جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

11 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
8
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  66 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  142 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  254 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  248 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  329 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  232 خواندن  1 نظر 
wand

روزنامه صدای جادوگر

wand
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
ارسال شده در: جمعه 24 مرداد 1399 17:39
نمایش جزئیات
آفلاین
کلاس ماگل‌شناسی

وقتی پروفسور لسترنج آنگونه از کلاس خارج شد کلاس در همهمهٔ جادوآموزان فرو رفت! پسران او را مسخره کرده و ادایش را در می‌آوردند و دختران از طرز برخورد او با همسرش تعریف می‌کردند! در آنجا پیرزنی تک و تنها نشسته بود و سرش را میان دستانش می‌فشرد، کنار او پسر جوانی نشسته بود که او هم مثل بقیهٔ پسران با دوستانش مسخره‌بازی در می‌آورد. شکلات قورباغه‌ای می‌خورد و در همان حال سعی می‌کرد ادای پروفسور لسترنج را هنگامی که زنش وارد کلاس شد در بیاورد. تکه‌های شکلات از دهنش بیرون می‌ریختند و روی کاغذ پوستی‌اش که پر از اشکال درهم و برهم بود لک ایجاد می‌کردند، پیرزن با انزجار به پسر و دوستانش نگاه می‌کرد و تا حد ممکن وسایلش را از آنها فاصله داده بود...
کلاس بسیار شلوغ شده بود. جادوآموزان انواع طلسم‌ها را به شوخی بطرف یکدیگر پرتاب می‌کردند، داد می‌زدنند، جیغ می‌زدنند، دهانشان را تا آخر چاک داده و با صدای بلند قهقهه می‌زدنند! شلختگی‌ها، بی‌نظمی‌ها و سر و صداها بدجور اعصاب پیرزن بیچاره را تحریک می‌کردند. طفلی خودش هم نمی‌دانست که چرا در کلاس نشسته است. دیوانه شده بود! مثل اینکه روی نقطهٔ ضعفش با پوتین‌های سنگین و بزرگ هاگرید راه بروند!
دیگر کافی بود! بیشتر از این نمی‌توانست تحمل کند! با طلسم جمع‌آوری خیارک غده‌دار نویل را از جایش برداشت... کار راحتی بود... چون نویل به جمع بچه‌های خل و چل ملحق شده بود. دستکش مخصوصش را دست کرد و مشغول گرفتن چرک‌های خیارک شد. در آخر همهٔ آن چرک‌ها را با طلسمی رو جادوآموزان ریخت. جادوآموزان که انتظار چنین چیزی را نداشتن در شوک فرو رفته و سکوت مطلق برقرار شد. پیرزن سریع وسایلش را جمع کرد و از کلاس بیرون رفت؛ همین که در پشت سرش بسته شد جادوآموزانی که چرک روی آنها ریخته و پوستشان شروع به خارش، سوزش و دراوردن جوش‌های چرکی کرده بود، جد و آباد پیرزن را به فحش بستند. از آنطرف پیرزن با موهای آشفته و لباس لک شده از چرک و قورباغهٔ شکلاتی تصمیم گرفت برای آرام کردن اعصابش کمی جاروسواری کند.

حیاط هاگوارتز

پیرزن سوار جاروی کهنه‌اش بود، دور حیاط چرخ می‌زد و با دیدن منظره‌ها سعی در آرام کردن اعصابش داشت. هنوز از کلاس ماگل‌شناسی صدای وزوزهایی بیرون می‌آمد اما سعی می‌کرد آن را نادیده بگیرد. با چرخشی دیگر رو به پنجرهٔ کلاس قرار گرفت؛ می‌خواست دور بزند، نمی‌خواست صدای آنها را بشنود! ولی انگار کنترل خودش را نداشت و گوش‌هایش همهٔ اصوات را شناسایی می‌کرد!

بچه‌ها در کلاس دور هم نشسته بودند و هرکدام چیزی می‌گفتند:
-پیرزنه رو دیدی؟
-اَه دوباره گفتی؟! من حالم از پیرزن‌های بی اعصاب بهم می‌خوره!
-آخه یکی نیس بش بگه، پیری تو که مثه ترول هار می‌شی دیگه کلاس اومدنت برا چیه؟!

با این حرف جادوآموز آخر بقیه خندهٔ بلندی سر دادند. پیرزن بدبخت قلبش فشرده شد و قطرهٔ اشکی از چشمانش فرو چکید. به غیر شلختگی و سر و صدا انگار ضعف دیگری هم داشت و آن حرف مردم بود. به رویش نمی‌آورد اما حرف دیگران مثل خوره از درون او را می‌خورد، ضعیفش می‌کرد و کنترل خودش را نداشت! این بدترین نقطهٔ ضعفش بود! پیرزن وقتی به خود آمد که بر روی جارویش می‌لرزید. نمی‌خواست گوش دهد! نمی‌خواست نقطهٔ ضعفش برایش پررنگ شود! نمی‌خواست در اینجور مواقع ضعیف باشد! نمی‌خواست بخاطرش از جارو پایین بیفتد ولی... افتاد! از جارو پایین افتاد؛ همه جایش گلی شد و جارویش هم همان نزدیکی پرت شد. خودش را بزور از گل و لای بیرون کشید. جارویش را برداشت... می‌خواست برود... می‌خواست برود و همهٔ این کثیفی‌ها را بشوید! می‌خواست به حمام عمومی برود و در آنجا علاوه‌بر گل‌ها چیز‌های کثیفی را که شنیده و مانند گل و لای به روحش چسبیده بود را پاک کند؛ و این کار را هم کرد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرتمیسیا لافکین در 1399/5/24 17:44:21
ویرایش شده توسط آرتمیسیا لافکین در 1399/5/24 17:47:44
ویرایش شده توسط آرتمیسیا لافکین در 1399/5/24 17:47:44
در کشاکش شجاعت و اصالت، در هیاهوی هوش و ذکاوت، اتحاد و پشتکار سوسو می‌زنند... فرزندان هلگا می‌درخشند!
***

شادی رو می‌شه در تاریک‌ترین لحظات هم پیدا کرد، فقط اگه یه نفر یادش باشه که چراغ رو روشن کنه!
پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
ارسال شده در: جمعه 24 مرداد 1399 02:09
نمایش جزئیات
آفلاین
جلسه دوم ماگل شناسی ترم 24ام هاگوارتز!


هميشه هاگوارتز در روزهاي پس از مسابقات هاگوارتز پر جنب و جوش بود. گروهی که تیم کوییدچ آن ها روز پیش برده بود، هنوز در حال کری خواندن برای دانش‌آموزان گروه بازنده بودند و گروه بازنده نیز وعده انتقام زودرس را می‌دادند.
در چنین روزی جلسه بعدی کلاس ماگل شناسی قرار بود برگزار شود...دانش‌آموزان نیز با سروصدا و خنده و داد و فریاد وارد کلاس شدند که رودولف لسترنج پیش ازآن‌ها آن‌جا حضور داشت...
_خب خب...جادوآموز‌های باکمالات...و بی‌کمالات زود بشینید که کلاس رو برگزار کنیم، من خیلی عجله دارم!
_ببخشید پروفسور...چرا عجله دارید؟
_به تو ربطی داره؟ باید به توی یه الف بچه جواب بدم؟پسربچه اینقدر پررو؟ بلند شو برو خودت رو از یه جای بلند پرت کن ببینم، حال ندارم بلند شم بکُشمت!
_چشم پورفسور!

دانش‌آموز مذکور از سر جایش بلند شد و به نزدیک‌ترین پنجره مراجعه کرد و سپس خود را از آن به سمت پایین پرت کرد!

_پورفسور...چرا عجله دارین؟
_کی بود؟ کی بود؟ عه؟ شما بودی باکمالات؟ به‌به....بله...عجله؟ اره دیگه...عجله دارم...قرار هست همسرم بیاد اینجا که از اینجا بریم یه جایی و...اممم...همین دیگه....بیخیال عجله‌ی من..شما سال چندمی؟
_همسر دارین پورفسور؟
_متاسفانه...ولی شما نگران نباش...همسر داشتن من تاثیری نداره در زندگیم...اصلا همسرم مهم نیست...هر روز یه دست کتکش میزنم و...

هنوز جمله رودولف تمام نشده بود که در کلاس باز شد و زنی با موهای وز پریشان در چارچوب نمایان شد!
_رودولف؟

رودولف همین که صدای آن زن را شنید، رنگش تغییر یافت.
_عزیزم؟
_هنوز آماده نشدی؟ چرا آدم نمیشی؟مگه قرارنبود آماده باشی بیام دنبالت بریم ماموریت؟ حتما باید باهات برخورد فیزیکی کنم!
_اماده‌ام والا...ببین...اصلا آماده به دنیا اومدم...فقط دو ثانیه بهم وقت بده من مشق این بندگان مرلین رو بدم!

قبل از اینکه بلاتریکس جوابی بدهد، رودولف در میان خنده‌های دانش‌آموزان وردی را روانه تخته کرد و تکلیف بر آن نقش بست...سپس پیش از انکه طلسم شکنجه ای از طرف همسرش به او برخورد کند، از کلاس خارج شد!

تکلیف:
رولی بنویسید که در اون نقطه ضعفتون مشخص باشه!

------------

توضیح: همه شخصیت ها نقطه ضعف دارن..این نقطه ضعف هست که یک شخصیت رو کامل میکنه...شما هم یک نقطه ضعف دارید...شاید از چیزی میترسید...شاید چیزی هست که نمیتونید باهاش مقابله کنید...شاید در مقابل وسوسه یک چیزی نمیتونید مقاومت کنید...اون چیز چیه؟ توی رول به این چیز که نقطه ضعفتون هست بپردازین...و توجه کنید مثل تکالیف هفته پیش نشه...من ازتون رول میخوام...یک داستان و روایت...محدودتون نمیکنیم، لکن ترجیحا از دید اول شخص روایت نکنید...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
ارسال شده در: یکشنبه 12 مرداد 1399 19:41
نمایش جزئیات
آفلاین
نمرات جلسه اول ماگل شناسی

قبل از تصحیح تکالیف و وارد کردن نمره، یه نکته هست که باید توجه کنید...تمرکز ما و این کلاس و کلا هاگوارتز بر روی رول نویسی و آموزش رول نویسی هست...در تکلیفی که داده شد هم صراحتا گفته شده بود که "یک رول بنویسید" و لذا هرچند که خلاقیت جای خودش رو داره، ولی برای این تکلیف مثلا من نمیخواستم چیزی مثل معرفی شخصیت بنویسید...بلکه منتظر یک رول، یک داستان بودم که عموما انجام ندادین...پس کمی از کسری نمره بابت این امر هست...نکته‌ی دیگر هم اینکه لازم نیست حتما رول شما در کلاس ماگل شناسی باشه یا ادامه تدریس من باشه و از لحظات مکان و زمان رخ دادن واقیع در رول آزاد هستین...امیدوارم در تکالیف بعدی دقت کنید که حتما رول بنویسید..




لاوندر براون

نقل قول:
تصمیم گرفته بود غیر مستقیمانه خوش را به صورتی غیر مستقیم معرفی کند که غیر مستقیم در غیرمستقیم بشود و حاصل نهایی برابر شود با مستقیم. درست مثل ریاضی که منفی در منفی برابر است با مثبت. این فلسفه ی سنگین می توانست دهان استاد مرگخوار را از حلق گره بزند.
به سرعت کاغذ پوستی و قلم پرش را به سالن گریفیندور برد.قلمش را به دست گرفت و شروع به نوشتن کرد

خب خب خب...اینجا چی می‌بینم؟ یه تازوه وارد باهوش...که می‌خواد به صورت خلاقانه تکلیفش رو انجام بده و البته ماست مالی کنه...اما نمیدونه استاد این درس خودش سلطان این کارها بوده توی هاگوارتز!
ببین لاوندر...عالی بود...من این قسمت رو دوست داشتم...چون خودمم از این کارها میکردم وقتی اولین سال هاگم بود..ولی باید این رو بدونی...امتیاز آوری و نمره گرفتن برای گروه در هاگ اولویت دومه...اولویت اول یادگیری رول نوشتن هست...
همونطور که توی توضیحات قبل از تصحیح تکالیف این بالا گفتم، من نمیخواستم که بیایی و معرفی شخصیت کنی...میخواستم بیایی و رول بنویسی..و توی یک داستان سعی کنی که ویژگی های شخصیتت رو بروز بدی تا من بعدا بتونم در حین تصحیح بگم که چطوری این کار رو بهتر کنی...برای همین من الان نمیتونم زیاد کمکت کنم با اینجور توصیف کردن پیشینه‌ات!

نقل قول:
چیزی که ازش متنفرم اون دختره ی مو وزوزی خودنماست که هی خودش رو به رون می چسبونه.هرماینی رو میگم.

شاید این مهمترین داستان زندگی لاوندر باشه...که ما میدونیم البته...خب...پس لاوندر یه دختر نوجوان بود که شیطون بود و عاشق بود و این ها...خب...میتونی با همین ویژگی شخصیتت بسیار داستان درست کنی...میتونی کلی ویژگی های دیگه که منطبق باشه بر این ویژگی اصلی برای خودت در نظر بگیری...خلاصه لاوندر...خیلی جا داری برای پیشرفت و بازپرورندن شخصیتت!

نمره: 14



الکساندرا ایوانوا

نقل قول:
استاد لسترنج! او به هیچ وجه با کمالات نبود، متاسفم! به بزرگی خود ببخش.

جدا؟

نقل قول:
دهانی گشاد، صورتی کشیده، چشمان شیطان و موهای قهوای روشن. در کل اصلا دختری نبود که به چشم کسی قشنگ بیاید!

خب من نظر دیگه ای دارم!

شروع رولت خیلی خوب بود الکساندرا...ایده شروع با تولدت خوب اصلا...دیالوگ‌ها بد نبودن....بهتر از این هم می‍شد باشه یعنی دیالوگ ها...روند خوبی رو داشتی طی میکردی....تا اینکه:
نقل قول:
دهانی گشاد، صورتی کشیده، چشمان شیطان و موهای قهوای روشن. در کل اصلا دختری نبود که به چشم کسی قشنگ بیاید!

بهتر بود نمیگفتی الکساندرا اینطوری یا اونطوری...بلکه بهمون نشون میدادی...مثلا یه روز از هاگوارتز رو تعریف میکردی که یکهو عصبی میشه...نه اینکه مستقیما بگی فلانی یکهو پاچه میگرفت!

در کل....از نظر شخصیت خیلی خوب پیش رفتی و خیلی هم شخصیتت پتانسل داره....به پرورشش ادامه بده!

اما یک نکته در مورد رول..راوی بسیار در طول رول دخالت میکرد...و این خوب نیست معمولا...توی این رول هم اینطور بود..غیر از همون قسمت "استاد لسترنج او به هیچ وجه..." بقیه قسمت هایی که راوی دخالت میکرد اضافه بود...و قسمت های داخل پرانتز هم همچنین و بهتر بود نباشه...دقت کن به این امر!

نمره:18



جرمی استرتن

خب جرمی..همونطور که گفتم من ازتون رول خواستم...و این رو نمیتونم به عنوان رول قبول کنم...تو برای من معرفی شخصیت نوشتی...دقت کن که تکالیف بعدیت رو حتما در غالب رول بنویسی!
در مورد ویژگی های شخصیتت...ببین جانورنما بودن ویژگی خوبی هست که میشه بسیار ازش استفاده کرد و خیلی ها دنبال اینکه شخصیتشون جانورنما باشه میرن...فقط اینو یادت باشه...استفاده از هر پتانسلی در شخصیت اندازه داره...نباید طوری باشه که دیگه لوس بشه و دم به دقیقه تغییر قیافه بده جرمی و پرواز کنه...
امیدوارم هفته دیگه ازت یه رول ببینم!

نمره:10




آرتمیسیا لافکین

آرتمیسیا....قبل از هر چیزی...بعد از تموم شدن دیالوگ ها، برای زیبایی ظاهری پست و بهتر خونده شدن، یه اینتر دیگه هم بزن!

خب...خوب بود...تقریبا همون چزی بود که میخواستم...روایت از اول شخص ایده‌ی بدی نبود واقعا...بهتر از این هم میشد که باشه...ولی خب توی این رول متوجه شدیم که این شخصیت چه پیشینه ای داره...و این کافی و خوبه!
قدیمی و تاریخی بودن شخصیت ایده ای هست که قبلا هم انجام شده و نمونه های خوبی هم از این نوع شخصیت پردازی داریم...مطمئنم با کمی تلاش و نوشتن بیشتر، بهتر از اینها هم میتونی باشی!

نمره:17



آیلین پرینس

قبل از هر چیز....دیالوگ‌های پشت سر هم نیاز به دوتا اینتر نداره...پست رو الکی طولانی نکن!
ببین آیلین...ما توی کتاب‌ها شخصیتت رو داشتیم...میدونیم طرف کیه...ازش نمیدونم زیاد...ولی میدونیم طرف کیه...و تو باید با توجه به این داستان بیایی و بقیه خصوصیت ها رو بسازی برای این شخصیت...مادر ایلین جادوگر سفید و محفلی بود؟ خوبه...به این خاطر آیلین خشنه؟هوم...منطقیه...خب!
بقیه رول چی؟ یکی دو جا خنده‌دار بود، لکن ادامه اش و پایانش عجیب بود و نامفهوم...نیاز به اینقدر پیچیدگی نداشت.
برای شخصیتت ولی صرف همین خشونت هم میتونه کافی باشه...اما نیاز داری به مرور خصوصیت های دیگه‌ی آیلین رو هم کشف کنی و به خواننده معرفیش کنی...

نمره :15



سوروس اسنیپ

رولی که همه‌اش دیالوگ باشه ایده فوقالعاده خوب و فوقالعاده سختی هست سوروس...و شاید نباید این روش سخت برای روایت رو الان اینجا انتخاب میکردی...چون بیشتر شبیه مجله شایه سازی شده پستت!
هرچند که خب...سعی کردی که اون پیشینه شخصیتت رو تعریف کنی توش...ولی برای چنین شخصیتی، خیلی بهتر از این میتونستی کار کنی...شخصیت سوروس کلی داستان جالب داره از گذشته اش...هرکدوم از اونها رو میتونستی انتخاب کنی و صرفا روایت کنی اون حادثه رو....خیلی بهتر از این شیوه ای که الان نوشتی نتیجه میداد.
دفعه بعد سعی کن با دقت بیشتری فرم و ایده ای که برای رولت داری رو انتخاب کنی!

نمره:13



زاخاریاس اسمیت

خوب بود زاخاریاس...هم از نظر ظاهری و هم از نظر رسوندن مطلب...تنها اشکالش که اشکال بزرگی هست اینه که سعی میکنی یه جاهایی خیلی طنز بنویسی...و زور میزنی یه جاهایی خنده دار باشه...که خب نتیجه عکس میده...و این روی کل رول تاثیر میذاره...
کاری که باید بکنی این هست که بازم بنویسی، ولی هر بار سعی کنی شوخی های مختلف دیگه ای رو امتحان کنی، تا بلاخره اون طنز رو پیدا کنی که هم به دل خودت بشینه و هم خواننده.

نمره:16



نمرات گروه ها:
گریفندور: (14+18) ÷ 3 = 10.66
ریونکلاو: ( 15+10) ÷ 3 = 8.33
هافلپاف: (17+16) ÷ 3 = 11
اسلیترین: (13) ÷ 3 = 4.33

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
ارسال شده در: پنجشنبه 9 مرداد 1399 15:47
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام پروفسور لسترنج.

ادامه پست تدریس.

زاخاریاس که بسیار به دنبال جلب توجه بود، بلند شد و گفت:
-استاد، اگه اجازه بدید میخوام شجره نامه خانوادگی خودم رو بر همه کلاس آشکار بسازم.
رودولف لسترنج قمه خود را بالا آورد و گفت:
-کدوم بوووقی حرف زد؟ همه شما رو با قمه نصف کنم؟ شما نه دخترم. کی دلش میاد ساحر های با کمالاتی مثل شمارو نصف کنه؟

بعد از حرف پروفسور، جادوگران کلاس به درون میز خود فرو رفتند البته به جز زاخاریاس.
زاخاریاس دوباره بلند شد و گفت:
-استاد بزارید حرفمو بزنم.

دوباره رودولف لسترنج قمه خود را بلند کرد و گفت:
-چی گفتی؟ بیرون همگی بیرون تا با قمه نصفتون نکردم. شما نه دخترم. شما ساحره های با کمالات روی سر منید.

تمام جادوگران کلاس با تهدید رودولف لسترنج بیرون رفتند و به سمت خوابگاهای خود رهسپار شدند. زاخاریاس که دنبال فرصتی برای خود نمایی بود، به هیچ وجه تسلیم نشد و تمام سعی خود را داشت تا شجره نامه خود را در کلاس بخواند. اما پروفسور لسترنج فقط به ساحره ها اجازه حرف زدن می داد. خوش بود! باید به شکل ساحره ای در میامد تا بتواند هفته دیگر در کلاس تکلیفش را بخواند. در طی این مدت تمام سعی خود را کرد تا خود را به زاخاریاسه اسمیت تبدیل کند. تا توانست از رختشور خانه لباس های فرم دخترانه کش رفت ، کلاه گیس درست کرد و حتی برای امتحان یک روز به شکل زاخاریاسه اسمیت سر کلاس ها رفت و اعلام میکرد برادرش مریض است و او به جای برادرش در کلاس ها شرکت میکند.
همه چیز اماده ارائه شجره نامه بود. راهی کلاس ماگل شناسی شد و منتظر ماند تا تکلیفش را بیان کند. پروفسور آنروز از تکلیف همه جادوگران ایراد های بنی اسرائیلی میگرفت و 50 امتیاز از هر گروهی کم میکرد اما در عوض برای ساحره ها سنگ تمام میگذاشت و 100 امتیاز به گروه ساحره اضافه میکرد. نوبت زاخاریاس رسید. بلند شد و گفت:
-سلام پروفسور لسترنج. امروز میخوام شجره نامه خانوادگی خودم و برادرم رو برای شما بیان کنم.
-اشکال نداره عزیزم. تو هم جای برادرت. هر وقت خواستی شروع کن.

زاخاریاس با صدایی رسا و البته کمی دخترانه گفت:
-من و برادرم در خانواده ای اصیل در لندن متولد شدیم. پدرمان جیکوب اسمیت از نوادگان هلگا هافلپاف و مادرمان ماریا پارکینسون، یکی از اصیل زاده های اسلایترینی بود. خانه ما پر از جن های خانگی بود و میشود گفت بیشتر از 5 جن خانگی برای ما کار میکردند و طبیعتا نظارت بر این جن های خانگی کار مشکلی بود. اما برادرم با هنر خود در نظارت بر جن های خانوادگی ، خانه مارا به یکی از منظم ترین عمارت های کشور تبدیل کرد. اما نظارت های او به اینجا ختم نشد. او سابقه نظارت بر توپ های کوییدیچ محله، حزب کمونیست بچه های هاگوارتز، گروه نظارت خواهان نظارت و تیم کوییدیچ هافلپاف را نیز دارد. اما....

ناگهان عقابی از وارد کلاس شد و پس از بال زدن های بسیار روی صندلی زاخاریاس نشست و گفت:
-ببخشید استاد یکم دیر رسیدم. راستش شیلا...

اما تمام حواس ها به زاخاریاس بود که کلاه گیسش از سرش افتاده بود. رودولف تاب نیاورد. قمه را در اورد و کل کلاس را دنبال زاخاریاس دوید و فریاد زد:
-به مرلین گیرت بیارم تام جاگسنت میکنم زاخاریاس.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

هرکسی از ظن خود شد یار من

از درون من نجست اسرار من

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
ارسال شده در: پنجشنبه 9 مرداد 1399 15:09
نمایش جزئیات
آفلاین
ارائه تکلیف کلاس ماگل باکمالات شناسی :

*جلسه اول*


با تدریس : پروفسور لسترنج



تکلیف:
یک رول بنویسید و در اون به طور غیر مستقیم پیشینه و گذشته‌ی خانوادگی یا شخصیتون رو معرفی کنید.


پچ پچ دانش آموزان:
-یعنی اگه توتکلیفم بیشتر کمالت رو بزرگ کنم به گروهمون امتیاز اضافه میشه؟
-عجب پروفسوری!
-اینا رو بیخیال،ببینید چه فیضی نصیبمون شده با اون احمق مادر عقاب تو یک کلاس افتادیم!ادعای اصالتش هم میشه.
-درموردش شنیدید؟
-چیو؟
-کلا حرف پشت سرش زیاده!
میگن پدرش یه ماگل بوده که خودشو مادرشو از خونه انداخته بیرون، اونم وقتی فهمیده جادوگرن.
-
-منم شندیدم سیوروس یه خواهر و برادر مشنگ داره،درواقع مادرشون متفاوته و همین باعث شده سیوروس انقدر منظوری باشه چون پدرش برخلافه نفرتی که به اون و مادرش داره خانواده جدیدش رو خیلی دوست داره.
-
- و میدونستید مادرش هم رهاش کرده؟اون الان یه خونه تو دنیا ماگلی داره که فقط خودش توش زندگی میکنه و به عمارت پرینس نمیره.

- خب وقت کلاس تموم شده تا جلسه بعد شمارو به کمالات میسپارم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
نه چون مومم نه چون سنگم،نه از رومم نه از زنگم،همان بی رنگ بی رنگم.....
به طلا همچو سنگ بنگر...
se.sn_sli

پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
ارسال شده در: پنجشنبه 9 مرداد 1399 12:21
نمایش جزئیات
آفلاین
-این دختره چرا اینجوری نگاهم می کنه؟

-اسمش آیلین پرینسه. از وقتی مادرش رفته محفل اینجوری شده. دیشب یه نفر رو هم کور کرده!

-حالا بدو که بریم برسیم به ماگل شناسی.

-اومدم.

دو دانش آموز هاگوارتز، لحظه ای به آیلین چپ چپ نگاه کردند و دویدند که به کلاسشان برسند. آیلین هم دنبالشان دوید. وقتی به کلاس رسیدند، روی صندلی هایشان نشستند و منتظر آمدن استاد شدند. رودولف در را باز کرد و وارد کلاس شد. او گفت:
-سلام دانش آموزان! امروز درس کمالات شناسی داریم!

-رودولف!یعنی چیزه استاد لسترنج! تو کتاب چیزی درباره این درس ننوشته!

-اشکال نداره دانش آموز!

کاملا معلوم بود که رودولف اولین جلسه تدریسش است.

-خب. بنویسید. با کمالات ها کروشیو نمی زنند، کتک نمی زنند...

همان موقع دستی محکم روی گردن رودولف فرود آمد. دست متعلق به آیلین بود. آیلین دستش را که انگار به گردن رودولف چسبیده بود، کند و از کلاس بیرون رفت.همه این رفتار او را می شناختند؛ اما فقط آن دو دانش آموز قضیه را می دانستند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
ارسال شده در: چهارشنبه 8 مرداد 1399 12:35
نمایش جزئیات
آفلاین
یک رول بنویسید و در اون به طور غیر مستقیم پیشینه و گذشته‌ی خانوادگی یا شخصیتون رو معرفی کنید.
با سرعت از کلاس ماگل‌شناسی می‌زنم بیرون و بطرف قسمت افتخارات و جوایز می‌رم. مرلین نکنه حرف پیوز درست باشه! همینطور که دارم از کنار تابلوها رد می‌شم یکی از تابلوها صدام می‌کنه.
-ببینم تو کلاس پرواز و کوییدیچ گفتن وصیت‌نامه بنویسین؟ راسی تو وصیت‌نامه‌ات گفتی کجا طلسم شده که...
-خونه‌ام دیگه! یه خونه تو جزیرهٔ بریتانیا که نسل به نسل برا خانوادهٔ ما بوده! حالا می‌زاری برم یا نه؟
دیگه منتظر جوابش نشدم و ازونجا دور شدم تا اینکه با یه نفر برخورد کردم و افتادم زمین. به اطراف نگا کردم که ببینم کی بوده که با یه پسربچه روبرو می‌شم! یه نگاه بم می‌کنه و صورتش مثه گچ سفید می‌شه در حین اینکه داره وسایلاشو از رو زمین جمع می‌کنه من بلند می‌شم و خاک روی لباسمو می‌تکونم. پسره که حالا موفق شده خوشو جمع و جور کنه یه ببخشید زیر لبی می‌گه و با سرعت از کنارم رد می‌شه. خب طبیعیه! خانوادهٔ لافکین‌ها از مرموزترین خانواده‌های جادوگران به حساب می‌آن. یاد حرف پیوز می‌افتم و شروع به دویدن می‌کنم. بالاخره رسیدم! با دقت به کمد روبروم خیره می‌شم. لوح طلایی کوییدیچ روبروم برق می‌زنه... که اگه دقت بشه نام من هم به عنوان یکی از سازنده‌های اون به چشم می‌خوره! این واقعاً باعث افتخار خانوادهٔ لافکین‌هاس. و این از کسی که همیشه سرش تو کار خودشه رو درس‌هاش تمرکز داره بعید نیس! در حین اینکه مسیرمو بطرف خوابگاه تغییر می‌دم فکر می‌کنم که چجوری حساب این پیوز لعنتی رو برسم! از کنار چن عدد کارت قورباغهٔ شکلاتی دارم رد می‌شم که توی بعضیاش عکس من دیده می‌شه. و این دفعه با لبخندی بر لب به راهم ادامه می‌دم. البته همهٔ این موفقیت ها یه شبه بدست نیومدن، حتی بخاطر بعضیاش جونمم از دس دادم! آره من قبلاً یبار مردم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
در کشاکش شجاعت و اصالت، در هیاهوی هوش و ذکاوت، اتحاد و پشتکار سوسو می‌زنند... فرزندان هلگا می‌درخشند!
***

شادی رو می‌شه در تاریک‌ترین لحظات هم پیدا کرد، فقط اگه یه نفر یادش باشه که چراغ رو روشن کنه!
پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
ارسال شده در: دوشنبه 6 مرداد 1399 23:26
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام استاد

تکالیف:

نقل قول:
یک رول بنویسید و در اون به طور غیر مستقیم پیشینه و گذشته‌ی خانوادگی یا شخصیتون رو معرفی کنید.


پدرم جرالد اسکات استرتن یه مشنگ زاده است و فقط دو تا از خواهراش ساحره اند و هیچ جادوگر دیگری رو تو فامیل نداریم.
پدرم با مادرم پاتریشا ویک که یه مشگنه ازدواج کرده و من هم جرمی جرالد استرتن حاصل این ازدواجم. بنابراین من دورگه ام.
پدرم تو سن خودش مهاجم کوییدیچ ریونکلاو بوده و یک چند سالی هم کاپیتان شده. من هم مهاجم کوییدیچ ریونکلاوم.
پدرم تو کوچه دیاگون مغازه جارو فروشی داره و علتش هم مربوط به اینه که دوست داشته مردم هم مثل خودش بازیکن کوییدیچ بشن.
من جانورنمای عقابم و به علت سفری که به فرانسه داشتم لهجه عقابای فرانسه رو دارم. پدرم وعمه کوچیکم به زبان عقابی مسلطن (درست عین خودم). من و پدرم جانورنمای عقابین و این ویژگی ها همگی ارثی هستند.
من با اینکه سال اولی ام تونستم دوست خوبی برای خودم پیدا کنم. اسمش شیلا بروکس هست. دختر خوبیه. درسته که مرگخواره ولی ذاتش خوبه و خیلی مهربونه. اون هم مث من ریونکلاویه و از همین جا بود که با هم آشنا شدبم.

پایان.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
RainbowClaw


پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
ارسال شده در: دوشنبه 6 مرداد 1399 20:45
نمایش جزئیات
آفلاین


تکلیف جلسه اول ماگل شناسی:
در یک روز معمولی در فصل تابستان، در شهر صوفیه، استفان ایوانوا روز سخت و پر مشغله ای را گذرانده بود و داشت عرق ریزان و نفس نفس زنان از شیب جاده ای که به خانه اش منتهی میشد بالا میرفت.
_اوه! وای... آره ... دارم میرسم... اهم! اوه....

وقتی پشت در خانه رسید، لحظه ای نفسی تازه کرد و دلش را به این خوش کرد که وقتی در خانه را باز میکند بوی خوش غذا راه افتاده است و زنش در خانه با یک لیوان لیموناد سرد و یک تکه ساندویچ ژامبون بوقلمون از او پذیرایی خواهد کرد!
آب دهانش راه افتاد و زنگ خانه را دوباره فشار داد.
ولی به جای اینکه با بوی خوش غذا و لیموناد سورپرایز شود، با چهره زیبا و وحشت زده دخترش مواجه شد.
-بابا...بابا! بچه داره به دنیا میاد!

و همان¬ جا از هوش رفت!
استفان که به لکنت افتاده بود با قیافه ای قرمز و وحشت زده گفت:
_ها؟! یعنی چ...چ...چی...ی؟ چی دا...دا...داری میگی؟ چ...چ...چرا غ ...غ...غش میکنی؟

بعد به سرعت به طرف اتاقی که در انتهای راهرو بود دوید.
وقتی در را باز کرد با این صحنه رو به رو شد:
دخترانش عرق میریختند، یکی از آنها (نمی دانم کدام!) داشت زار زار گریه میکرد و هریک سر دیگری فریاد میزد و همه به هم دستور میدادند.
_احمق مگه نگفتم اون حوله رو بیار؟
_خب منم اوردم دیگه چرا داد میزنی؟
_خنگه اون سفیده رو بیار! این حوله آشپزخونه است!

استفان از اتاق بیرون رفت، چون حوصله قیل و قال دختر ها را نداشت.
تا این که عده ای از همسایه ها در را باز کرده، و به داخل خانه هجوم آوردند! همه به سمت اتاق انتهای راهرو دویدند تا کمکی برای لیزا ایوانوا باشند.
اما دختران استفان بیشتر آنها را بیرون کردند و با تجربه ترین ها را برگزیدند. اتاق در سکوتی دلهره آور فرو رفت.
تا اینکه صدای نوزاد از اتاق شنیده شد.
استفان با خوشحالی انتظار دختری بسیار زیبا را میکشید، دختری که مانند مادر و خواهرهایش پوستی زیبا و براق و موهایی نقره ای داشته باشد. اما...
اما وقتی وارد اتاق شد با نوزادی کک و مکی با موهایی قهوه ای روشن روبه روشد. اسم نوزاد را اکساندرا گذاشتند.
نوزادی که شب و روز جیغ میکشید و صورتش بنفش میشد و کسی نمیتوانست به گهواره اش نزدیک شود.
وقتی بزرگ شد هم تغییری نکرد و با چهره ای با مشخصات زیر به هاگوارتز آمد:
دهانی گشاد، صورتی کشیده، چشمان شیطان و موهای قهوای روشن. در کل اصلا دختری نبود که به چشم کسی قشنگ بیاید!
استاد لسترنج! او به هیچ وجه با کمالات نبود، متاسفم! به بزرگی خود ببخش.
خلاصه این که ایوانوا، (به دلایلی نا معلوم) وحشی، حیوان، و دچار بیماری سگ شدگی به هاگوارتز آمد. ولی پروفسور دامبلدرور نگذاشت او سگ شده بماند پس او را به سنت مانگو فرستاد تا درمان شود. او حدود یک ماه در سنت مانگو بستری ماند و وقتی بیرون آمد الکساندرا ایوانوای دیگری شده بود.
البته هنوز اثراتی از جنون گاهی در او دیده میشود. مثلا وقتی استرس میگیرد یا عصبی میشود به شدت به لکنت می افتد.
او همیشه سعی دارد دیگران را اذیت کند، اما در عین حال هم صحبت خوبی است و دیگران از معاشرت با او لذت می برند (گاهی).

او در سیزده سالگی به اجبار پدرش که میگفت او هیچ خاصیتی ندارد و حداقل میتواند کوییدیچ را امتحان کند، به عنوان مهاجم به تیم کوییدیچ گریفندور رفت. برخلاف انتظار، بازیکن کوییدیچ خوبی شد و در پانزده سالگی (این بار به اجبار مادرش) به تیم کوییدیچ بلغارستان رفت تا شاید کاره ای شود ولی پس از چند دوره بازی در جام جهانی، از حضور در آن دلزده شد و فقط وقت هایی که به پول نیاز دارد، در چنین بازی هایی شرکت میکند. در هر صورت خوابیدن روی کاناپه و خوردن یک تن شکلات را ترجیح میدهد.
او عاشق پیوستن به حلقه مرگخواران وفادار لرد ولدرمورت است ولی هنوز چنین سعادتی نصیبش نشده است.
او هم اکنون در هاگوارتز تحصیل میکند و بیشتر وقت خود را صرف خوردن، خوابیدن، دعوا کردن با خواهران بی مصرفش که (در ریونکلا حضور دارند)، و انجام تکالیف هاگوارتز میکند.
او خیلی حرف میزند (دهن گشاد!) و به زور میتوان دهانش را بست و الان هم زیاده روی کرده است پس دهانش را می بندد و خداحافظی می کند.




افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده


عکس پرسنلی ایوا!
پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
ارسال شده در: شنبه 4 مرداد 1399 12:42
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام پروفسور لسترنج
لاوندر براون هستم؛ یه ساحره باکمالات!


لاوندر از کلاس ماگل شناسی بیرون آمد؛ کلاسی که یک پروفسور مرگخوار آن را تدریس می کرد و حالا به کلاس ماگل باکمالات شناسی تبدیل شده بود.از این درس خوشش نمی آمد و فقط برای تکمیل برنامه اش و البته کم نیاوردن از هرماینی آن را برداشته بود.

تکلیف آن جلسه اما برایش جالب بود. تکلیفی که آسان اما سرنوشت ساز به نظر میرسید؛البته با توجه به قمه درون جوراب پروفسور.
تکلیف این بود:خودتونو غیر مستقیم معرفی کنین!

لاوندر بلد بود خودش را معرفی کند؛اما معنای غیر مستقیم را نمی فهمید. در آن لحظه فکری به ذهنش رسیدواو بعضی وقت ها خیلی باهوش می شد.
تصمیم گرفته بود غیر مستقیمانه خوش را به صورتی غیر مستقیم معرفی کند که غیر مستقیم در غیرمستقیم بشود و حاصل نهایی برابر شود با مستقیم. درست مثل ریاضی که منفی در منفی برابر است با مثبت. این فلسفه ی سنگین می توانست دهان استاد مرگخوار را از حلق گره بزند.
به سرعت کاغذ پوستی و قلم پرش را به سالن گریفیندور برد.قلمش را به دست گرفت و شروع به نوشتن کرد:

-من، لاوندربراون هستم. خون اصیل در رگهام دارم یه گریفیندوری هستم.شجاع،باهوش و مغرورم. خیلی هم با کمالات هستم.
نسبتا قدرتمندم و عضو ارتش دامبلدور هستم.طرفدار هری پاترم و ازلرد سیاه متنفرم.(اوه!نباید اینو می گفتم! الان قمه شو می کشه! من خیلی باکمالاتم هااا خونم هم اصیل اصیله!)
کسی که واقعا عاشقشم رونالد ویزلیه. وای عاشق اون کک مک هاشم!
و چیزی که ازش متنفرم اون دختره ی مو وزوزی خودنماست که هی خودش رو به رون می چسبونه.هرماینی رو میگم.
ظاهرافرار من در نبرد هاگوارتز کشته بشم؛اما هنوز که زنده ام معتقدم باید در لحظه زندگی کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده

دختری تنها در میان باد و طوفان...

آیا او را رهایی خواهد بود از این شب غربت؟

یا مامانش دوباره او را به خانه راه خواهد داد؟

او در کوچه ی سرد قدم برمیدارد ومی اندیشد:

آیا ریختن آبلیمو در قهوه ی مادر کار درستیست؟