جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

19 کاربر(ها) آنلاین هستند (14 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
19 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] خوابگاه مختلط هافلپاف!

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: خوابگاه مختلط هافلپاف!
ارسال شده در: یکشنبه 9 شهریور 1399 17:44
نمایش جزئیات
آفلاین

-سدریک،سدریک میشه دیگه بیشتر از این جلو نریم جنگل ممنوعه خطرناکه ها!
-نه،نه ما به راهمون ادامه میدیم باید شازده کوچولو رو پیدا کنیم و درضمن درخت بید کتک زن و گراوپ هم هستند ها؟
-ساکت! اینقدر فک نزنید ممکنه سانتورهای ارباب بیدار شن!
-سدریک بیا برگردیم تورو مرلین بزرگ و ریشش!
-نخیر املیا تو که نمی خوای مودی دعوات کنه؟ میخوای؟
-هی شما ها سدریک و املیا گفتم ممکنه سانتورهای ارباب بیدار شن،شما ها که نمی خواین تبدیل به شام سانتور ها بشین؟
-رودلف اخه ما از کجا جای بید کتک زن و شازده و بقیه رو پیدا کنیم؟ اینجا جنگل ممنوعه هستش ها!
-ساکتتتتت!

رودلف خیلی مصممانه تو جنگل ممنوع پیش میرفت و اصلا نمی خواست کسی مزاحم راهش بشه.

-رودلف جون ببین ما الان یه نظر سنجی کردیم ما محفلی ها مشکلی نداریم اگه مودی دعوامون کنه!
-ولی ما مرگخوارا نمی خوایم ارباب و مامانش دعوامون کنه!
-رودلف من الان متوجه یه مشکلی شدم"ما برایان رو اونجا تک و تنها ول کردیم بهتر نیست به دوتا گروه تقسیم شیم بریم ببینیم اوضاع برایان چطوره؟

رودلف عصبانی بود بنابراین تصمیم به گفتن جمله ای شد که نقطه ضعف تمام هافلی های عالم بود!چ

-مگه شما ها نبودین که روزی ده بار از مرلین خواهش میکردین بهتون قدرت شجاعت رو بده ها؟
حالا مرلین بزرگ بهتون یه موقعیت داده که هم میتونین شجاعتتون رو ثابت کنین هم هاگوارتز بزرگ رو از این خطر نجات بدین و صد البته باعث شین مودی یا ارباب بهتون افتخار کنن!

هافلی ها تازه متوجه ی وضعیت شدند و همه با رودلف یکدل شدند که شازده کوچولو رو پیدا کنند...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
only Hufflepuff
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: خوابگاه مختلط هافلپاف!
ارسال شده در: جمعه 24 مرداد 1399 15:34
نمایش جزئیات
آفلاین
رودولف اندکی فکر کرد... به‌یاد داستان روباه و زاغ مشنگی‌ای افتاد که در بچگی‌اش یکی از اقوام دورش که با مشنگ‌ها سر و کار داشت برایش تعریف کرده بود.

تصمیم گرفت مانند داستان عمل کند.
-اهم... اهم... اهم... ای درخت زیبای نازنازی... چه سری، چه شاخه‌ای، چقدر ماهی... با آن برگ‌های خارخاری... می‌کنی با دلمان بازی... اندکی کن دست و دل‌بازی... بده به ما آن شازدهٔ راضی...

درخت که انگار تحت تأثیر اشعار زیبای رودولف قرار گرفته بود شاخه‌هایش را از دور شازده باز کرد...

شازده که وضعیت را اینگونه دید شروع به جیغ و داد کرد.
- نه... بید جونم... با من این کارو نکن. من یتیمم... اصن منی که پیشت می‌شینم‌، به داستانای زشتت گوش می‌دم... بذارم برم؟

درخت که انگار به خودش آمده بود یکی از شاخه‌های چماقی‌اش را بلند کرد تا رودولف را نصف کند. رودولف هم نامردی نکرد با قمه‌اش شاخهٔ درخت را نصف کرد. اما این کار را بدتر کرد چون درخت آنقدر عصبانی شد که ریشه‌هایش را از خاک دراورده، شازده را بر روی یکی از شاخه‌هایش گذاشته و وقتی مطمئ‍ن شد جایش امن است در حالیکه با ریشه‌هایش روی زمین می‌خزید، شاخه‌هایش را آمادهٔ ضربه زدن به آنها کرده بود! هافلی‌ها با تمام سرعت شروع به دویدن کردند اما انگار درخت نمی‌خواست دست از سرشان بردارد آنقدر دویدند تا وقتی که صدای نعره‌ای توجهشان را جلب کرد... ایستادند و به روبروی خود خیره شدند... برادر ناتنی هاگرید که یک غول بود از دیدن بید کتک‌زن که حرکت کرده و هافلی‌های بدبخت را دنبال می‌کرد به وجد آمده بود و با سرعت بطرفشان می‌دوید،‌ نعره می‌زد، دست‌هایش را در هوا تکان داده و قهقه‌اش زمین را می‌لرزاند. هافلی‌ها به پشت سرشان نگاه کردند و در کمال تعجب دیدند بید کتک‌زن دمش را گذاشته روی کولش و با سرعت از آنجا دور می‌شود‌! غول از جمع آنها جلو زد و به‌دنبال بید بطرف جنگل ممنوعه رفت. هافلی‌ها آنقدر به تماشای این صحنه ایستادند تا غول، شازده و بید کتک‌زن در جنگل ممنوعه گم شدند... کمی سکوت...

ناگهان رودولف فریادی زد.
-یا مرلین... بید رفت... خانهٔ ارباب بی‌حفاظ شد... بدبخت شدیم... همه‌امون می‌میریم!

اگلانتاین و سدریک که تازه از شوک درامده بودند همراه با رودولف شروع به گریه و زاری کردند و به خودشان لعنت می‌فرستادند. اعضای محفل هم اندوهگین خود را روی زمین ولو کردند؛ مودی آنها را تنبیه سختی می‌کرد و هاگرید از اینکه برادرش گم شده آنها را زیر پا له می‌کرد... مدتی گذشت...

ارنی از جایش برخاست و رو به جمع گفت:
-بسه دیگه. پاشید بریم دنبالشون. اینجوری هم شازده رو می‌گیریم، هم بید رو سر جاش بر می‌گردونیم و هم برادر هاگرید رو به خونه می‌آریم! اینجوری نه کسی کشته می‌شه، نه تنبیه می‌شه و نه زیر دست و پای هاگرید له می‌شه! زود باشید تا زیاد دور نشدن!

هافلی‌ها نگاهی بهم کردند.

آملیا به حرف آمد.
-اما آخه جنگل ممنوع...

رودولف دست از فریاد برداشت؛ قمه‌اش را در دست گرفت و رو به جمع گفت:
-بسه دیگه! پاشید بریم. من نمی‌خوام اربابو عصبانی کنم! بهتره بریم و خودمونو ازین وضع خلاص کنیم! پاشید تا با قمه‌ام نصفتون نکردم!

در آخر بچه‌های هافلپاف مجبور شدند درمانده و خسته راهی جنگل ممنوعه بشوند...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرتمیسیا لافکین در 1399/5/24 15:47:38
ویرایش شده توسط آرتمیسیا لافکین در 1399/5/24 15:49:56
ویرایش شده توسط آرتمیسیا لافکین در 1399/5/24 15:49:56
در کشاکش شجاعت و اصالت، در هیاهوی هوش و ذکاوت، اتحاد و پشتکار سوسو می‌زنند... فرزندان هلگا می‌درخشند!
***

شادی رو می‌شه در تاریک‌ترین لحظات هم پیدا کرد، فقط اگه یه نفر یادش باشه که چراغ رو روشن کنه!
پاسخ به: خوابگاه مختلط هافلپاف!
ارسال شده در: جمعه 23 خرداد 1399 02:48
نمایش جزئیات
آفلاین
زاخاریاس درحالی که سعی می‌کرد ترسش را پنهان کند، آرام آرام به درخت نزدیک شد و در چند قدمی‌اش ایستاد.
- سلام بر تو ای بید کبیر! هوا چقدر خوبه، تو اینطور فکر نمی‌کنی؟

ظاهر درخت نشان می‌داد که اصلا اینطور فکر نمی‌کند. زاخاریاس هم که متوجه این موضوع شده بود، تصمیم گرفت هر چه سریع‌تر به اصل مطلب بپردازد.
- راستی می‌دونستی این پسری که تو برش داشتی، فضاییه؟ می‌دونستی فضاییا خیلی خطرناکن؟ گفته شده قبل از این که به زمین بفرستنشون، کلی رو مغزشون کار می‌کنن تا وقتی اینجا رسیدن، بتونن نقشه‌های شومی رو در جهت نابودی زمین عملی کنن...

زاخاریاس بی‌توجه به درخت که لحظه به لحظه خشمگین‌تر می‌شد، همچنان به ارائه‌ی نظریاتش درباره فضا ادامه می‌داد.

-...حتی گفته شده یه انجمن سری دارن برای نابودی اختصاصی درخت‌های بید! اونم از نوع کتک‌زن! می‌دونستی الان این کسی که بغلش کردی، قصد داره با نیروهای ماوراءالطبیعیِ وجودش، طی یه حرکت ناگهانی، نابودت کنه؟ می‌دونستی...

بید کتک‌زن بسیار خشمگین شده بود. شاخه‌ای از میان انبوه شاخه‌هایش را بلند کرد و بر فراز سر زاخاریاس نگه داشت تا با گفتن آخرین جمله از مجموعه‌ی دانستنی‌هایش، آن را بر فرق سرش فرود بیاورد.

رودولف که متوجه خشم فراوان درخت شده بود، به سرعت زاخاریاس را عقب کشید و قمه‌ای در دهانش چپاند تا او را از ادامه حرف‌هایش باز دارد. سپس خود به طرف بید به راه افتاد. در میانه‌ی راه دستی نیز به سر و صورتش کشید؛ به این امید که شانس با او یار می‌شد و درخت مونث از آب در می‌آمد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سدریک دیگوری در 1399/3/23 2:51:35
فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: خوابگاه مختلط هافلپاف!
ارسال شده در: پنجشنبه 22 خرداد 1399 23:54
نمایش جزئیات
آفلاین
برایان همه را کنار زد و گفت:
-برین کنار.این با من.

برایان چهار زانو روی زمین نشست و گفت:
-به سخنان آرامش بخش من گوش بده ای بید..

بید با حالت (what the hell is this)به برایان نگاه کرد و گفت:
-خب.
-تو در ژرفای آسمان هستی...
داری نور الهی را احساس میکنی...
تو سرشار از نوری..
در آرامش به اوج روشن بینی میرسی...
میبینی شازده کوچولو نیاز به مراقبت داره...
نیاز به یک انسان داره....
بعد اون بچه پدس...شیطونو زمین میزاری...

درخت که اصلا نمی فهمید برایان چه میگوید به شازده کوچولو نگاه کرد و گفت:
-این مگس مزاحمو ازت دور کنم پسرم؟
-بزن.

درخت بید با شدت شاخه خود را بالا آورد و یا یک آپرکات برایان را به دیار باقی و کلا به خارج از سوژه فرستاد.سدریک گوشه ای با ترس و لرز میگفت:
-ده بیست سی چهل پنجاه شصت هفتاد هشتاد نود صد....نوبت توئه زاخاریاس.
-چرا؟واقعا چرا؟چرا من اصلا؟خودتون عرضه ندارید نندازید گردن من.

زاخاریاس طعنه زن که با نگاه های خشمگین بقیه هافلپافیها مواجه شد گفت:
-خیلی خب.من میرم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط زاخاریاس اسمیت در 1399/3/23 13:19:25
دلیل: اشتباه لپی

هرکسی از ظن خود شد یار من

از درون من نجست اسرار من

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: خوابگاه مختلط هافلپاف!
ارسال شده در: یکشنبه 28 اردیبهشت 1399 07:06
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

هافلپافی‌ها شهاب سنگی پیدا کردن و اون رو داخل تالار آوردن. از توی شهاب سنگ شازده کوچولو بیرون پریده و فرار کرده و همگی دارن دنبالش می‌گردن. الیور شازده کوچولو رو دیده که داشته به طرف بید کتک‌زن می‌رفته؛ حالا بچه‌ها باید تا قبل از این که شازده بیش از اندازه به درخت نزدیک بشه، پیداش کنن.

******


- بجنبین بچه‌ها. اگه اونطور که الیور گفت، شازده کوچولو داشته سمت بید کتک‌زن می‌رفته، پس زیاد وقت نداریم تا به موقع بهش برسیم!

سدریک این را گفت، بالشش را زیر بغل زد و به سرعت از تالار هافلپاف خارج شد. بچه‌ها متوجه وخامت اوضاع شدند؛ زیرا فقط زمانی سدریک خوابش را به تعویق می‌انداخت، که اتفاق واقعا مهمی رخ داده باشد.
بنابراین به سرعت پشت سر او حرکت کردند و از تالار بیرون رفتند.

اندکی بعد، بچه‌ها نفس نفس‌زنان به نزدیکی درخت رسیدند و شروع به گشتن کردند. رودولف نیز قمه به دست، آماده‌ی نبرد با بید در صورت لزوم بود‌.

- شازده کوچولو؟ کجایی؟ بیا پیش ما...بیا!

صدای مگان بود که به نرمی در فضا می‌پیچید. بقیه نیز همچنان در اطراف درخت حرکت می‌کردند و به دنبال شازده کوچولو می‌گشتند.

مدتی گذشت که ناگهان صدای فریاد هاروکا به گوش رسید.
- ایناهاش! پیداش کردم...اینجاست!

همگی به طرف هاروکا دویدند و با عجیب‌ترین صحنه‌ای که در طول عمرشان دیده بودند، مواجه شدند.
شازده کوچولو با آرامش بر روی چمن‌های مقابل درخت نشسته، به تنه‌ی آن تکیه داده و دستش را زیر چانه‌اش گذاشته بود؛ شاخه‌های بید نیز دور شانه‌اش پیچیده و او را در آغوش گرفته بودند. ظاهرا شازده کوچولو داشت به چیزی گوش می‌داد.

- داری براش قصه تعریف می‌کنی؟

اگلانتاین درحالی که پیپش از گوشه دهانش آویزان بود، این را گفت و به درخت زل زد. بید قسمتی از شاخه‌هایش را که اگلا حدس می‌زد سرش باشد، بالا گرفت:
- آره. دارم واسش خاطراتمو تعریف می‌کنم.

زاخاریاس درحالی که همچنان سعی داشت فاصله‌اش را با درخت حفظ کند، گفت:
- هه هه...چه جالب! خیلی خب دیگه، بسه. شازده کوچولو بیا بریم.
- کجا؟ من نمی‌ذارم جایی بیاد. از این بچه خوشم اومده.

بید شاخه‌هایش را محکم‌تر دور شازده پیچید. جسیکا اندکی جلوتر رفت:
- حالا می‌شه فعلا با ما بیاد؟ دوباره بهت پسش می‌دیم...
- خیر.
- باور کن برش می‌گردونیم.
- خیر!

ظاهرا درخت قصد تسلیم شدن نداشت. هافلی‌ها باید چاره‌ای می‌اندیشیدند تا بید کتک‌زن را ترغیب کنند شازده کوچولو را به آنها باز گرداند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: خوابگاه مختلط هافلپاف!
ارسال شده در: جمعه 8 فروردین 1399 12:35
نمایش جزئیات
آفلاین
الیور خسته و کوفته از پله‌های پشت فرشینه پایین می‌آمد که تقریبا با کل بچه‌های گروه هافلپاف مواجه شد.
همه روی پله ایستاده بودند و دربارۀ چیزی بحث بحث می‌کردند. در میان آن‌ها ارنی، سدریک و رکسان را دید. با سرفه‌ای ساختگی اعلام حضور کرد و ناگهان هفت هشت تا چوبدستی به سمتش نشانه رفتند.
«سلام بچه‌ها.»
ارنی چوبدستی‌اش را کمی پایین آورد و چشمانش را تنگ کرد. الیور همچنان که دست‌هابش را بالا گرفته بود گفت:
«واقعا من رو یادتون نمیاد؟ من الیورم... ریورس...»
بچه‌های هافلپاف همچنان در سکوت بودند که ناگهان سدریک گفت:«تو شازده رو ندیدی؟ یه شال قرمز داشت.» الیور که اصلا از این خوش‌آمد گویی ذوق مرگ شده بود جواب داد:«آره دیدمش. وقتی از گرینگوتز بیرون می‌اومدم دیدم دستگیر شده. آخه رفته بود زیر آبشاری که اون توعه تا روباهش رو که به شال تبدیل شده بود به شکل اول دربیاره. هی می‌گفت تقصیر من نیست هاگرید بهم گفته.»
همۀ هافلی‌ها با هم گفتند:«چیییییییی؟؟؟؟؟»
الیور که دید نزدیک است همۀ گروه با هم سکته کنن سریع گفت:«نترسید بابا! مگه چی شده حالا؟ تازه شازده آزاد شد. الا دیدمش که داشت می‌رفت سمت اون بید دیوونهه، بهش گفتم حواسش باشه و دعوتش کردم بیاد یه چای مهمون ننه جون باشه اما گفت کار داره. بدو بدو رفت.»
سدریک دست به دامن ارنی شد و التماس کنان گفت:
«ارنی جون مرلین بذار یه ذره شکنجش بدم نمی‌کشمش. دوبار اون شازده رو دیده و همینجوری ولش کرده بره.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خوابگاه مختلط هافلپاف!
ارسال شده در: دوشنبه 26 اسفند 1398 19:39
نمایش جزئیات
آفلاین
که ناگهان ارنست ایستاد اما نتوانست مقابل موج عظیمی از هافلپافی ها که به سمت در خروجی میرفتند مانعی شود پس تا بیرونِ در هل داده و منتقل شد.

-اممم میخواستم بگم خیلی ضایعست با دوتا رکسان راه بیوفتیم توی هاگوارتز اینطور نیست؟ تقریبا روز شده ممکنه کسی ببینه. شما ها میدونید عجب پروفوسرهای خشی داریم این دوره.

رکسان یک به دو گفت :
-من رکسان اصلی هستم من میرم.

تابلو بود که باقیمانده ی املیا بود چشماهیش هنوز از تکان های ارنست میچرخید.

ارنی پیش رکسان دو رفت.
-لطفا توی مرکز بمون رکسان.

رکسان دو حرکت کرد و رو به روی در قرار گرفت.
-برید! من شهاب سنگ رو نامرئی میکنم و دیوار هارو درست میکنم.
بعد از هم چوبدستی اش را از قلاف بیرون کشید.
الآهِمورا.

در باز و پشت سرش بسته شد.

حالا بچه ها به راهرو ها نگاه کردند. دیدن منظره ده ها پِله ی جادویی که هر چند لحظه جایشان را عوض میکردند واقعا دلهره در هیجان بود مثل آلبالو در انار.


بچه ها روی پله ی اول پریدند و پله بدون هیچ لرزشی یا سستی به خاطر وزن بچه ها با سمت بالا رفت و رو به روی طبقه ی همکف قرار گرفت.

سدریک رو به بقیه کرد.
-فکر میکنید از قلعه بیرون رفته؟ پیاده شیم یا بریم بالا تر؟




افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ارنى پرنگ در 1398/12/26 19:42:20
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: خوابگاه مختلط هافلپاف!
ارسال شده در: دوشنبه 26 اسفند 1398 11:48
نمایش جزئیات
آفلاین
هردو رکسان گیج شده بودند
رکسان 1= همون که رنگش پریده بود
رکسان 2 = همونی روح رو به داخل بدش گذاشت

ارنست و بقیه بچه ها به هم نگاهیی کردن

-بایدددد سر فرصت این دوتا رکسان رو درست کنی

ارنست نگاهیی به جیمز کرد و در جواب حرفش گفت:

- باشه ... ولی الان باید روی پیدا کردن شازده کوچولو تمرکز کنیم.


همه بچه ها سریع چوب دست های خود را بیرون اوردند و شروع به جست و جو کردن
..... دقایقی بعد جیمز با صدای بلند گفت:

- آهایییییی هم گروهیی هااااا بیاین...اینجارو نگاه؟

همه نگاه جایی که جیمز اشاره کرده بود کردنند
رد پای گلی شازده کوچولو بود
ارنست به جیمز نگاهیی کردو گفت :

- آفرین به عنوان تازه وارد خوب چیزی پیدا کردی.

- چاکرم... حالا همه باید دنبال رد پا بریم اما خوب مراقب باشید ممکنه برامون
تله گذاشته باشه.

همه با سر حرف جیمز رو ایید کردن و به راه ادامه دادند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
اسلحه نیازی نیست
بد نگاه کنم تو چشات صد نفر میان تو گاردت
پاسخ به: خوابگاه مختلط هافلپاف!
ارسال شده در: یکشنبه 25 اسفند 1398 23:03
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه : هافلپافی ها بار دیگرحماسه آفریدند. (گند زدند.) ان ها که از بی خوابی برای دیدن و شکار ستاره ها نصف شب از هاگوارتز بیرون رفته بودند شهاب سنگی در تور ستاره گیری شان گیر کرد. هافلی ها شهاب سنگ را داخل تالار اوردند و خنک کردند که شازده کوچولو بیرون پرید. شازده کوچولوی کنجکاو و سریع از دستشان فرار کرد. چند تا از بچه ها هم داخل سفینه ی شازده که همان شهاب سنگ بود رفتند و یکدفعه خودشان را روی کره ی ماه یافتند. بقیه ی اعضا که روی زمین هستند شازده را پیدا کردند اما معلوم شد که او شازده کوچولوی واقعی نیست. اوضاع بسیار وخیم است و هردمبیل از در و دیوار تالار زرین هافلپاف بالا میرود.


-ارنست ارنست املیا. ارنست ارنست املیا. املیا تو اونجایی؟
-اینجاییم ارنست.
- مرلین نگم چیکارت کنه دختر. باید از فضولی میرفتی تو سفینه اخه؟
-ایـــش. هیچ هم فضول نیستم. من یه آدم فنی هستم. اینو من نمیگم روانشناس ها میگن.
- خب حالا راهی برای برگشت پیدا کردی؟
-اره دیگه میشینیم تو سفینه همینجوری برمیگردیم به زمین.
-خب برگردید.
-باشه.


چند دقیقه بعد

صدای مهیبی مثل فوران یک اتش فشان شنیده میشد. چند تا از بچه ها پشت وسایل اتاق پناه گرفتند. ارنی و سدریک و وین چوب دستی هایشان را کشیدند و آماده شدند. شهاب سنگ با گرما و سرعت زیادی درست به سمت دیوار شرقی تالار هافلپاف نزدیک میشد. بچه ها این را از لرزشی که به خاطر رز ویزلی نبود فهمیدند و البته گرمایی که گل هارا بسیار سریع پژمرده کرد.

-با شمارش من بچه ها. یک....دو....س..یبزمینی.
-الان وقتشه اخه؟
-باشه باشه از اول. یک... دو....سه... .

هر سه تای انها با هم: پِتریفیکوس توتالوس.

شهاب سنگ که همان لحظه دیوار را خرد کرده و وارد شده بود با طلسمِ قویِ توقف و ثابت ماندن برخوردکرد و سرجایش ثابت ماند. اما اتش و گرمای ان به هر طرف میرفت.
بچه های که قایم شده بودند سریع بیرون پریدند و با طلسم یخ پاش روی شهاب سنگ را خنک کردند. لحظه ی عجیبی بود، همه عرق کرده بودند که ناگهان شهاب سنگ بیب بیب ی کرد و در آن باز شد. املیا و ماتیلدا با کلاه های فضانوردی و با قدم هایی محکم که نشان از شکوه انها میداد از سفینه خارج شدند.


-ما برگشتیم ... عه چرا اینجور میکنی؟

ارنست یقه ی املیا را گرفت و محکم تکان داد.

-برگشتی؟ خسته نباشی. یک ساله منتظر برگشت شما هستیم.
-عه ولش کن ارنی. یقه شو گرفتی کشتیش.

اما ارنست بیخیال نشد. محکم املیا را تکان میداد در حدی که سانتریفیوژ جلویش کم اورد و کم کم روح املیا از بدنش جدا شد.

-ارنست روحش رو از جسمش جدا کردی ولش کن.

اما ارنست گوشش بدهکار نبود و محکم تر املیا را تکان میداد. در آخر روح املیا کاملا از بدنش جدا شد و به بالا رفت.

چند دقیقه بعد هیچکس جلوی جسم بیجان املیا حرفی برای زدن نداشت جز ارنست. ارنست سراغ قفسه ی معجون مخفی های ننجون هلگا رفت و قفسه ی روح در قوطی را باز کرد. از داخل ان روح شخصی به نام رکسان ویزلی را پیدا کرد و جلو امد و روح را روی بدن بیجان املیا پاچید.
جسم بیجان دوباره جان گرفت اما کم کم تغییر قیافه هم داد و شبیه رکسان ویزلی شد.

-
-عه چیه؟
-این کیه؟
-رکسان ویزلیه دیگه. املیا از سایت رفته گفتم خارجش کنم از سوژه. اینم رکسان ویزلی جای اون اوردم.
-پس این کیه؟

همه برگشتند و پشت سر خود دختری را دیدند که به لبه ی میز تکیه زده بود و رنگش پریده بود و به ماجرا نگاه میکرد. مشکل این بود که ان دختر هم رکسان ویزلی بود.
ماتیلدا گوش ارنی را پیچاند.

-ببین چیکار کردی.
-الان درستش میکنم. الان دوباره تکون میدم و روح یکی دیگه رو... .
-لازم نکرده. باید بریم دنبال اون شازده کوچولو قبل از اینکه کل هاگوارتز بفهمن چه اتفاقی اینجا افتاده. رکسان.

-بله؟
-بله؟

هر دو رکسان جواب دادند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ارنى پرنگ در 1398/12/25 23:07:14
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: خوابگاه مختلط هافلپاف!
ارسال شده در: یکشنبه 15 دی 1398 19:42
نمایش جزئیات
آفلاین
دورا، ارنی و آریانا با تعجب به یکدیگر نگاه کردند. موجودی کوچک و فضایی که در سیاره دیگری زندگی می‌کرد، از کجا هاگرید را می‌شناخت؟ از کجا می‌دانست که معروف‌ترین جادوگر موجودشناس قرن در زمین کیست؟
همین موضوع تعجب هر سه نفر را برانگیخته بود.

آریانا دستی به موهایش کشید و درحالی که سعی می‌کرد طبیعی جلوه کند، پرسید:
- ببینم، تو از کجا هاگریدو می‌شناسی؟
- خب، من از برنامه‌های تلویزیونی که تو سیاره‌مون پخش می‌شه و درمورد زندگی هاگریده این چیزا رو فهمیدم.

آریانا که همچنان سعی داشت طبیعی به نظر برسد، ادامه داد:
- ببخشید، می‌شه اونوقت بدونم دوشاخه‌ی تلویزیونتو به کجا می‌زنی؟

شازده مدتی طولانی به آریانا زل زد و سرانجام تصمیم گرفت پاسخی بدهد:
- این دیگه چه سوالیه؟ خب معلومه، به پریز برق!

اما آریانا می‌دانست که در فضا برق وجود ندارد و درنتیجه، پریز برقی هم نیست. او این اطلاعات را از دوست فضایی مرگخوارش، رابستن بدست آورده بود.

- اما من از یه نفر شنیدم که تو فضا برق نیست!
- عه راست می‌گی؟ شاید... خب... اها، شاید سیاره‌ی اون یه نفر پیشرفته نبوده!

آریانا نگاه خشمگینی به شازده انداخت و سپس رو به دو نفر دیگر، با صدایی که دست کمی از فریاد نداشت، گفت:
- این یارو تقلبیه! من می‌دونم تو فضا برق نیست و داره دروغ می‌گه! شازده کوچولوی واقعی وقتی تو یه سیاره‌ی بدون برق و امکاناتِ دیگه زندگی می‌کنه، از کجا می‌تونه اطلاعاتی درمورد زمین بدست بیاره؟ معلوم نیست چه بلایی سر شازده‌ی واقعی آورده!

سپس برگشت و رو به شازده‌ی تقلبی فریاد زد:
- با شازده کوچولوی واقعی چه کار کردی؟

اما هنگامی که برگشت با فضای خالی رو به رو شد؛ شازده‌‌ی تقلبی فرار کرده بود و هیچ اثری نیز از او به چشم نمی‌خورد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
فقط ارباب!
هستم...ولی خستم!

تصویر تغییر اندازه داده شده