جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

26 کاربر(ها) آنلاین هستند (18 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
20
مهمانان
6
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  107 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  222 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  225 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  311 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  214 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
ارسال شده در: پنجشنبه 28 شهریور 1398 11:50
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه: رودولف بسته‌ای رو که معلوم نیس توش چیه، گذاشته جلوی درِ اتاقِ نجینی و نجینی هم اونو برداشته.
مرگخوارا در اتاق رو می شکنن و وارد اتاق می شن و یه لپ تاپ پیدا می کنن که نجینی هم توشه! مرگخوارا با لپ تاپ وارد سایت جادوگران میشن و فعلا تونستن تو کارگاه نمایشنامه نویسی تایید شن، حالام رفتن سراغ گروهبندی.
.................................


- چقدر بی مسئولیتن اینا! یک دیقه و سی و دو ثانیه و پنج دهم ثانیه اس هنوز جوابمونو ندادن!
- تام بسه! صحفه رو رفرش کن ببین تو کدوم گروه افتادیم!
- رفرش واسه چی معلومه دیگه افتادیم گریف!
- نچ! افتادیم ریون!
- نخیرم افتادیم هافل!
- گریف و ریون و هافل واسه چی!؟ صد در صد اسلی!
- رفرش کن اون صحفه رو!

رابستن صحفه رو رفرش کرد و به سراغ ویرایش زیر پست رفت.

نقل قول:
سلام بر مادر سیریوس جوان، من اینطوری نمی تونم گروهبندیت کنم، یا دوتا از گروهارو الویتت قرار بده یا فعلا بی گروه وارد ایفای نقش شو.


- خب بی گروه وارد ایفاشیم از همه چی بهتره! بریم شخصیت انتخاب کنیم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
BOOM!

No! I'll not smile, but I'll show you my teeth.

شناسه قبلی:اشلی ساندرز
پاسخ به: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
ارسال شده در: چهارشنبه 20 شهریور 1398 04:23
نمایش جزئیات
آفلاین
این چیه آخه مردک؟
- چیزی نیست آیندمه
- که آیندته ها؟! بیا تا یه آینده ای نشونت بدم!
-

و بدین ترتیب بلاتریکس رودولف رو برای پیش بینیِ آینده با خودش برد...

- حالا گند اینو چطور باید پاکش کنیم؟
- فک کنم اونجا که نوشتن شده "تغییر پروفایل" بودن باشه!

مادر سیریوسان جوان عکس مورد نظر خود را بجای عکس مذکوره گذاشتند!

- حالا بریم گروهمونو انتخاب کنیم!

دقایقی بعد، کلاه گروه‌بندی!

نقل قول:
سلام کلاه عزیز، من شخصی هستم پلید و بسیار سیاه، در عین حال بسیار مهربان و با پشتکار و در عین حال شجاع و دلیر و در عین حال خیلی هم باهوش حتی! اولویتم هم ریونکلاو و اسلیترین و گریفندور و هافلپافه!


کلاه تصمیم سختی در پیش داشت!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
آروم آقا! دست و پام ریخت!

پاسخ به: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
ارسال شده در: دوشنبه 18 شهریور 1398 17:06
نمایش جزئیات
آفلاین
رابستن حالا با نمایشنامه‌ی طولانی که نوشته بود، تایید گرفته بود...او و دیگر مرگخوارها برای نجات پرنسس نجینی که به طرز عجیبی در یک لبتاب مشنگی و مشخصا در یک سایت به اسم "جادوگران" گیر افتاده بود، و البته اجتناب از عصبانیت اربابشان، تصمیم گرفته بودند وارد سایت شده و یک شخصیت ساخته و وارد ایفای نقش شوند!

رابستن خبر پیروزی و تایید شدن نمایشنامه را به سولی و دیگر مرگخواران اعلام کرد...مرگخواران نیز همه با شادمانی به اتاق نجینی رفته و پشت لبتاب نشستند...
_خب...سو...حالا چی؟
_بذار ببینم...آها...اینجا نوشته مرحله‌ی بعد این هست که بریم پیش کلاه گروهبندی و گروهمون رو انتخاب کنیم!
_خب حله...زودتر برو تایپ کن و بفرست که میخوایم بریم گریفندور!
_چی فنر؟ گریفندور؟ چرا اون وقت؟
_خب...چیزه...چرا که نه؟
_چون من دارم زحمت تایپ و قسمت اجرایی رو میکشم...ریونکلاو رو انتخاب میکنم!
_اهم اهم...با تمام احترامی که برای گروهاتون ندارم، یادمون نره که برای نجات پرنسس نجینی اینجا هستم و پرنسس هم در بهترین گروه، یعنی اسلیترین هستن...باید اسلیترین رو انتخاب کنیم!
_نه...هافلپاف...هافلپاف رو انتخاب کنیم!
_و دلیلت چیه رودولف؟
_خب...چیزه...کمبود ساحره‌ی با کمالات داریم توی تالار هافل، الان خوابگاه مختلط هافلپاف عملا بی‌استفاده‌اس!

مرگخواران به حال رودولف سری از روی تاسف تکان دادند...آنها حالا حتی برای بلاتریکس هم دلشان میسوخت، درحالی که در شرلیط عادی چنین اتفاقی غیر ممکن است!
اما در این بین بود که ناگهان هوش روینکلاوی سولی، سوالی را مطرح کرد!
_هی رودولف؟ ببینم...هنوز که ما شخصیت انتخاب نکردیم....از کجا فهمیدی با کمالاته؟! اصلا از کجا فهمیدی که جنسیتش چیه؟
_خب...از عکس پروفایلش معلومه دیگه...خودم گذاشتم براش!

مرگخواران به سختی آب دهانشان رو قورت دادند...آنها امیدوار بودند هنوز دیر نشده باشد و مدیران وقت نکرده باشند که این شناسه را هنوز نیامده، به علت خدشه دار کردن عفت عمومی، بلاک کنند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
ارسال شده در: جمعه 4 مرداد 1398 01:55
نمایش جزئیات
آفلاین
صفحه ی 1
"روزی روزگاری در گوشه ای از این دنیای پهناور، لردی زاده بوده گشت، به ابهت هرچه تمام تر. این لرد از همان کودک بودگی با باقی لرد ها فرق بوده داشت، بطوریکه در سن هفت ماهه بودگی، می توان بوده داشت سه طلسم نابخشودنی را به هر سمتی که دوست بوده بدارد، شلیک داشته بکند."

_آم... جدی؟
_خیر. ولی نگاه کرده بکن؟ همینطور مفت مفت سه خط اضافه کرده داریم.

"لرد سیاه آنقدر زیبا بوده داشت که در سه سالگی در مسابقه ی عروسکی ترین دماغ در شهر بمبئی مقام اول را کسب نموده کرد و اینگونه کرده بوده شد که..."

***

نقل قول:
ناراحتین میتونین برین! بازم میگم، شیرم دهنتون و شیرم فقط و فقط دهنتون! صحبت از دهن شد راستی، حرف دهنتونو بفهمید!


سمتی دیگر، مدیران با تمام قوا تلاش می کردند نسبت به دغدغه مندی مسئولانه ی رودولف پاسخگو باشند، غافل از اینکه او دیگر در صفحه ی گفتگو با مدیران نبود.

نقل قول:
یه مشت چشم سفید دور هم جمع شدن... یادش بخیر عجب روزایی بود. خجالت بکشید! حرف دهنتونو انقد نمیفهمید انقد نمیفهمید آدم مجبور میشه از خشونت بهره ببره!

مدیران نگاهی معنا دار به یکدیگر انداختند و سپس بدون اینکه حرفی بزنند با چشمان پر از اشک از گروه لیو دادند.

***

صفحه ی 32
"...پس از این، در ده سالگی، لرد سیاه بودنده اولین حاج خانم را برای خود اتخاذ داشته کرد. اسم این حاج خانم... آ... هری پاتر بود."

سو با ناامیدی و استیصال به رابستن خیره شد و رابستن بدون اینکه سو از او چیزی بپرسد، جوابش را داد.
_دو خط اضافه کرده داریم.

***

_به من گفت با استعداد ترین ساحره سایت.
_احتمالا قبل ازینکه اسمتو بخونه به عکست نگاه کرده ریگولوس. تو ساحره نیستی.
_ولی با استعداد که هستم. الان در اروپا اصلا جنسیت مطرح نیست. حرفم اینه که... باید یه شانس بهش بدیم.

***

صفحه ی 438
"...پس از ماه عسل در... آ... بمبئی، روزهای خوشبختی لرد سیاه و دختر برگزیده به سمت پایانی سیاه و دردناک حرکت کرده شد. آلبوس دامبلدور، که در حقیقت مدیر کودکستان ققنوس-"
_هنوز داری برای جادوگران مینویسی یا وارد دمنتور شدی؟

رابستن نگاهی چپکی به سو انداخت، و همچون فیلسوفی که در زمانه خودش درک نشده باشد-نسخه ی مرگخواریِ برایان-به نوشتن ادامه داد.

"...که در حقیقت مدیر کودکستان ققنوس بوده شد، هری را به خانه اش دعوت داشته کرد تا ققنوسش را به او نشان داده بنماید."

***

نقل قول:
من وزیر این مملکتم! چرا مار مارو گروگان گرفتین؟ چرا شماها دارید ادای ماهارو در میارید، چرا... آه... باشه رودولف، صدای تورو به گوش مسئولین میرسونم. چرا عکس بانو هلنا سردر سایت نیست؟ چرا یوآن رو هنوز بلاک نکردید؟ چرا میخند؟ چرا میخند؟!


***

صفحه ی 652
"...لردِ سیاه بودنده، با ابهت هرچه تمام تر شونده بدن مبارک خود را به سمت راست متمایل نموده کردند و از طلسمی که دامبلدورِ فرتوت به سمت ایشان شلیک کردنده داشت جاخالی داده کردند. سپس درحالیکه جیغ های هری پاتر را نادیده گرفته کرده میداشتند، یک گلدان..."

صفحه ی 790
"...دامبلدور هق هق کنان از لرد سیاه بودنده طلب بخشایش کرده داشت و لرد سیاه درحالیکه نگاه با ابهت بودنده ی خود را با وقار و متانتی که از کودکی -در صفحه ی شصت و چهار ذکر شد- در خود داشته کرده بود، به متعلقات دامبلدور انداخته میداشت، صدای با نفوذ خود -در صفحه ی هفتاد و سه ذکر شد- را به گوش جهانیان رسانده کرده شد.
_ما در اینجا ققنوسی نمی دیده کنیم."

صفحه ی 820
"همانطور که در صفحه ی هشتصد و سه ذکر شده گشت، لرد سیاه بودنده دامبلدور ملعون را بخشیده نکرده شد. برای همین هم دامبلدور تصمیم گرفت که..."

صفحه ی 900
"_ای بی وجود! تو خواسته میکرده داشتی که در خواب از ما اعتراف گرفته داشته باشی که تو را می بخشیده داشته کردیم؟"

سو در حالیکه جلوی آینه موهای سفید خود را با دندانهایش تطبیق میداد، دست های لرزانش را مشت کرد.
_تموم نشد؟
_صفحه ی هزار و دو شدن کردیم! داره تموم شدن میشه!
_هروقت تایید شدی منو بیدار کن.

سپس با انگشت روی سینه اش صلیب کشید و مرد.

"...سپس هر سه، دست در دست هم، درحالیکه سرود 'بهترین دوست تا ابد' را خوانده داشتند، در غروب محو شدن کردند."

رابستن درحالیکه قلنج پشتش را می شکاند، هزار و بیست و سه صفحه ی ورد را در سایت کپی و پیست کرد و دکمه ی ارسال را فشار داد. چراغ های سایت پس از سه بار خاموش و روشن شدن، منفجر شدند و مدیران که هنوز چشمانشان پر از اشک بود، مجبور شدند نامه ی مبتنی بر تایید شدن رول رابستن -حتی با وجود استفاده ی خلاف عرف از افعال- را با جغد به دست او برسانند، تا او بتواند سو را بیدار کند و پس از هزاران سال عضو ایفای نقش شوند شکر خدا.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
ارسال شده در: پنجشنبه 3 مرداد 1398 23:39
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
مادرسیریوسان جوان مرگخواران مشغول تدارک متنی برای کارگاه نمایشنامه نویسی بودند. البته نه همه! بعضی‌ها پاورچین پاورچین از جمع جدا شده و سراغ دیگر صفحات سایت رفتند. رودولف خیلی زود توانست راه خود را به سمت گالری باز کند.

- پس گالری اما واتسون و هلنا بونهام کارتر کو؟

رودولف نمی‌توانست این موضوع را بربتابد. سریعا به تاپیک «گفت و گو با مدیران» حمله ور شد.

- شیرم دهنتون! چرا عکس اما واتسون ندارین؟ بانو هلنا؟ حداقل یه خورده بونی رایت؟

اندکی آن سو تر، هوریس درِ ماژول پیام شخصی را از پاشنه درآورده بود.

نقل قول:
به به! شما می‌دونستی بااستعداد ترین ساحره این سایتی؟ شک نکن من همون کسیم که دنبالش می‌گردی و می‌تونه باعث شکوفا شدنت بشه ... فقط بگو کی و کجا همو ببینیم.


این متن پیامی بود که هوریس برای هر ساحره‌ی آنلاینی می‌فرستاد. از جمله مافلدا هاپکرک.

هوریس بی وقفه پیام می‌فرستاد تا این که بالاخره اولین پاسخ را از خانم فیگ دریافت کرد.

نقل قول:
سلام بیبی! اول عکسمو ببین بعد اگه دوست داشتی دوباره بهم پیام بده.


گوشه‌ای دیگر از سایت، کریس مشغول ارسال بلیت بود.

نقل قول:
این خزعبلات چیه شما توی مدرسه هاگوارتزتون تدریس می‌کنید؟ من وزیر سحر و جادو هستم. مدیریت مدرسه رو به من بسپرید تا جادوی حقیقی رو با مجرب ترین کادر آموزش بدیم.


برخلاف تصور کریس، او در بخش ارسال بلیت تنها نبود. بانز نیز آن جا حضور داشت.

نقل قول:
سلام. من نامرئی مادرزاد هستم. شما طلسمی برای مرئی شدن سراغ دارید؟


گوشه‌ای از دنیای مشنگ‌ها، مدیران سایت پاپ کورن می‌خوردند و بلیت کریس را برای یکدیگر بازگو می‌کردند.

در گیر و داری که باقی مرگخواران هنوز درگیر نوشتن نمایشنامه‌ای بودند که هم مورد تایید واقع شود و هم در شان اربابشان باشد، اتفاق خطرناکی در حال وقوع بود. رودولف که از یافتن عکس به درد بخور در گالری ناامید شده بود، به صفحه «تغییر آواتار» رفت ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ز خاک من اگر گندم برآید،
از آن گر نان پزی مستی فزاید! تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
ارسال شده در: چهارشنبه 2 مرداد 1398 11:49
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
رودولف بسته‌ای رو که معلوم نیس توش چیه، گذاشته جلوی درِ اتاقِ نجینی و نجینی هم اونو برداشته.
مرگخوارا در اتاق رو می شکنن و وارد اتاق می شن و یه لپ تاپ پیدا می کنن که نجینی هم توشه!
.........................

سو که کلاه خودش رو با همچین دستگاهی و از سایت جادوکالا سفارش داده بود، طرز کار دستگاه رو می دونست. پس جلوتر از همه رفت و ناگهان با هیجان فریاد زد:
- اینجا جادوگرانه!

- یه دیقه واستا ببینم، راوی! مگه قرار نبود سو فریاد بزنه؟ ، این که هکتور بود!

راوی پوکر شده و داستان رو دوباره تعریف کرد.

سو به هیچ وجه هیجان زده نشد و با متانت گفت:
- اینجا اسمش جادوگرانه!

رودولف که انتظار وب‌سایت های بی ناموسی را داشت، بادش خالی شد و سرجاش نشست.
- خب حالا به چه دردی میخوره؟

سو انتظار همچین سوالی رو نداشت، اگرم داشت جوابشو بلد نبود!
- ببینید! اینجا نوشته
نقل قول:
مراحل ورود به ایفای نقش
حتما اینجا نوشته چجوریه!

ایندفعه واقعا گوینده هکتور بود و راوی اشتباهی نکرده بود. اما مشکل همین‌جا بود که گوینده هکتور بود!

- باز این صحبت کرد! تو برو همون معجونتو درست کن.

بلاتریکس واقعا اعصاب نداشت!

- یافتم! یافتم! با هوش ریونی‌ام فهمیدم کجا باید بریم، اینجا نوشته مراحل ورود به ایفای نقش حتما باید اونجا بریم!

هکتور واقعا گناه داشت! به لینی که گوینده این حرف بود، خیره شد و اشک تو چشماش جمع شد.
- خب منم همینو گفتم بودم دیگه!

بازهم هیچکس به حرف های هکتور توجهی نمی کرد.

دقایقی بعد...

جمعیت مرگخوار، خوب مراحل ورود به ایفای نقش را یاد گرفته بودند، مرگخوارانی بودند تیز و باهوش!

- خب اول باید حساب باز کنیم، اسمشو چی بزاریم؟

مرگخواران نگاهی تحقیرآمیز به کریس چمبرز انداختند.
- مرلین کمکت کرده که ارباب اینجا نیستن. برو تو اتاقت و به کارای بدت فکر کن!

کریس رفت تا به کارهای بدش فکر کند...

- به نظر من گذاشتن کنیم مادر سیریوسان جوان!

در شرایط عادی هیچکس همچین اسمی را انتخاب نمی‌کرد، اما شرایط عادی نبود! پرنسس گم شده بود!

- خب نام کاربری مادر سیریوسان جوان. حالا باید یه نمایشنامه بنویسیم.

مرگخواران وارد کارگاه نمایشنامه نویسی شدند.

- این چرا قالبش اینجوریه؟ چرا نمایشنامه ها متقارن نیستن! چرا..؟

گابریل دیگه تحمل این همه نامتقارنی را نداشت و اتاق رو ترک کرد.

- اینجا نوشته باید یه عکس انتخاب کنیم!

تصویر تغییر اندازه داده شده


- عه لردمون بودن میشه! درمورد ارباب نوشتن می کنیم!

ساعتی بعد...

- خب بالاخره تموم شد!
- داستانی بسیار عالی بودن میشه!
- آفرین سول! بسیار خشمگینانه بود!

روز بعد...

مرگخواران به سایت لاگین کرده و به کارگاه نمایشنامه نویسی رفتند...

- مادر سیریوس! نوشته داستانتون خیلی کوتاه بود، تایید نشد!

سو خیلی ناراحت شده بود، تلاش زیادی برای این داستان کرده بود، فقط کمی جامع نوشته بود!

داستانِ مرگخواران

نقل قول:
روزی روزگاری در یک جایی، لرد ولدمورت ارباب کبیر، سرور تمام جادوگران، زیبای تمام زیبایان! با دامبل پیر پشمکی درگیر شدند، ایشان آواداکداورائی زده و دامبل را از روی زمین محو کردند!


- آخه داستان به این خوبی، چرا نباید تایید شه؟ چرا؟!

فایده ای نداشت. مرگخواران باید دوباره داستانی بلند تر می نوشتند، این داستان ادامه داشت!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تام جاگسن در 1398/5/2 11:53:10
ویرایش شده توسط تام جاگسن در 1398/5/2 11:56:44
ویرایش شده توسط تام جاگسن در 1398/5/2 12:01:21
ویرایش شده توسط تام جاگسن در 1398/5/2 12:20:05
ویرایش شده توسط تام جاگسن در 1398/5/2 15:47:57
ویرایش شده توسط تام جاگسن در 1398/5/2 15:54:51
ویرایش شده توسط تام جاگسن در 1398/5/2 16:14:42
ویرایش شده توسط تام جاگسن در 1398/5/2 21:24:33
ویرایش شده توسط تام جاگسن در 1398/5/2 22:41:47
ویرایش شده توسط تام جاگسن در 1398/5/3 10:28:07
ویرایش شده توسط تام جاگسن در 1398/5/3 10:30:34
ویرایش شده توسط تام جاگسن در 1398/5/3 10:31:59
آروم آقا! دست و پام ریخت!

پاسخ به: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
ارسال شده در: دوشنبه 17 تیر 1398 13:55
نمایش جزئیات
آفلاین
در خانه ریدل

مرگخواران با چشمانی که اندازه نلعبکی شده بودند، به یکدیگر نگاه کردند. گویی باورشان نمی شد که بالاخره واقعا در گشوده شده. آلکتو نگاهی به بقیه مرگخواران انداخت.
- دیدین گفتیم باز می شه!

فنریر که گویا هنوز باور نکرده بود که در باز شده، دستی به جای خالی در کشید.
- نه مثل اینکه واقعا باز شده! فکر کنم برای اولین بار این چوب بیسبال آلکتو به درد خورد.

لینی درحالی که دست به سینه ایستاده بود بال بال زنان خودش را به در رساند.
- خب... حالا که باز شده چرا نمیریم تو؟

لینی راست می گفت، باید هر چه زود تر وارد اتاق می شدند و جان پرنسس نجینی را نجات می دادند.همه مرگخواران وارد اتاق شدند، اما هر چه نگاه می کردند؛ کمتر اثری از پرنسس نجینی می یافتند.
- اینجا که نیست. کجا می تونه رفته باشه؟
- یعنی این همه انرژی واسه باز کردن این در صرف کردیم همش کشک؟
- نه!
همه نگاه به سوی گوینده این حرف چرخید. بلاتریکس باچشمانی گشاد به سمت جعبه که وسط اتاق افتاده بود اشاره کرد.
- عه! این دیگه چیه؟

سو لی در حالی که ژست ریونکلاوی گرفته بود گفت:
- شبیه یه وسیله مشنگیه که بهش می گن تبلت.
- ولی اینجا چیکار می کنه؟ چه ربطی به پرنسس داره؟
- به این خاطر!
بلاتریکس وسیله عجیب غریب را بلند کرد؛ چشمان مرگخوارن لحظه به لحظه گشاد تر می شد. رابستن فریاد زد:
- پرنسس این تو چیکار کردن میشه؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
اگر بار گران بودیم رفتیم!
پاسخ به: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
ارسال شده در: دوشنبه 17 تیر 1398 12:12
نمایش جزئیات
آفلاین
-محض رضای مرلین یکی یه کاری بکنه. الان لرد میاد عموهامونو عمه میکنه.

در همین لحظه خانه ی ریدل شروع به لرزیدن کرد و از پشت در اتاق انتهای راهرو صدای فریادی به گوش رسید.

-دره ها را وا کنییید. گاومیشه ها رم کردن. کوومک.

که ناگهان در باز شد و ده ها گاومیش با رهبری بارفیو که زیر سم اولین گاومیش روی زمین کشیده میشد به سمت مرگخواران هجوم اوردند.

مرگخواران وقتی برای بهت زده ماندن نداشتند، همدیگر را کنار زده و هر یک زودتر سعی میکرد پرواز کند و لوستر را بگیرد. در همین حین لردولدمورت که تازه آخرین پله را بالا آمده بود، هنوز کمر راست نکرده با بارفیو زیر سم گاو چشم تو چشم و با گاومیش شاخ تو شاخ و در کل منحدم و به حالت تعلیق درامد. سیل متشکل از گاو و گاودار و لرد قلقل زنان به سمت پایین پله ها شناور بودند. لرد گاه گاهی روی گاو میامد، بعد دوباره زیر سیل گاومیش کشیده میشد.

-آخــــــ.کمرمون. میکشیمت بارفیو. داریم خفه میشیم.
-ارباب شیره گاومیشه ره میدوشم برای کمرتون. غم ندارین تا بارفیو دارین.
-بکشیمت کمرمون خوب میشه، کجایی ملعون؟

بارفیو که تازه توانسته بود زین گره خورده را از پای خود باز کند. خودش را از زیر سیل گاومیش های شناور بیرون کشید. پشت اولین گاومیش پرید شاخ هایش را در دست گرفت و با پا به پهلوی حیوان ضربه زد.
-برو ای رخش خال خال قهوه ای . ارباااااااب دارم میام.

بارفیو با گاومیشش از روی گاوهای بزرگ تر میپرید. از موانع جاخالی میداد و اولین دستی را که از توی سیل بیرون زده بود بیرون کشید. که با چهره ی فنریر رو به رو شد.
-تو کی هسته؟
-کمممک.
-شرمنده هسته.

گویا بخت و اقبال با چند تا از مرگخواران یار نبود و نتوانسته بودند لوستر را بگیرند و ان ها هم به زیر گاومیش ها کشیده شده بودند. اما این اهمیتی نداشت تنها یک چیز در ان لحظه برای بارفیو مهم بود پس فنریر را دوباره زیر سیل فرو کرد و به راهش ادامه داد.

-ارباااااااااااااب.

در آخر بارفیو توانست کله ی مبارک و نورانی لرد را تشخیص دهد پس گاوش را تاخت و بالای سر لرد داخل سیل شیرجه زد.

اندکی بعد بارفیو در حالی که لرد را گرفته بود اورا پشت گاومیش گذاشت و خودش هم دوباره پشت گاومیش نشست، روشن کرد و تخت گاز روی سیل مانور میداد.

در همین حال لرد از پشت سر روی شانه ی بارفیو زد.


-جانم ارباب؟
-اون چیه؟
-چی چیه؟
-اون که جلمونه. سیاهه. بزرگه.
-اها دیوارو میگید؟
-... .
-... .
-دیوااااااااااااااررر.
- ای مادر سیریسوس.

اما دیر شده بود سیل عظیم به همراه ممدمرگخواران و بارفیو و لرد محکم به دیوار عظیم برخورد کردند و مثل برف شادی به هوا رفتند و همه جا پخش شدند. گرد و خاک اینقدر شدید بود که چشم چشم را نمی دید.


چند دقیقه بعد

بعد از خوابیدن گرد و خاک ها اثری از بارفیو نبود فقط لرد بود میان کلی گاومیش که پنچر شده و روی زمین افتاده بودند. لرد به آسمان بالای سرش نگاه کرد. نسیم خنکی در حال وزیدن بود. لرد چشمانش را بست تا برای چند ثانیه هم شده آرامشی از نسیم بگیرد که این آرامش هم دیری نپایید.

-آسمان؟ نسیم؟ اینجا کجاست؟ ما باید الان در عمارت ریدل باشیم. سیل مارو تا کجا اورده؟

لرد چشمانش را با عصبانیت باز کرد، سرش را برگرداند و تابلوی روی دیوار را خواند.

"میان محله ی هاگزمید"

-نهههههههههههههههههههههه.




افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ارنى پرنگ در 1398/4/17 12:22:44
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
ارسال شده در: دوشنبه 17 تیر 1398 10:15
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
- ارباب برای عیدی ...

سو که در گرم کردن سر لرد هیچ گونه خلاقیتی به خرج نمی‌داد، با یک طلسم شکنجه درحالی که از درد به خود می‌پیچید، پیچید به بازی. اما وضعیت بحرانی مرگخوارها که صدایش به گوش لرد رسیده بود، باعث شد سریعا نیروی کمکی برای سو بفرستند شانس با آن ها یار بود که هوریس سریعا جایگزین سو شد.

- اربابا! اگر دوست دارین روزانه از جدید ترین اخبار سلبریتی‌ها با خبر بشید این‌جا رو فشار بدید.

هوریس به یک دکمه تغییر شکل داده بود و سعی می‌کرد با چشمک زدن و لرزیدن توجه لرد را جمع کند.

- از جلوی راهمون برو کنار هوریس!

- اربابا! صبر کنید ... واکنش جنجالی آلبوس دامبلدور به جنجال جدید در هاگوارتز رو دیدین؟

لرد لحظه‌ای مکث کرد و با کنجکاوی گفت:

- ببینیم؟

هوریس که به شکل یک صفحه نمایش در آمده بود، تصویری از دامبلدور پشت تیریبون را به نمایش گذاشت.

- احمق، کودن، خنگ!

- این که سخنرانی اون پیر خرفت تو جشن آغاز ترم دوازده سال پیشه. از جلوی چشممون گم شو تا لهت نکردیم هوریس.

هوریس به شکل دکمه بزرگی درآمد که تمام راهرو را اشغال می‌کرد.

- دانلود رایگان آموزش روش کشتن پسر برگزیده بدون اتصال چوبدستی ها و تاثیر برعکس طلسم! زود باش این جا رو فشار بدید سرورم!

لرد مجددا درنگ کرد و هوریس را فشار داد.

- برای دانلود رایگان آموزش‌های ما، باید ابتدا عضو باشگاه اسلاگ شوید. برای عضویت، فشار دهید.

- زود باش ما رو عضو کن هوریس معطل چی هستی؟

لرد بی وقفه فشار می‌داد ...

- برای عضویت در باشگاه اسلاگ، پلن عضویت خودتون رو انتخاب کنید ارباب. روزانه، هفتگی، ماهانه، سالانه.

لرد روزانه‌ی هوریس را در دست گرفت و محکم فشار داد.

- برای عضویت یک روزه در باشگاه اسلاگ، 10 گالیون پرداخت کنید. توجه داشته باشید که با عضویت بلند مدت، شامل تخفیف ویژه خواهید شد.

لرد که حسابی معطل شده و فشار داده بود، «تسترال خور!» گویان چند گالیون در منافذ هوریس فرو کرد.

- تبریک! شما عضو باشگاه اسلاگ شدید! مراحل ورود به بخش دانلود آموزش: بازی با کلمات، کارگاه نوشیدنی خوری و معرفی ... چیز ... غلط کردم سرورم!

لرد اخگرهای رنگ و وارنگی به سوی هوریس فرستاد اما او که دو پا داشت، 998 تا هم با تغییر شکل ایجاد کرد و گریخت. مطمئن نبود به اندازه کافی برای مرگخواران وقت خریده یا نه اما چاره دیگری نداشت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ز خاک من اگر گندم برآید،
از آن گر نان پزی مستی فزاید! تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
ارسال شده در: شنبه 18 اسفند 1397 21:34
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخواران ناامید به در خیره شده بودند و تلاش های آخرشان را میکردند.
-پرنسس؟یه پیتزایه قارچ و گوشت اینجاست،نمیخواید یه تستی بکنید؟

اما باز هم صدایی از اتاق نیامد.هکتور با پشت دست عرقش را پاک کرد.
-میدونید الان چه اتفاقی میتونه بدشانسیمونو کامل کنه؟اومدن لرد!

از آن طرف راه پله،لرد قدم زنان میرفت تا به دخترش سری بزند.لینی در طرفی دیگر گوش هایش را تیز کرد.
-صدای قدمای لرد میاد!هکتور میشه تو دیگه حرف نزنی؟
-ببین لینی،کاری نکن تو این شرایط یه معجون...
-بسه دیگه!

سو وسط بحث آمد.
-من میرم لرد رو سرگرم کنم،شمام یه کاری کنین این در لعنتی باز شه!

سو دوان دوان به سمت راهرو دوید.
-سلام ارباب!

لرد بی توجه سو را کنار زد.
-سلام.کار داریم سول.
-چیکار؟

لرد برگشت و پوکرفیس به سو خیره شد.
-به تو باید جواب پس بدهیم سو؟این صدای چیست؟

سو هم صدای کله مرگخواران که به در اصابت میکرد را شنید،بنابراین صدایش را بالا برد.
-ارباب برای عیدی کلاه بهم میدین؟
-یک لحظه سکوت کن ببینیم این صدای چیست...
-ارباب برای عیدی کلاه بهم میدین؟

لرد نگاه خشمگینانه ای به سو کرد تا حرفی نزند،اما سو مجبور بود،زیرا هر لحظه صدای مرگخواران بالاتر میرفت.
-ارباب برای عیدی کلاه بهم میدین؟

ناگهان صدای وحشتناک بسیار بلندی آمد،چیزی شکسته بود.معلوم نبود در است یا بازهم جمجمه مرگخواران.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Only Raven
گفتن نداره ولی اربابمون!