جوزفین بالای سکوی بلندی ایستاده بود و اینها را فریاد میزد.
جمع کثیری از ملت قرمزپوش مشنگ و جاودگر، چه اصیل و نیمهاصیل و بیاصالت جلوی در بزرگترین باغ وحش تازه تأسیس لندن ایستاده و منتظر همین جملهی شروع افتتاحیه بودند!
- بلأخره شروع شد!
- میگن فقط تو لندن نیس، مثکه تو کل دنیا شعبه داره! یا شایدم قراره داشته باشه.
- بشنو و باور نکن! مگه میشه آخه؟ باغ وحشهها، رستوران که نیس!
- هشتاد و دو درصد درآمد جهان میره تو جیب یه درصد مردم. بخوای دقیق حساب کنی میبینی همچینم عجیب نی.
- باز کتاب خوندی تو؟

در این اثنا
- میدونی، من هنوز تو بود اینم که چرا گفتن هر بازدید کنندهای که میخواد بیاد باس قرمز بپوشه، وگرنه اصن راش نمیدیم. فستیوالی چیزیه؟
- تو رو نمیدونم ولی یه حسی بم میگه با این کارشون میخوان ازمون سوءاستفاده کنن. شایدم فیلمبرداریای چیزی باشه و آخرشم بخوان اسگلمون کنن و بگن برگردین خونههاتون.
- میدونی، تو خیلی بدبینی! الکی در مورد چیزی که ندیدی و نمیدونی قضاوت نکن. حال منو هم داری میگیری با این حرفاتها!

- این دیگه چیه؟.. زمین زیر پام چرا داره میلرزه؟ زمینلرزهاس!؟هی.. هی.. زندگی، اینم از قدم خیرمونه دیگه!

و همینطور که جمعیت هیجانزده و بعضاً مرلینزدهی بازدیدکنندگان وارد میشدند، تکانتکانها و لرزشهای روی سطح زمین بیشتر و بیشتر میشد و سایههایی سیاه از دورادور نمایان میشدند.
- توووف! نگفتم برنامه دارن واسمون؟
- آره گفتی. ولی خب گذشتهها گذشته دیگه!
- شعت! این گلهی گاو سیاهها چیه دارن میان سمتمون؟ :

- حیوونن دیگه! تو باغ وحشیم مثلاً. سلام کن بهشون!

فلشبک-سه روز قبل-خونهی گریمولد
هوهو! هوهو! پوق!
- عهه! ری! تو شاخات جغده.
- آااهااا.. آره. صبح پنجره رو باز کرده بودم به افق خیره شده بودم که یهو از تو افق یه جغد اومد بیرون و خواست از پنجره بره تو؛ خیلی بال زد! بال زد، بال زد، بال زد ولی نتونست! تا این که بیهوش شد.
- خو بعدش چی شد؟
- دیگه بیدار نشد!
-

- هممم.. خب حالا بیخیال مونت. بیا ببینیم تو نامهاش چی نوشته.
و نعش جغد را از شاخهایش جدا کرد و روی میز نهاد. نامهی بسته به پای جغد را هم باز کرد و مشغول به خواندن شد.
نقل قول:
بسم المرلین
دوشیزه جوزفین مونتگومری
بدین وسیله مدیریت پیام امروز اذعان میدارد که گزارش شما دربارهی زندگی تسترالهای پلاستیکی به شدت برای مردم جذاب بوده و شما به عنوان خندانندهی برتر این هفته، مبلغ ۱۰۰۰ گالیون جایزهی ویژه را برنده شدهاید!
- هو! هو! هووووراااااا! هورا!

- عههه پروف! پروف! بیاد ببینید مونتـ...
با فرو شدن پاکت نامه در حلق ریموند، نیمهگوزن دیگر نتوانست جملهاش را تمام کند.
- دهه! ری! میفهمی داری چیچی میگی؟! اعلام این موضوع ینی باس با پروف یه صوبت مفصل داشته باشیم! چون سقف خرابه، لولهها چکه میکنن، گوشهی ردای پروف سوراخه، سر آستیناش رفته، بچه ویزلیهام لباس نو ندارن، گوجه گرونه، پیاز نداریم، هواپیمای عمو ریچارد باند فرود میخواد، شمشیر سرکادوگان کند شده، گربهی پنی مریضه، عمو سیریش اجاقش کوره، چاه دسشویی پر شده، میفهمی اینا ینی چی!؟

-

- ینی بدبختی، ری! ینی ناکامی! ینی آرزوی خویشتن را به گور بردن! ینی به ماتحت بخت خود لگد زدن! ینی تف سر بالا! ینی.. ینی..

-

- هممم.. ولی دقت که میکنم من گزارشمو واسه بخش «حیات وحش، حیات طبیعی و حیات جادویی» جادویی فرستادم.. چرا جایزهی کمدین برتر هفته رو بم دادن؟

- مونت، اینا رو ول کن. ذات قضیه مهمه! مهم اینه که ما پول رو بردیم!
- آها.. آره، خو بیا باغ وحش بزنیم!

- ها؟

پایان فلشبک
- هوووو! ایول! گاوا حسابی دارن کیف میکنن!

- منظورتون چیه خانوم مونتگومری؟
- عههه! فروشندهی بلیط خلی هستیا! مگه نمیبینی خوشحالن؟ دارن میدوون سمت رنگ مورد علاقشون دیگه!
-

جوزفین در حالی که لبخند رضایتمندانهای بر لب داشت و از اینکه بساط عشق و حال گاوها را فراهم کردهبود در پوست خود جا نمیشد، داخل دفتر مدیریتش رفت و در حالی که از طریق دوربینی که به مانیتور کامپیوترش وصل بود به واکنش بازدید کنندگان خیره شده و از آنجایی که ورد مورد نظر را بلد نبود، بلندگو را روشن کرد.
- سلااااام! به باغ وحش طبیعی آبجیتون خوش اومدین! همونجور که مستحضرین، گفتم باغ وحش طبیعی. اون باغ وحشایی که تا حالا دیدین همشون مصنوعی بودن! از اون جایی که باغ وحشه، و نه قفس وحش، همونطور که مشاهده میکنین اینجا آزادی کامل برقراره و ما از اوناییاش نیسّیم که بخوایم حیوون طفلی زبونبسته رو بندازیم تو قفس. خلاصه این که.. حالشو ببرید!
حضار که کُپ کرده بودند روی از صدا برگردانده و به "باغ وحش" نگریستند.
آنسوی باغ وحش، گروه دیگری از بازدید کنندگانِ در حال بازدید و تماشا، خبر نداشتند که چه شده، چه بود و قرار است چه بشود. و مستقیماً در حال رفتن به سمت تله بودند.
- بابا چرا حیوونای اینجا تو قفس نیستن؟
- نمیدونم، بابا.
- بابا مگه حیوونا تو باغ وحش نباید تو قفس باشن؟
- چرا، ولی اینا پول نداشتن گمونم، نخریدن.
- بابا، چطور کسی که سازندهی بزرگترین باغ وحش لندنه، پول خریدن قفسش رو نداره؟
- اینجور چیزا زیاده بابا. زندگی فراز و فرود زیاد داره. حالا بزرگ میشی میبینی.
بچه دیگر چیزی نگفت و در حالی که آبنبات توتفرنگیاش را میلیسید، سخت در اندیشه فرو رفت.
- بشتابید! دونههای همه مزهی برتیبات! قلمپرهای قندی! پشمک اعلای حاج دامبلالله، حیوونهای شکلاتی، فقط مخصوص باغ وحش بزرگ لندن! بدووین که دیگه آخرشه!
ملت بازدید کننده که کلاً به چیزهایی که "دیگر آخرش بود" علاقه داشتند، جیغزنان و هوار کشان به سمت دکهها و بوفههای باغ وحش حرکت نموده و هرچه در جیب داشتند، در جیب فروشندهها ریختند.
- بابا چرا اینقد خم شدی؟
- زیر بار فشار مشکلات اقتصادیه باباجان، چه بخوای، چه نخوای وقتی بزرگ بشی میندازن روی دوشت.
- بابا مطمئنی؟ آخه خیلی وقت نیست که یهو انقده دولا شدیها.. تا چن دیقه پیش که صاف بودی بابا.

- خب آخه ما هم تا همین چند دیقه پیش یهو بار فشار مشکلات اقتصادیمون چند کیلو سنگینتر شد.
- عهه..

و آن "بار فشار مشکلت اقتصادی" تسترالی بود که نمیدیدند.
- ولی میدونی چیه، حس میکنم یکی رو پشتم سواره.
- اوهوم.. بابا منم یه کمی یه همچین حسی دارم. حس میکنم یکی داره پشت سرم نفس میکشه.
- آآآآآاای!
خون از محل تازه کندهی شدهی گوش فوران کرده بود.
- بابا اون نفسی که پشت سرم بود آخر کارش رو کرد! من میدونستم که آخرش ار پشت بهم خنجر میزنه!

پدرِ خمیده از وزن تسترال روی دوشش در حالی که مات و مبهوت به گوشت کنده شدهی پسرش که در هوا معلق بود خیره مانده بود، دیگر به آه و نالههای پسرش توجه نکرد.
چرا که جنبش و کودتای تسترالها به اعتراض سالها بارکشی و حمالی و فحش رکیک بودن شروع گشته بود.
کمی آنسوتر باغ وحش
- هی! هی! آهای آقا! خانوم! تا حالا فقیرترین موجودات جهان رو دیدین؟ میخواین ببینین؟ دنبالم بیاین!
حضار فضول و کنجکاو که میخواستند بدانند مسکینتر و فقیرتر از خودشان کدام موجوداتاند به دنبال راهنما حرکت کردند.
- خب حالا همینجا بمونید تا فقیرترین موجودات جهان بیان و ببینینشون!
راهنما که وظیفهاش را انجام داده بود، دوید و آن پشت مشتها گم و گور شد.
ملت نیز منتظر ماندند.
و منتظرماندند.
طولی نکشید که حضار آنجا با هجوم خیل میمونها غارت شدند.
و آن سو تر، جوزفین.
- الو؟ اوهوم آره. گفتی اژدهاها رو میفرستی. خوبه. تا چند دیقه دیگه اینجان، نه؟
چند روز بعد
سرزمین سوختهای به نام شهر لندن وجود داشت و به دنبال آن اوین انسانهای لخت و عور دنیاو .. تعدادی دایناسور!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج







میفرستیمت به یه اتاق که باید تابلویی که خودت هستی رو پیدا کنی. دیگه وقتمون رو با توضیح اینکه هزاران تابلو اونجا هست و اتاق خیلی بزرگ و ترسناکه نگیر. 






با کمال خرسندی، بسیار مفتخرم که به اطلاعت برسانم که من تابلوی تو به شمار میروم؛ درست است؟
راستی تو چرا انقدر ناراحتی؟ چیزی شده؟


فقط حواست باشه که فکر فرار به سرت نزنه چون هیچ راه فراری نیست.
مهم علاقه خاص من به شما...

تا حالا در مورد فسنجون پرستوی مهاجر چیزی شنیدی؟ میگن از پرنده های دبه کننده فسنجون های خوشمزه ای در میاد.
