هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: حمام اسلیترین
پیام زده شده در: ۱۶:۴۵ دوشنبه ۲ تیر ۱۳۹۹

ماتیلدا گرینفورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۴۷ دوشنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۰:۱۷:۴۴ سه شنبه ۲۸ فروردین ۱۴۰۳
گروه:
مـاگـل
پیام: 45
آفلاین
_ دوست ماقبل تاریخی من احیانا یه پیر مرد با ریش بلند سفید که هاله ای از عشق و اعتماد دورش رو گرفته این اطراف ندیدی؟

ماتیلدا تمام جرعتش را جمع کرده بود تا جلوی موجود شیش متری رو به رویش نلرزد. اما روشش برای مقابله با این ترس کمی عجیب بود به طوریکه حتی خود تیرکس هم با تعجب به او خیره شده بود.

_بلا! احتمالا ممکنه بدونی چرا ماتیلدا با چشم بسته، رو به درخت با خودش حرف زدن میشه؟!
_نه. اگه فهمیدی به منم بگو.
_حالا اونو بیخیال فعلا. خب تیرکس! همونی که دوستمون گفت رو احیانا ندیدی؟

تیرکس سری به نشانه تایید تکان داد و این یعنی یه قدم به هدفشان نزدیکتر شده بودند.

_خیله خب هک. حالا ازش بپرس میتونه جاشو بهمون نشون بده؟
_جاش رو بلدی؟ میتونی مارو ببری اونجا؟

و سپس تیرانوسوروس رویش را برگراند و به راه افتاد.

_وا چش شد یدفعه؟
_گستاخ چطور جرعت میکنه این گونه به ما بی محلی کنه؟
_ارباب اعصاب خودتونو به خاطر همچین موجود مفلوک منقرض شده ای خورد نکنید. بسپاریدش به خودم. کروشی...
_یه لحظه صبر کن بلا.
_چیه هکتور؟ یعنی اگه همینطور بی دلیل جلوم رو گرفته باشی به جای اون رو خودت کروشیو میزنم.
_چیزه... خب... نه آخه من فکر کنم منظوری نداشت اون زبون بسته. گمونم ازمون خواست دنبالش بریم که راهو نشونمون بده.
_به نفعته که حق با تو باشه.

یک ساعت بعد

_هوف...هوف...پس کی میرسیم؟
_نمیدونم ولی گمونم بعد از اینهمه راه رفتن دیگه باید نزدیک شده باشیم.
_عزیزای مامان خسته شدین؟ شیر هویچ هندونه بدم حالتون جا بیاد؟

این حرف مروپ کافی بود تا تمام اسلیترینی ها نه تنها نیروی از دست رفتشون برگرده، بلکه با انرژی ای دوبرابر به راه خود ادامه دادند.
_نه بانو خیلی ممنون ناگهان حالمون خوب شد. آب میوه تون رو نگه دارید واسه برگشتن شاید لازم شد.
_آه...باشه پس تو راه برگشت حتما بخوریدا! وگرنه خراب میشه.
_چشم.

اما اسلیترینی مذکور با تمام وجود آرزو میکرد که آن نوشیدنی مرگبار تا موقع برگشتن دوام نیاورد یا اینکه لا اقل به گونه ای مفقود شود.

_بلاخره رسیدیم. دیدمش. دیدمش.
_چیو؟ خشکی؟...نه چیز یعنی دامبلدور رو دیدی؟
_نه یه غار اونجاس و یه پیر مرد که با یه نیزه دور آتیش حرکات موزون میزنه!...یعنی اون دامبلدوره؟



He deals the cards as a meditation
And those he plays never suspect
He doesn't play for the money he wins
He don't play for respect

He deals the cards to find the answer


پاسخ به: حمام اسلیترین
پیام زده شده در: ۴:۰۳ دوشنبه ۲ دی ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

مروپ گانت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱:۱۵:۱۷
از گیل مامان!
گروه:
مرگخوار
جـادوگـر
شـاغـل
جادوآموخته هاگوارتز
اسلیترین
گردانندگان سایت
پیام: 561
آنلاین
-سرورم، شما هم تشریف آوردین؟ قدم رنجه فرمودین. از قبل می فرمودین تشریف میارین که کتزلکوآتلوس براتون قربانی کنیم.
-الان فحش دادین؟
-نه ارباب، این حرفا چیه! ببینین اونی که داره توی آسمون آبی پرواز میکنه کتزلکوآتلوسه.

لرد نگاهی به آسمان انداخت.
-خوب است...ما و نوادگان جدمان را سیر می نماید.

بلاتریکس به پشت سر لرد نگاهی انداخت. تمام اسلیترینی ها همراه لرد به عصر ژوراسیک آمده بودند.

-حال سوال اینجاست، شما برای چه اینجا هستید؟!

بلاتریکس نفسی گرفت و از صفر شروع به توضیح دادن داستان کرد.
-ارباب همونطور که می دونین باسیلیسک کشته شد. شما عرض کردین که ما باید یه باسیلیسک جدید براتون بیاریم وگرنه باسیلیسکمون می کنید! برای بدست آوردن باسیلیسک باید یه وزغ روی تخم باسیلیسک بشینه. وزغ مذکور روی تخم نشست اما داره از موقعیت سوء استفاده می کنه و از ما خواسته یه حشره براش ببریم که بخوره. ما هم رفتیم دنبال لینی...
-نکنه لینی جدیدا کتزلکوآتلوس شده؟!
-نه ارباب‌...لینی همون حشره کوچک و حقیر همیشگیه ولی تابلو تالارشون مارو راه نداد. از ما پرسید دامبلدور چند سالشه. ما هم نمی دونستیم. اومدیم کتابخونه که تحقیق کنیم چون خط میخی بلد نبودیم با زمان برگردان سر از عصر ژوراسیک در آوردیم تا خودمون تحقیق میدانی کنیم. با این فرمون که داریم پیش میریم احتمالا تا دو تا پست بعدی سر از کره ماه هم در میاریم. ولی شما نگران نباشید ما بلاخره میفهمیم دامبلدور چند سالشه!

بلا که تمام مدت نفسش را حبس کرده بود بلاخره نفس راحتی کشید.

-خب الان تحقیقات از کجا شروع شدن میشه؟ نکنه باید از این دایناسور ها پرسیدن بشیم که تا حالا یه پیرمرد با مو و ریش بلند سفید دیدن یا نه؟!
-دقیقا راب. خوبه که تو مثل اون داداشت انقدر کند ذهن نشدی. همیشه فکر میکردم کل خاندان همسر عزیزم مخشون تعطیله ولی ظاهرا تو توشون استثنا شدی! می تونیم از اون تیرانوسوروس شروع کنیم. شنیدم رفقاش بهش میگن تی رکس.

اسلیترینی ها به سمت تی رکس به راه افتادند تا درمورد دامبلدور از او بپرسند.


تصویر کوچک شده تصویر کوچک شده

Don't ask me why I still can't leave
This is where I feel at home
This is where my heart always belonged


پاسخ به: حمام اسلیترین
پیام زده شده در: ۱:۰۵ دوشنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۸

الکسیا والکین بلک


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۲۸ جمعه ۲۴ آبان ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۷:۳۲ شنبه ۱۹ بهمن ۱۳۹۸
از راه دور اومدم...چه پر امید‌ اومدم...
گروه:
مـاگـل
پیام: 26
آفلاین
در اولین صفحه ی کتاب عصر ژوراسیک با چنین نوشته ای مواجه میشوند.کراب صفحه اول را ندید میگیرد و کتاب را ورق میزند.

- ای بابا مثل اینکه‌ این کتاب از اولین کتاب های تاریخ بشریته.همش میخیه!

- آه....خیلی خب بچه ها دنبال یه کتاب‌ قدیمیتر بگردید!

اسلیترینی ها به‌جستجو ادامه‌ میدهند اما به غیر از کتب مربوط به بیگ بنگ و چگونگی تشکیل نجومی زمین داستان یا ماجرایی پیدا‌ نمیکنند که دامبلدور در آن حضور داشته باشد.زیرا اگر هم دامبلدور در آن زمان زنده میبود،شهاب سنگ بزرگی که به زمین برخورد‌ کرد و باعث کشتار دست جمعی دایناسور ها شد قطعا مدارک موجود درباره دامبلدور را هم از بین برد یا دست کم،زیر آوار انجماد عصر یخبندان پوشیده و از بین رفته بود...بنابراین آنها چاره ای جز تحقیقات میدانی نداشتند!

- تحقیقات میدانی؟شوخیت گرفته رابستن؟

- یعنی میگی ما جلوی ریونکلاوی ها کم بیاریم؟عمرا!من واسه رو کم کنی هم که شده تا خود عصر ژوراسیک میرم!

بلاتریکس موهای مشکی اش را از جلوی صورتش کنار زد و گفت:
ولی برای اینکار به یه‌زمان برگردان نیاز داریم.البته من میتونم با یه شکنجه ی کوچولو اونو از هرماینی گرنجر...

الکسیا حرف بلاتریکس را قطع کرد:
اتفاقا این اواخر فکر میکنم فوبی یه چیزی از جیب هرماینی دزدیده...عه ینی ازش قرض گرفته بود. بذارید ببینم...

آنگاه فوبی را از زمین برداشت و دو تا به پشت نداشته اش زد و فوبی جسم طلایی رنگی را بالا آورد.

بلاتریکس با انزجار زمان برگردان لزج را از روی زمین برداشت و گفت:
خب...آماده اید بچه ها؟

- بله ناخدااااا - اره بچرخونش

بلاتریکس افسون "تسریع کننده" را روی زمان برگردان اجرا کرد تا حدودا ۴۰ میلیارد بار بچرخد.
اما در آخرین لحظه که زمان در حال حرکت بود هیچکس متوجه این نشد که لرد هم همراه با آنها به عصر ژوراسیک برمیگردد ...


But still the sunken stars appear
In dark and windless Mirrormere;
There lies his crown in water deep,
Till "the king"wakes again from sleep


پاسخ به: حمام اسلیترین
پیام زده شده در: ۰:۳۲ جمعه ۱۲ مهر ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

مروپ گانت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱:۱۵:۱۷
از گیل مامان!
گروه:
مرگخوار
جـادوگـر
شـاغـل
جادوآموخته هاگوارتز
اسلیترین
گردانندگان سایت
پیام: 561
آنلاین
_داداش آخه این چه سوال المپیادیه میپرسی خب! الان ما از کجا جوابشو پیدا کنیم؟!
_به روش یک ریونکلاوی نخبه به کتابخونه مراجعه کنین.

کتابخانه با گروه خونی اسلیترینی ها سازگار نبود، اما آنها مجبور بودند که جواب سوال اول تابلو را پیدا کنند تا به سوالات بعدی تابلو برسند و بعد قرنی اگر مرلین قبول کند وارد تالار ریونکلاو شوند و لینی را بیابند...

این روزها حشرات هم کلاس کاری خود را داشتند و دیدار با آنها به همین سادگی ها هم نبود!

بیست و چهار ساعت بعد_کتابخانه

_چرا همه جا هست آخه؟ یکی نیست بهش بگه تو رو چه به هیتلر!

کراب که خیلی مراقب بود زار زار اشک نریزد تا ریملش هم خراب نشود با صدایی بغض آلود جمله اش را در حالی که ناامیدانه به پوستر کتابی خیره شده بود به زبان آورد.

پوستر متحرک دامبلدور را نشان می داد که در حال بر انداز کردن سبیل مسواکی هیتلر بود. در زیر پوستر نوشته بود:
نقل قول:
آلبوس دامبلدور که از ابعاد سبیل هیتلر ناراضی است او را به داشتن ریش نصیحت می کند اما هیتلر عصبانی شده و یک دفعه ای به شوروی حمله می کند!

_بگو با سبیل ملت چیکار داری خب پیرمرد پر حاشیه؟!

هکتور صفحه اول کتاب"حقایق مصر باستان" باز می کند.
_تو این دیگه نمیتونه باشه.

نقل قول:
"توت عنخ پرسیوال ولفریک برایان دامبلامون" از فراعنه مشهور مصر باستان بود که...

_پناه بر ردای ارباب!
_توی کتاب بعدی امکان نداره باشه و دیگه مشخص میشه از چه دوره ای زندگی منفورشو شروع کرده.

بلاتریکس پس از بیان جمله اش کتاب "حقایق زندگی مشترک آدم و حوا" را گشود.
نقل قول:
آدم و حوا که اصلا سیب دوست نداشتند با شنیدن جمله دامبلدور که می گفت: (به سیب اعتماد کامل دارد.) خام شدند و سیب را گاز زدند!

_چه خبره؟!

کراب کتاب"عصر ژوراسیک" را می گشاید.


تصویر کوچک شده تصویر کوچک شده

Don't ask me why I still can't leave
This is where I feel at home
This is where my heart always belonged


پاسخ به: حمام اسلیترین
پیام زده شده در: ۱۱:۳۶ یکشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۸

وینسنت کراب


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۵۰ سه شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۱۲:۵۴ سه شنبه ۹ مهر ۱۳۹۸
از هر جا ارباب دستور بدن!
گروه:
مـاگـل
پیام: 595
آفلاین
-خب...هوش اسلیترینی ها رو دست کم گرفتی. منتظریم!

-
-
-

هکتور و بلاتریکس و کراب قیافه های منتظر به خودشان گرفتند. برای به هم نخوردن قیافه ها هم ده دقیقه به همان صورت باقی ماندند.
بعد از ده دقیقه، کراب خسته شد.
-خوابم گرفت!

تابلو قهقهه ای زد.
-خب...تماشای صورتاتون بامزه بود. میرسیم به سوال. اگه جواب این سوال رو بدین...

-در باز میشه...در باز میشه!

-نه...من خیلی خوشحال میشم!

چاره ای نداشتند. سه نفری کل هوش و حواسشان را جمع کردند و منتظر سوال ماندند. البته هوش و حواس هکتور بشدت کم بود و میزان هوش و حواس دو نفر دیگر را هم منفی میکرد، ولی اهمیتی نداشت.

-خب...سوال اولم اینه که...دامبلدور چند سالشه؟


ارباب فقط یکی...همین یکی!تصویر کوچک شده


پاسخ به: حمام اسلیترین
پیام زده شده در: ۲۲:۰۱ جمعه ۱۱ مرداد ۱۳۹۸

اسلیترین، مرگخواران

مروپ گانت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۲۸ شنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
امروز ۱:۱۵:۱۷
از گیل مامان!
گروه:
مرگخوار
جـادوگـر
شـاغـل
جادوآموخته هاگوارتز
اسلیترین
گردانندگان سایت
پیام: 561
آنلاین
خلاصه:

اسلیترینی ها باسیلیسک رو کشتن...لرد سیاه بهشون می گه که باید یه باسیلیسک دیگه براش بیارن.
برای بدست آوردن باسیلیسک باید یه وزغ روی تخم باسیلیسک بشینه. وزغ روی تخم نشسته اما حالا که دیده اسلیترینی ها بهش نیاز دارند، اونا رو به خدمت گرفته! به عنوان اولین درخواست، حشره برای خوردن خواسته. کراب و بلا و هکتور رفتند تا لینی رو از تالار ریون بیارن که وزغ بخوردش.

* * *


روونا برگشت و خیلی ریلکس بر روی صندلی اش در تابلو نشست و نگاهش را به افق دوخت.

_برای بار اول می پرسم... لینی کجاست؟
_رفته گل بچینه!
_برای بار دوم میپرسم...لینی کجاست؟
_رفته گلاب بیاره!
_ما رو مسخره کردی؟

بلاتریکس چوبدستی اش، هکتور پاتیل معجونش و کراب ریملش را به سمت تابلو گرفت. تابلو که ترسیده بود به لکنت افتاد.
_ب...ب...باشه...ب...بهتون میگم...و...و...ولی...چطور...ب...بگم!؟

کراب بخاطر لکنت های تابلو نگران شده بود.
_مگه چی شده؟ نکنه یه وزغ دیگه لینی رو خورده...اممم... یعنی نکنه اتفاقی برای لینی افتاده؟!

کراب به هیچ عنوان نگران لینی نبود بلکه نگران تخم باسیلیسکی بود که اگر باسیلیسک نمیشد، لرد سیاه کشتار جمعی در تالار اسلیترین به راه می انداخت. قطعا او پس از مرگش نمیتوانست رژ لب بنفشه مارک دارش را بخرد.

_نه... زنده هست ... فقط ...
_د بگو دیگه تابلو بی مصرف!
_باشه... خودتون خواستید ...گلاب به روتون رفته توالت.
_

اما به قیافه تابلو میخورد که هنوز هم سعی دارد رد گم کند، شاید هکتور و بلاتریکس و کراب باید خودشان وارد تالار ریونکلاو می شدند و دنبال لینی می گشتند.
ورود به تالار ریونکلاو به سادگی نبود و همه افراد برای ورود باید جواب سوالی که تابلو مطرح میکرد را می دادند.


تصویر کوچک شده تصویر کوچک شده

Don't ask me why I still can't leave
This is where I feel at home
This is where my heart always belonged


پاسخ به: حمام اسلیترین
پیام زده شده در: ۲۳:۲۴ چهارشنبه ۱ اسفند ۱۳۹۷

مرگخواران

بلاتریکس لسترنج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۱:۰۵ سه شنبه ۱۸ مهر ۱۳۹۶
آخرین ورود:
۲۰:۳۴:۱۸ چهارشنبه ۵ اردیبهشت ۱۴۰۳
از زير سايه لرد سياه
گروه:
جـادوگـر
مرگخوار
جادوآموخته هاگوارتز
پیام: 827
آفلاین
-سلام عرض می‌کنم ای رونده!

رونده مذکور که دختری سال اولی و ریز نقش بود، نگاهی به کراب انداخت و ناگهان چیزی را در اعماق وجودش احساس کرد.
آن چیز در اعماق وجودش می‌گفت که اگر از ابعاد کراب، ناز و عشوه پنهان در صدایش و گوشواره‌هایش فاکتور بگیریم، جادوگر جذابی است.
ناگهان همه چیز تغییر کرد.
دخترک خود را در لباس عروس سفید رنگش می‌دید که دور یک درخت می‌چرخید و کراب نیز دنبالش می‌کرد و آهنگ فیلم شعله، یا همچین چیزهایی را برایش می‌خواند. او نیز با ناز ‌و عشوه فرار می‌کرد ‌و کراب نیز می‌خندید.

-سفید نمیشه. صورتی!

دخترک با این صدا از رویا بیرون آمد و با مرد رویاهایش کراب، رو در رو شد. اما اینبار کراب چرخیده بود و صورتش به صورت تمام رخ در معرض دید بود.
دخترک حالا جذابیت های بیشتری از کراب را می‌دید، مثلا رژ لب صورتی‌اش را!
به ناگهان کاخ رویاهای دخترک تبدیل به یک زیرپله بیست متری شد، جیغ زد و فرار کرد.

قبل از آنکه مرگخواران دلیل موجهی برای فرار او بیابند، روونا ریونکلاو به تابلو برگشته بود.


I was and am the Dark Lord's most loyal servant
I learned the Dark Arts from him


پاسخ به: حمام اسلیترین
پیام زده شده در: ۲:۰۳ شنبه ۱۰ آذر ۱۳۹۷

اسلیترین، مرگخواران

لرد ولدمورت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۳۹ سه شنبه ۸ آبان ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۱:۱۳:۲۵ پنجشنبه ۳۰ فروردین ۱۴۰۳
از ما گفتن...
گروه:
جـادوگـر
اسلیترین
شـاغـل
مرگخوار
جادوآموخته هاگوارتز
پیام: 6961
آفلاین
-نمی تونن...دستشون بنده...سرشون گرمه...دلشون پره...پاشون گیره...ذهنشون مغتششه...

اسلیترینی ها حوصله سرو کله زدن با یک تابلو را نداشتند. برای همین مجبور شدند خیلی سریع از ابزار تهدید استفاده کنند.

کراب، قلموی آغشته به رنگ سبزش را در آورد و جلوی چشمان تابلو گرفت.
-می ری، به، خانوم، وانر، اطلاع، می دی، که، بیان...روشنه؟

تابلو وحشت زده شد. کسی حق نداشت با او به این شکل رفتار کند. در قراردادی که با دامبلدور بسته بود بندی مبنی بر مورد احترام بودن تابلو های دم در وجود داشت...
تابلو قصد داشت تمام این ها را برای کراب توضیح بدهد.
ولی کراب کمی...خشمگین و علاقمند به نقاشی به نظر می رسید!

-شاید همین اطراف باشه...صبر کنین ببینم چیکار می تونم براتون بکنم...

روونای داخل تابلو، قابش را ترک کرد.

اسلیترینی ها پشت در به انتظار ایستادند و به رونده ها و آمدنده ها سلام کردند.




پاسخ به: حمام اسلیترین
پیام زده شده در: ۱۴:۵۶ چهارشنبه ۲۳ آبان ۱۳۹۷

بانز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۵۴ شنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۱۷:۳۸ دوشنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۸
از زیر سایه ارباب
گروه:
مـاگـل
پیام: 539
آفلاین
-البته اینجا که نیست...تو تالار ریون هست! ولی به هر حال مرگخواره. میشه گولش زد. میریم بهش میگیم ارباب کارت داره!

صدایی که از گوشه ای از تالار بلند شده، نشون میده که بانز باز داره با صدای بلند فکر میکنه.

-الان دو سه نفر باید برن و بدون این که جلب توجه کنن، لینی رو بیارن اینجا که وزغه میلش کنه.

بلاتریکس فورا داوطلب میشه.
و هکتور...
و کراب...

دوباره صدای بانز به گوش میرسه:
-یعنی ایول به خودمون که از این سه تا، جلب توجه نکننده تر نداشتیم تو این تالار!

کسی اهمیتی به افکار و ایده های بانز نمیده. سه عضو شجاع و داوطلب اسلیترین میرن دم در تالار ریون. سه ضربه به تابلو میزنن.

-هوی...چتونه! فرهنگ ندارین؟

اسلیترینی ها فرهنگ دارن. برای همینه که در میزنن. ولی تابلوی ریون کمی نفهمه!

-ببخشید...با خانم وارنر کار داریم. بگین دو دقیقه تشریف بیارن دم در!


چهره و هویتم مال شما...از زیر سایه ی ارباب تکان نخواهم خورد!


پاسخ به: حمام اسلیترین
پیام زده شده در: ۲۳:۲۵ یکشنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۷

دیانا کارتر old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۰۰ پنجشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۷
آخرین ورود:
۱۷:۲۷ یکشنبه ۱ دی ۱۳۹۸
از معمولا هرجا که ارباب حضور داشته باشه🐱
گروه:
شناسه‌های بسته شده
پیام: 242
آفلاین
وزغ که ديگه روال کار دستش اومده بود با پرويى تمام تو چشماى ارباب زل زد.
-من گشنمه..قوورررر..حشره ميخوام.🐸

ارباب که طرز صحبت کردن اون وزغ رو با خودش ديد،با عصبانيت شديدى روبه مرگخوار ها داد زد.
-اين وزغ چطور جرع...
اما يه دفعه يادش اومد چقدر به اين وزغ بى ادب احتياج دارن.
-خب يه حشره پيدا کنيد وبه اين وزغ بى نزاکت بدهيد،ما ميرويم استراحت کنيم.(ترجمه:بريم راه هاى مختلف کشتن اين وزغ را بعد از در اومدن تخم پيدا کنيم)

بلا تريکس تنها کسى بود که بجاى اينکه فکرکنه ارباب اونارو ول کرده وبا اين وزغ خبيث تنها گذاشته،به اين فکر ميکرد که اين همه دنبال اين وزغ توى برکه دويدند تا بلاخره گرفتنش،حالا بايد دوباره شروع به دويدن دنبال يه حشره بکنن!

هکتور که انگار ذهن بلاتريکس رو خونده باشه قيافه ناراحتى به خودش گرفت.
-خب ما نميتونيم دوباره اين همه مدت دنبال يه حشره
بدوييم،اصلا چرا بدويم وقتى لينى اينجا هست؟؟


تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۳-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.