جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

77 کاربر(ها) آنلاین هستند (54 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
77 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[single]] قدح اندیشه اسلیترین!

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: قدح اندیشه!
ارسال شده در: سه‌شنبه 18 شهریور 1399 23:58
نمایش جزئیات
آفلاین
خاطره ی مخفی شماره 1
عاشق شدن هوریس اسلاگهورن:
بچه ها بیاین.بدوین.اینو هوریس گفت.
الستر مودی و ریموس لوپین و آرتور ویزلی می آیند.
عجیبه!!اونا هم گروهی نیستن ولی باهم خیلی رفیقن.
هوریس:بدوین.
بچه ها پشت ستونی جمع میشوند.
مودی:چیکارمون داری:
هوریس:امروز میخوام کراشمو نشونتون بدم!!
همه با تعجب به او نگاه میکنند.
مودی:ایول بابا.مبارکه.بالاخره قراره زن داداش دار بشیم.حالا کی هست؟
هوریس:نارسیسا بلک(مالفوی)
آرتور ویزلی:واااااو.دست روی عجب چیزی هم گذاشتی.
هوریس غیرتی میشود و میخواهد برود که او را گوش مالی بدهد که یکدفعه لوپین میگوید:اوه اوه ...اومدش.
همه میرن پشت ستون ورودی تالار خصوصی اسلیترین قایم میشوند.
دختری جوان با قد بلند و چشم های درشت و موهایی سپید که واقعا جذاب بود در حال رفتن به تالار بود.
هوریس که سرخ شده بود یکدفعه هول شد و پرید جلوی پای نارسیسا و گفت :سلام.
نارسیسا ترسید ولی جلوی خودشو گرفت: و گفت سلام.هوریس.
هوریس تا این را شنید به خودش آمد و دید جلوی نارسیسا است.
گفت؟آمممم.میتونی توی تکالیف کلاس تاریخ جادوگری بهم کمک کنی؟
نارسیسا با نگاهی زیبا و خنده ای ملیح گفت معلومه!!
هوریس گفت:واااای!تایرقلبمو با میخو نگات پنجر کردی!!
نارسیسا:هوریس؟چیزی گفتی؟
هوریس:آمممم.نه.هیچی.
نارسیسا :باشه.من رفتم...راستی !من توی درس طبابت جادویی استعداد دارم!سوالی داشتی میتونی ازم بپرسی.
هوریس:الهی تب کنم شاید پرستارم تو باشی .
نارسیسا با لبخندی آنجارا ترک میکند و هوریس بر زمین می افتد.بعد از 20 دقیقه با پاشیدن آب یخ بر صورت او توسط مودی بیدار میشود.
هوریس:واااااااای.چه کنم.
آرتور :بلند شو که کارت حله...اینطور که.پیداس خودش بهت نخ داده.بهتره هرچی زودتر مخشو بزنی تا لوسیوس مالفوی نرفته سراغش!!(هوریس چند بار سر همین قضیه با مالفوی دعوا کرده بود.چون مالفوی هم عاشقش شده بود )
هوریس:اون دیگه مال منه.فردای آنروز:
آلبوس دامبلدور همه را در سالن عمومی فرا خواند برای قضیه ای مهم.
دامبلدور:پس فردا مراسم یول داریم و همه باید همراهی برای خود انتخواب کنند.
بعد از کلاس هوریس مستقیم به سمت نارسیسا رفت و مستقیما از او درخواست کرد و او هم با کمال میل پذیرفت.
آنها با هم به مراسم یول رفتند و هوریس در حالت مستی از او درخواست دوستی کرد و او هم پذیرفت.
هوریس فردای آن روز:بچا بالاخره درخواستو دادم.نارسیسا رلم شد.باهم دوست شدیم.
آرتور:پس شیرینی چی میشه؟
هوریس:شیرینی هم میدم.
ولی نوبت شماس که برای خودتون باید آستین بالا بزنین.یکی یکی بهم بگین روی کی کراش دارین تا به نارسیسا بگم براتون جورش کنه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بکش تا نمیری.
آداوراکاداورا
پاسخ به: قدح اندیشه!
ارسال شده در: شنبه 30 آذر 1398 22:01
نمایش جزئیات
آفلاین
یادآوری:

قدح اندیشه، قدحی بود که خاطرات افراد رو نگه می داشت. روند این تاپیک هم به این شکله که هر چند وقت یک بار، شخصی به عنوان سوژه تعیین می شه و ما در مورد خاطرات پنهان شده ی اون شخص، پست تکی می زنیم. به زبان ساده تر، خاطرات اون شخص رو برملا می کنیم!
پست می تونه طنز، جدی و یا هر سبکی باشه. محدودیتی هم در تعداد پست نیست. هر تعدادی که دوست دارین می تونین بزنین.

در پناه سالازار، خاطرات فرد مذکور رو پاچیدن کنین توی قدح!

*****

پایان سوژه ی وینسنت کراب و معرفی سوژه ی بعدی:

هوریس اسلاگهورن!

خوندن این پست هم توصیه شدن می شه!


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: قدح اندیشه!
ارسال شده در: جمعه 16 فروردین 1398 15:37
نمایش جزئیات
آفلاین
خاطره ی مخفی 7

-آخ جون...بالاخره رفتن!

بعد از اینکه پدر و مادر کراب، در خونه رو بستن که به مهمونی ای که دعوت شده بودن برن، کراب موقعیت رو مناسب دید تا بره توی اتاق مامان و باباش.
کراب در رو باز کرد. چیزی که می دید رو باور نمی کرد...اون همیشه دوست داشت وقتی بزرگ شد یکی از اونا رو برای خودش داشته باشه...برای خودِ خودش!
کراب آروم آروم قدم بر می داشت...به نظرش اینجوری لذتش بیشتر می بود...فاصله به کمترین مقدار خودش رسید...کمی لبشو گاز گرفت...نمی دونست چرا ولی نگران بود...دستشو دراز کرد...نوک انگشتاش بهش خورد.
-وای خدای من...چه حس فوق العاده ای...تا حالا همچین حسی نداشتم!

کراب سفت اونو گرفت...جوری که هیچوقت نمی خواست رهاش کنه.
خودشو تو آیینه دید...نمی دونست این حس خجالت از کجا میاد... اون توی اتاق تنها بود...فقط خودش بود و خودش...پس چرا خجالت می کشید...
شاید از چهره ای خودش خجالت می کشید...سرشو پایین انداخت که خودشو نبینه.
-برای چی سرمو پایین بندازم...من این کارو دوست دارم...باید با افتخار انجامش بدم!

دوباره خودشو توی آیینه نگاه کرد...ایندفعه توی چهرش خجالت نبود...اون شروع کرد.
-مممم...عالیه...این بهترین حسی بوده که تا حالا داشتم...از این بهتر نمیشه.

کراب خیلی از این کار خوشش اومد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: قدح اندیشه!
ارسال شده در: یکشنبه 11 فروردین 1398 15:35
نمایش جزئیات
آفلاین
خاطره مخفی 6-کراب
کراب روبروی اینه ایستاده بود و خودش را برانداز می کرد وهمش هم قربون صدقه خودش می رفت.( مثلا کراب مرگخواره ها.)
-وای که من قربون شلوار کردیم بشم. وای که چقدر این پوست خر به اندامم میاد. وای که چقدر...

نتوانست جمله اش را تمام کند. بلاتریکس وارد اتاق شد و نگاهی به کراب انداخت. لحظه ای سکوت و بعد سیل کلمات از دهان بلاتریکس بیرون ریخت.
-اخه اینا چیه پوشیدی؟ پوست خر با شلوار کردی؟ به تو هم میگن مرگخوار آخه؟ این گلیما چیه پات کردی؟ اون کلاه بختیاری چیه دیگه. اگه ارباب اینو ببینه چی؟

کراب قیافه ای نا معلوم به خود گرفت و گفت:
-خوشگلن؟

بلاتریکس با قیافه ای شبیه به هیچ چیز بر سر و سینه زنان عکسی با دوربین گرفت و در حالی که به شلوار کردی صورتی گویل خیره شده بود در افق محو شد.




افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط كيگانوس بلک در 1398/1/11 15:39:42
اتش در پس شعله های سیاهی معنا پیدا میکند.
پاسخ به: قدح اندیشه!
ارسال شده در: پنجشنبه 27 دی 1397 01:06
نمایش جزئیات
آفلاین

کراب در بحبوبه سفیدی_خاطره مخفی پنجم

در کارنامه ی پیشینه ی کراب نقطه سفید نانومتری وجود داشت که ذربین قوی و کارآمد هکتوربه عمل آمد و اون رو کشف نمود.
هکتور همونطور که کارنامه پیشینه و سیاه کراب رو برسی میکرد سرشو بیشتر روی نقطه ی ریز سفید رنگ خم کرد و ذربینش رو جابه جا کرد.
_خب کراب بگو ببینم این نقطه ی سفید چیه تو پروندت؟

کراب چشم هاشو در فاصله بیست سانتی کارنامه پیشینه اش گرفت.
_هیچی نیست!... تو داری به من توهین میکنی؟! به من تهمت سفیدی میزنی؟

هکتور دستشو پشت سر کراب گذاشت و به سمت برگه خم کرد.
_باید از نزدیک ببینی.

با برخورد سر موژه های کراب با برگه جیغ کراب به هوا رفت.
و هکتور دستش رو از پشت سر کراب برداشت.
_خب دیدیش؟ حالا بگو ببینم این نقطه سفید چیه؟ اما اصلا نگران نباش با معجون مخصوص من میتونی پیشینتو سیاه کنی. میخوای؟
_نه!

با این حرف، هکتور از جاش بلند شد و کاغذ رو از کراب گرفت و به سمت در روانه شد.
_خب حالا که نمیخوای و دوست داری نقطه ی سفیدی توی کارنامه ی سیاهت باشه من مجبورم اینو به ارباب گزارش بدم. میدونی که نقطه نقطه جمع گردد وانگهی کارنامه سفید شود.

با این حرف، کراب با حفظ متانتش با دوی نه چندان آرام خودش رو به هکتور رسوند.
_باشه باشه. معجونت رو بده.

هکتور معجون سفید رنگی رو به او داد.
_طرز کارش خیلی آسونه فقط بریز روش.
_هکتور این که سفیده! من خودمم با ریملم میتونم این کارو انجام بدم میدونی که نیازی به زحمت نیس.
_به من شک داری؟! کدوم زحمت؟ بعدان جبران میکنی.

کراب آب دهانش رو قورت داد و جوری که کرم پورد صورتش از بین نرود عرق روی صورتش رو پاک کرد و با نام و یاد لرسیاه معجون هکتور رو روی کاغذ خالی کرد. کاغذی که تمام وفاداری هایش نسبت به اربابش در آن نوشته شده بود. کراب با چشم های بسته گفت:
_چی شد اون نقطه سیاه شد؟
_آره... نه... نمیدونم آخه یه جوری شده.

کراب چشمانش رو باز کرد و با برگه نه تنها سفید بلکه شفافی روبه رو شد. دستش رو دراز کرد و اون کاغذ رو گرفت. بالا اورد و از آن طرفش صورت همراه با لبخند هکتور رو دید. کاغذ دیگه کاغذ نبود چه برسد به سیاه بودن. کاغذ حتی تلق هم نبود چیزی فراتر از آن بود. هکتور با آرامش کاغذی که پیشینه ی سابق کراب بود رو گرفت.
_هیچ اشکالی نداره. آلان میرم میذارم سر جاش کسی هم نمیفهمه. اصلا کی میاد پیشینه ی مرگخوارهای وفادار رو ببینه؟!
_هکـتــــــــــــور!

پن: همچنان کارنامه کراب سفیده سفیده خالی از هر چیز. خودتون میتونین برین ملاحضه بفرمایید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
دست به حباب هام نزنید. پاهم نزنید حتی. تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: قدح اندیشه!
ارسال شده در: یکشنبه 9 دی 1397 19:26
نمایش جزئیات
آفلاین
کراب

-اَه...اَه...اَه
-چته کراب چیشده؟
-ریملم! ریملم نیست!
-کراب؟
-بله؟
-ناخون میخوای؟
-جان؟ غلط کردم!

پنج دقیقه بعد...
-اَه...اَه...اَه
-کراب!
- به مرلین قسم این دفعه قضیه جدیه!
-باز چی؟
-خط چشمم! خط چشمم نیست!

صدای باز شدن در باعث شد تا چشمان بلا خشمگینانه به ان سمت ماجرا کشیده شود.
-دیانا!
-بله؟
-میشه بگی خط چشم من دست تو چی کار می کنه؟
-استوپیفای

کراب که جز خشک شدگی چیزی حس نمی کرد به زمین گرم خورد.
-دیانا! چطور جرئت میکنی جلوی من اینکار رو بکنی؟
-مگه تو اربابی؟
-چی؟
-همین که شنیدی!

کراب به خشک شدن ادامه میداد و درون خودش هی دست و پا می زد هی دست و پا می زد تا اینکه دوریا مثل همیشه وسط معرکه نخود شد.
-چه خبره؟اوه...! یکی اون طفلک رو نجاتش بده! آنتی استوپ(طلسم ضد استوپیفای برای از بین بردن طلسم استوپیفای که توسط شخص شخیص دوریا به دایره المعارف جادوگری اضافه شده بود.)
-دوریا!
-کی به تو گفت طلسم رو باطل کنی؟

دوریا گیج شده بود و کراب از او گیج تر بود.
-خط چشمم!

کراب در یک حرکت ماهرانه با رد کردن دستش از بین دستان بلا،دوریا و خودش(!) خط چشمش را از دستان دیانا بیرون کشید.
-کراب!

قبل از اینکه سه دختر خشمگین بتوانند کاری بکنند کراب با خط چشمی در بغل پشت در گم شد.


پ.ن:این داستان به شدت تکراری بوده و از ذهن همگان از جمله خود کراب پاک گشته است! سعی نکنید داستان را حلاجی کنید!همینیه که هست!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
All sins are attempts to fill voids
پاسخ به: قدح اندیشه!
ارسال شده در: یکشنبه 9 دی 1397 15:30
نمایش جزئیات
آفلاین
هوا هوای مطبوعی بود. آرامش بر جنگل ممنوعه و اطرافش حاکم بود و...

-خب دوستان! همه اومدین؟... خب شروع می‌کنم. امروز در خدمت اورانگوتان هستیم که با اصرار فراوان من رو قانع کرد مدل کلاس امروزمون باشه. سلام کن اوری جون!

اورانگوتان با بی میلی دستی به سوی تماشاچیان تکان داد.

-خب... کارمون رو باید با زیرسازی شروع کنیم. ولی این اوری جون اینقدر صورتش مو داره که کرم رو صورتش نمیشینه که!دختر! خجالت نمیکشی؟... صورت دختر اینقدر پشمالو؟
-من پسرم!
-ایش! چه فرقی داره؟ صورت آدم باید اینقدر مو داشته باشه؟
-من آدم نیستم! اورانگوتانم!

کراب حرف دیگری نداشت. لاکن کم آوردن هم در مسلک کراب ها نبود.
-حالا هرچی. بشین ببینم. اول با وکس شروع می‌کنیم.

اورانگوتان بخت برگشته چه می‌دانست که وکس چیست و چه بلایی قرار است بر سر صورت نازنینش بیاید، پس بخاطر وعده موز و نارگیلی که کراب به او داده بود، سر جایش نشست.

-خب... همینطور که می‌بینن، چوبدستی رو سه دور بالاسر قوطی وکس می‌چرخونیم. درواقع باید گرم بشه. دقت کنین گرم ها... داغ نشه! داغی واسه پوست خوب نیست. این مویرگ های صورت رو همچین پاره پوره می‌کنه که لپ گلی می‌شین. حالا تا وکسمون گرم میشه، می‌شینیم و یه بستنی می‌خوریم. الکی نیست ها! این چوبش رو لازم داریم.

اورانگوتان بخت برگشته با دیدن بستنی آب از لب و لوچه اش راه افتاد. ولی کراب جون به مرگ پوشه نمی‌دهد، چه برسد بستنی به اورانگوتان.

-خب این از چوب بستنی و بله... وکس من آمادست! حالا زیر چوبدستیمون رو کم می‌کنیم تا فقط یه حرارت ملایم به این وکسه بده و بعد این چوب بستنی رو می‌کنیم تو وکس و می‌مالیم به صورت اورانگوتان عزیزمون. بعد این پارچه رو میذاریم روش. می مالیم تا قشنگ بچسبه و بعد...

جیییییییییییییییییغ!

-می‌کنیم!

اورانگوتان به هوا پرتاب شد. هیچ گاه هم برنگشت. و البته علاوه بر موهای صورتش، نصف گوشت لپش هم روی پارچه باقی مانده بود.

-خب... بینندگان عزیز... مدلمون یه کم تحمل دردش پایین بود. به امید سالازار فردا با قسمت بعدی کراب بیوتی در خدمتتون هستیم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him
پاسخ به: قدح اندیشه!
ارسال شده در: پنجشنبه 26 مهر 1397 18:18
نمایش جزئیات
آفلاین
گويل

امروز روز حوبى بود وگويل خوشحال بود،تقريباً بهترين روزش بود چرا؟
چون قرار بود با هکتور به آزمايشگاهش بره وتوى معجون سازى کمکش کنه،بلاخره به در آزمايشگاه رسيد وبا اعتماد به نفس زيادى وارد اتاق شد احساس میکرد همه امروز بهش حسودى ميکنن چون خيلى بد نگاش ميکردن اما مهم نبود امروز متعلق به اون بود وهيچ چيزى نميتونست ناراحتش کنه؛ وارد آزمايشگاه شد وهکتور و درحال چيز ريختن توى معجون ديد.

(-چيز؟
-چيز چيه اون وسيله هاى مثلاً چيز براى هکتور خيلى ارزشمندن )ذهن گويل

-اهم سلاام هکى جونم

-اوه اومدى گوريل بيا اينجا و به من کمک کن اين گياهو ريز ريز کنم، نه اصن همشو خودت ريز کن.

-باکمااال ميل درضمن اسمم گويله ولى شما هرچى دوس داشتى صدام کن

-خوبه بزار ببینم اين عينکم کجا افتاده پيداش نيست!!

هکتور همانطور که خم شده بود و زير ميزارو نگاه ميکرد،با کله خورد توى کمر گويل و جالب اينجا بود که گويل دردش نيومد فقط يه صداى چسبيدن عجيب رو شنيد،هکتور هم به صدا توجه نکرد ومشغول گشتن شد واز توى قابلمه غذاش عينکشو يافت؛قافل از اين که مشکل آزار دهنده کمر گويل حالا روى سر هکتور بود.

-خب من آزمايش جديدمو میبرم پيش ارباب مراقب آزماشگاه باش گويل و به سمت تالار اصلى به را افتاد!!...
.......................................................................
کراب
................
کراب که از شر مشکل آزار دهندش راحت شده بود تصميم گرفت که به سمت تالار اصلی بره ،که نا گهان مشکل آزار دهندش جلوش سبز شد ؛ کمى دقت کرد نه اين که هکتوره!! اما مشکل آزار دهنده روى سرش چيکار ميکنه؟
(بايد چيکارکنم بهش بگم؟اگه بگم که ميفهمه اينو از تو دماغم در آوردم!..پس بهش نميگم)
رفت جلو وروبروى هکتور ايستاد:

-سلام هک امروز چقدر خوش تيپ شدى!!

هک:آره موهامو شونه کردم!.
و بعد دستى به موهاش کشيد اما به جاى مو مشکل آزاردهنده رو حس کرد که حالا به دستش چسبيده بود.
-اين ديگه چيه؟؟

-هکتور من نميدونم من اينو از تو دماغم در نياورم و نچسبوندم به کمر گويل ونميدونم رو سر تو چيکار ميکنه!!هه هه

هکتور:

کراب:

من:

ادامه دارد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دیانا کارتر در 1397/7/27 13:18:07
ویرایش شده توسط دیانا کارتر در 1397/7/27 13:23:58
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: قدح اندیشه!
ارسال شده در: سه‌شنبه 24 مهر 1397 19:49
نمایش جزئیات
آفلاین
-چه کنم؟... چه کنم؟!

کراب در تالار از سویی به سوی دیگر می رفت و به دنبال مکانی پنهانی می گشت.
در هر سو، شخصی نشسته، ایستاده، درس می خواند، غذا می خورد، تمرین طلسم ممنوعه می کرد و یا به طریقی برای کراب مزاحمت ایجاد می کرد.
اما او وقت نداشت... باید به سرعت خود را از شر مشکلش خلاص می کرد... مشکل آزار دهنده اش!
و بالاخره ایده ای در مغزش جرقه زد!
-خوابگاه! باید برم خوابگاه!

به سرعت به سمت خوابگاه دوید... اما شانس با او یار نبود... گویل در اتاق نشسته و سعی می کرد سر از کتاب معجون سازیی که از آزمایشگاه هکتور بدون اجازه قرض گرفته بود، در بیاورد.
اما اینبار نمی توانست کارش را به تعویق بی اندازد... پشت به گویل خم شد و وانمود کرد مشغول یافتن کتابی در صندوقش است و بالاخره... دستش را تا آرنج داخل دماغش کرد.
-آخیییییش!

اما مشکل به همینجا ختم نشد... مشکل آزار دهنده اش که لحظه ای پیش از دماغش خارج کرده بود، به انگشتش چسبیده بود!
آن را باید چه می کرد؟
باید هرچه سریع تر راه حلی پیدا می کرد... و دقیقا همان لحظه، راه حلش پیش رویش شروع به سرفه کرد!

گویل که سعی می کرد کتاب هکتور را بخواند و بفهمد، به این نتیجه رسیده بود که خوردن کتاب، راه بهتری است و در همان لحظه، کتاب درون حلقش پریده و او را به سرفه انداخته بود.
کراب که ذاتا انسانی انسان دوست بود، جلو پرید و با ضرباتی که به کمر گویل کوبید، دو کار مفید انجام داد:
اول اینکه او را از خفگی نجات داد و دوم اینکه از شر مشکل آزار دهنده اش خلاص شد... مشکل آزار دهنده، حالا دیگر نه به انگشت کراب، بلکه به کمر گویل چسبیده بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him
پاسخ به: قدح اندیشه!
ارسال شده در: سه‌شنبه 16 مرداد 1397 14:06
نمایش جزئیات
آفلاین
یادآوری:

قدح اندیشه، قدحی بود که خاطرات افراد رو نگه میداشت. روند این تاپیک هم به این شکله که هر چند وقت یک بار، شخصی به عنوان سوژه تعیین میشه و ما در مورد خاطرات پنهان شده ی اون شخص پست تکی میزنیم. به زبان ساده تر، خاطرات اون شخص رو برملا می کنیم!
پست میتونه طنز، جدی و یا هر سبکی باشه. محدودیتی هم در تعداد پست نیست. هر تعدادی که دوست دارین میتونین بزنین.

در پناه سالازار... افشا سازی می کنیم!
..........................................

پایان سوژه لرد ولدمورت و معرفی سوژه بعدی:

وینسنت کراب!

محدودیتتی در تعداد پست یا طنز و جدی بودنش وجود نداره.
خوندن این پست هم توصیه میشه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلاتریکس لسترنج در 1397/7/24 19:32:45
I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him