جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

27 کاربر(ها) آنلاین هستند (18 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
26 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

انتخاب بهترین‌ها

نشان انتخاب بهترین‌های سایت جادوگران

هفتاد و هفتمین دورهٔ انتخاب بهترین‌های سایت جادوگران برای فصل تابستان ۱۴۰۵ آغاز شده است؛ با رأی خود از اعضای اثرگذار جامعه قدردانی کنید.

مهلت شرکت: ۲۵ تا ۲۸ شهریور
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: فرار از زندان
ارسال شده در: سه‌شنبه 9 شهریور 1400 17:34
نمایش جزئیات
آفلاین
- هی هی هی! کجا داری می‌ری؟ صبر کن!

تام که به قصد پیدا کردن زندانبان جدید می‌خواست راهی بشه، با شنیدن صدای فریاد زندانی برمی‌گرده.
- چیزی شده؟

زندانی با اخم جلو میاد، سرشو از لای میله‌ها رد می‌کنه و به تام نزدیک می‌کنه. تام هم در واکنش یک قدم به عقب برمی‌داره تا کله به کله نشن.

- مرد حسابی این همه اطلاعات ارزشمند بهت دادم. بهاشو بده!
- مگه من ازت خواستم بدی؟

تام دوباره می‌خواست راه بیفته که این‌بار دست زندانی از لای میله‌ها بیرون میاد و یقه‌شو می‌گیره.
تام با افسوس آهی می‌کشه. اگه تیکه‌های مختلف لباسش رو مثل اجزای بدنش هر موقع که می‌خواست می‌تونست جدا کنه، الان در کسری از ثانیه می‌تونست یقه رو جدا کنه و به راهش ادامه بده. ولی خب لباس تام بدنش نبود، یقه هم جدا شدنی نبود!

- آه نکش، اگه واقعا تام ریدلی منو بیار بیرون. وگرنه یقه‌تو ول نمی‌کنم.

تام با هزار تف و زحمت اجزای بدنش رو کنار هم قرار داده بود و الان موقعیتی نبود که بخواد به هزار تکه تقسیم بشه و دقایقی رو هم مشغول گشتن دنبال اعضای بدنش باشه! پس با کله می‌کوبه تو دماغ زندانی و به همین راحتی از دستش خلاص می‌شه.

- بابا تو که خودتم می‌دونی انگار از پشت کوه اومدی و از هیچی خبر نداری. من کلی اطلاعات بروز دارم برات، منو با خودت ببر تا اختلاف زمانی ذهنتو درست کنم. می‌ری پیش بقیه سوتی موتی می‌دی برات بد می‌شه‌ها! از من گفتن.

تام برای یک لحظه متوقف می‌شه. باید زندانی رو می‌برد یا نه؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: فرار از زندان
ارسال شده در: یکشنبه 3 مرداد 1400 21:20
نمایش جزئیات
آفلاین
اما تام باید تلاش خود را می کرد، او هدفی داشت که باید به آن می رسید. از کودکی آرزو داشت که افرادی را جمع کند و علیه زندان بانی، شورش کند!
تام تلاش خود را کرد، اما به خاطر پاهایش حتی نیم سانت هم جا به جا نشد.
تام تلاش کرد و تلاش کرد، روز ها و شب ها تلاش کرد، از خستگی عرق ریخت، اما برای هدفش حتی گرسنگی نیز مهم نبود؛ یک پایش را در راه جا گذاشت اما آن هم مهم نبود؛ از تلاش بی وقفه دست نکشید، تا بالاخره به سلول زندانی مذکور رسید؛ اما به محض اینکه چشمانش به سلول افتاد نزدیک بود پس بی افتد.

- چیییییی!

تام با اسکلت آن بنده مرلین مواجه شده بود. تام بی هدف شده بود. تام دیگر نمی توانست شورش کند. تمامی نقشه هایش بر آب شده بودند!
زندانی سلول بغلی با شنیدن صدای تام سیگارش را از دهانش بیرون آورد.
- آره داداش یه سالی هست که مرده! ولی انقدر هر کی سرش تو کار خودش بوده که فراموش کردن جسدشو ببرن. افسانه ها میگن که منتظر یه رهبر مقتدر بود که ما رو از ظلم زندان بان نجات بده؛ اما اون ناجی هیچ وقت پیداش نشد. این بنده مرلینم انقدر منتظر موند، شبها به مراقبه مشغول بود و صبحا هیچ چیزی نمی خورد. خلاصه این شد که مرد.
- یعنی یه سال گذشته از اون موقع؟

زندانی دود سیگارش را بیرون داد.
- از کدوم موقع داداشم؟
- از موقع ی که ادوارد و آگلانتاین زندان بان بودن؟!

زندانی سرفه کوتاهی کرد.
- مرلین بیامرزه آگلا رو زندان بان نازنینی بود. کل کشت تنباکو این منطقه رو بدست گرفت، هنوزم که هنوزه مزارعش برکت داره!
زندانی اشاره ای به "old" کنار نام آگلا کرد.
- تازه گذشته از اون وزارت عوض شده.
زندانی اشاره ای به پرچم بزرگ وزارت " دولت کج و کوله-ملت گوشت و دنبه" کرد.
- بانو ایوانا وزیر ماست، معاونشونم بانو مروپه، زندان بانم ارکو چاقو کشه؛ یه آدمیم به نام تام جاگسن که هیشکی یه مدت خبری ازش نداره رئیس اداره کاراگاهانه.

تام نگاهی به وفاداری های درون ویژگی های فردی اش انداخت، درست بود، او رئیس اداره کارآگاهان بود.
- تام جاگسن که منم پس چرا هنوز اینجام؟

زندانی با تکان دادن شانه اش اظهار بی‌اطلاعی کرد.
تام، زندان بان جدید را نمی شناخت اما هر که بود بی جهت او را در زندان نگه داشته بود، انگار هنوز برای رسیدن به هدفش دیر نشده بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: فرار از زندان
ارسال شده در: یکشنبه 27 تیر 1400 21:57
نمایش جزئیات
آفلاین
اما آیا واقعا روانشان "ی" شده بود؟! خیر!!! بلکه روانشان نابود شده بود!
روان نابودان و روان نابود شدگان با نگاهی معنا دار و میمون مانند به هم نگاه کردند تا اینکه یکی از روان نابود شدگان گفت:
-سلوم! عهههه... موضوع چیه؟! من کیم؟! اینجا کجاست؟!
-بیبی من! ساکت شو! تو کی ای! آی هیت یو بیبی! آی سی یو این عه کورت!
-آقا! عاقا! شئونات آسلامی را حفظ نما! چادرت را بر سر کن و دهانت را ببند، عاقووووو!
-او یس!... پلیز... عه نه! منظور اینه ببخشید من... عهه نه آقا، وان... نه... یک مومنت... عههه.. اه...یک دقیقه تو حس رفتم!
-عاقوووووو! مگه شما زنید که با عشوه صحبت می کنید؟!
-نع... اما جنس مقابل منم... عهههههه... نه... مردم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بابا دامبلدور!

یه ریونی خفن...

Only Raven
پاسخ به: فرار از زندان
ارسال شده در: شنبه 19 تیر 1400 23:40
نمایش جزئیات
آفلاین
تنباکو ها آن ها را دیوانه کرد...

پریشان کرد...

سر به بیابان زد...

آواره کرد...

جنون داد...

و تا حد مرگ آنها را دیوانه کرد...

نقشه فرار آماده بود...!

اما آیا توانستند؟؟؟

خخخخخخخخخخخیییییییررررررر.

آنها دیگر روانی شدند...

روانیییییییی....

رواااااانیییییییی...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: فرار از زندان
ارسال شده در: پنجشنبه 27 شهریور 1399 16:40
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

اگلانتاین پافت و ادوارد دست‌قیچی، زندان‌بانان آزکابان، محیط آزکابان رو تغییر دادن. حالا محوطه آزکابان به لطف ادوارد پر از درخت و بوته و پرچینه و اگلانتاین هم توی اون تنباکو کشت می‌کنه.
به دلیل تنباکوهای کشت شده توسط اگلانتاین اکثر زندانی‌ها "های" شدن و توی فضا سیر می‌کنن. در این گیر و دار یک‌سری از زندانی ها می‌خوان نقشه فرار بکشن...

***


زندانیِ هایِ به دنبال فرار، سرش را از روی زمین سنگی سلول بلند کرد و به نوری که از بالای سرش داخل می‌آمد و سلولش را روشن می‌کرد؛ نگاه کرد.
زندانی روی کمرش ایستاد و بلند شد. شاید از خود بپرسید چرا کمر؟
خب ساده است. تام جاگسن به اکسترنال بودن اعضای بدنش مشهور است. اینجا هم برای اتلاف کمتر انرژی پاهای خود را از برق کشیده بود از تنش جدا کرده بود و گوشه‌ای گذاشته بود تا در صورت لزوم از آن استفاده کند.

پاهای خود را برداشت و به تنش وصل کرد.
- ای لعنت بهت اگلا! آخه لب‌پر کردنِ دسته پیپ هم شد جرم که بخاطرش منو کشوندی اینجا؟

و این دقیقا اولین واکنش او بعد از وصل کردن پاهایش بود! چون دلش می‌خواست با تموم وجود نفرت خود را نسبت به اگلانتاین ارائه کند!
ساعت هواخوری آغاز شده بود و وقت آن بود تا افراد بیشتری را برای فرار با خود همراه کند.

برای شروع، فردِ "زمان سالازار مرلین بیامرز!" گویی که به دلیل تخلف جارندگی* به آزکابان افتاده بود؛ گزینه خوبی به نظر می‌رسید.
اما رسیدن به سلول او با پاهای تامی که اکنون زمین را به شکل دریاچه می‌دید، نمی‌توانست چندان آسان باشد!

* رانندگی با جارو

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تام جاگسن در 1399/6/27 16:44:43
آروم آقا! دست و پام ریخت!

پاسخ به: فرار از زندان
ارسال شده در: پنجشنبه 27 شهریور 1399 12:24
نمایش جزئیات
آفلاین
ادوارد از گوش کردن به خیال مشترک زندانی‌های بخش روانی آزکابان دست کشید و با ترس و لرز به سمت محوطه وسط زندان رفت. هنوز چند تا درخت مونده بودن که باید تزئینشون می‌کرد. به دور و بر محوطه نگاه کرد. از وقتی مسئولیت زندان رو همراه با آگلانتاین قبول کرده بود تغییر عظیمی تو زندان ایجاد شده بود... حداقل توی ظاهر زندان. گوشه گوشه‌ی محوطه پر شده بود از درخت، بوته، پرچین و... درخت و پرچین‌هایی که از کلکسیون شخصی ادوارد آورده شده بودن و به طور اختصاصی برای محیط زندان شکل داده شدن. البته به راحتی می‌شد رد پای آگلانتاین رو دید که از هر فضای خالی برای کاشت تنباکو استفاده کرده. ادوارد بعد از یه نگاه کلی به دور و برش با رضایت به راهش ادامه داد.
- راضیم.

تو راه به کارگاه گیاه آرایی هم سری زد و از دیدن زندانی‌هایی که مشغول تمرین هستن ذوق زده شد و به خودش خیلی مفتخر شد که چنین ایده‌ی درخشانی داده. بعد از کارگاه راه رویی بود که آگلانتاین انواع تنباکوهای خاص رو قاب گرفته بود که روی دیوار آویزون کرده بود. کمی جلوتر به سوسک‌هایی برخورد کرد که به دلیل شدت دود تنباکو، های شده بودن و دست تو گردن همدیگه با خنده به در و دیوار می‌خوردن. البته تنها سوسک‌ها، های نشده بودن. همه‌ی زندانی‌ها های شده بودن و اوقات خوبی رو داخل زندان سپری می‌کردن.

- خیلی خوشحالم که مثل اینا های نیستم.
- ولی تو هم های‌ای. به دور و برت نگاه کن.

زندانی درست می‌گفت. ادوارد هم های بود. وقتی ادوارد یادش اومد که خودش هم های‌ئه، شروع کرد به تلو تلو خوردن و خوردن به در و دیوار. حالا که به دو رو برش نگاه می‌کرد، می‌دید که محوطه زندان اصلا قشنگ نیست. همه جا پر از مجسمه‌هایی کج و کولس. ادوارد دیگه احساس رضایت نمی‌کرد.

- پس رازش اینه که باید های باشم.

و ادوارد های شد و رفت سراغ چند درخت باقی مونده. اما اون از اتفاقاتی که تو سلول‌ها می ‌افتاد خبر نداشت. اون نمی‌دونست که زندانی‌ها به اسنیف کردن سنگ ریزه‌ها رو آوردن تا بتونن به بی نهایت سفر کنن و از زندان فرار کنن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
تصویر تغییر اندازه داده شده

نهی از معروف و امر به منکر.
پاسخ به: فرار از زندان
ارسال شده در: چهارشنبه 12 شهریور 1399 11:54
نمایش جزئیات
آفلاین

گراهام،مایک و ویکی در سلولشون مشغول نقشه کشیدن بودند که یکهو صدای شخص مهمی به گوش رسید!

-ببینید من وقت ندارم قرار بود زندانیهای جدیدو ببینم!
-درسته...بله کاملا درسته اقای فاج ولی شما اول باید سلول هارو ببینین!
-ولی ولی نکن؛شنیدم یک زندانیه جدید داریم،اسمشم نیناست!
-بله...درسته ایشون در همین طبقه هستند.
-خب...چرا منو نگاه میکنی سلولشو نشون بده!

حالا مایک،گراهام و ویکی هم فکر بودند باید نینا در اولین فرصت بیاد به سلولشون!

-بدویین نینا دوتا سلول بالاتره،ویکی فاج الان تو کدوم سلوله؟
-فاج رفته پیش پسرش،بارتیموس رو میگم!
-سه تا سلول با ما فاصله داره گراهام!
-مایک،مایک میتونی بری نینا رو بیاری اینجا؟
-گراهام اخه به چه دلیل احمقانه ای بیارمش؟
-میتونی بگی...میتونی...اممم....اهان میتونی بگی گلن کارت داره!
-گلن؟گلن کدوم خریه؟
-درست صحبت کن دربارش گوشاش خیلی تیزه!
-خیلی خب کیه؟
-دوست نیناست،نینا خیلی دوستش داره!
-باشه باشه!
-افرین مایک!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
only Hufflepuff
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: فرار از زندان
ارسال شده در: سه‌شنبه 11 شهریور 1399 23:11
نمایش جزئیات
آفلاین
-نقشه اینه که... آمم نقشه چیز خفنیه... یعنی قراره...
_
-نه وایسا الان میگم... مثلا... مثلا...
-
-آممم... یه چیزی بود... الان یه چیزی گفتی...
-نگفتم.
-گفتی... گراهام رو بفرستیم به جای فاج؟ ها؟ همینو نگفتی؟
-نقشه اینه؟
-نقشه این نیست؟ نقشه چیه؟

بعضی مسائل فقط در مورد افرادی که دارای عقل سلیم هستند صدق می کنند؛ مثلا فکر کردن، برنامه ریزی کردن، نقشه کشیدن. مسائل مذکور برای افرادی که در آزکابان زندگی می کنند اهمیتی ندارند. مسائل مذکور، برای چند زندانی که می خواهند فرار کنند، عامل جلوگیری از موفقیت به نظر می رسند.

-بیاین بریم مرحله بعد.
-مرحله بعد چیه؟
-مرحله ی بعد از نقشه کشیدن.
-

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
.Even if a snake is not poisonous, it will always act as if it carries venom in its fangs.


.Estoy orgulloso de ser un Slytherin.
پاسخ به: فرار از زندان
ارسال شده در: سه‌شنبه 11 شهریور 1399 18:12
نمایش جزئیات
آفلاین
- قراره برای دیدن و عملکرد و نظارت زندان اربابان به اینجا بیاد . اگه یه کاری کنیم که بیاد ولی هیچ وقت نره چی ؟

- خوب نقشه ی کلی ما چیه ؟

- میتونیم به جای اون یه نفر دیگه رو بفرستیم و اون کی باشه .

همه ی نگاه ها به سمت گراهام رفت .

- چرا به من نگاه میکنید . کورخوندید من هیجا نمی رم .

- مگه نمیخوای ازاد شی و از شر نیما در امان بمونی .

گراهام چاره ای جز قبول کردن نداشت پس گفت : قبوله بریم سراغ نقشه .


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: فرار از زندان
ارسال شده در: سه‌شنبه 11 شهریور 1399 16:27
نمایش جزئیات
آفلاین

-نه،نه من...من باید حساب این مردک رو برسم!
-عههههه،از کی تا...حالا تو حساب...منو میرسی...گراهام؟
-اینجا چه خبره؟

این صدای بلند نینا بود. ساحره ای که به جرمی نامعلوم برای 10 سال حبس به ازکابان امده بود!

-اممم...س سلام نینا جون...اممم ما فقط داشتیم باهم بازی میکردیم؛میدونی خیلی وقت بود باهم خوشگذرونی نکرده بودیم!
-اره،اره کاملا دداره درست میگه گراهام نینا. راستی حالت چطوره؟
-من خوبم؛ که داشتین بازی میکردین؟ هی تو ویکی اونا داشتن چیکار میکردن؟
-خب راستش اونا داشت...

اما ویکی با دیدن چپ چپ نگاه کردن گراهام فهمید جونش کف دستشه الان!

-اونا داشتن بازی میکردن نینا!
-هووممم
-چیشده نینا جون؟
-اینقدر منو نینا جون صدا نکن گراهام!
-باشه بابا.میای بریم یه گشتی بزنیم؟
-خفه شو ببینم!

و با قدم هایی سنگین از سلول اونها دور شد.
گراهام دوباره میخواست به سر و صورت مایک چنگ بزنه که یکهو ویکی صد راهش شد!

-چیه بازم میخوای بزنیش؟
-برو کنار چوب کبریت شانس اوردی تورو نمی خوام بزنم!
-هی ویکی بیا اینجا دو دقیقه.
-چیه مایک نمیبینی شدم سپر بلات؟
-ممنون که شدی سپرم ولی بیا اینجا مربوط به نقشه ی فراره!

ویکی با شنیدن اسم فرار به سرعت نور گراهامو پرت کرد سمت دیوار و به سمت مایک رفت!

-چیه؟ چیشده؟ به نتیجه ای رسیدی؟
-اینجارو نگاه کن...اونور،اون پایین.
-خب...
-ببین فاج، فاج ریئس وزارت سحر و جادو!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
only Hufflepuff
تصویر تغییر اندازه داده شده