جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

8 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
7 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] مکان‌های اهریمنی (گریفیندور)

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: مکان های اهریمنی
ارسال شده در: سه‌شنبه 12 مرداد 1400 12:40
نمایش جزئیات
آفلاین
آنچه گذشت...
طی یک اتفاق عجیب که سال ها پیش هم رخ داده بود، دریچه ای به دنیای اهریمنی باز شد و جیسون غیبش زد. همه گریفی ها جمع شدن تا وارد دریچه بشن و جیسون رو نجات بدن، اما بر اثر یک اتفاق، آرتور و پیتر زودتر از بقیه وارد دریچه شدن و از تیم جستجوی گریفی جدا شدن. بقیه اعضای گریف با استفاده از وسایلی کاربردی، وارد دنیای اهریمنی شدن و بعد از گذشت مدتی، به خاطر هوای مسموم دنیای اهریمنی، آرکو شخصیت خودش رو گم کرد و بعد از چاقو کشیدن روی گریفی ها از اونها جدا شد. تیم جستجوی گریفی بعد از مدتی گشت و گذار، تصمیم گرفتن داخل کلبه امنی که زیر یکی از درخت های غول پیکر جنگل دنیای اهریمنی مخفی بود، استراحت کنن. از نظر استرجس و سرکادوگان، دنیای اهریمنی نسبت به دفعه پیش تغییر کرده بود...
-------------------------------------------------------------------------------------------

سویی دیگر از دنیای اهریمنی-محل ظاهر شدن آرتور و پیتر

بعد از مدتی تلاش، بالاخره آرتور، پیتر رو از شر شاخه های درخت آزاد کرده و اون رو پایین کشیده بود. هوای منطقه سنگین بود و کم کم آرتور و پیتر رفتار های عجیبی از خودشون نشون میدادن. آرتور در حالی که مسیر جنگل رو گرفته بود و در حرکت بود، دو تا سیلی توی صورت خودش زد تا حال و احوالش سر جاش بیاد:
-میگم... این اطراف باید یکم آب پیدا بشه. تو تشنه ات نیست؟

پیتر که از آرتور گیج تر بود و تلو تلو میخورد و تعادل نداشت، پشت سر آرتور در حال حرکت بود:
-آب؟ توی این جنگل؟... فکر نمیکنم بتونیم آب پیدا کنیم.
-همش تقصیر توئه. اگه تو به من... نخورده بودی الان اینجا نبودیم... پیش بقیه بودیم.
-تقصیرا رو گردن من ننداز... تو جاخالی ندادی... عه آب!

پیتر به سمت مرداب کوچیکی که وسط جنگل بود اشاره کرد. آرتور سرش رو چرخوند و بعد از دیدن مرداب، به سرعت به طرفش دویید:
-دیدی گفتم آب پیدا میشه. ولی تو مخا... مخالفت کردی.
-بهتره یکم بخوریم... من که دارم بیهوش میشم.

پیتر و آرتور هر دو از آب مرداب خوردن. اشتباه بزرگی که هرگز نباید انجامش میدادن. مسموم تر از هوای دنیای اهریمنی، مرداب ها و دریاچه هاش بودن. به هر حال اتفاقی که نباید می افتاد، افتاد و آرتور و پیتر اوضاع خودشون رو بدتر کردن. پیتر که همچنان داشت از آب مرداب میخورد نگاهی به داخلش انداخت:
-میگم... این تو ماهی داره. قلاب نداری ماهی... ماهی بگیریم بخوریم؟ من گشنمه!
-قلابم کجا بود؟ بعدم این ماهیا... خیلی کوچیکن... چجوری سیرت کنن؟
-شاید سیر نشیم... ولی ممکنه پیاز شیم! هه... هه... هه!
-پیاز شو... خودم میخورمت!

پیتر نگاه مست و ملنگی به آرتورکرد و دوباره به مرداب خیره شد:
-بیا یکم... آب با خودمون ببریم. شاید بین... بین راه تشنمون شه!
-موافقم. بذار چند تا شیشه... از توی کولم بیارم بیرون...

آرتور دستش رو پشت کمرش برد و چیزی جز جای خالی کوله حس نکرد. دستش رو جلو آورد و نگاهی گیج و منگ به دست خالیش و بعد به پیتر کرد. دوباره دستش رو پشتش برد و چیزی گیرش نیومد. بار دیگه به دست خالیش نگاه کرد. آرتور نگاه گیج و خمارش رو درحالی که جفت ابروهاش رو بالا داده بود به طرف پیتر با همون قیافه برد:
-عه کولم نیست...
-کولتو میخوای چیکار؟... ما شیشه میخوایم واسه آب!
-خب شیشه ها تو کولم بود... همش تقصیر توئه که جاشون گذاشتم...

آرتور این رو گفت و بلند شد تا یقه پیتر رو بگیره، ولی مثل یه تیکه ژله افتاد روی پیتر و هردوشون مثل دو تا تیکه ژله افتادن توی مرداب!

همان لحظه-منطقه ای نامشخص

-بدون شک دنبالت میان. ولی نمیتونن پیدات کنن.

صدایی عجیب و وهم آور در منطقه میپیچید. موجوداتی ناشناس دور تا دور جیسون رو گرفته بودن و منتظر دستورات بودن:
-هیچکدوم دووم نمیارن ولی من نگران دوتاشونم. اون دو ارشد! میخوام که برام بیاریشون. خودت رو ثابت کن.

جیسون سرش رو بالا گرفت و با چشمانی تماما سیاه به رو به روی خودش خیره شد:
-هر چی شما بگید سرورم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرتور ویزلی در 1400/5/12 12:52:35
معتقد به روماتیسم در حد آرتریت و آرتریت روماتوئید

فرزند بیشتر، زندگی بهتر!
پاسخ به: مکان های اهریمنی
ارسال شده در: پنجشنبه 7 مرداد 1400 18:01
نمایش جزئیات
آفلاین
هنوز دقایقی از ورودشان به مکان های اهریمنی نگذشته بود که اتفاقات وحشتناکی رخ داده بود . آرتور و پیتر از دسته جدا شده بودند و در گوشه ای از جنگل ظاهر شده بودند . آرکو هم به محض ورود به جنگل رفتار عجیبی از خودش نشان داد و از دسته جدا شد !

_استر دفعه ی قبلی این طوری نبود ! این رفتار رو اولین باره که دارم میبینیم
این سوالی بود که سرکادوگان پرسید .
استرجس ذهنش به شدت درگیر بود به اطراف نگاهی انداخت . این جنگل واقعا جایگاه اهریمن بود... هوا تیره تر از آخرین باری بود که استرجس پا به آنجا گذاشته بود . آخرین باری که یکی از اعضای گریفیندور را از دست دادند . درختان اندازشان بزرگتر شده بود . گیاهان هرزه بیشتر رشد کرده بودند . صدایی جز صدای تنفس ضعیف اعضا به گوش نمیرسید ! ولی چیزی که در ذهن استر بود این بود که آن را به زبان آورد :
_جنگل پیشرفت کرده !!!
_چی میگی ؟
سرکادوگان با سرعت دور خودش پیچید ... حق با استرجس بود از آخرین بار که در آنجا حضور داشتند تغییرات زیادی مشاهده میشد .
استرجس رو به اعضای گریفیندور کرد و گفت :
_ زیاد وقت نداریم باید سریع یک سرپناه پیدا کنیم . اگر همه چیز مثل گذشته باشه کلا یک ساعت بیشتر وقت نداریم تو این هوا تنفس کنیم مگه آنکه فضای سر بسته ای پیدا کنیم ! بعد از اون میگم که چی کار کنیم !
سرکادوگان سریع به سمت ملانی رفت تا کمک او کند از جای خودش بلند شود . اینیگو هم به سمت کوله هایی که با خودشان به جنگل رفت تا آنها را حمل کند !
_ یکی اون چراغ قوه ها رو روشن کنه !
همه به همدیگر نگاه میکردند ! وقتی بعد از چند ثانیه اتفاقی نیفتاد استرجس رو به ملت کرد و گفت : بدون چراغ قوه که نمیتونیم به مسیرمون ادامه بدیم !
_اینی که میگی چی هستش ؟
الکس راه خودشو از بین بقیه باز کرد و به سمت کوله های سفر رفت و وسیله ای عجیب را از بین سایر وسایل بیرون آورد و با زدن دکمه آن نور مسیر را روشن کرد !
ملانی با چشمانی پر از تعجب گفت :
_ این مشنگ ها خوب بلدن برای خودشون وسیله بسازن !
_الکس تمام چراغ قوه ها رو روشن کن بده دست بچه ها ! بچه ها من مسیر رو بلد نیستم یعنی هیچ کس بلد نیست ولی تنها چیزی که میتونم بگم یک چشمتون به آسمون باشه ! صدای جیسون و هر کدوم از بچه هایی که از ما جدا شدن رو شنیدین به سمتش بدون بقیه حرکت نمیکنین ممکنه تله باشه ! از آب دریاچه ها هم فاصله بگیرید ! بریم !

گروه گریفیندور که در شوک از دست دادن چهار تن از اعضای خود بود در میان جنگل تاریک مشغول به حرکت بود ! استرجس مدام مشغول حرف زدن بود و با خودش زمزمه میکرد ! حرفهایی که میزد بیشتر در مورد این مکان اهریمنی بود!!! سرکادوگان با وجود آنکه برای دومین بار در این مکان حضور پیدا میکرد بیشتر حواسش به استرجس بود و مشغول گوش دادن به حرفهای او بود . سایر اعضا نیز با ترس مشغول نگاه کردن به درختانی بودند که هر آن امکان داشت به آنها حمله کند !!!

_استر اون چیه اونجاست !
مخاطب صحبت های لوسی استر بود ولی همگان در جایشان خشکشان زد و به سمت محلی که لوسی اشاره میکرد برگشتند ! لوسی به درختی که حالت عجیب داشت اشاره میکرد ! در زیر درخت یک علامت به چشم می آمد ! استر از جلوی گروه خودش را به کنار لوسی رساند و با دست دست لوسی را که به سمت علامت بود پایین آورد !
علامت یک ضربدر با فلشی به سمت زمین بود !
_استر این علامت که ....
سرکادوگان خودش را به کنار استر رساند . نگاهی بین آن دو رد و بدل شد . سپس استر گفت:
_آخرین باری که اینجا بودیم متاسفانه همون طور که می دونید یکی از اعضای گریفیندور رو از دست دادیم . اسمش رومسا بود و اینجا ... نفس کوتاهی کشید و ادامه داد ... اینجا جایی که کشته شد ! این علامت رو هم بیل ویزلی کشید بر روی درخت !
صدای نفسهای کوتاه دیگران قطع شد . مشخص بود از ترس خشک شده اند .
_خبر خوب اینه که زیر این علامت اگر چیزی عوض نشده باشه یک کلبه مخفیه بریم چک کنیم!
در زیر علامت یک تونل کوچک وجود داشت که به شکل مرموزی مخفی بود !
ملانی که کم کم احساس خفگی میکرد گفت :
بچه ها من نمیتونم دیگه نفس بکشم !
سرکادوگان نیم نگاهی به ملانی انداخت و گفت :
_استر دیگه وقت نداریم بریم !
و تک تک بچه ها وارد تونل شدند !!!

استرجس آخرین نفری بود که از خروجی تونل بیرون آمد! آنها داخل کلبه ای چوبی بودند ! او نگاهی به دیوارها و سقف کلبه انداخت و خودش را تکاند و در همین حین گفت :
_آستر از دیوارها دور شو !
آستر مشغول بررسی دیوارها بود که با شنیدن این حرف از آن دور شد !
_بچه ها فعلا اینجا جامون امنه . یک کم استراحت میکنیم بعد ...
ملانی که انگار تازه هوا به ریهایش رسیده بود با صدای جیغ ماننده بلندی گفت :
_استراحت ؟ چطوری استراحت کنیم !؟ باید بریم دنبالشون !
استر که انگار فشار حضورش در این مکان اهریمنی بر رویش بیش از اندازه بود ناگهان از کوره در رفت و با فریادی بسیار بلند به بیرون از پنجره های تاریک کلبه اشاره کرد و گفت:
_اینجا نفرین شدس . فکر کردی نگران بقیه نیستم ؟ ندیدی آرکو چطوری رفتار کرد ؟ اگر بیشتر از یک ساعت تو هوای این جنگل لعنتی باشیم رفتارمون میشه مثل آرکو ! این هوا مسمومه ولی نمیکشه ... این هوا باعث میشه رفتارمون مثل آرکو بشه که در نتیجه از گروه جدا میشیم و طعمه یکی از حیوان های این جنگل ! به اعضای گروهت نگاه کن باید یک کم استراحت کنن تا بعد بریم بیرون ! اینجا کلا در طول روز یک تا دوساعت بیشتر هوا روشن نیست ! حتی اگر یک حشره نیشتون بزنه مردین !!!!!!!!
ملانی با شنیدن این حرفها خیلی آرام بر روی زمین نشست ....
سرکادوگان نگاهی به بیرون از پنجره انداخت و در همین حین گفت :
_باید دو تا گروه بشیم و سریع بریم و دوباره برگردیم اینجا
استرجس که خون بر روی رگ های صورتش میجوشید با صدایی بسیار آرام گفت :
_آره ولی اگر یک مرتبه دیگه صدای بلندی تو جنگل بپیچه هممون مردیم !!! پس فعلا استراحت کنید .....

ادامه دارد ......

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
عشق یعنی وقتی که دستتو میگیرم مطمئنم باشم که از خوشی میمیرم !!!!!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: مکان های اهریمنی
ارسال شده در: پنجشنبه 7 مرداد 1400 02:03
نمایش جزئیات
آفلاین
محل ظاهر شدن بقیه

استرجس نگاهی به دور و بر انداخت. مکان اهریمنی بدتر از چیزی بود که فکرش را می کردند. هوای آلوده و غیر قابل تنفس، درخت هایی عجیب به رنگ قهوه ای که از آنها بخارات سمی ساطع می شد، آسمانی که به هیچ وجه آبی نبود و زمینی چسبناک و لجنی.
اعضای گریفیندور چند دقیقه ای می شد که از زمین بلند شده بودند و با تعجب اطراف را نظاره می کردند.
الکس رو به استر کرد و گفت:
- حالا چیکار کنیم؟ آرتور و پیتر رو هم گم کردیم، نمی دونیم کجاییم.

اینیگو هم در تایید حرف الکس گفت:
- آره بدتر از چیزیه که فکر می کردم؛ اگه به خاطر جیسون نبود...
- دیگه اما و اگر فایده نداره قبول کردیم بیایم همگی، راه برگشتی هم وجود نداره الان.

ارکو تا آن موقع ساکت بود و به زمین خیره شده بود، دیگر گریه نمی کرد انگار مصمم شده بود.
- بهتون گفتم که نیاین خودم انجامش می دم.

گریفیندوری ها به ارکو خیره شدند.
اما دستش را روی شانه او گذاشت.
- ارکو ما گفتیم پشتتیم.

ارکو دست اما را از شانه اش برداشت. او ذره ای به ارکو ساعت قبل شباهت نداشت، چشمانش پر از آتش خشم بودند. سپس حالتش تغییر کرد،سرش رو به پاین بود و می لرزید، گریفیندوری ها با تعجب به او خیره شدند؛ ابتدا تصور می کردند او در حال گریه کردن است اما وقتی که سرش را بالا آورد، همه دیدند که می خندد.
- شما هیچی نمی دونید! زندگی کردن با بدبختی، شکنجه شدن، دور موندن از مادر، نشناختن پدر. با همه اینا تنها امید زندگیم جیسون بود، اون زندگی ایکه با فلاکت توش دست و پا می زدم نجات داد. همیشه جیسون بود، اون بود که نجاتم می داد؛ همیشه، اون بود که هوامو داشت، ارکو بی جیسون معنا نداره، اگه جیسون نباشه ارکو وجود نداره.
ارکو اینها را با فریاد می گفت، گریفیندور ها سکوت کرده و به زمین خیره شده بودند.
- من هیچکدومتون رو مجبور نکرده م، می دونم هیشکی دوست نداره اینجا، جایی که معلوم نیست کجاست بمیره. ولی من حتی اگه مرگم به خاطر جیسون باشه، با خوشحالی به آغوشش می رم!

- ارکو، من مطمئنم منظور الکس این نبود که پشیمونه که واسه نجات جیسون اومدیم.
اما دوباره به ارکو نزدیک شد.

- جلوتر نیا اما.
ارکو این را درحالی می گفت که چاقویی از جیبش بیرون درآورده بود.
- با همه تونم، من نمی خوام اتفاقی واسه کسی بیوفته پس لطفا همگی برگردین، کاریه که باید خودم تمومش می کردم. اومدنتون اشتباه بود.

استر, درحالی که با دستش بقیه را عقب می راند فریاد زد:
- داری چیکار می کنی ارکو؟ به سرت زده؟

ارکو نیز جوابش را با فریاد داد.
- آره وقتی پای جیسون وسط باشه به سرم می زنه، پس برگردین همه تون!
- حتی بخوایمم نمی تونیم ارکو، یکم منطقی باش.
اما کمی جلو تر رفت، تا ارکو را آرام کند.
ارکو اما چاقویی که چندی پیش بیرون آورده بود را به سمت اما پرتاب کرد.
الکس جیغ بلندی کشید، نفس ها حبس شده بودند و گریفیندوری ها با ترس و تعجب به صحنه رو به رو خیره شده بودند.
لباس سفید اما به درخت دوخته شده بود، اما خود او ظاهرا سالم به نظر می آمد.

- خو...بی اما؟
الکس با صدایی لرزان این را پرسید.
- آره خوبم، فقط لباس مورد علاقه م پاره شد.

همه نفس عمیقی کشیدند و به ارکویی که با خونسردی پنج چاقو در دست داشت و آن ها را دور انگشتانش می چرخاند، نگاه کردند.

- چه مرگت شده ارکو؟ چرا اینکارو کردی؟
- گفتم که تکون نخورین! حالا اگه هر کی یه سانت تکون بخوره خونش پای خودشه.
ارکو این را گفت و در دل جنگل مه گرفته با درختان قهوه ای اش، گم شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: مکان های اهریمنی
ارسال شده در: سه‌شنبه 5 مرداد 1400 19:12
نمایش جزئیات
آفلاین
همگی وسایلشون رو جمع کرده و آماده حرکت بودن. شک و تردید برای ورود به دریچه تو چهره عده ای دیده میشد اما عده ای هم هیچ ترسی نداشتن. هدف اونها نجات جون جیسون بود و اصلا براشون اهمیتی نداشت که چه بلایی سر خودشون میاد. استرجس پیش قدم شد و جلوی دریچه ایستاد. قبل از ورود به دریچه، نگاهی به اعضا انداخت:
-همگی آماده...
-صبر کنید!

صدای اما بود که از پایین پله های خوابگاه میومد و به دنبال خودش پیتر رو داشت. با سرعت به سمت استر دوییدن و اما نفس زنان در مقابل استر ایستاد. ولی پیتر همچنان به حرکتش ادامه میداد و ویبره زنان به طرف آستریکس میرفت:
-ترمز دستی دا!
-ترمز ندارم!
-دا بگیر اونور...

آستریکس شیرجه ای زد تا پیتر بهش نخوره ولی این جاخالی دادنش باعث شد که پیتر به آرتور برخورد کنه و جفتشون با هم توی دریچه بیافتن. سکوت همه جا رو فرا گرفت. همه بهت زده به دریچه نگاه میکردن. صدای فریاد لحظه آخر آرتور در گوش همه میپیچید. چهره استرجس پر از خشمی بود که نمیشد جلوش رو گرفت. چهره اش جمع تر و جمع تر شد و ناگهان فریاد زد:
-جنازه!

همگی از فریاد استرجس یکبار دیگه جا خوردن. استرجس خودش رو جمع و جور کرد و سعی کرد آروم تر باشه ولی قرار بود همه چیز طبق برنامه پیش بره و همگی با هم وارد دریچه بشن. این استرجس رو عصبی میکرد. بدون معطلی رو به اما کرد و گفت:
-باهامون میای یا نه؟

اما بدون ذره ای شک جواب داد:
-معلومه که میام. جیسون رو تنها نمیذارم. در ضمن، مطمئنا به یکی که تند و تیز باشه نیاز پیدا میکنید. میدونید که...
-آره، به قابلیت های کلاه برداریت احتیاج داریم!
-اوی!

قبل از اینکه اما بپره روی آستر و همدیگه رو تیکه پاره کنن، استرجس فریادی زد و همه رو به سمت دریچه هدایت کرد. استرجس از اتفاقی که چند ثانیه ای پیش رخ داده بود به شدت جوش آورده بود. میدونست که آرتور و پیتر در جای دیگه ای از مکان های اهریمنی ظاهر شدن و قرار نیست بهشون نزدیک باشن. همگی وارد دریچه شدن و حالا به جز نجات جیسون و فرار از موجودات اهریمنی درون دریچه، باید آرتور و پیتر رو هم پیدا میکردن.

همان لحظه-محل ظاهر شدن آرتور و پیتر

در گوشه ای از این دنیای اهریمنی، آرتور کنار یکی از درخت های عظیم الجثه جنگل افتاده بود و آروم آروم از هوای مسموم اون منطقه تنفس میکرد. پیتر که بالای درخت بود و پاش بین شاخه ها گیر کرده و همچنان ویبره میزد، بیشتر در معرض هوای مسموم بود. باید خودشون رو از اون شرایط سخت خارج میکردن، با این حال هوای مسموم دنیای اهریمنی ذره ذره تاثیر خودش رو میذاشت و هوشیاری کامل رو از اون دو نفر میگرفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
معتقد به روماتیسم در حد آرتریت و آرتریت روماتوئید

فرزند بیشتر، زندگی بهتر!
پاسخ به: مکان های اهریمنی
ارسال شده در: سه‌شنبه 5 مرداد 1400 17:38
نمایش جزئیات
آفلاین
الکس گیج شده بود، صدایی در مغزش فریاد می کشید که احمقانه ترین کار ممکن رفتن به دنبال جیسون؛ آن هم در چنین مکانی است. اما نکته ای که در این بین مطرح بود این بود که پای جان یکی از اعضای گروهشان در میان بود.
بابابزرگ ویزلی به دنبال سوال گوگو به آرامی گفت:
_من هم با آرکو و گوگو می رم.

الکس بهت زده به چهره های آن سه نفر نگاه کرد. سوالی که در ذهنش پر رنگ بود را به زبان آورد:
_آرکو تو اصلا می دونی چه قدر احتمال مرگ اونور دریچه زیاده؟ موجوداتی که هیچ چیز قابل پیش بینی ای راجع بهشون وجود نداره! می دونی داری با چی قمار می کنی؟ با مرگ و زندگی ات!

آرکو با همان صدای ضعیف و خسته؛ انگار که رنجی که متحمل می شد توصیف ناپذیر بود؛ گفت:
_الکس تو متوجه نیستی! تو نمی فهمی، درک نمی کنی که دوست داشتن چه ارزشی داره. جیسون...جیسون اولین کسی بود که من رو پذیرفت و دوستم داشت بدون اینکه بخواد تغییرم بده. من قبلا هم گفتم الان هم میگم شما آزادید که نیاید.

استرجس پادمور که در گوشه ای از سالن با حالی عجیب بر روی مبلی کنار سر کادوگان تکیه زده بود گفت:
_الکس، جیسون دوست ماست. ما میریم دنبالش. حتی اگر این کار باعث مرگمون بشه.

الکس که کلافه و پریشان میان جمع ایستاده بود گفت:
_شما می دونید که ممکنه هممون بمیریم؟ می دونید که چند نفری به دنبال جیسون رفتن چه عواقبی داره؟ چه تضمینی هست که باز دوباره همه ما اینجا جمع بشیم؟

ملانی که تا الان سکوت کرده بود در جواب سوال های الکس گفت:
_چه اهمیتی داره که زنده باشیم یا مرده وقتی که دوستمون، هم گروهی مون، کسی که باهاش خاطره های زیادی داریم؛ اینجا نیست! فکر می کنی ما می تونیم حتی یک شب خواب راحتی داشته باشیم وقتی می تونستیم برای نجات دوستمون قدمی برداریم و فقط به خاطر این که این جون لعنتی مون به خطر نیفته این کار و نکردیم؟

الکس نمی دانست چه جوابی بدهد، معلوم بود که از لحاظ احساسی حق با ملانی است اما از لحاظ منطقی، نه!

این بار آستریکس با صدای رسایی گفت:
_ما باید بریم دنبال جیسون. دوستمونه. منم میام دا!

سرکادوگان از جایش برخاست، به سمت الکس رفت و رو به روی او ایستاد و گفت:
_نگرانی هات رو درک می کنم. از خیلی جهات حق با توئه. اما ما نمی تونیم دوستمون رو رها کنیم. تو می تونی انتخاب کنی که بیای یا نه.

الکس انگار میان افکارش گم شده بود ولی حق با ملانی بود. می تواند باقی عمرش را با این عذاب وجدان سر کند؟ قطعا نه. پس شاید برای اولین بار تصمیم گرفت به دنبال دیگران و آنچه دلش به آن دستور می داد برود. پس به آرامی گفت:
_حق با شماست. ارزش دوستی بیشتر از جون ماست. من هم با شما میام.

سرکادوگان لبخند غمناکی زد و گفت:
_الکس شاید ما در این راه کشته بشیم، اما مطمئن باش می ارزه.

و برای اطمینان دادن به الکس دستش را روی شانه او گذاشت و کمی فشار داد.
استرجس که تلاش هایش برای سامان دادن به افکارش کمی موفقیت آمیز واقع شده بود گفت:
_وسایلتون رو جمع کنید. رداهاتون رو بردارید. آرکو چاقوهات یادت نره و سر کادوگان شمشیرت. ملانی وسایل شفابخشی ات رو بیار احتمالا لازممون میشه. در کمترین زمان ممکن آماده بشید؛ باید هر چه زودتر حرکت کنیم.

اعضا نگاهی نامطمئن به یکدیگر انداختند. الکس هنوز هم از کارش مطمئن نبود اما می دانست که سر کادوگان راست می گوید؛ دوستی ارزش اش را داشت. ارزش یک قمار آن هم به این عظیمی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط الکس وندزبری در 1400/5/5 18:08:11
پاسخ به: مکان های اهریمنی
ارسال شده در: سه‌شنبه 5 مرداد 1400 16:53
نمایش جزئیات
آفلاین
- منم با آرکو میرم.

صدای گوگو بود که همه را به خودشان آورد.
- جیسون هم گروهی ماست. نمیتونیم همین شکلی اونجا رهاش کنیم.

الکس با جدیت به طرف گوگو که از الان جسم نحیفش به لرزه افتاده بود، برگشت.
- چیکار میخوای بکنی مثلا اگه بری اونجا؟ این منطقی نیست. شنیدی استرجس چی گفت؟ کسی از اونجا بر نمی گرده!

گوگو به طرف الکس رفت و با همان دستان لرزانش یقه ی الکس را در دستانش مشت کرد.
- گفت به احتمال زیاد! ما نمیتونیم به خاطر احتمالات کسایی که تا حالا اونجارو ندیدن و فقط توی چند تا کتاب راجبش خوندن، از کسی که هم گروهی و دوستمون بوده، بگذریم.

الکس و گوگو با چهره هایی جدی به یک دیگر زل زده بودند. گوگو یقه ی الکس را رها کرد و نفسی عمیق کشید.
- میدونی، این با منطق جور در نمیاد که امتحانش نکنیم.
- و قطعا طبعاتی داره.

گوگو به طرف سر‌کادوگان که چهره اش حال پیرتر از همیشه نشان داده میشد، برگشت و بعد متوجه دیگر اعضای گروهش شد که چهره‌های بشاش و خندان چند دقیقه پیششان به چهره‌های غمگین تبدیل شده بود. ملانی پاهایش را بغل گرفته و گوشه ای کز کرده بود، آرکو اشک‌هایش تمامی نداشتند. استرجس جدی تر از همیشه بود و آرتور عصبی دیده میشد. یعنی دیگران حاضر بودند به خاطر هم‌گروهیشان به داخل دریچه نفوذ کنند؟

گوگو به آرامی گفت:- کس دیگه ایم با ما میاد؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
"رویاهات، روح اصلیت رو می‌سازند"


پاسخ به: مکان های اهریمنی
ارسال شده در: سه‌شنبه 5 مرداد 1400 15:18
نمایش جزئیات
آفلاین
- منظورت چیه؟ مگه اونور دریچه چه خبره؟

الکس که سعی در ارام کردن ارکو داشت با صدای آرامی این سوال را پرسید. استرجس و سرکادوگان نگاهی رد و بدل کردند. انگار هوا میان آن دو معلق شده بود. هیچ کدام هیچ چیز نمیگفتند.

-استر! لطفا بگو... اگه قراره بریم اونجا باید بدونیم چی در انتظارمونه.

استرجس نفس عمیقی کشید.
- خب دنیای اهریمنی در حقیقت یه جنگله. یه جنگل خیلی بزرگ.
- تا اینجاش که بد نیست هاگوارتز هم جنگل ممنوعه ...
- نه الکس ... کاش همه چیز اینقدر ساده بود ولی این طور نیست. توی اون جنگل همیشه گرگ و میشه. انگار زمان یه جایی بین روز و شب متوقف شده. نه روزه نه شب. اما ماه همیشه تو اسمونه. بزرگ تر از همیشه! درخشان تر از هر زمان دیگه ای. افسانه ها میگن ماه خورشید رو بلعیده برای همین همیشه هست و اینقدر بزرگ به نظر میرسه. ماه اینقدر به زمین نزدیکه که انگار هر لحظه قراره بیفته رومون.

استرجس دوباره نفس عمیقی کشید. انگار خاطرات دمنتور هایی شده بودند که ذره ذره ی شادی را در وجودش می بلعیدند.
-و خب همه چیز تو همین خلاصه نمیشه. این جنگل موجودات ماورایی زیادی داره. اندازه ها و ابعاد موجودات و حتی توانایی هاشون با اینجا فرق میکنه. ممکنه مورچه هایی به بزرگی فیل و فیل هایی به بزرگی نهنگ توی جنگل وجود داشته باشن و از اون گذشته ... اون ها گرسنن و هیچ چیز به اندازه ی انسان اونا رو تحریک به حمله نمیکنه. اونا میتونن صدای انسان ها رو تقلید کنن کافیه صدای جیسون رو یک بار بشنون تا بتونن با تقلید کردنش هممون رو گمراه کنن.

هیچ کس حرفی نمیزد. انگار زمان یخ زده بود و آن ها را در خود میبلعید. آرکو به سختی تلاش میکرد تا بغضش را کنترل کند. جیسون دوستش بود. صمیمی ترین دوستی که داشت. اولین کسی که اورا با تمام تفاوت هایش و علایقش پذیرفته بود. صدای اخرین خنده ی جیسون هنوز در گوشش جا خوش کرده بود. جیسونی که به ندرت میخندید اما خنده هایش آرکو را به دور دست ها میبرد. به آن زمان های دور.درست زمانی که او جیسون را برای اولین بار دیده بود. استرجس ادامه داد.
-کسایی که به دنیای اهریمنی میرن به احتمال زیاد دیگه برنمیگردن.
-خنده هاش ...

همه با تعجب به ارکویی نگاه کردند که قطره اشکی بر گونه اش روان شده بود.

- چی شده ارکو؟

ملانی ارام شانه ی ارکو را گرفته بود تا از لرزش بدنش جلوگیری کند.

-خنده های جیسون. اولین باری که دیدمش کوچیک بودیم. من رو تو مدرسه به خاطر بخیه های صورت و بدنم مسخره میکردن اما اون هیچ وقت این کارو نمیکرد. با انزجار بهم نگاه میکرد و رد میشد. همیشه فکر میکردم از من بدش میاد... اینقدری که حتی نمیخواد مسخرم کنه اما یه بار که بچه ها دورم جمع شده بودن و داشتن اذیتم میکردن اون بهشون حمله کرد و با نشون دادن دندون های نیشش اونا رو ترسوند و فراری داد.

ارکو اشکش را پاک کرد.
-خواستم ازش تشکر کنم که بهم گفت تا کی میخوای با این حقارت سر کنی؟ و رفت. چند دقیقه ی بعد اون بچه ها که دیدن جیسون رفته برگشتن تا اذیتم کنن اما این بار من چاقویی که توی باکس غذام بود رو در اوردم و باهاش بهشون حمله کردم. اون بچه ها دیگه هیچ وقت سراغ من نیومدن. اما من خنده ی جیسون رو اون روز برای اولین بار دیدم درست وقتی که چاقوم رو تو شکم سردستشون فرو کردم. امروزم وقتی اخرین بار دیدمش میخندید ...

استرجس لبخند هیستریکی زد.
- ارکو میدونم بهش علاقه مند بودی و دوستت بوده اما رفتن به اونجا ریسک زیادی داره.

ارکو نگاهی به تک تک اعضای تالار انداخت.
- من میرم دنبالش . به هر قیمتی که شده تنهاش نمیذارم. شما ها ازادید که بمونید یا با من بیاید.

اعضای تالار سکوت کرده بودند. شاید هیچ کس باور نمیکرد همه ی این ها واقعی باشد. شاید تمام این ها تنها یک خواب بود. یک خواب بد ... یک کابوس. بالاخره سکوت شکسته شد. همه تصمیم خود را گرفته بودند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: مکان های اهریمنی
ارسال شده در: سه‌شنبه 5 مرداد 1400 13:54
نمایش جزئیات
آفلاین
تالار گرم و صمیمی گریفیندور مثل همیشه بود و اعضای تالار در میان سرمای زمستان گرمای محسوسی به فضای تالار داده بودند . اعضای سال اولی گروه مثل روال قبلی در میان سال بالاتری ها حضور داشتند و این حضور نشانه ی یک چیز بود ... همدلی

در کنار شومینه آرکو مشغول صحبت با ملانی و جیسون بود و صدای خنده هاشون در میان همهمه ی اعضای به وضح به گوش میرسید . آرتور با وجود اینکه مشغول صحبت با ارواح مرگ بود نیم نگاهی به بیرون از پنجره داشت زیرا طوفان بسیار سهمگینی در بیرون از هاگوارتز مشِغول بارش بود

آستر بالاخره بعد از دو هفته از مسافرت برگشته بود و با خودش یک وسیله مشنگی آورده بود به اسم دارت, و سخت مشغول بازی با آن بود. اینیگو و الکس مشغول نظاره آستر بودند و همزمان پچ پچ هم میکردند زیرا این اولین بار بود که یک وسیله مشنگی وارد تالار گریفیندور شده بود و برا اینیگو تازگی داشت. الکس داشت با دست به نحوه بازی با دارت برای اینیگو اشاره میکرد .
صدای رعد و برق به شدت زیاد بود ولی گرمای داخل تالار مانع از ترس شنیدن صدای آن میشد . صدای ترق ترق شومینه گرم گریفیندور نیز احساس امنیت را در داخل تالار پخش میکرد .
در این بین استرجس مشغول صحبت با سرکادوگان بود ولی از درون بسیار آشفته بود . سرکادوگان که حسابی حواسش به بحث بود از طوفان بیرون بی خبر بود ولی استرجس به شدت نگران طوفان بود و افکار زیادی از جلوی چشمش میگذشت . حتی صدای سرکادوگان را که در نزدیکی خودش بود نمیشنید ....
فکرهایی که از سرش عبور میکرد بسیار سریع بود ... آخرین باری که چنین طوفانی را با چشمان خود دیده بود اتفاقات بسیار وحشتناکی افتاده بود ...
_استر استر
رشته افکار استر پاره شد .... سرش را بلند کرد و به چشمان سرکادوگان نگاه کرد ...
_خوبی؟
_ااااام آره .... فکرم درگیر بود میگم تو این طوفان برات عادیه ...؟
سرکادوگان به پنجره تالار چشم دوخت و گفت :
_آره چطور مگه ؟
_هیچی من الان میام ....
استرجس با سرعت تالار را ترک کرد .

جیسون با صدای خنده ی بلندی از جایش بلند شد و گفت :
_من برم راهنمای کوییدیچ رو از اتاقم بیارم الان برمیگردم ....
و به سرعت از پله های خوابگاه پسران بالا رفت ....

_همینه .....
آستر با فریادی توجه همگان را به خودش جلب کرد .
_ اصلا پرتاب دارت برای خودمه ....
همه ی حضار خندیدند .

امشب قرار بود به علت سرما هوا شام در تالارهای خصوصی سرو شود و تقریبا شام آماده بود . همه در کنار میز شام که به روش جادویی در تالار ظاهر شده بود حضور داشتند به جز دو نفر ... استر و جیسون ...
ملانی نیم نگاهی به همه انداخت و گفت :
جیسون هنوز نیومده ؟ استر کجاست ؟
سرکادوگان دستش را پشت سر گذاشت و با چشم به ورودی تالار اشاره کرد و گفت : استر که رفت بیرون از تالار . جیسونم که من دیدم رفت تو خوابگاهش...
ملانی گفت :
_ من میرم ببینم جیسون برای چی دیر کرده ؟؟؟!!!!
_ استر هم الان پیداش میشه .....
این جمله آرتور بود ....

صدای جیغی همگان را از جای خود پراند .... صدای از راهروی خوابگاه به گوش رسید . همه از جایشان بلند شد و به دنبال صدای جیغ حرکت کردند . منبع صدا مشخص بود ملانی ...
ملانی در جایش خشک شده بود و با صدای حضاری که کنارش ایستاده بودند با دست به مکانی اشاره کرد ...
در کنار پله های خوابگاه دختران یک دریچه ظاهر شده بود که قبلا در جای خود نبود .... در کنار دریچه دودهای سیاهی دیده میشد که منشا آن خود دریچه بود ... در جلوی دریچه کتاب راهنمای کوییدیچ به چشم میخورد که بر روی زمین با صفحات باز افتاده بود ... آرکو از پله های خوابگاه به محض دیدن کتاب بالا رفت .

سرکادوگان یک قدم به سمت دریچه نزدیکتر شد و با صدای لرزان گفت :
_اینکه..... اینکه ....
_دریچه ورود به مکان های اهریمنی هستش.
حضار به سمت صدا برگشتند . استرجس در پشت جمعیت ایستاده بود و چهره ای ناراحت به سمت دریچه حرکت کرد و آرام زمزمه کرد : مکان های اهریمنی ...
سپس چرخید و ایستاد و با صدایی سرشار از ترس گفت :
_این دریچه چندین سال پیش که طوفانی شبیه به این طوفان میبارید ظاهر شد و اتفاقات بدی افتاد ... سرکادوگان تو که یادته ....
سرکادوگان فقط به استر نگاه میکرد و قدرت سخن گفتن نداشت .
_جیسون ....
حضار به بالای پله ها و آرکو خیره شدند .
_جیسون نیست ...
استر به سمت دریچه برگشت ابتدا به کتاب و سپس به دریچه اشاره کرد و آرام گفت :
_جیسون از دریچه عبور کرده .... اون الان داخل دنیای اهریمنی هستش ...
صدای گریه ی آرکو در هوا پیچید ...
دقایق زیادی گذشت و به جز صدای گریه آرکو صدای دیگری به گوش نمیرسید ...ملانی بر روی پله های راهرو نشسته بود تا کمی از شوک وارد شده بهش کم شود . بقیه اعضا نیز فقط ایستاده نظاره گر دریچه بودند .بالاخره سرکادوگان که انگار قدرت تکلمش بازگشته بود گفت :
_استر باید بریم دنبالش .... دفعه ی قبلی رو یادته ....
_معلومه که یادمه .یادمه رومسا رو از دست دادیم ... نیاز نیست بهم یادآوری کنی .... استر این جمله را با فریاد بسیار بلندی گفت.

با گفتن این جمله گریه آرکو ناگهان قطع شد ....
_باید بریم دنبالش ....
_شما نمیدونید اون ور دریچه چه چیزهایی انتظارمون رو میکشه .... ولی ..... آره میریم دنبالش ...

ادامه دارد ......

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1400/5/5 13:59:16
ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1400/5/5 14:10:40
ویرایش شده توسط استرجس پادمور در 1400/5/5 14:13:50
عشق یعنی وقتی که دستتو میگیرم مطمئنم باشم که از خوشی میمیرم !!!!!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: مکان های اهریمنی
ارسال شده در: دوشنبه 17 تیر 1398 15:21
نمایش جزئیات
آفلاین
پایان سوژه.

فلش بک، یک ساعت قبل، آن طرف تر!

- پنسی به نظر من وقتشه این شوخی مسخره رو تموم کنیم!

پنسی نگاه خشمگینی به املیا انداخت.
- تو اگه بخوای میتونی بری، همونطوری که اون کله نارنجی رفت، ولی یادت باشه تو ام مثل اون فلج میشی!
- پنسی، آملیا راست میگه، اگه وزارت خونه وارد عمل شه پیدامون میکنن!

پنسی سری به نشانه ی تاسف تکان داد. و رو به دختران گمشده ی هاگوارتز کرد.
- باشه، رای گیری می کنیم، کیا میگن که خودمونو نشون بدیم؟

دختر ها نگاه هایی مردد به یکدیگر کردند و دستانشان را بالا بردند.
پنسی نگاهش را به زمین دوخت.
- اگه همه اینو می خوان، اشکالی نداره میریم، فقط یادتون باشه ماها تو حیاط هاگوارتز بیدار شدیم و هیچی یادمون نمیاد.

پایان فلش بک!

استریکس به دنبال پرفسور ها وارد حیاط هاگوارتز شد، و به جای یافتن پرفسور ها با دختران گمشده ی هاگوارتز که یهم ریخته، گیج و منگ به نظر می امدند مواجه شد!

پایان!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تا حالا کسی با گیتار زده تو سرت!؟
پاسخ به: مکان های اهریمنی
ارسال شده در: شنبه 21 بهمن 1396 13:10
نمایش جزئیات
آفلاین
آستریکس تمام کتابخونه رو گشت و بخش های مربوط به کوییدیچ رو زیر و رو کرد. کتاب ها درباره همیش نوشته بودن اما چیزی که آستریکس دنبالشون بود این مطالب نبود. بلکه اون دنبال دفترچه خاطرات همیش بود. دفترچه ای که سال ها پیش توسط همیش فراتر که یکی از بازیکنان کوییدیچ بود توی کتابخونه مخفی شد. همه میدونستن که اون دفترچه رو توی کتابخونه مخفی کرده اما از جای دقیقش بی خبر بودن. آستریکس باز هم گشت. خسته شد اما نا امید نشد و باز هم ادامه داد. بعد از مدتی جست و جو، گوشه ای در کنار یک مجسمه روی زمین نشست تا استراحت کنه. نگاهی به کتاب هایی که پخش زمین شده بودن و یا روی میز قرار گرفته بودن انداخت. فکر کرد و بیشتر به کتاب ها نگاه کرد بلکه نشونه ای پیدا کنه. نگاهشو چرخوند و به مجسمه زرهی کنار دستش نگاه کرد:
-شاید اونا رو توی زره این مجسمه جاسازی کرده باشه.

آستریکس نیش خندی زد و از جاش بلند شد. خیلی آروم دستشو به سمت مجسمه برد و طوری که مجسمه متلاشی نشه و نریزه کف کتابخونه، داخل مجسمه رو گشت. چیزی گیرش نیومد. کتابخونه رو گشت تا مجسمه های دیگه رو پیدا کنه. تمام مجسمه ها رو بازرسی کرد تا اینکه بالاخره دفترچه رو پیدا کرد:
-پیداش کردم.

دفترچه خاطرات همیش توی چکمه فلزی یکی از مجسمه های زرهی کتابخونه جاسازی شده بود. آستریکس دفترچه رو توی جیب رداش گذاشت و مثل تسترال مشت ممدلی به سرعت به سمت دفتر دامبلدور رفت.

دفتر دامبلدور

آستریکس وارد دفتر دامبلدور شد:
-پیداش کردم پروف...

آستریکس با دیدن جمعیت ماموران و بازرسان و همچنین کرنلیوس فاج که با وارد شدنش به دفتر دامبلدور بهش خیره شده بودن، حرفشو کامل نزد و وارد شد و در رو بست. لباسشو مرتب و صداشو صاف کرد:
-اهم... پروفسور دامبلدور. من دفترچه خاطرات همیش فراتر رو پیدا کردم.
-جدا؟ آآآآآآآآآآ... آستریکس! تو واقعا لطف بزرگی در حق این مدرسه و دنیای جادوگری کردی. تو با پیدا کردن این دفترچه خاطرات، ما رو یک قدم به پیدا کردن راز نهفته در شومینه های هاگوارتز نزدیک کردی. برو و تمامی اساتید هاگوارتز، ارشدها و همچنین خانم مک گونگال رو خبر کن و ازشون بخواه که به اینجا بیان.

کرنلیوس به سمت در رفت و دستشو روی در گذاشت و رو کرد به سمت دامبلدور:
-فکر نمیکنم نیازی به خبر کردن اساتید و ارشد های هاگوارتز باشه. مامورین وزارتخونه دفترچه رو بررسی میکنن. البته قبلش هم باید بگی که ماجرای این دفترچه خاطرات چیه؟
-خواهش میکنم جناب وزیر! اجازه بدید تا اساتید هاگوارتز هم از این موضوع با خبر...
-آلبوس! ازت خواهش میکنم. این موضوع باید بین تو و وزارتخونه بمونه. نباید هیچکس دیگه ای ازش با خبر شه.
-ولی تا قبل از اینکه شما به دفتر بنده بیاید تمام هاگوارتز از این اتفاقات و داستان این دفترچه با خبر بودن. حق اونها اینه که دربارش بیشتر بدونن و اینکه من به اساتید هاگوارتز اعتماد کامل دارم. اونها میتونن در پیدا کردن سریع تر منشاء این اتفاقات ما رو یاری کنن.

فاج نگاهی به آستریکس انداخت. دستش رو از روی در برداشت و درو باز کرد تا آستریکس از دفتر دامبلدور خارج شه و بقیه اساتید رو خبر کنه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
معتقد به روماتیسم در حد آرتریت و آرتریت روماتوئید

فرزند بیشتر، زندگی بهتر!