جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

13 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
10
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  46 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  160 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  170 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  278 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  192 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: خانه ی سالمندان!
ارسال شده در: پنجشنبه 6 دی 1397 16:45
نمایش جزئیات
آفلاین
آنها به طرف دفتر دامبلدور رفتند. وقتی وارد شدند آنجا خالی بود. ناگهان چشم های لرد برق زد. و اشک شوق از چشمانش سرازیر شد. و گفت:

-درست است! بعد مدت ها سال بالاخره به هم رسیدیم! این دوتا میوه بالاخره بدرد خوردند!

-میو؟!

یک گربه بود. یک گربه ی خیلی آشنا. لرد آرام آرام به سمت آن رفت تا در نرود.

در بیرون *

بلاتریکس گفت:

-فقط اگه معجونت درست کار کنه من حالی به روزت بیارم که...

-دقیقا! میدونستم تو می خواهی درست کار نکنه! اصلا از اول واس همین گفتم!

-چی؟! درست کار نمیکنه؟
بلاتریکس چوبدستی اش را در هوا تکان میدهد.

-نه! خیلی خوب کار می کنه!

هکتور سعی کرد نشان ندهد که معجون او در واقع معجون خواب آور است.

در دفتر دامبلدور *
-کسی نمک داره؟!

-واس چی؟

-میو؟!

-واس آلوچه!

ناگهان لرد می پرد و گربه را می گیرد.

-میوووووووووو!

گربه چنگی به دست لرد می اندازد. لرد بر میگردد و با دیدن خون خوشحال می شود!

-آخ جوووون! آب آلوچه از خود آلوچه هم خوشمزه تره!

-آب آلوچه؟!

لرد لیس گنده ای به آن می زند.

-نه انگار این آب خودمان است!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

-چرا باید لبخند بزنم؟
-چون به لبخند تو محتاجم.
-پس چرا منو به گریه می اندازی؟
پاسخ به: خانه ی سالمندان!
ارسال شده در: پنجشنبه 6 دی 1397 15:11
نمایش جزئیات
آفلاین
-چون اصلا کار پسندیده ای نیست!

لرد سیاه با عصبانیت به پنه لوپه نگاه کرد.
-ذهن ما را می خوانی گیاه ملعون؟

-نخوندم که...شما فکرتونو با صدای بلند به زبون آوردین! و لازمه ذکر کنم که این میوه که اسمشو بردین برای سلامتی کاملا مضره. فشار خونو بالا می بره و قند خونو پایین میاره و باعث سکته قلبی و مغزی و روحی و جسمی می شه. پوکی استخوان رو هم بهش اضافه کنین. نباید خورده بشه. حتی نباید بهش فکر بشه.

لرد سیاه که کاملا از حالت لرد سیاهی خارج شده بود، دست هایش را مشت کرد و همچون بوکسوری با تجربه جلوی پنه لوپه شروع به بالا و پایین پریدن کرد.
-قانع شدیم...تو برای سلامتی مضری. پس باید کشته بشی...با من بجنگ!

پنه لوپه سعی کرد حالت متعجب و از شما انتظار نداشتمی به چهره اش بدهد.
-لرد سیاه؟ شما دست روی خانم ها بلند می کنین؟

لرد سیاه شرمنده شد...دلیلش را نمی دانست، ولی چیزی در لحن پنه لوپه بود که شرمنده اش کرد.
-خب...آلوچه بودی...ما متوجه نشدیم که دختری یا پسر. ما دست بلند نمی کنیم. ولی سریعا ما را تغذیه کنید. چون کم کم داریم احساس می کنیم ضررهای آلوچه برامون مهم نیست.

رون و پنه لوپه، لرد سیاه گرسنه را به طرف دفتر دامبلدور هدایت کردند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خانه ی سالمندان!
ارسال شده در: چهارشنبه 5 دی 1397 23:02
نمایش جزئیات
آفلاین
بیرون از خانه گریمولد

مرگخواران هاج و واج ایستاده بودند و به خانه ای که محو شده بود فکر میکردند. و لردی که به سوی سفیدی برده میشد.

-حالا چیکار کنیم؟

بلاتریکس این را گفت و به نوبت به مرگخواران کروشیویی نثار کرد.
نوبت به هکتور که رسید،هکتور ویبره ای زد.
-من یه معجون دارم که چیزای مخفی رو آشکار میکنه

بلاتریکس چوبدستی اش را پایین آورد.
-باشه.فقط وای به حالت اگه کار نکنه.

و چوبدستی اش را دوباره به طور تهدید آمیزی بالا اورد.
-باید لرد رو برداریم و برگردیم خونه سالمندان!

درون خانه گریمولد

لرد همچنان با دهانی آب افتاده به همراه رون و پنی میدوید.میخواست هرچه زودتر به آلوچه برسد.
اما او نمیدانست آنها به آشپزخانه نمیروند و قرار نیست در یخچال و کابینت ها را باز کند و آلوچه ای بیابد...

ناگهان دو محفلی جلوی آنها در امدند.

-کریس؟ماتیلدا؟
-پرتقال؟لیمو؟

کریس هاج و واج به لرد نگاه کرد.
-یا مرلین!این اینجا چیکار میکنه؟

رون درگوشی به کریس و ماتیلدا حرف هایی زد.

_من کجام به پرتقال میخوره؟ نمیشه من لیمو باشم؟

اما لرد هیچ صدایی نمیشنید.او چیزی دیده بود،در دست ماتیلدا و کریس،همان ماده خوشمزه و ترش...
-اونو بدهید به ما لیمو و پرتقال!سریع!

کریس چوبدستی اش را در اورد.
-چیرو؟
-همون آلوچه...

اما قبل از اینکه حرف لرد تمام شود،پنی با وردی کریس و ماتیلدا را به نقاط دوری از خانه گریمولد پرتاب کرده بود.
-خب بیاین بریم.

اما نقشه های پنی و رون ممکن بود خراب شود.آنها فقط کمی با دفتر دامبلدور فاصله داشتند و همان موقع فکری به ذهن لرد رسیده بود.
-آلوچه به این گندگی کنار ما ایستاده،چرا از او شروع نکنیم؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!


پاسخ به: خانه ی سالمندان!
ارسال شده در: پنجشنبه 29 آذر 1397 23:50
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد قدمی به سمت پنه برداشت. پنه که ترسیده بود گفت:
- لرد، چطوره بیاین تو تا با هم آلوچه بخوریم؟
- آلوچه!
- بله... بله.... آلوچه اونم همراه با کلی نمک؟
- ولی اینجا گریمولد است؟
- گریمولد با خونه ی ریدل ها چه فرقی میکنه... هردوی اونا خونه هستن... فقط آدمای توش فرق میکنن.

لرد که داشت مزه ی دیوونه کننده ی آلوچه رو توی ذهنش میچشید گفت:
- باشد میاییم... عشق آلوچه ما را دیوانه کرده است.

در همان زمان بلاتریکس و دیگر مرگخواران که داشتن در به در دنبال لرد میگشتن اونا رو دیدن.
بلا داد زد:
- ارباب، دارین چیکار میکنین؟

لرد یک لحظه به آنها نگاه کرد و بعد رو به رون و پنه کرد و گفت:
- سریع بروید داخل وگرنه این میوه های استوایی ما را میگیرند و نمیگذارند تا آلوچه بخوریم.

لرد، پنه و رون سریع رفتن داخل و در رو بستند. لرد رو به اونا کرد گفت:
- خب... آلوچه ها کجا هستند؟
- پنه مگه ما آلو...

بووووم!

رون که با ضربه ی محکم پنه خاله شده بود در حین فوت کردن توی مشتش جمع رو ترک کرد. چند قدمی رفت بعد دست از فوت کردن برداشت و رو به پنه گفت:
- میتونستی بگی ساکت باش. اینجوری بهتر نبود؟ تازه دردم نداشت.
- اینجوری یادت میمونه که دیگه دهنت بی موقع باز نشه.

رون دوباره فوت کرد و رفت.

- خب لرد از این طرف.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گریک الیواندر در 1397/9/30 0:10:28
Ravenclaw is my everything



تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: خانه ی سالمندان!
ارسال شده در: چهارشنبه 28 آذر 1397 15:49
نمایش جزئیات
آفلاین
- چی میگی؟
- آلوچه... ما آلوچه خیلی دوست داریم!
- آلوچه دیگه واسه چیه؟ میوه ست اصلا؟

لرد سیاه یکه خورد... داشتند به میوه مورد علاقه اش توهین می کردند... نگاهی به رون انداخت و سپس به سمت پنه لوپه برگشت و گفت:
- میوه نیست؟ آلوچه میوه نیست؟ آلوچه یه چیزی فراتر از فقط یه میوه ست گوجه (رون!)... . وقتی که تازه میاد و تو دستت می گیریش... چه درخششی... . وقتی که بهش نگاه می کنی و اولین گاز رو ازش می زنی... .

لرد چشمانش رو بست، گویی آخرین خاطره آلوچه خوردنش را مرور می کرد. لبخندی زد و ادامه داد:
- اولین گاز... چه بهشتیه اولین گاز... صدایی که ایجاد می کنه، مثل صدای قدم زدن روی برگ های پاییزی... حس اومدن زمستون و نابودی حیات روی زمین و فرو رفتن به خواب زمستونی... .

لرد دستش رو مشت کرد. انگار همین الان آلوچه ای در دستش داشت. نگاهی به اطرافش انداخت و با همون لبخند گفت:
- و اون طعم ترشی که آلوچه ی کال داره... اوه... چه طعمی... اون لحظه ای که با نمک آمیخته میشه و با نگاه کردنش بهش، آب دهنت راه می افته. هسته ای در اون وسط، نشون میده که هر چیز خوشمزه و دلپذیری، هسته ای محکم و نفوذ نا پذیر داره. شما ها چه می دونین آلوچه چیه... . وقتی که همشو میذاری تو دهنت و اون رو می جوی، توی دهنت تکه تکه میشه و مثل جذب شدن یه موسیقی لذت بخش برای گوش، توی دهانت می چرخه و جذب میشه. بسیار لذیذ و زیبا.

لرد آب دهنش رو قورت میده و دوباره ادامه میده:
- این فقط یه میوه ساده نیست... این خود جهان هستی هستش که باهات به شکل آلوچه حرف میزنه.

لرد چشمانش را باز کرد و به سمت گوجه و آلوچه نگاه کرد. آب دهان هر دوی آن ها روان شده بود و هیچکدام کوچکترین ایده ای نداشتند که چه برخوردی با لرد سیاه قرار است داشته باشند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خانه ی سالمندان!
ارسال شده در: چهارشنبه 28 آذر 1397 14:45
نمایش جزئیات
آفلاین
- هنوز نرسیدیم؟ ما خسته شدیم!
- به من چ... آم... چرا ارباب! رسیدیم!

رون روبروی گریمولد ایستاد و دعا کرد همانطور که لرد ولدمورت او را گوجه فرنگی دیده، اینجا را هم خانه ریدل ببیند.

اما لرد که خنگ نبود! او فقط آدم هارا جابجا می دید و نه خانه ها را. بنابراین به سرعت به طرف رون برگشت.
- ما رو آوردی اینجا چیکار کنیم؟ گریمولده که!

ترس رون از پایین شلوارش جاری شد. کارش تمام شده بود... تمام آرزوهایش در حالی که هنوز حتی به آنها فکر هم نکرده بود به فنا می رفتند و او تکه تکه شده و زیر دندان های مرگخواران به ذرات سازنده اش تجزیه می شد و ....

در باز شد و پنه لوپه که جارو به دست و آماده بیرون رفتن بود در چارچوب قرار گرفت. نگاه سرسری به رون انداخت و خم شد.
همین طور که در حال بستن بند کفش هایش بود توضیح داد:
- سلام رون! خوش اومدی! بچه ها گشنشون بود پیازپلو رو خوردن! یکم پیاز داغ تو یخچال هست اونا رو گرم کن بخور!

و سرش را بالا گرفت و با لرد فیس تو فیس شد.
آب هانش را قورت داد و به رون نگاه کرد... در حالی که از شدت هجوم احساسات بی حس شده بود نگاهی به رون انداخت و دستش را به سمت چوبدستیش برد.
- ل... لُر...د؟

لرد ولدمورت سوالش را فراموش کرد و با ذوق به طرف پنه لوپه قدم برداشت.
- آلوچه! ما آلوچه خیلی دوست داریم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
💙
خوشی ها حتی در بدترین لحظات هم می تونن پیدا بشن ، فقط در صورتی که یادتون بمونه چراغ ها رو روشن کنید. (پروفسور جانِ جانان😍)💙

🎈ریونکلاوو عشقه!🎈
پاسخ به: خانه ی سالمندان!
ارسال شده در: شنبه 17 آذر 1397 22:16
نمایش جزئیات
آفلاین
-مایلیم تو را ببلعیم!

رون با تعجب به لرد سیاه نگاه کرد. او ارتباط نزدیکی با لرد نداشت. نمی توانست حدس بزند که لرد حالا شوخی کرده؟ واقعا قصد خوردنش را دارد؟ و یا فقط می خواهد میزان وفاداری او را بسنجد!
کمی نگاه کرد...و به این نتیجه رسید که گزینه اول درست می باشد.
برای همین زد زیر خنده!

حالا نخند و کی بخند!

رون ویزلی قصد داشت مرگخوار خوبی جلوه کند.

-مرگ! چته؟

با دیدن چهره سرد و جدی لرد سیاه، بیش از پیش ترسید.
-امممم...شما...جدی گفتین؟

-مگه ما با کسی شوخی داریم؟ چه جور مرگخواری هستی که اینو نمی دونی؟ ما وقتی اراده کنیم مرگخواری را بخوریم، حتما او را خواهیم خورد. الان هم تکه تکه شو که دهانمان خسته نشود.

رون فکر کرد و فکر کرد. موقعیت سختی بود. فرار از دست اسمشو نبر کاری بود که فقط از دست هری پاتر ساخته بود. و او رون ویزلی بود...نه هری پاتر! برای همین اولین جمله ای که به ذهنش رسید را گفت.
-ولی نمک نداریم!

-نمک؟

-بله بله...گوجه فرنگی رو که نمی شه بدون نمک خورد. من الان شما رو می برم خونه. اون جا بهترین غذاها در انتظار شماست.

و از ترس خورده شدن توسط لرد، سریع راهش را به سمت محفل کج کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خانه ی سالمندان!
ارسال شده در: جمعه 16 آذر 1397 20:05
نمایش جزئیات
آفلاین
اما لرد مثل دامبلورد نبود که بزاره مرگخواراش گدا گشنه باشن ،مرگخوارا بايد غذاى کافى بخورند که بتونن خيلى خوب به اربابشون خدمت کنن.
-مرگخوار تازه وارد!ما نميزاريم يارانمون گشنه باشن ،با ما به آشپزخونه ريدل بيا و واسه ما و خودت املت درست کن ،تا تورو نخورديم!

رون که وظيفش مهم تر بود ،مخالفت کرد.
-نه اول بريم خونتون ،بعد بريم آشپزخونه....... وايسا.. چى ..چى گفتين؟بريم املت بخوريم ؟بعد از يک سال بيشتر از يه قاشق ؟

رون بين دو راهى قرار گرفته بود ،ميرفت محفل و لرد و تحويل ميداد ،بدون املت ؟
يا با لرد ميرفت خانه ريدل و املت ميخورد ،هيچکسم نميفهميد....تغير شکل ميداد تا مرگخوارا نشناسنش......بعدم لردو به محفل ميبرد و به دامبلدور ميداد و کلى افتخار نصيبش ميشد .

خب اگه هرکس مثل رون توى اين شرايط قرار ميگرفت راه دوم رو انتخاب ميکرد ،اما رون راه اول رو انتخاب کرد و چون يه محفلى بود و خوب بود ،رون از املت خوشمزه اش گذشت!

اما خب اين فقط شوخى نويسنده بود ،کى وقتى سر يه چيز اون همه فکر ميکنه ازش ميگذره؟
کى وقتى هم ميتونه خرو داشته باشه هم خرما ،خرو انتخاب ميکنه؟

رون هم آدم بود ،هر چند محفلى ،ولى بلاخره عقل که داشت ،پس پيشنهاد لرد و قبول کرد ،و راهشو از محفل به سمت خانه ريدل کج کرد.

لرد اما توى ساعات فکرى رون ،گشنگى فشار شديدى به معدش وارد کرده و بدون فک کردن به اينکه رون يه مرگخواره (مثلاً ) تصميم به خوردن اون گرفته بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: خانه ی سالمندان!
ارسال شده در: جمعه 16 آذر 1397 19:03
نمایش جزئیات
آفلاین
به این ترتیب لرد سیاه همراه رون به طرف محفل حرکت میکنه، درحالی که فکر میکنه دارن به خونه ی ریدل ها میرن.
رون در طول مسیر سعی میکنه فاصله شو با لرد حفظ کنه. رون هوش و ذکاوت کافی نداره که متوجه بشه که طلسم از نیم متری هم به آدم میخوره، از دو متری هم! رون بیخودی احساس امنیت میکنه.

-املت!

رون با شنیدن این کلمه، از جا میپره.
-بله ارباب؟

لرد سیاه نیم نگاهی بهش میندازه. آب دهنشو قورت میده.
-هر دفعه چشممان به تو می افتد هوس املت میکنیم!

رون با حسرت آهی میکشه. یاد آخرین باری میفته که املت خورده بوده.
-خیلی وقته نخوردم. فکر میکنم عید پارسال بود. روز تولدم هم بود. برای همین بهم یه قاشق اضافه دادن.

-یعنی شد دو قاشق؟

-نه دیگه...شد یه قاشق. به بچه ها نمیدادن. میگفتن براتون خوب نیست. به ما یه لایه پنیر میدادن. قبل از تقسیم هم امتحان میکردن که از این ورش اون ورش دیده بشه. وگرنه پنیر، زیادی کلفت محسوب میشد و بازم باید نازک تر میشد.

لرد سیاه عجب مرگخوار بدبخت گشنه و تشنه ای داشت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!
پاسخ به: خانه ی سالمندان!
ارسال شده در: سه‌شنبه 13 آذر 1397 21:44
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه :

مرگخواران به دستور لرد نگهداری از سالمندان خانه‌ سالمندان را به عهده می گیرن، ولی در این کار زیاد موفق نیستن. رودولف به دنبال یه لحظه عصبانیت، پیرزن تحت مراقبت خودشو می کشه...برای ناپدید کردن جسد، اونو می پزه و به خورد لرد سیاه می ده.
لرد پیرزن رو می خوره و دچار توهم می شه و همه رو به شکل میوه و سبزیجات می بینه.
مرگخوارا از هکتور می خوان معجونی برای حل مشکل درست کنه.

...................

-ساخت معجون تموم نشد؟
-هنوز حتی شروع هم نشده!

بلاتریکس با حالت تهدید آمیزی به هکتور نزدیک شد.
-و این موضوع چرا تو رو خوشحال کرده؟...خوشت میاد که من به شکل بادمجون دیده بشم؟ لذت بردی از این ماجرا؟ ترجیح می دی همه چی همینجوری...

-ارباب! نیستن!

هکتور به طرف مرگخوار فریاد زننده برگشت.
-چرا داد می کشی؟ همین دور و برا هستن. جایی نمی رن که...


کمی دورتر


لرد سیاه با سردرگمی در مسیر نامشخصی راه می رفت.
-کمی قدم می زنیم و بر می گردیم. شاید نور خورشید برای چشمامون خوب باشه و همه رو انسان ببینیم. بجز هوریس البته...اون که انسان نیست... و لینی...و فنر...و وینکی...و تقریبا دیانا! چقدر غیر انسان دور ما رو فرا گرفته. ولی هوای آزاد برامون خوبه. هر چی باشه چشمان سرخ رنگ ما ساختار متفاوتی داره.

-اس...اس...اس...

لرد سیاه صدای غریبه را شنید. با خونسردی به راهش ادامه داد...و در حالی که دور می شد اشاره کرد:
-اشتباه داری می گی. اون اس او اس هست. در حین خطر برای درخواست کمک فرستاده می شه و برای کشتی ها استفاده می شه. ما اینجا کشتی ای نمی بینیم. اینطور نیست گوجه فرنگی؟

رون ویزلی که فقط قصد اعلام وحشت با ذکر عبارت "اسمشو نبر" داشت، شوکه شده بود.
چند ثانیه قبل، اسمشو نبری قدم زنان از کنارش رد شده بود و او را گوجه فرنگی خطاب کرده بود.
لرد سیاه، عادی به نظر نمی رسید!
ناگهان فکری به ذهنش خطور کرد. شاید فرصتی که سالها به دنبالش بود پیش آمده بود. همین که تا حالا کشته نشده بود نشان می داد لرد سیاه حداقل بی خطر تر از همیشه است. شاید حالا وقتش بود که شجاعتش را به اعضای محفل ثابت کند.
-اممم...ارباب!

لرد سیاه متوقف شد.
-هوم...تو یک مرگخوار بودی گوجه فرنگی؟

-ب...بله ارباب. مرگخوار جدیدم. شما همون گوجه فرنگی خطابم کنین. راستش یه موردی تو شکنجه گاه پیش اومده. شما باید همراه من بیایین. میایین؟

-بلی...ما همراهت به خانه باز خواهیم گشت.


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!