟ گفتم بش برو ریون پناهنده شو ولی خوب نبود منظورم که!

حالا از هافلپاف به استثنای گیاه، فقط رز و آملیای بی تلسکوپ باقی مونده بودند و در مقابل آندرومدا و شما و ثور. خدای دوم هم گمشده بود. بازمانده‌ها خواستند به بازی برگردند ولی توپی برای بازی نبود. حتی بلاتریکس هم در جایگاه داوران حضور نداشت که بره و توپ دیگری بیاره.

- ما هم بریم خو.
- کجا؟
- هرجا که رفتن اونا.

همونجایی که رفتن اونا

سرخگون وسط نشسته بود و از ظلمی که این چند سال در حقش روا داشته بودند، تعریف می‌کرد. از زئوس گرفته تا سوسیس های فنریر دستمال به دست به حالش خون گریه می‌کردند و سرخگون با بالا کشیدن دماغش باز هم تعریف می‌کرد و آنها بیشتر گریه می‌کردند.
این همه سیاهی برای قلب مرگخوارها هم زیاد بود. بالاتریکس کروشیویی به دنیای ظالم بیرون زد و سرخگون رو برنده‌ی بازی اعلام کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رز زلر در 1397/6/2 11:57:50
ویرایش شده توسط رز زلر در 1397/6/2 12:28:07
ویرایش شده توسط رز زلر در 1397/6/2 13:38:40
ویرایش شده توسط رز زلر در 1397/6/2 13:39:35