جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
تازه های انجمن ها
خوش آمدید، Guest
ورود به حساب کاربری
‹
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
×
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
اطلاعیه مرداب هالادورین:
به جدیدترین
الهامات
گوش فرا دهید تا با خرید
چوبدستی
به جنگ دمنتورها رفته و
سپر مدافع یا مهاجم
خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه
زوپس مارکت جادوگران
، معجونهای
معجونسرای پاتیلطلا
و اقلام
شوخیکده فارس د ماره
بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به
شفاخانه مرداب زیرین
مراجعه کنید!
🦉 آقا/خانم عزیز [جادوگر]
با افتخار اعلام میداریم که به مدرسه جادوگری هاگوارتز پذیرفته شدهاید
جادوگران بزرگترین جامعه رولپلی هری پاتر فارسیزبان
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝
یک داستان کوتاه بنویس
🧙
شخصیت خودت را بساز
🛒
از کوچه دیاگون خرید کن
🎓
به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
🔒 کاملاً رایگان | استاد راهنما اختصاصی | بدون پیشنیاز
💬 "فکر میکردم سخته، ولی استاد راهنما هر قدم رو آسون کرد!"
— علی، جادوآموز گریفیندور
— علی، جادوآموز گریفیندور
× بستن
- صفحه اصلی انجمن
- صفحه اصلی انجمن
- ایفای نقش جادوگران (Role Playing)
- فدراسیون کوییدیچ
- [[continious]] ورزشگاه نقش جهان (در حال تعمیر!) (تیم برتوانا)
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/06/25
تولد نقش: 1397/06/27
آخرین ورود: شنبه 2 اسفند 1404 03:16
از: قـضــــاااا
پستها:
210
شغل
مدیر کل دیوان جادوگران

جام کوییدیچ هاگوارتز
بازی دوم
ریونکلاو – هافلپاف
سوژه: لینی وارنر
آغاز: 27 مرداد
پایان: 3 شهریور، ساعت 23:59:59
قوانین کوییدیچ
---
تیم ریونکلاو:
دروازه بان: آلنیس اورموند
مهاجمان: جرمی استرتون، آمانو یوتاکا، تری بوت
مدافعان: دیزی کران، لینی وارنر
جستجوگر: سو لی (کاپیتان)
بازیکن ذخیره: تام جاگسن
---
تیم هافلپاف:
دروازهبان: شتر
جستجوگر: نیکلاس فلامل
مهاجمان: زاخاریاس اسمیت، آموس دیگوری(کاپیتان)، دسته بیل
مدافعان: جسیکا ترینگ، دیوار دفاعی
ذخیره: رز زلر
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/11/04
تولد نقش: 1397/12/14
آخرین ورود: سهشنبه 2 دی 1404 19:29
از: سیرازو
پستها:
441

رابسورولاف vs اراذل اوباش گریف
پست دوم
پست دوم
دو نوگلی که مرلین رو چه دیدی شاید بعدا با هم ازدواج می کردن، به سمت دفتر فنریر حرکت کردن.
الاف دیگه هیچی براش مهم نبود. نه تیم، نه گربه و نه تیم!
تیم برای الاف دو بار مهم نبود. یکی بخاطر اینکه اون به کوییدیچ پاک اعتقاد داشت و تیمش برخلاف این اعتقاد عمل کرده بودن و یکی دیگه بخاطر اینکه اعضای تیم بهش خیانت کرده بودن.
الاف حواسش نبود که می تونست سه بار براش مهم نباشه...اونم بخاطر وجود علاف در تیم.
الاف آدم حواس پرتی نبود ولی چند دقیقه ای بود که حواس پرت شده بود...اونم بخاطر آملیا!
الاف به عشق در یک نگاه اعتقاد نداشت برای همین هیچوقت عاشق نشده بود چون هر کسی رو یک بار نگاه میکرد، آتیشش میزد. ولی ایندفعه اینجوری نبود. برا همین فکرش درگیر بود.
از طرفی آملیا هم فکرش درگیر بود. درگیر سیرازویی ها...اینکه واقعا میشه با اونا بره سیرازو؟ اصلا قبولش می کنن؟ چیکار باید می کرد که قبولش کنن؟ آملیا واقعا دلش می خواست که بره.
دو آدم درگیر راه خودشون رو به سمت دفتر فنریر ادامه دادند.
نزدیک دفتر بودن که نفس اماره و لوامه ی الاف روی شونه هاش ظاهر شدن.
-متوجهی که داری میری تا دوستات رو لو بدی؟

-تو دهنت رو ببند بچه مثبت...برو الاف، برو همشون رو لو بده...حتما بخاطر این کارت بهت پاداش هم میدن...پول بیشتر یعنی فندک بیشتر و در نتیجه آتیش زدن بیشتر!

نفس لوامه می دونست که تا حرف از فندک و آتیش به میون میاد، الاف هوایی میشه. پس باید سریع یه کاری می کرد.
-الاف! به این پست فطرت گوش نده! هرکی به این گوش داد، ور افتاد. تو که نمی خوای ور بیفتی؟ می خوای؟ یادته که اربابت بهت گفته بود که باید تیم کوییدیچ راه بندازی؟ می دونی که اگه باعث بشی تیم منحل بشه، چی می شه؟ از گروه مرگخواران اخراج می شی!
الاف می دونست که اخراج شدن از مرگخواران یعنی ورود به اتاق تسترال ها!
-تو خسته نمیشی انقد این چیزای چرت و پرت رو به الاف میگی! ببین الاف! تو اگه پاداش بگیری می تونی اونو تقدیم کنی به اربابت! این یعنی می توی یک مرگخوار خوب بشی براش! لگد به بختت نزن نزن نزن!
آخرین فعل نفس اماره اکو دار شد و بعدش هر دو نفس ناپدید شدن...چون الاف و آملیا دقیقا جلوی در دفتر فنریر بودن.
الاف باید سریع تصمیم نهایشو می گرفت.
شهرداری لندن
بعد از پرت شدن الاف، جو اونجا آروم شده بود. همه به مسابقه فکر می کردن...به دور از دعوا و جر و بحث!
-آقا و آقا زاده باید با ما آمدن کنن به سیرازو!

ملت سیرازویی این جمله رو گفتن و وارد اتاق شهردار شدن.
انگار تیم رابسورولاف نمی تونست رنگ آرامش رو ببینه!
-باز چی شده شما داد و فریاد راه انداختین؟

-آقا باید با ما آمدن کنه سیرازو و اگه اومدن نکنه، به زور بردنش می کنیم!

شاید این تهدید جلوی بقیه جواب بده ولی بلاتریکس، بقیه نیست!
رابستن هم اینو می دونست که اگه الان کاری نکنه، مردم کل سیارهاش نابود می شن. پس رفت و بلاتریکس رو از اون مکان دور کرد و برگشت.
-خب آقا...آمدن می کنین؟
رابستن هم می خواست بره هم نه!
خواستنش بخاطر این بود که می تونست روی یک سیاره فرمانروایی کنه.
نخواستنش هم بخاطر وجود دو نفر بود.
یکی اربابش که هیچوقت نمی خواد از زیر سایهاش بیرون بیاد و یکی دیگه بخاطر گابریل که هنوز حسی که بهش داره رو بهش نگفته.
رابستن دوباره به دلایلش فکر کرد و دید که دلایل نخواستنش خیلی بیشتر براش مهم هستن. ولی خب نمی تونست خیلی واضح به سیرازویی ها بگه که نمیاد.
-خب من الان توی مسابقات کوییدیچ بودن میشم! من در اوج آمادگی هستن میشم. من اگه نباشن بشم، تیم لنگ شدن میشه!

تمام اعضای تیم به جز بلاتریکس که در اون موقعیت نبود با چشمای گشاد شده به رابستن نگاه می کردن...حتی بچه!
رابستن خودش هم می دونست که کار خاصی نکرده توی بازی ولی باید اینا رو به سیرازویی ها می گفت تا شاید قبول کنن.
متاسفانه سیرازویی بازی رابستن رو دیده بودن.
-آقا ما بازی آخر شما رو دیدن کردیم. شما هیچ کاری نکردن شدن و فقط یه بار توپ رو پاس دادن کردین! الانم بهونه نیاوردن بشین و با ما اومدن کنین!
رابستن دیگه نمی دونست چیکار کنه.
کمی فکر کرد. باید چیکار می کرد؟ اون نباید می رفت.
فکر بکری به ذهنش رسید.
-مگه من آقای شما نبودن میشم؟
-بله آقا!

-مگه قرار نبودن میشد که من به شما دستور دادن بشم؟
-بله آقا!

-پس چرا شما به من دستور دادن میشین؟

رابستن همیشه می خواست یک بار هم که شده شبیه اربابش بشه و بالاخره به آرزوش رسید.
جذبه رابستن تمام ملت سیرازویی رو گرفت. اونا از این که یک آقای با جذبه گیرشون اومده بود بسیار خوشحال شدن. و از طرفی به این فکر کردن که واقعا اونی که دستور میده رابستنه نه اونا!
سیرازویی ها قانع شدن!
-باشه آقا! پس ما رفتن می کنیم به سیرازو و بعد از مسابقات برگشتن می کنیم!
سیرازویی ها سوار سفینه هاشون شدن و برگشتن به سیرازو!
رابستن فعلا تا آخر مسابقات رفتنش به تعویق افتاد.
-برای بعدش هم یک فکری کردن میشم که نرفتن بشم!

بالاخره تیم رابسورولاف به آرامش رسیده بودن. نه از داد و هوار های سیرازویی ها خبری بود و نه از الاف!
اونا واقعا آماده ی مسابقه بودن!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در 1398/5/28 23:35:03
ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در 1398/5/28 23:47:45
ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در 1398/5/28 23:53:17
ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در 1398/5/28 23:47:45
ویرایش شده توسط رابستن لسترنج در 1398/5/28 23:53:17
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/04/06
تولد نقش: 1396/06/29
آخرین ورود: جمعه 24 آذر 1402 00:00
از: یتیم خانه های شهر
پستها:
206

رابسورولاف VS اراذل و اوباش گریف
پست سوم و پایانی
روز مسابقه
- بالاتر... بالاتر... خوبه، بســـــه!

تخته چوب محکم به سقف ورزشگاه برخورد کرد و به همراه قطعاتی از سقف و با صدای گرومب به زمین خورد.
- خب نیم ساعت دیگه بازی شروع میشه، هنوز ستون های غربی رو کامل نکردیم که.

- ایراد نداره مهندس، اینم مثل بازی های قبل دیگه، مگه تیم های قبلی چیکار کردن؟ اینا هم همون کارو میکنن. حرص نخور، بیا چایی بخور!
کارگر بوقی که مشخص بود به واسطه همین ها ورزشگاه ناقص مونده، مهندس رو به گوشه ای کشید و یک لیوان چایی برایش ریخت.
- الانم در ورزشگاه رو باز میکنن، باید بریم.
مهندس که روز های اولش بود و خیلی احساس مسئولیت پذیری میکرد، چایی رو زمین گذاشت و رو به بقیه کارگر ها گفت:
- کارمون متاسفانه امروز تموم شد. فردا برمیگردیم و اینقدر کار میکنیم تا ورزشگاه تکمیل بشه.
کارگر ها که میدونستن این جو گیری فقط برای هفته های اوله، همراه با تایید کردن حرف های مهندس، چکش هاشونو به حالت
روی زمین زدن!در همین حین، ماموران ورزشگاه چند گونی شن که نقش در رو بازی میکردن از روی زمین برداشتن؛ به معنی که در های ورزشگاه باز شده و ملت جادوگر میتونن بیان داخل! ولی به دلیل ناقص بودن ورزشگاه و عدم وجود صندلی، مردم همون گونی های شن رو به عنوان جایی برای نشستن انتخاب کردن. یه سری به بالای نورافکن ها رفتن و عده ای هم چسبیدن به خط اوت زمین بازی که در اصل نباید وجود داشته باشه، چون کوییدیچ اوت نداره!
اما بلیط VIP یا همون very important patronus متعلق به جایگاهی بیرون ورزشگاه بود! ایوان خانه ای مشرف به ورزشگاه، همراه با صرف هندونه.

- بازیکنای دو تیم در رختکن آماده فرمان داور هستن تا وارد زمین بشن.
اشتباه نکنید! این صدای یوآن نیست. یوآن بعد از بازی های هفته قبل به طرز مشکوکی ناپدید شد و دیگه قرار نیست اسمش رو بشنوید! گزارشگر مجهول الهویه ادامه داد:
- اوه اوه! اونجارو نگاه کنید، ظاهراً ماموران ورزشگاه با عده ای متخاصم درگیر شدن!
"عده ای متخاصم" جمعی از ساحره ها بودن که اجازه ورود به ورزشگاه نداشتند.
- یعنی چی نمیشه برم تو؟

- من هفته پیش رفتم حموم مختلط هیچکس بهم گیر نداد. چه خبره الان؟

- یعنی من نمیتونم بازی آرتور عزیزم رو ببینم؟

- باور کنید من مَردم! چطور نمیتونید از ماورای این ماتیک ها برند و گرون متوجه بشید که زن نیستم؟
کارگردان تلویزیونی ترجیح داد تا از کفتری که در بالای ورزشگاه مشغول پرواز بود نمایی بسته بگیرد تا از عده ای متخاصم.
- و بالاخره بازیکن ها وارد زمین میشن. اونجا رو ببینید، اون الافه! جستجوگر فوق العاده ای که در بازی قبلی همه رو به شگفتی وا داشت و با مهارتی مثال زدنی اسنیچ رو گرفت.
علافِ الاف نما دستی برای هواداران پرشمار رابسورولاف تکون داد.
- فنریر غرشی میکنه و بازی شروع میشه!
بازیکن های هر دو تیم به هوا برخاستند و هرکدوم رفتن سر پست خودشون... البته به جز ناپلئون!
- بنژوق مادام بلاتریکس.
- چی میخوای؟

- میخواستم تشکر کنم که هیتلر رو نابود کردید، بعضی نابخردان فکر میکنند که اون جنگاور بهتری نسبت به من بوده.

بلاتریکس احساس کرد که ناپلئون میخواد حواسش رو پرت کنه. بنابراین در حین اینکه اشلی داشت تغییر شناسه میداد و حواسش نبود، چماقش رو توی صورت ناپلئون کوبید.
- قابلی نداشت!
- اوه اونجا رو ببینید، ناپلئون روی زمین افتاده. ظاهراً قند خونش پایین اومده. بهش شیرینی ناپلئونی بدید! ها ها... من چقدر بامزم!
کوافل دست رابستن هست. ولی توی اولین مواجهه با ادوارد دست قیچی اون رو از دست داد. رابستن تمرکز نداشت. فکرش درگیر خونه و سیزارویی ها بود. شاید بهتر بود باهاشون میرفت...
- رابستن! حواستو جمع کن.

- بخشیدن کن.
ادوارد سریعاً کوافل رو به پاندا پاس داد اما پاندا اونقدر سریع نبود و با برخورد بلاجری از سوی سوروس، توپ رو از دست داد ولی آستریکس با یک حرکت زیگزاگی خودش رو به زیر پاندا رسوند و توپ رو گرفت.
- آستریکس و دروازه... شوت میکنه و گربه میگیره توپو!
- میـــــــــــــــــو!

گربه آمازونی از بین تماشاگران پنجه ای برای آتش زنه تکان داد. آتش زنه توپ رو به کریس پاس داد. همزمان علاف و استرجس برق طلایی اسنیچ رو دیدن و با یک مانور سریع شیرجه ای به سمتش زدن.
- اوه اوه! هر دو جستجوگر اسنیچ رو دیدن، چه سرعتی، چه هیجانی! حتی بقیه بازیکن ها هم محو این کورس جذاب و دیدنی شدن. استرجس پادمور میتونه با کوله باری از تجربه اسنیچ رو بگیره یا کوله اش زیاده سنگینه و از الاف جا میمونه؟ ها ها!
اسنیچ از رختکن نیمه خراب بازیکن ها عبور کرد و اوج گرفت. علاف و استرجس سر جاروهاشون رو بالا گرفتن تا از اسنیچ عقب نمونن. ولی هیچکدوم متوجه موشکی نبودن که داشت نزدیکشون میشد!
بوم!
- مرلینا! الاف منهدم شده و داره سقوط میکنه. اینجا چه خبره؟

کاراگاه های وزارتخونه مثل مور و ملخ در ورزشگاه ظاهر شدن.
- دستگیرشون کنید، همشون رو!
چهار پنج جارو سوار به سمت بلاتریکس یورش بردن اما بلا که سابقه طولانی در فرار داشت، سریع تر از بقیه دوزاریش افتاد و غیب شد.
- ما لو رفتن شدیم، فرار کردن کنید.

رابستن بیخیال پرت کردن آرتور از روی جاروش شد و در عوض با سرعتی فضایی بچه رو زیر بغل زد و از راه تونل فاضلاب که دریچه اش هنوز باز بود فرار کرد. اسنیپ هم همون سبکی که توی هاگوارتز فرار کرد رو اجرا کرد.
- بله! و پروفسور اسنیپ دوباره فرار رو به قرار ترجیح میده. حقیقتاً این شجاع ترین فردی هست که هری توی عمرش دیده؟

- من وزیرم، چطور جرئت میکنید؟
کاراگاه طرف بحث با کریس خیلی راحت جرئت کرد!
- استوپفای!

فردا صبح
-... بجز آتش زنه و معشوقه اش، بقیه متهمین متواری شدند. البته با دخالت به موقع ماموران وزراتخانه، علاف مظنون اصلی پرونده دستگیر شد.
لردولدمورت ناسزایی به الاف گفت و تلویزیون رو خاموش کرد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کنت الاف در 1398/5/28 17:26:53
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/07/09
تولد نقش: 1397/07/14
آخرین ورود: شنبه 22 دی 1403 13:04
از: هاگوارتز-تالار اسلیترین
پستها:
217

رابسورولاف VS اراذل و اوباش گریف
پست اول
علاف و الاف با نفرت به یکدیگر خیره شده بودند که ناگهان دفتر تاریخ ورق خوران به سال ها قبل عروج نمود!
علاف نامه
علاف و الاف پس از مرگ مادر به یتیم خانه های بیرمنگام فرستاده شده بودند و سال هفدهم از عمرشان در حال خزان بود که تصمیم به ترک آن مکان را اتخاذ نمودند! سوال اینجاست که چرا در آن دارالایتام آنها به فرزند خواندگی گرفته نشدند؟ و جواب مبرهن آن است که رفتار آنها و اخلاقشان چیزی بود که تضمین کننده یتیم ماندنشان بود. زیرا بسی بی تربیت و...بودند.
خلاصه علاف پس از فرار از یتیم خانه با برادرش کات اند بای فور اور کرد و به شغل شریف علافی که به احترام علاف،علافی نامیده شده روی اورد.
علاف از خروس خوان تا زوزه کشان فنریرسانان ولگردی میکرد و در آخر شب زیر پلی میخفتید!
چهار سال بدین منوال گذشت و الاف هم زندگی خوبی را در وی اف دی داشت.
در سال چهارم علاف را پیر مردی ریش ریشو گیر آورده و با خود به هاگوارتز برد!

علاف چهار سالی را در هاگوارتز به علافی گذراند. در این بین کتاب های هفت سال را زودتر از موعد به صورت کاملا غیر مجاز خواند و به بازیکن قهاری در کوییدیچ نیز تبدیل شد. اما چون آدم زندگی در هاگوارتز نبود، آنجا را رها کرده و به خیابان ها کامبک نمود.
اما او اکنون یک تفاوت داشت! او جادوگری چیره دست و برای خفت کردن بدبخت های لندنی بسیار ماهر تر شده بود.
شش سال بعد با برادر، متفق القول شد و بودلر های قاتل رافندک کشان نابود ساختند!
۱۲ سالی را با برادر گذراند تا اینکه الاف از خوی ریاست طلبی برادر با توجیح اینکه او یک جادوگر بود به ستوه آمد و تصمیم به کاری خبیثانه گرفت.از جهتی که علاف معتقد بود برتر از الاف است پس سعی میکرد همیشه نقطه مخالف الاف باشد. پس تصمیمش اصل بر خلاص کردن خود از شر برادر بود.
ناگهان کتاب گویا، ملت حاضر را در هاله ای همچون قدح اندیشه کشانید وچنین نمایان کرد گذشته را!
-علاف!من میخوام به مرگخواران بپیوندم!
و الاف در افکار خویش چنین میپروراند که عضو مرگخواران میشود و علاف، ساز مخالف زنان باز به سوی ریش ریشو رفته و محفلی میشد. و پس از آن که نزد لردسیاه سحر و جادو آموخت، علاف را به عنوان یک محفلی به آتش میکشد و خود را نزد ارباب عزیز میکند. ولی در کمال ناباوری جمله علاف ابر تصورات وی را درید.
-موافقم! با هم به ارباب تاریکی میپیوندیم! و من میشم دست راست ارباب.
-
دوباره ابر بالای سر الاف تشکیل شد و باخود به این فکر کرد که چه نقشه دیگری برای خلاصی میتواند بکشد که ناگهان چراغ صد ولتی زردی بالای سرش با ندایی لوموس خوان روشن شد!
الاف برای بالا رفتن از پله های خانه ریدل از علاف سبقت گرفت و به هدفش یعنی رنجاندن علاف رسید و این شد آغاز این قهر طولانی!
ناگهان دفتر تاریخ ورق خوران به حال بازگشت و با لحن عصبانی رو به رابسورولافیون و سیرازویی ها کرد!
- ها؟ چیه؟ تموم شد. بفرمایید تجمع نکنید! همچین وایسادن نگاه میکنن انگار جیسون رضاییان در لحظه گرفتن. برو داداش سد معبر نکن.
و پشت به سوی جماعت در افق های مجهول محو شد.
اعضای تیم در اندک درنگی به یکدیگر خیره شدند و ذهن های خالی از ایده شان را مانند جیب های خالی دولت چسبندگی بر دیدگان یکدیگر نمایان نمودند.
الاف دست در جیب خود کرد تا شهرداری و این نارفیقان و این برادر نچسب را همه را به باد صبا بدهد که...
- فندک من کو؟
- فندکت؟
- چی هست؟
- تو جیب جا میشه؟
رابستن با مهارت فندک شکسته ای که زیر میز افتاده بود را با نوک انگشت شست پای چپش به درون چکمه علاف منتقل کرد که از چشمان الاف دور بماند.
- ببین تو کمد نمونده؟
- نخیر نمونده! فندک من کو؟
شدت عصبانیت الاف هر لحظه بیشتر و بیشتر میشد
- هی من حس میکنم یه سوسک تو چکممه!
الاف فندکشو یادش رفت و با به یاد آوردن حالت های وحشیانه علاف در مقابل رویت سوسک، خودشو تا حد امکان عقب کشید.
پرش های وحشیانه علاف فندک رو از چکمش بیرون انداخت که درست محل سقوطش با جلوی پای الاف تلاقی داشت!
اوضاع وخیم شده بود و هر کس در فکری به سر میبرد.
رابستن به فکر اربابیتش پیش سیرازویی ها بود و اینکه آیا میتونه اسپانسر تیم باشه بجای لرد؟
بچه اخم کنان گربه رو بغلش نگه داشته بود و بجای اینکه مثل همیشه راه حل های بلاتریکس گونه بده داشت به این فکر میکرد که هر آن ممکنه الاف گربه عزیز تر از جونشو ازش بگیره و زیر بغل بزنه و به قصد لو دادن تیم که بدون هماهنگی با فنریر یکی از اعضای مهم تیم رو عوض کردن، به منظور انتقام اونجا رو ترک کنه.
از طرفی هم کریس در میان کلی مشغولیت های فکری در ابر بالای سرش به فکر ایده گرفتن از تام جاگسن بود که یادش اومد الان اون توی یک تیم دیگست و دشمنه نه مشاور! و با این نتیجه گیری بازم غبار ناامیدی ازش ساطع شد.
سوروس که داشت مراحل ساختن معجون عشق رو مرور میکرد ناگهان با خاطره ای همه افکارش غلتان و خوران (منظور از غلتان و خوران، غلت خوران است)ازش دور شدند! داد ارباب رو بخاطر آورد وقتی که گفت معجون عشق مال محفلیاست!
بلاتریکس که از دیدن این همه خزعبلات در ابر های حاضر در هوا حالت تهوع گرفته بود روبه الاف ورد فوکوس رو خوند و خشکش کرد.
-خب تموم شد!
- کار خوبی کردی خانم موفرفری!
- هیــــن؟ بلاتریکسو چی صدا زد؟

بلاتریکس به سمت علاف هجوم برد و آداورا گویان خواست کاداورا بگه که یادش اومد بهش احتیاج داره و درعوض با فریادی نوای دلربایی رو سر داد!
- کروشیو!
- باید فکری برای پنهان کردن الاف کردن شیم!
- حق با بچه است!
-این که کاری نداره.
-کریس! فکر خاصی داری؟
-صد البته سوروس.
کریس الاف رو بلند کرد و به دور دست ها پرت کرد به طوری که در آسمان ستاره وار چشمکی زد و محو شد!
****
-اه، این لعنتی چیه؟ داشتم سیرازویی هارو با تلسکوپ دید میزدم! وا! چرا هی نزدیک تر میشه؟ ای وای!
و آملیا و تلسکوپ و الاف با خاک یکسان شدند!
آملیا با عصبانیت بلند شد و تا خواست کروشیو بزنه با الاف خشک شده روبه رو شد. و دیدن بدن خونین و دست و پای شکسته شدش اونو به تعجب و ترس واداشت.
-ولی این زخما که انگار خشک شدن.یعنی قبل از بازی اینطوری شده! وا پس چطوری تو بازی سالم بود؟ هوم آره تلسکوپ عزیز، حق باتوئه. بهتره اول از خشکی درش بیارم.
با ورد آملیا الاف به حالت عادی برگشت و ناگهان از شدت عصبانیت شروع به داد و بیداد کرد.
- لعنتیا حسابتونو میرسم. حالا به من خیانت میکنید؟ به منی که خودم تیم رو ساختم؟ دارم براتون! واسه اون گربه خائن هم دارم.
آملیا که با تعجب به الاف نگاه میکرد تک سرفه ای زد که توجه الاف رو جلب کنه.
- اهم.

- وا تو اینجا چیکا...
الاف کمی به اطراف نگاه کرد و متوجه شد خیلی هوا گرمه و دید بالای ورزشگاه عرق جبین نشسته! یه نگاه دیگه به آملیا کرد که با صحنه ای رودولف پسند روبه رو شد.
سرش رو انداخت پایین و زمزمه کنان خطاب به آملیا گفت.
- خواهرم حجاب آسلامی رودولفی لازم داری!
- چی داری میگی؟ پاشو ببینم!
الاف ناگهان چیزی به ذهنش رسید.
- میتونی کمکم کنی بریم دفتر فنریر؟
-اونوقت چرا باید کمکت کنم؟
- چون به نفع تیمتونه.
- منظورتو نمیفهمم!
- تیم ما تقلب کرده! باید کمکم کنی اینو به فنریر بگم.
آملیا که واقعا گیج شده بود روبه الاف کرد.
- باید مشورت کنم.
- درباره چی؟
- این که کمکت کنم یا نه!
- با کی؟
- تلسکوپم دیگه.
الاف با قیافه پوکر به آملیا نگاه کرد.
- ها چیه؟ اگه کمک نمیخوای منم چنان مشتاق نیستم!
- نه نه! راحت باش.
الاف نفس عمیقی کشید و آملیا رفت کمی آن سو تر که با تلسکوپش مشورت کنه.
- باشه کمکت میکنم!
- جدا؟
- آره، اما شرط داره!
- چه شرطی؟
- من رو با سیزارویی ها بفرستی برم.
الاف که واقعا دلش میخواست بزنه تلسکوپ آملیا رو توی سرش خرد کنه، به خودش مسلط شد و با صدای نه چندان کنترل شده ای "باشه" ای از روی اجبارگفت.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در 1398/5/27 21:53:59
ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در 1398/5/27 22:05:06
ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در 1398/5/28 1:39:08
ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در 1398/5/27 22:05:06
ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در 1398/5/28 1:39:08
نه چون مومم نه چون سنگم،نه از رومم نه از زنگم،همان بی رنگ بی رنگم.....
به طلا همچو سنگ بنگر...
se.sn_sli
به طلا همچو سنگ بنگر...
se.sn_sli
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/04/01
تولد نقش: 1397/04/01
آخرین ورود: سهشنبه 18 مهر 1402 23:01
از: زیر سایه ارباب
پستها:
552

رابسورولاف
VS
اراذل و اوباش گریف
زمان: ساعت 00:00 روز 20 مرداد تا ساعت 23:59:59 روز 26 مرداد
داوران:
فنریر گری بک
اشلی ساندرز
لطفا توضیحات ورزشگاه را مطالعه کنید.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1397/01/03
تولد نقش: 1397/01/03
آخرین ورود: دوشنبه 22 دی 1404 12:15
از: می عشق تو چنان مستم، که ندانم که نیست یا هستم
پستها:
279
شغل
مدیر فنی دیوان جادوگران

بازیکنان دو تیم به احترام راننده یک دقیقه سکوت کرده و تصویر پروفایلشان را به عکس سه در چهار ثبت شده از او در تپسی جادویی تغییر دادند. روح راننده در حال عروج فریاد میزد «پروفایل میخوام چی کار مادر سیریوسا!
امتیاز بدین!
» اما هیچ بازیکنی به گوش برزخی مجهز نبود تا صدایش را بشنود.
هاگرید به سمت جنازهی آمازونی که در مقابلش افتاده بود دست دراز کرد و یک تکه از دو تکهای که او در دوران حیات به عنوان پوشش استفاده میکرد را کند. با فین پر سر و صدایی در تکه، به یک دقیقه سکوت پایان داد و دست دراز کرد به سمت تکه دوم.
- من که چیشمم آب نمیخوره.
- که چی؟
- ها؟ هوچّی دیگه! آب نمیخوره. فقط نوشابه.
هاگرید تکهی دوم را دور سرش بست. فعال حقوق اجتماعی با چشمانی ذوق زده گفت: «هیچ وقت فکر نمیکردم مردی به زمختی تو برای حمایت از ساحرگان و نه گفتن به حجاب اجباری دست به مبارزه مدنی بزنه!
تیم تیم به تو میباله هاگرید.»
هاگرید دست دراز کرد و یک جفت از تایرهای پراید شوالیهی به جا مانده از راننده را کند و فرو کرد توی یقهاش.
- ساده نباش مسیح جون! این محفلی ریشو داره ساحرگان رو با این کار مورد تمسخر قرار میده!
- دوربین ما سلاح ما! یکی عکسشو بگیره!
- فیرانک جون مین کلومت ... همین الان موتوجه شدم که من چقدر به ضعیفهها کم توجه بودم و نادم شودم.
تا حالا دیقت نکردم ... شوما ریشتونو میذارین زیر چارقد یا روش؟ 
- چی کار میکنی هاگرید؟
- گوفتم که ... مومکنه هنوز خطر این آمازونا در کمین باشه. نگفتم؟
احتیاط شرت عقله. تازه شرت غلط املایی نیست.
منظورم اینه که اگه احتیاط نکونی عقلتو بدون سپر دفاعی ول کردی تو این جامعهی پر از گرگ. گوفتم گرگ! کیک نداریم؟ 

بازیکنان دو تیم جهت مراسم شروع بازی در میان زمین ایستاده بودند. پشت سر بازیکنان تیم، پرچم هفت رنگ آنان به اهتزاز درآمده بوده و در آن سوی، بچههای محله ریون، پرچمی با طرح هرم داشتند که بدنهای له شده اکبرهای متعدد زیر آن له شده بود و در راس آن، چهره خوشحال ویولت خودنمایی میکرد. حلقه اتحاد ریونیها با فریاد «زنده باد ویولت» شکست و در این سوی، «زنده باد برابری، مرگ بر مرد!» طنین انداز شد و بازیکنان پرواز کردند.
سلوین اولین سرخگون را تصاحب کرد و به سمت دروازه حریف انداخت. سرخگون رفت و رفت و عاقبت با صدای «فـــسسسسس» روی شاخهای ریموند فرود آمد و خالی شد.
از آن سو اصغر حملهای را آغاز کرد و بعد از یک و دو با کتاب آشپزی همسرش، توپ را به سمت دروازه تیم شلیک کرد. بانی خرگوشه که با سبیلهای از بناگوش در رفتهاش بی وقفه بالا و پایین میپرید و آواز «عاشق و در به درم ... زده امشب به سرم ... تویی قرص قمرم» تلاوت میکرد، با یک پرش سریع سرخگون را گرفت و آوازش را این گونه تغییر داد: «سرگخون را من جان پناه دادم!»

شاخ ریموند و پرشهای چالاکانه بانی، بازی را 0-0 نگه داشته بود.
- حالا جوزفین توپ رو در اختیار داره که به عقیده من حضورش در زمین کاملا برای کوییدیچ سمّه!
زارپ!
بلاجری که بدون اجازه فعالها به سمت یک ساحره حرکت کرده بود، زوزه کشان رفت و به پیشانی جوزفین ...
- پیشانی؟
... به دماغ جوزفین ...
- دماغ؟
... به چانه جوزفین ...
- چانه؟
... به گردن جوزفین ...
- گردن؟
... به شکم جوزفین ... [زهر نجینی! دیگه روایت منو قطع نکنیدا! حالا هر جایی که خورده ... یکم پایین تر یکم بالا تر که فرقی نداره.
] به شکم جوزفین برخورد کرد.
- جوزفین رو میبینیم که از جاروش زمین افتاده و با لپهای کبود، آمممم ... محل اصابت بلاجر رو دو دستی گرفته. این میزان از جراحت بسیار غیرطبیعیه و من از اول گفته بودم که به جوزفین مشکوکم. اصلا مشخص نیست که چطور تونسته وارد قبیله آمازونها بشه! حضورش بین آمازونها سمه.
جوزفین که بشین پاشو میرفت و فوت میکرد، رو به اتاق گزارش فریاد زد:
- خودت چجوری از تستهای آمازونا رد شدی و اومدی اینجا؟
گزارشگر که ساعتها قبل از آغاز بازی آن جا بود، توضیحی نداشت. به ما هم ارتباطی ندارد. به کوییدیچ هم ارتباطی ندارد و به همین دلیل از چگونگی ورودش عبور میکنیم تا امتیاز کوییدیچی بودن را از دست ندهیم.
در ارتفاعی بالاتر از این دعواها، کریس شخصا علیه اسنیچ بابت فرار از دست وزیر که خودش باشد، اعلام جرم کرده بود و دیوانهسازها به نمایندگی از او، جهت دستگیری اسنیچ وارد ورزشگاه شده بودند. اسنیچ پرواز میکرد و دیوانهسازها به دنبالش. تا این که بالاخره اسنیچ گیر کرد!
- بوردیم! بوردیم!
هاگرید دست در چاک تایرهای بیرون زده از یقه اش کرد و اسنیچی که آن بین گیر کرده بود را خارج کرد.
امتیاز بدین!
» اما هیچ بازیکنی به گوش برزخی مجهز نبود تا صدایش را بشنود.هاگرید به سمت جنازهی آمازونی که در مقابلش افتاده بود دست دراز کرد و یک تکه از دو تکهای که او در دوران حیات به عنوان پوشش استفاده میکرد را کند. با فین پر سر و صدایی در تکه، به یک دقیقه سکوت پایان داد و دست دراز کرد به سمت تکه دوم.
- من که چیشمم آب نمیخوره.
- که چی؟
- ها؟ هوچّی دیگه! آب نمیخوره. فقط نوشابه.
هاگرید تکهی دوم را دور سرش بست. فعال حقوق اجتماعی با چشمانی ذوق زده گفت: «هیچ وقت فکر نمیکردم مردی به زمختی تو برای حمایت از ساحرگان و نه گفتن به حجاب اجباری دست به مبارزه مدنی بزنه!
تیم تیم به تو میباله هاگرید.»هاگرید دست دراز کرد و یک جفت از تایرهای پراید شوالیهی به جا مانده از راننده را کند و فرو کرد توی یقهاش.
- ساده نباش مسیح جون! این محفلی ریشو داره ساحرگان رو با این کار مورد تمسخر قرار میده!

- دوربین ما سلاح ما! یکی عکسشو بگیره!

- فیرانک جون مین کلومت ... همین الان موتوجه شدم که من چقدر به ضعیفهها کم توجه بودم و نادم شودم.
تا حالا دیقت نکردم ... شوما ریشتونو میذارین زیر چارقد یا روش؟ 
- چی کار میکنی هاگرید؟
- گوفتم که ... مومکنه هنوز خطر این آمازونا در کمین باشه. نگفتم؟
احتیاط شرت عقله. تازه شرت غلط املایی نیست.
منظورم اینه که اگه احتیاط نکونی عقلتو بدون سپر دفاعی ول کردی تو این جامعهی پر از گرگ. گوفتم گرگ! کیک نداریم؟ 

بازیکنان دو تیم جهت مراسم شروع بازی در میان زمین ایستاده بودند. پشت سر بازیکنان تیم، پرچم هفت رنگ آنان به اهتزاز درآمده بوده و در آن سوی، بچههای محله ریون، پرچمی با طرح هرم داشتند که بدنهای له شده اکبرهای متعدد زیر آن له شده بود و در راس آن، چهره خوشحال ویولت خودنمایی میکرد. حلقه اتحاد ریونیها با فریاد «زنده باد ویولت» شکست و در این سوی، «زنده باد برابری، مرگ بر مرد!» طنین انداز شد و بازیکنان پرواز کردند.
سلوین اولین سرخگون را تصاحب کرد و به سمت دروازه حریف انداخت. سرخگون رفت و رفت و عاقبت با صدای «فـــسسسسس» روی شاخهای ریموند فرود آمد و خالی شد.
از آن سو اصغر حملهای را آغاز کرد و بعد از یک و دو با کتاب آشپزی همسرش، توپ را به سمت دروازه تیم شلیک کرد. بانی خرگوشه که با سبیلهای از بناگوش در رفتهاش بی وقفه بالا و پایین میپرید و آواز «عاشق و در به درم ... زده امشب به سرم ... تویی قرص قمرم» تلاوت میکرد، با یک پرش سریع سرخگون را گرفت و آوازش را این گونه تغییر داد: «سرگخون را من جان پناه دادم!»

شاخ ریموند و پرشهای چالاکانه بانی، بازی را 0-0 نگه داشته بود.
- حالا جوزفین توپ رو در اختیار داره که به عقیده من حضورش در زمین کاملا برای کوییدیچ سمّه!
زارپ!
بلاجری که بدون اجازه فعالها به سمت یک ساحره حرکت کرده بود، زوزه کشان رفت و به پیشانی جوزفین ...
- پیشانی؟

... به دماغ جوزفین ...
- دماغ؟

... به چانه جوزفین ...
- چانه؟

... به گردن جوزفین ...
- گردن؟

... به شکم جوزفین ... [زهر نجینی! دیگه روایت منو قطع نکنیدا! حالا هر جایی که خورده ... یکم پایین تر یکم بالا تر که فرقی نداره.
] به شکم جوزفین برخورد کرد.- جوزفین رو میبینیم که از جاروش زمین افتاده و با لپهای کبود، آمممم ... محل اصابت بلاجر رو دو دستی گرفته. این میزان از جراحت بسیار غیرطبیعیه و من از اول گفته بودم که به جوزفین مشکوکم. اصلا مشخص نیست که چطور تونسته وارد قبیله آمازونها بشه! حضورش بین آمازونها سمه.
جوزفین که بشین پاشو میرفت و فوت میکرد، رو به اتاق گزارش فریاد زد:
- خودت چجوری از تستهای آمازونا رد شدی و اومدی اینجا؟

گزارشگر که ساعتها قبل از آغاز بازی آن جا بود، توضیحی نداشت. به ما هم ارتباطی ندارد. به کوییدیچ هم ارتباطی ندارد و به همین دلیل از چگونگی ورودش عبور میکنیم تا امتیاز کوییدیچی بودن را از دست ندهیم.
در ارتفاعی بالاتر از این دعواها، کریس شخصا علیه اسنیچ بابت فرار از دست وزیر که خودش باشد، اعلام جرم کرده بود و دیوانهسازها به نمایندگی از او، جهت دستگیری اسنیچ وارد ورزشگاه شده بودند. اسنیچ پرواز میکرد و دیوانهسازها به دنبالش. تا این که بالاخره اسنیچ گیر کرد!
- بوردیم! بوردیم!

هاگرید دست در چاک تایرهای بیرون زده از یقه اش کرد و اسنیچی که آن بین گیر کرده بود را خارج کرد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ز خاک من اگر گندم برآید،
از آن گر نان پزی مستی فزاید!
از آن گر نان پزی مستی فزاید!
جزئیات کاربر

تیم
در برابر
بچههای محلهی ریونکلا
در برابر
بچههای محلهی ریونکلا
بخش دوم
مسئولین فدراسیون کوییدیچ برای کاهش دخلها و مبارزهی مدنی علیه تحریمها برای دو تیم مشترکا به اسنپ شوالیه زنگ زدند ولی از آنجایی که فعال حقوق زنها اسنپ را تحریم کرده بود، سفر را کنسل کرده و دست به کاپوتِ تپسی شدند.
رانندههای تپسی مانند رانندههای اسنپ نیستند. آنها فروتن، کمتر در بند مادیات و بیشتر به فکر جهان آخرت هستند. رانندهی تپسیای نبینی مگر با تسبیحی که یکسره در دستش باشد و ذکر خیر مادری که پشتش باشد. رانندههای تپسی به مسافر ارج مینهند و معتقدند مسافر حبیب مرلین است. آنها نه به ستاره اهمیتی میدهند و نه به ارز. تنها چیزی که برای ایشان مهم است برق چشمان مسافریاست که از سفر راضی بوده و صلواتی که به آل وی میفرستد. رانندههای تپسی فرزندان مرلین روی زمین هستند و میراث او را به دوش میکشند. مانندِ منش نیکوی این رانندگان را هیچجا پیدا نخواهی کرد.
رانندهی تپسی مذکور کمتر از پنج ثانیه پس از تایید کردن سفر، ظاهر شد. همه را سوار کرد و هاگرید را هم چون جا نمیشد در صندوق عقب قرار داد. دست به ترمز دستی برد و کلاچ و گاز را فشرد تا پراید شوالیه را وادار به حرکت کند. برای فراهم نمودن خوشی مسافران هم یک دور سریع Rapgod و lose yourself را از بر خواند و همزمان بیتباکس هم رفت. بازیکنان که انگشت به دهان مانده بودند به دوربینی که فیلم را برای اینستاگرام راننده ضبط میکرد دست تکان دادند. فعال اجتماعی حتی یک عدد بوس پرنده هم فرستاد.
چندی نگذشت که رسیدند دم در آمازون نقطه کُم. راننده پیاده شد و درب را برای همه باز کرد و قبل از خروج، یک دور کفش همه را به رسم مسافرنوازی واکس جادویی زد. بازیکنان با شادی از سفر به سمت دروازهی عمارت آمازون حرکت کردند اما دو نگهبان که جلوی در ایستاده بودند، با خشم از ورود آنها ممانعت کردند. هوریس که احساس میکرد خیلی وقت است دیالوگی گفته نشده، گفت: آق این یُبس بازیا چیه؟ ما رو فدراسیون فرستاده. در رو وا کن تا درت رو وا نکردم داوش!
نگهبان هم نیزهاش را جلو آورد و گفت: بیا نزدیک تا قیمهقیمهات کنم. مستر پرزیدنت تحریمتون کرده. بزنین به چاک!
هوریس با اخم آستینهایش را بالا زد و به جلو رفت. اما قبل از این که بتواند نگهبان را لمس کند، عمارت ناپدید شد و صحنهی رنگارنگی با لینکهای مختلف ظاهر شد که بالایش با چراغ نئون بزرگ نوشته شده بود «پیوندها» !
راننده که هنوز نرفته بود تا مطمئن شود مسافرانش به امنی به مقصد رسیدهاند، ازماشین پیاده شد و گفت: عزیزکانم! برگردین به ماشین! به شرفم قسم شوما رو میرسونم به آمازون. به جون کیسههای هوایی پرایدم قسم! به زیتون و خرما قسم! به کلهی کچل براق لرد ولدمورت قسم! من نومیدتون نمیکونوم!
بازیکنان با اکراه سوار شدند. راننده در طول مسیر از مزیتهای خوشقولی و مسئولیتپذیری سخن گفت و عکس فرزندانش را نشان داد و از مفهوم مقدس والدی تمجید کرد. برنامهی مسیریابی که روی چوبدستی راننده نصب شده بود به خوبی او را راهنمایی میکرد و اندکی بعد، آنها درست جلوی درِ جنگل آمازون متوقف شدند. هاگرید از داخل صندوق عقب با خوشحالی خواند: رسیدیم و رسیدیم! کاشکی زودتر میرسیدیم. سوار لاکپشت بودیم. حالا منو در بیارین جان مادرتون.
به کمک بقیه، هاگرید هم توانست پیاده شود و صدای راننده در حالی که دور میشد، در جنگل اکو شد: به من ستاره بدین! بدین! بدین! بدین!
جاگسن دستانش را به هم مالید و گفت: خب بیاین نرمش. یک دو سه چهار...
هاگرید کیکی رو فرو داد و گفت: داوش حال داریا! بیا زمین رو بچین به جای این گونی بازیا!
سپس ریموند را گرفت و از شاخهایش به عنوان دروازه استفاده کرد. با خطچین هم حدود زمین را مشخص کرد که ناگهان صدای غرشی در جنگل پیچید. با لرز پرسید: این صدای چی بود؟
هنوز حرفش تمام نشده بود که گلهای از مورچههای وحشی باچشمهای قرمز که هرکدامشان قدِ یک پراید شوالیه بودند، از میان بوتهها ظاهر شدند. گرسنه به نظر میرسیدند... آبدهانشان سرازیر بود. از هر بازیکن دسته دسته پشم ریخت و همه خونسردی خویش را از دست دادند.
هاگرید داد زد: بجنبین! این جا جای موندن نیست. تپسی بگیرین!
هوریس که برای استتار شدن، تبدیل به مبل شده بود، گفت: اما من دست ندارم. یکی دیگه بگیره!
فعال حقوق زنان که موفق شده بود سوار یکی از مورچهها شود، جرعهای از نوشیدنیاش خورد و گفت: من از هیچ مردی دستور نمیگیرم!
کریس که نصفش خورده شده بود، چوبدستیش را از جیب بیرون کشید و قبل از قورت داده شدن، موفق شد درخواست سفر را بفرستد. کمی بعد، سلوین و ریموند نیز خورده شدند.مورچهها یکایک افراد را خوردند.
پایان
اوه بله، گویا یک و نیم پست دیگر هم در راه است. پس... هیچ جای ترس نبود. راننده باز ظاهر شد و در حالی که شعار میداد «رضایت مسافر، اولویت اول ماست!» مورچهها را قلع و قمع کرد و سلوین و ریموند و
افراد عرقشان را خشکاندند، سوار تپسی شوالیه شدند و خواندند: آقای راننده! پاتو بذار رو دنده!
راننده گیجوویج پرسید: من معمولا با دست دنده رو عوض میکنم. اما حرف حرف مسافره... اگه میخواین...
- نه حاجی راحت باش. هرجوری میتونی فقط ما رو از این خرابشده ببر بیرون.
راننده سری به نشانهی تایید تکان داد و روی wase جادوییش به دنبال آمازون دیگری گشت. اصرار این افراد به پیدا کردن آمازون عجیب بود اما او یاد گرفته بود به حریم شخصی مسافرانش احترام بگذارد. این سومین بند از سوگندنامهی رانندگان تپسی بود.
مسیر طولانی بود و وقت کوتاه. پراید شوالیه از درهها میپرید و اقیانوسها را در مینوردید. از صحراهای طولانی میگذشت و راهش را از میان طبیعت وحشی جنگلهای مابین مییافت. بالاخره پس از چندین شبانه روز سفر به مقصد رسیدند. راننده پیشانی تکتک مسافران را به قصد محبت بوسید (غیر از فعال حقوق زنان که این عمل را بیناموسی تلقی میکرد و ممکن بود به جنبش metoo# بپیوندد.) و از آنها مرلینحافظی کرد.
اولین چیزی که توجه بازیکنان را جلب کرد، تابلویی بود که روی آن به درشتی نوشته شده بود:
قبیلهی آمازونها!
ورود سگ، یهودی و مرد ممنوع!
ورود سگ، یهودی و مرد ممنوع!
زیرش هم کمی کوچکتر انواع فحش به پدر و برادر کسی بود که قوانین را رعایت نکند و در این مکان آشغال بریزد. تصاویر متعددی هم از شکنجهی مردان و سگانی بود که قوانین را رعایت نکرده بودند.
هوریس به اطرافیانش نگاه کرد و گفت: کسیتون که سگ نیست؟
کسی چیزی نگفت. هاگرید به ریموند نگاه کرد و گفت: آهای تو! من جونور شناسم. دو تا شاخ اکستنشن لندنی گذاشتی ور سرت فکر کردی ما نمیفهمیم سگی؟
ریموند گفت: آقا به جون مادربزرگ نویل من گوزنم! این شاخها کاملا نچرال و فابریکه. ببین کنده نمیشه!
فعال حقوق زنان در حالی که با دقت تابلو را معاینه میکرد،آهی از نهاد برون داد و گفت: بعد از این همه سال بالاخره داریم به تمدن نزدیک میشیم! ورود مذکران ممنوعه. بالاخره!
کریس اخمی کرد و گفت: پس چیجوری پس مسابقه بدیم؟ همه بایدحاضر باشن!
سلوین ریشش را خاراند و گفت: نظرتون چیه که پیراهن مبدل بپوشیم و خودمون رو جای بانوان جا بزنیم؟
رگ غیرت فعال حقوق زنان بالا زد و گفت: چی؟ میدونی این حرکت چقدر توهین آمیزه؟ من اجازه نخواهم داد!
فعال حقوق اجتماعی دستی به شانهی فعال حقوق زنان کشید و گفت: فرانَک! عزیزم، به این فکر کردی که اگه اینا لو برن ممکنه کشته شن و مرد کمتر، زن خوشبختتر؟ این جوری جمعیت هم کمتر میشه و هم به نفع خانوما میشه، هم کرهی زمین!
برقی در چشمان فعال حقوق زنان درخشید و گفت: نکتهبینیت رو دوست دارم مسیح جان! بزن قدش!
جاگسن پرسید: خب الان ما چیجوری لباس مبدل بپوشیم؟ نظرتون چیه شما لباساتون رو بدین ما بپوشیم؟
چکی که خورد، او را از دادن پیشنهادهای دیگر بازداشت. اما ناگهان لامپی بالای سرش روشن شد.
- من شنیدم جنسیت بسته به روحیات و فکر افراده و میتونی زن باشی در بدن یک مرد. برای همین کافیه مثل یه زن فکر کنیم تا تبدیل به زن بشیم.
سلوین با حسرت گفت: من هیچ وقت نمیتونم به خوبی خانومم بشم. حتی در بزرگترین رویاهام!
فرانک گفت: البته که نمیتونی تسترال! کسی هم ازت انتظار نداره به خوبی یه بانو بشی. فقط سعی کن ذهنت رو بازتر کنی، احساساتت رو رها و بلندپروازباشی.
ریموند که شاخهایش را در آورده بود تا تبدیل به گوزن مونث شود ولی بخاطر اشتباه محاسباتی تبدیل به آهو شده بود، گفت: بریم دیگه زودتر!
همه به دنبالش راه افتاد و کمی نگذشت که بزرگترین و پیشرفتهترین شهر دنیا روبرویشان قرار گرفت. کاخهای بزرگ و براق، پرایدهای شوالیهی پرنده، موسیقی گوشنوازی که هر چند ثانیه فحشی به مردان میداد و هزاران بانوی زرهپوش که با اخم در خیابانها توسط بردهها حمل میشدند.
چشمان فرانک و مسیح تبدیل به قلب شده بود و چیزهایی شبیه به «ببینین اگه زنا همه چیز رو اداره کنن، چقدر دنیا زیبا خواهد شد!» و «تنها راه رستگاری مقطوعالنسل کردن مذکرهاست» میگفتند.
صداهایشان توجه چند نفر از اهالی را جلب کرد و باعث شد به طرفشان بیایند. کمی که نزدیکتر شدند، یکی از آمازونها منومنکنان گفت: ف... ف... فرانک؟ فرانک عمیدی؟
- آ... آ... آمازون؟ آمازون مردپنجولزننده؟
-مدرسهی شکارمذکرانبیخاصیت؟
- کلاس خانوم مردبهزمینافکن؟
- باورم نمیشه! خودتی فرانک؟
سپس همدیگر را به آغوش کشیدند و از خاطرات گذشته گفتند. سایرین هم در کمال سکوت به آندو خیره شدند. آمازون مرد پنجولزننده به بازیکنان اشاره کرد و گفت: شرمنده عزیزم! ولی باید یه تست جنسیت از همراهانت بگیریم که مطمئن شیم پای هیچ موجود مذکری این مکان رو به لجن نمیکشه.
هاگرید صدایش رو نازک کرد و گفت: جیگرم، من رو یادت نمیآد؟ ما کلاس خانوم مردانگیبُر با هم برداشته بودیم!
آمازون مذکور با اخم پرسید: پس بگو پس از چند ثانیه فشردن سیب آدم مردها، آسیب غیرقابلبازگشت بهشون میرسه؟ تانژانت زاویهای که باید به امکان حساس لگد بزنی تا فرد مقطوعالنسل بشه چنده؟ pH خون قربانیان مذکر به درگاه آتنا باید چند باشه؟ برای نایل شدن به درجهی مردخواری باید چند قلب مذکر رو بخوری؟
وقتی هاگرید مکث کرد و جواب نداد، آمازون مذکور خشمگین شد و گفت: کافیه! خونتون رو بریزین تو این کاسه و ما بر اساس توالییابی ژنتیکی تعیین میکنیم که حق ورود به مدینهی فاضلهی ما رو دارید یا خیر.
- اما ما که ژنتیک نداریم.

- آره. ما خون هم نداریم.

- ما یه سری زنان از یه دنیای دیگه هستیم.

آمازونی که خرخرهجونده نام داشت، گفت: پس باید تعیین بشه شما زنان فمنیست هستید یا زنان علیه زنان. برای این کار قلبتون رو در بیارین. با توکل به آتنا نتایج تا فردا آماده خواهد شد.
- ما که تا فردا بدون قلب میمیریم!
- دیگه این ریسکیه که ما حاضریم بپذیریم .
- آقا ما حاضر نیستیم!
یعنی چی؟آمازون مردپنجولزننده داد زد: صداتو واسه من نبر بالا. من که میگم همین الان مشکوکها رو تبدیل به خوکچهی هندی کنیم و قال قضیه رو بکنیم.
آمازون نیزهدرمردفروبرنده سری به نشانهی تایید تکان داد و گفت: خب پس این و این و این و این رو ببرین به اتاق شکنجه. بقیهاتون میتونین هرجایی خواستین برین.
اما آمازونها از یک چیز غافل بودند. از فردی که از پشت درختها آنها را مینگریست تا از سلامتی مسافرانش آگاه شود! همان رانندهی خیرخواه! همان تپسیرانِ دلیر!
حملهاش سریع بود و خشن! تمیز بود و برقآسا! آمازونها حتی فرصت نکردند از خود دفاع کنند. سوییچ ماشین با حرکتهای سریع دست در صورت و شکمشان فرو میرفت و اثر خود را به جا میگذاشت. آمازون خرخرهجونده خواست گردن راننده را گاز بگیرد اما عشق مسافران از موفق شدن او جلوگیری کرد و گازگرفتنش به طرف خودش بازگشت و مرد.
در کمتر از یک دقیقه، اثری از هیچ آمازونی نمانده بود.
بازیکنان که مات و مبهوت به ماجرا نگاه میکردند، خواستند از راننده تشکر کنند اما نگاهشان به لکهی قرمزی در شکم راننده جلب شد که هی بزرگتر و بزرگتر میشد. نزدیک بود به پشت بیفتند که هوریس تبدیل به مبل شد و نگذاشت او به زمین بخورد. هوریس نیز سعی کرد وی را احیا کند اما ضربه کاری بود... راننده به زور سعی میکرد چیزی بگوید: امتیاز من... یادتون نره...
جملهاش تازه تمام شده بود که چشمانش را بست و دیگر چیزی نگفت. او لبخند به لب از دنیا رفته بود.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1393/06/28
تولد نقش: 1393/06/30
آخرین ورود: چهارشنبه 26 فروردین 1405 14:15
از: شهری که کودک نداشت.
پستها:
456

کافی بود دو کلاس سواد داشتهباشی تا متوجه پیام صریح روبیوس بشی. پیامی که روی یک تکه مقوا داد میزد تو صورتت که لوتفاً موزاحم نشوید! و کافی بود کمی، فقط کمی تاب و توان شنوایی تو گوشات میبود تا صدای زجههای مستصلانهی مردی بزرگ و ذیغرور لهت میکرد. یعنی... له لهت میکردا.
و زمین لرزید. زمین... میلرزید. دلیلش هم تکانهای کت و کلفت شانههای مردی بود که مستصلانه زجه میزد و دیغرور و از این فازا بود... خیلی...
هاگرید که در کلبه را روی خودش بستهبود، داشت به کار بدش فکر... سعی میکرد فکر کند، ولی بلد نبود. و این کار را ساده میکرد. چون کافی بود فکر کنی... کافی بود دودوتا چارتا کنی، که با دو کلاس سواد هم میشد کردش. که هاگرید نداشت.
هاگرید دو کلاس سواد نداشت. و فکر میکرد تنهایی هم میشه ترتیب پستها رو به هم زد و امتیاز از دست داد و نیاز نیست یک نفر دیگه هم باشه تا پست باهاش جابجا بشه. کلاً از اینایی بود که وقتی ازشون میپرسی «اگه تو مسابقهی دو از نفر سوم سبقت بگیری چندم میشی؟» میگن: سوم!
از اینهایی که وقتی میبینن جای چنگال و قاشق روی میز عوض شده، چنگال رو دعوا میکنن که چرا جای قاشق نشستی ولی کاری با قاشق ندارن که چرا جای چنگال نشسته. هاگرید رّدی بودا! واقعاً میکرد اینکارو. صحبت میکرد با قاشق چنگالا. تازه کیک یزدی رو هم با پوست... و الان نشسته بود روی مبل. روی مبلی که کارگردانها باهاش بد بودند. فیلمبردارها باهاش بد بودند. رولینگ... آی مادر... رولینگ هم حتی باهاش بد بود. چرا که هیچجا، تو هیچیک از کتابها، تو هیچیک از فیلمها، پلانها و اینجور چیزها، نشونش نداده بودند. دیده نشدهبود. اما الان وقتشه. وقتشه که من بهتون نشونش بدم. من هاگریدم. و من، کولبهمون یه موبل داریم که حرف میزنه. صوحبت واقعنکی میکونه. و الان که من نشستهم روش و دارم زجه میزنم، میره در رو وا میکونه. و تو راه، با حفظ پفپفی بودن، از موبلبودگیش کاسته میشه. و تبدیل به یک چهره میشه. چهرهای که کارگردانا عاشقش بودن و اون دیالوگ محشر رو سر مرگ آراگوگ فیلان میکونه. من هاگریدم. و من دیگه تو کولبهمون موبل حرفبزن نداریم. هوریس داریم. دلربا... دلربا... جوغد!
هوریس در رو باز کرد و یک جغد پرید تو و نامهی وصلشده به پاش رو گذاشت رو میز و رفت پی سرنوشتش. هوریس بیتوجه به هاگرید که تعجب کرده بود از اینکه مبلش هوریس شده، نامه رو باز کرد. نامه هم نه گذاشت نه برداشت و حرف زد. اون هم به اصفهانی! الله اکبر از این دنیای جادو.
«از اونجایی که ورزشگاهی نقشی جهان در حالی تعمیرِس و ساختش کامل نشدِس، از پذیرفتن هاگرید معذورِس تا یه وقت خراب تر از این نشِد و خرج رو دستشون نذارِد.»
هوریس و هاگرید هم نه گذا... آها. گفتم نامهعه نه گذاشت و نه برداشت؟ غلط گفتم. هوریس و هاگرید نه گذاشت و نه برداشت(یکیشون نه گذاشت و اون یکی نه برداشت) و نامه زدند با این مضمون که ورزشگاهی که سر هاگرید نجوشه، میخوان سر سگ توش بجوشه و خیلی تند بود لحنشون خلاصه. و وصلش کردن به یه جغد تا بره در فدراسیون رو بزنه، نامه رو بندازه رو میز و نهایتاً بره پی سرنوشتش. به امید خدا.

-خدا وکیله، صد تومن میدم زن نیارید تو این تیم. من کاپتان ماپتان اهمیت نداره برام. فقط یکی بیاد که توپ دست ساحره جماعت نده.
جملهای که خوندید رو، اصغر بقال وسط دعوای اعضای ریون بر سر کاپیتانی گفت. و جملهای که میخونید رو جوزفین گفت:
-اگه کاپیتان بشم هیچ زنی رو راه نمیدم... البته جز ویولت.
-ولی تو که خودتم زنی.
ولی جوزفین که خودشم زن بود! پس کریس سعی کرد قائله رو ختم کنه. کریس نفس عمیقی کشید، دست برد تو منوی وزارت و از اونجا یه حکم کاپیتانی صادر کرد و آورد و سر و ته قضیه رو هم آورد و شروع کرد به یار کشی. به لطف خدا.
-خداوکیله...
-من من...
-صد تومن...
-تو تو...
-میدم...
-زن نیارید...
-کشیدم...
-تو این تیم...
-چه کسی را... جوزفین را.
-تو این تیم! به جهنم سگ. صد تومن رو میدم که خودم بیام تو تیم. اصن حالا که اینطوره، زنمم میارم تو تیم. آسباب بازی زنم رو هم میارم تو تیم. خانوم؟ یه باناموسیشو بردار بیار. آ! همون کتاب آشپزی خیلی هم عالیه. یکه! آی کریس؟ این تیم، اولیا مربیانش کجاس؟ میخوام کمک مالی کنم.
ولی کریس نشنید. چون یه گله آدم یقهشو چسبیدهبودن تا وارد تیم بشن... به جز لینی البته. لینی که معتقد به شایستهسالاری و این چیزا بود، یه نخود برداشتهبود و داشت سعی میکرد روپایی زدنش رو به کریس نشون بده ولی کریس بهش رخ نمیداد. یعنی... خب... اصلاً بهش اجازهی رخ دادن دادهنمیشد. تو اون شلوغی که صدا به صدا نمیرسید و خودتون تصورش کنین اصلا، کریس خواست یکی از وزنههایی که خیلی رو مخش بود و اذیتش میکرد رو از دوشش برداره.
-جوزفین...
-چی؟
- تو دیگه چه مرگته؟
-هن؟
-میگم تو دیگه چه مرگته؟
-من؟ نمیشنوم.
-تو که خودت عضو تیمی. چرا یقهمو ول نمیکنی...
-یقهت نیست. دوشته. میخوای از رو دوشت برداری منو.
-
-من اینجام که بهت بگم اگه ویولت تو تیم نباشه، پدرت در اومده.
-
خب... اون شلوغی رو یادتونه؟ که صدا به صدا نمیرسید؟ سر جمع چار نفر بودن... یعنی... خب لینی که داشت روپایی میزد. این هچ. اصغر و زن و کتاب زنشم که پول داده بودن، اینم هچ. میموندن ریموند و اکبر و تام و جوزفین. که اکبر رو نکشیدن زیرا ویولت، و لینی رو هم نکشیدن زیرا سایشتهشالاری.
انصافاً دلتون برای اون داستان جغد و سرنوشت و این چیزا تنگ نشده؟ اگه شده پس خوشحال باشید. چون یه جغد تازه، وارد تالار ریون شد و یه نامه انداخت رو میز و لینی رو خورد و رفت. کجا؟ خودتون این رو خوب میدونید! چیزی که شما نمیدونید، اینه که توی نامه چی نوشتهشدهبود که بنده اینجام که همینا رو به شما بگم دیگه. عه!
توی نامه نوشته بود که لطفاً پاشید بیاید فدراسیون، جهت انتخاب ورزشگاه جایگزین.

-خب دوستان. تیم تیم پیشنهاد داده که بازی توی ورزشگاه آمازون برگزار بشه. ولی این امر فقط در صورت موافقت شما امکانپذیره... خواستم نظر شما رو...
-آقای فدارسیپوس! الله وکیله صد تومن میدم ورزشگاه رو جایگزین نکن. بذا همین نقش جاهان بمونه.
-چرا؟
-جواب این سوالو، نمیدونم چراشو. فقط میخوام منفی دو بزنم به پولم. مگه دنیا چن روزه؟ بذا یکم شادی کنیم.
همینطور که اصغر داشت حرافی میکرد، زنش خیلی متین و خجالتی در گوشش گفت:
-
آم... گفت:
-
شرمنده! من نشنیدم چی گفت. ولی خب واکنش اصغر بدینسان بود که این زیر میبینید:
-آقای فدراسیپوس؟
-فدراسیون هستم جناب بغال!
-بله... این کتاب رو میبینید بغل زن منه و داره تو بغل زن من تاب میخوره؟ این کتاب آَشپزی زن منه که با زن من حرف میزنه... زن من میگه کتابش نیازمند نمک به مقدار لازمه. که در آمازون با تخفیف ویژه به فروش میرسه. صد تومن میدم... الله وکیله صد تومن میدم، بازی رو بنداز آمازون. فدراسیپوس.
اینجای رول اشاره به رانتخواری و فساد و این جور چیزا داشت. امیدوارم آگاهیساز بوده باشه.
و زمین لرزید. زمین... میلرزید. دلیلش هم تکانهای کت و کلفت شانههای مردی بود که مستصلانه زجه میزد و دیغرور و از این فازا بود... خیلی...
هاگرید که در کلبه را روی خودش بستهبود، داشت به کار بدش فکر... سعی میکرد فکر کند، ولی بلد نبود. و این کار را ساده میکرد. چون کافی بود فکر کنی... کافی بود دودوتا چارتا کنی، که با دو کلاس سواد هم میشد کردش. که هاگرید نداشت.
هاگرید دو کلاس سواد نداشت. و فکر میکرد تنهایی هم میشه ترتیب پستها رو به هم زد و امتیاز از دست داد و نیاز نیست یک نفر دیگه هم باشه تا پست باهاش جابجا بشه. کلاً از اینایی بود که وقتی ازشون میپرسی «اگه تو مسابقهی دو از نفر سوم سبقت بگیری چندم میشی؟» میگن: سوم!
از اینهایی که وقتی میبینن جای چنگال و قاشق روی میز عوض شده، چنگال رو دعوا میکنن که چرا جای قاشق نشستی ولی کاری با قاشق ندارن که چرا جای چنگال نشسته. هاگرید رّدی بودا! واقعاً میکرد اینکارو. صحبت میکرد با قاشق چنگالا. تازه کیک یزدی رو هم با پوست... و الان نشسته بود روی مبل. روی مبلی که کارگردانها باهاش بد بودند. فیلمبردارها باهاش بد بودند. رولینگ... آی مادر... رولینگ هم حتی باهاش بد بود. چرا که هیچجا، تو هیچیک از کتابها، تو هیچیک از فیلمها، پلانها و اینجور چیزها، نشونش نداده بودند. دیده نشدهبود. اما الان وقتشه. وقتشه که من بهتون نشونش بدم. من هاگریدم. و من، کولبهمون یه موبل داریم که حرف میزنه. صوحبت واقعنکی میکونه. و الان که من نشستهم روش و دارم زجه میزنم، میره در رو وا میکونه. و تو راه، با حفظ پفپفی بودن، از موبلبودگیش کاسته میشه. و تبدیل به یک چهره میشه. چهرهای که کارگردانا عاشقش بودن و اون دیالوگ محشر رو سر مرگ آراگوگ فیلان میکونه. من هاگریدم. و من دیگه تو کولبهمون موبل حرفبزن نداریم. هوریس داریم. دلربا... دلربا... جوغد!
هوریس در رو باز کرد و یک جغد پرید تو و نامهی وصلشده به پاش رو گذاشت رو میز و رفت پی سرنوشتش. هوریس بیتوجه به هاگرید که تعجب کرده بود از اینکه مبلش هوریس شده، نامه رو باز کرد. نامه هم نه گذاشت نه برداشت و حرف زد. اون هم به اصفهانی! الله اکبر از این دنیای جادو.
«از اونجایی که ورزشگاهی نقشی جهان در حالی تعمیرِس و ساختش کامل نشدِس، از پذیرفتن هاگرید معذورِس تا یه وقت خراب تر از این نشِد و خرج رو دستشون نذارِد.»
هوریس و هاگرید هم نه گذا... آها. گفتم نامهعه نه گذاشت و نه برداشت؟ غلط گفتم. هوریس و هاگرید نه گذاشت و نه برداشت(یکیشون نه گذاشت و اون یکی نه برداشت) و نامه زدند با این مضمون که ورزشگاهی که سر هاگرید نجوشه، میخوان سر سگ توش بجوشه و خیلی تند بود لحنشون خلاصه. و وصلش کردن به یه جغد تا بره در فدراسیون رو بزنه، نامه رو بندازه رو میز و نهایتاً بره پی سرنوشتش. به امید خدا.

-خدا وکیله، صد تومن میدم زن نیارید تو این تیم. من کاپتان ماپتان اهمیت نداره برام. فقط یکی بیاد که توپ دست ساحره جماعت نده.
جملهای که خوندید رو، اصغر بقال وسط دعوای اعضای ریون بر سر کاپیتانی گفت. و جملهای که میخونید رو جوزفین گفت:
-اگه کاپیتان بشم هیچ زنی رو راه نمیدم... البته جز ویولت.
-ولی تو که خودتم زنی.
ولی جوزفین که خودشم زن بود! پس کریس سعی کرد قائله رو ختم کنه. کریس نفس عمیقی کشید، دست برد تو منوی وزارت و از اونجا یه حکم کاپیتانی صادر کرد و آورد و سر و ته قضیه رو هم آورد و شروع کرد به یار کشی. به لطف خدا.
-خداوکیله...
-من من...
-صد تومن...
-تو تو...
-میدم...
-زن نیارید...
-کشیدم...
-تو این تیم...
-چه کسی را... جوزفین را.
-تو این تیم! به جهنم سگ. صد تومن رو میدم که خودم بیام تو تیم. اصن حالا که اینطوره، زنمم میارم تو تیم. آسباب بازی زنم رو هم میارم تو تیم. خانوم؟ یه باناموسیشو بردار بیار. آ! همون کتاب آشپزی خیلی هم عالیه. یکه! آی کریس؟ این تیم، اولیا مربیانش کجاس؟ میخوام کمک مالی کنم.
ولی کریس نشنید. چون یه گله آدم یقهشو چسبیدهبودن تا وارد تیم بشن... به جز لینی البته. لینی که معتقد به شایستهسالاری و این چیزا بود، یه نخود برداشتهبود و داشت سعی میکرد روپایی زدنش رو به کریس نشون بده ولی کریس بهش رخ نمیداد. یعنی... خب... اصلاً بهش اجازهی رخ دادن دادهنمیشد. تو اون شلوغی که صدا به صدا نمیرسید و خودتون تصورش کنین اصلا، کریس خواست یکی از وزنههایی که خیلی رو مخش بود و اذیتش میکرد رو از دوشش برداره.
-جوزفین...
-چی؟
- تو دیگه چه مرگته؟
-هن؟
-میگم تو دیگه چه مرگته؟
-من؟ نمیشنوم.
-تو که خودت عضو تیمی. چرا یقهمو ول نمیکنی...
-یقهت نیست. دوشته. میخوای از رو دوشت برداری منو.
-

-من اینجام که بهت بگم اگه ویولت تو تیم نباشه، پدرت در اومده.
-

خب... اون شلوغی رو یادتونه؟ که صدا به صدا نمیرسید؟ سر جمع چار نفر بودن... یعنی... خب لینی که داشت روپایی میزد. این هچ. اصغر و زن و کتاب زنشم که پول داده بودن، اینم هچ. میموندن ریموند و اکبر و تام و جوزفین. که اکبر رو نکشیدن زیرا ویولت، و لینی رو هم نکشیدن زیرا سایشتهشالاری.
انصافاً دلتون برای اون داستان جغد و سرنوشت و این چیزا تنگ نشده؟ اگه شده پس خوشحال باشید. چون یه جغد تازه، وارد تالار ریون شد و یه نامه انداخت رو میز و لینی رو خورد و رفت. کجا؟ خودتون این رو خوب میدونید! چیزی که شما نمیدونید، اینه که توی نامه چی نوشتهشدهبود که بنده اینجام که همینا رو به شما بگم دیگه. عه!
توی نامه نوشته بود که لطفاً پاشید بیاید فدراسیون، جهت انتخاب ورزشگاه جایگزین.

-خب دوستان. تیم تیم پیشنهاد داده که بازی توی ورزشگاه آمازون برگزار بشه. ولی این امر فقط در صورت موافقت شما امکانپذیره... خواستم نظر شما رو...
-آقای فدارسیپوس! الله وکیله صد تومن میدم ورزشگاه رو جایگزین نکن. بذا همین نقش جاهان بمونه.
-چرا؟
-جواب این سوالو، نمیدونم چراشو. فقط میخوام منفی دو بزنم به پولم. مگه دنیا چن روزه؟ بذا یکم شادی کنیم.
همینطور که اصغر داشت حرافی میکرد، زنش خیلی متین و خجالتی در گوشش گفت:
-
آم... گفت:
-
شرمنده! من نشنیدم چی گفت. ولی خب واکنش اصغر بدینسان بود که این زیر میبینید:
-آقای فدراسیپوس؟
-فدراسیون هستم جناب بغال!
-بله... این کتاب رو میبینید بغل زن منه و داره تو بغل زن من تاب میخوره؟ این کتاب آَشپزی زن منه که با زن من حرف میزنه... زن من میگه کتابش نیازمند نمک به مقدار لازمه. که در آمازون با تخفیف ویژه به فروش میرسه. صد تومن میدم... الله وکیله صد تومن میدم، بازی رو بنداز آمازون. فدراسیپوس.
اینجای رول اشاره به رانتخواری و فساد و این جور چیزا داشت. امیدوارم آگاهیساز بوده باشه.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط روبيوس هاگريد در 1398/5/6 23:42:50

«میشه قسمت کرد، جای اینکه جنگید، میشه عشقو فهمید، باهاش خندید
میشه سیاه نبود، سفید نکرد. میشه دنیا رو باهمدیگه ببینیم رنگی
منو حس میکنی؟ نه؟ نه! تو سینهت دیگه شده سنگی.
و سنگین. و سنگینتر بیا روی سطح برای روز بهتر...»
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1398/02/25
تولد نقش: 1398/03/01
آخرین ورود: شنبه 12 اردیبهشت 1405 15:32
از: دستم حرص نخور!
پستها:
459
شغل
مسئول و داور دوئل

تیم vs بچههای محلهی ریونکلاو
پست دوم
پست دوم
به واقع اعضای تیم بچهمحلّای ریونکلاو، میخواستن بازیکنهای خفن ماگل رو جای خودشون جا بزنن و بیارن تو زمین بازی. چرا که با دستان پُر عشقِ رهبرِ عشق به هم گره خورده بودن. بگذریم از این که اون چند روز رو چطور گذروندن، بگذریم.
بهتره دوربین رو بچرخونیم سمت اقامتگاهِ ماندانگاس فلچر که داشت کاغذ وظایفش رو بررسی میکرد و همزمان با اون، سریالِ «جادوفلیکس» رو هم که از شبکهی جاودگر تی وی برای هزارمین بار پخش میشد رو هم به تماشا نشسته بود.
- اوم.. صب کن ببینم..
- ناااااح!
- اسپانیا..

- ناچسب! ناچسب! ناچسبا بهمون حمله کردن!

- باشگاه فوتبال..

- این ناچسبها به چه جرأتی خودشونو محق دونستن که از مرز مقدس ما عبور کنن؟

- که اینطور..

- ویرسینوس!

- خیله خب.

- ببندین دهنتونو تا دهنتونو ندادیم تبدیل به چسب کنن و باهاش بقیه اعضاتونو به هم چسب بزنن و از باقیموندهتون چسب درست کنن تا به هم چسبتون بزنن و دوباره از باقیموندهتون چسب بسازن و به هم چسبتون بزنن تا اینکه حتی سلولهاتون هم به چسب تبدیل بشه و تا جایی پیش بره که چسباتون هم به چسب تبدیل شه و تبدیل به چسبی بشین که تموم دنیا رو به هم چسب میزنه و دنیا هم به چسب تبدیل بشه و خود سوپریم لیدر، دراکولای کبیر، مجبور شه دوباره بیگ بنگ رو از اول بنگ بنگ کنه.

پــاق!
اسپانیا - باشگاه فوتبال بارسلونا
به واقع، ورود ژانگولری وسط تمرین فوتبال هم مزایای خودشو داشت.
مثل ورود ژانگولری توپ چِلتیکهی بازیکنا وسط صورتِ چِلتیکهی کسی اومده وسط بازیشون.
و بگذریم از فحشهایی که دانگ به شوتکنندهی توپ داد.
چون شوتکنندهی توپ رو ورداشت برد.
اقامتگاه ماندانگاس
ماندانگاس که فعلاً تونسته بود دو تا از بازیکنای توی لیست رو جور کنه، همونجا رو کاناپهش دراز کشید تا یه چرتی بزنه.
و اون دور و بر هم مارکز بود که سعی میکرد سوار جاروی معلق در هوا بشه و همزمان با این قضیه، درگیر این یکی قضیه بود که چه شکلی رو جارو بشینه. چون اصولاً عادت به سطح کوچیک جارو نداشت، موتورسوار بود خب. البته این کار یه کم سختتر بود واسه بازیکن فوتبالمون که تو تمام عمرش رو زمین زندگی کرده و رو زمین مونده و رو زمین خورده زمین، و رو زمین پا شده از زمین، و دوخته به هم زمان و زمین، و اصن ببین! کل زندگیش خلاصه شده تو همین! لوئیس آلبرتوئه دیگه این!
مارک مارکز، یه یحتمل باباش مارکباز بوده این اسمو روش گذاشتن، در تخیلات شیرین کودکانهش همیشه فکر میکرد جاروی پرنده یهچی تو مایههای همون موتور پرندهس که همیشه میخواستن اختراعش کنن، ولی خب جاش وسیلههای دیگه اومد واسه پرواز و مخترعین شرافتمند هم که نمیخواستن شرافتشون لکهدار بشه، [ چی دارم میگم ؟!
] دور اختراع موتور پرنده رو خط کشیدن و ازش دست شستن و سعی کردن دستاشونو واسه اهداف مهمتر و بزرگتری کثیف کنن. و در نهایتاً سوارز که از پس جارو سواری بر نمیومد، جاروشو پرت کرد اون ور و یه گوشه نشست و اینطوری به مارکز که حالا دیگه راه افتاده بود خیره شد.
یکی دو ساعت بعد
ماندانگاس در حالی که داشت دیدگانش رو مالش میداد، رفت واسه خودش و بازیکنا چایی بریزه و فنرهای از جا در اومدهی کاناپه رو دوباره سرجاشون فرو کنه.
بعد هم نگاهی به مورد بعدی لیستش انداخت.
نقل قول:
استیو آستین. یکی از کُشتیگیران آمریکایی و یکی از اسطورههای کُشتی حرفهای.
پُست: مدافع
ماندانگاس این رو در حالی خوند که داشت چاییشو با چاقو جیبیش هم میزد تا قندی داخلش بود زودتر حل بشه و همزمان با اون، نگاهش بازم به اون تلوزیون کوفتیش بود که یه خبرنگار توش داشت با شور و حرارت از ناپدید شدن ناگهانی بدون سر و صدای کریستیانو رونالدو، بهترین بازیکن فوتبال صحبت میکرد.
ماندانگاس که کلاً علاقهای به اینجور خزعبلات نداشت و میخواست پاشه بره به کاراش برسه، تلوزیون رو خاموش کرد تا پاشه بره به کاراش برسه.
خب، ماندانگاس دزد بدبختی بود.
آزادی موقتش در گرو همین کارایی بود که ازش خواسته بودن انجام بده؛ بعد از اون دوباره میفرستادنش آزکابان. گیریم شایدم تو مجازاتش تخفیف قائل میشدن. گیریم آزادشم میکردن.
ولی خب چی میتونست مانع این بشه که بره یه دست گیمنت بازی کنه؟
و اون موقع بود که دستکج راه افتاد تو خیابونای لندن به دنبال اولین گیمنتی که دید.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جوزفین مونتگومری در 1398/5/6 20:18:19
ویرایش شده توسط جوزفین مونتگومری در 1398/5/6 20:19:17
ویرایش شده توسط جوزفین مونتگومری در 1398/5/6 20:19:17
بسوز! شعلهور شو، با اشتیاق. چنان بسوز که گرمای وجودت رو بشه حس کرد...


جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1398/01/14
تولد نقش: 1398/01/15
آخرین ورود: دوشنبه 25 اسفند 1404 23:06
از: میان قصه ها
پستها:
331

تیم vs بچه های محله ریونکلاو
پست اول
کمی بعد از بازی هفته قبل، ورزشگاه بارگاه ملکوتی
- خیلی بد شد بچه ها، ما خوب بودیم ولی داوری نه! هر ضربه ای که خوردیم از داوری بود!
- تام! ما باختیم، بدم باختیم! فقط بذار یه گوشه بشینیم و به کار های بدی که تو بازی کردیم فکر کنیم!
- بشینید، بفرمایید! تعارف نکنید! خوب فکر کنید!

تیم ضربه فنی شده ی برو بچه های ریون از جارو هاشون پایین اومدن، هر کدوم یه گوشه از چمن ورزشگاه نشستن و از بازی بدشون خجالت کشیدن! اونم درست زمانی که تف تشتی ها یه تشت قرمز رو دنبال سرشون میچرخوندن و دور تا دور ورزشگاه دور افتخار میزدن.
سکوی گزارشگری ورزشگاه، میکروفون یوآن
- چه مسااابقه ی مزخرفی بود! حالا دیگه کم کم میتونید برین سر خونه زندگیتون، نه! نه! بذار ببینم! اوه اوه! سرکادوگان رو نگاه کنین! داره از اون بالا شاباش میریزه..!
ملتی که داشت از ورزشگاه بیرون میرفت حالا با شنیدن صدای جرینگ جرینگ گالیون هایی که از آسمون میبارید و جَوی که یوآن میداد؛ به طرف چمن ورزشگاه حمله ور شده بود، سر راه این جماعت ساندیس خور همین جور صندلی بود که له میشد، همینجور یوآن بود که صاف میشد و یکم جلوتر همین جور بچه محله های ریون بود که آب گرفتهتر میشد! بچه های ناز و گوگول موگولی داشتند به کارهای بدشون فکر میکردن و از خودشون خجالت میکشیدن!
نیمساعت بعد درمانگاه فوق تخصصی له شدگی هاگوارتز
- برو برو... برو خودتو مسخره کن!
روبیوس هاگریدی که هنوز نفس نفس میزد، دکتر رو از زمین بلند کرد و کوبوند وسط دیوار (جوری که الان داریم از اتاق کناری داستان رو ادامه میدیم!
)- دکتر گفتم که اینا رو من خودم از رو زمین جمع کردم تو باید درستشون کنی!
هاگرید که دیگه دکتر رو ول کرده بود، تشت قرمز رو جلو کشید و با عجله از درمونگاه رفت.
.
.
.
- مرتیکه ی روانی! پرستارها این تشت گوشت چرخ کرده رو بریزین بیرون!
- به نام عشق دست نگه دارید!
هاگرید رفته بود و بزرگترش رو آورده بود! همونجوری که ریز گریه میکرد به ریش دامبلدور آویزون شد.
- پروف من خودم اینا رو از زمین مسابقه جمع کردم! هق هق... نگا... چشاشون داره بهمون نگاه میکنه!
- آروم باش هاگرید، بذار نگاهی بکنیم ببینیم چی میشه.
پروفسور به بدنه تشت نگاهی کرد و مثل هندونه ای که میزننش تا صدا بده، گوشه تشت و مورد عنایت قرار داد!
- خوبه! خوبه! پرستاراااااا
، اتاق عمل!دامبلدور با ابهت تمام هاگرید رو از ریشش جدا کرد، یک جفت دستکش جراحی به دست کرد و یک عینک ته گلدونی به چشم؛ بعد با گرفتن دکتر معترض از پَس کله و تیم جراحی راهی اتاق عمل شد.
فردای عمل
- دیدی دکتر؟ دیدی اگه با چشم عشق ببینی از گوشت چرخ کرده هم میشه آدم درست کرد؟
- پروف! ما هفت نفر ورودی داشتیم یه خروجی دادیم!
- نه بابا جان، درسته! من نگاه کردم، همه هستن فقط چون وقت کم بود همه رو ریختم روی هم که زودتر بریم به کار و زندگیمون برسیم! بیا نگاه کن. این دست های جوزفین، این پاهای تام، این شاسی کریس، اینم چِش و چار اصغر و زنش، اینم از شاخای ریموند، همه هستن.

ساعاتی بعد، رختکن کوییدیچ؛ ده دقیقه قبل از شروع مسابقه
- تام! الان چی میشه؟
- نمیدونم جو، نمیدونم! احتمالا کاری از ما بر نمیاد!
پاهای تام با تحمل وزن هفت نفری که بهش وصل بود هنوز هم اینقدری زیر بار مسئولیت کاپیتانی تیم بود که با استرس طول رختکن رو ویبره میرفت.
- ما الان هفت روحیم در یک بدن، ولی روح نمیتونه کوییدیچ بازی کنه؛ یعنی ما شیش نفر برای مسابقه کم داریم، این یعنی...
- یعنی باختیم!
تام هر چه قدر سعی کرد بود تا جلوی ریموند رو بگیره موفق نشده بود و حالا همه شنیده بودن.
- تام یعنی...
- نه! ما این مسابقه رو نمی بازیم ما یه راه حل پیدا میکنیم!
- ما هیچ کاری نمیتونیم بکنیم ما میبااازیم!
- یکی ری رو خفه کنه!
مشت های جو به سمت سرش روانه شد و همزمان فریاد ریموند، البته درد حاصل از این ضربه رو همه حس کردن و به ترتیب بعد از ریموند فریاد زدند!
- شاید... شاید ریموند راست میگه، ما این مسابقه رو هم میبازیم!

- نه تام! من هیچ وقت تسلیم نمیشم و چون ما همه با همیم این یعنی هیچ وقت تسلیم نمیشیم!
جوزفین با وزارتخونه تماس بگیر و گوشی رو بگیر جلوی دهن من.دست جوزفین سریع به دستور کریس عمل کرد...
- وازرتخونه دولت سازندگی و....
- گابریل! منم کریس. گوش کن ببین چی میگم و خیلی سریع هر کاری بهت میگم و انجام بده.
- بله جناب وزیر!
- همین الان کشوی میز من رو باز میکنی.
-خب!
- یه ساعت قدیمی اونجاست، برش میداری میری ازکابان، میدیش به ماندانگاس فلچر و ....
آزکابان
- خب پس ماندانگاس فهمیدی چی شد؟ دو دقیقه بیشتر تا شروع بازی نمونده! دست به کار شو!
ماندانگاس که انگار آزادی رو بهش بر گردوندن احترام بزرگی به گابریل گذاشت و عقربه تنظیم ساعت و رو چرخوند.
زمان متوقف شد و حالا عقربه ساعت داشت برعکس میچرخید، زمان برگردان درست کار میکرد! حالا امید همه تیم به دانگ بود.
دانگ که حالا توی زمان درستی بود به لیستی که گابریل بهش داده بود نگاهی انداخت.
نقل قول:
شماره ی یک، مارک مارکز، جوانترین قهرمان موتو جی پی.
پُست: جوینده.
پیست تمرین مارکز، اسپانیا
وییییژ...
ماندانگاس با آپاراتی تمیز، درست وسط پیست پایین اومده بود!
مارکز هم که تازه از دور بیرون می اومد قبل از این که بخواد ردش کنه، مثل توپ بولینگ ماندانگاس رو زیر گرفت و خودش هم به هوا پرت شد!
دانگ که آزادی موقتش بستگی به ماموریتش داشت، لنگ لنگ زنان و فحش درجه سه به لب (!) پشت مارکز میدوید و بالاخره با فرود مارکز روی چمن های گوشه پیست خودش رو روی مارکز پرت کرد.
چررررق!
گروه امداد که تازه بالای سر موتور مارکز رسیده بود بهت زده به اطرف نگاه میکرد، هیچ خبری از مارک نبود!
مخفی گاه موقت ماندانگاس
- به خبری که هم اکنون به دست ما رسیده توجه کنید: طی عجیب ترین عملیات تروریستی اسپانیا، مارک مارکز قهرمان کلاس موتو جیپی کمپانی هوندا توسط مردی که برای لحظاتی در پیست ظاهر شده بود ربوده شد! هنوز هیچ خبری از...
مارکز دوشاخه تلویزیون و از برق کشید و با دقت توی کتاب "در جست و جوی اسنیچ" فرو رفت.
- بیا مارک بعدش باس اینا رو بخونی، من میرم بخوابم خودت هر شیش ساعت یک بار از اون معجونی که گذاشتم رو میز میخوری، فهمیدی؟
-
مارکز که تحت تأثیر معجون فرمان بود، مثل یه بچه ی خوب کتاب "قواعد کوییدیچ" و "جاروی محبوب من " رو از دانگ گرفت و به سرعت هر چه تمام به خوندن ادامه داد...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
جغددانی
خروج