جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

47 کاربر(ها) آنلاین هستند (33 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
44
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  93 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  170 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  288 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  274 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  347 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  254 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: قدح اندیشه!
ارسال شده در: یکشنبه 11 فروردین 1398 15:35
نمایش جزئیات
آفلاین
خاطره مخفی 6-کراب
کراب روبروی اینه ایستاده بود و خودش را برانداز می کرد وهمش هم قربون صدقه خودش می رفت.( مثلا کراب مرگخواره ها.)
-وای که من قربون شلوار کردیم بشم. وای که چقدر این پوست خر به اندامم میاد. وای که چقدر...

نتوانست جمله اش را تمام کند. بلاتریکس وارد اتاق شد و نگاهی به کراب انداخت. لحظه ای سکوت و بعد سیل کلمات از دهان بلاتریکس بیرون ریخت.
-اخه اینا چیه پوشیدی؟ پوست خر با شلوار کردی؟ به تو هم میگن مرگخوار آخه؟ این گلیما چیه پات کردی؟ اون کلاه بختیاری چیه دیگه. اگه ارباب اینو ببینه چی؟

کراب قیافه ای نا معلوم به خود گرفت و گفت:
-خوشگلن؟

بلاتریکس با قیافه ای شبیه به هیچ چیز بر سر و سینه زنان عکسی با دوربین گرفت و در حالی که به شلوار کردی صورتی گویل خیره شده بود در افق محو شد.




افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط كيگانوس بلک در 1398/1/11 15:39:42
اتش در پس شعله های سیاهی معنا پیدا میکند.
پاسخ به: قدح اندیشه!
ارسال شده در: پنجشنبه 27 دی 1397 01:06
نمایش جزئیات
آفلاین

کراب در بحبوبه سفیدی_خاطره مخفی پنجم

در کارنامه ی پیشینه ی کراب نقطه سفید نانومتری وجود داشت که ذربین قوی و کارآمد هکتوربه عمل آمد و اون رو کشف نمود.
هکتور همونطور که کارنامه پیشینه و سیاه کراب رو برسی میکرد سرشو بیشتر روی نقطه ی ریز سفید رنگ خم کرد و ذربینش رو جابه جا کرد.
_خب کراب بگو ببینم این نقطه ی سفید چیه تو پروندت؟

کراب چشم هاشو در فاصله بیست سانتی کارنامه پیشینه اش گرفت.
_هیچی نیست!... تو داری به من توهین میکنی؟! به من تهمت سفیدی میزنی؟

هکتور دستشو پشت سر کراب گذاشت و به سمت برگه خم کرد.
_باید از نزدیک ببینی.

با برخورد سر موژه های کراب با برگه جیغ کراب به هوا رفت.
و هکتور دستش رو از پشت سر کراب برداشت.
_خب دیدیش؟ حالا بگو ببینم این نقطه سفید چیه؟ اما اصلا نگران نباش با معجون مخصوص من میتونی پیشینتو سیاه کنی. میخوای؟
_نه!

با این حرف، هکتور از جاش بلند شد و کاغذ رو از کراب گرفت و به سمت در روانه شد.
_خب حالا که نمیخوای و دوست داری نقطه ی سفیدی توی کارنامه ی سیاهت باشه من مجبورم اینو به ارباب گزارش بدم. میدونی که نقطه نقطه جمع گردد وانگهی کارنامه سفید شود.

با این حرف، کراب با حفظ متانتش با دوی نه چندان آرام خودش رو به هکتور رسوند.
_باشه باشه. معجونت رو بده.

هکتور معجون سفید رنگی رو به او داد.
_طرز کارش خیلی آسونه فقط بریز روش.
_هکتور این که سفیده! من خودمم با ریملم میتونم این کارو انجام بدم میدونی که نیازی به زحمت نیس.
_به من شک داری؟! کدوم زحمت؟ بعدان جبران میکنی.

کراب آب دهانش رو قورت داد و جوری که کرم پورد صورتش از بین نرود عرق روی صورتش رو پاک کرد و با نام و یاد لرسیاه معجون هکتور رو روی کاغذ خالی کرد. کاغذی که تمام وفاداری هایش نسبت به اربابش در آن نوشته شده بود. کراب با چشم های بسته گفت:
_چی شد اون نقطه سیاه شد؟
_آره... نه... نمیدونم آخه یه جوری شده.

کراب چشمانش رو باز کرد و با برگه نه تنها سفید بلکه شفافی روبه رو شد. دستش رو دراز کرد و اون کاغذ رو گرفت. بالا اورد و از آن طرفش صورت همراه با لبخند هکتور رو دید. کاغذ دیگه کاغذ نبود چه برسد به سیاه بودن. کاغذ حتی تلق هم نبود چیزی فراتر از آن بود. هکتور با آرامش کاغذی که پیشینه ی سابق کراب بود رو گرفت.
_هیچ اشکالی نداره. آلان میرم میذارم سر جاش کسی هم نمیفهمه. اصلا کی میاد پیشینه ی مرگخوارهای وفادار رو ببینه؟!
_هکـتــــــــــــور!

پن: همچنان کارنامه کراب سفیده سفیده خالی از هر چیز. خودتون میتونین برین ملاحضه بفرمایید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
دست به حباب هام نزنید. پاهم نزنید حتی. تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: قدح اندیشه!
ارسال شده در: یکشنبه 9 دی 1397 19:26
نمایش جزئیات
آفلاین
کراب

-اَه...اَه...اَه
-چته کراب چیشده؟
-ریملم! ریملم نیست!
-کراب؟
-بله؟
-ناخون میخوای؟
-جان؟ غلط کردم!

پنج دقیقه بعد...
-اَه...اَه...اَه
-کراب!
- به مرلین قسم این دفعه قضیه جدیه!
-باز چی؟
-خط چشمم! خط چشمم نیست!

صدای باز شدن در باعث شد تا چشمان بلا خشمگینانه به ان سمت ماجرا کشیده شود.
-دیانا!
-بله؟
-میشه بگی خط چشم من دست تو چی کار می کنه؟
-استوپیفای

کراب که جز خشک شدگی چیزی حس نمی کرد به زمین گرم خورد.
-دیانا! چطور جرئت میکنی جلوی من اینکار رو بکنی؟
-مگه تو اربابی؟
-چی؟
-همین که شنیدی!

کراب به خشک شدن ادامه میداد و درون خودش هی دست و پا می زد هی دست و پا می زد تا اینکه دوریا مثل همیشه وسط معرکه نخود شد.
-چه خبره؟اوه...! یکی اون طفلک رو نجاتش بده! آنتی استوپ(طلسم ضد استوپیفای برای از بین بردن طلسم استوپیفای که توسط شخص شخیص دوریا به دایره المعارف جادوگری اضافه شده بود.)
-دوریا!
-کی به تو گفت طلسم رو باطل کنی؟

دوریا گیج شده بود و کراب از او گیج تر بود.
-خط چشمم!

کراب در یک حرکت ماهرانه با رد کردن دستش از بین دستان بلا،دوریا و خودش(!) خط چشمش را از دستان دیانا بیرون کشید.
-کراب!

قبل از اینکه سه دختر خشمگین بتوانند کاری بکنند کراب با خط چشمی در بغل پشت در گم شد.


پ.ن:این داستان به شدت تکراری بوده و از ذهن همگان از جمله خود کراب پاک گشته است! سعی نکنید داستان را حلاجی کنید!همینیه که هست!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
All sins are attempts to fill voids
پاسخ به: قدح اندیشه!
ارسال شده در: یکشنبه 9 دی 1397 15:30
نمایش جزئیات
آفلاین
هوا هوای مطبوعی بود. آرامش بر جنگل ممنوعه و اطرافش حاکم بود و...

-خب دوستان! همه اومدین؟... خب شروع می‌کنم. امروز در خدمت اورانگوتان هستیم که با اصرار فراوان من رو قانع کرد مدل کلاس امروزمون باشه. سلام کن اوری جون!

اورانگوتان با بی میلی دستی به سوی تماشاچیان تکان داد.

-خب... کارمون رو باید با زیرسازی شروع کنیم. ولی این اوری جون اینقدر صورتش مو داره که کرم رو صورتش نمیشینه که!دختر! خجالت نمیکشی؟... صورت دختر اینقدر پشمالو؟
-من پسرم!
-ایش! چه فرقی داره؟ صورت آدم باید اینقدر مو داشته باشه؟
-من آدم نیستم! اورانگوتانم!

کراب حرف دیگری نداشت. لاکن کم آوردن هم در مسلک کراب ها نبود.
-حالا هرچی. بشین ببینم. اول با وکس شروع می‌کنیم.

اورانگوتان بخت برگشته چه می‌دانست که وکس چیست و چه بلایی قرار است بر سر صورت نازنینش بیاید، پس بخاطر وعده موز و نارگیلی که کراب به او داده بود، سر جایش نشست.

-خب... همینطور که می‌بینن، چوبدستی رو سه دور بالاسر قوطی وکس می‌چرخونیم. درواقع باید گرم بشه. دقت کنین گرم ها... داغ نشه! داغی واسه پوست خوب نیست. این مویرگ های صورت رو همچین پاره پوره می‌کنه که لپ گلی می‌شین. حالا تا وکسمون گرم میشه، می‌شینیم و یه بستنی می‌خوریم. الکی نیست ها! این چوبش رو لازم داریم.

اورانگوتان بخت برگشته با دیدن بستنی آب از لب و لوچه اش راه افتاد. ولی کراب جون به مرگ پوشه نمی‌دهد، چه برسد بستنی به اورانگوتان.

-خب این از چوب بستنی و بله... وکس من آمادست! حالا زیر چوبدستیمون رو کم می‌کنیم تا فقط یه حرارت ملایم به این وکسه بده و بعد این چوب بستنی رو می‌کنیم تو وکس و می‌مالیم به صورت اورانگوتان عزیزمون. بعد این پارچه رو میذاریم روش. می مالیم تا قشنگ بچسبه و بعد...

جیییییییییییییییییغ!

-می‌کنیم!

اورانگوتان به هوا پرتاب شد. هیچ گاه هم برنگشت. و البته علاوه بر موهای صورتش، نصف گوشت لپش هم روی پارچه باقی مانده بود.

-خب... بینندگان عزیز... مدلمون یه کم تحمل دردش پایین بود. به امید سالازار فردا با قسمت بعدی کراب بیوتی در خدمتتون هستیم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him
پاسخ به: قدح اندیشه!
ارسال شده در: پنجشنبه 26 مهر 1397 18:18
نمایش جزئیات
آفلاین
گويل

امروز روز حوبى بود وگويل خوشحال بود،تقريباً بهترين روزش بود چرا؟
چون قرار بود با هکتور به آزمايشگاهش بره وتوى معجون سازى کمکش کنه،بلاخره به در آزمايشگاه رسيد وبا اعتماد به نفس زيادى وارد اتاق شد احساس میکرد همه امروز بهش حسودى ميکنن چون خيلى بد نگاش ميکردن اما مهم نبود امروز متعلق به اون بود وهيچ چيزى نميتونست ناراحتش کنه؛ وارد آزمايشگاه شد وهکتور و درحال چيز ريختن توى معجون ديد.

(-چيز؟
-چيز چيه اون وسيله هاى مثلاً چيز براى هکتور خيلى ارزشمندن )ذهن گويل

-اهم سلاام هکى جونم

-اوه اومدى گوريل بيا اينجا و به من کمک کن اين گياهو ريز ريز کنم، نه اصن همشو خودت ريز کن.

-باکمااال ميل درضمن اسمم گويله ولى شما هرچى دوس داشتى صدام کن

-خوبه بزار ببینم اين عينکم کجا افتاده پيداش نيست!!

هکتور همانطور که خم شده بود و زير ميزارو نگاه ميکرد،با کله خورد توى کمر گويل و جالب اينجا بود که گويل دردش نيومد فقط يه صداى چسبيدن عجيب رو شنيد،هکتور هم به صدا توجه نکرد ومشغول گشتن شد واز توى قابلمه غذاش عينکشو يافت؛قافل از اين که مشکل آزار دهنده کمر گويل حالا روى سر هکتور بود.

-خب من آزمايش جديدمو میبرم پيش ارباب مراقب آزماشگاه باش گويل و به سمت تالار اصلى به را افتاد!!...
.......................................................................
کراب
................
کراب که از شر مشکل آزار دهندش راحت شده بود تصميم گرفت که به سمت تالار اصلی بره ،که نا گهان مشکل آزار دهندش جلوش سبز شد ؛ کمى دقت کرد نه اين که هکتوره!! اما مشکل آزار دهنده روى سرش چيکار ميکنه؟
(بايد چيکارکنم بهش بگم؟اگه بگم که ميفهمه اينو از تو دماغم در آوردم!..پس بهش نميگم)
رفت جلو وروبروى هکتور ايستاد:

-سلام هک امروز چقدر خوش تيپ شدى!!

هک:آره موهامو شونه کردم!.
و بعد دستى به موهاش کشيد اما به جاى مو مشکل آزاردهنده رو حس کرد که حالا به دستش چسبيده بود.
-اين ديگه چيه؟؟

-هکتور من نميدونم من اينو از تو دماغم در نياورم و نچسبوندم به کمر گويل ونميدونم رو سر تو چيکار ميکنه!!هه هه

هکتور:

کراب:

من:

ادامه دارد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دیانا کارتر در 1397/7/27 13:18:07
ویرایش شده توسط دیانا کارتر در 1397/7/27 13:23:58
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: قدح اندیشه!
ارسال شده در: سه‌شنبه 24 مهر 1397 19:49
نمایش جزئیات
آفلاین
-چه کنم؟... چه کنم؟!

کراب در تالار از سویی به سوی دیگر می رفت و به دنبال مکانی پنهانی می گشت.
در هر سو، شخصی نشسته، ایستاده، درس می خواند، غذا می خورد، تمرین طلسم ممنوعه می کرد و یا به طریقی برای کراب مزاحمت ایجاد می کرد.
اما او وقت نداشت... باید به سرعت خود را از شر مشکلش خلاص می کرد... مشکل آزار دهنده اش!
و بالاخره ایده ای در مغزش جرقه زد!
-خوابگاه! باید برم خوابگاه!

به سرعت به سمت خوابگاه دوید... اما شانس با او یار نبود... گویل در اتاق نشسته و سعی می کرد سر از کتاب معجون سازیی که از آزمایشگاه هکتور بدون اجازه قرض گرفته بود، در بیاورد.
اما اینبار نمی توانست کارش را به تعویق بی اندازد... پشت به گویل خم شد و وانمود کرد مشغول یافتن کتابی در صندوقش است و بالاخره... دستش را تا آرنج داخل دماغش کرد.
-آخیییییش!

اما مشکل به همینجا ختم نشد... مشکل آزار دهنده اش که لحظه ای پیش از دماغش خارج کرده بود، به انگشتش چسبیده بود!
آن را باید چه می کرد؟
باید هرچه سریع تر راه حلی پیدا می کرد... و دقیقا همان لحظه، راه حلش پیش رویش شروع به سرفه کرد!

گویل که سعی می کرد کتاب هکتور را بخواند و بفهمد، به این نتیجه رسیده بود که خوردن کتاب، راه بهتری است و در همان لحظه، کتاب درون حلقش پریده و او را به سرفه انداخته بود.
کراب که ذاتا انسانی انسان دوست بود، جلو پرید و با ضرباتی که به کمر گویل کوبید، دو کار مفید انجام داد:
اول اینکه او را از خفگی نجات داد و دوم اینکه از شر مشکل آزار دهنده اش خلاص شد... مشکل آزار دهنده، حالا دیگر نه به انگشت کراب، بلکه به کمر گویل چسبیده بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him
پاسخ به: قدح اندیشه!
ارسال شده در: سه‌شنبه 16 مرداد 1397 14:06
نمایش جزئیات
آفلاین
یادآوری:

قدح اندیشه، قدحی بود که خاطرات افراد رو نگه میداشت. روند این تاپیک هم به این شکله که هر چند وقت یک بار، شخصی به عنوان سوژه تعیین میشه و ما در مورد خاطرات پنهان شده ی اون شخص پست تکی میزنیم. به زبان ساده تر، خاطرات اون شخص رو برملا می کنیم!
پست میتونه طنز، جدی و یا هر سبکی باشه. محدودیتی هم در تعداد پست نیست. هر تعدادی که دوست دارین میتونین بزنین.

در پناه سالازار... افشا سازی می کنیم!
..........................................

پایان سوژه لرد ولدمورت و معرفی سوژه بعدی:

وینسنت کراب!

محدودیتتی در تعداد پست یا طنز و جدی بودنش وجود نداره.
خوندن این پست هم توصیه میشه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلاتریکس لسترنج در 1397/7/24 19:32:45
I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him
پاسخ به: قدح اندیشه!
ارسال شده در: سه‌شنبه 27 تیر 1396 23:48
نمایش جزئیات
آفلاین
گویل با حس پیروزی عجیبی راه جلوش رو میرفت

بالاخره میخواست درخواست مرگخوار شدن بده!

داشت برای خودش پاسخ هاش رو مرور میکرد:

-خب نجینی؟نجینی که عزیز دلمه اصلا اون آسونه!ماموریت مرگبار؟با کمال میل!...

بالاخره به در خانه ریدل ها رسید

دستشو رو بالا آورد تا در بزنه

دستش در فاصله کمتر از پنج سانتی متریه در ایستاد

اون نمیتونست با وجود خصوصیت محفلی درونش مرگخوار بشه!

گویل توی قلبش پر از عشق بود!

ولی نه به جادوگر یا ساحره ای که میخواست ازش خاستگاری کنه!

اون به افراد زیادی عشق داشت

اول از همه به لرد ولدمورت!

بدون شک لرد حتی وجود همچین عشقی رو حدس نمیزد!

بعد نجینی!

گویل واقعا حاضر بود فقط بخاطر لبخند نجینی (که تا کنون ندیده بودش) پذیرای نیشش حاوی زهرش باشه!

بعد از اون هم دو فرد در مقام سوم قلب گویل بودند!

معجون ساز محبوبش و ساحره ای با سوهان خطرناک!

او حتی عشق عجیبی به تک تک مرگخواران داشت!

گویل به آرامی دستش رو باز کرد و بجای کوبیدن در آروم روی در گذاشت

پیشونیش رو به در چسبوند و گفت:لرد...نجینی...استاد هکتور...استاد استوریا...لطفا همیشه سالم و شاد باشید!

بغضش رو قورت داد و از خانه ریدل ها فاصله گرفت

اما هیچکس نفهمید تلسم باستانی ای که لیلی روی هری گذاشت...الان روی تک تک افراد توی اون امارت بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

"تنها ارباب است که میماند"
پاسخ به: قدح اندیشه!
ارسال شده در: جمعه 5 آذر 1395 19:39
نمایش جزئیات
آفلاین
تام از دستشویی دختران طبقه اول بیرون آمد. به نظر کمی آشفته می آمد.اما سعی می کرد نشان ندهد.
تام با خودش گفت:
- من ماموریتم رو خوب انجام دادم فقط مونده یکی رو پیدا کنم و گناه کار جلوه ش بدم.

وارد سالن بلند و طولانی شد که به دخمه اسلیترین ختم می شد.
- حلقه شیطان!
اسم رمز را گفت و وارد سالن اسلیترین شد.

وارد خوابگاه پسران شد و بدون این که با هم اتاقی هایش حرفی بزند روی تخت دراز کشید.
به کاری که کرده بود فکر کرد.
- کشتن موگل ریونکلاویی.فکر خوبی بود تام. با همین روش می تونی نام سالازار اسلیترین رو دوباره زنده کنی. کیه که فکر کنه کار توئه؟ تو ممتاز ترین دانش آموز هاگوارتزی. اما نه! یکی هست! آلبوس برایان دامبلدور. اون همیشه استعداد های تو رو نادیده می گیره. هر وقت که تو توسط پرفسوری تشویق می شی اون بهت اخم می کنه! همیشه در تقیبته. همیشه سوال پیچت می کنه.

تام آن روزی به یاد آورد که با هم اتاقی خود ادوارد چه کرده بود. ادوارد تام را یک جادوگر خطاب می کرد و او را اذیت می کرد. اما یک روز تام تحمل نکرد و او را به سزای کار خودش رساند. درست مثل حالا هیچ کس فکر نمی کرد کشتن ادوارد کار تام باشد. او همیشه خود را معصوم و محجوب نشان می داد.

همچنین یاد زمانی افتاد که آلبوس دامبلدور او را به هاگوآرتز آورد. در این بابت به او مدیون بود چون تام هاگوآرتز را دوست می داشت ( البته بدون موگل ها) زمانی که در هاگوآرتز بود دیگر از موگل هایی که در پرورشگاه او را اذیت می کردند خبری نبود. در هاگوآرتز همه او را دوست داشتند. همه به غیر از دامبلدور!

تام در این فکر ها بود که خوابش برد.

- تام؟.....تام! بیدار شو. اتفاق بدی تو دستشویی دخترا افتاده.
- چه اتفاقی؟
- یه خون فاسد کشته شده.
- بریم ببینیم چه خبره.
تام از در سال اصلی اسلیترین گذشت. پسرک سال سومی هافل پافی توجهش را جلب کرد. او ربیوس هاگرید بود پسرکی که عاشق حیوانات جادویی بود.

تام نیشخندی زد و با خودش گفت:
- شخص مورد نظر یافت شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
مالفوی بودیم وقتی مالفوی بودن مد نبود!
پاسخ به: قدح اندیشه!
ارسال شده در: جمعه 5 آذر 1395 00:15
نمایش جزئیات
آفلاین
صدایی به سردی یکی از روزهای ژانویه رشته ی افکارش را پاره کرد، بی اختیار احساس ضعف کرد .
_باورت ندارم .
بلاتریکس با پوستی رنگ پریده تر و چشمانی نافذ تر از همیشه سرش را در مقابل اربابش پایین انداخت ، لرزش زانوهایش مانند لرزش صدایش آشکار بود ،سرانجام با صدایی زیر و گرفته همراه با مقداری لکنت شروع به حرف زدن کرد.
_ارباب بهتون که گفتم ، من ...برای بازگشت شما دست به هر کاری زدم قتل،شکنجه،آشوب!
سالیان سال خفت رو تحمل کردم، در ازکابان بدون ذره ایی ناامیدی برخلاف بزدل هایی که
روی زمین غبار الود با نفرت تف انداخت سپس ادامه داد محکم تر ، مقاوم تر و با اعتماد به نفس بیشتری!
_برخلاف بزدل هایی که بازگشت شکوهمند و مبارک شما رو انکار کردن،انگار تمام لطفهای شما رو از یاد برده بودن.
چشمان سرخ و عاری از هر گونه احساسش برقی زد ، در جواب او تنها یک چیز گفت:
_باشد،ثابتش کن .
با سردرگمی پرسید:
_منظورتون چیه ارباب؟من چطور میتونم ماجرایی که سالها ازش گذشته رو بهتون ثابت کنم؟ متاسفانه هیچ مدرکی ندارم.
_من هم هیچ اعتمادی به اطرافیانم ندارم !
مکث کوتاهیی کرد ؛ سپس ادامه داد:
_نه به تو نه به هیچکس ، و تو این رو خوب میدونی بهتر از انداختدیگه اینطور نیست؟لسترنج؟
_میدونم ارباب!
لرد سیاه چند قدمی به سوی پنجره ایی بزرگ که همچون پنجرهای خاک گرفته ی کلیسای فرسوده ایی از لا به لای آن نوری کم سو و ضعیف به داخل اتاق می آمد ، برداشت.
سکوت بر فضا حکم فرمایی میکرد؛بعد از گذشت چند دقیقه که طولانی ترین چند دقیقه ی تمام عمر بلاتریکس بود با لحنی خشک گفت:
_شاید هم بتونی!
_متوجه نشدم ارباب ...
_شاید بتونی بهم ثابتش کنی.

شاید پنج،شش یا هفتمین باری بود که ورد شکنجه را به سمتش روانه میکرد دیگر حسابش از دستش در رفته بود، با این حساب خم به ابرو نیاورده بود! نه اعتراضی نه نشانه ایی از درد وحشتناکی که با تمام وجود تحملش میکرد، بالاخره اشک سردی بروی گونه های استخوانیش نشست و ارام ارام به درون قدح اندیشه چکید.

تیک تاک تیک تاک تیک تاک تیک...
صدای ساعت قهوه ایی رنگ و خاک گرفته ایی که شاید سالیان سال از قدمتش میگذشت فضا را در بر گرفته بود ،اما نه برای مدتی طولانی.
تمامش تاریکی بود تاریکی و تاریکی.
دود های سیاه جهنمی ؛ دنیایی پر ز آشوب، آمیخته ایی از درد ، حقارت و درد...
تمام اینها تنها برای یک چیز بود،پیروزی!
سرانجام تصویر واضح شد ؛ واضح تر از هر آنچه که تصورش را بکنید.
دو مرد نسبتا بلند قامت که جامه ایی به رنگ شب بر تن داشتن بدون ذره ایی سروصدا و حرکت اضافی به درون خیابان شماره پنج فلیت که منطقه ایی مشنگ نشین بود پیچیندید دیدن دو مرد بلند قامت و رنگ پریده، در خیابان پر تلاطمی مانند خیابان فلیت خیلی توجه ساکنان را جلب نمیکرد ولی در آن ساعت شب و آن پوشش؛ غیر طبیعی بود.
صدای زنانه و جیغ مانندی به گوش رسید!
که رو به آن دو مرد می گفت:
_همه چیز اماده اس؟افراد وزارت چی؟!کسی شما رو ندید؟
_چند بار بگم بلا؟همه چیز طبق نقشه پیش میره!
_بهتره همینطور که میگی باشه رودولف...بهتره!
اندکی سکوت کرد ، با چشمان سیاه و نافذش ابتدا و انتهای خیابان را از نظر گذراند .
_رباستین،تو جلو برو.
مرد چشم عسلی و سیاه موی سری تکان داد و وارد خانه ی کوچکی شد.
باز هم تاریکی مطلق ، چیزی جز فریاد و زجه زدن های مکرر زنی به گوش نمیرسید که ملتمسانه میگفت:
_ دست از سرمون بردارید،از خونه ی ما برید بیرون ما هیچ چیز نمیدونیم، اگر هم میدونستیم قطعا به شما نمیگفتیم.
با نفرت به چشمان ابی رنگ الیس لانگ باتمه بیچاره خیره شده بود.
_یک بار دیگه ازت میپرسم،قبل از پاسخ دادن به سوالم خوب فکر کن خیلی ...خیلی خوب اونا کجا هستن؟
_من چیزی نمیدونم!
_کروشیو
ظهور ناگهانی وحشت و ترس،بر فراز وجود الیس به پرواز در آمد در میان احساساتش به راحتی حس میشد بند بند وجودش در عذاب بود عذابی که گویا پایانی نداشت ، از دردی که درون استخوان هایش پیچیده بود زجه میزد بار ها و بار ها این عمل تکرار شد و با هر بار تکرارش گویی تکه ایی از قلب الیس ترک میخورد صدای قهقهه های ان سه نفر در گوشش طنین می انداخت حتی در ان لحظات هم چشممش به فرانک ، همسرش بود . الیس ...الیس بیچاره ، الیس خوش قلب!
به یکباره همه چیز از بین رفت ...دیگر خبری از الیس و زجه زدن هایش نبود خبری از فریاد های فرانک هم نبود خاطره یا بهتره بگویم کابوس پایان یافته بود چه نمایش سرگرم کننده ایی برای ارباب تاریکی!
به راستی که او وفادارترین مرگخوار ارباب بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
اصالت و قدرت برای لحظه اوج!
به یک باره خاموشی ما برای
دگرگونی شما...
بهتر است به یک باره خاموش شد تا ذره ذره محو شد...