جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

266 کاربر(ها) آنلاین هستند (215 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
266 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

انتخابات وزارت

نشان ستاد برگزاری بیست‌ویکمین دورهٔ انتخابات وزارت سحر و جادو

انتخابات بیست‌ویکمین دورهٔ وزارت سحر و جادو آغاز شد

نام‌نویسی نامزدهای وزارت آغاز شده است. اگر آماده‌اید برنامه‌هایتان را با جامعهٔ جادوگری در میان بگذارید، همین حالا برای نامزدی اقدام کنید.

مهلت ثبت‌نام: ۲ تا ۵ مهر
۰روز ۰۰ساعت ۰۰دقیقه ۰۰ثانیه
نام‌نویسی نامزدها

زمان‌برگردان مرگخواران

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 2 کاربر مهمان
پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
ارسال شده در: سه‌شنبه 14 مرداد 1399 23:06
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

لرد برای جبران قتل پدرش قصد سفر به گذشته داره. با زمان سرگردان(زمان برگردانی که خرابه)، به زمان و مکان‌های نامشخصی انتقال داده می‌شه. در حال حاضر لرد به دوران نوزادی دامبلدور منتقل شده و پرستاری دامبلدور رو به عهده گرفته. ولی دامبلدور توسط زن ناشناسی دزدیده می شه و در ازای پس دادنش درخواست مقدار زیادی پول می کنن. لرد مجبوره دامبلدور رو نجات بده و برای این کار احتیاج به پول داره!

......................

-ما پول در خواهیم آورد. ما چیزی می فروشیم! ما چیزهای بسیار باارزشی برای فروش داریم.

نگاهی به سر تا پایش کرد. ردایش در طی سفر به زمان های مختلف کهنه و مندرس شده بود و قابل فروش نبود. کفش هایش را لازم داشت. مویی هم نداشت که برای ساخت کلاه گیس به فروش برساند. بینی هم نداشت. البته کسی بینی نمی خرید. ولی به هر حال نداشت.
-ما دقت کردیم و متوجه شدیم که خیلی هم چیزهای زیادی برای فروش نداریم! غمگین شدیم.

بعد از کمی غم و اندوه، ایده جدیدی به ذهنش رسید.
- آیا علم و دانش و آگاهی خود را بفروشیم؟

فکر بدی به نظر نمی رسید. او جادوگری باهوش و مطلع بود و دانشش باید خریداران زیادی می داشت.

-ترفند های جدید جادویی! ایده های منحصر به فرد! فقط با صد گالیون. پشیمان نخواهید شد. به این سمت بیایید! اگر پول دارید بیایید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
ارسال شده در: چهارشنبه 21 خرداد 1399 01:00
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه: لرد سیاه در جهت انتقام گرفتن بابت مرگ پدرش تصمیم می‌گیره به گذشته برگرده، اما "زمان سرگردان" که در واقع یک زمان برگردانِ مریضه باعث می‌شه اون تو زمان و مکان گم بشه. حالا اون برگشته به زمان نوزادی دامبلدور و پرستاری‌شو به‌عهده گرفته، اما یک لحظه غفلت یک عمر پشیمانی و دامبلدور نوزاد رو دزدیدن و نه تنها دارن باهاش پز میدن بلکه در ازای پس دادنش پول میخوان. از طرفی هم از عالم بالا خبر رسیده که دیگه از لرد قطع امید کردن و عمرش به پایان رسیده، و لرد می‌خواد پول زیادی دست و پا کنه که نوزاد رو در ازاش پس بگیره و به عالم بالا ثابت کنه که هنوز توانایی اصلاح شدن داره. حالا یکی رو تو خیابون گروگان گرفته و در ازای آزادیش پول میخواد و برایان پیداش شده و گفته بیا بریم گرینگوتز پول رو بدم.

***

لرد سیاه قربانی را روی زمین انداخت. جمعیت لندن یک‌جا گرد آمدند و درحالی‌که برایان در میان پرتوهای نورانیِ معرفت و احسان بال‌هایش را باز می‌کرد و لرد سیاه به بغل آهسته دور می‌شد، برای او کف زدند و‌اشک شوق ریختند. برایان درحالی‌که به لبخندش زندانیان از بند لردهای سیاه رها می‌شدند و دامبلدورهای نوزاد از چنگال دزدهای زنِ ناشناس می‌گریختند و دیگر توصیف‌های بیش از حد دقیقِ این‌چنینی، در دل با خودش تکرار کرد.
تو ثروتمندی.تصویر تغییر اندازه داده شده

تو در حسابت بیشتر از ده گالیون داری. تصویر تغییر اندازه داده شده

تو میدونی داری چه غلطی میکنی.تصویر تغییر اندازه داده شده


او درحالی‌که با هر قدمش سبزه‌ها و گل‌ها از میان سنگ‌فرش‌های خیابان جوانه می‌زدند و موزیک متنِ حماسی پشت سرش پخش می‌شد، زیرچشمی‌به لردی نگاه کرد که پشت سرش به راه افتاده بود و به‌نظر نمی‌رسید آن سبک موسیقی را دوست داشته باشد.
این بابا اصلا بی‌نهایت خطرناک به‌نظر نمی‌رسه. تصویر تغییر اندازه داده شده


حقیقت این‌جاست که برایان روی هدایت کردنِ لرد حساب کرده بود و می‌دانست اگر هدایت نشده به گرینگوتز برسند، لرد همان‌جا کلیه‌اش را غنیمت خواهد برداشت و سپس به خودِ او خواهد فروخت و از آنجا که برایان پول نداشت این یکی کلیه‌اش را بخرد لرد احتمالا آن یکی کلیه‌اش را هم غنیمت خواهد برداشت. برای همین هم نفس عمیق و لذت‌بخشی کشید و دست‌هایش را از هم باز کرد.
_هوای بی‌نظیریه... این‌طور نیست... ممکنه اسم شریف شما رو بدونم؟

هوای بی‌نظیری نبود و لرد سیاه از دوست جدیدش نفرت داشت.
_تو ما رو نمی‌شناسی؟
_الان تقریبا پنجاه سال با اولین باری که اسمت به گوش عموم رسید فاصله داریم، پس قاعدتا نه.
_ببخشید؟! تو از کجا-

برایان این بار با شدت بیشتری هوا را داخل کشید.
_من توی یکی از همین روز‌های بهاری بود که بدنیا اومدم... ممکنه اسم شریف شما رو بدونم؟!
_چه مرگت-آه... ما لرد سیاه هستیم.
_می‌تونم تام صدات کنم؟!
_تو از کج-
_مــــیتـــو-
_خیر!

برایان یک تیر چراغ برق را در آغوش گرفت و پیش از به راه ادامه دادن، با او گرم احوال‌پرسی نمود. لرد سیاه کم کم داشت شک می‌کرد که دیگران هم برایان را می‌بینند یا نه... هر چه نباشد هوا واقعا گرم بود و لرد سیاه مویی نداشت که از مغزش محافظت کند.

_داشتم می‌گفتم... یکی از همین روز‌های بهاری تام.
_اسم کوفتی ما رو از کجا می‌دونی؟
_درخت‌ها نفس می‌کشیدند و پرنده‌ها می‌خوندند و نمی‌دونم درک می‌کنی یا نه تام... ولی جهان...

صدای برایان در بغضی کاملا غیر تصنعی شکست و او درحالی‌که با عابرین پیاده دست می‌داد و سهمیه عشق روزانه‌شان را به آن‌ها تقدیم می‌کرد، برای لحظه‌ای سکوت کرد.
_جهان... زیباتر از چیزی بود که بتونی فکرش رو بکنی.
_ما متوجه نمی‌شیم چرا به حرف یک دیوانه اعتماد کردیم.
_تابه‌حال فکر کردی تام...
_اسم کوفتی ما رو از کجا می‌دونی؟
_...که این دنیا زیادی برای بد بودن زیباست؟ منظورم اینه که... تو پر از نور الهی هستی! تو کاملا با کائنات همسویی! بزودی زندگیت پر از شور و شوق می‌شه! و همه ی این‌ها رو از دست بدی فقط برای یه کم پول؟

لرد سیاه نمی‌فهمید. مطمئنم که شما هم نمی‌فهمید. حقیقت اینجاست که برایان هم نمی‌فهمد و فقط ادای فهمیدن را در می‌آورد و فعلا که ده پست به همین منوال پیش دادیم.
_گوش کن، آقای...

برایان که انگار منتظر این لحظه بوده باشد، ایستاد و به سمت لرد سیاه چرخید. چشمانش از رئفت و عرفان می‌درخشیدند.
_میتونی من رو برایان صدا کنی تام... اما نه چیزی بجز این. می‌دونی... من قهرمان نیستم. من فقط یک شهروند مسئولم.

برایان جلو تر آمد و لرد عقب تر رفت.
_قهرمان تویی... و همه ی کسانی که شجاعتش رو دارن که سیاهی رو زیر پا-

در همین لحظه، چشمان برایان که روی نقطه‌ای در پشت سر لرد ثابت مانده بودند از چیزی شبیه به اضطراب تغییر کردند و او چند قدم عقب رفت.
_قهرمان تویی تام.

سپس چرخید و در جهت مخالف با تمام قدرت دوید، و آخرین چیزی که لرد سیاه از او شنید صدای فریادش بود.
_تو قدرت فکر بالایی داری! تصویر تغییر اندازه داده شده


بدنبال او، تیمی ‌متشکل از چندین پرستار که همگی لباس آسایشگاه روانی سنت مانگو را به تن داشتند به لرد سیاه تنه زدند و دوان دوان دور شدند.

در میان جمعیت و در زمان و مکان ناشناسی وسط شهر بزرگِ لندن، لرد سیاه که حالا دیگر مرگخواری نداشت و اگر زودتر نمی‌جنبید دیگر دشمنی هم نمی‌داشت و "یک لرد بی دشمن یک لردِ مُرده است،" به تنهایی ایستاد و به روش‌های دیگرِ درآمد زایی فکر کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط برایان سیندر فورد در 1399/3/21 2:03:15
ویرایش شده توسط برایان سیندر فورد در 1399/3/21 2:04:08
ویرایش شده توسط برایان سیندر فورد در 1399/3/21 2:04:39
ویرایش شده توسط برایان سیندر فورد در 1399/3/21 2:13:38
ویرایش شده توسط برایان سیندر فورد در 1399/3/21 6:03:08
پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
ارسال شده در: سه‌شنبه 20 خرداد 1399 20:19
نمایش جزئیات
آفلاین
یا اگر بخواهیم بهتر بگوییم، هیچکس اهمیتی به گروگان نمی‌داد، اما برایان سیندرفوردی آنجا موجود بود که به تنهایی میانگین عشق و محبت جمع را 300برابر بالا برده بود. او تا صدای "می‌کشیم" را شنید، ناخودآگاه عشق ورز درونش فعال شد.
- یک نفر می‌خواد دیگری رو بکشه. نباید اینطور شه. تو بهترین تقدیر رو رقم می‌زنی برایان. تصویر تغییر اندازه داده شده


و از حالت یوگایش در گوشه ای از خیابان خارج شد و به سمت لردسیاه آمد.

- اخطار آخر است! دیگر‌ می‌کشیمش! کسی نبود؟

تا آن لحظه کسی برای نجات گروگان پیش‌قدم نشده بود و برایان باید کاری می‌کرد.
- فرزند روشنایی، چجوری می‌تونم اون گروگان رو آزاد کنم؟
- فرزند روشنایی و مرگ ملعون! گالیون بدهید!
- چقدر؟
- 300گالیون.
- تو گنده دوزی نمی‌کنی. تصویر تغییر اندازه داده شده


لردسیاه تصمیم گرفت تا این حرف را نشنیده باشد، پول اکنون مهم تر بود.
- نشنیدیم. می‌دهی یا نه؟

برایان کمی با خود فکر کرد. 300گالیون درست تمام پول پس انداز زندگی او بود. قصد داشت تا با این پس انداز ها روشنایی را به سرتاسر جهان منتشر کند. اما امان از تورم! چون اکنون با این پول تا دیاگون هم نمی‌رسید. در نهایت تصمیمش را گرفت.
- بریم تا گرینگوتز برات گنجینه به گنجینه کنم.

لردسیاه با شنیدن این حرف، گروگان را به کناری انداخت و با برایان همراه شد.
برایان اما قصد داشت تا رسیدن به گرینگوتز، لردسیاه را به روشنایی فرابخواند؛ دقایق سردرد آوری برای لردسیاه در پیش بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تام جاگسن در 1399/3/20 20:22:19
آروم آقا! دست و پام ریخت!

پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
ارسال شده در: یکشنبه 18 خرداد 1399 11:46
نمایش جزئیات
آفلاین
-به نظرم یکم علیل‌تر و ذلیل‌تر حرف بزنی، بهت گالیون بدن.

گدای مذکور دوباره سرش را وارد سوژه کرده و باز هم می‌خواست وارد شود.
اما لرد دستانش را به پاهایش گره زده و او را دورتر از این سوژه، به سوژه‌ی دیگری پرتاب نمود.
-به ما گالیون بدهید.

همچنان رهگذران بی‌اهمیت به لرد از آنجا می‌گذشتند.

-به ما گالیون نمی‌دهید؟

لرد این بار فریاد زد و باعث شد رهگذران با ترس فرار کنند.
بعد با خشم فراوانی دست یکی از رهگذران بدبخت را گرفت و او را بی‌هوش کرد.
سپس با جدیت چوبدستی‌اش را بالای سر رهگذر گرفت و مردم متعجب و متحر نگاه کرد.
-اگر گالیون ندهید وی را می‌‎کشیم.

مردم آنجا بسی دل‌رحم بوده و به فکر رهگذر مذکور بودند تا او را نجات دهند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Mon Grand Seigneur
fille française
♡ Only Raven ♡
پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
ارسال شده در: پنجشنبه 15 خرداد 1399 15:06
نمایش جزئیات
آفلاین
-فقیرم...علیلم...ذلیلم...بده گالیون تا نمیرم!

رهگذران با دیدن گدای مذکور، گالیون گالیون سکه در کاسه رو به رویش می انداختند. لرد به سمت گدا به راه افتاد.

به هر حال چه کسی از پول مفت بدش می آمد؟

-ما می خواهیم به جای شما باشیم.
-عمرا...ببین حاجی...کل این محله قرق منه. هیچ گدای دیگه ای حق نداره پای خودشو اینجا بذاره مگر اینکه برای من کار کنه.

لرد سیاه، اصلا از حرف گدا خوشش نیامده بود. بنابراین دست و پای علیلش را بهم گره زد و به بیرون از سوژه پرتاب کرد و به جایش نشست.
-به ما گالیون بدهید.

رهگذران بی توجه به لرد از خیابان گذر می کردند.

-فرمودیم به ما گالیون بدهید!

فایده نداشت. باید کمی بیشتر بر روی لحنش کار می کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
ارسال شده در: دوشنبه 5 خرداد 1399 16:44
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

لرد که به نیت جبران قتل پدرش قصد سفر به گذشته داره، با زمان سرگردان(زمان برگردانی که خرابه)، به زمان و مکان‌های نامشخصی انتقال داده می‌شه. در حال حاضر لرد به دوران نوزادی دامبلدور منتقل شده و پرستاری دامبلدور رو به عهده گرفته. ولی دامبلدور توسط زن ناشناسی دزدیده می شه و در ازای پس دادنش درخواست مقدار زیادی پول می کنن. لرد توی پارک نشسته که یه لک لک هوریس نوزاد رو براش میاره.

............................

-هوریس؟

لرد دوباره پرسید و هوریس پستانک به دهان، جوابی نداد.
لرد از این همه گستاخی خشمگین شد. چوب دستی اش را روی پیشانی هوریس گذاشت.
-می خواهی کاری کنیم که زندگیت در همین نوزادی به پایان برسد؟

هوریس عکس العملی نشان نداد... و به نظر لرد سیاه، این نشان دهنده رضایتش بود.

-آواداکداورا!

نور سبزی درخشید و طلسم به صورت هوریس برخورد کرد.

لرد سیاه برای یک لحظه نگران شد. ممکن بود مادر هوریس هم به او عشق می ورزید و حالا هوریس تبدیل به هری پاتر دوم می شد.
ولی نشد!

نه صاعقه ای روی پیشانی هوریس نقش بست و نه لرد سیاه نابود شد.
هوریس بچه ناپدید شد و به جایش مرلین ظاهر شد.

لرد نگاهی به سر تا پای مرلین انداخت.
-تو که هنوز همین شکلی هستی!

مرلین آنقدر پیر بود که این همه سال عقبگرد کردن، تاثیری در ظاهرش نگذاشته بود.
-وای بر من ارباب...بچه کشی در روز روشن؟ پرونده تون سیاهه!

-و این خوب است!

-نه دیگه ارباب...خوب نیست. جلسه گذاشتن که هر چه سریع تر شما رو ببرن عالم بالا...

لرد سیاه مایل نبود بمیرد. آرزوهای زیادی در سر داشت.
-ما چه کنیم؟

مرلین هم تمایلی نداشت که در عالم بالا هم صاحب یک لرد سیاه شوند.
-دامبلدور ارباب! کلید این ماجرا دامبلدور نوزاده. الان زیر سایه شما دزدیده شده. باید پیداش کنین و سالم برگردونین به آغوش مادرش. اینجوری عالم بالاییا گیج می شن که شاید برای شما هم راه اصلاح و نجاتی باقی مونده باشه. از کشتنتون صرفنظر می کنن.

لرد سیاه برای پس گرفتن دامبلدور کوچک، احتیاج به پول داشت!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
ارسال شده در: شنبه 20 اردیبهشت 1399 15:13
نمایش جزئیات
آفلاین
یک ساعت بعد

لرد روی نیمکت پارک نشسته بود و غصه می خورد.

- ما غصه می خوردیم؟!

لرد روی نیمکت پارک نشسته بود و پسته می خورد.
- پسته می خوردیم؟ حواست هست که ما چه کسی هستیم؟

لرد روی صندلی پارک نشسته بود و بستنی می خورد؟
- بستنی؟ ابهت ما را زیر سوال می بری؟

اصلا لرد ولدمورت روی نیمکت پارک نشسته بود و نه غصه می خورد نه پسته و نه بستنی! اصلا هم به دامبلدور کوچک فکر نمی کرد و زنده بودنش برای او اهمیتی نداشت.
- حالا خوب شد.

هیچ کاری نمی کرد که ناگهان لک لکی در آسمان دید.
- این دیگر از کجا پیداش شد؟

لک لک آرام کنار لرد فرود آمد و پارچه سفیدی را درون دستانش قرار داد. لرد بی معطلی گره پارچه را باز کرد.
- پناه بر خودمان باز یک کودک دیگر!... چقدر هم چاق و سنگین است.

لک لک کودک را تحویل داده و از آنجا دور شد.

- پاپا؟
- انتظار این یکی را نداشتیم! ما پاپا ی تو نیستیم.
- پاپا!
- اصلا تو کدوم یکی از مرگخواران ما هستی که اینگونه ما رو صدا می کنی؟

لرد شروع کرد به برسی کودک.
او چاق بود، در دهانش پستانک داشت، در دستش شیشه شیر داشت و بوی... و بوی نوشیدنی کره ای می داد!

- هوریس!؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
مزه خونه به همینه... همیشه می دونی درش به روت بازه... می تونی سر تو بندازی پایین و بیای تو و لازم نباشه توضیح بدی به کسی که چیکاره ای اونجا... چون جوابش معلومه... خونت اونجاست... حتی اگه فقط گهگداری بهش سر بزنی!
پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
ارسال شده در: پنجشنبه 11 اردیبهشت 1399 13:30
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد نگاهی به اطراف کرد تا اینکه شاید بتونه دزد رو پیدا کنه. ولی اون آب شده بود رفته بود توی زمین.
لرد نگاهی به مبلغ پول زیر نامه کرد:
_400 گالیون!

بخش بزرگی از ذهن لرد میگفت:
_ولش کن بابا. تو از کی تا حالا با دامبلدور رفیق بودی و زندگیش برات مهم بوده؟؟

بخش متوسطی میگفت:
_ لرد من! جانانان جانانان. .درست است که تو فرزند تاریکی هستی ولی دامبلدور رقیب توست. تو که نمیخوای بدون رقیب توی آینده سر بکنی؟

لرد که از این کشمکش توی مغزش خسته شده بود بلند شد و داد زد:
_سکوت! ما اربابتان هستیم و دستور میدهیم ساکت باشید!

پیاده هایی که داشتن قدم میزدن نگاه ناجوری بهش کردن و لرد ساکت شد.
بخش فرشته ای مغزش درست میگفت! دامبلدور در آینده دشمنش بود! بدون آن خبیث بودن لذتی نداشت!
لرد باید آلبوس را نجات میداد.

لرد کاغذ پوستی برداشت و نوشت:
_400 گالیون جمع آوری کنید و نقشه ای برای نجات کودکی که من نمیشناسمش و خیلی معمولی است بکشید!

با احترام لردتان!

لرد خواست این را به جغد خود بدهد تا به خانه ریدل ببرد ولی یادش افتاد که مرگخوارانش اکنون کودکی بیش نیستند!
پس جمله (با احترام لرد آینده تان! ) را درست کرد.

به جغد خود گفت.:
_مرگخواران کودک مارا پیدا کن و این هارا بهشان بده! هرچه باشد الان هم خبیث هستند!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
ارسال شده در: پنجشنبه 11 اردیبهشت 1399 03:25
نمایش جزئیات
آفلاین
- قاقا!

لرد نگاهی به دامبلدور کوچک انداخت.
- قاقا!
- این بچه چرا همش قار قار می کنه؟
- آخی! بچه میگه قاقالی لی می خواد.
- پناه بر خودمان! مادر هری را از کجا می شناسد؟... لی لی دیگر کیست بچه؟


زن درحالی که کودک را از دستان لرد می گرفت گفت:
- لی لی نه! قاقالی لی... بچه گشنشه! اجازه می دین ببرم بهش غذا بدم؟

لرد اندکی تفکر کرد و دید خودش حوصله غذا دادن به بچه را ندارد پس تصمیم گرفت که دامبلدور کوچک را به زن بسپارد.
- باشه ببرش.
- وای شما چقدر ممهربونین که به این راحتی به همه اعتماد می کنین.

لردولدمورت مهربان نبود! به هیچکس هم اعتماد نمی کرد.
- ما... کجا رفت؟

زن و آلبوس آنجا نبودند.
در همین موقع لرد کاغذی را روی زمین پیدا کرد.

نقل قول:
ما این بچه رو دزدیدیم! اگه تا فردا مقدار پولی که پایین نامه نوشتیم بهمون ندین یه بلایی سر بچه میاریم. اگه با پلیس هم تماس بگیرید دیگه بچه تون رو نمی بینین! پس حواستون باشه که تا فردا پول رو بیارین. با تشکر خانم دزده


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
مزه خونه به همینه... همیشه می دونی درش به روت بازه... می تونی سر تو بندازی پایین و بیای تو و لازم نباشه توضیح بدی به کسی که چیکاره ای اونجا... چون جوابش معلومه... خونت اونجاست... حتی اگه فقط گهگداری بهش سر بزنی!
پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
ارسال شده در: پنجشنبه 11 اردیبهشت 1399 00:04
نمایش جزئیات
آفلاین
- دامبلدور، تو چگونه در این سن این همه ریش درآورده ای؟

دامبلدور کوچک با لبخند به ولدمورت خیره شده بود. ولدمورت نگاه ترسناکی به دامبلدور کوچک انداخت تا او را بترساند اما او فقط خندید. ولدمورت که عصبانی شده بود، داد بلندی کشید و چوب دستی اش را درآورد تا همان جا کار را تمام کند. دامبلدور کوچک با شنیدن فریاد ولدمورت، شروع به گریه کرد.
- آخی! چه بچه ی نازی دارید آقا.

لرد سرش را بلند کرد. با دیدن یک خانم سرتاپا صورتی پوش، چوب دستی اش را پنهان کرد و با لحن متعجبی گفت:
- چی؟
- حتما گشنه است که داره گریه میکنه.
- این که بچه ی ما نیست.
- نیست؟
- امم... البته که هست، بچه ی ماست.

و نگاه نفرت انگیزی به دامبلدور انداخت.
- کی غذا خورده؟
- غذا؟ ما چه میدانیم.
- من پرستار بچه ام. می تونم کمکتون کنم که یه غذای مفید براش بخرین.

و لبخند زد. ولدمورت به شدت کلافه شده بود. دلش می خواست آوکداورایی نثار زن فضول کند تا شرش کم شود...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تو قلبت نگهش دار

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.