جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

5 کاربر(ها) آنلاین هستند (2 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
3
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  103 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  115 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  244 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  158 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  191 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: فرار از زندان
ارسال شده در: شنبه 19 تیر 1400 23:40
نمایش جزئیات
آفلاین
تنباکو ها آن ها را دیوانه کرد...

پریشان کرد...

سر به بیابان زد...

آواره کرد...

جنون داد...

و تا حد مرگ آنها را دیوانه کرد...

نقشه فرار آماده بود...!

اما آیا توانستند؟؟؟

خخخخخخخخخخخیییییییررررررر.

آنها دیگر روانی شدند...

روانیییییییی....

رواااااانیییییییی...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: فرار از زندان
ارسال شده در: پنجشنبه 27 شهریور 1399 16:40
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

اگلانتاین پافت و ادوارد دست‌قیچی، زندان‌بانان آزکابان، محیط آزکابان رو تغییر دادن. حالا محوطه آزکابان به لطف ادوارد پر از درخت و بوته و پرچینه و اگلانتاین هم توی اون تنباکو کشت می‌کنه.
به دلیل تنباکوهای کشت شده توسط اگلانتاین اکثر زندانی‌ها "های" شدن و توی فضا سیر می‌کنن. در این گیر و دار یک‌سری از زندانی ها می‌خوان نقشه فرار بکشن...

***


زندانیِ هایِ به دنبال فرار، سرش را از روی زمین سنگی سلول بلند کرد و به نوری که از بالای سرش داخل می‌آمد و سلولش را روشن می‌کرد؛ نگاه کرد.
زندانی روی کمرش ایستاد و بلند شد. شاید از خود بپرسید چرا کمر؟
خب ساده است. تام جاگسن به اکسترنال بودن اعضای بدنش مشهور است. اینجا هم برای اتلاف کمتر انرژی پاهای خود را از برق کشیده بود از تنش جدا کرده بود و گوشه‌ای گذاشته بود تا در صورت لزوم از آن استفاده کند.

پاهای خود را برداشت و به تنش وصل کرد.
- ای لعنت بهت اگلا! آخه لب‌پر کردنِ دسته پیپ هم شد جرم که بخاطرش منو کشوندی اینجا؟

و این دقیقا اولین واکنش او بعد از وصل کردن پاهایش بود! چون دلش می‌خواست با تموم وجود نفرت خود را نسبت به اگلانتاین ارائه کند!
ساعت هواخوری آغاز شده بود و وقت آن بود تا افراد بیشتری را برای فرار با خود همراه کند.

برای شروع، فردِ "زمان سالازار مرلین بیامرز!" گویی که به دلیل تخلف جارندگی* به آزکابان افتاده بود؛ گزینه خوبی به نظر می‌رسید.
اما رسیدن به سلول او با پاهای تامی که اکنون زمین را به شکل دریاچه می‌دید، نمی‌توانست چندان آسان باشد!

* رانندگی با جارو

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تام جاگسن در 1399/6/27 16:44:43
آروم آقا! دست و پام ریخت!
پاسخ به: فرار از زندان
ارسال شده در: پنجشنبه 27 شهریور 1399 12:24
نمایش جزئیات
آفلاین
ادوارد از گوش کردن به خیال مشترک زندانی‌های بخش روانی آزکابان دست کشید و با ترس و لرز به سمت محوطه وسط زندان رفت. هنوز چند تا درخت مونده بودن که باید تزئینشون می‌کرد. به دور و بر محوطه نگاه کرد. از وقتی مسئولیت زندان رو همراه با آگلانتاین قبول کرده بود تغییر عظیمی تو زندان ایجاد شده بود... حداقل توی ظاهر زندان. گوشه گوشه‌ی محوطه پر شده بود از درخت، بوته، پرچین و... درخت و پرچین‌هایی که از کلکسیون شخصی ادوارد آورده شده بودن و به طور اختصاصی برای محیط زندان شکل داده شدن. البته به راحتی می‌شد رد پای آگلانتاین رو دید که از هر فضای خالی برای کاشت تنباکو استفاده کرده. ادوارد بعد از یه نگاه کلی به دور و برش با رضایت به راهش ادامه داد.
- راضیم.

تو راه به کارگاه گیاه آرایی هم سری زد و از دیدن زندانی‌هایی که مشغول تمرین هستن ذوق زده شد و به خودش خیلی مفتخر شد که چنین ایده‌ی درخشانی داده. بعد از کارگاه راه رویی بود که آگلانتاین انواع تنباکوهای خاص رو قاب گرفته بود که روی دیوار آویزون کرده بود. کمی جلوتر به سوسک‌هایی برخورد کرد که به دلیل شدت دود تنباکو، های شده بودن و دست تو گردن همدیگه با خنده به در و دیوار می‌خوردن. البته تنها سوسک‌ها، های نشده بودن. همه‌ی زندانی‌ها های شده بودن و اوقات خوبی رو داخل زندان سپری می‌کردن.

- خیلی خوشحالم که مثل اینا های نیستم.
- ولی تو هم های‌ای. به دور و برت نگاه کن.

زندانی درست می‌گفت. ادوارد هم های بود. وقتی ادوارد یادش اومد که خودش هم های‌ئه، شروع کرد به تلو تلو خوردن و خوردن به در و دیوار. حالا که به دو رو برش نگاه می‌کرد، می‌دید که محوطه زندان اصلا قشنگ نیست. همه جا پر از مجسمه‌هایی کج و کولس. ادوارد دیگه احساس رضایت نمی‌کرد.

- پس رازش اینه که باید های باشم.

و ادوارد های شد و رفت سراغ چند درخت باقی مونده. اما اون از اتفاقاتی که تو سلول‌ها می ‌افتاد خبر نداشت. اون نمی‌دونست که زندانی‌ها به اسنیف کردن سنگ ریزه‌ها رو آوردن تا بتونن به بی نهایت سفر کنن و از زندان فرار کنن.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
تصویر تغییر اندازه داده شده

نهی از معروف و امر به منکر.
پاسخ به: فرار از زندان
ارسال شده در: چهارشنبه 12 شهریور 1399 11:54
نمایش جزئیات
آفلاین

گراهام،مایک و ویکی در سلولشون مشغول نقشه کشیدن بودند که یکهو صدای شخص مهمی به گوش رسید!

-ببینید من وقت ندارم قرار بود زندانیهای جدیدو ببینم!
-درسته...بله کاملا درسته اقای فاج ولی شما اول باید سلول هارو ببینین!
-ولی ولی نکن؛شنیدم یک زندانیه جدید داریم،اسمشم نیناست!
-بله...درسته ایشون در همین طبقه هستند.
-خب...چرا منو نگاه میکنی سلولشو نشون بده!

حالا مایک،گراهام و ویکی هم فکر بودند باید نینا در اولین فرصت بیاد به سلولشون!

-بدویین نینا دوتا سلول بالاتره،ویکی فاج الان تو کدوم سلوله؟
-فاج رفته پیش پسرش،بارتیموس رو میگم!
-سه تا سلول با ما فاصله داره گراهام!
-مایک،مایک میتونی بری نینا رو بیاری اینجا؟
-گراهام اخه به چه دلیل احمقانه ای بیارمش؟
-میتونی بگی...میتونی...اممم....اهان میتونی بگی گلن کارت داره!
-گلن؟گلن کدوم خریه؟
-درست صحبت کن دربارش گوشاش خیلی تیزه!
-خیلی خب کیه؟
-دوست نیناست،نینا خیلی دوستش داره!
-باشه باشه!
-افرین مایک!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
only Hufflepuff
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: فرار از زندان
ارسال شده در: سه‌شنبه 11 شهریور 1399 23:11
نمایش جزئیات
آفلاین
-نقشه اینه که... آمم نقشه چیز خفنیه... یعنی قراره...
_
-نه وایسا الان میگم... مثلا... مثلا...
-
-آممم... یه چیزی بود... الان یه چیزی گفتی...
-نگفتم.
-گفتی... گراهام رو بفرستیم به جای فاج؟ ها؟ همینو نگفتی؟
-نقشه اینه؟
-نقشه این نیست؟ نقشه چیه؟

بعضی مسائل فقط در مورد افرادی که دارای عقل سلیم هستند صدق می کنند؛ مثلا فکر کردن، برنامه ریزی کردن، نقشه کشیدن. مسائل مذکور برای افرادی که در آزکابان زندگی می کنند اهمیتی ندارند. مسائل مذکور، برای چند زندانی که می خواهند فرار کنند، عامل جلوگیری از موفقیت به نظر می رسند.

-بیاین بریم مرحله بعد.
-مرحله بعد چیه؟
-مرحله ی بعد از نقشه کشیدن.
-

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
.Even if a snake is not poisonous, it will always act as if it carries venom in its fangs.


.Estoy orgulloso de ser un Slytherin.
پاسخ به: فرار از زندان
ارسال شده در: سه‌شنبه 11 شهریور 1399 18:12
نمایش جزئیات
آفلاین
- قراره برای دیدن و عملکرد و نظارت زندان اربابان به اینجا بیاد . اگه یه کاری کنیم که بیاد ولی هیچ وقت نره چی ؟

- خوب نقشه ی کلی ما چیه ؟

- میتونیم به جای اون یه نفر دیگه رو بفرستیم و اون کی باشه .

همه ی نگاه ها به سمت گراهام رفت .

- چرا به من نگاه میکنید . کورخوندید من هیجا نمی رم .

- مگه نمیخوای ازاد شی و از شر نیما در امان بمونی .

گراهام چاره ای جز قبول کردن نداشت پس گفت : قبوله بریم سراغ نقشه .


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: فرار از زندان
ارسال شده در: سه‌شنبه 11 شهریور 1399 16:27
نمایش جزئیات
آفلاین

-نه،نه من...من باید حساب این مردک رو برسم!
-عههههه،از کی تا...حالا تو حساب...منو میرسی...گراهام؟
-اینجا چه خبره؟

این صدای بلند نینا بود. ساحره ای که به جرمی نامعلوم برای 10 سال حبس به ازکابان امده بود!

-اممم...س سلام نینا جون...اممم ما فقط داشتیم باهم بازی میکردیم؛میدونی خیلی وقت بود باهم خوشگذرونی نکرده بودیم!
-اره،اره کاملا دداره درست میگه گراهام نینا. راستی حالت چطوره؟
-من خوبم؛ که داشتین بازی میکردین؟ هی تو ویکی اونا داشتن چیکار میکردن؟
-خب راستش اونا داشت...

اما ویکی با دیدن چپ چپ نگاه کردن گراهام فهمید جونش کف دستشه الان!

-اونا داشتن بازی میکردن نینا!
-هووممم
-چیشده نینا جون؟
-اینقدر منو نینا جون صدا نکن گراهام!
-باشه بابا.میای بریم یه گشتی بزنیم؟
-خفه شو ببینم!

و با قدم هایی سنگین از سلول اونها دور شد.
گراهام دوباره میخواست به سر و صورت مایک چنگ بزنه که یکهو ویکی صد راهش شد!

-چیه بازم میخوای بزنیش؟
-برو کنار چوب کبریت شانس اوردی تورو نمی خوام بزنم!
-هی ویکی بیا اینجا دو دقیقه.
-چیه مایک نمیبینی شدم سپر بلات؟
-ممنون که شدی سپرم ولی بیا اینجا مربوط به نقشه ی فراره!

ویکی با شنیدن اسم فرار به سرعت نور گراهامو پرت کرد سمت دیوار و به سمت مایک رفت!

-چیه؟ چیشده؟ به نتیجه ای رسیدی؟
-اینجارو نگاه کن...اونور،اون پایین.
-خب...
-ببین فاج، فاج ریئس وزارت سحر و جادو!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
only Hufflepuff
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: فرار از زندان
ارسال شده در: چهارشنبه 22 مرداد 1399 22:29
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید:
تعدادی از زندانیان ازکابان با هم نقشه می کشن که از زندان ازکابان فرار کنند ولی نمی دونن چطور در برن و یکسری نقشه های عجیب غریب تصمیم می گیرن که بکشه.
***************

- من دیگه تحمل این زندون کوفتی رو ندارم.
- حالا کی داره؟
- این جا کثیفه، غذا به ادم کم می دن، لباسامون پاره پاره ست دیگه مگر گیر از این هم بزرگتر می شه به اینجا داد؟!
- خب بیا فرار کنیم.
- اخه احمق جان چطور؟ اگر در بریم دیوانه ساز ها می گیرنمون و روحمون رو می مکن. داغون مون می کنن.
- من یه ایده دارم.
- چی؟!
- می تونیم به یکی از فامیل هام توی هاگوارتز نامه بدیم و بگیم که شنل هری رو برامون بدزده.
- اخه خنگ خدا اینقدر اینجا بودی مغزت پوکیده و فاسد شده و نمی دونی چی می گی.
- هی خودتم به اندازه ی من اینجا بودی.
گراهام به سمت مایک رفت و یقه اش را گرفت و دعوای بزرگی رو شروع کرد.

- یغه ام رو ول کن دیوانه
- به من می گی دیوانه؟
- اره مگه چیکارم می کنی؟
یکی از زندانیان به سمت هردو امد و انها را از هم جدا کرد.
- هی می شه بس کنید؟ باید یه نقشه برای فرار ناسلامتی جور کنیم ها. نه اینکه دعوا کنیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: فرار از زندان
ارسال شده در: شنبه 10 اسفند 1398 14:35
نمایش جزئیات
آفلاین
پست پایانی

- بعد از پونصد و پنجاه و پنج مورد، مطمئنم این بار دیگه دختر رویاهام پیدا شد. ... ولی مرلینی چقدر مرور کردن خاطرات زیباست... چقدر ساحره‌های باکمالات تو زندگیم بوده!
- که پونصد و پنجاه و پنج تا!
- بلکه هم بیشتر. من خودِ شما رو جایی ندیدم؟ ... یا مثلا دمپایی پات رو... یا برق کروشیوی چوبدستیت رو...

بلاتریکس با موهای فرفری و سیاهش، درست در چند قدمی رودولف ایستاده بود و او نمی‌دانست از اینکه بالاخره قرار است نجات پیدا کند خوشحال باشد، یا از اینکه دیگر نمی‌تواند به مرور خاطراتش برسد غمگین.

- بیا بریم ارباب منتظرته!
- چی چیو برید؟ ما اینجا بوق نیستیم که! یا خاطره‌ی شاد می‌دین سیر بشیم، یا همین جا ماچتون می‌کنیم.
- خاطره‌ی اون سری که سر رودولف رو لای در گذاشتم و کوبیدم، یا مثلا اون سری که هفت تا کروشیو همزمان فرستادن سمتش، یا مثلا اون دفعه که قصد کردم با اسید تتوهاشو پاک کنم! ، اینا چطورن؟
-
- ...اصلا شما آزادین که همین الان برین.

و بلاتریکس همین‌طور که به تعداد خاطره‌های قشنگش می‌افزود رودولف را زیر بغل زد و به طرف لرد سیاه حرکت کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
گب دراکولا!
پاسخ به: فرار از زندان
ارسال شده در: چهارشنبه 6 شهریور 1398 00:25
نمایش جزئیات
آفلاین
خاطره بعدی سراسر شادی بود، آنقدر سراسر شادی بود که شادی سنج ها را منفجر می نمود!

رودولف جوان با شادی و خوشحالی به سمت خانه می رفت. دنیا از نظرش خیلی قشنگ بود. آفتاب از گوشه ی صحنه می تابید و هیچ ابری در آسمان نبود.
نسیم ملایمی می وزید. دو پروانه دور سر رودولف چرخیدند و به سمت گوشه ی چپ صحنه پرواز کنان رفتند.

_رودولف بسه دیگه... بابا خسته شدیم دیگه!

پیس پیسسس

و "دیوونتم" حشره کش را مستقیم به سوی دو پروانه مذکور پاشید.
پروانه ها که گیج و سرگردان شده بودند، جیغ کشان و بال بال زنان در چشمان رودولف جوان سقوط کردند.

_کور شدم... حالا دیگه بهم زن نمیدن... بدبخت شدم!
_هووووی... پامو لگد کردی مرتیکه ی کور!

رودولف که مدام پلک میزد و شاخک پروانه های مفلوک را از قرنیه اش بیرون می کشید ناگهان سایه تار زنی با موهای مشکی و فرفری را دید.
_

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!