جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

148 کاربر(ها) آنلاین هستند (77 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
148 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

انتخابات وزارت

نشان ستاد برگزاری بیست‌ویکمین دورهٔ انتخابات وزارت سحر و جادو

انتخابات بیست‌ویکمین دورهٔ وزارت سحر و جادو آغاز شد

نام‌نویسی نامزدهای وزارت آغاز شده است. اگر آماده‌اید برنامه‌هایتان را با جامعهٔ جادوگری در میان بگذارید، همین حالا برای نامزدی اقدام کنید.

مهلت ثبت‌نام: ۲ تا ۵ مهر
۰روز ۰۰ساعت ۰۰دقیقه ۰۰ثانیه
نام‌نویسی نامزدها
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: عاشقانه های وزارت
ارسال شده در: چهارشنبه 14 مهر 1400 14:27
نمایش جزئیات
آفلاین
بانو مروپ و ایوا، راهی پایین تپه شدند.

_ رفاقت، فقط یه باره! مال منم فقط با سیبم بود! چرا؟ زندگی چرا؟

ایوا، زیر لب غرغر میکرد و به این سمت و آن سمت، میچرخید.

_ سیب مامان؟ کجایی؟

ایوا و بانو مروپ، تا عصر، گشتند.
_ باید همینجاها باشه! خودم دیدمش.
_ ایوای مامان، کم کم داریم میرسیم به پایین تپه...

ایوا و بانو مروپ، پایین تپه، با گودالی پر از سیب مواجه شدند.

_ اون موقع تا حالا هیچ سیبی ندیدیم! و حالا...

بانو مروپ، آهی کشید.
_ نه به اون شوری شوری نه به اون بی نمکی، ایوای مامان!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب من Lord

گر کسی مرا ببیند نتواند که ببیند چون که او قارقارو نیست!

قاقاروی بدون مو!


شناسه بعدی
پاسخ به: عاشقانه های وزارت
ارسال شده در: چهارشنبه 14 مهر 1400 00:37
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه ی جدید!

***


الکساندرا ایوانوا، در کودکی، آداب معاشرت و ارتباط برقرار کردن با بقیه ی مردم را خوب یاد نگرفته، در نتیجه، به سوی دیگه ای کشیده شده بود و همواره رفاقت خاصی را بین خود، و خوراکی ها احساس میکرد.
و البته که این دوستی و رفاقت بین او و غذاها، هیچ وقت بیشتر از سه ثانیه دوام نمی‌آورد؛ ایوا معتقد بود هر دوستی، باید برای آدم فایده باشد.
-دوست خوشمزه ای بودی.

ایوا اما آدم بامرامی بود و هرگز دوست هایش را فراموش نمیکرد. آنها همگی مزه های خوبی داشتند ودر قلبش جای داشتند... یا دست کم نزدیک به قلبش. اندکی پایین تر، منتهی علیه جنوبی مشرف به معده.

و حال این ایوای با مرام، امروز که نتوانسته بود رفیقی برای خوردن‍... چیز... هم صحبتی در آپشزخانه ی خانه ریدل ها پیدا کند، در حیاط خانه‌ی ریدل ها، زیر درخت سیب نشسته بود و با خودش حرف میزد.
-ایوا میدونستی اولین پیتزا ها از ایتالیا اومدن؟ روشون ماهی و گوجه فرنگی و زیتون بوده.

ایوا سری برای تایید حرف خود تکان داد و به خودش پاسخ داد:
-چه اطلاعات جالب و قابل توجهی بانو ایوا!

ایوا روی زمین جا به جا شد:
-میدونم ایوا. من خیلی باهوشم. تازه خیلی سریع تونستم با تو دوست بشم.
ولی میدونی... تو چندان هم آدم جالب توجهی نیستی. من ترجیح میدم با یه موز وقتم رو بگذرونم.

ایوا بلند شد و ایستاد.
-اصلا نمیفهمم! چطور ممکنه یخچال خونه خالی باشه؟!

دلش میخواست مطمئن باشد که اعضای خانه ریدل ها به خاطر او، خوراکی ها آشپزخانه را قایم نکرده اند.
لگدی به درختی که زیر آن نشسته بود زد.
تلپ!
سیب از درخت بالای سرش کنده، و محکم تو سرش خورد. سر ایوا گیج رفت... بعد از چند لحظه که توانست چشم هایش را دوباره متمرکز کند، خم شد و سیب را از روی زمین برداشت.
-زیبا، دلنشین، و قرمزه.

ایوا با دقت به سیب قرمز و براق که یه برگ از پس کله اش سبز شده بود، خیره شد.
سیب چشمکی به او زد. نه. واقعا چشم داشت. این خیال ایوا نبود که داشت او را تحریک به خوردنش سیب میکرد. سیب، دهان باز کرد و شروع به صحبت کرد:
-وزیر بانو... سلام!

ایوا چشم هایش را باز و بسته کرد. سپس در حالی که نیشش تا بناگوش باز شده بود، قیافه ی قرمز ابلهانه ای به خود گرفت.
-سلام!

سیب لبخندی نثار او کرد.
-هیچ کس تا حالا اینجوری ازم تعریف نکرده بود. براق، زیبا!

ایوا خواست جواب بدهد، اما صحبت آنها، با صدای مروپ که با عجله به سمتشان می‌آمد، نصفه ماند.
-ایوای مامان! یه اطلاعیه از وزارت اومده... وایسا ببینم. چه سیب قشنگی!

ایوا سیب را از دسترس او دور کرد.
-نه! بهش دست نزن!
-میخوام برای ناهار پسر مامان براش سیب پلو درست کنم! توئم دوست داری مگه نه؟ بده تا...

ایوا دستی که داخلش سیب قرار داشت را عقب برد.
-نه! نمیخوام.

مروپ چنگ برداشت که میوه را از دستش بگیرد.
ایوا سکندری خورد و روی زمین افتاد. سیب زیبای براق دلنشین، غلتی خورد و با سقوطی آرام و زیبا، از تپه پایین افتاد و ناپدید شد.
ایوا و مروپ در سکوت به پایین خیره شدند.
-سیب خوشگلم.

ایوا بغض کرد.
-سیبم... تنها چیزی که برام اهمیت داشت و دوستی باهاش بیشتر از سه ثانیه طول کشید پرت شد پایین. یعنی من حق علاقه داشتن به یه سیب رو ندارم؟

مروپ به او خیره شد.
-یه سیب دیگه پیدا میکنیم برات خب.
-نه اون فرق داشت.

ایوا که چیزی نمانده بود اشکش سرازیر شود ادامه داد:
-بریم سیبمو برام پیدا کنیم خب.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: عاشقانه های وزارت
ارسال شده در: چهارشنبه 15 مرداد 1399 02:44
نمایش جزئیات
آفلاین
پست پایانی سوژه

سارای مامان نقشه هایی داشت، نقشه هایی شوم برای عزیزدل مامان! مامان مروپ این را به خوبی می‌دانست. هرچه نباشد، او مامان بود! مامانی که همیشه میوه‌های مخفی شده در جوراب تام را پیدا می‌کرد، مامانی که قبل از خود تام می‌فهمید پسرکش سرما خورده. مامانی که به خوبی می‌دانست دختری مانند سارا تا به حال برای تصاحب همه ی اموال تام – که مال تام نبودند – نقشه کشیده!

بلای مامان فرق داشت. بلا نقشه ای برای سو استفاده از عزیزدل نکشیده بود. بلای مامان درنهایت صداقت مبارزه کرده بود و بی قید و شرط به تام وفادار بود.

اما... مامان می‌خواست پسرش را پیش خودش نگه دارد تا زمانی که عشق واقعیش بیاید و اورا ببرد. برای همین هم تمام این مراحل را طرح کرده بود، برای همین لباس هارا به معجونِ "بخوابید و پسر مامان رو رها کنید" آغشته کرده بود. مامان در معجون سازی بی‌رقیب بود.

در اتاق را باز کرد و طبق انتظارش، سارا و بلا را دید که میان کپه ای از لباس‌های رنگارنگ به خواب عمیقی فرو رفته بودند. وقتش رسیده بود که لوسیوس و نارسیسای مامان آن‌هارا به تخت خوابشان ببرند. هرچند عروس مامان نبودند اما هر خانم جوانی در سن ازدواج، به خواب کافی و با کیفیت نیاز داشت.

تام در اتاقش نشسته بود و لشکری از سربازان سبز را با طلسم فرمان به جان سربازان سرخ انداخته بود. استراتژی بی‌نظیری داشت. سربازان سرخ در کمتر از پنج دقیقه به خمیربازی های شل و بی‌مصرف تبدیل شدند و سربازان تام فریاد شادی سر دادند.

- آفرین فرمانده ی قشنگ مامان!بازم مثل همیشه برنده شدی!
- آره مامان، ما همیشه برنده ایم.

نگاه مادر و پسر بی‌رقیب در یکدیگر گره خورده بود. تام از همان نگاه فهمید که ماجرای عاشقانه اش به پایان رسیده و از مرلین که پنهان نیست، از ما چه پنهان؟ خیلی هم از این پایان راضی بود.
مروپ هم از همان نگاه فهمید تام قصد دارد به ادامه ی تحصیل بپردازد و مامان را سربلندتر کند. این پایان مورد علاقه ی اکثر مامان های دنیا بود.


پایان!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
“I would recognise you in total darkness, were you mute and I deaf. I would recognise you in another lifetime entirely, in different bodies, different times. And I would love you in all of this, until the very last star in the sky burnt out into oblivion
پاسخ به: عاشقانه های وزارت
ارسال شده در: شنبه 20 اردیبهشت 1399 15:11
نمایش جزئیات
آفلاین
بلاتریکس و سارا در حالی که به یکدیگر چشم غره می‌رفتند پشت سر مروپ به راه افتادند. بلاتریکس کمابیش می‌دانست که بازنده این مرحله خواهد بود. سارا چند سالی را در پاریس گذرانده بود و چیز های زیادی در مورد مد و فشن می‌دانست. در حالی که بلاتریکس در تمام عمر پارچه ای سیاه را وصله و پینه می‌کرد و می‌پوشید. ذهن بلاتریکس به صورت اتوماتیک فقط به خدمت کردن فکر می‌کرد و دیگر وقتی برای مسائل جانبی و بی اهمیتی مثل لباس نداشت.

- میبینم که نگرانی.
- نگرانی رو نشونت میدم.

بلاتریکس تنها دقیقه ای وقت داشت تا به اتاق لباس ها برسد و نقشه ای بکشد. خفه کردن سارا با لباس؟ بنظر ایده خوبی میرسید. میتوانست کپه ای از لباس ها را روی سارا پرت کند تا دیگه نتواند نفس بکشد و بمیرد. یا شاید لباس ها را بهم گره بزند و یک طناب بلند بسازد. اینجوری میتوانست سارا را به دار بیاویزد. تنها مشکل وجود مروپ بود.

- عروسای مامان، به اتاق لباس خوش اومدید. اتاقی که در تمام عمارت یکه و نظیر و نداره.

و واقعاً حق با مروپ بود! دیوار های اتاق با سبز زمردی رنگین شده بودند و رگه های سیاه ظریفی بر آنها نقش بسته بود. دو اتاقک کوچک از جنس چوب افرا در کنار یکی از دیوار ها بودند. روشنایی اتاق -علاوه بر پنجره بزرگی که رو به نور قرار داشت - توسط لوستر بزرگ و زیبایی که طرح مار داشت تامین می‌شد. چشمان چهار مار بخاطر یاقوت هایی که در آنها به کار رفته بود به سرخی می‌درخشیدند. دور تا دور اتاق کمد ها چیده شده بودند.

- یا مرلین متبرک!

سارا به سمت یکی از کمد ها رفت و در آن را باز کرد.

- این چیه؟
- میبینم که سلیقه سارای مامان خیلی خوبه. اون لباس با طرح ماست خیاره. رنگ سفیدش رو از موهای تک شاخ گرفتیم. اون لکه های سبز گوگولی رو میبینی؟ اونا خیارن!

فی الواقع، تمام کمد پر بود از لباس هایی با طرح غذا و میوه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
شروع و پایان با ماست!
پاسخ به: عاشقانه های وزارت
ارسال شده در: یکشنبه 7 اردیبهشت 1399 18:42
نمایش جزئیات
آفلاین
مروپ همین جور که فکر می کرد گفت:
_عزیزای مامان.بلای مامان راست میگه.یعنی بلای مامان از سارای مامان خیلی بیشتر درمورد تام مامان میدونه پس من یه امتیاز به بلای مامان میدم.

بلاتریکس لبخند پیروزمندانه ای به سارا زد:
سارا داشت از حسودی می ترکید ولی چیزی نگفت.

_خب همسرای مامان.می ریم سر مرحله بعدی. انتخاب لباس هایی که از اقدس خانوم قرض گرفتم و پوشیدنشون. تا ببینم کدوم همسر مامان سلیقه بهتری داره.

مروپ به بلا و سارا اشاره کرد که دنبالش بیایند.
آن ها به هم چشم غره میرفتند که یک دفعه بلا پرت شد جلوی مروپ.

_مروپ جونم. این سارای پلید پرتم کرد رو زمین.
سارا با شنیدن حرف بلا به این شکل تغییر شکل یافت:

مروپ چشم غره ای به سارا رفت وبه بلا گفت:
_بلای مامان،حالت بهتره؟بریم لباسا رو بپوشیم؟؟

بلا درحالی که فین می کرد گفت:
_باشه مروپ جون.

وقتی مروپ بلا را بلند کرد بلا دور از چشم مروپ به سارا این شکلک رو نشون داد:

آن ها به سمت اتاق پرو لباس می رفتند و بلا نمی دانست باید چه کند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: عاشقانه های وزارت
ارسال شده در: یکشنبه 7 اردیبهشت 1399 18:13
نمایش جزئیات
آفلاین
- یه لحظه صبر کنید بانو مروپ! من این کار رو انجام نمی دم.

مروپ و سارا به سمت بلاتریکس که این جمله را به زبان آورده بود چرخیدند.
- هه هه بلا خانوم جا زد! بانو من که از اولش گفتم این بلا چیزی از عشق سرش نمی شه.
- نه که خودت خیلی سرت میشه!
-تو هرگز همسر تام نمی شی.
- یادم باشه موقعی که این بازی تموم شد بدم تسترال ها...
-ساکت!

با فریاد مروپ، سارا و بلاتریکس آرام شدند و دست از گیس و گیس کشی برداشتند.
- خب بلا مامان، بگو مشکل با نامه نوشتن چیه؟
- سواد نداره بانو مروپ نمی خواد لو بده.

بلاتریکس خیلی سعی کرد جلوی خود را بگیرد تا کار غیر عادی نکند.
- سارا کسی بهت یاد نداده جواب سوالی رو که بلد نیستی ندی؟

بعد درحالی که چشم از قیافه ضایع شده سارا بر می داشت و به بانو مروپ چشم می دوخت گفت:
- بانو من با نوشتن نامه مشکلی ندارم با قسمت عاشقانه ش مشکل دارم. تام از نامه های عاشقانه خوشش نمیاد. منم که دوست ندارم تام رو ناراحت کنم پس از این قسمت انصراف می دم.

مروپ با شنیدن حرف های بلاتریکس به فکر فرو رفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
مزه خونه به همینه... همیشه می دونی درش به روت بازه... می تونی سر تو بندازی پایین و بیای تو و لازم نباشه توضیح بدی به کسی که چیکاره ای اونجا... چون جوابش معلومه... خونت اونجاست... حتی اگه فقط گهگداری بهش سر بزنی!
پاسخ به: عاشقانه های وزارت
ارسال شده در: سه‌شنبه 5 فروردین 1399 03:07
نمایش جزئیات
شغل
آفلاین
- خیله خب خوشگل عروس‌های مامان، امتیاز مرحله‌ی بعدی آزمون عروس‌برتر، مال اونیه که عصرونه‌ی برتر رو درست کنه! برید ببینم چه می‌کنید!

به دنبال این سخن، دو شرکت‌کننده، یکی مغرورانه و خانمانه، و یکی چهره به خشم و چشم‌غرّه آلوده، به همراه مادر شوهر خوشحال وارد آشپرخانه‌ی خانه‌ی به مانند کاخ لوسیوس شدند.
- خب دخترا! تا من مشغولم، شما هم مشغول باشید. کارم که تموم شد میام ببینم چه شاهکاری درست کردید واسه پسر از گل برترم!

مروپ این را گفت و رفت آن پشت مُشت‌های آشپزخانه، دور از بلا و سارا مشغول به کشف ترکیبات غذایی هراسناک و جدیدش به همراه مواد غذایی عالی و دسته‌اول خانه‌ی لوسیوس شد.

بلا و سارا، شرکت‌‌کنندگان چیره‌دست و مصمم به بُرد مسابقه، آغاز حمله را با یورش به سمت جایگاه آشپزی شروع نمودند.

خب، یک نکته‌ای بود که سارا می‌دانست، اما بلاتریکس خیلی وقت بود که می‌دانست؛ پس در نتیجه از درجه‌ی اهمیت و پررنگ بودن نقش آن در بُرد بسیار خوب آگاه بود.
جواب ساده بود. کسانی که بانو مروپ را می‌شناختند و خوب از اخلاقیاتش آگاه بودند، خوب به این نکته پی برده بودند که میوه، سبزیجات و جذب ویتامین‌ها جایگاه و اهمیتی ویژه برای مروپ دارد. با دانستن این نکته، برای بلاتریکس بُرد در مقابل سارا که تازه با بانو مروپ آشنا شده و او را صرفاً مادر شوهری پولدار و با تمایلات و علاقه‌مندی‌های عادی و مطابق روز تصور می‌کرد بسیار ساده بود.

بلاتریکس چندان چیزی از آشپزی و عصرانه و از این قرتی‌بازی‌ها نمی‌دانست. دستش را در قفسه‌ی مواد غذایی کرد و هرچه دم دستش می‌آمد را در قابلمه‌ی بزرگ درون دستش ریخت. نمک، فلفل، سس، آبلیمو، آبغوره، روغن زیتون، روغن ماهی، روغن کرچک، سیر و پیاز و جعفری، گوجه، پنیر، ماست، دوغ، آب، خیار، مرغ، ماهی، پرتغال، تخم مرغ، خربزه، عسل، سرکه، برنج، قارچ، کدو، هویج، سیب، گلابی، کدوی خندان، کدوی اخمو، کدوی گریان، کدوی تنبل، کدوی سختکوش، کدوی کنکوری، کدوی رفوزه، فلفل سیاه، فلفل قرمز، فلفل سبز، فلفل هندی، فلفل سبز، فلفل دلمه‌ای، عدس، لوبیا، نخود، اسفناج، سس خردل، سس بادام‌زمینی، سس قارچ، سس عسل، سس پیاز، سس تربچه، سس تند، سس شیرین، خوب می‌دانست که مروپ به این‌جور ترکیب‌های عجیب و غریب علاقه دارد.

در آخر چند بسته پاستا نیز از گوشه کنار کابینت پیدا کرد و چون در نظرش سفت و غیر قابل خوردن بود، پنداشت که همچون نان بیات شده و گذاشت تا در آب خیس بخورد.

طی این فاصله تا پاستاها خیس بخورد بزرگترین ساطوری که پیدا می‌شد را برداشت و هرچه توی قابلمه بود را توی یک سینی ریخت و محتوای سینی را شرحه‌ شرحه کرد.

سپس هرچه بود و نبود را در بزرگ‌ترین ظرفی که آن دور و برها پیدا می‌شد ریخت، گذاشت روی میز و خیلی با ژست «من خیلی همه‌چی تمومم! هاها! بیا و ببین! » رفت ایستاد آن گوشه.

از آنجا که به تازگی از کارش فارغ گشته و در حال دید زدن کارهای رقیبش بود، دید که سارا با آرامش و ظرافت مشغول چیدن و آراستن کاپ‌های میگویش است. در نتیجه نخواست کم بیاورد و دست کرد مُشتی فندق و گردو و بادوم و شکلات و آبنبات هم روی عصرانه‌ی شهر فرنگ‌طورش ریخت.

در این اثنا کار مورد نظر مروپ تمام شده و از آن پشت مُشت‌هایی که رفته بود به سوی صحنه‌ی مبارزه‌ی آشپزها بازگشت.

پس از تست غذاها

- بلاتریکس مامان! ترکیبی که زدی بی‌نظیره! بهترین سالاد پاستای سبک ایتالیایی‌ایه که دیدم!

بلاتریکس نمی‌دانست غذایی که درست کرده اسم هم دارد.

- و.. یه چیزی! بلای مامان، اینو یادت باشه، نمک دریایی درشته، نسبت به نمک ریز آشپزخونه‌ای که استفاده می‌کنی مقدارش باید کم‌تر باشه یه کم. و اون پاستاها! پاستا ماکارونی و لینگوئینی بد نیست، ولی پاستا پنه، فارفاله یا دیالتینی استفاده می‌کردی بهتر بود! اینجور پاستاها واسه این کار مناسب‌ترن!

-

- البته نمک و فلفل هم لازم نبود، سس‌ها خودشون طعم دارن.

بلاتریکس گناه داشت. بلاتریکس هیچکدام از این ظرافت‌های زنانه را از خاندان والا تبارش به ارث نبرده بود.

- سارای مامان کارش عالیه! قارچ و میگوها رو خوب تفت دادی، خمیر فیلو خیلی خوب برش خورده و میگوها رو هم خیلی با ظرافت لای خمیر پیچیدیشون! خوبه که عروس مامان همچین دقتی داره!

قیافه‌ی بلاتریکس در هم رفته بود. در واقع سارا تا به حال هیچوقت تا این حد از این که قسمتی از عمر در حال گذر و جوانی‌اش را صرف فراگرفتن هنر ظریف آشپزی کرده احساس شکرگذاری نمی‌کرد.

- خب دخمل خوشگل‌های عروس مامان! از اونجایی که جفت غذاهاتون منو به هیجان آوردن، یه جورایی انتخاب برام سخت شد... هردتون قبولین!

-

- خیله خب! می‌ریم که داشته باشیم مرحله‌ی بعد رو! برای عزیز مامان یه نامه بنویسین.. عشقولی باشه. و.. توش احساساتتون نسبت به گل پسرم رو شرح بدین.. می‌خوام ببینم حد و حصر علاقه‌ی عروس‌هام و البته قلمشون در چه حده.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جوزفین مونتگومری در 1399/1/5 3:33:12
ویرایش شده توسط جوزفین مونتگومری در 1399/1/5 12:27:51
ویرایش شده توسط جوزفین مونتگومری در 1399/1/5 12:30:00
ویرایش شده توسط جوزفین مونتگومری در 1399/1/5 15:16:29
بسوز! شعله‌ور شو، با اشتیاق. چنان بسوز که گرمای وجودت رو بشه حس کرد...

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: عاشقانه های وزارت
ارسال شده در: چهارشنبه 25 دی 1398 12:34
نمایش جزئیات
آفلاین
-نه نه، من میتونم!

بلاتریکس همواره برای اینکه در مسابقه ای اول باشد، هرکاری میکند. مخصوصا وقتی مسابقه درباره تام ریدل باشد!

-بلاتریکس مامان، قبول کن که باختی.
-راست میگه.
-الان بهتون نشون میدم!

بلاتریکس پرتقال ها را برداشت و ریز ریز خرد کرد. خیلی ریز؛ به اندازه ای که میتوانست آن را به عنوان پالپ در آبمیوه ها استفاده کرد. بعد از آن یک قاشق برداشت و روبه تام کرد.
-پرتقال همیشه برای...
-ما هیچ کدومو دوست نداریم.
-جان بلا. میرم... اصلا میرم سایه افسردگی میسازما!
-

تام پرتقال را برداشت و خیلی سریع در دهانش گذاشت. اشتباه نکنید، تام ریدل، هر میوه ای که تا آن لحظه خورده بود را زیر زبانش نگه داشته بود!
بلاتریکس هم با دیدن آن حرکت تام، روبه روی مروپ ایستاد. تام هم هرچه خورده بود را در گلدانی ریخت و با خاک آن را پوشاند.
-خب؟
-
-خب... پس... بریم مرحله بعد عروسای مامان!
-چی مادر؟ منظورتون چی بود از این حرف؟
-عروسا دیگه.
-

مروپ خنده ای ریز کرد و به پسرش نگاه کرد که رنگ و وارنگ میشود.
-باشه! بریم مرحله عصرونه درست کردن برای عزیز مامان!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Mon Grand Seigneur
fille française
♡ Only Raven ♡
پاسخ به: عاشقانه های وزارت
ارسال شده در: دوشنبه 9 دی 1398 23:21
نمایش جزئیات
آفلاین
بالن و مروج آنها را به آشپزخانه راهنمایی کرد.
در وسط آشپزخانه میزی قرار داشت که یک دیس از میوه ها در آن قرار داشت و ظرفی به همراه چاقو در کنار آن بود.
مروپ تام را بزور بر روی صندلی نشاند و بر بازو هایش فشار می آورد تا مبادا از سر جایش بلند شود.
_خب اول کی شروع میکنه؟

سارا با اعصبانیت بدنبال راهی برای انتقام بود تا بلاتریکس را از دور خارج کند پس دستش را بلند کرد.
_من.

سارا به سمت میز رفت و بر روی صندلی نشت؛ چاقو را برداشت و پرتقالی را از دیس برداشت و بصورت نمایشی و سریع پوست پرتقال را کند و با تزئینی زیباظرف را به سمت تان برد.
_دهنتو وا کن، آ آفرین.

تکه پرتقالی را در دهان تام گذاشت و تام نیز لبخندی به سارا زد ، مروپ هم لبخندی زد و با مداد در دستش گزینه میوه دادن به عزیز دادن به دردانه مادر رو تیک زد.
_آفرین دخترم.

سارا در موقع بلند شدن نمک را بصورت موذیانه خالی کرد درون دیس.

_خب حالا تو بیا بلاتریکس.

بلاتریکس موه هایش را با حرکتی نمایشی از جلوی صورتش کنار زد و به سمت میز رفت؛ روی صندلی نشست و خیاری را از دیس برداشت و پوستش را کند و به چند تیکه تقسیم کرد ، تکه ای را برداشت و در دهان تام گذاشت،تام با صورتی در هم خیار را به بیرون تف کرد.

_این دیگه چی بود؟

مروپ به بلاتریکس نگاه کرد و سری به نشانه تاسف تکان داد و ترکی نزد.

_حالا میریم به بخش درست کردن عصرانه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!


شناسه قبلی : آبرفورث دامبلدور

پاسخ به: عاشقانه های وزارت
ارسال شده در: یکشنبه 8 دی 1398 20:11
نمایش جزئیات
آفلاین
سارا از بچگی خیلی چغلی می‌کرد.
- خانوم اجازه، این داره پامونو لگد می‌کنه!

بلاتریکس که غافلگیر شده‌بود من و من‌کنان گفت:
- دروغ می‌گه به سالازار، من اصلا از لای موهام هیچی نمی‌بینم که بخوام پای تو رو لگد کنم!
- واه واه واه، شنیدین چی گفت مروپ خانوم؟ چشماشم که سوی درست و حسابی نداره! پس‌فردا چه‌جوری می‌خواد پرتقال‌و از توپ بچه‌ی همسایه تشخیص بده؟
- همچین می‌زنمت که زبونت از تو دهنت محو بشه آ!
- این روحیه اصلا و ابدا مناسب یک خانم نیست!

سارا کاملا به کارِ خودش وارد بود و می‌دونست رو چی دست بذاره تا مروپ رو تحت‌تاثیر قرار بده؛ نتیجتا مدتی بود که مروپ با چشم‌های ریز شده بلاتریکس رو زیر نظر گرفته‌بود.
- بلاتریکس مامان می‌بینم که یکم داری از هدف دور می‌شی...
- واقعنی؟

بلاتریکس در همون لحظه، چند برابر بیش از پیش از سارا کینه به دل گرفت و سعی کرد در فاصله‌ی زمانی که مروپ دنبال کفش می‌گرده، هوش سیاهش رو به کار بیندازه.
- هوی تو، سایز کفشات چند بود؟
- من؟ پاهام خیلی ظریفن ولی به هر کفشی می‌خورن!
- مطمئنی؟
- البته.

بلاتریکس ماچی برای خودش فرستاد و چوب‌دستی‌ش رو آروم و نامحسوس از جیب رداش بیرون آورد و رو به پاهای سارا گرفت و زمزمه‌ای کرد.

- خب، دخترای مامان. اینم از کفشِ سیندرلا که به عزیز مامان گفتم به صورت طولانی‌مدت ازش قرض بگیره. ... کی اول می‌خواد امتحان کنه؟
- من که در هر صورت می‌دونم اون به پای من می‌خوره، پس اول میام.

سارا همین‌طور که تمام اصول قر دادن رو توی راه رفتنش تیک می‌زد، روی صندلی نشست و کفش رو گرفت تا پاش کنه، ولی در کمال وحشت، کفش به پاش نمی‌رفت.
- این... غیر ممکنه! چطوری پاهام یهو اینجوری شدن؟ من مطمئنم این کفش اندازه‌ی پای منه!
- خب دیگه دخترم، انکار بخشی از باخته. بلا بیا بشین!

بلاتریکس پنهانی تمامِ زبان اصلی و زبانِ کوچکش رو در معرض دیدِ سارا گذاشت و با اطمینان روی صندلی نشست.

- به به، بلای مامان مرحله‌ی اول رو برنده شد! آفرین!

مروپ توی دفترچه‌اش امتیازات مرحله‌ی اول را ثبت کرد و رفت سراغ مرحله‌ی دوم، که میوه خوروندن به تام بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
گب دراکولا!

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.