(پست دوم)
- ولی خودمونیما ارباب...واقعا چرا پرتقال نمیخورید؟
چه کسی میتوانست چنین سوال شرم آوری بپرسد به جز فضول بزرگ تالار اسلیترین:الکسیا والکین بلک!؟
ناگهان سکوت سنگینی برقرار شد و سرها به سمت الکسیا برگشت.همگی از اینکه الکسیا چطور جرعت کرده بود درباره ی سوژه ی تنفر ارباب سوال بپرسد به پچ پچ و نُچ نُچ مشغول بودند.
- سوالت را نشنیده میگیرم الکسیا!
- آه ارباب عزیز..میدونم ممکنه بعد از این کنجکاوی دوباره زنده به گور بشم.ولی اخه چرا؟ارباب لطفا بگید!دستگاه کنجکاوی مغزم داره آمپرش منفجر میشه!
در همین لحظه مادر ارباب از فرصت استفاده کرده و دنباله ی حرف الکسیا گفت:
این دختر راست میگه پسرم!حداقل بگو چرا بدت میاد که مامانت بدونه که اینهمه واسه اینکه یه کم پرتقال بخوری حرص و جوش میخوره.
- هیچ دلیلی ندارد!هیچ بلایی سرمان نمی آورد.صرفا بدم ان می آید.اصلا چندشمان میشود.اصلا از رنگ نارنجی مسخره اش متنفریم!فقط بیخیال پرتقال خوردنمان شوید.

در همین حین سایر مرگخواران که کم کم دل و جرعت سوال پرسیدن در این باره یافته بودند شروع به سوال های پی در پی کردند:
- ارباب میدونستید ویتامین سی پرتقال چقدر برای پوستتون مفیده؟
- ارباب اصلا میخواید نمک و گلپر بیارم براتون؟
- ارباب خواهش میکنم بیاید پرتقال بخورید...
در همین بحبوجه سالازار اسلیترین که در قابش نشسته بود و وضعیت را تماشا میکرد سرانجام صبرش به سر آمد و از قابش بیرون پرید و وارد ذهن لرد شد و بعد با صدای اکو داری که بقیه صدا ها را در گوش لرد کور کرد گفت:
اخر چرا پرتقال نمیخوری؟...یی...یی....یی...
لرد سیاه در ذهن پاسخ داد:
احترام شما جد بزرگوارمان واجب.اما من حتی به حرف شما هم پرتقال نمیخورم!
- پس داری ضعف نشان میدهی!
- ضعف؟ما و ضعف؟اصلا ضعف چیست؟چگونه مینویسند؟اصلا که گفته است که اگر ما پرتقال بخوریم...
- اگه پرتقال بخوری؟....
لرد با دیدن نگاه های تعجب آمیز مادرش و مرگخواران متوجه شد که بلند بلند فکر میکرده است.حال دیگر چاره ی دیگری نمانده بود.
آنهمه عظمت در خطر بود!
- چیزی نمیشود!
حال دیگر آن احساس کنجکاوی عمیق الکسیا به وجود همه ی مرگخواران سرایت کرده بود.
- ارباب به پرتقال حساسیت دارید؟
- نه بلاتریکس! ما به هیچی حساسیت نداریم!اصلا حالا که اینطور شد از این پرتقال ها آب بگیرید.میخواهیم جشنی ترتیب بدهیم و به همه ثابت کنیم!
****
تالار اصلی اسلیترین:مرگخواران میگفتند و میخندیدند و از خوردن آب پرتقال لذت میبردند و از طرفی همه منتظر این بودند که لرد آن جام آب پرتقال روبه رویش را سر بکشد.
- زودباش دیگه پسرم از دهن افتاد.
لرد دست دست میکرد و سعی داشت نگرانی داخل چهره اش را پنهان کند.از هر طرف عظمت همایونی در خطر بود.اما اگر آن جام را سر میکشید...
لرد از جا برخواست و جام را بلند کرد و گفت:
به سلامتی عظمت و شکوهمان سر میکشیم!
و در برابر چشمان منتظر همگان لرد حرفش را کامل کرد:
اما نه اینجا بلکه در اتاقمان و به تنهایی!
پچ پچی در فضا پراکنده شد.
- اما پسرم...
-قرار شد این جام را سر بکشیم اما تعیین نشد کجا!
****
خانه ریدل ها،پشت در اتاق ارباب:مرگخواران و اسلیترینی ها دسته جمعی از هاگوارتز به خانه ریدل ها سرازیر شده بودند و در انتظار بودند که ببینند چه اتفاقی می افتد.
صدای ارباب از اتاق شنیده شد.
- و جام را سر میکشیم!
و اندکی بعد صدای هورت کشیدن.
و سکوتی سنگین...
و سکوت...
وسکوت...
و سکوت...
و
.
.
.
- پسرم؟...حالت خوبه؟
صدای ارباب از پشت در شنیده شد:
بله مادر ما خوبیم.
- بیا بیرون دیگه منتظرن همه!
- باشد مادر فقط میشود گوشتان را به در بچسبانید؟
مروپ با تعجب گوشش را به در چسباند و صدایی که از ارباب شنید این بود:
قبلش برایمان یک ماشین اصلاح بیاورید!