-
-چیزه...آره؟ نه؟
دامبلدور جواب را نمی دانست. او که لرد نبود تا بداند در خانه ریدل همیشه به روی قدیمی ها باز است یا خیر.
-چرا مکث کردید ارباب؟ نکنه دیگه جایی برای سابقه دارها توی خانه ریدل ندارید؟!
از نظر دامبلدور سابقه دار بودن چیز خوبی نبود. هرچه باشد خلافکار ها و زندانی ها سابقه داشتند!
-نه ریتا...خانه ما جایی برای سابقه دار ها ندارد.
-ارباب شما خودتون بودید همیشه می گفتید از بازگشت قدیمی ها خوشحال میشین!
-ای بابا...ما گفتیم؟! چیزه...سابقه خیلی هم چیز خوبی است. بیا در آغوش تاریکی مرگخوارم...تایید شد!
مرگخواران نگاهی ناشی از تعجب شدید به لرد انداختند.
-ارباب شما همیشه گفتن می شدین که تایید عضویت مرگخوارا با بلاتریکس بودن میشه!
-چیز...واقعا بابا جا...یعنی مرگخوار جان؟!
-ارباب به من گفتن شدن: "جان"!
ناگهان جمع کثیری بر روی رابستن ریختند و شروع به گوشمالی دادنش از دل و جان کردند. مرگخواران انسان های حسودی نبودند...اصلا. فقط طاقت اینکه به یک نفر از طرف اربابشان "جان" گفته شود را نداشتند.
-این قمه هارو توی چشمات فرو می کنم از توی گوش هات بزنه بیرون راب!
-من داداشت بودن میشم. تو که خواستن نمیشی اولین قتل بشریت رو دوباره تکرار کردن بشی داداش؟
-پای ارباب یا ساحره های با کمالات وسط باشه من داداشی نمی شناسم. اصلا شما؟

حتی مروپ هم طاقت توجه پسرش به مرگخوار دیگری را نداشت.
-میگم چرا چند وقته عزیز مامان بهم کم توجهی می کنه و نمیگه نرو خانه سالمندان! رابستن مامان، عسل خربزه رو خنک میخوری یا با دمای عادی اتاق؟
-رابستن فس.
دامبلدور که تا به حال این حجم از خشونت را ندیده بود ناگهان غش کرد!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج


















