- بابا... بابا... سواری... سواری!

پسر بچهای خردسال به دنبال باباش میدوئید و از اون طلب سواری میکرد! بابای بچه اما خیال نداشت زیر بار بره.
- همین الان با دویدن دنبال من کل خونه رو بازدید کردی. جایی نمونده با سواری نشونت بدم.

بابای بچه خیال داشت با این بهونه اونو دست به سر کنه، اما پسر بچه هم کوتاه بیا نبود.
- اما من نمیخوام با پاهام بدوئم اینور و اونور. میخوام تو آسمون باشم وقتی میگردیم. پا در هوا. سواری!
بابای بچه دیگه حرفی برای پیچوندن بچهش سراغ نداشت. پس تسلیم میشه، اما نه اونطور که فکر میکنین!
- بشین سرجات دیگه بچه. کمرم درد گرفت از بس هر روز سواری گرفتی. بذار یکمم بابا استراحت کنه خب.

پسر بچه با بغض دست از متر کردن خونه برمیداره و یه گوشه میشینه. اما اون بچهای نبود که با یه گوشه نشستن روزگارشو سپری کنه، پس طولی نمیکشه که دوباره ورجه وورجه کنان بلند میشه و میره تا خودش یه جوری خودشو سرگرم کنه.
اونور خونه مامانشو میبینه که جارویی رو به صورت افقی پشتش گرفته و داره میره که جارو رو بذاره سرجاش.
چشمای پسرک برقی میزنن و با سرعتی که از یه کودک خردسال انتظار نمیره بدو بدو خودشو میرسونه به مامانش و با جهشی روی جارو فرود میاد.
برای چند ثانیهی رویایی پسر بچه تو هوا و در حالی که روی جارو نشسته جا به جا میشه تا اینکه جارو به خاطر سنگینی بچه خم میشه و بچه سَُر میخوره و تلپی میفته زمین.
- جارو مگه سواریه؟ یا میخوای به مامان برای تمیز کردن خونه کمک کنی؟

قطعا قصد پسر بچه هرچیزی بود جز کمک برای تمیزکاری. مامان بچه هم که اینو میدونست بدون اینکه منتظر جواب بمونه میخواد جارو رو برداره و ازونجا بره که...
- صبر کن!
بابای بچه که عازم مرلینگاه بود با دیدن این صحنه و رضایت کوتاهی که تو چهرهی پسرش نقش بسته بود، ایدهی شگرفی به ذهنش خطور میکنه. پس بعد از گفتن این حرف به همسرش، برمیگرده سمت پسرش.
- تو سواری میخواستی نه؟

چشمای بچه از شدت ذوق و شوق شروع به درخشیدن میکنه و سرشو به نشانهی موافقت به شدت هرچه تمامتر تکون میده.
بابای بچه دوباره نگاهشو از بچه میگیره و به سمت جارو میره.
- اگه کاری با این نداری یکم به ما قرضش بده تا سواری بریم.

مامان بچه که کنجکاو شده بود میخواست علت این حرکتو بدونه، اما قبل از اینکه بتونه حرفی بزنه بوی غذا که در حال ته گرفتن بود بلند میشه. پس جارو رو میذاره و میره تا غذا رو از سوختگی نجات بده.
- چطوری سواری کنیم بابا؟
بابای بچه جارو رو برمیداره و بعد از اینکه خودش روی مبلی میشینه، چوبدستیشو میگیره سمت جارو و وینگاردیوم له وی یوسایی به زبون میاره.
جارو در مقابل چشمان منتظر و حیرتزدهی پسرک به هوا بلند میشه. پسر بچه به سرعت به سمت جارو میره و با جهشی روش جا خوش میکنه.
- پیتیکو پیتیکو، برو اسب خوبم!
با صادر شدن فرمان، بابای بچه چوبدستیشو تکون میده و جارو رو به حرکت در میاره تا عرض خونه رو طی کنه.
- حالا این بهتر از کمر بابا نیست؟
برای پسر بچه، هیچی جای کمر بابا و سواری پشت اونو نمیگرفت. اما برای اونم سلامتی باباش مهم بود! پس دوباره سرشو به نشونهی موافقت تکون میده و با حرکت پاهاش به باباش میفهمونه که بازم میخواد جارو رو به حرکت در بیاره.
روزها همینطور میگذرن و سواری گرفتن پسرک با جارویی که توسط باباش جادو میشد عملی میشد تا اینکه...
- مچ درد گرفتم از بس این چوبدستیو تکون دادم بچه. یکمم با پات حرکت کن خب!

- خب بابایی میخوای به جاش رو کول خودت سوار بشم؟
بابای بچه با به حرکت در آوردن جارو نشون میده که اصلا چنین قصدی نداره. اما در اعماق ذهنش به دنبال راهکاری بود که حتی مجبور به پرواز و هدایت جارو با چوبدستی هم نباشه طوری که بتونه اختیارشو دست خود پسرک بذاره.
دوباره روزها میگذرن، اما اینبار با تلاش پدر خانواده برای پرواز خودکار جارو و کنترلش توسط پسرک. و این چنین میشه که یکی از همین روزا پدر خانواده با مطالعه بیشتر و استفاده از جادوهای بیشتری که روی جارو موندگار بشن، بر خواستهش جامهی عمل میپوشونه.
اون دیگه هر روز در حالی که با آسودگی روی مبلی لم داده، پسر شیطونشو میبینه که سوار بر جارو ازین سو به اون سو حرکت میکنه و دیگه خبری از فریادهای گاه و بیگاه "بابا... سواری!" نمیشه.
اما به هر حال پسرک همچنان پر سر و صدا بود و مانع از استراحت راحت باباش میشد. پس بعد از تبعید به حیاط و اجبار برای بازی کردن با جاروش خارج از خونه، بچههای همسایه هم میبینن و دلشون میخواد!
پیشبینی باقیش سادهس که دیگر خانوادههای جادوگر هم به ساخت جاروهای پرنده رو میارن تا جایی که تبدیل به یک وسیلهی عامه در بین جادوگران میشه.
همونطور که مشاهده کردین این آرزوی پرواز نبود که جاروی پرنده رو بوجود آورد، بلکه آرزوی سواری یه پسر بچه رو کول باباش بود که ما رو به اینجا رسوند!