جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

8 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
6
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  59 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  137 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  250 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  246 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  327 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  231 خواندن  1 نظر 
wand

روزنامه صدای جادوگر

wand
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: دوشنبه 25 فروردین 1399 22:20
نمایش جزئیات
آفلاین
- اونارو سوار نکنیم گوجه سبز مامان؟
- محفلیون؟ پناه بر خودمان مادر! شما را چه شده؟
- واسه ی خودت میگم توت درختی مامان. این‌جوری سود بدست می‌آریم توی هاگوارتز به دردمون میخوره.
- باشه مادر... فقط گفته باشیم ما کنار آن ریش سفید نمی‌شینیم.
- خیالت راحت باشه آفتاب‌گردون مامان!

مروپ گانت این را گفت و به محفلی ها نزدیک تر شد.
- برسونم سفیدای مامان!

مروپ، که با تلاش های فراوانش و عرق ریختن هایش و کمک خیلی کوچک فنریر که صرفا شامل هول دادن همه تا رسیدن به مقصد میشد، به مقصد رسیده بود؛ این را به محفلی ها گفت.
محفلی ها اما، مسلما به مرگخوارانی که در تشتی با ابعاد 4*5 روی یکدیگر نشسته بودند و در راس آنها، لرد سیاه جاخوش کرده بود، اعتمادی نداشتند.
- نیازی نیست؛ الان تاکسی‌مون میرسه.

جوزفین مونتگومری، با دهن کجی این را به مرگخواران گفت.

- کدوم تاکسی فرزند؟ اگه تاکسی داریم پس چرا 6 ساعته که اینجا ایستادیم؟
- ... دارم خودکفایی‌مون رو به مرگخوارا نشون میدم پروف.
- دروغ فرزند روشنایی؟ این بود آموزه های‌ محفل؟

مروپ که آفتاب را بر روی سر "عزیز مامان" را می‌دید، برای سوخته نشدن پوست "عزیزش" گفت:
- بالاخره سوار می‌شین یا نه؟
- معلومه که سوار می‌شیم مروپ جونی! بیاین بالا رفقا!
- مطمئنی فیگ؟
- بسپارش به من پروفسور.

خانوم فیگ با اطمینان خاطر دادن به دامبلدور، محفلی هارا برای سوار شدن درون تشت به صف کرد.

- کجا؟! 15 گالیون میشه.

لرد ولدمورت این را به محفلیون در حال تلاش برای سوار شدن گفت.

- حالا با مروپ جونی به توافق می‌رسیم ما.

چندساعت بعد

محفلی ها با تلاش های چندین ساعته، بالاخره موفق به سوار شدن درون تشت بانو مروپ شدند.
- این مارِ نیشم زد پروفسور!

تازه دردسر اصلی شروع شده بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تام جاگسن در 1399/1/25 22:26:30
ویرایش شده توسط تام جاگسن در 1399/1/25 22:27:28
ویرایش شده توسط تام جاگسن در 1399/1/25 22:27:50
آروم آقا! دست و پام ریخت!

پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: دوشنبه 25 فروردین 1399 21:37
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخواران که بر اثر دود اگزوز اتوبوس همچنان سرفه می کردند با ناامیدی به بالا و پایین خیابان نگاهی انداختند.

همان لحظه، جلوی در خانه ریدل ها

مروپ همچنان با تشتی از آب منتظر ایستاده و با نگاهی بیخیال به افق زل زده بود. بلاخره با ناله مچ دستش به خودش آمد.

-بابا بسه دیگه مروپ مامان! بچه هات رفتن و تموم شد! داری برا کی یه ساعت منو تکون میدی؟ مگه نمیدونی من آرتروز دارم؟
-واقعا رفتن مچ مامان؟! فرزندان مامان رفتن و منو با یه تشت آب توی دستم جا گذاشتن؟ مادری هستم فراموش شده؟ انگار نه انگار سالمندان هم دل دارن...دلشون می خواد برن تعطیلات خب.

اما مروپ، زن روزهای سخت بود و به این سادگی ها قصد تسلیم شدن نداشت. سوار تشت مذکور شد و کشان کشان به سمت هاگوارتز به راه افتاد.

شاید فکر کنید تشت وسیله حمل و نقل مناسبی نیست، اما اشتباه می کنید؛ تشت بسیار هم برای حمل و نقل مناسب است! مثلا مروپ توانست در مدت یک ساعت یک متر از مسیر را طی کند و این خود موفقیتی شگفت در این عرصه به شمار می آید! بلاخره پس از یک هفته سر خوردن با تشت، مروپ به نزدیک فرزندان آواره اش در گوشه خیابان رسید. در حالی که عینک آفتابی اش را در می آورد از تشت آلبالویی اش پیاده شد.
-مامانو جا گذاشتین و رفتین! ولی یه مامان هیچ وقت فرزندانشو ول نمیکنه بره. برسونمتون فرزندان مامان؟
-مادر جان، دقیقا ما کجای این تشت سوار شده تا شما، ما را برسانید؟
-دو پیازه مامان، اصلا نگران جا نباش. تمام میوه هامو توی همین تشت می شورم. تا الان یک بار هم برا میوه هام جا کم نیاورده و ناامیدم نکرده!
-خیالمان آسوده شد مادر! نه اینکه ما و یارانمان میوه می باشیم، قطعا جا خواهیم شد.

مرگخواران که دیگر از آمدن وسیله حمل و نقل دیگری به آن منطقه ناامید شده بودند، با اکراه سوار تشت شدند و بر روی کله یک دیگر نشستند. در آخر نیز لرد سوار شد و بر روی کوهی از مرگخواران نشست.

صدای مروپ در بین کوهی از مرگخواران به صورت ضعیفی به گوش رسید.
-اممم...کلم بروکلی مامان؟ راستش یکم تعداد بیشتر از انتظار مامان بود برای همین تشت مامان قابلیت سر خوردن خودکارش رو از دست داده. ولی اصلا نگران نباشی ها، یه مرگخوار از خود گذشته مامان از پشت هولمون بده راه میوفته!
-فنر؟

و فنریر بود که ساعت ها و ساعت ها عرق ریزان و خسته، تشت و کوهی از مرگخواران را به سمت هاگوارتز هول می داد تا اینکه به جماعتی عظیم با مو های قرمز در گوشه ای از خیابان رسید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: دوشنبه 25 فروردین 1399 20:36
نمایش جزئیات
آفلاین
هنوز 100متر هم از خانه دور نشده بودند که از کاپوت ماشین، دود سیاهی بیرون زد. از قرار معلوم نشانه ی خوبی نبود. جماعت مرگخوار که به دلیل کمبود جا خیلی فشرده خودشان را در ماشین جا داده بودند برای تعمیر پراید لوکسشان مجبور به پیاده شدن، شدند. اولین کسی که کنار در بود، دستگیره را کشید تا پیاده شود، به دلیل حجم بالای نفرات، انفجاری از همه نقاط آن خودرو رخ داد که باعث شد به قبرستان ماشین ها در کنار دیگر دوستان خود بشتابد.
مرگخواران که از قبل هم به دلیل چپاندن وسایلشان در ماشین به قدر کافی کلافه بودند با سکوت از وسایل و قطعات منهدم شده که زمانی اسمش ماشین بود خداحافظی کردند.
همه در افکار خود به دنبال چاره ای میگشتند که ناگهان ...

_عه ارباب، اتوبوس گرفتن بشیم؟

با این حرف همه ی سر ها به طرف رابستن برگشت.
_فقط نظر دادن شدم تصمیم با ارباب بودن میشه.

و باز همه ی سرها به طرف لرد برگشت همه منتظر تصمیم نهایی او برای ادامه ی سفر بودند اما تا برگشتند با جای خالیه او مواجه شدند.
لرد جلوتر از همه و خیلی ریلکس درحال رفتن به سمت اتوبوس بود و بدین ترتیب بقیه ی مرگخواران نیز پشت سر او راه افتادند. هنوز نرسیده بودند که اتوبوس به راه افتاد و با وجود فریاد های مرگخواران برای ایستادنش دور و دور تر شد و تنها دود های اگزوزش را به خورد مرگخواران داد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ماتیلدا گرینفورت در 1399/1/25 21:05:24
He deals the cards as a meditation
And those he plays never suspect
He doesn't play for the money he wins
He don't play for respect

He deals the cards to find the answer
پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: دوشنبه 25 فروردین 1399 17:57
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد عصبی شده بود وحاضر بود به هرکس که نزدیکش می شد یک آوادای زیبا بزند
مرگخواران که دیگر به تنگ آمده بودند و همین جور چمدان هایشان را هل میداند ولی هیچ اتفاقی نیفتاده بود.
فنریر که در حال خوردن ساندویچ سوسیس و کالباس بود با دهان پر به لرد گفت:
_ارباب حالا چیکار کنیم ...... اگه دیر برسیم محفلیا همینو میکوبونن تو سرمون....
تکه های غذا همین طوری از دهن فنریر پخش میشد بیرون.
لرد با عصبانیت به فنریر نگاه کرد و گفت:
_ دیگر نبینیم در حضور ما با دهان پر صحبت کنی!!
فنریر که فهمید گند زده بود اومد درستش کنه:"...
_فنریر بدو بیا این چمدونو هل بده پس اون عضله هات به چه دردی میخوره
فنریر بدو بدو دوید به سمت ملانی که رنگ موهایش قرمز شده بود و این نشانه خوبی نبود.
لرد سیاه در حال تدبیر چاره بود که صدای ( بوققق.............بوققق) اومد.

لرد به مکان صدا صدا نگاه کرد و بلاتریکس رو دید که سوار یه ژیان شده بود که روش نوشته بود (دستیار مرگ) با لحن راننده تاکسی به مرگخوارا گفت:
_ده بپرین بالا دیگه نزارین بدون شوما حرکت کنم
ولی تا لرد سیاه رو دید بهش چشمکی زد و گفت:
_برسونمت .......سونمت .......سونمت ............. برسونمت؟؟ ............
لرد اصلا به بلاتریکس محل نزاشت.
_حالا می تونم برات بازم میوه بزارم مادر؟
لرد مروپ را دید که یه سبد میوه دیگه تو دستاش بود.
لرد آهی کشید:
_باشه بزار ...

دیگه همه چیز مهیا بود و باید حرکت میکردن
لرد عینک آفتابیه خفنشو زد( ) و به بلا گفت:
بلا دنبال من بیا.
سوار ماشین شد و ژیان بلا هم دنبالش راه افتاد.
مروپ با یه تشت آب اومد بیرون و بلند گفت:"علی علی "
و تشتو بلند کرد و ریخت جایی که پراید قبلا بوده.

توی راه که بودن یهو پراید یه صدایی شبیه زوزه اژدها در آورد.
بلا کلشو از شیشه ژیان آورد بیرون و گفت:
_ارباب چی شده اژدها داری تو ماشین؟؟
لرد در حالی که کلشو می خاروند گفت:
_ نمیدونم ماشین انگار داره خراب میشه ولی تا هاگوارتز دووم میاره.
به جلو نگاه کرد شایدم دووم نمی آورد.......

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: یکشنبه 24 فروردین 1399 17:41
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد به مرگخوارانش نگاه کرد که با سرعت و قدرت زیاد چمدان ها را در ماشین بیچاره میچپانند. نه ماشین میتوانست چمدان‌های آخر را جای بدهد و نه میشد آن ها را جا داد. مرگخوارن هر طلسم کوچک کننده‌ای بلد بودند روی چمدان ها اجرا کردند ولی نمیشد.
-چرا نمیشه؟ میوه هایی که میخوام به عزیز مامان بدم خراب میشن که!
-بانو مروپ میخوایین اونا رو به عزیزمامان ندین تا بخورن؟ دیگه این دفعه رو به خاطر ماشین هم که شده...
-چی؟ نه! عزیز مامان ویتامین‌های بدنش نباید بیوفته! نه، نمیشه.

تام از متقاعد کردن مروپ دست کشید و سعی کرد چمدان خودش را در صندوق عشق جای دهد. ماشین کم کم به زمین نزدیک میشد. از بس سنگین شده بود، نمیتوانستند چرخ ها را از سنگ ها تشخصی دهند. ولی مرگخواران همچنان با قدرت به چمدان‌ها فشار می‌آوردند تا وارد ماشین شود.
لرد که چمدانش اول از همه گذاشته بود، به بلاتریکس هم گفته بود که کسی چمدانش را کنار چمدان لرد نگذارد. پس مرگخوارن با فاصه 30سانتی‌متری ازچمدان لرد، چمدان‌هایشان را میچیدند.

-ای بابا!
-اَه!
-چرا نمیشه؟

مرگخواران دیگر رد داده بودند و حاظر بودند برای تلف نکردن وقت برای فرو کردن چمدان‌ها، هرکاری بکنند.
حتی گذاشتن چمدانشان روی چمدان لرد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Mon Grand Seigneur
fille française
♡ Only Raven ♡
پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: چهارشنبه 25 دی 1398 22:03
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

قلعه هاگوارتز دچار طالع نحس شده (هرکس واردش بشه اتفاقات خطرناک براش میفته). اولیا اجازه تحصیل فرزندانشونو توی هاگوارتز نمیدن برای همین مدیر هاگوارتز تصمیم گرفته ثابت کنه که هاگوارتز نحس نیست. مدیر نامه ای برای مرگخوارا و محفلیا می فرسته و با وعده تور گردشگری رایگان با کلی امکانات در قلعه هاگوارتز، این دو گروه رو به هاگوارتز دعوت می کنه. حالا اونا چمدان هارو بستن و آماده حرکت به هاگوارتز شدند.

خانه گریمولد

محفلی ها چیز زیادی با خود نبرده بودند ، چندتا پیژامه و دمپایی و چند سیخ برای درست کردن موج ها و یک عدد گاز پیکنینکی.
همه چمدان هایشان بسته و آماده برای رفتن شدند.

_ریموند ، بیا بابا جان داره دیر میشه ها.

ریموند همیشه از پچگی استرس قبل از مسافرت داشت و خب، طبیعی است آنها نیم ساعت باید پشت در دستشویی باید وایسند.
صدای تیکاف ماشینی بزرگ در بیرون از محفل اومد و بعد هم صدای بوقی که تلفیقی از بوق کامیون و وانت بود! به گوش رسید؛سیریوس پرده را کنار زد و با یک هواپیما مسافر بری گنده مواجه شد که خلبانش ریچارد بود که درحال گوش دادن به آهنگ با صدایی بلند بود.


_پروف ریچی رسید.

ملت محفلی دوان دوان به بیرون رفتند.

_هیچی، بابا جان ، نگفتم اینجا پارک نکن؟ الان جرثقیل میاد میبره هواپیما رو.

ریچارد دکمه باز شدن درب هواپیما را زد اما مثل همیشه درش در میانه راه ماند و مثل همیشه میلیون از راه تحویل هواپیما بد دشواری سوار شدند.
از در نیمه باز ، پنجره های ترک خورده ،نبودن برق در هواپیما ، نداشتن سوخت کافی ، و خرابی یکی از موتور ها که بگذریم خلبان این هواپیما ریچارد بود که امید به مقصد رسیدن را بسیار کم میکرد.بالاخره بعد از گذشت نیم ساعت استارت زدن و توکل بر مرلین هواپیما به صورت افقی به پرواز درآمد.

خانه ریدل ها
برعکس محفلیون مرگخواران خانه ریدل ها را جارو کرده بودند و کوچیکترین چیز ممکن را در چمدان هایشان جا داده بودند و آماده رفتن شده بودند.
بالاخره تام با ارابه مدگ(پراید) که روی کاپوتش نماد مرگخوار ها بود ، در جلوی مرگخواران منتظر ایستاد.

_تو درست ۱ ساعت و ۸ دقیقه و ۳ ثانیه و ۱ صدم ثانیه دیر رسیدی.

ولدمورت لردی بود بسیار دقیق و از هر گونه تاخیری بدش میآمد.
لرد دستور داد که هرچه زودتر کوهی از چمدان های مرگخواران را هر چه زودتر درون پراید بچپانند .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!


شناسه قبلی : آبرفورث دامبلدور

پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: دوشنبه 23 دی 1398 23:41
نمایش جزئیات
آفلاین
_بچه میگم وسایلم داخله! می خوام برم چمدونمو جمع کنم!

چیزی به ظهر نمانده بود و در حالی که تقریبا همه آماده‌ی رفتن شده بودند، سو همچنان سعی در متقاعد کردن بچه‌ی رابستن داشت. بچه به سفارش بلاتریکس در چارچوب در ایستاده و به سو اجازه ی ورود نمی داد.
-شدن نمی‌شه. بلا گفتن کرده نذاشتن بشم اومدن کنی داخل.
-عین باباش رو اعصابه.

بچه زمانی کنار رفت که مرگخوارهای آماده، چمدان به دست قصد خروج از عمارت را داشتند. یک به یک، بی توجه به سو به طرف در خروجی رفتند و منتظر آمدن لرد سیاه ماندند.

-سول، چرا اینجا موندی؟ نکنه می خوای توی هاگوارتز هم پشت در بمونی؟
-نه، ارباب! بلا به این بچه...

بوم!

بلاتریکس در حالی که دست هایش رابه هم می زد تا گرد و غبارشان گرفته شود، به طرف سو و لرد سیاه آمد.
-اینم چمدونت، سو. سرورم، همه حاضرن.
-راه می‌افتیم!

سو هنوز صورتش از درد حاصل از برخورد چمدان با زانوهایش کبود بود؛ ولی اهمیتی نداشت!
به امر لرد سیاه، به دنبال بقیه به راه افتاد. سفر هیجان انگیزی در انتظارشان بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: چهارشنبه 27 شهریور 1398 05:38
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
حتی اگر اخیرا در هاگواترز آن وقایع بنظر نحس و شوم هم اتفاق نیوفتاده بود، تصور اینکه مرگخواران و محفلی‌ها در زیر یک سقف به سرگرمی و تفریح بپردازند، واقعا دشوار است! اما آیا مدیر مدرسه برای حل این مسئله تدبیری اندیشیده بود؟ آیا این تور رایگان گردشگریِ فول آپشن می‌توانست آغازی برای صلح همیشگی میان این دو گروه و پایان جنگ ها باشد؟ یا که شاید ایدئولوژی گول این چیزهارا نمیخورد و استوار در مقام خویش ایستادگی می‌کند؟! کدام پیروز نهایی میدان اند، ایدئولوژی یا جن‌های ماساژ دهنده تایلندی؟!! اصلا این مدیر مدرسه که هــی گفته میشه کی بود؟
دامبلدور که خودش در محفل درحال جمع کردن بار و بندیل است تا به همراه محفلی‌ها در تور شرکت کند، سیکس پک هارو به بیرون بیاندازد و یک ماه کامل عشق و حال بکند. این مدیر اســرار آمیـز چه کسی است که هردو جناح را به این تونل وحشت دعوت کرده است تا بتواند مجددا اعتماد اولیاء دانش‌آموزان را بدست آورد؟ در ادامه داستان مرموز ما چه خواهد شد؟ آیا این طالــع نـحــس ...

خوانندگان داستان: الان اینهمه سوال مطرح کردی که چی دقیقا؟ برو سراغ ادامه داستان مرتیکه مادر سیریوس!

ناگهان صفحه برای یک لحظه سیاه میشه، و بعد دوربین محل محفلی‌هارو نشون میده که با تکاپو و عجله، مشغول جمع کردن چمدان هایشان بودند تا برای سفر یکماهه خود آماده شوند. در همین حال یکی از ویزلی ها که دقیق مشخص نیست کدامشان است (چون نویسنده دقیقا نمیدونه که در حال حاضر چندتا ویزلی فعال و محفلی در ایفای نقش داریم )، ناگهان از حرکت باز می‌ایستد، مدتی هنگ می‌کند و بعد رو به پروفسور می‌گوید:
- خعلی عجیبه!
- چی عجیبه فرزندم؟
- خعلی خعلی عجیبه!!

دددییییییرینگ دووووووورووونگ دیریرییییینگ! (صدای افکت شروع پیامهای بازرگانی، اون هم پابرهنه وسط داستان!)

- سلام جناب! لطفا یه دونه نوشیدنی کَره‌ای میخواستم.
- هلوشووو بدم؟ لیموشوووو بدم؟ کدومشوووو بدم؟
- پااااااااااااااااااااق! (افکت صدای شلیک شات‌گان)

و بعد مشتری زیرلب زمزمه میکند:
- اگه میتونی حالا همه‌شـــو بده، دِ پااااشو دیگه، پاااااشوووو عوضی

صدای خفن راوی پیامهای بازرگانی: "به خاطر یک جعبه نوشیدنی کَره‌ای"، هم اکنون در سراسر سینماهای تحت لیسانس هالی ویزارد

دددددررررنگ دورووورووووونگ دیریریییینگ دوووووونگ! (صدای افکت پایان پیامهای بازرگانی)

- فرزندم من طبق کاراکترم باید جادوگر صبوری باشم، اما یا میگی چی عجیبه یا خدا سرشاهده ... آخ گلبم گرفت!
- توی این اوضاع اقتصادی خراب، اونهم با اینهمه بدهی مدرسه، چطور چنین تور رایگانی گذاشتن؟ یکمی حس میکنم مشکوک...
- بد به دلت راه نده فرزند دلبندم. همیشه قضایا رو از جنبه مثبتش بنگر. خـداروووشـــکـر (با لحن مهران مدیری در سریال هیولا) که چنین لطفی شامل حال ما شده. الانم دیگه همه آماده باشن که داریم راه میوفتیم ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیریوس بلک در 1398/6/27 5:42:49
We've all got both light and dark inside us. What matters is the part we choose to act on...that's who we really are

پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: چهارشنبه 27 شهریور 1398 01:15
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

قلعه هاگوارتز دچار طالع نحس شده (هرکس واردش بشه اتفاقات خطرناک براش میفته). اولیا اجازه تحصیل فرزندانشونو توی هاگوارتز نمیدن برای همین مدیر هاگوارتز تصمیم گرفته ثابت کنه که هاگوارتز نحس نیست. مدیر نامه ای برای مرگخوارا و محفلیا می فرسته و با وعده تور گردشگری رایگان با کلی امکانات در قلعه هاگوارتز، این دو گروه رو به هاگوارتز دعوت می کنه. حالا نامه به خانه ریدل رسیده.

* * *

ابیگل و تام وارد سالن خانه ریدل شدند و پاورچین پاورچین به سمت گابریلی که مشغول تی کشیدن بود رفتند تا لرد که در آن نزدیکی نشسته بود متوجه حضورشان نشود.
آنها هیچ دوست نداشتند نامه را در آن حالت به لرد نشان دهند.

_گابریل...تو رو جون تی عزیزت نجاتمون بده!
_مگه چیشده؟
_اینو ببین از زاویه چهل و پنج درجه شرقی آغشته به...ام...گلاب به روتون دیگه.

گابریل با دیدن نامه فریادش به هوا رفت.
_این چرا انقدر کثیفه؟!
_هیس...هیسسسس...ارباب نباید متوجه بشن وگرنه تا پنج دقیقه و بیست و هفت ثانیه و پنج دهم ثانیه دیگه ما مورد خشم قرار می گیریم.

گابریل با خشونت شروع به سابیدن نامه کرد. آنقدر سابید که نامه در حال تقسیم شدن به ذرات تشکیل دهنده اش بود.

_دارین چیکار می کنید؟
_ارباب...ام...اون نامه که قرار بود بیاریم براتون... راستش داره به فنا میره.
_برای ما یک نامه اهمیتی ندارد. ما به این نامه های فانی اهمیتی نمی دهیم. ما...

لرد همین که نامه در حال محو شدن را دید، به سرعت آن را از دست گابریل گرفت.

_ارباب آخه گفتید اهمیت نمی دید که!
_ما گفتم؟ شما شنیدید که ما گفتیم؟ اشتباه شنیدید خب!
_

لرد نامه کمرنگ شده را خواند.

_ارباب...چی نوشته؟
_نوشته هکولی انقدر در مسائل ما فضولی نکنه!
_واقعا ارباب؟
_متاستفانه خیر. هاگوارتز تور رایگانی جهت حضور پر شکوه ما تدارک دیده با تمام امکانات.
_آخ جون ارباب. کی راه میفتیم؟
_هیچ وقت! این تور ها در شان ما نیست. نتیجتا بروید بخوابید و وقت اربابانه ما را نگیرید.
_آخه...
_همین که گفتیم!

مرگخواران که ضد حال شدیدی خورده بودند، ناامیدانه به سمت اتاق های خود رفتند.

فردا صبح

_حاضر شوید دیگر، چقدر مرگخوار های تنبلی داریم!

لرد با هفت چمدان ردا و وسایل شخصی خودش دم در ایستاده بود.

_ارباب آخه شما گفتید که این تور در شان شما نیست ها!
_ما کی گفتیم؟ چرا سخنان واهی را به ما نسبت می دهید؟ بجای این سخنان بی ارزش بروید چمدان های خودتان را جمع کنید...زیر سایه ارباب به هاگوارتز می روید.

در همان لحظات محفل ققنوس

_پروفسور؟ راسته که میگن مسواک جزو وسایل شخصی به حساب میاد؟ آخه ما ویزلیا هممون از یه مسواک استفاده می کنیم.
_نه بابا جان، مسواک کاملا عمومی هست. همون یدونه مسواک رو بیار همه با هم استفاده می کنیم؛ این باعث میشه عشق بینمون بیشتر بشه فرزندم.
_آخه پروفسور...بیماری های دهان و دندان...
_من به دهان و دندان همتون اعتماد کامل دارم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: پنجشنبه 14 شهریور 1398 14:52
نمایش جزئیات
آفلاین
-مطمئنی تام؟
ابیگل گفت و با حالت چندش شدن گوشه ی نامه را از تام گرفت.

جودی از دیدن نامه چشم هایش اندازه ی باقالی شده بود.
-یا مرلین! اینکه....

تام سرش را بالا آورد و با جغدی که از ترس روی نامه خراب کاری کرده بود، روبه رو شد.
-جغده روش خراب کاری کرده؟
ارباب طی ده دقیقه و یازده ثانیه ی دیگه مارو می کشه!

جودی که وخامت اوضاع را دید چند قدم به عقب برداشت.
-خب من که مرگخوار نیستم پس بای بای

البته هنوز چند قدم بیشتر نرفته بود که با برخورد رعدو برق ابیگل سرجایش خشک شد.
-تو ام تو این کار شریک بودی نمی شه در بری!

تام که عرق از سر و رویش میچکید روبه ابیگل کرد.
-حالا چیکار کنیم؟ها؟...... میگم به نظرت گابریل میتونه تمیزش کنه؟

ابیگل نمی دانست اما گابریل حالا تنها راه نجاتشان بود پس تایید کرد و در حالی که جودی خشک شده را روی زمین می کشید همراه تام به سراغ گابریل دلاکور رفتند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده