جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

15 کاربر(ها) آنلاین هستند (11 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
15 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

[[continious]] داستان‌های دو پستی (اسلیترین)

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: داستانهای دو پستی
ارسال شده در: چهارشنبه 11 تیر 1399 19:01
نمایش جزئیات
آفلاین
(پست اول)


شاخه های بید کتک زن همچون گیسوان دخترکی در باد به رقص در آمده بود و موج نوازش گر باد را به تلاطم وامیداشت.

سوروس از پنجره ای که محوطه را به خوبی به تصویر میکشید و در راه رو قرار داشت، این منظره را به تماشا نشسته بود.
در اعماق افکارش به دنبال دلیلی میگشت برای ماندن!
قلبش آواز رفتن سر میداد و مغزش افکار در همی را به او تحمیل میکرد که راه زندگیش به جاده کوهستانیه مه آلودی میمانست که راه و بیراهه را در نظرش نهان میداشت.

با صدای پروفسور دامبلدور که علت تنها و دیر وقت در راه رو بودنش را میپرسید به خود آمد.
از پنجره فاصله گرفت به نشانه احترام و ابراز تاسف بابت متوجه نشد حضور دامبلدور،سرش را پایین انداخت و با صدایی تحلیل رفته که نشان از خستگی افکار بود سلامی داد.
_سوروس! چیزی ذهنتو مشغول کرده ؟
-چیز مهمی نیست پروفسور، ممنونم!عصرتون بخیر.

راهش را به سمتی نامشخص در پیش گرفت.
جایی برا تنها بودن میخواست.
به خود که آمد، خودش را پیشروی دالانی یافت!
اتاقی که هر چیزی در آن پیدا میشود.

پشت میز خاک گرفته ای نشست و کتاب کهنه و رنگ و رو پریده ای که چن دقیقه پیش پیدا کرده بود را باز کرد، باید چیز خوبی برای استراحت می بود.
حد اقل چند دقیقه ای ذهنش از تصمیم گیری برای رفتن از دنیای سحر جادو و زندگی با ماگل ها،یا ماندن و ... کمتر فکر میکرد.
متن اولین صفحه توجهش را جلب کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
نه چون مومم نه چون سنگم،نه از رومم نه از زنگم،همان بی رنگ بی رنگم.....
به طلا همچو سنگ بنگر...
se.sn_sli

پاسخ به: داستانهای دو پستی
ارسال شده در: یکشنبه 4 خرداد 1399 22:28
نمایش جزئیات
آفلاین
(پست دوم)



بلاتریکس به فکر فرو رفت.
-خب...مثلا...باید وطیفه یخچال رو به عهده بگیره. باید سر پا وایسه و کل مواد خوراکی ای که بهش می دیم رو به هر شکلی که ممکنه خنک نگه داره و وای به حالش اگه چیزی خراب بشه. فهمیدین؟

لرد سیاه با فریاد بلاتریکس از جا پرید و با دستپاچگی بقیه را نگاه کرد.
-ما از جا نپریدیم...کسی ندید که؟

بلاتریکس با محبت نگاهی به لرد سیاه انداخت.
-نه ارباب...اگه دیده باشن چشماشونو در میارم. شما نگران نباشین. مقصر رو پیدا می کنم. از قیافه هاشون معلومه یه کاری کردن.

مروپ یک دست مبل را داخل چمدانش گذاشته بود و داشت سعی می کرد به روش پریدن روی چمدان، در آن را ببندد. به او تهمت زده شده بود.

بلاتریکس جلوی اسلیترینی ها قدم می زد و به چشمان تک تک آن ها خیره می شد و سعی می کرد مقصر را پیدا کند.
-تو...ممکن نیست بچت نصفه شب، هوس یخچال بازی کرده باشه؟

بچه زد زیر گریه و رابستن بچه اش را بغل کرد.
بلاتریکس به حرکتش ادامه داد.
-تو! دیروز داشتی می گفتی فضای آزمایشگاهت برای بطری های معجون کافی نیست. ممکن نیست سعی کرده باشی صد ها بطری رو توی یخچال جا بدی و در نتیجه درش بسته نشده باشه؟

هکتور به لرزه در آمد.

بلاتریکس این بار به خانم فیگ رسید.
-و...تو ... سنت بالا رفته. ممکن نیست سعی کرده باشی خودتو توی یخچال بذاری، به این امید که سالم بمونی؟

بازجویی ادامه داشت.


فلش بک...شب گذشته


-پاپا...پیتزا!

لرد سیاه پتو را روی دم نجینی کشید.
-الان نصفه شبه...و نصفه شبا غذا نمی خورن. چند بار باید اینو بگیم؟ به فکر سلامتیت باش.

نجینی لج کرده بود. دمش را روی زمین می کوبید و درخواست غذا می کرد. وقتی متوجه شد که این روش فایده ای ندارد، هدفش را تغییر داد.
-پاپا...آب!

لرد سیاه تازه داشت به خواب فرو می رفت. کمی فکر کرد...ولی هیچ موردی از مضرات نوشیدن آب در نیمه شب را پیدا نکرد.
اجبارا از جایش بلند شد و با چشمان نیمه بسته به سمت آشپزخانه رفت.
در یخچال را باز کرد. بطری آب را برداشت و به نجینی داد.
در یخچال را بست...
یا فکر کرد که بسته!
در آخرین لحظه نجینی دمش را لای در گذاشت. آب را نوشید. از لرد سیاه تشکر کرد و هر دو با هم به سمت خوابگاه برگشتند.

نجینی مارعظیم الجثه ای بود. در حالی که سرش داخل خوابگاه و به ظاهر خوابیده بود، دمش هنوز با جدیت در یخچال را باز نگه داشته بود...تا این که لرد سیاه به خواب عمیقی فرو رفت و نجینی به سوی پیتزای نیمه شبش شتافت.

و البته از شدت خوشحالی، اهمیتی به باز و بسته بودن در یخچال نداد.


پایان فلش بک


-تو ...اوه...ببخشید ارباب. رسیدم به شما . نفر بعدی...تو! ماتیلدا! قیافت چرا اینجوریه؟ این قیافه ممکن نیست در اثر موندن به مدت بیست ساعت توی یخچال باشه؟ شاید در یخچال هم برای همین اونقدر عصبانی بوده. بیست ساعت این قیافه رو تحمل کرده.

بازجویی همچنان ادامه داشت.


پایان

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: داستانهای دو پستی
ارسال شده در: پنجشنبه 22 اسفند 1398 18:22
نمایش جزئیات
آفلاین
(پست اول)


-این یه فاجعه بزرگه. یه گناه نابخشودنیه. وای بر شما!

بلاتریکس با قدم های تند و نگاه های پر خشمش از یک طرف تالار به طرف دیگر می رفت و به جماعت اسلیترینی که به صف ایستاده بودند نگاه های تندی می انداخت.

-به جماعت اسلیترینی نگاه های تندی می انداخت؟ به ما هم نگاه های تند انداختید؟
-نه ارباب...هرگز این خادم وفادار چنین جسارتی نمی کنه. منظور نگاه های بنده به اینا بود.

بلاتریکس بقیه اسلیترینی ها را با خشم به لرد نشان داد.
-خجالت هم نکشیدن. کاری به این زشتی در عمر با برکت تالار ما بی سابقست. چطور چنین چیزی ممکنه؟! خوشا به حال سالازار که در بین ما نیست و این فاجعه بزرگ رو به نظاره نمیشینه.

اسلیترینی ها روی صورتشان را شطرنجی کرده بودند. همه منتظر شنیدن گناه نابخشودنی بودند که این چنین بلاتریکس را از کوره به در برده بود.

-مای بیبی استفاده شده بچه از زیر فرش پیدا کردم که کپک هم زده بود و عطر افشانی می کرد، هیچی نگفتم.

رابستن صورتش را بیشتر شطرنجی کرد.

-هفته ای یه بار به لطف معجون های بعضیا تالار منفجر میشه، هیچی نگفتم.

هکتور در ویبره هایش لحظه ای درنگ کرد.

-چندتا سال اولی رو اوردوز کرده بخاطر سوء مصرف در نوشیدنی کره ای پیدا کردم، هیچی نگفتم.

هوریس تبدیل به مبل شد و پشت مبل دیگری پنهان شد.

-قابلمه زن سالازار...این شی عتیقه که میراث تالار ماست رو سوخته توی کفش عتیقه سالازار پیدا کردم، هیچی نگفتم.

مروپ چمدانش را از جیبش در آورد تا راهی خانه سالمندان شود.

-اما از این مورد آخر دیگه نمیگذرم. باز گذاشتن در یخچال؟ یخچال بیچاره از شب تا صبح درش باز موند و هی زد تو سر خودش و اشک ریخت. صبح هم بند و بساطشو جمع کرد و رفت! توی این گرونی حالا یخچال از کجا بیارم؟ وای به حال خاطی. اگر پیداش کنم به سخت ترین شکل ممکن مجازاتش میکنم!

یکی از اسلیترینی ها که صدایش می لرزید تصمیم گرفت سوالی که در ذهن همه بود را بپرسد.
-چ...چ...چجور مجازاتی؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: داستانهای دو پستی
ارسال شده در: سه‌شنبه 1 بهمن 1398 22:45
نمایش جزئیات
آفلاین
پست دوم(پایانی)


-نکن بچه...نکن بزرگ...نکن متوسط! نکنین کلا! شما چرا حرف حالیتون نمی شه؟

بلاتریکس در سالن عمومی به این طرف و آن طرف می دوید و جلوی اقوام دور و نزدیک رابستن را می گرفت، و این در حالی بود که خود رابستن با لبخندی دلنشین، شیرین کاری های فک و فامیلش را تماشا می کرد و بسی لذت می برد.
دودی که از کله بلاتریکس بلند می شد، به وضوح قابل دیدن بود.
-نکن بچه نکن...برای سالازار بزرگ چرا عینک کشیدی؟ اون سبیله پشت لب ارباب؟ دِ می گم نکش...

فریاد های بلاتریکس، کوچکترین تاثیری روی سیرازویی ها نداشت.

خوردند و ریختند و پاشیدند و در پایان روز، در حالی که مهمانان ناخوانده روی تختخواب های اسلیترینی ها به خواب فرو رفته بودند، تقریبا چیزی از تالار باقی نمانده بود.

اسلیترینی ها وسط سالن عمومی جمع شده بودند و رابستن را به صندلی بسته بودند.
دلیلش هم مشخص نبود. رابستن قصد فرار نداشت!

-لعنت به تو و هفت جد و آبادت!
-اینا فامیلن تو داری؟
-تو سیاره تون چیزی به اسم فرهنگ دارین؟
-اصلا بویی از انسانیت بردین شما؟

رابستن هنوز لبخند می زد.
سیرازویی ها، حتی تحقیر هم نمی شدند!


صبح روز بعد

-خیسه...
-این یکی هم خیسه...
-لعنت به دامبلدور...واقعا خیسه...

بلاتریکس نفس عمیقی برای حفظ خونسردی اش کشید.
-ساکنین محترم سیرازو...مگه همین دیشب جای دستشویی رو به تک تکتون نشون ندادم؟

عموی مادر رابستن سرش را خاراند.
-مگه اون برای معرفی تالار نبود؟ دیدیم خب...و پسندیدیم و احسنت گفتن شدیم.

-پس برای چی همگی رختخواباتونو خیس کردین؟!

-ما نکردیم که...خودش شد.
-حالا چرا حرص می خوری؟ خشک می شه خب!
-نکنه انتظار داشتی نصفه شب برای یه دستشویی کوچیک تا سیرازو و تختخواب های خودمون بریم و برگردیم؟
-اینه رسم مهمون نوازی؟
-مامان...من از این می ترسم!

بلاتریکس متوجه شد که قضیه به این سادگی ها نیست. یقه رابستن را گرفت و او را به گوشه ای کشید.
-همین الان، فک و فامیلتو راضی می کنی بند و بساطشونو جمع کنن و از این جا برن.

-نشدن کرد!

بلاتریکس رابستن را به دیوار روبرویش کوبید.
-من نشدن کرد حالیم نمی شه. اینا رو نمی شه تحمل کرد. بفرستشون تالار گریفیندور...ببر تو هاگزمید براشون هتل بگیر. هر کاری که می تونی. این جا یا جای ماست یا جای اینا...

رابستن با افسوس سری تکان داد و به فک و فامیل خوشحالش که در حال فرو کردن چوب دستی های اسلیترینی ها در مایونز و جویدنشان بودند خیره شد.
باید کاری می کرد.

به شکلی باور نکردنی، یک ساعت بعد، اتوبوس فضایی آماده حرکت بود.

چشمان رابستن پر از اشک بود. دستمالش را به آرامی برای دوستانش تکان داد.
مهمانان با خوشحالی در حالی که بالا و پایین می پریدند، با اسلیترینی ها و مخصوصا بلاتریکس، خداحافظی کردند.
اتوبوس از جا بلند شد و به مقصد سیرازو حرکت کرد.


داخل اتوبوس:

-نمی دونم تصمیم درستی بود یا نه...ولی رابستن گفت این جزو قوانینشونه که فقط یک بار می تونن جابجا بشن. برای همین بود که خودش مجبور شد تو کره زمین بمونه.
-قابل تحمل نبود...مخصوصا اون قانون نشستن زیر مبل! کمرم داغون شد. یعنی چی که همه چی متقابله! یه ماه من رو مبل بشینم و یه ماه اون رو من؟
-غذا خوردن با انگشت رو بگو. اولش زیاد ناراحت نشدم...چون فکر کردم منظورشون انگشت دسته...
-چاره دیگه ای نداشتیم.

مروپ ساندویچ قرص مولتی ویتامین با سس کپسول روغن ماهی را به طرف هکتور گرفت.

هکتور گازی به ساندویچ زد و از پنجره به کره زمین که دور و دورتر می شد نگاه کرد.

یعنی سیرازو چه جور جایی بود!


پایان

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: داستانهای دو پستی
ارسال شده در: سه‌شنبه 24 دی 1398 00:36
نمایش جزئیات
آفلاین
(پست اول)


-عمو ها، دایی ها، خاله ها، عمه ها، پسر عمو ها، دختر خاله ها و...

یک ماه بعد

-پسر عموی پسر خاله عمه که شدن میشه نوه پسری دایی کوچیکه مادربزرگ پدری، خیلی خیلی خوش آمدن شدین به تالار اسلیترین!

این ماجرا دقیقا از همین جا شروع شد، از جایی که دهمین اتوبوس فضایی، فامیل های دور و نزدیک رابستن را جلوی در ورودی تالار اسلیترین پیاده کرد.

تالار اسلیترین هرگز این حجم از ساکنان را به خود اختصاص نداده بود و در آستانه انفجار به سر می برد.

-راب، اینجا چه خبره دقیقا؟!
-بلا به موقع اومدن شدی. اومدن شو اینجا تا معرفیت کردن بشم به عمو ها، دایی ها، خاله ها...

و باز هم یک ماه بعد

-پسر عموی...
-باشه راب...باشه خوشبختم. فقط بگو...اینجا چه خبــــــــره؟!
-خب راستش...وقتی بهشون خبر دادن شدم که ناظر تالار اسلی بودن میشم اومدن کردن که یه سری بهم زدن بشن و بهم نظارتمو تبریک گفتن بشن.
-آهان!

اما بلا هر چقدر به وسایل هایی که فامیل های راب بار اتوبوس ها کرده بودند نگاه میکرد به نظرش نمی رسید بار و بندیل "یه سری" باشند. بیشتر شبیه بار و بندیل "یه سالی" بودند!

بلاتریکس به اطرافش نگاهی کرد. چشمش به بچه پسر عموی دختر خاله ی پسر عمه دایی ناتنی رابستن افتاد که از در یخچال تالار اسلیترین آویزان شده بود و به سختی خودش را به بقایای غارت شده یک تکه نان می رساند. سرش را به سمت تلویزیون شناور بر روی هوا بر گرداند و متوجه حجم عظیمی از فک و فامیل راب شد که با آن وسطی بازی می کردند.

بلاتریکس در نقطه جوش به سر می برد اما ضیافت دل انگیز تازه آغاز شده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: داستانهای دو پستی
ارسال شده در: شنبه 30 آذر 1398 00:38
نمایش جزئیات
آفلاین
(پست دوم)

- ولی خودمونیما ارباب...واقعا چرا پرتقال نمیخورید؟

چه کسی میتوانست چنین سوال شرم آوری بپرسد به جز فضول بزرگ تالار اسلیترین:الکسیا والکین ‌بلک!؟

ناگهان سکوت سنگینی برقرار شد و سرها به سمت الکسیا برگشت.همگی از اینکه الکسیا چطور جرعت کرده بود درباره ی سوژه ی تنفر ارباب سوال بپرسد به پچ پچ‌ و نُچ نُچ مشغول بودند.

- سوالت را نشنیده میگیرم الکسیا!

- آه ارباب عزیز..میدونم ممکنه بعد از این کنجکاوی دوباره زنده به گور بشم.ولی اخه چرا؟ارباب لطفا بگید!دستگاه کنجکاوی مغزم داره آمپرش منفجر میشه!

در همین لحظه مادر ارباب از فرصت استفاده کرده و دنباله ی حرف الکسیا گفت:
این دختر راست میگه پسرم!حداقل بگو چرا بدت میاد که مامانت بدونه که اینهمه واسه اینکه یه کم پرتقال بخوری حرص و جوش میخوره.

- هیچ دلیلی ندارد!هیچ بلایی سرمان نمی آورد.صرفا بدم ان می آید.اصلا چندشمان میشود.اصلا از رنگ نارنجی مسخره اش متنفریم!فقط بیخیال پرتقال خوردنمان شوید.

در همین حین سایر مرگخواران که کم کم دل و جرعت سوال پرسیدن در این باره یافته بودند شروع به سوال های پی در پی کردند:

- ارباب میدونستید ویتامین سی پرتقال چقدر برای پوستتون مفیده؟

- ارباب اصلا میخواید نمک و گلپر بیارم براتون؟

- ارباب خواهش میکنم بیاید پرتقال بخورید...

در همین بحبوجه سالازار اسلیترین که در قابش نشسته بود و وضعیت را تماشا میکرد سرانجام صبرش به سر آمد و از قابش بیرون پرید و وارد ذهن لرد شد و بعد با صدای اکو‌ داری که بقیه صدا ها را در گوش لرد کور کرد گفت:
اخر چرا پرتقال نمیخوری؟...یی...یی....یی...

لرد سیاه در ذهن پاسخ داد:
احترام شما جد بزرگوارمان واجب.اما من حتی به حرف شما هم پرتقال نمیخورم!

- پس داری ضعف نشان میدهی!

- ضعف؟ما و ضعف؟اصلا ضعف چیست؟چگونه مینویسند؟اصلا که گفته است که اگر ما پرتقال بخوریم...

- اگه پرتقال بخوری؟....

لرد با دیدن نگاه های تعجب آمیز مادرش و مرگخواران متوجه شد که بلند بلند فکر میکرده است.حال دیگر چاره ی دیگری نمانده بود.
آنهمه عظمت در خطر بود!

- چیزی نمیشود!

 حال دیگر آن احساس‌ کنجکاوی عمیق الکسیا به وجود همه ی مرگخواران سرایت کرده بود.

- ارباب به پرتقال حساسیت دارید؟

- نه بلاتریکس! ما به هیچی حساسیت نداریم!اصلا حالا که اینطور شد از این پرتقال ها آب بگیرید.میخواهیم جشنی ترتیب بدهیم و به همه ثابت کنیم!

****

تالار اصلی اسلیترین:

مرگخواران میگفتند و میخندیدند و از خوردن آب پرتقال لذت میبردند و از طرفی همه منتظر این بودند که لرد آن جام آب پرتقال روبه رویش را سر بکشد.

- زودباش دیگه پسرم از دهن افتاد.

لرد دست دست میکرد و سعی داشت نگرانی داخل چهره اش را پنهان کند.از هر طرف عظمت همایونی در خطر بود.اما اگر آن جام را سر میکشید...
لرد از جا برخواست و جام را بلند کرد و گفت:
به سلامتی عظمت و شکوهمان سر میکشیم!

و در برابر چشمان منتظر همگان لرد حرفش را کامل کرد:

اما نه اینجا بلکه در اتاقمان و به تنهایی!

پچ پچی در فضا پراکنده شد.

- اما پسرم...

-قرار شد این جام را سر بکشیم اما تعیین نشد کجا!

****
خانه ریدل ها،پشت در اتاق ارباب:

مرگخواران و اسلیترینی ها دسته جمعی از هاگوارتز به خانه ریدل ها سرازیر شده بودند و در انتظار بودند که ببینند چه اتفاقی می افتد.
صدای ارباب از اتاق شنیده شد.

- و جام را سر میکشیم!

و اندکی بعد صدای هورت کشیدن.

و سکوتی سنگین...
و سکوت...
و‌سکوت...
و سکوت...
و
.
.
.

- پسرم؟...حالت خوبه؟

 صدای ارباب از پشت در شنیده شد:
بله مادر ما خوبیم.

- بیا بیرون دیگه منتظرن همه!

- باشد مادر فقط میشود گوشتان را به در بچسبانید؟

مروپ با تعجب گوشش را به در چسباند و صدایی که از ارباب شنید این بود:

قبلش برایمان یک ماشین اصلاح بیاورید!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط الکسیا والکین بلک در 1398/9/30 9:04:42
But still the sunken stars appear
In dark and windless Mirrormere;
There lies his crown in water deep,
Till "the king"wakes again from sleep
پاسخ به: داستانهای دو پستی
ارسال شده در: دوشنبه 25 آذر 1398 02:41
نمایش جزئیات
آفلاین
(پست اول)


-بیا...بیا...بیا...خب خب...فرمونو بشکن...بسه!

کامیونی درست در وسط تالار اسلیترین پارک کرد.

-بابا صدای چی بودن شد؟!
-شاید تالار هافلپاف کوبیدن شده میخواد برج ساختن بشه.
-ولی صدا نزدیک تر از تالار هافلپاف بودن میشه ها.
-این چه صدای لعنتیه اول صبح جمعه...مگه این تالار ناظر نداره؟!
-کلاس های کنترل خشم با تدریس پروفسور...

اما بلاتریکس که بسیار خشمگین بود به سرعت از وسط هیکل شفاف و معلق بینز رد شد و به سمت ورودی تالار رفت.

-مادر جان؟ این کامیون وسط تالار چه کار می کند؟ خودمانیم...اصلا چگونه از حفره ورودی تالار وارد شده؟!

لرد جلوی در های پشت کامیون ایستاد و سعی کرد درون قسمت بار را وارسی کند اما ناگهان کل بار یک تنی کامیون تخلیه شد و لرد سیاه را درون دریایی از پرتقال غرق کرد. بلاتریکس با دیدن آن صحنه دلخراش فریادی بلند کشید و شیرجه ای درون پرتقال ها زد تا لرد را از غرق شدن نجات دهد.

یک ساعت بعد

-عزیز مامان...نفس بکش.
-نمی توانیم مادر! بوی این پرتقال ها نمی گذارد!
-های بای بادوم زمینی مامان، روزی یک عدد پرتقال نوش جان کنی تا یک قرن دیگه تموم میشن ها.
-کمی دیگر بخاطر این بو ها پنج شش عدد از هورکراکس هایمان را از دست می دهیم. یک فکری به حال این پرتقال ها کنید که فقط جلوی چشم ما نباشند.
-یک جا همه پرتقال ها رو خوردن بشیم؟ مربا کردن بشیم؟ ختم گرفتن بشیم و توی این بسته پلاستیکی ها گذاشتن بشیم و دادن کنیم دست داغداران؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: داستانهای دو پستی
ارسال شده در: چهارشنبه 13 آذر 1398 09:01
نمایش جزئیات
آفلاین
وقفه ای بین جیغ و داد های بلاتریکس به وجود آمده بود، اسلیترینی ها از این آرامش که اطلاعی نداشتند قبل از طوفان است یا بعد از آن، نهایت استفاده را کردند. رابستن، بچه را در آغوش گرفته بود و با او بازی می کرد.
- بووووو... گوگولی مگولی... اکول پکول...

مروپ، روی صندلی مادربزرگ کنار شومینه نشسته بود و داشت برای پسر عزیزش پولیور سبز رنگی می بافت. هر چند رج که می بافت، جلوی صورتش می گرفت و قربان صدقه ی طول و درازی برای قد و قامت فرزندش می رفت و دوباره بافتن را از سر می گرفت.
- مامان فدای اون کله ی کچلِ درخشانش بشه. اینو که تموم کردم، خودم تنش می کنم که دیگه تو زمستون سرما نخوره عزیزِ من!

مروپ، از معدود مرگخوار هایی بود که اجازه داشت قلب از سر و صورتش بیرون بیاید. هر چه نباشد، همه آن قلب ها برای لرد سیاه بودند! کراب در گوشه ای با لوازم آرایشش بازی می کرد. هوریس سعی داشت تا نوشیدنی جدیدی را اختراع کند تا بیش از پیش مست کند و هکتور در حال هم زدن معجون های رنگ و وارنگش بود و با علاقه زیاد آن ها را نگاه می کرد و منتظر بود تا بعد از استفاده از آن ها، عملکردشان را بفهمد!

تمام اعضای اسلیترین هر کدام سعی در انجام کاری داشتند که مدت ها بود از انجام آن محروم بودند. در نبود بلاتریکس و بیگاری های او، آرامش بار دیگر به میان آن ها برگشته بود و هر کدام خوشحال، در حال انجام کار دلخواهشان بودند. اما هیچ کس از بانز خبری نداشت. بانز به دور از چشم بقیه که فکر می کردند او هم حتما مشغول کاریست، از تالار خارج شده بود و به دنبال بلاتریکس رفته بود.

چند دقیقه بعد:

- خب خب خب! می بینم همتون مشغولین!

بلاتریکس به چارچوب در تکیه داده بود و لبخند پیروزمندانه ای بر لبانش بود. بانز هم لبخند پیروزمندانه ای بر لب داشت ولی چون کسی او را نمی دید، تاثیری بر جو تالار نداشت. بلاتریکس نگاهی به اسلیترینی هایی که آب دهانشان را قورت می دادند انداخت و با پوزخندی گفت:
- که رمز تالار رو عوض می کنین؟! که منو میندازین بیرون؟ که به من خبر نمی دین؟
- جغدمون مگه نرسید بهت؟
- ساکت! دیگه از این به بعد ما فقط حرف می زنیم! برای همه تون تنبیه متناسب با این عملتون تدارک دیدم! بانز! بیا و این کاغذ پوستی رو بده بهشون!
- چی؟ بانز؟
- بانز بهمون خیانت کرد؟
- بانز! می خوابی دیگه. مطمئن میشم که دیگه بیدار نشی!

بانز که دید هوا پس است و هر لحظه ممکن است توسط هم اتاق هایش به طرز بغرنجی به ملکوت اعلی بپیوندد، طی حرکتی انتحاری با صندلی ای که در نزدیکی اش بود به سر بلاتریکس کوبید و فاتحانه گفت:
- من نقشه ام این بود که بیارمش داخل تالار و بیهوشش کنم و بسپرمش دست شما. این شما و این بلاتریکس لسترنج!

اسلیترینی ها با شک و تردید به جایی که صدای بانز از آنجا می آمد نگاه کردند. بچه رابستن به سمت بلاتریکس دوید و لگدی به او زد. با ثابت ماندن بلاتریکس، بقیه اسلیترینی ها هم جرئت نزدیک شدن به او را یافتند و بلاتریکس، رفته رفته در میان جمعیت اسلیترینی گم شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: داستانهای دو پستی
ارسال شده در: سه‌شنبه 12 آذر 1398 22:57
نمایش جزئیات
آفلاین
(پست اول)


-چیکار دارین می کنین؟ من ناظرم! می فهمین؟ ناظر گروه. همتونو بیرون می کنم. مگه دستم بهتون نرسه. الان می رم رودولف رو از هافلیا می گیرم و اونقدر می کوبم به در که باز بشه. یا در، یا سر رودولف.

اسلیترینی ها می ترسیدند. بلاتریکس در حالت فریاد نکشیده اش هم به اندازه کافی ترسناک بود. حالا که صدای جیغ و دادش از پشت در تالار به گوش می رسید، اوضاع بسیار ترسناک تر شده بود.

-می گما...درو باز کنیم؟

سه و نیم اسلیترینی بطور همزمان ردای الکسیا را که به آرامی به طرف در می رفت گرفتند(نیم، بچه رابستن بود).

-الان دیگه دیر شده. اگه باز کنیم که کله مونو می کنه.
-بعدم آویزون می کنه جلوی در.
-من نخواستن شد بقیه عمرمو رفت و آمد ملتو دیدن کرد!

-بالاخره که چی؟ میاد تو دیگه.

ملت اسلیترینی نمی خواستند به آینده فکر کنند. آن ها فقط قصد داشتند همین یک شب و شاید اگر شانس بیاورند یکی دو شب آینده را بدون بلاتریکس در آرامش و بی نظمی کامل سپری کنند.
رابستن با ادعای لو رفتن اسم رمز تابلوی جلوی در، موفق به تغییر آن شده بود و طبق قرار قبلی کسی اسم رمز را به بلاتریکس نگفته بود.

-ولش کنین. بالاخره خودش خسته می شه. ساکت می شه. سهمیه تغییر رمز این هفته هم که تموم شده. نمی تونه عوضش کنه. از تالار بدون ناظرمون لذت ببریم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: داستانهای دو پستی
ارسال شده در: دوشنبه 15 مهر 1398 17:08
نمایش جزئیات
آفلاین
خودم شروعش کردمـ... خودمم تمومش میکنمـ... : )
خنده دارهـ...
بی هیچ توجهی یه داستانو شروعش کردم تا یکی تمومش کنهـ؛ ولی حالا خودم تمومش میکنمـ... = )


تصویر تغییر اندازه داده شده

بعد از فریاد جودی، لرد نگاه خشمگینی به او انداخت.
-تو؟ تو که یه زمانی آرزوی مرگخواری ما رو داشتی؟! چرا فریاد میزنی؟! گوشمون اذیت میشه!
-بخشید اربا...
-ما رو ارباب خودت خطاب نکن!

تمام اسلیترینی های حاظر در صحنه، به جودی قرمز شده نگاهی کردند و سر تاسف تکان دادند.
-
-ارباب! بخورینش!

جودی نگران به ابلیس زمینی‌اش نگاهی انداخت و دوباره داد زد:
-نـــــــــــــــــــه لردسیاه من! هکولی؟! میخوای اربابو به کشتن بدی؟ میخوای معجونیو بدی کهـ...
-معجونای من از برترین معجونای دنیاست!
-نیس! من اثراتشو رو بقیه دیدم! بعدشم... من میدونم اون مَرده کیه و واسه چی اومده! همه چیو درباره درمانش میدونم!
-عه!

لرد بعد از تعجب هکتور، لیوان معجون را در دست او انداخت و خشمگین به جودی زل زد.
-
-
-
-

لرد خسته شد و به مرگخوار وفادارش یعنی بلاتریکس، نگاهی انداخت. او هم به جودی نگاهی به معنی گفتن حرفش انداخت و جودی همه چیز را مو به مو گفت.

لرد بعد از خوردن دهن سه چهارتا اسلیترینی به زمین، با آرامش به جودی نگاه کرد.
-تو شیطانی؟
-بله!
-پس ما به کمکت نیازی نداریم.
-هـــــــــــــــــــا!؟

لرد از اتاق بیرون رفت و همه از جمله جودی، درحالی که دهان های خودشونو جمع میکردن کنار رفتند. لرد هم بسیار استوار به بیرون اتاق رفت و توجهی به هیچ کس نکرد.

نیم ساعت بعد-همون اتاق لرد!

همه‌ی اسلیترینی ها با تعجب و "ها؟" و "چی؟" گویان به لرد سر سفید و صیقلیش خیره شدند. تا اینکه لرد ماجرا را با آرامش و وقار تعریف کرد:
-ما با همون شیطان ملاقات کردیم و سر ما رو بوسید بعدش برای دخترش که نتونست این کار به این آسونی رو انجام بده احضار تاسف کرد.
-واو!
-اهم! یاران ما و غیر یاران ما!

در آن جمع، تنها جودی از غیر یاران لرد بود که سرش را در شومینه فرو کرده بود. وقتی وارد شومینه شد، به همه با جدیت ولی ناراحتی نگاهی کرد و دهانش را برای خداحافظی باز کرد تا چیزی بگوید.
-من همیشه خرابکاری میکردم... الانم یه خرابکاری دیگه به بار آوردم. اصلا الان برمیگردم پیش بابام تا شاید اونجا یه چیزی بشم. احتمالا الان همه از دستم راحت میشن... از جمله شما... ابلیس زمینی من! لرد تاریکی‌ها... خداحافظـ... =)

جودی آتش گرفت و رفت. رفت و دیگر کسی درباره او نه چیزی گفت و نه حرفی زد... او ساکت و آتشین رفتـ...

-اون برگشت پیش خودم لرد! برگشت تا شاید همه رو بهتر از من وسوسه کنه!


تصویر تغییر اندازه داده شده

خبـ... اینم یه جورشه! آتیش بگیره و بسوزی ولی کسی نگاهتم نکنهـ! :)
من با این پست از تالار مورد علاقم خداحافظی کردمـ... مثل جودیـ... خداحافظ همگی! = )
و شما... ابلیس زمینی جودی!... خداحافظ! : )

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
...You must believe me to exist
...wait
God is busy
?Can i help you

***
آری، آن روز چو می رفت کسی
داشتم آمدنش را باور
من نمی دانستم
معنیِ «هرگز» را
تو چرا بازنگشتی دیگر؟