
تام که به قصد پیدا کردن زندانبان جدید میخواست راهی بشه، با شنیدن صدای فریاد زندانی برمیگرده.
- چیزی شده؟

زندانی با اخم جلو میاد، سرشو از لای میلهها رد میکنه و به تام نزدیک میکنه. تام هم در واکنش یک قدم به عقب برمیداره تا کله به کله نشن.
- مرد حسابی این همه اطلاعات ارزشمند بهت دادم. بهاشو بده!

- مگه من ازت خواستم بدی؟

تام دوباره میخواست راه بیفته که اینبار دست زندانی از لای میلهها بیرون میاد و یقهشو میگیره.
تام با افسوس آهی میکشه. اگه تیکههای مختلف لباسش رو مثل اجزای بدنش هر موقع که میخواست میتونست جدا کنه، الان در کسری از ثانیه میتونست یقه رو جدا کنه و به راهش ادامه بده. ولی خب لباس تام بدنش نبود، یقه هم جدا شدنی نبود!
- آه نکش، اگه واقعا تام ریدلی منو بیار بیرون. وگرنه یقهتو ول نمیکنم.

تام با هزار تف و زحمت اجزای بدنش رو کنار هم قرار داده بود و الان موقعیتی نبود که بخواد به هزار تکه تقسیم بشه و دقایقی رو هم مشغول گشتن دنبال اعضای بدنش باشه! پس با کله میکوبه تو دماغ زندانی و به همین راحتی از دستش خلاص میشه.
- بابا تو که خودتم میدونی انگار از پشت کوه اومدی و از هیچی خبر نداری. من کلی اطلاعات بروز دارم برات، منو با خودت ببر تا اختلاف زمانی ذهنتو درست کنم. میری پیش بقیه سوتی موتی میدی برات بد میشهها! از من گفتن.
تام برای یک لحظه متوقف میشه. باید زندانی رو میبرد یا نه؟
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج



ولی انقدر هر کی سرش تو کار خودش بوده که فراموش کردن جسدشو ببرن. افسانه ها میگن که منتظر یه رهبر مقتدر بود که ما رو از ظلم زندان بان نجات بده؛ اما اون ناجی هیچ وقت پیداش نشد. این بنده مرلینم انقدر منتظر موند، شبها به مراقبه مشغول بود و صبحا هیچ چیزی نمی خورد. خلاصه این شد که مرد.

عهههه... موضوع چیه؟! من کیم؟! اینجا کجاست؟!












